تبليغاتX
عقاید یک دلقک
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
 

این هم یک داستان دیگر  :

 

قای دال  عادت داشت هر هفته کتابهایش را گردگیری کند . این کار تقریبا تمام  جمعه هایش را به خود اختصاص می داد .. غروب که کارش تمام می شد  با یک لیوان چائی می نشست روی مبل و با لذت به کتابها نگاه می کرد .

کتابها ردیف به ردیف کنار هم مرتب و منظم ایستاده بودند . همگی در یک خط بدون یک میلیمتر عقب یا جلو .

تماشای کتابها نوعی حس غرور و اعتماد به نفس را به اقای دال القا می کرد .  خودش را مثل زنرالی می دید که از انبوه لشکریانش سان می بیند . سربازانی مصمم و اماده  که خبردار ایستاده اند و پرچم هائی که با سربلندی در باد به اهتزاز در آمده اند . سپاهی برای جنگ با دیو جهل و نادانی . تا به حال در هیچ خانه ای کتابخانه به این بزرگی ندیده بود . و هر وقت  این واقعیت را  به خودش یادآوری می کرد لبخند بزرگوارانه ای بر لبانش نقش می بست...

 

 آن روز وقتی مشغول گردگیری بود متوحه شد که پشت بعضی کتابها پودر سفیدی ریخته است .  تعجب کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد . پودر سفید و نرم بود و لکه های روشنی بر سطح بعضی قسمت های کتابخانه ایجاد کرده بود .

 پودر را زیر انگشتانش لمس کرد  اما چیزی دستگیرش نشد  . بعد  دانه های سیاه رنگی را دید که چند جا پشت کتابها ریخته شده بود . با وحشت متوجه شد که فضله موش است .

بله . یک موش موذی به سراغ کتابها آمده بود . اولین قفسه بیشتر از هر جای دیگری اسیب دیده بود . کتابها را بیرون آورد و معاینه کرد . یکی از کتابها به کلی نابود شده بود . اوراق کتاب درست و حسابی جویده شده بودند . دیگر نمی شد این کتاب را خواند . فقط جلدش تقریبا سالم بود . یکی دوتا کتاب دیگر هم تا حدی اسیب دیده بودند .

آنقدر ناراحت شد که  از تمیزکردن بقیه کتابها منصرف شد . هیچ چیز بدتر از نابودی کتابخانه نبود . روشنفکر که بدون کتابخانه نمی شود . روی دیوارهای خانه پر بود از عکس متفکران و دانشمندان بزرگ . احساس می کرد همگی با عصبانیت به او خیره شده اند و او را به خاطر کوتاهی اش سرزنش می کنند..

 

 

اقای دال فردای آن روز  که از اداره به خانه بر می گشت به یک مغازه لوازم کشاورزی سر زد و یک قوطی سم خرید .

وقتی رسید به خانه یک چهارپایه گذاشت زیر پایش تا عملیات سم پاشی را شروع کند . اما قبل از این که کار را شروع کند متوجه شد  سطح یک قفسه دیگر هم  به کلی از پودر کاغذ سفید شده است . کتابهای قفسه  را کشید بیرون و دانه دانه معاینه کرد . هرکتابی که باز می کرد کلی کاغذ پاره به زمین می ریخت . حتی یکی  از آنها سالم نمانده بود . بدتر ازهمه هنوز آنها را نخوانده بود . مثل  خیلی از دیگر کتابهای کتابخانه اش ....

 

..آخ اگر دستش به این موش لعنتی می رسید.

تلویزیون را روشن کرد تا کمی ناراحتی اش را فراموش کند . اتفاقا تلویزیون  یک فیلم جنگی پخش می کرد .

تماشای فیلم  جنگی روحی ا ش را تقویت کرد و با قوطی سم رفت سراغ کتابخانه . با دقت همه جا را سم پاشی کرد و خیالش راحت  شد  .  حالا احساس سربازی را داشت که وظیفه اش را به خوبی انجام داده است .

 

. فردای آن روز که از اداره به خانه برمی گشت مطمئن بود که کلک موش کنده شده  . اما به محض این که وارد خانه شد و  کتابخانه را دید  واقعا دیوانه شد . تقریبا تمام کتابهای یک قفسه دیگر یا جویده شده بودند یا طوری کثیف شده بودند که چاره ای جز دور ریختنشان نداشت . این دفعه یک تلفات جدی به سپاه کتابها وارد شده بود و  برگ کتابهای جویده شده  به طور رقتباری از قفسه آویزان بود .

سطل زباله را آورد و با اندوه  باقیمانده کتابها را در آن ریخت . او از ناراحتی درحال مرگ بود در حالی که از خانه همسایه صدای خنده و موسیقی می امد .

اقای دال در حین تمیز کردن کتابخانه  آهی   کشید و با خودش  گفت . واقعا خوشبختی واقعی متعلق به ادمهای نادان و جاهل است اما من محکوم به عذاب و رنجم  . من سیب آگاهی را  گازی زدم و از بهشت رانده شده ام . البته یک گاز از سیب آگاهی برای اقای دال انصافا شکسته نفسی بود . چون به نظر خودش کل درخت آگاهی را به همراه شاخ و برگش  بلعیده  بود ! 

 

 

فردای آن روز اقای دال یک سلاح بهتر خرید . یعنی  یک تله موش .  و آن را به دقت پشت کتابهایش کار گذاشت .

 

صبح با هزار امید و ارزو تله موش  را چک کرد . هیچ اتفاقی نیفتاده بود . اما عیبی نداشت . عصر که به خانه بر می گشت قطعا موش بدجنس در تله بود . مگریک موش ناچیز چند بار شانس فرار از مرگ دارد ؟

عصر  وقتی به خانه رسید با اطمینان رفت سراغ تله  . باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود . البته برای موش !  چون انگار  برای کتابخانه یک اتفاق هائی  افتاده بود ! در واقع موش ناجنس ظرف کمتر از بست و چهار ساعت یک قفسه کامل دیگر را جویده بود !

اقای دال همانجا روی زمین پهن شد . خدایا چه مصیبتی .  مخصوصا یکی از کتابها واقعا حیف بود . یک کتاب قطور با اسمی دهن پر کن و نامفهوم !  چقدر با این کتاب توی خیابان ها قدم زده بود وسوار اتوبوس شده بود و  از دیدن کسانی که توجهشان به کتاب جلب می شد لذت برده بود ..

به هرحال چاره ای نبود . دوباره سطل زباله را آورد و باقیمانده کتابها را ریخت توی سطل .  سطل زباله تا لب پر ازکاغذ  شد . اقای دال نزدیک بود گریه اش بگیرد .

چند لحظه بعد زنگ در خانه به صدا درآمد . دختر همسایه بود که  گفت سلام استاد . بفرمائید . بعد یک کاسه آش نذری دست اقای دال داد و رفت .

با شنیدن کلمه استاد همه ناراحتی اقای دال از بین رفت و نشست همه     اش را با لذت خورد .

فردای آن روز جناب دال رفت به مغازه لوازم کشاورزی و فروشنده گفت دیگر هیچ پیشنهادی برای اقای دال ندارد . چون سم و تله هایی که به اقای دال داده از بهترین و مرغوبترین انواع بوده اند . بعد وسیله عجیبی را در گوشه مغازه نشان داد و گفت فقط این هست که به درد شما نمی خورد . چون یک سم پاش صنعتی است و برای استفاده خانگی نیست .

این وسیله از یک مخزن بزرگ و یک لوله بلند تشکیل می شد که انتهای آن  چیزی شبیه به تفنگ وصل شده بود .

اقای دال گفت  واقعا این وسیله موثر است ؟ فروشنده گفت با این سم پاش حتی فیل هم از پای در می اید . اقای دال دودل بود . اما  کتابخانه اش داشت از بین می رفت . دل به دریا زد و سم پاش گران قیمت را خرید .

 بر گشت به خانه  و نگاهی به کتابخانه انداخت . باز هم تعدادی از کتابها نابود شده بودند . می خواست همین الان سم پاش را بردارد و ترتیب موش را بدهد . اما پیش خودش گفت عجله برای چه ؟ من که هروقت اراده کنم کار موش تمام است . بهتر است اول یک چائی بخورم  تا خستگی ام دربرود .

نشست و با ارامش مشغول چائی خوردن شد  در همین حین.موش هم از پشت کتابها بیرون آمد و شروع کرد به تماشای اقای دال...

اقای دال از دیدن موش واقعا یکه خورد . برخلاف انتظارش  جثه موش خیلی کوچک بود .  یک موش کاملامعمولی  . دماغش می جنبید و با کنجکاوی  اقای دال را نگاه می کرد ...

 چند دقیقه ای هر کدام مشغول تماشای دیگری بود  ناگهان حقیقت برای  اقای دال روشن شد .

