تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

عمله هستید یا داف ؟ مسئله این است !!

 

 یکی از خوانندگان عزیز به نام : دختری که همیشه وبلاگتو می خونه نظر مفصل و پرمحتوائی نوشته که قسمتی از آن را در اینجا کپی می کنم :

من همیشه وبلاگت رو می خونم و نگارش خوبت رو تحسین می کنم. میشه یه نصیحت خواهرانه بهت بکنم: به نظر من تو دچار افسردگیی شدی که طبیعیه توی این سن بشی. چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا دیدگاه استریوتایپیک نسبت به دخترا داری؟ یا دافن یا عمله؟ به خدا خیلی از دخترا هستن که نه دافن نه عمله ولی می تونن زن خیلی خوبی برات بشن. تو به کسی احتیاج داری که بهت محبت کنه، که درکت کنه حالا اگه برنزه هم نبود، یه کمی هم اضافه وزن داشت یا ...

بسیار خوب ٬ همینطور که ملاحظه فرمودید ٬ اساسا  دختر جماعت به دو گروه کلی تقسیم می شوند !  داف و عمله !  هیچ نوع سومی هم نیست !  از آنجا که این موضوع ریشه علمی دارد و همینطوری الکی نیست . باید دقیقتر و  خیلی علمی قضیه را روشن کرد .

راستش اصلا من تصمیم گرفتم یک تست بالینی و فنی طراحی کنم که هر دختری با انجامش بتواند بفهمد داف است یا عمله ٬

ااز طرف دیگر هر دختری به شدت معتقد است که عمله نیست هیچی ٬ داف هم هست !  بنابراین نمی شود به قضاوت خود طرف اکتفا کرد ٬ من از خانم های محترمی که خواننده این جا هستند تقاضا می کنم که در انجام این تست با خودشان صادق باشند و  فکر نکنند که اگر خودشان فکر می کنند داف هستند پس حتما دافند ! نه خیر این حرفها نیست ٬ خدائیش فک کن !  مثلا به نظرت من اگه فکر کنم که دماغم کوچولوست . پس واقعا کوچولوست ؟ خوب نه دیگه !   بنابراین سیستم های پست مدرن مرگ مولف و جدائی متن از نویسنده و اینجور چیزها که اقا بیننده قاضی اصلی است و واقعیت خارجی کشک است و بیننده تعیین کننده اصلی است را لطفا بریزید دور که واسه فاطی تمبون نمیشه !

برویم سراغ تست ٬ ذکر این نکته ضروری است که داف بودن و عمله بودن به طور مطلق نیست . یعنی ما یک طیف داریم که یک سرش داف است و سر دیگرش عمله ٬ به ندرت کسی دقیقا در این دونقطه افراطی است . بلکه یک جائی در این محور هست ولی نزدیک است به عملگی یا داف بودن ٬  حالا گزینه اول :

۱ـ داف بودن و عمله بودن فقط بستگی به ظاهر شما ندارد . ممکن است یکی از لحاظ قیافه داف باشد ولی از لحاظ ذهنی عمله باشد .و نتیجه این ترکیب به عمله بودن ختم خواهد شد ! بنابراین :

الف : اگر شما  زیاد مطالعه می کنید ٬ یا درستان خیلی خوب بوده یا به هر دلیلی جزو روشنفکران محسوب می شوید بدون هیچ تردیدی یک عمله هستید !

ب :  اگر فیلم های جشنواره ای می بینید یا اثار کارگردانانی مثل دیوید لینچ و تارکوفسکی و اینجور چیزها را نگاه می کنید هم عمله هستید . فهمیدن این فیلم ها  هم می تواند یک پوئن بسیار منفی باشد !

۲ــ شما چقدر از درآمد یا پولتان را صرف لباس خریدن می کنید ؟ اگر جواب کمتر از هشتاد درصد است شما قطعا یک داف نیستید !

۳ــ اگر در کمد لباس هایتان هنوز جای خالی وجود دارد به گروه عملگان خوش آمدید !

