تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

سیزدهم ابان لایو رکورد !

 

ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .

از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .

خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .

دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .

آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .

خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .

فاطمی و وزارت کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( خیابان کارگر ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .

هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .

ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند .

من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .

جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود .

باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .

نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .

در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست .

از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !

از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟

خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی می کند مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یوم الله سیزده ابان !

 

لابد می دانید که فردا یوم الله سیزدهم ابان است ! از مدتها قبل هم هردو طرف کلی خط و نشان برای هم کشیده اند و  کروبی و موسوی هم گفته اند ما هستیم . سپاه هم یک بیانیه داده و از قبل تکلیفش را با اغتشاش گران روشن کرده است .

باید دید فردا چه خواهد شد .

در ضمن هوای بارانی تهران هم خودش مسئله ای است . یکی دوساعت پیش چنان باران سیل اسائی آمد که در این چند ماهه اخیر بی سابقه بود .

فکر می کنم فردا شلوغ بشود . به این علت که طرف ماجرا دانشجوها و دانش آموزان هستند . دقیقا طیفی که سرش درد می کند برای ماجرا و همیشه در هر انقلاب و هر تظاهراتی دانشجوها اکثریت را تشکیل می دهند .

من هم هرچند دیگر دانشجو نیستم . منتهی فردا خواه ناخواه در بطن ماجرا خواهم بود ! راستش من می خواستم عینک افتابی بخرم . عینک قبلی چند ماه قبل نابود شد .

دیروز خوشحال و خندان رفتم فلسطین که به نوعی بورس عینک افتابی هم هست . البته وزرا و بخارست هم چند تائی عینک فروشی خوب دارد . خیابان جمهوری هم هست منتهی آنجا عمده فروشی است و تک نمی فروشند .خلاصه وقتی رفتم با کمال تعجب دیدم قیمت ها  از آن چیزی که فکر می کردم بالاتر است . یعنی برند های ری بن و پلیس از حدود دویست تومن  به بالا هستند .

من اول تصمیم گرفتم با حدود صد و خرده ای یک عینک دیگر بخرم . اما دیدم زور دارد که آدم این همه پول بدهد و عینکی بخرد که برند خاصی ندارد . خوب وقتی اینجوری است ترجیح می دهم مارکدار بخرم . من قبلا یک ریبن درایوینگ داشتم که انصافا عالی بود . سالیان سال برای من کار کرد . انقدر خوب مانده بود که فکر می کردید همین دیروز خریدید . دید فوق العاده ای هم داشت . با این عینک می رفتی توی تونل و بیرون می آمدی . انگار نه انگار .  با کمال تعجب توی مه هم دید فوق العاده ای به شما می داد .

این را قبول دارم که احتمالا آن عینک صد و پنجاه تومانی  شاید از لحاظ کیفیت فرق چندانی با پلیس و ریبن نداشته باشد . ولی به هرحال مارک هم برای خودش یک مسئله است .البته پلیس یک گارانتی قابل اعتماد هم به شما می دهد .  این ها را گفتم که بگویم من نهایتا یکی را انتخاب کردم و صد تومن دادم به فروشنده و گفتم این را بگذارد کنار تا فردا بیایم بقیه اش را بدهم و ماجرا تمام شود . حالا من یادم نبود که فردا یوم الله سیزدهم ابان است !

والله اگر شانس من است که فردا برادران جان برکف بسیج چنان با باتوم توی مغزم می کوبند که عینک هیچ ٬ مغزم هم متلاشی می شود !

به هرحال ٬ فردا به عنوان خبرنگار وبلاگستان آنجا خواهم بود و یک گزارش جانانه لایو رکورد ! تقدیم شما می شود انشالله .

 

پی نوشت : زیتون خانم ( با اجازه صاحب قبلی  حالا این بچه یک اسم هنری هم دارد به نام قندون ) خلاصه قندون خانم  امروز هم مثل دیروز یک نمایش فوق العاده برای مراجعان من اجرا کرد . جای شما خالی . اول جلسه انقدر شلوغ می کند که خودش خسته می شود و نیم ساعتی روی مبل می خوابد . بعد که خستگی اش در رفت کاملا سرحال بیدار می شود و روز از نو روزی از نو .

امشب تصمیم گرفتم ببرمش حمام . خوب . نیم ساعتی توی حمام کنسرت جیغ و داد قندون و آه و ناله من به پا بود . وقتی تمام شد و خودم را توی اینه دیدم انصافا عین مرحوم بروس لی در فیلم راه اژدها تمام بدنم پر از جای چنگ قندون خانم بود ! شستنش یک مسئله است و خشک کردنش هم یک بدبختی دیگر .

