تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

دوست دارم یا ندارم .

 

یکی از دوستان ٬  نگار ٬ چندی پیش فرمودند که اینجا بنویسم از چه چیزهائی خوشم می آید و از چه چیزائی بدم می اید . بنابراین بدون هیچ گونه مقدمه چینی و شرح و بسطی . چیزهائی که سهیل دوست دارد :

ــ آفتاب ٬ روزهای افتابی ٬ عصرهای تابستان

ــ اولین سیگار روز ٬ بعد از صبحانه

ــ آچار ٬ ور رفتن با موتور ماشین . مسائل فنی .

ــ کتاب خوب . شعر خوب ٬ مولانا

ــ شغلم . مخصوصا وقتی با یک آدم باهوش سر و کله بزنم .

ــ جاده های مه گرفته کوهستانی ٬ با جیپ

ــ حیوانات ٬ سگ ها و گربه ها .

ــ  خنده های ماشا ٬موهای مجعدش

ــ دوستانم  ٬ مهربانی های مادرم ٬  خانواده ام  .

ــ رویا ٬ خیالبافی

 

 و اما از اینها بدم می اید :

-- خشونت ٬ با بچه ها ٬ با حیوانات . ماهیگیری ٬ شکار .

ــ  مهمانی شام است ٬ همراه با ماست موسیر و چیپس ٬ زن صاحبخانه در هر فرصتی به شوهرش متلک می گوید یا انتقاد می کند . اقای همسر هم  یک ریز از نبوغ بچه اش دم می زند . مادربزرگ بشقاب و قاشق در دست به دنبال کودک می دود تا به او غذا بدهد . تلویزیون با صدای بلند مسابقه فوتبال نشان می دهد . صحنه هائی مانند این ٬ مهمانی های کسالت آور .

ــ ترس و محافظه کاری بیش از حد .

ــ آدم های بی ادب ٬ کسانی که حد و مرز  خودشان را  نمی شناسند ٬ بی ملاحظگی

ــ خودخواهی ٬ حقارت . زرنگی های مشمئز کننده .

ــ  شوخی ها و جک های رکیک ٬ چیزهائی از این قبیل که جک و طنز نیست .  توهین است به کرامت و منزلت انسان .

ــ درد ٬ فقر ٬ سرما ٬ جهل ٬

ــ تنبیه کودکان در ملا عام ٬ زن و شوهرهائی که جلوی دیگران با هم دعوا می کنند .

ــ تلویزیون

ــ  مهاجرت ٬ فرودگاه ٬ خداحافظی ٬ بدرقه

ــ غروب های پائیز ٬ هنگام اذان .

 

 می دانم  خیلی چیزها را فراموش کرده ام ٬ به هرحال ٬ بنا به رسم و سنت وبلاگستان ٬ شما هم اگر دوست داشتید ٬ به این بازی دعوت هستید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

دوزبانه !

 

در خانه ما اغلب بابا و مامان با هم ترکی حرف می زنند و با بچه ها فارسی ٬ من ترکی را کاملا می فهمم ولی نمی توانم به این زبان حرف بزنم . روزی آنیتا ٬دختر خواهرم ٬ که آن موقع چهارساله بود . خیلی هیجان زده آمد و به مامان گفت :

مامان بزرگ ٬ مامان بزرگ ٬ من تا حالا فکر می کردم تو خارجی هستی ! ولی الان فهمیدم ترکی !

 

پی نوشت :

دستانش پر از خراش است . خراش های قدیمی و جدید . خراش ها نامنظم و متقاطع هستند و گاهی یکدیگر را قطع می کنند .هوا سرد است .این دست های یک کودک خیابانی است ؟ دست های یک کارگر زحمتکش است ؟ نه ٬ این دست های سهیل بیچاره است ٬ چون قندون دارد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

رستم التواریخ

 

اغلب کسانی که به مباحث تاریخی علاقمند هستند کتاب رستم التواریخ را خوانده اند . این کتاب مربوط به دوران پادشاهی آخرین پادشاه صفویه ٬ یعنی  شاه سلطان حسین صفوی و همچنین اولین پادشاه از دوران زندیه یا همان کریم خان زند . وکیل الرعایای معروف است .