۴ــ آشپزی شما خوب است ؟ یا در کارهای خانه کمک می کنید ؟ اگر جواب بله  است پس جواب داف بودن شما نه است ! یعنی عمله تشریف دارید !

۵ــ اگر از کلپس استفاده می کنید و همچنین موهای شما رنگ نشده است هم بی برو برگرد یک عمله هستید ! اگر گوشه بینی شما میتاز ( نگین کوچولو ) هست یا ابرو یا علی الخصوص ناف شما هم چنین چیزی هست یک داف درست و حسابی هستید !

۶ــ عوامل فرعی هست که می تواند شما را در گروه داف ها قرار دهد ٬ مثل داشتن هاپو ( یعنی سگ ) و همچنین ماشین

۷ــ دوست پسر یا همسر یا کلا طرف شما اگر عمله است پس شما هم حتما  همان هستید ! کبوتر با کبوتر باز با باز ! عمله با عمله داف با داف !!

۸ــ جراحی پلاستیک از شما لزوما یک داف نمی سازد ولی می تواند تا حدی کمک کند !

۹ــ سیگار هم یک امتیاز خوب است برای داف بودن !

۱۰ــ بچه مثبت یک عمله است مگر خلافش ثابت شود که عمرا هم هیچ وقت ثابت نخواهد شد !

۱۱ــ اگر قادرید در ده دقیقه حاضر شوید و به بیرون تشریف ببرید به گروه عمله گان خوش آمدید ! یک داف اصیل حداقل به یک ساعت زمان نیاز دارد تا حاضر شود !

۱۲ـ طرفدار فوتبالید ؟ اگر جواب مثبت است جواب عمله بودن شما منفی نیست !

۱۳ــ اگر بوت ندارید و همچنین تعداد کفش های شما یک عدد دو رقمی نیست هم شما در آن طرف خط قرار می گیرید . یعنی در قسمت عمله ها !

۱۴ــ اگر شما وقتی بیرون می روید باید تا ساعت ده به خانه برگردید قاعدتا نباید یک داف باشید !

۱۵هرچه پاشنه شما کوتاه تر باشد عمله تر هستید !

۱۶ــ یک عمله اساسا از هر انگشتش یک هنر می بارد ! مخصوصا خیاطی !  یا حتی گل ارائی و شمع سازی و این قبیل هنرهای عمله پسند !

۱۷ــ یک نگاهی به دور و اطراف بیندازید ٬ عمله زیاد می بینید ؟ مثلا دوست و اشناها ؟ یا آدمهای دور و برتان ؟ اگر زیاد باشند شما نمی توانید یک استثنا باشید ! یک داف در میان کلی عمله نمی تواند وجود خارجی داشته باشد ! قضیه خیلی ساده است ٬ شما یک عمله هستید در میان عمله های دیگر ٬ خیلی طبیعی و راحت !مثل ماهی در اب !

۱۸ـ اگر از امین حیائی خوشتان می اید با خیال راحت خودتان را یک عمله بدانید !

۱۹ـ اگر تا به حال برای شما یک خواستگار آمده ٬ منظورم خواستگار سنتی است با خواهر و مادر و دسته گل و این حرفها و شما هم در دستتان سینی چائی داشتید نتیجه منطقی این است  که یک عمله هستید با کیفیت خوب !

۲۰ــ نماز خواندن و روزه گرفتن و پای بندی به مذهب شما را به بهشت می برد منتهی به عنوان یک عمله ! 

۲۱ــ اگر از دست و بال شما طلا و جواهرات زیادی آویزان است . مخصوصا از نوع زرد . شما یک عمله با وضع مالی خوب هستید !  مگر این که دور مچ پایتان باشد !

۲۲ــ  ناخن کوتاه می تواند خیلی خطرناک باشد . البته اگر از عمله بودن می ترسید !