من یک لگن را پر از آب ولرم و شامپو بچه جانسن کردم . اینجوری قندون هم خیلی بی تابی نکرد و نسبتا به خوبی گذشت ( فقط تا زیر چانه اش  را شستم . نباید توی گوشها و چشم اب برود )  ولی موقع اب کشی خیلی اذیت کرد . به هیچ عنوان هم نمی گذارد از سشوار استفاده کنید . از سشوار متنفر است .لوسی گربه قبلی من هم از سشوار بدش می آمد . مسئله داغ بودن نیست . از صدای سشوار بدشان می اید .  مجبور شدم فقط با حوله خشکش کنم . وقتی بیرون آمد احساس کردم خیلی سردش است . حسابی لای پتو قنداق پیچش کردم و گذاشتم جلوی شوفاژ .

 خلاصه  حالا این دختر من از تمیزی برق می زند . چنان خوشگل شده که بیا و ببین . مثل یک توپ پشمالو . اگزکتلی دافی شده برای خودش . الان هم کنار من روی صندلی چرمی خوابیده و خرخر می کند . البته گربه جماعت حیوان های تمیزی هستند و نیاز چندانی به حمام ندارند . ولی فکر می کنم هر ماه یک بار بد نباشد . چون به خاطر جست و خیز زیاد و مخصوصا رفتن به سوراخ سنبه هائی مثل زیرتخت و پشت کتابها که گرد و خاک دارند ممکن است به تدریج کمی کثیف  شوند و با لیسیدن کاملا تمیز نمی شوند . خلاصه ماهی یک بار کافی است .

به عنوان اسباب بازی یک عروسک کوچولو ( در اندازه  شکارهای یک گربه مثل موش و..) از سقف با کش آویزان کرده ام که وقتی با آن بازی می کند به خاطر حالت ارتجاعی کش به شدت متحرک است و مثل یک موجود زنده این طرف و آن طرف می رود . ارتفاعش تا حدود بیست سانتی زمین است . این اسباب بازی را خیلی دوست دارد و مدتها با آن مشغول است . امروز آمده بود کنار من و میو میو می کرد . احساس کردم چیزی می خواهد . پشت سرش آمدم تا اطاق و دیدم عروسکش رفته به گوشه چراغ گیر کرده و دستش به آن نمی رسد . میومیو می کرد که کمکش کنم. آوردمش پائین و دوباره مشغول بازی شد . خلاصه فعلا حسابی با این بچه مشغولم .  

این هم عکس های زیتون در وبلاگ صاحب اصلی اش :

http://oasis77.blogfa.com/post-321.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

زیتون خانم !

 

احتمالا در پی نوشت پست قبل قضیه بچه گربه را خواندید و این که گفته بودم اگر کسی بچه گربه دارد من حاضرم نگهش دارم .

راستش اصلا فکرنمی کردم بین خوانندگان اینجا این همه علاقمند به گربه وجود داشته باشد ! در این چند روزه کلی  ای میل از بچه گربه ها و عکس آنها به دستم رسید . به هرحال چند شب پیش خانمی از وبلاگستان زحمت کشیدند و یک بچه گربه بسیار زیبا به نام زیتون به من دادند .

زیتون بچه گربه پشمالوی بسیار قشنگی است . دست و پاهایش سفید و بقیه بدنش به رنگ های مختلف مثل قهوه ای روشن و زیتونی و سفید و سیاه است . هرکس او را دیده هم می گوید این گربه خیلی خوشگل است .

حسن دیگر زیتون این است که ابدا از آدمها نمی ترسد و بسیار رام است . شب ها هم کنار من گلوله می شود روی تخت و تا صبح راحت می خوابد .

در ضمن مثل بقیه بچه گربه ها بسیا کنجکاو و فضول است . حتما باید بداند این صدای چه بود یا شما الان چه کار می کنید . به سوراخ سنبه های خانه هم بسیار علاقمند است و همیشه مشغول وارسی مداوم گوشه کنار خانه است . یا این که مدام می خواهد با او بازی کنید . یکی دوتا عروسک و توپ دارد که حسابی مشغولش می کند .