وقتی برای اولین بار این کتاب را دیدم به اصالت آن شک کردم . پر بود از صحنه های عجیب و غریب بالای هجده سال و اصطلاحات رکیک و بی پرده . بعضی اوقات آدمهائی که به نثر قدیمی مسلط هستند و اطلاعات تاریخی کافی دارند برای تفریح کتابهای جعلی تاریخی می نویسند . در مورد کتابهای پرفروش نویسندگان معروف هم گاهی از این کارها می کنند و یک کتاب خودنوشته را به نام آنان جا می زنند . خلاصه من هم اول فکر کردم نکند این هم از همان کتابها باشد . مثلا یک استاد دانشگاه برای سرگرمی و سرکار گذاشتن ملت نوشته است . اما وقتی در مورد صحت و سقم کتاب تحقیق کردم با کمال تعجب  متوجه شدم  اصل است  و مو لای درز اصالتش نمی رود .

 برای مثال تعداد زیادی از کتابهای پلیسی خانم آگاتاکریستی نوشته ایشان نیست و نویسنده های ایرانی آنها را نوشته اند و برای فروش بیشتر نام ایشان را بر آن گذاشته اند . خانم کریستی یک بار به ایران آمد و با دیدن این کتابها با تعجب گفته بود ٬ شما که به این خوبی کتاب پلیسی می نویسید دیگر چرا اسم من را روی آن می گذارید ؟!

باری . رستم التواریخ حاوی صحنه های مستند و بسیار جالب از زندگی ایرانیان در آن دوران است  . من این کتاب را به دوستی دادم و از دستم رفت . در حال حاضر نسخه اصلی و بدون سانسور این کتاب نایاب است ولی نسخه افست بدون سانسور آن در جلوی دانشگاه و در بساط دستفروش ها پیدا می شود . نسخه دیگری در سال ۸۲ توسط انتشارات دنیای کتاب چاپ شده است  که  امروز نسخه   pdf  آن را داون لود کردم . تصور می کنم حجمش چیزی درحدود ۱۰ مگابایت است . بعضی قسمت ها حذف و سانسور شده است . به جای بعضی کلمات هم نقطه چین گذاشته شده . اما همچنان جالب و خواندنی است و اگر نسخه اصل را ندیده باشید مطلقا متوجه سانسور نمی شوید . به هرحال چاره ای نیست و فعلا همین نسخه در دسترس است .

 

و اما قسمت هائی از کتاب :

 یک صحنه از اعمال  شاه سلطان حسین :

 

هرسال سه روز امر می شد حسب الامر ایشان از خانه های اصفهان مرد بیرون نیاید . نازنینان طناز و زنان ماهروی پرناز و دختران گلرخسار سروبالای سمن بر و لعبتان بلورین تن سیمین غبغب . کرشمه سنج عشوه گر . با کمال ارایش و اراستگی بر بازارها و بر سر دکان ها و بساط شوهر بیایند و بنشینند . خصوص در قیصریه و کاروانسراها و حجره تجار . زنان و دختران ایشان با زینت و ارایش بسیار بیایند و بنشینند و آن سلطان جمشید نشان با پانصد نفر زنان و دختران ماه طلعت پری سیمای خود و چهار هزار و پانصد نفر کنیزک و خدمتکار ماهروی دلربای مشکین مو و صد نفر خواجه سفید و صد نفر خواجه سیاه محرمان حریم پادشاهی به تماشای بازارها و زنان تشریف می آوردند .

با آن زنان و دخترکان  بر دکان ها و بساط ها با ناز و غمزه نشسته و همه را متنفع می نمودند و از حسن و جمال ایشان تمتع ها می بردند .

هز زن یا دختری که آن فخرملوک !!! می پسندید . اگر آن زن شوهر دار بود شوهرش فی الفور طلاقش می داد و پیشکش آن زبده ملوک می نمود و آن افتخار تاجداران ! مطابق با قانون شرع انور محمدی آن زن جمیله را تصرف می نمود !

................................................