چرا این موش این همه علاقه به کتاب داشت ؟  چرا فقط کتاب ؟  چرا هیچ چیز دیگری جز کتاب را نجویده بود ؟ بله نکته همین بود .  این موش داشت کتابها را به روش خودش مطالعه می کرد ! آن هم با تحمل کلی خطر و رنج . با آن همه تله و سم های مختلفی که اقای دال آنجا ریخته بود . عشق موش به دانش آنقدرزیاد  بود که مرگ را ناچیز می شمرد . چشمان آقای دال پر از اشک شد . تا به حال هیچ موجودی را تا این حد شبیه به خودش ندیده بود .  به موش گفت  رفیق عزیز من را ببخش . هرگز فکر نمی کردم روزی مانع مطالعه و کسب دانش شوم .  من را ببخش که با سنگدلی  در پی مرگ تو بودم ...

اقای دال  نیم ساعتی با موش راز و نیاز کرد و عشق او را به دانش ستود . بعد گفت از این لحظه به بعد دیگر هیچ مانعی برای تو نیست .کتاب برای خواندن است . من همیشه با گشاده دستی دانشم را در اختیار دیگران گذاشته ام . گیرم روش خاص تو در مطالعه  کتاب را از بین می برد . اما اصلا مهم نیست . هر کتابی را که دلت خواست بخوان..

بعد هم از یخچال ظرف پنیر را آورد و بالای کتابخانه گذاشت و گفت رفیق ناقابل است . اگر حین مطالعه گرسنه شدی  بخور .

کمی فکر کرد و تعدادی رمان پلیسی و مجله از کتابخانه   برداشت و در یک صندوق  گذاشت . آخر اینها را  واقعا می خواند . حیف بودند . درضمن اینجوری سطح مطالعه موش بالاتر می رفت .

. رفته رفته هیجانش از بین می رفت و علی رغم قولی که به موش داده بود برای کتابخانه اش افسوس می خورد . بدون کتابخانه که نمی توانست روشنفکر باشد .

دوباره سر و کله موش از لای کتابها پیدا شد . اقای دال به موش لبخند زد . بعد آهسته  رفت سم پاش را اورد . موش نترسید . همچنان ارام نشسته بود و به اقای دال نگاه می کرد .

اقای دال با مهربانی به موش گفت : دوست عزیز . تو حالا به خاطر لذت مطالعه غرق در شادی هستی . هنوز نمی دانی چه سرنوشت تلخی در انتظارت است . نمی دانی  چشیدن طعم میوه آگاهی یعنی تبعید از بهشت جهل و نادانی . اگر بدانی چه  عذابی خواهی کشید همین الان آرزوی مرگ می کنی . من توانستم همه این مشکلات را به جان بخرم . مثل یک شمع .   بی ادعا و سربه زیر . می سوزم و نور افشانی می کنم . اما  مطمئنم تو با این جثه نحیف نمی توانی و روزی  هزار بار ارزوی مرگ خواهی کرد . باور کن همین الان اگربمیری و خلاص شوی بهتر از این زندگی جهنمی است

.بغض گلوی آقای دال را گرفت . لوله سم پاش را بالا آورد  : پس به خاطر خودت و رهائی از درد و رنج اینده ات. خداحافظ رفیق . بدرود .

این را گفت و دگمه سم پاش را فشار داد ....

پی نوشت :  این داستان ذر ابتدا بلندتر بود .شاید ده برابر چیزی که بالا خواندید .  قسمتهای زیادی حذف شده اند . دلایل زیادی برای حذف وجود داشت . بگذریم از این که داستانی که در کلاس خوانده می شود نمی تواند زیادی بلند باشد و یک حد و مرز خاصی وجود دارد . به هرحال هرچه در باره یک شخصیت بیشتر بنویسید او را بهتر می شناسید و در نتیجه روان شناسی شخصیت در داستان بهتر و مجکم تر می شود . برای همین هم در نگارش اولیه من اصلا به پایان داستان توجه نکردم و فقط نوشتم و نوشتم .

نام شخصیت اصلی ٬ یعنی دال را  از اصطلاح دال و مدلول انتخاب کردم ٬ دال به معنای فرم ظاهری کلمه است . در واقع دال یعنی اسم و مدلول به معنای چیزی است که آن نام به آن اشاره می کند . بنابراین دال می تواند معنی ظاهر  هم داشته باشد . ظاهر در برابر مدلول یا باطن . بنابراین دال به این آدم که مدام دنبال تظاهر و ظاهر سازی است می خورد . البته لزومی به معناداشتن این نام نیست . می توانست به جای دال هرچیز دیگری هم باشد .

 به هرحال  تیپ اقای دال را خیلی خوب می شناسم .چون تیپ های رایج در فضای روشنفکری را خوب می شناسم . هم روشنفکران اصیل و هم کسی مثل اقای دال که فقط تظاهر به روشنفکری می کند . به هرحال داستان بالا اشکالات فرمی زیادی دارد و حتی یکی دوجا زاویه دید انحراف دارد . این ها را بعدا درست می کنم . و این هم بعضی از قسمت های حذف شده که شاید خواندنشان جالب باشد :

 

. این چیزها همیشه او را به فکر ازدواج می انداخت . معتقد بود زنی که با او ازدواج کند مستقیما وارد بهشت می شود قطعا شوهر روشنفکر و فهمیده ای مثل اقای دال یک موهبت الهی بود . خودش را با مردهای دیگر مقایسه می کرد که زن برای آنها چیزی جز یک موجود درجه دو نبود در صورتی که خودش روشنفکر که هیچ بلکه  فمینیست هم هست ! معتقد به برابری مطلق و این که چگونه همسرش از این که اقای دال  او را با تمام وجود درک می کند حیرت زده می شود !  بعد چگونه برای خانم های دیگر از دال تعریف و تمجید می کند و انها چطور به همسرش حسادت می کنند . ..

راستش اقای دال به دلایل گوناگون تا به حال ازدواج نکرده بود . در جوانی مشکلات مالی به همراه اعتقاد راسخش به تجرد ابدی او را از ازدواج دور نگه داشته بود . حالا هم از طرفی از تنهائی خسته شده بود و از طرف دیگر پیدا کردن همسر برایش سخت بود . صد البته از نظر تئوری همچنان با ازدواج مخالف بود . در واقع او طرفدار عشق ازاد بود و به نظرش ارتباط های ازاد   با خانم ها  بهترین راه حل بود . مخصوصا که راجع به اشتهای بعضی از فلاسفه و روشنفکران هم چیزهائی خوانده بود . اما متاسفانه او موجود جذابی برای زنان نبود . سن و سالش هم خودش یک فاکتور مهم بود . عوامل نسبتا زیادی برای این موضوع وجود داشت . وضع مالی بخور و نمیر به او اجازه نمی داد بتواند با پول کسی را جذب کند . قیافه اش هم انصافا با  زان پل سارتر توی یک ردیف بود !  به هرحال چند باری که توی اداره یا جای دیگر با خانمی اشنا شده بود و کار به ارتباط دوستانه کشیده بود هم نتوانسته بود موفقیت زیادی کسب کند . چون بعد از اشنائی  آنقدر آنها را به بی سوادی  متهم کرده بود و انقدر سوادش را توی سر انها کوبیده بود که هرکدام بعد از مدتی تحمل کردن دیگر خسته شده بودند و خداحافظ شما...

اقای دال  معتقد بود که این هم یک  معضل جهان سوم است . یعنی قدر یک ادم روشنفکر را نمی دانند و نمی فهمند یک روشنفکر چه ارزش زیادی دارد . بنابراین اگر او در یک کشور دیگر زندگی می کرد قطعا همیشه تعداد بی شماری از خانم ها در اطرافش جست و خیز می کردند و هرکدام سعی می کردند به تنهائی مالک قلب اقای دال شوند .  اقای دال در خیالبافی واقعا موجود با استعدادی بود . یکی از سرگرمی های بزرگش در زندگی خیالبافی و غرق شدن در رویاهای شیرین بود . اغلب اوقا ت با این خیال به خواب می رفت . دخترخانم بسیار جذاب و زیبائی که تصادفا وضع مالی خیلی خوبی هم داشت و از  اروپا از یک رشته روشنفکرانه مثل هنرهای معاصر یا فلسفه فارغ التحصیل شده بود در یک مهمانی اقای دال را می دید و تحت تاثیر معلومات و سواد فوق العاده اقای دال قرار می گرفت و یک دل و نه صد دل عاشق او می شد ! در واقع او اقای دال را کشف می کرد !  چون مدت طولانی در یک کشور متمدن زندگی کرده بود و در دانشگاه های آنجا تحصیل کرده بود . بدیهی است که چنین موجودی عاشق اقای دال می شود ! اوج ماجرا هم جائی بود که آن خانم با حیرت می گفت من حتی در رشته تخصصی  خودم هم  قادر نیستم شما را شکست بدهم ! آخر اقای دال همیشه بحث و صحبت کردن را چیزی شبیه به دوئل می دید ! یعنی بالاخره یک طرف باید تسلیم می شد یا شکست می خورد !  اقای دال اغلب به این جای  داستان که می رسید به خواب می رفت . گاهی دیرتر خوابش می برد و ماجرا  ادامه پیدا می کرد . یعنی ازدواج می کردند و زندگی خوشی را شروع می کردند که البته بیشتر شبیه زندگی یک ارباب با کنیزش بود !  این موضوع از لحاظ منطقی  تعارضی با فمینیست بودن اقای دال نداشت . چون ان خانم ایمان داشت که  کنیز شخص روشنفکری مثل  اقای دال بودن یک افتخار بزرگ است !