نهایتا وجود زیتون در خانه حس بسیار خوبی دارد . نوازش کردن و بازی کردن با زیتون واقعا به آدم حس خوبی می دهد . موقع تماشا کردن فیلم می اید روی کاناپه بغل آدم و لابد دیده اید وقتی گربه رانوازش می کنید چطور خرخر می کند . زیتون هم مثل یک یخچال ساید بای ساید خرخر می کند . الان هم کنار مونیتور روی میز نشسته و مشغول تماشای تایپ کردن من است .

و اما یک مشکل هم هست که من نمی دانم چطور حلش کنم . این مشکل از همین امروز بروز کرد و من متوجه اش شدم .

امروز خانمی از بستگان به من زنگ زدو گفت همن حوالی است و می خواهد سری به من بزند . من هم زیتون را گذاشتم توی اطاق و ظرف شیر و اسباب بازی هایش را هم گذاشتم گوشه اطاق تا سرش گرم شود .

چشمتان روز بدنبیند . این بچه گفت من تنها توی اطاق نمی مانم که نمی مانم. یعنی چنان میو میوئی راه انداخته بود که بیا و ببین !

من هم مجبور شدم بیاورمش توی سالن . اینجا هم ارام نمی گرفت و شیطنتش گل کرده بود و مدام از این مبل می پرید روی آن مبل ( این بازی مورد علاقه اش است ) جالب است که تا امروز من صدای میوی زیتون را نشینده بودم وسحر که شب اول اینجا بود می گفت نکند این بچه اصلا لال است ! چون اصلا صدائی از او در نمی امد . و کاملا ساکت بود .

ساعت شش هم دونفر مراجع داشتم . باز همین ماجرا تکرار شد و زیتون خانم گفت من توی اطاق نمی مانم و حتما باید توی سالن باشم . خوشبختانه این بارخیلی شلوغ نکردو بیشتر اوقات روی کاناپه خوابیده بود .

من نمی دانم چکار کنم . آخر من اینجا هر روز مراجع دارم و قطعا هستند کسانی که از گربه خوششان نمی اید و دوست ندارند زیتون توی سالن باشد .

زیتون خانم هم پایش را کرده توی یک کفش و حاضر نیست تنها توی اطاق بماند . من می دانم بالاخره روزی می رسد که زیتون بدون مشکل توی اطاق باشد . ولی فعلا مانده تا عادت کند . آخر زیتون خیلی کوچولوست و هنوز سه ماهش نشده است . می ترسم این مشکل باعث شود نتوانم نگهش دارم .

من زیتون را گذاشتم توی سبدش و درب آن را هم بستم و گذاشتم گوشه سالن که شاید اینجوری ارام بماند و گریه نکند ولی این بار مدام میو میو که من این تو نمی مانم و باید بیایم بیرون . خلاصه نشد .

جالب این است که وقتی من بیرون هستم و توی خانه تنها است هیچ مشکلی ندارد و اصلا میو میو نمی کند . مشکل وقتی است که بداند کسانی در سالن هستند و او تنها توی اطاق مانده . اینجوری صدایش در میاید . من فکر هر مشکلی را کرده بودم به غیر از این یکی .

از طرف دیگر من از بچگی دیوانه گربه بودم . در این مدت کوتاه هم چنان عاشق این بچه شدم که دل کندن از او به نظر غیر ممکن می رسد .

باری . بین شما  ممکن است کسانی پاسخ این مشکل را بدانند . لطفا اگر چیزی به ذهنتان می رسد راهنمائی فرمائید . ممنون .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش زنده از جشن تولد شبگیر . لایو رکورد !

 

دیشب تولد جناب اقای حاج شبگیرخان دامت برکاته بود . من تصمیم داشتم با دوست دختر جدیدم ( ماشا خودش اجازه داده ! )  بروم تولد مهرداد . ولی متاسفانه اتفاق بدی افتاد که باعث شد تمام برنامه های من به هم بریزد .

این خانم اسمش میترا و البته بسیار زیبا و خوش اندام بود . یعنی در واقع دقیقا و اگزکتلی دافی بود برای خودش . در ضمن وجتبلین هم بود و تازه بلوند هم بود . فاجعه از آنجا شروع شد که پنج شنبه نزدیک های ظهر او به من گفت برویم نهار بخوریم . من هم در جواب گفتم که من ترجیح می دهم نیم ساعت بعد برویم چون کمی سیرم . او پرسید مگه چی خوردی ؟

من گفتم راستش من یک بز و یک کرگدن و یک زرافه با یک لیوان چائی خوردم . میترا ناگهان جا خورد و چند ثانیه به من خیره شد .