۲۳ــ اگر خیلی رومانتیک هستید و یا مثلا هی به پسری فکر می کنید یا برایش شعر می گوئید که خیلی وقت پیش شما را پیچانده ....خوب راستش نمی خواهم بی رحم باشم چون شما رومانتیک هم هستید ! ولی به هرحال تو یک عمله هستی ای دختر زیبای و رویائی در زیر نور مهتاب با گیسوان افشان !

۲۴ نگاه  کمتر از یک ساعت در روز به اینه به این معنی است که شما وقتی در آینه نگاه می کنید یک عمله می بینید !

۲۵ــ شما در بدنتان مو می بینید ؟ اگر جواب مثبت است از شما متشکریم که تا اینجا با ما همراه بودید عمله عزیز و گرامی !

۲۶ــ آدامس ! اگر شما  به آدامس علاقه زیادی دارید و می توانید هنگام جویدنش جرق جروقش را در بیاورید روی یک امتیاز  خوب برای داف بودن حساب کنید !

۲۷ــ عمله ها به موسیقی افتخاری و حمیرا و مهستی و اینجور چیزها خیلی علاقه دارند !

۲۸ــ اگر در غذا خوردن سخت گیر نیستید و هرچه جلویتان می گذارد می خورید و هی نمی گویئ اینو دوست ندارم و ای ی ی ی و ای ش ش ش و اینجور چیزها فقط یک معنی دارد : شما یک عمله خوش اشتها و خوش خوراک هستید !!

۲۹ـ اگر برای الکل و دراگ و اینجور کوفت و زهرمارها پایه نیستید به شما تبریک می گویم که مراقب سلامت خود هستید ! شما یک عمله سالم و تندرست هستید !

۳۰ــ  خیلی سریع حداقل پنج تا از فرعی های جردن را نام ببرید . اگر نتوانستید به این سئوال جواب بدهید لاجرم جواب عمله بودن شما مثبت است !

اگر شما توانسته اید از تمام مراحل این تست به سلامت گذر کنید واقعا به شما تبریک می گویم ! از صمیم قلب !!  این یعنی شما یک داف درست و حسابی جی ال ایکس هستید ! یعنی من خودم اگر عمله نبودم حتما با شما دوست می شدم !!! خیلی حیف شد نه ؟!!   احتمالا وسوسه شدید که به دلقک میل بزنید ! ولی بهتر است کلاس خودتان را حفظ کنید ! همنشینی و مجاورت با یک عمله خطرناک است ! چون  عملگی به شدت مسری است !

 

خوب . البته اگر خسته نشده بودم باز هم موارد زیادی بود ٬ ولی به هرحال این موارد بالا به عنوان سر فصل می توانند کمک کنند ٬ این تست برای پسرها هم بد نیست ٬ چون می توانند تکلیفشان را با طرفشان روشن کنند ٬ به هرحال من از شما تقاضا می کنم که اگر موردی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات عنوان فرمائید . در ضمن مطمئنم این پست خشم تعدادی از عمله گان محترم را بر خواهد انگیخت !

خوب ممکن است سئوال کنند که تکلیف پسرها چه می شود ؟ خوب راستش پسرها عمله هستند ! مگر این که شما بتوانید خلافش را ثابت کنید !

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

غرق در دنیای خودمان...

 

امروز نظری خصوصی برای من ارسال شده بود که خواندنش مرا به وحشت انداخت . من خیلی خیلی متنفرم از این که کسی فکر کند دلقک یا سهیل خیلی موجود فرهیخته ای است و از این حرفها ٬ باور کن بحث تعارف و شکسته نفسی سنتی ایرانی نیست . شاید هم به نظرت خنده دار بیاید ٬ ولی دست خودم نیست . به هرحال این موضوع بهانه ای شد برای نوشتن این پست ٬ البته بیشتر این پست قبلا نوشته شده ٬ ولی دوباره مجبور شدم چیزهائی اضافه یا کم کنم ٬ حالا اصلا هرچی ٬ از این جا شروع می شود :