 

 ..................................................................................................

 

 

کربلائی باقر  یکی از همسایه های مومن و بسیار متدین جناب دال بود . حضوری دائمی در مسجد محل داشت و همیشه  با شور و شعف در حال اجرای برنامه هائی مانند کلاس قرآن برای نوجوانان یا  برنامه منظم هفتگی جمکران و...بود .

اگر جناب دال در تمام عمر دارای اشتغال ذهنی دائم با هدفی مانند روشنفکری بود کربلائی قربان نیز به همان نسبت در تقلا و ارزوی روحانی شدن به سر می برد . همیشه عبا می پوشید و اگر پیشنماز مسجد غیبت می کرد  قطعا  کربلائی به جای او نماز می خواند و مهمتر از همه منبر می رفت !

این دو به طور کاملا تصادفی با هم آشنا شدند و طبیعی است که به سرعت اهداف مشترکی کشف کردند . هر دوی آنها خود را وقف کرده بودند . یکی دین و یکی علم . و دیگر این که  هر دوی آنها تشنه سخنرانی بودند .  مخصوصا کربلائی در بین سخنانش کلمه ای به کار برد که جناب دال  از شنیدنش واقعا  شوکه شد . چون گویا  این کلمه همان چیزی بود که او خواه ناخواه در تمام عمر به دنبالش بود .  یعنی خاکریز ارزش ها...

این دو به سرعت شیفته هم شدند و  مخصوصا کشف کردند که هر دو  هدفی جز اصلاح وضع جامعه و ارشاد دیگران ندارند .  جناب دال به همراه کربلائی به کلاس قرآنش رفت که پنج شش تا بچه سیزده چهارده ساله شاگردانش را تشکیل می دادند . هرکدام کلی از دیگری تعریف و تمجید کرد و تا دلتان بخواهد تعارف تکه پاره کردند . بعد هر دو با هم از رسالت خویش گفتند و این که چگونه تا رسیدن به هدف از پای نمی شینند .   بعد جناب دال کنار کربلائی ایستاد و دست او را با دست خویش گرفت و با صدائی که از شدت هیجان می لرزید از بن جگر فریاد زد : وحدت حوزه و دانشگاه !  بالاخره موفق شدیم !

  خدا می داند که کربلائی از شنیدن این جمله چطور دهانش شیرین شد و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و با چشمان اشکبار  روی همدیگر را بوسیدند ...

و اما این وحدت کذائی نمی توانست عمر چندانی داشته باشد . جناب دال که بعد از مدتها چند تا گوش شنوا برای سخنرانی پیدا کرده بود نمی توانست از شرح  مرارت ها و رنج هایش برای کسب علم و دانش دست بکشد . کربلائی قربان هم به همین نسبت عاشق تعریف  خاطرات خودش از جبهه و زحماتش برای اسلام و  انقلاب بود . بنابراین برای هرکدام سخت بود که ساکت بنشیند و شاهد تاخت و تاز دیگری باشد  بنابراین  به سرعت شعله های اختلاف و درگیری بالا گرفت و به ناچار از هم جدا شدند . هم چنان که شیخ اجل نیز فرموده : دو درویش در گلیمی بخسبند و دو سلطان در اقلیمی نگنجند....

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
 

مدتی است که عصرها من و پدرم می رویم پارک قیطریه و یک ساعتی با هم پیاده روی می کنیم . قبلا او ساعت پنج و نیم صبح می رفت و تا ساعت هفت و نیم پیاده روی می کرد . از کوچه پس کوچه های محل خودمان می رفت تا فرشته و از آنجا به تجریش و بر می گشت . اما دیگر خسته شد و قرار شد عصرها برود پارک قیطریه . این برنامه همه روزه اوست . اما من فقط سه روز در هفته با او می روم .

این ماجرای پیاده روی به نوعی باعث نزدیکی من و بابا شده است . نیم ساعتی با هم راه می رویم و بعد من به تنهائی نیم ساعت دیگر می دوم . در نیم ساعت اول با هم حرف می زنیم . او از خاطرات قدیم می گوید و من هم دوست دارم بشنوم . بعضی از ماجراها را قبلا شنیده بودم . اما این دفعه سعی می کنم دقیق تر بشنوم . وقتی  چیزی را تعریف می کند می پرسم دقیقا چه سالی بود ؟ یا فلان کسی که می گوئید نسبتش با آن یکی چه بود و ...

چند روز پیش از ماجرای ازدواجش با مامان صحبت می کرد . دوست داشتم دقیقا همه چیز را بدانم  . مخصوصا این که انگیزه اش از انتخاب مامان چه بود .

 پدربزرگ من پزشک بود . یکی از آن پزشک های قدیمی . او با خانواده اش در اردبیل زندگی می کرد .  پدرمن اولین فرزند بود و شش تا خواهر برادر کوچکتر داشت .

وقتی پدرم چهارده ساله بود . این خانواده برای همیشه از اردبیل مهاجرت کردند و به تهران آمدند . طبعا وضع مالی این خانواده باید خیلی خوب باشد . چون دکترها در قدیم اکثرا وضع مالی عالی داشتند . اما پدربزرگ من آدم خاصی بود و به دلایل مختلف وضع مالی خیلی خوبی نداشت . قمار و مشروب و خیلی چیزهای دیگر سطح درآمد او را تنزل می داد . در ضمن به شدت آدم دست و دل بازی بود و از اخلاقش  داستان های جالبی شنیده ام .

باری . آمدن به تهران  برای پدرمن مشکلات زیادی به همراه داشت . او به زندگی در اردبیل عادت کرده بود . در آنجا خانواده اش معروف و مورد احترام بودند . دوستان زیادی داشت و خلاصه هیچ مشکلی نبود .

اما در تهران اوضاع ناگهان تغییر کرد . در مدرسه و محل جدید هیچ کسی را نمی شناخت و به کلی غریبه بود . خیابان های تهران را بلد نبود . بدتر از همه فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کرد .یکی دوسال  بابت این موضوع مسخره اش می کردند و این موضوع واقعا برایش عذاب آور بود . خاطره آن یکی دوسال  حتی هنوز هم برای پدر من آزار دهنده است . یعنی از مسخره کردن دیگران واقعا متنفر است . حتی هنوز هم من یکی جرات نمی کنم جلوی بابا کسی را مسخره کنم . بلافاصله دیوانه می شود .

یکی دوسالی گذشت و خانواده در تهران جا افتادند . پدربزرگ من یک خانه در تهران به اضافه یک باغچه در شمیران . همان جائی که الان به آجودانیه معروف است خرید . اکثر کسانی که وضع مالی نسبتا خوبی داشتند یک باغچه در شمال تهران برای ییلاق و تابستانهای گرم تهران خریداری می کردند و البته آن باغچه سال پنجاه و شش فروخته شد که هنوز  خاطره  کم رنگی از آن جا در ذهن من هست .

بابا فهمیده بود تنها راه برایش درس خواندن است . بنابراین دیپلم ریاضی گرفت و از خدمت سربازی هم به طرز معجزه اسائی معاف شد . فردای معافی  نشست و پنج تا درخواست کار برای ادارات و سازمان های مختلف نوشت . اولین جائی که پاسخ  مثبت داد بانک سپه بود . او هم رفت و استخدام شد به همین سادگی !

او در بانک دوره های آموزشی زیادی را گذراند و  تا سال پنجاه و هشت در بانک سپه کار می کرد . خوب هم بالا رفت و تا هیئت مدیره رسید . ولی بعد از انقلاب بازنشسته اش کردند . با بیست سال سابقه کار .

اولین حقوق پدر من  سیصد و هشتاد تومان بود . البته پول کمی نبود . توجه کنید که سکه در آن سالها شصت و پنج تومان قیمت داشت !

باری . پدر بزرگوار حالا دیگر از زندگی راضی بود . شیک پوش شده بود و یک اپل رکورد کروکی قرمز رنگ هم خرید و عصرها کارش شده بود لاله زار و سرپل تجریش و کافه های مختلف و در و داف مختلف ! خلاصه همه چیز مختلف بود ! چیز تکراری این وسط وجود نداشت !

سه چهار سالی بدین منوال گذشت و یک روز این اقا پسر خوش تیپ که تقریبا جزو بچه معروف های لاله زار هم بود تصمیم گرفت برود اردبیل و سرعین و...