بعد ناگهان بغضش ترکید و با گریه گفت  من واقعا دوستت داشتم . ولی...ولی...اصلا فکر نمی کردم که...زرافه..سانتافه..بز..

من با تعجب گفتم خوب مگه چی شده ؟

گفت ای هیت یو سهیل ! ( زبانش خیلی خوب بود )  کیفش را برداشت و رفت که رفت...

 در واقع او به من فرصت نداد  توضیح بدهم که منظورم این بود  یک بسته بیسکوئیت باغ وحشی خریده بودم و چند تا از این بیسکوئیت ها را با چائی خوردم . حیف شد . البته این او بود که باخت . من که چیزی از دست ندادم . فک کن !

خلاصه . از این قضیه که بگذریم . یک حقیقت بزرگ در زندگی من وجود دارد . من از این که تنهائی تولد بروم متنفرم !  واقعا متنفرم ! خوب چی کار کنم ؟ دست خودم نیست .

خوب . چیزی که زیاد است پایه مهمانی است . آخر کدام آدم عاقلی وقتی بهش زنگ بزنی که بیا برویم مهمانی می گوید نه ؟

بنابراین  فقط باید دفتر تلفنم را بردارم و به یک دختر خوش شانس  زنگ بزنم . والسلام .

ولی متاسفانه من دفترم را در شرکت جا گذاشته بودم ! بنابراین انتخاب های من محدود شد به سحر که تلفنش را حفظ هستم به اضافه سه چهارنفر دیگر که شماره های آنها را تصادفا در پشت سررسید نوشته بودم .

خوب . سحر اولین شکست بود . گفت می خواهد برود به رستوران شومینه لواسان . بدبختی این جا است  خودم چند روز پیش بهش توصیه کردم که شومینه خیلی رستوران خوبی است .

نفر بعدی اصولا در دسترس نبود . سومی هم باید می رفت منزل عمه جان . چهارمی باید توی خانه منتظر می ماند که برایش کارت عروسی دخترخاله اش را بیاورند . پنجمی هم مسافرت بود . ششمی سرماخورده بود .....نفر هشتاد و پنجم هم دماغش را عمل کرده بود !  اقا دیگر چه کار می توانستم بکنم ؟

من زنگ زدم به ماشا که از پاریس بیاید تهران و با هم برویم تولد . ولی او گفت که دانشکده ما خودش مهمانی گرفته و....

من حتی دعا کردم . خدای مهربون . خداجون  تو رو خدا یکی رو بفرست  مثل دوتا آدم متمدن با هم برویم تولد . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !

آخرش زنگ زدم به ۱۱۸ و می خواستم به اون خانمه بگم بیا با هم برویم تولد . ولی شیفت خانم ها تمام شده بود و یک مرد گوشی را برداشت !

تصمیم گرفتم بروم توی خیابان مثل خفاش شب به بهانه مسافرکشی یک دختر را سوار کنم و به زور ببرمش تولد ! ولی هیچ کس حاضر نشد سوار جیپ بشود . شانس نداریم به حضرت عباس !

شماره موبایل یکی از دوستان را گرفتم تا اون خانمه  که می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست را گیر بیاورم ولی هرچقدر گفتم بیا برویم تولد گوش نداد و هی می گفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست !  خودش رو زده بود به کوچه علی چپ که مثلا من نمی شنوم چی می گی !

انی وی . ای ام الاون !  بعدش  خودم حدس می زدم بقیه مهمان های تولد و دوستان مهرداد خان چه موجوداتی می توانند باشند . قطعا تنها آدم حسابی این تولد من هستم . خوب این بیچاره بعدا می خواهد عکس تولدش را نشان این و آن بدهد . بگذار یک آدم شیک و متشخص توی عکس ها باشد .

بعدش قیافه مهرداد با آن قد کوتاه و بدن نحیفش جلوی چشمم مجسم شد . درحالی که دوستانش با کمال بی رحمی به عنوان کادو برایش چند تا کتاب مزخرف می خرند و او حسرت به دل یک کادوی درست و حسابی است .

به عنوان تنها پسر متشخص و با اتیکت مجلس . کلی وقت صرف کردم و از بین زیپوهای سه تا مغازه یکی را انتخاب کردم . بله درست خواندید ! من با نهایت فداکاری برای مهرداد یک فندک زیپو خریدم ! اصلا هم نمی خواهم این را توی چشم شما و مهرداد بکنم !  فقط دوست دارم غیرمستقیم ! به شما بگویم  برای مهرداد یک فندک زیپو اورجینال خریدم !