در قسمت دیگری که حال و حوصله تایپ کردنش را ندارم هروقت آن افتخار تاج داران ! و حرمسرایش هوس تماشای فیلم های پ و ر ن و  به سرشان می زد یک مشت خر نر و ماده را می آوردند و به جان هم می انداختند و از تماشایش لذت ها می بردند ! بدیهی است که پادشاه گرامی نهایتا هر شب می توانست خدمت یکی از زنان حرم برسد و اغلب آنها سالیان سال تنها می ماندند و با دیدن صحنه های خرکی خران نر و ماده :

غمناک و اندوهگین می شدند و آه سرد از دل پر درد می کشیدند و می گفتند ای خواهران ای کاش ما را شوهری می بود که همچون این خران نر....!!

........................................................

لرها به اصفهان حمله  و شهر را تصرف می کنند . کنسول انگلیس یا به اصطلاح آن زمان بالیوز جوانک خوش اب و رنگی بوده که از ترس لرها به بالای درخت ! پناه می برد و بعد :

بالیوز از راه خوف از درخت بالا رفت و سپس لرها به ضرب سنگ او را از درخت به زیر آوردند و چون بالیوز جوانی بود خوش شکل و شمایل و معشوقیتی تمام داشت آن لران بی مروت به زور و ضرب آنقدر با آن دلارام پری سیما ....نمودند که نزدیک به هلاکت رسید و در آن حال فرد اشنائی سر رسید و او را از دست لران خونخوار نجات داد و تا نزدیک به یک سال جراحان زبده و پرمهارت به معالجه او پرداختند تا آن نازنین بانزاکت را صحیح و سالم ساختند !

البته به نظر من کنسول انگلیس واقعا حقش بوده ! اما ظاهرا در آن دوران مصونیت دیپلماتیک  وجود نداشته و مشاغل سیاسی برای اروپائی های خوش آب و رنگ خیلی خطرناک و سخت بوده است !

.....................................................

باری . رستم التواریخ حاوی مسائل مختلفی از ان دوران است . مثلا لیست قیمت کالاهای اساسی که بر طبق ان یک باب خانه خوب با حیاط بزرگ و مشجر چند هزارمتری فقط ده تومان قیمت داشته است !

یا اسامی دانشمندان و شاعران و دلقکان  و....تقریبا از شیرمرغ گرفته تا جان آدمیزاد در این کتاب یافت می شود .

با خواندن بعضی صحنه ها آدم گریه اش می گیرد . شرح سفاکی ها و ظلم های بی حد و حصر سلاطین و درباریان . امنیتی که تقریبا به کلی وجود نداشته و همچنین شرح کارهای ابلهانه پادشاهان آن دوران . برای مثال وقتی افغانها به اصفهان حمله می کنند شاه سلطان حسین برای دفاع از یک اسلحه بسیار موثر و مرگبار استفاده می کند و آن اسلحه حلیمی جادوئی است که زنان حرمسرا می پزند و این حلیم جادوئی حاوی هزار نخود است که بر هر نخود هزار بار قل هو الله خواندند و فوت کرده اند !

تصور می کردند بعد از پختن این حلیم افغانها به کلی از صحنه روزگار محو می شوند و البته برای افغانها هیچ اتفاقی نمی افتد و هرچه اتفاق است نصیب اصفهان بیچاره می شود .

در عوض شرح پادشاهی کریم خان بسیار جالب و حتی غرور افرین است . در این کتاب به گوشه هائی از سلطنت حسن خان قاجار هم اشاره شده است .

رستم التواریخ را اکیدا توصیه می کنم . بسیار بسیار خواندنی است .الته نثر ان  قدیمی است اما کاملا روان و قابل فهم است . در یک کلام . اگر رستم التواریخ را نخوانید  از تاریخ ایران چیزی دستگیر شما نشده است . به این جهت که دست اول است و نویسنده واقعا در آن زمان زندگی می کرده است .