اپل کذائی را زین کرد و گازش را گرفت به سمت اردبیل البته به عنوان بچه تهران ! توی اردبیل هم چند روزی خانه فک و فامیل مهمان بود و گردش و..

یک روز هم شام  به خانه مادرم دعوت شده بود و در آن جا بود که برای اولین بار مادرم را دید .

مادر من  دختری باریک اندام و قد بلند بود که چشمانی سبز و موهای بلوند داشت . هنوز هم بعد از این همه سال همینطور خوش اندام باقی مانده است . مهیار چند وقت پیش مامان را دیده بود و می گفت مادرت چقدر خوشگله . معلومه جوانی هایش دافی بوده !  این حرف دقیقا درست است . آن موقع که پدرم و مامان همدیگر را دیدند  مامان هفده سالش بود و پدرم  بیست و پنج سال داشت .

بابا تعریف می کرد که مادرت مثل یکی از هنرپیشه های هالیوود بود و من وقتی ان شب دیدمش چنان حیرت زده شدم که تا چند دقیقه نمی توانستم درست حرف بزنم ..

می گفت هرمردی بالاخره در یک جائی گیر می کند . من تا آن موقع کلی دوست دختر داشتم و می خواستم حالا حالاها مجرد باشم . هروقت صحبت ازدواج می شد مخالفت می کردم و بابت این موضوع با مادربزرگت مشکل داشتم . اما وقتی مادرت را دیدم همه این چیزها از یادم رفت و همه هدفم این شد که با او ازدواج کنم .

مامان در آن سالها به خوبی و خوشی در خانه پدرش زندگی می کرد . یک خانه خیلی بزرگ با حیاطی پر از دار و درخت که پنجره های چوبی ارسی داشت . این خانه هنوز باقی است و البته قرار است تا یکی دوسال دیگر تبدیل به  کتابخانه عمومی شود . به یاد و نام پدربزرگم که آدمی اهل قلم و روشنفکر بود ...

مادرم هم آن موقع به حساب امروز سوم دبیرستان بود . یک دفترچه عقاید از آن سالهای دبیرستانش باقی است که چند وقت پیش دیدم و بسیار جالب بود . سئوالاتی مشخص که همه بچه های کلاس به تک تک آنها جواب داده اند و یادگاری نوشته اند . یکی از سئوالها راجع به این است که دوست دارید با چه وسیله ای مسافرت کنید ؟ یکی نوشته با ترن و دیگری ماشین و هواپیما و  آخری نوشته با موشک !!

خلاصه پدرو مادرها با هم صحبت کردند و بعد خواستگاری رسمی و بعد از کلی دردسر این دو با هم نامزد شدند .

بابا برای نامزدش نامه های عاشقانه و اتشینی می نوشت که تا دوسه ماه جوابی نداشت ! بابا می گفت این با این  کلاس  گذاشتن هایش من را می کشت ! بعد از چند ماه پدرم که از درد هجران به فغان آمده بود رفت اردبیل تا یاردلنوازش راببیند . آن موقع خانه پدربزرگم دوطبقه بود . بابا می گفت من کلا سه روز آنجا بودم و مادرت عصر روز دوم افتخار داد و بالاخره از طبقه دوم که اتاقش آنجا بود تشریف  آورد به طبقه پائین !!   و من توانستم یکی  دوساعتی ایشان را زیارت کنم !!

خلاصه این مسافرت چندان برای پدر بیچاره خوش ایند نبود . مخصوصا که دوتا دائی من بچه های شر و شیطانی بودند و مدام با پدربیچاره ام شوخی های شهرستانی می کردند !

نزدیک به هشت ماه نامزد بودند و بعد ازدواج کردند و مامان آمد تهران . آن موقع پدرم هنوز خانه مستقل نداشت . این دو نزدیک به یک سال و نیم در طبقه بالای خانه پدری زندگی کردند .

مادرم می گفت من در این مدت خیلی اذیت شدم . به اردبیل و خانه پدری عادت داشتم و یک دختر هجده ساله بیشتر نبودم . خانواده ما در اردبیل کم جمعیت بود و درضمن همیشه خدمتکار داشتیم  . حالا ناگهان شهر بزرگی مثل تهران که نمی توانستم بهش عادت کنم . بدتر از همه خانواده پدربزرگت در تهران شلوغ و پرجمعیت بود . همیشه هم مهمان داشتند . مدام شلوغی و سروصدا و بساط تخته نرد و مشروب و .. من حالا مجبور بودم کلی ظرف بشورم و اشپزی کنم و کارهای دیگر خانه که اصلا به آنها عادت نداشتم .

مامان راست می گفت . مخصوصا که عمه های من هم بدجوری به این دختر  حسودی می کردند . هرچند آنها خودشان را مدرن و اهل تهران می دانستند . اما باز هم در برابر رفتار اشرافی  او  کم می اوردند و نمی توانستند هیچ جور  خودشان را با او مقایسه کنند .

مامان می گفت من بدجوری دلم برای خانه خودمان در اردبیل تنگ می شد . عادت داشتم  تنهائی توی باغ پر دار و درختش قدم بزنم و کتاب بخوانم . پدرومادرم هم همیشه دوستم داشتند و هرچه می خواستم آماده بود . اما در تهران ...

یک سال و نیم بعد این زوج با یک نوزاد دختر از آن خانه رفتند به خانه ای که پدرم خریده بود . این خانه تقریبا  خارج از شهر بود . یعنی همان جائی که اکنون به نام خیابان پاسداران معروف است .

 

خلاصه زندگی مشترک پدر و مادرم اینجوری شروع شد . البته مادرم هنوز هم همان اخلاق خاص خودش را حفظ کرده است . پدم هنگام  تعریف کردن ماجرای ازدواجش از مامان گله می کرد و این که الان هم مثل ان موقع ها معاشرتی نیست .

ولی اینطور نیست . مامان حق داشت که بعد از آمدن به تهران فاصله اش را  با بقیه حفظ کند . او با آنها فرق می کرد . در عین حال رفتار بقیه هم خصمانه بود . هرچند الان دیگر اینطور نیست . اما من هنوز هم ندیده ام که مادرم در ماجراهای بقیه خانم های فامیل که از هم گله می کنند و قهر و اشتی های فامیلی ..درگیر شود . مطلقا اهل این صحبت ها نیست . اما این موضوع ربطی به معاشرت و این حرفها ندارد .نکته اصلی رفتار و منش او است که همان رفتار و اخلاقی است که در هجده سالگی از اردبیل با خودش به تهران آورد . همان موقع هم با عمه ها و دیگران قاطی نمی شد .  این فقط به خاطر سلیقه خاص خودش است . وگرنه دوستان و رفت و امدهای خاص خودش را دارد .

 اما پر رنگ ترین صفت مادر من مهربانی بی نظیرش است . این را همه در اولین برخورد متوجه می شوند . ارامش و مهربانی اش از پشت تلفن هم مشخص است و من بارها این را از زبان دیگران شنیده ام . در عین حال استعداد عجیبی در برخورد با بچه ها دارد و من تا به حال کسی را ندیده ام که مثل او بتواند با بچه ها سروکله بزند . الان که بچه های خواهرم اکثرا اینجا هستند به این موضوع بیشتر دقت می کنم و این که دقیقا چه کار می کند ؟  ساده انگاری است اگر بگویم با آنها خوب حرف می زند یا برخوردش ملایم  و صبورانه است . موضوع چیزی فراتر از این حرف ها است  . چیزی در وجودش هست که دقیقا نمی دانم چیست .

در عین حال رابطه من و مامان همیشه عالی بوده و هیچ وقت نشد که مشکلی در بین ما باشد . گاهی لای صحبت هایش از آرزوهایش می گوید . مثل خیلی از مادرها که به پسرشان می گویند انشالله عروسیت و ..

این جور موقع ها من همیشه به نوعی شرمنده می شوم . راستش خیلی اوقات جلوی مادرم خجالت می کشم . به خاطر چیزی که هستم . چیزی که شده ام .  تلخ و تیره و شکسته ٬ دیگر آن پسرکوچولوی او نیستم . اما انگار او هیچ وقت این موضوع را نمی بیند . یا همیشه فراموش می کند . یاشاید همیشه امیدوار است . هم چنان که همه مادرها هیچ وقت از پسرشان نا امید نمی شوند ...

از خیلی وقت پیش یک چیزهائی برای من کنار گذاشته . هرچیزی که به نظرش به درد می خورد .گاهی هم چیزی را برای خودش خریده اما بعد دلش نمی اید استفاده کند و می گذارد کنار .  خیلی چیزها هم هست که می گوید برای عروسش نگه داشته است . آن موقع که من و نسیم نامزد بودیم و گاهی نسیم اینجا می امد هردفعه موقع رفتن چیزی به او می داد . مثلا یک روسری . یا یک قواره پارچه . حتی یک بار نشد نسیم دست خالی از اینجا بیرون برود .