خوب . و اما توی مجلس چه خبر بود ؟

اول از همه ترکیب جنسیتی مجلس . تقریبا همه دختر بودند . چه خوب که من تنهائی رفتم . یعنی افراد شرکت کننده اینها بودند :

محمد . علی . تقی . نقی . اکبر . اصغر . کامران . کامبیز . غضنفر . حسن . حسین . محمدحسین . محمد علی . محمد باقر . رمضان . سهراب . ارش . کیارش . امیر . باقر . شهاب . قلی . محمد قلی . سارا و مریم !

لابد می توانید حدس بزنید که کلا اوضاع چطور بود ! یک اشکال بزرگ هم در این مجلس وجود داشت ٬ کلاه بوقی مقوائی به تعداد کافی موجود نبود . من خیلی دوست داشتم یکی را که به رنگ کراواتم جور باشد سرم بگذارم و از دخترهای مجلس دلبری کنم . ولی گیرم نیامد . و البته یک اشکال دیگر هم وجود داشت . یعنی شما نمی توانستید از این جشن تولد بیائید بیرون ! من بیست و نه دفعه کتم را پوشیدم و هر دفعه جماعت گفتند ای بابا ٬ بشین دیگه . مگه خونه چه خبره ؟

آخه مگه قراره چه خبری باشه ؟ من فقط می خواهم بروم بخوابم . نمی شد . نهایتا ساعت پنج صبح موفق شدیم  برویم خانه !

از این حرفها گذشته . ما یک همسایه داریم . یک اقای مسن و البته خیلی متدیوث ! است که هردفعه شب یا نصفه شب او را در کوچه می بینم که بر می گردد خانه ٬ همیشه هم مست است و یکی دوتا داف هره و کره کنان اسکورتش می کنند . نمی دانم چه کاره است و اسمش چیست . من اسمش را حاجی گاد دمت گذاشته ام ٬ لامصب دیروز هم موقع برگشتن ازتولد او را مطابق معمول دیدم . انصافا روی اعصاب است . هرماه شصت و نه بار او را در چنین اوضاعی می بینم . نمی دانم کی و چطور قرار است از شر دیدن این صحنه های زننده خلاص بشوم  لامصب !

 

پی نوشت : اگر شما بچه گربه ای دارید که نمی خواهید یا نمی توانید از او نگهداری کنید لطفا به من اطلاع بدهید . من چند روز است که دربدر دنبال یک بچه گربه هستم و می خواهم او را در خانه نگهداری کنم . مطمئن باشید به بهترین وجهی از پیشی شما مواظبت می شود . مرسی هزاربار .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

پاب

 

پارسال اواخر زمستان ٬ کف خانه شروع کرد به داغ شدن . هی داغ و داغتر تا جائی که نمی شد روی آن راه رفت . خانه می شد مثل ماهی تابه ٬ معلوم شد لوله شوفاژ ترکیده و تعمیر آن موکول شد به بعد .

این بعد بالاخره رسید . از روز چهارشنبه لشکر لوله کش و بنا ریختند اینجا و بلائی سر خانه من بیچاره آوردند که آن سرش ناپیدا .

ظاهرا تا روز دوشنبه درگیری ادامه خواهد داشت . یعنی اگر بتوانم تا یک شنبه همه چیز را مرتب کنم و اوضاع به وضعیت سابق برگردد خیلی خوب می شود .

روی همه چیز یک وجب خاک نشسته . خانمی هست که به کارهای منزل همسایه ها می رسد . با او صحبت کرده ام که بیاید و کمک کند . تمام کتابها خاک است . من علاقه شدیدی به خرده ریز دارم . آنها هم زیر یک لایه گرد و خاک مدفون شده اند . نمی دانم گردگیری این ها چقدر طول می کشد .

دیروز غروب اتفاق مسخره ای افتاد . من تقویمم را نگاه کردم تا ببینم ایا برای پنج شنبه مراجع دارم یا خیر ؟ دیدم که صفحه خالی است . خوشحال شدم که لازم نیست وقت کسی را کنسل کنم و  مراجع ندارم .

حوالی  عصر لوله کش ها مشغول کار خودشان بودند . من هم پناهنده شده بودم به اتاق خواب . نشسته بودم چائی می خوردم و سریال دکستر را نگاه می کردم . صدای زنگ آمد .  فکر کردم  مثل دفعه های قبل لابد یکی از همکارهای جناب لوله کش است و آنها هم خودشان در را باز می کنند .