نسخه pdf کتاب را از این جا داون لود کنید :

 رستم التواریخ

 

پی نوشت رستم التواریخی  :

به یک داف  طناز ٬ ماهروی پرناز ٬گلرخسار ٬ سروبالای سمن بر ٬ بلورین تن ٬ سیمین غبغب ٬ کرشمه سنج عشوه گر ٬ فوری نیازمندیم . فک کن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

قندون

 

در این مدت کلی کامنت خصوصی و عمومی داشتم که همگی راجع به قندون پرسیده بودند . ظاهرا قندون در حال تبدیل شدن به یکی از سلبریتی های وبلاگستان است !  این پست هم باشد مال قندون ٬ حالا که نزدیک به سه هفته و اندی از آمدن قندون به خانه من می گذرد .

این دختر ما از تنهائی خوشش نمی آید . وقتی من در اطاق خواب یا پشت کامپیوتر هستم  می اید و در صندلی کناری می نشیند . تازگی ها به میز و مونیتور هم علاقه خاصی پیدا کرده است . کنار اسپیکر می خوابد و یا درست جلوی مونیتور می نشیند و دید من را کور می کند . اغلب هم دنبال فلش موس است و جلوی مونیتور بالا پائین می پرد تا آن را بگیرد .

یکی از عجیب ترین کارهای قندون نحوه خوابیدنش است . گربه ها اغلب به چند طریق رایج و گربه وار می خوابند . اما قندون دقیقا مثل آدمها می خوابد . فکر می کنم از خوابیدن من تقلید می کند . قندون دقیقا دراز می کشد . گاهی به پشت دراز می کشد و یک پا را می اندازد روی پای دیگر و دستش را هم می گذارد زیر سرش ! گاهی هم از پهلو دراز می کشد و یک دستش را می گذارد زیر گونه اش . دقیقا مثل آدمها . من ندیده ام گربه ای اینجوری بخوابد .

و اما شب ها موقع خوابیدن ماجراهای زیادی با این قندون خانم دارم ! مصیبت اصلی زمانی است که بعد از ظهر و سرشب را حسابی خوابیده و دیگر خوابش نمی اید . در این مواقع واویلا است .

می اید روی تخت و کمین می نشیند . چشمهایش مثل آتش می درخشد . به پاهای آدم خیلی علاقمند است . به هرحال شما گاهی پایتان را زیر پتو تکان می دهید . بعد قندون خانم با شادمانی می پرد روی پای شما و حالا پنجولی نکن ٬ کی پنجولی بکن ٬ دیگر گاز گرفتنش به کنار .

مصیبت بعدی علاقه قندون خانم به پیاده روی روی بدن من بیچاره است . دقیقا مثل خانم هائی که دور میدان پارک راه می روند و پیاده روی می کنند . مدام از روی سر من بیچاره چهار دست و پا می رود تا پنجه پاها و بعد انجا بر می گردد روی سرم و روی صورت آدم دور می زند و بر می گردد به سمت پائین . هزار بار این راه را می رود و بر می گردد .

اگر شما خیلی مراعات بکنید و از دست قندون جرات نکنید کوچکترین حرکتی به خودتان بدهید باز سینه شما کمی بالا و پائین می رود . طبعا پتو هم حرکت مختصری می کند . در این حالت می نشیند کنار آدم و با هر حرکت سینه با دست یک ضربه می زند . هی دوب دوب دوب ...

البته خیلی اوقات هم محبتش گل می کند و خیلی بادقت و سلیقه شروع می کند به لیسیدن صورت آدم !

به هرحال من بیچاره تقریبا عادت کرده ام و انگار نه انگار ٬ راحت می خوابم . قندون هم کمی بعد خوابش می گیرد و می اید زیر پتو و خودش را می چسباند به بدن آدم و می خوابد . انقدر قشنگ می خوابد و خرخر می کند که آدم دلش نمی اید صبح رختخواب گرم قندونی را رها کند و بیدار شود .

حیوانات هم رویا می بینند . مخصوصا سگ ها ٬ قندون هم گاهی در خواب میومیو خفیفی می کند یا با پنجه اش به چیزی در هوا چنگ می زند .