گاهی به خانه می ایم و می بینم اطاقم را تمیز کرده است . یا حمامی که فقط من از آن استفاده می کنم را شسته است . اینجور موقع ها هم خیلی معذب می شوم . آخر او الان شصت و هشت سالش است .می دانم این کارها برایش سخت است .  با این حال هنوز هم مثل بچه ها دوست دارد به من بگوید ببین چه خوب تمیز شده !  وقتی اینجوری می گوید دیوانه می شوم . از او قول می گیرم که دیگر از این کارها نکند و به خودم فحش می دهم که چرا خودم قبلا اطاقم را تمیز نکرده ام ...

با این سن و سال این همه راه می رود . آن هم با این کوچه ها که همه سربالائی هستند . نیم ساعتی هم توی صف می ایستد تا دو تا نان سنگک بگیرد یا یک کیلو سبزی . همیشه از یک ربع قبل می رود پائین دم در تا نوه هایش وقتی از سرویس پیاده می شوند مواظب باشد . می گویم چرا نمیگوئی من برایت خرید کنم ؟ یا بچه ها که همین جلوی در پیاده می شوند . احتیاجی به این همه انتظار نیست . اما فایده ای ندارد . قبول نمی کند  . قطعا حرف من منطقی است . اما مگر رفتار مادرها منطقی است ؟ نه موضوع منطق نیست .موضوع  این است که من نمی توانم رفتار یک مادر را درک کنم ...

 خلاصه رابطه  من و مامان اینجوری است . خیلی وقت ها شرمنده و خجالت زده ام . تصور می کنم خیلی از پسرها هم همینطور باشند . اکثر مادرها با رفتارشان پسر را شرمنده می کنند . البته خودشان هیچ وقت متوجه نمی شوند که موضوع چیست . آنها رفتار طبیعی خودشان را دارند . اما چیزی که هست . هر پسری بعد از این که بزرگ شد می فهمد همین چیزهای کوچک هیچ وقت قابل جبران نیست . همین چیزهای کوچک و جزئی که  آدم تازه می فهمد  از هیچ کس دیگری نمی تواند بگیرد . یک کار کوچولو . اما بدون هیچ انتظار ی . بدون هیچ چشم داشتی . این فقط از یک مادر بر می اید . حداقل مادر من اینطوری است .  نمی توانم بگویم چقدر یا چطور . و این یعنی بی نظیر . یعنی چیزی که قابل وصف نیست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
 

شما را نمی دانم . اما من . در اغلب اوقات به طور خسته کننده ای معمولی و متوسطم . ولرم و عادی .

و اما گاهی اتفاقی می افتد . می گویم اتفاق چون دقیقا نمی دانم چیست . می گویم گاهی ٬ شاید بهتر بود می گفتم به ندرت .

و بعد ناگهان تغییری به وجود می اید . کمی از آن حس عادی و متوسط فاصله می گیرم . حالا می توانم بفهمم این جمله هایدگر به چه معنا است : وجود انسانی با رابطه عدم قطعیت که آن را لاینقطع به خود اعمال می کند مشخص می شود . انسان   یعنی  شدنی مداوم و بی وقفه .

به زبان ساده یعنی انسان تصویری بر سطح آب است . مواج و در حال تغییری مداوم . هایدگر البته روان شناس نیست . فیلسوف است و زبان خاص خویش را دارد . اما به نظر من دقیق ترین توصیفات بشری متعلق به او است .

بگذار مثالی بزنم . من بسکت بازی می کنم . گاهی اوقات هم فرصتی بدست می اید و به قول بچه ها تیغی بازی می کنیم . یعنی سر پول . دو تیم سه نفره و هر کس مبلغی . مثلا ده یا بیست تومن . می گذاریم وسط و بازی می کنیم . تیم برنده صاحب همه پول است . زیبائی قضیه به این است که اکثر بازی های تیغی با تیم های غریبه است . کسانی که نمی شناسی . به گوش آنها رسیده که شما حاضر به بازی هستید . آنها هم قبول می کنند و بعد قراری تعیین می شود و ادامه کار..این بازی ها تقریبا خیلی جدی است . اولا که در بسکتبال به طور سنتی همیشه  کل کل  هست . دیگر این که چون بازی سر پول است هر دو تیم با تمام قوا بازی می کنند . سوم این که حریف غریبه است و خود به خود حس رقابت سنگینی در این فضا به وجود می اید . یعنی با یک بازی معمولی با دوستان خیلی فرق می کند .

حالا ما داریم می رویم سر قرار . توی ماشین با خودم تصمیم می گیرم که با تمام وجود بازی کنم . اما هنگام بازی از این تصمیمات و قول هائی که به خودم داده ام هیچ خبری نیست . من همان بازی کن همیشگی هستم . گیریم کمی هم تغییر . گاهی بد بازی می کنم و گاهی خوب . البته به نسبت بازی عادی و همیشگی و همچنین به نسبت خودم . یعنی انتظاری که از من می رود . حالا پنج درصد بهتر یا بدتر .

و اما به ندرت . یا گاهی . انگار معجزه ای به وقوع می پیوندد .انگار به جای خون در رگهایم نیرو و انرژی جاری است . به طرز حیرت آوری خوب بازی می کنم . اگر بسکت بازی کرده باشید می دانید در این بازی تماس چشمی زیادی وجود دارد . مثل کاراته .  خیلی اوقات سعی می کنید از طریق چشمان حریف بفهمید می خواهد چکار کند . دریبل بزند یا شوت کند یا فرار کند..

بعد اعتماد به نفسی که نمی دانم از کجا می اید . بازیکن حریف ترسیده است .به وضوح از نگاهش مشخص است .  نمی تواند سد راه شود .  مدام در حال دست انداختن بازی کن های حریفم . معمولا سعی می کردم آنها را تحریک نکنم و فقط از آنها عبور کنم . حالا انگار فقط می خواهم ثابت کنم که از آنها خیلی برترم . چیه بچه توپ می خوای ؟ خوب بیا . مال تو . بیا بگیرش . و حریف که عصبانی و کلافه با تمام قوا می خواهد توپ را بگیرد و نمی تواند . بیهوده تلاش می کند . فرصت عالی برای شوت را هدر می دهم فقط برای  دوتا دریبل بیشتر و این که ثابت کنم گل زدن به شما خیلی راحت است . ببین باز هم به تو فرصت می دهم . بیا اگه می تونی توپ رو بگیر..عصبانی شدن آنها برایت خوشایند است . بالاخره یک شوت دقیق از راه دور . یا چنان پروازی به سمت حلقه که خودت هم ان بالا تعجب می کنی .

این فقط یک بازی از ده یا بیست بازی است . برای من اینجوری است . برای شما شاید از پنج تا بازی . یا شاید از سی تا بازی باشد . این معجزه برای همه اتفاق می افتاد . چه من و چه شما . فقط درصد احتمال فرق می کند . اما چطور و چرا ؟ هیچ کسی نمی داند . من اگر می دانستم چطوری این اتفاق می افتد که دیگر مشکلی نبود . خودم ان را ایجاد می کردم و همیشه یک بازیکن شش دانگ بودم .

من مثالی از بسکت زدم . اما در هر کاری همینطور است . گاهی خیلی خوب می شوی . مهم نیست که در بسکت است . نقاشی است . ساز زدن است . یا هر کار دیگری که در روی زمین هست .

هرکسی معشوقی دارد . هر کدام از ما کسی را داریم که افسوسش را بخوریم . معشوقی . فرزندی . دوستی. بالاخره کسی که اکنون نزدیک ما نیست .اغلب ممکن است یک دلتنگی ساده . یک حسرت ساده و روزمره باشد . در همین حد که بگوئی دلم برایش خیلی تنگ شده است . و یا گاهی . ممکن است مسئله از این حرفها خیلی فراتر برود . آنقدر که دیگر هیچ کنترلی بر آن نداشته باشی .

پستی که چند روز پیش نوشتم حاصل همین اتفاق بود . یک شب عادی و بعد ناگهان دلتنگی که به طور تصاعدی افزایش می یابد .

هرکسی در این جور مواقع نیاز به بیان خویشتن دارد . سعی می کند این حس را تخلیه کند . به هرشکلی که بلد است . یکی با نقاشی . یکی با شعر . یکی می نویسد . یکی در خیابان های خالی رانندگی می کند . و من هم البته راهی برای خودم دارم . یعنی اینجا می نویسم . در این وبلاگ .

در آرشیو من پستی هست به نام . اسپرسو اندوه و عقاید یک دلقک . یکی دوبار هم  تکرارش کردم . به نظر خودم یکی از بهترین نوشته های من است . یک روز عصر که توی خیابان بودن ناگهان همین اتفاق برای من افتاد . آنقدر که عجله داشتم زودتر برسم خانه و بنشینم پشت کامپیوتر . نیاز شدیدی برای بیان . برای نوشتن . هیچ  رازی هم وجود ندارد . لاجرم بر دل نشیند . همین . طبیعی است و صدالبته در چنین لحظه ای خیلی بهتر از اوقات عادی می نویسی ..