 بعد از چند دقیقه  یکی در اتاق را زد . این دفعه هم فکر کردم که لابد لوله کش ها هستند و چیزی لازم دارند .

رفتم درب اتاق را باز کردم . دیدم ای وای....یکی از مراجعان است که قرار بود با شوهرش تشریف بیاورد و البته تشریف آورده بودند ! دقیقا سر وقت !

دیگر چه کار می شود کرد ؟ فقط می شد معذرت خواهی کرد و من هم معذرت خواهی کردم و البته توی دلم  کلی به خودم فحش دادم  چرا توی تقویم به جای این هفته اشتباها پنج شنبه هفته بعد را چک کرده ام .  این هم یکی دیگر از مضرات فقدان منشی . توی کلینیک خانم منشی بود . همیشه همه چیز را به موقع یادآوری می کرد . اینجا از این خبرها نیست .

شب جمعه از طریق  مازیار  به یک مهمانی  دعوت بودم . راه نزدیک بود ٬ در واقع بهترین چیز برای این که بتوانم مدتی از شر خاک و خل بنائی خلاص شوم . صاحبخانه اقای دکتر مسنی بود و مهمانها هم چند نفر از دوستانش بودند . جوانهای مجلس فقط من و مازیار و خانمش بودیم .

صاحبخانه گوشه ای از سالن را مثل پاب های کلاسیک درست کرده بود . بار بسیار مرتبی داشت پر از بطری های مختلف ٬ بسیار فضای دلنشین و خاصی بود . جای شما خالی . خوش گذشت . ان شب  را مدیون مازیارم که از مردان نیک روزگار است .

هفته خوبی نداشتم ٬ یکی دو روز آخر که دقیقا افتضاح بود . امشب خواستم شام درست کنم . توی این خاک و خل مگر می شد اشپزی کرد ؟ درضمن محیط خانه من را عصبی می کند . من نمی توانم خانه کثیف را تحمل کنم . چه برسد به این وضعیت که انگار ارتش دشمن به خانه حمله کرده است . 

 عوضش  رفتم عباس اباد  طرف فری کثیفه ( کثافت ؟! )  از ساندویچ های انجا خوشم نمی اید . البته فری به خاطر سیب زمینی هایش معروف است . کمی بالاتر از فری یک ساندویچی هست به نام او اینو . هات داگ های فوق العاده ای دارد . بد نیست سری به آنجا بزنید .

امروز راجع به یک نفر با بابا صحبت می کردیم . این اقا پراید دارد و قرار است فردا با هم جائی برویم . گفته بود من نمی خواهم با پراید آنجا بروم و تو ماشین پدرت را بیاور  تا مثلا اینجوری کلاس بگذاریم ! به بابا می گفتم بیچاره آن کسانی که عشق پول و ماشین آنچنانی دارند ولی نمی توانند داشته باشند .بیچاره آن کسی که هنوز متوجه نیست پراید هم یک ماشین است مثل بقیه ماشین ها . 

 والله من هم از رفاه مادی خوشم می اید . اگر بگویم به فکر مادیات نیستم دروغ گفته ام . اما دیگر نه آنطور که بخواهم چیزی را به رخ دیگران بکشم یا حسرت بقیه را بخورم . من دوست دارم روزی یک پاژن داشته باشم . صرفا چون امکانات فنی بهتری دارد . نه این که چون از جیپ گرانتر است پس کلاس دارد و از این مزخرفات ...

این را از من داشته باشید . فقر به بعضی ها حقارت و حسرت می دهد و به بعضی ها یک عزت نفس بی نظیر که به تنهائی یک دنیا ارزش دارد . بگذریم .  

در مهمانی شب جمعه بازار جک و خاطره های بامزه گرم بود . آخر مجلس نشسته بودم یک گوشه و داشتم به این فکر می کردم که از زندگی هیچ چیز جز چند تا خاطره مضحک یا غم آلود نمی ماند . فقط این یادت می ماند که یک شبی ....یا یک روزی رفته بودیم فلان جا....

در واقع هرکسی می تواند تمام زندگی اش را در چند دقیقه تعریف کند . و اگر این زندگی اینقدر کوتاه است . که به واقع هم هست . پس دیگر چه ارزشی دارد ؟ انسانها آنقدر این را جدی می گیرند که انگار قرار است تا ابد زندگی کنند .

نه رفیق کوتاه است . بسیار کوتاه ٬

 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

                               فرصتی دان ٬ که زلب تا به دهان این همه نیست...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3