یک عادت بد دارد . از کتاب خوشش نمی اید . وقتی شما کتاب می خوانید می پرد روی آن و گازش می گیرد . سعی می کند پاره اش کند . مخصوصا اگر قبل از خواب به قندون کم محلی کنید و سرتان به کتاب باشد دیگر به این سادگی ها رضایت نمی دهد . قبل از خواب حتما باید بغلش کنید و حداقل ده دقیقه نوازشش کنید . نوازش صورتش را خیلی دوست دارد . یعنی باید با انگشت دقیقا بین چشمها و روی بینی اش را  نوازش بکنید تا رضایت بدهد .

چند روز پیش قرار بود یکی از دوستان بیاید اینجا و گربه اش را هم بیاورد تا با قندون بازی کند . من برای قندون یک زنجیر نقره ای کوتاه خیلی خوشگل خریده بودم و آن را با هزار مصیبت بستم به گردنش ( حاضر نمی شد یک دقیقه ارام بگیرد ) . خلاصه قندون از همان لحظه اول نهایت تلاش خودش را کرد تا زنجیر را از گردنش باز کند . اخر مجبور شدم خودم بازش کنم . گربه ها عموما از هر نوع گردنبند و قلاده متنفرند و به این سادگی ها قبولش نمی کنند .

خلاصه . قندون با آن گربه دیگر که اسمش لیلی بود حسابی دوست شد و کلی دنبال هم دویدند . آخر نمی شد تشخیص داد کدام یک دنبال دیگری می کند . و اما مشکل از آنجا شروع شد که من لیلی را بغل کردم . بلافاصله حسادت قندون خانم برانگیخته شد و چنان گازی از دم لیلی بیچاره گرفت که فریادش به هوا رفت . بعد از آن هم لیلی هرجا می خواست برود که مخصوص قندون بود ( مثل روی صندلی چرمی یا گوشه پیانو ) قندون خانم نهایت تلاش خودش را می کرد تا آن بیچاره را بکشد پائین و خلاصه پدر لیلی بیچاره در آمد و مهمان نوازی قندون خانم ده دقیقه بیشتر طول نکشید .

ظرف غذاهای قندون که یک ظرف اب و یک ظرف شیر و دیگری ظرف غذا است در گوشه سالن است . آنجا هم از نظر قندون یک نقطه استراتژیک است و اگر به آنها نزدیک شوید حتما با اعتراض های پنجولی قندون مواجه خواهید شد . علتش این است که فکر می کند احتمالا ممکن است شما غذای قندون را بخورید یا شیرش را سر بکشید !

در این مدت قندون حسابی بزرگ شده و مخصوصا کلی تپلی و چاق و چله شده است . مخصوصا پاهای عقبش خیلی بامزه و تپلی است . گاهی بغلش می کنم و چند دقیقه توی حیاط گردش می کنیم . گربه های دیگر را که می بینم متوجه تپلی بودن قندون می شوم . چند تائی دوست از گربه های محل دارد . وقتی پشت پنجره می نشیند آنها هم می ایند و با هم سلام و علیک می کنند یا همدیگر را از پشت شیشه بو می کنند . اینجور وقتها گاهی قندون میومیو می کند و دلش می خواهد بیرون برود . ولی من هنوز می ترسم و به نظرم زود است . از چند ماه بعد پنجره را باز می گذارم تا قندون برود بیرون و برگردد . حالا زود است و ممکن است گم بشود .

تازگی ها آینه را هم کشف کرده . می داند که گربه توی اینه تصویر خودش است . دیروز نیم ساعتی مشغول تماشای خودش بود . دمش را بالا می گرفت و تکان می داد و خیلی متفکرانه به آینه نگاه می کرد . کاملا مثل دختری که به دقت توی اینه به خودش  نگاه می کند . قندون هم می خواست بداند دمش را بالاتر بگیرد بهتر است یا پائین ؟!