با هم راه می رویم  . پهلو به پهلو . ساکت . هر کدام غرق در دنیای خودمان . اینطوری است که تا به حال دوام اورده ام . حتی الان هم جواب می دهد . با خودم هستم . پیش خودم هستم . هرچند با خودم چندان مهربان نیستم . اما وفادارم .  توی این اطاق . خسته و دلزده . از این همه نوشتن . از این همه شنیدن . از این همه حرف زدن . از این همه خواندن . این همه مشقت . این همه دلقک بازی...please give me fucking breake

اینجا روی میز موبایلم و گوشی تلفن کنار هم افتاده اند . مثل دوتا برادر . یکی کوچک و دیگری بزرگتر . هر دو اماده زنگ خوردن و یا این که چند تا شماره رو بگیری تا بتوانی با کسی حرف بزنی ...

ولی من ترجیح می دهم به جایش با این کیبورد  ور بروم . تلق و تولوق . صدائی نیست به جز صدای موسیقی که از بلندگوهای کامپیوتر پخش می شود . واقعا ایا این چیزهائی که می خوانی یک نوع ارتباط بین من و توست ؟

من گاهی به تو فکر می کنم . من تو را نمی شناسم . تو ایا فکر می کنی مرا می شناسی ؟ از کجا ؟ از این یک مشت مزخرفات و ان عکس یک سانتیمتری که تا چندی پیش اون بالا بود . گوشه وبلاگ ؟

تو می توانی هرکسی باشی .مثل راننده ماشین کناری پشت ترافیک . یک روز خانمی در یکی در این کامنت ها نوشته بود که دلقک را دیده است . توی اتوبان مدرس . از روی جیپ مرا شناخته بود . حتی گفته بود که روی شیشه عقب جیپ نوشته شده :  anti social...

گفت که حتی من هم او را دیده ام . ولی چیزی به خاطر نیاوردم . این چه وحشتناک است . یک غریبه تو را می بیند و می شناسد و خیلی چیزها راجع به تو می داند..

اما من از تو نمی ترسم . از هیچ کس نمی ترسم .  از خودم بیشتر می ترسم . یا باید بگویم نگرانم....

یک بار به غزاله علیزاده گفته بودند که به دلیل بیماری روانی اش باید در یک جلسه گروه درمانی شرکت کند . با وحشت پرسیده بود که با چه کسانی باید پشت یک میز بنشینم ؟

ولی من و تو اکثر شب ها پشت یک میز می نشینیم . دلیلی برای ترس نیست . اصلا هیچ کدام به دیگری توجهی ندارد .من حرف می زنم و تو گوش می کنی . ولی به خودم هیچ توجهی نداری .اخرش شاید یکی دوکلمه بگوئی . اکثرا حتی هیچ حرفی نمی زنی ...

گاهی فکر می کنم مثلا شاید واقعا کسی باشد که همه این ها را دقیق بخواند . فکر می کنم این دغدغه خیلی از وبلاگ نویس هاست . چند بار چیزهائی از شما شنیده ام که واقعا وحشت کرده ام . یعنی خیلی دقیق بودند . زیادی دقیق ..باورش سخت است . این که کسی همه اینها را خط به خط بخواند..

بعد از این نگرانم که واقعا کسی به این حرفها بها بدهد . منظور این است که روی زندگی کسی تاثیر بگذارد . 

مهیار می گفت که یکی از بچه های وبلاگستان را دیده است . یک خواننده که گویا به نبوغ و فرزانگی مهیار و من و شری ایمان تزلزل ناپذیری داشته است ! راجع به نبوغ مهیار و شراگیم هیچ نظری ندارم ولی در مورد نبوغ خودم  کاملا مطمئنم ! چون در آن شب به خصوص ٬ حتی نمی دانستم ان روز چند شنبه است !

بعد می گفت که طرف یک دفترچه لعنتی داشته که درآن بعضی چیزها ٬ مثل نظراتی که اینور و آنور نوشته ایم یاد داشت می کرده و این که آخه خیلی جالب بودند !!