 برای من که این نوشته خاص  را از سر نیاز و با تمام وجود می نویسم قطعا خواندنش هم طعم دیگری دارد و می گویم بهتر از بقیه نوشته هایم است . ممکن است شما نظر دیگری داشته باشید . به هرحال قطعا در آرشیو شما هم چنین پستی هست . فقط باید بتوانید آن را بشناسید

پست چند روز قبل هم همینطوری اتفاق افتاد . من عصر اپ کرده بودم . پستی به صورت تکراری گذاشتم اینجا به نام عمو هوشنگ  . تکراری چون آن روز اصلا حوصله نوشتن نداشتم . شب رفتم پیش مهیار و مهرداد . صحبت خاصی هم شاید نبود . بعد که شب برگشتم حس دلتنگی غریبی به سراغم آمد که خیلی زود به کلی از کنترلم خارج شد و بعد نیاز به نوشتن . تصمیم گرفتم فقط یک پی نوشت چند سطری باشد . بعد که شروع شد دیگر  نمی توانستم تمامش کنم . اصراری لجوجانه برای بیان همه لحظه های تلخی که در این مدت بر من گذشته است و  می گویم اصرار . نه هیچ اصراری نبود . چطور بگویم ؟ انگار نیروئی از بیرون من را مجبور می کرد . آن شب برای من خیلی سخت گذشت . من قبلا هم چنین شبی داشتم . یک شب در زمان خدمت که نیمه شب نگهبانی می دادم . بعد دلتنگی که بی رحمانه هجوم آورد و حس غریب سرمای درون..

حقیقت این بود که من دو سه روز وحشتناک را گذراندم . الان حس می کنم تمام شده و حالم بهتر است . من از ساده ترین کارهای روزمره بازمانده بودم . هنوز حتی ای میل هایم را چک نکرده ام .  توانی برای خواندنش نبود . پاسخ دادن که هیهات ....

لاجرم پست بعدی . یعنی دست آخر . تلاش نا امیدانه ای شد برای پایان حس تلخی که همچنان رهایم نمی کرد . صد البته نمی شود به اختیار و اراده از این چنین حسی خلاص شد . اگر می توانستی که مشکلی نبود . نه اینطور نیست . نمی توانی با این کلک ها نجات پیدا کنی . خودش می اید و می رود . من همانقدر در امدن و رفتنش تاثیر دارم که در باریدن  باران . در واقع هیچ کنترلی نیست .

آن چه می شود با اراده و میل ایجاد کرد یا از شرش خلاص شد یک دلتنگی ساده است در حد همان دلتنگی معمولی و همیشگی . نه این چنین موج قوی و سیل اسائی ..

بنابراین تنها کاری که از  دستت  بر می اید  دست و پا زدن است . تلاشی کور و بی نتیجه .  چیزی شبیه به این  :

 پس  لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم .  خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت  در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را  با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...

 

 

این شبیه  همان قول و قرار قبل از بازی است . تصمیم می گیری که چنین و چنان و با قاطعیت می گوئی من نمی گذارم . اما در عمل هیچ چیز خاصی اتفاق نمی افتد . همان آدم همیشگی . نمی توانی . فقط همین .

نهایتا این که در آرشیو  هر وبلاگ نویسی چنین پست هائی هست . چون این حس برای هرکسی اتفاق می افتد . هرکسی زمانی خاص خود را دارا است و صد البته زبانی خاص . نتیجه تفاوت در کیفیت و محتوی است . برای من این بار کمی طولانی بود . یک پست که در اوج حمله نوشته شد و پست بعدی که دیگر موج اصلی گذشته بود و اینک گرفتار  خیزاب های پایانی بودم . تلاشی که بعد از یک موج سنگین می کنی تا به سطح اب برسی و نفس بکشی . گیج و منگ فقط  دست و پا می زنی تا شاید به سطح اب و امکان تنفس برسی ...

و اما هایدگر می گوید شاعر . البته منظورش  شاعری توانا و اصیل است . شاعر در بعضی لحظات خاص مورد خطاب غیب قرار می گیرد و شعری که در این لحظه افریده شود یک ندا از غیب است . چون پیامبری که در خطاب وحی است . مثل این مصرع مولانا : گوش بده عربده را دست منه بر دهنم...

 شاعر روح زمانه را در چنین شعری بیان می کند . نتیجه شعری می شود که دیگر از تکراش عاجز است . خودش هم از نتیجه کار متحیر است . شعری با چنان کیفیتی که شاعر  نمی داند چگونه سروده است . شاعر در این لحظه فقط نقش انتقال دهنده دارد.چیزی شبیه به یک گیرنده . تصور کن ما آدمهای متوسط گاهی از حد خود فراتر می رویم و خوب می شویم . کسی که سطح کارش در حالت عادی عالی است و چنین رشدی می کند به کجا می رسد . نتیجه چیزی فراتر از فوق العاده است . چیزی که قابل وصف نیست .

 بنابراین وقتی می گویند غزل های حافظ تکرار پذیر نیست یعنی همین . رسیدن به سطحی از کیفیت که  در توان بشر نیست . روشن است که چرا این غزل ها هیچ گاه کهنه نمی شوند . روح زمانه در آنها جاری است . هایدگر می گوید شاعر زودتر از هرکسی اینده را پیش گوئی و بیان می کند . شاعر درنوک پیکان بشریت است . بعد از او فیلسوف است که نقش او ساختار بخشیدن و منظم کردن حرف های شاعر است ..

از موضوع خارج نشویم . این همه نتیجه امکان و وقوع  چند اتفاق استثنائی است . انگار صد تا تاس را بیندازی هوا و همگی روی شش بنشینند ! جمع شدن چند احتمال ضعیف . یک انسان با استعداد و ظرفیتی بسیار بیش از متوسط . و بعد باز یک اتفاق خاص و نادر دیگر . انگار این آدم توسط چیزی انتخاب می شود یا از جای دیگری به او اشاره می شود . چیزی که نمی دانیم چیست . فقط حدسی می زنیم . نتیجه روشن است . چیزی که تکرار پذیر نیست . آدمی مثل حافظ . یا مولوی . و حاصلی مثل دیوان حافظ و مولانا . و همین جا تمام می شود . می گویم تمام می شود . اما همیشه  احتمال ضعیفی  هست . یکی دونفر در طول تاریخ یک کشور . یکی دونفر از بین صدها ملیون و میلیارد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
 

  و عشق نفس تنگی اسبان است ٬ در دامنه کوهستان سینه....

 

و اینک تمام می شود . آخرین دست این بازی . این دست را تنها بازی می کنم بدون توئی که همیشه در برابرت جز باخت چیزی نصیبم نیست .  حالا بدون تو نتیجه بازی معلوم است . اصلا نیازی به بازی نیست . پیشاپیش بازنده ای و پیشاپیش برنده ام . این برد کلید رهائی  است و خلاصی  و ازادی و فرار...

من را به خاطر تقلب و جر زدنم ببخش . چاره ای ندارم . مجبورم  . من که  نمی توانم جوانمردانه برنده شوم . جز تقلب هیچ راهی برای من نیست . باید از شر یاد و خیال و هرآنچه به نام توست خلاص شوم . توان  تحمل کردن و دردکشیدن و زجر ابدی در من نیست . بگذار با تقلب هم که شده این دست آخر برد مال من باشد...

 پس  لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم .  خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت  در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را  با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...

دست آخر بازی این چنین تمام می شود...

 پس بالاخره از یادم می روی . به هزار حیله و تقلب و نیرنگ ...  

پرنده کوچکی در قفسی  هست .  کز  کرده  و  خاموش . هیهات . چاره ای نیست  .  بگذار در همان قفس بماند و مشتی دانه و گاهی پرپری به یاد آن پروازها... بیچاره نمی دانست که قفس سزای پرواز است . در همان قفس تنگت بمان و گاهی اگر دل کوچکت گرفت . پرپری بزن ...

و اینک تو . تو  با نقابی از بی اعتنائی و روزمرگی . توئی که هر صبح نمایشی تک نفره را آغاز می کنی . تنها بازیگر نمایشی که چیزی جز روزمرگی و گذران روزها نیست . سعی می کنی فراموش کنی . فراموش شود . فراموش کنند هر آن چه پیوندی به آن روزگار خوش داشت  . ناامیدانه بازی می کنی . بازیگر خسته این تراژدی بی پایان . یک صحنه و یک هنرپیشه و یک نقش . زنی در زندگی . همین و دیگر هیچ . بازی می کنی . نقش زنی  درخانه کوچکی . تو را می بینم که سرگرم کارهای عادی هستی و چیزی زیر لب زمزمه می کنی...شاید شعری.. ترانه ای..