دو سه روز قبل بردمش حمام و این دفعه قضیه خیلی راحت ختم به خیر شد . اول این که دستکش دستم کردم . دیگر این که مثل دفعه قبل زیر شیر اب کشی نکردم . یک لگن کوچک پر از اب نیم گرم و شامپو بچه ٬ اصلا هم بیتابی نکرد و راحت نشسته بود . حتی موقع شستن خوشش آمده بود و خرخر می کرد . بعد یک لگن دیگر پر از اب نیم گرم که گذاشتمش توی آن تا کف از بدنش پاک بشود . بعد با حوله خشکش کردم و گذاشتمش توی سبد در دار خودش . سبد را گذاشتم روی شوفاژ تا سردش نشود و بعد با سشوار حدود پنج دقیقه خشکش کردم .

در عوض یک بار که سعی کردم به جای حمام با حوله تر تمیزش کنم خیلی بی قراری کرد و پدرم را درآورد .

چند روز پیش من باید حتما نیم ساعت چیزی می خواندم . قندون نمی گذاشت . هرچه دعوایش کردم بدتر لج می کرد . من هم کفرم در آمد . رفتم نصف استکان اب با خودم آوردم و مشغول خواندن شدم . قندون هم می دانست انگار خبری است و زیر تخت بود . بعد از چند دقیقه با احتیاط کله اش را آورد بیرون تا ببیند اوضاع از چه قرار است . من هم آب را ریختم روی سرش ! این بار موثر واقع شد و دیگر اذیت نکرد . قبلا فقط با صدای بلند می گفتم نکن و او هم نمی ترسید و بیشتر لج می کرد .

 اگر دست های من بیچاره را ببینید پر از جای چنگ قندون خانم است . خداوند به قندون دوتا پنجول داده که هم موقع عصبانیت و هم موقع خوشحالی به یک اندازه از آنها استفاده می کند ! و اما تازگی ها وقتی موقع بازی دستم را گاز می گیرد شروع می کنم به آه و ناله که ای وای دردم اومد و او هم فوری شروع می کند به جای چنگ را لیسیدن ! به نظر خودش اینجوری جبران می شود !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یک شنبه ها

 

هفته گذشته یک سوتی  اساسی دادم . چیزی که همیشه ازش می ترسیدم . یعنی دو تا مراجع دقیقا در یک ساعت با هم آمدند ! به فاصله دو یا سه دقیقه ٬ من پیشنهاد کردم که یک بحث مشترک را سه نفری با هم ادامه بدهیم . منتهی قبول نکردند و نهایتا یکی از خانم ها  تشریف بردند و ما هم خجالت زده و عصبی باقی ماندیم !

چه می شود کرد ؟ پیش می آید دیگر . هفته گذشته کلا هفته سختی بود . وقتی سررشته کارها از دستم در می رود و  سرم زیادی شلوغ است حس خوبی ندارم .

یک شنبه ها روز استراحت من است . مثل خارجی ها . دست به سیاه و سفید نمی زنم . عصر یک شنبه ها نوبت کلاس داستان نویسی است . خودم هم صبح ها را تعطیل کرده ام . خلاصه یک روز تعطیل و استراحت ساخته ام . می گذارم روز من را با خودش ببرد . مثل برگی که بر سطح یک نهر ارام افتاده باشد .

صبح ساعت نه بیدار می شوم . تلفن خانه دیروز قطع شد . طبق معمول فراموش کرده ام قبض را پرداخت کنم .

دوش می گیرم و به دقت لباس می پوشم . انگار قرار مهمی داشته باشم .   مرکز مخابرات قلهک  کمی بالاتر از سینما فرهنگ است . توی پیاده رو دخترکی به من لبخند می زند ٬  می روم داخل تا قضیه تلفن را حل کنم .اقای مسئول تشریف ندارند و یک ساعت بعد می آیند . وقتی از مرکز تلفن بیرون می ایم  دخترک با پسری صحبت می کند . از کنار آنها رد می شوم . دخترک به پسر می گوید هرکاری دلت خواست بکن  و بعد یک ساک نایلونی  به پسر می دهد . انگار مراسم برهم زدن یک رابطه عاشقانه است . حالا می فهمم چرا به من لبخند زد ٬ لابد پیش خودش تصمیم گرفته :

 از شرش خلاص می شوم و با اولین پسری که سر راهم بیاید دوست می شوم ! مضحک است . مخصوصا صبح کله سحر . حداقل باید می رفتند به یک کله پاچی شاپ و این مراسم را آنجا به جای می اوردند .