بازی می کنی رو در روی دیگرانی که تماشایت می کنند . نگاهت می کنند .  همگی دیوارند و قفلند و زنجیرند و تازیانه و میله های زندان کوچکت . بازی می کنی . لحظه به لحظه تا ابد...

 افسوس که در من جز ناتوانی و نتوانستن نیست .افسوس که دیر فهمیدم خواستن هیچ گاه توانستن نبوده و نیست .فقط گاهی به یاد این نتوانستن ها رویائی می بینم و آرزوئی و همین ..رویائی مانند این که ای کاش  شاعری بودم . اخر نمی دانی چه غزل هائی در سینه ام زندانی است . هزار هزار غزل ازاد می شداز بانوئی و خانه اش . هزار هزار قصه از پرنده ای در قفس . و کودکانی که با این قصه ها به خواب می رفتند و نامت جاودان می شد در رویای کودکان .لبخند می شدی بر لب کودکانی که رویا می بینند . از تو تنفس می کردند کودکان و پرندگان..هزار کودک و هزار پرنده ...ای کاش خواستن توانستن بود . دریغا که خواستن من جز رویا و حسرت و بی تابی هیچ نشد . هیچ مگر اشک  و حسرت و  ناتوانی و سرکوب تمنای تو...

پس گریختم  از این همه شکست و سرکوب . از این همه اشک و دریغ و افسوس . گریختم به دنیای خیال و اندکی تسکین و دل خوشی به خیال تو و دیگر هیچ . این انتهای خواستن من شد . فراری به دنیای خیال . تشنه ای که  رویای اب را جرعه جرعه می نوشد و تشنگی و تشنگی و تشنگی..این بود حاصل آن همه خواستن و توانستنی که جز در خواب و خیال نصیبم نشد ...

با تقلب و حیله و نیرنگ بازی را به پیش می برم . و توئی که فراموش می شوی و کمرنگ می شوی و عطر خفیفی که آن نیز رفته رفته محو می شود...

 اینک در این آخرین لحظات .  یاد تو که کبوتری است کوچک و سپید . توئی که ذره ذره تمام شدی و از تو جز این هیچ نمانده . تنها خیالی و رویائی . مجازی و مواج . کبوتری  کوچک سپید .

اینک من در آخرین لحظات . همه خشونتم و اراده ام و تصمیم . شوقم . عطشم . سراپا  انتظار  فرارم  . همه کمینم و دام و نیرنگ و تقلب . و این همه ام تا  خلاص شوم از تو و خیالت و همه آن چه نام تو دارد .

پس اینطور تمام می شود . دشنه ای بر گلوگاه کبوتر کوچکی..

 و اما به پاس آن همه مهربانی هایت و آن همه خاطره . به پاس دریا دریا  لطف و  خورشید خورشید گرما . به پاس همه آن چه نمی توان وصف کرد  . به پاس آن همه که اکنون نمی دانم چیست .  چند قطره اب  . مشتی اب برای کبوتری کوچک سپید . و من آن همه را این چنین  جبران می کنم . مشتی آب و کبوتر کوچکی..

 اینک کبوتری تشنه  که با ولع اب می نوشد و خنجری که بی صبرانه منتظر است .

 حالا   صحبت خنجر و گلوگاه کبوتری کوچک . فقط همین . 

 

 

 

  تمام شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

 

 

امروز سالگرد فوت یکی از اقوام بود . این پست را دوسال پیش به مناسبت مرگش نوشتم .  فکرمی کنم  تکرارش چندان بی مناسبت نباشد .

 

عمو هوشنگ عموی بابا بود . هرچند که فقط دوسال بزرگتر از او بود . ما همه عادت داشتيم عمو هوشنگ صداش کنيم . وقتی دلقک بچه بود . آنها با ما همسايه بودند . يعنی عمو هوشنگ و خانواده اش که تشکيل شده بود از زنش و بچه ها که چهار دختر و يک پسر بودند .

بابک ته تغاری و تک پسر بود . با اختلاف سنی در حدود هفت يا هشت ماه بزرگتر از دلقک . همبازی بوديم و هم مدرسه ای . عمو هوشنگ و خانواده اش در فاز مخالف ما بودند . در خانواده ما ديسیپلين سنگينی برقرار بود . در خانواده آنها يک نوع دموکراسی غريب که گاهی به مرزهای آنارشيسم می رسيد . عمو هوشنگ خيلی مهربان و ملايم بود و بچه هايش قطعا بيشتر از ماها خوشحال بودند . مطلقا به آينده و پس انداز و اين جور حرفها کاری نداشت . در ضمن با پدرم هم همکار بود . يعنی هردوی آنها در بانک کار می کردند . بانک سپه . با اينحال چون آدم نظم پذيری نبود از لحاظ رتبه اداری از بابا پائين تر بود و مقايسه آنها غالبا باعث خوشحالی پدرم می شد .

در آن سالها از يک نانوائی خريد می کردم که در آن يک ساعت شماطه دار بود . ساعتی که در صفحه اش چند مرغ و خروس بودند و خروس هرثانيه نوکش را به زمين می زد . هميشه در صف نان به آن ساعت خيره می شدم و سعی می کردم صدای آن را از ميان هور هور تنور بشنوم : چوک چوک چوک .....

ولی اين ساعت چه ربطی به قضيه داشت ؟ آهان ...ساعت مثل پدرم بود . منظم و مرتب و احتمالا فقط در شبانه روز پنج دقيقه عقب می افتاد.....ولی عمو هوشنگ....

عمو هوشنگ سيگار هم می کشيد . مشروب هم می خورد و در اين سالهای اخير ترياک هم می کشيد .خلاصه اين عمو هوشنگ ما چنين آدمی بود....

دلقک به ياد می آورد که وقتی خانواده عمو هوشنگ در حال اسباب کشی به خانه ای بودند که در همسايگی خانواده دلقک بود . در همان حال که کاميون دم در ايستاده بود و همه در تلاش بودند . او با خونسردی تمام داشت از یک چوب رختی کهنه برای بابک پسرش و دلقک تير کمون می ساخت.....

پدرم هميشه برای او عاقبت بدی پيش بينی می کرد . ببين اين هوشنگو.....امروز فردا سرطان رو شاخشه ...حالا تو هم هی سيگار بکش...مثل هوشنگ ميشی....

بچه هایش  اما . عاقبت بخير نشدند . هرچند که هنوز چندان هم به عاقبت نرسيدند . در حقيقت همگی . بدون استثنا ازدواج های بسيار مزخرفی کردند .

 خانواده عمو هوشنگ حدود چهار سال در همسايگی ما بودند و بعد از آن محل رفتند . ديگر آنها را نديديم . مگر برای دو يا سه دفعه . در عروسی ها يا ختم ها ....

آسم گرفت . بابا می گفت : بفرمائيد اين هم عاقبت سيگار کشيدن . می گفتند که حالش خوب نيست . در عوض تير و کمانی که در کودکی برايم ساخته بود . روزی به ديدنش رفتم . حالش اتفاقا چندان هم بد نبود . بوی سيگار و ترياک می داد . روی کاناپه نشسته بود و فوتبال می ديد و هر از گاهی دستی به سر دلقک می کشيد : پسر خودمه....عمو هوشنگ چنين می گفت و زنش هم آنجا نشسته بود . مثل هميشه زيبا و درخشان و خوش صحبت . اين عمو هوشنگ بود و اين هم زنش .

عمو هوشنگ حدود پنج روز پيش فوت کرد . شب خوابيد و صبح بيدار نشد . به همين سادگی . همه چيز را راحت و ساده می گرفت و به سادگی هم مرد . نه دچار مصيبت بيمارستان و عمل و اين حرفها شد و نه چيز ديگری . شب خوابيد و ديگر بيدار نشد . همين .

خانه اش در کرج بود . چند سال پيش خانه اش در تهران را فروخت و در عوض ويلای بزرگی در يک جای پرت کرج خريد . باغی با يک ويلا در وسطش . به خودش هيچ وقت بد نگذراند . همه می گفتند : ای داد ! حيف خانه به آن خوبی نبود که فروخت ؟

برای خودش در ميان درختان باغ قدم می زد و سيگار می کشيد و نتايج بازی های فوتبال را پيش بينی می کرد . عاشق فوتبال بود .

جنازه را از غسالخانه قبرستان کرج تا سر قبر آورديم . پسرش بابک در وضعی نبود که بتواند کاری بکند . دلقک به درون قبر رفت و جنازه را خواباند . خودم روی کفن را باز کردم و صورتش را ديدم . چنان که گويا خواب باشد . آن پائين توی قبر البته . دنيای ديگری بود و صدای بقيه که گريه و زاری می کردند به طرزی غريب و خفه به گوش می رسيد .

يک قرآن با جلد چرمی به صورتی که شبيه کيف بود به دلقک دادند و گفتند که در لای کفن بگذارد . گفتند که مهر و تسبيحش هم توی آن است . سبحان الله ! مگر عمو هوشنگ  نماز هم می خواند ؟!  وقتی دلقک در قبر خم شده بود تا قرآن را لای کفن بگذارد . سيگار و فندکش از جيب پيراهن پائين افتاد در کنار جنازه عمو هوشنگ . دلقک آنها را هم با قرآن در لای کفن پنهان کرد . خوب اگر عمو هوشنگ در زير خاک به مهر و جانماز و قرآن احتياج داشته باشد قطعا و صدالبته به سيگار و فندک هم نياز خواهد داشت .کما اين که يادم نمی آيد او را بدون سيگار در دست ديده باشم .

وقتی دلقک داشت عمو هوشنگ را چنان که آخوندی راهنمائی می کرد در قبر جا به جا می کرد تا به پهلوی راست باشد و صورتش در خاک . به قضيه سيگار و فندک فکر می کرد و همين باعث شد تا به خنده بيفتد . به عمو هوشنگ نگاه کرد و به نظرش آمد که او هم دارد به همين قضيه می خندد . صورتش چنان بود که گويا لبخندی . و چنين شد که دلقک در همان درون قبر . به گريه افتاد و به تلخی گريست . از تصور خروار ها خاک که تا لحظاتی بعد . روی لبخند عمو هوشنگ را می پوشاند.....

ديروز سومش بود . به خاطر اشتباه مسجد . که ظاهرا دو ختم در يک زمان افتاده بود . به جای سالن که صندلی داشت . ختم در درون مسجد برقرار شد . بنابراين همگی با کت و شلوار و کراوات . با کيسه نايلونی در دست که کفشهايمان درآن بود . روی زمين نشسته بوديم .

آخوند می گفت که شنيده عمو هوشنگ در روز وفات امام هشتم فوت کرده و در ضمن روز مرگش را هم پيش بينی کرده بوده ! و می گفت که اين اشتباه مسجد در واقع مدد الهی بوده . چون که ثواب و ارج درون مسجد خيلی بيشتر از سالن آن است . می گفت که ختم چنين آدمی بايد که در درون مسجد برگزار می شده !  و البته اين بار و با اين حرفی که او زد . همه کسانی که عمو هوشنگ را می شناختند به خنده افتادند و آخوند با لحنی پوزش طلبانه گفت : من که آن مرحوم را نمی شناختم . خوب به من اينجوری گفته بودند !!! و البته اين بار همگی با صدای بلند خنديدند....

آخوند می گفت با چنان اعتماد به نفسی که گويا خودش آنجا بوده . می گفت که ارواح گناه کاران را به وادی برهوت می برند که در عالم برزخ است. می گفت که می دانی وادی برهوت کجاست ؟ من...من می دانستم . من لامصب می دانستم که آن خراب شده در کجاست . بهتر از همه می دانستم.......

برهوت اين جاست . درون کابوس های من و تو . چنان که امروز صبح . در آن کلينيک لعنتی يکی جلوی من نشسته بود  و ميزی که بين ما بود . و او  صورتش را با دستانی لرزان پوشانده بود و ميان هق هق گريه . با صدائی تلخ می گفت که خدايا خسته شدم .... ديگه خسته شدم....برهوت اين جاست . درست همين جا.... 

هميشه فکر می کردم که با مرگ . انسانها خلاص می شوند از اين همه درد و رنجی . که شايد نه من و تو . ولی اکثر آدمها را درگير خود می کند . و آن آخوند ابله اشتباه می کرد . برهوتی در انتظار ما نيست . پس از مرگ . بعيد می دانم درد و رنجی باشد . همه مصائب مال همين برهوتی است که در آن زندگی می کنيم . هرچند که انسان برای درد و رنج ساخته نشده . يا حداقل من چنين فکری می کنم . و لاجرم دليل کم طاقتی من و توا هم همين است ......

 

پی نوشت :

باغ از سرما کبودم

از بهار من مپرس...

 

 مهرداد امشب  آمد .زنگ زد و گفت بیا اینجا . گفتم نمی توانم . باید برای فردا یک داستان بنویسم . بعد فکر کردم که تا کی می خواهی همینطوری بنشینی و زل بزنی به این مونیتور لامصب ؟  پاشدم رفتم پیش مهیار و مهرداد .

مهرداد با خانمی  قصد ازدواج دارد . ولی بیشتر اطرافیان معتقدند این کار درست نیست . مهرداد  داشت از یک دعوای مختصر صحبت می کرد. گفتم مگر نه این است که اطرافیان سحر هم می گویند بهتر است این ارتباط قطع شود ؟ کما اینکه اطرافیان تو هم این نظر را دارند ؟ و مزخرفاتی راجع به تفاوت فرهنگی و اختلاف سنی برایت بلغور می کنند ؟ گفت همینطور است و گفتم می دانم برای هر دوی شما سخت است .و قطعا گاهی به شک می افتید . انقدر که اطرافیان . علی رغم آن که دستی از دور بر آتش دارند . چنان با یقین مطلق حرف می زنند که خودتان هم گاهی به شک می افتید که نکند حق با آنها باشد ؟

  یادتان می رود که نیاز به یک معجزه دارید . و این معجزه هر آن در اختیار شما است . معجزه ای که نامش عشق است . جادوئی که هر مشکلی را در لحظه حل می کند...

وقتی دارید چنین بهای گذافی می پردازید . چرا قدر همدیگر را نمی دانید ؟ چرا این بهای سنگین فراموشتان می شود ؟ اشتباه نکنید و قدر همدیگر را بدانید . که در دوست داشتن . اگر یقین مطلق باشد . رنگ و شکلی دیگر می گیرد و نامش می شود عشق .و بعد دیگر همه چیز ساده و اسان است . یا اسان می شود ...

یکی نیست این حرفها را به خودم بگوید . هی پسر . توئی که این همه با اعتماد به نفس برای دیگران نسخه می پیچی...

باشد . حق با تو است . حالابگذار چند کلمه بگویم . چند کلمه بشنو . بگذار چند کلمه بگویم و تو گوش کنی :

سردم است .نمی دانم چرا . دارم جلوی این مونیتور یخ می زنم . خاطراتیکه در ذهنم می چرخد . زندگی می کنم . پارسال را زندگی می کنم . یخ زده و اشک آلود . ساکن سرزمین حسرت ها...

 قدر همدیگر را بدانید .قدرش را بدان . این را الان می فهمم . الان می فهمم یعنی چه . خدایا اگر پارسال هم می دانستم ...

 انگشتانم را با احتیاط به گیسوانت نزدیک می کنم . نرم و ملایم . بعد نوک انگشتانم به آن تارهای نرم مواج می خورد . لذتی تلخ در شریانهایم بالا می رود . دهانم طعم عسل گرفته است. طعم گیلاس . لذت گناه آلود عشقی ممنوع . که اگر ثانیه ای گمان می کردم تمام می شود . او  را از دست می دهی .پسر او را از تو پس می گیرند .می فهمی ؟ او را از دست می دهی . از تو پس می گیرند .باید  انقدر از آن ذخیره می کردم که دیگر حسرتی نباشد . و چقدر باید تکرار می شد ؟ مرز حسرت ها در کجاست ؟ هر ثانیه ؟ نفس به نفس ؟ هر دم و باز دم ؟ این کافی است ؟ چقدر باید تکرار می کردم ؟ انتهای لمس گیسوانت کجاست ؟ این را می فهمی ؟ توطعم حسرت را می فهمی ؟

 عطش این که یک بار . فقط یک بار دیگر  . نامت را بشنوی . نامت را از زبانش بشنوی .یک بار دیگر نامم را بگوید . سرسری بی خیال . یک بار . فقط یک بار . یک نام از زبان تو. نامم را صدا بزن . من را صدا بزن . به هرنامی که شد . هر چه خواستی .نامی برای من بگذار و بعد صدایم کن...

این وادی حسرت است . من . جانوری زخم خورده . در این قفس جان می کنم . ثانیه به ثانیه . نفس به نفس  . هر دم و بازدم . یک بار اینجا نوشتم در زندگی لحظاتی هست . در زندگی لحظاتی هست که می گذرد . بعد  حیرت می کنی که چطورچنین لحظه ای  گذشت و نمردی ؟ پسر٬ چرا نمردی ؟ چرا نمی میری ؟  بمیر و خلاص . بس نیست ؟ تا کی ؟  انتهای این شکنجه کجاست ؟ بمیر و تمامش کن. بگذار این شکنجه مداوم تمام شود .. ...

 نه . هنوز زود  است . نه  بیچاره مفلوک .خیال می کنی به همین راحتی است ؟  مرگ برای تو راه حلی بیش از حد ساده است . سرنوشت  هنوز با تو کار دارد .  تو برای صحنه های  جالبتری  ذخیره شده ای بدبخت....

مدام اشتباه می کنم و کلماتی که غلط تایپ می شوند . پاک می کنم و دوباره می نویسم . می دانم که نمی خوانی . ولی من می نویسم .برای توئ