یک ساعت وقت دارم ٬ می روم مرکز خریدی که در دوراهی قلهک است . کنار دبیرستانی که می رفتم . از آنجا یک ژاکت سبک برای  پائیز می خرم . می دانم عمر زیادی نخواهد کرد . قندون خانم عاشق نخ کش کردن لباس ها است .

هنوز کلی وقت دارم . می روم پارک قیطریه . امروز باید همه چیز خوب باشد . من یک روز خوب می خواهم ٬ با تمام وجود .

پارک زیبا و خلوت است . افتاب از پشت برگ ها می تابد . کنار زمین بازی یک بوفه هست . یک لیوان نسکافه می خرم و بازی بچه ها را تماشا می کنم .

مادرها هم برای تماشا بد نیستند . مادرهای مرفه شمال شهر ٬شیک و معطر و سرزنده ٬ با صدای هوس انگیز کودکشان را صدا می زنند . سامی جان مواظب باش ٬ یا کامی جان بیا اب میوه بخور ٬  دوست  داشتم  یکی از  آنها هم من را صدا می کرد ٬ سهیل  جان  بیا منو  بخور !

جای ماشا خالی است . اگر اینجا بود چشم هایش را می بست و به صدای خنده بچه ها گوش می داد . می گذاشت افتاب پائیزی ارام  به صورتش بتابد .

به جای ماشا چشم هایم را می بندم و به صداها گوش می دهم ٬ به طعم نسکافه و افتاب کم رمق پائیزی که پیشانیم را داغ می کند . تنها روی نیمکت چوبی ٬ نیمکتی با هزار یادگاری خراشیده و قدیمی . من احساس  می کنم ٬ احساس می کنم .

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                           در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                        ناگهان

می روید از زمین........

توی خانه یک آدابتور خراب را تعمیر می کنم ٬ سوت می زنم و منتظر می شوم تا هویه داغ شود ٬ نمی گذارم قندون آن را بو کند . حتما باید بداند چه می کنید و آن چیزی که در دست شما است چیست . قدش به بالای کابینت نمی رسد . هنوز نمی تواند روی اپن بپرد . می رود روی پیانو و سعی می کند از آن بالا بفهمد روی کابینت چه خبر است . فایده ای ندارد . دوباره می پرد روی زمین .  یک بسته بیسکوئیت باز می کنم . قندون آن پائین میو میو می کند چون از شدت فضولی در حال مرگ است . به او هم یک بیسکوئیت می دهم . به آن لب می زند و لب و لوچه اش را جمع می کند . با انزجار نگاهی به من می اندازد ٬ انگار می گوید این اشغالا چیه  می خوری ؟!

الان که دارم این پست را می نویسم خانم نشسته جلوی مونیتور و سعی می کند فلش مکان نمای موس را که گاهی تکان می خورد بگیرد !

  درکلاس داستان نویسی ٬ خانمی هست . پا به سن گذاشته و مهربان ٬ من خیلی دوستش دارم . هرچند تازه وارد است . داستانی می خواند راجع به یک خانم زندانی در سلول انفرادی که با یک موش دوست می شود . داستان زمینه پررنگ احساسی دارد . موقع خواندن گاهی مکث می کند .صدایش  می لرزد .

زنگ تفریح در اشپزخانه ایستاده ایم . سیگار می کشیم و چائی می خوریم . به او می گویم   ماجرای داستان     برای خودت اتفاق افتاده بوده ٬    درست حدس زدم ؟

تعجب می کند . از کجا فهمیدی ؟  می گویم به وضوح معلوم بود .  وقتی از تجربه های شخصی خودت می نویسی حتما احساساتی می شوی . نمی توانی بی تفاوت باشی . دست خودت که نیست .

من چند تائی سوژه خوب دارم که جان می دهد برای داستان کوتاه ٬ چند بار سعی کردم بنویسم . چند خطی نوشته ام و رهایش کردم .  می ترسم موقع خواندن گریه ام بگیرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3