ـــ   اون این دفتر رو به تو نشون داد و بعد تو همینجوری وایستادی نگاش کردی ؟ نکشتیش ؟ مهیار  تو باید اون لامصب رو   همینجا می کشتی و جسدش را زیر تخت قایم می کردی تا  من بیایم و بعد باهم  برای  خلاص شدن از شرش فکری می کردیم .

شوخی که نیست . نزدیک به ده سال ٬ مثل یک قوطی حلبی خالی که در جوی آب افتاده ٬ تلق و تولوق به همراه جریان اب ٬ و بعد هی زندگی ما را کوبیده به در و دیوار و مرتب گیر کردن در گرداب های کوچک جوب که به نظر دیگران هیچ نیست و به نظر من ــ قوطی خالی ــ جریانهای عظیمی از آب دیوانه و خشمگین ٬ این همه چرخیدن و وحشت از خفگی ٬ هوائی که در یک دم روی اب امدن به درون ریه ات می کشی . تا دفعه بعد و نفس بعدی کی باشد . همه و همه و حالا یک دیوانه با آن دفترچه اش ٬ آخه نظرات و کامنت هایشان خیلی جالب بودند !!  ای کاش آن موقع من هم انجا بودم . کافی بود بیندازیمش روی تخت و بعد مهیار  دست و پاهایش را بگیرد و من هم بالش را فقط  برای چند دقیقه روی صورتش فشار بدهم .والسلام و بعدش چه اسودگی خیال عمیقی به آدم دست می دهد .....

اصلا نگران نباش . من بلدم به هر کدام از ادمها یک اتیکت درخشان بچسبانم که بله . این تیپ معروف به اختلال شخصیت وابسته است که ویژگیهای آن عبارتند از....

من ادمی نیستم که تو دلت بخواهد با او اشنا شوی . تقصیر قیافه ام است . یعنی اینجور القا می کند که دلم نمی خواهد کسی طرفم برود . هر چند خیلی اوقات واقعا دلم می خواهد . ولی قیافه ام کار را خراب می کند . از نظر علمی . به این تیپ . می گویند ادمهای اشغال و مزخرف ابله ...یا یک همچین چیزی ..برای من عجیب است که چرا در علم از اینجور اصطلاحات استفاده نمی شود . به نظرم خیلی بهتر می شود با یکی دوتا کلمه اینجوری هر کسی را وصف کرد. اگر کاره ای بودم . طبقات مختلفی را وارد علم روانشناسی شخصیت می کردم . مثل ادمهای پفیوز . احمق ها و عوضی های بی سر و پا...

یک زمانی بحثی بین ما بود که بعضی از قیافه ها به تو اینجور القا می کنند که صاحبشان خیلی می فهمد یا این که واقعا همه چیز را می داند .

این بحث اینجوری شروع شد . ما توی خانه سپهر جمع شده بودیم و طبق معمول از این بحث های صدتا یک غاز روشنفکری داشتیم . بعد فرخ زنگ زد و گفت که دارد با فلانی می اید انجا و لطفا ما سر و وضع و رفتارمان خوب باشد .

این فلانی . در واقع پرستاری بود که این توله سگ . یعنی فرخ یا جناب دکتر از بیمارستان تور زده بود و ما البته خیلی سنگ تمام گذاشتیم . یعنی واقعا سعی کردیم ادم باشیم و فرخ هم با اون پرستاره بعد از مدتی امدند .

ما بحثمان را ادامه دادیم و خانمه هم چنان قیافه گرفته بود و سرش را تکان می داد که انگار واقعا همه این بحث را می فهمد . این موضوع برای من خیلی جالب بود . یعنی از خودم پرسیدم من چرا فکر می کنم که این بچه همه این چیزها را می فهمد ؟

بعد چون قبلش یکی دوپیک زده بودیم و من هم ان شب به نظرم همه مردم دنیا ادمهای خوبی بودند و درک می کردند ! به او گفتم :

ـــ خانم خیلی جالب است . می دانید من فکر می کنم  شما همه این صحبت ها را می فهمید ؟

ــــ ببخشید ! متوجه نشدم !

ــ منظورم این است که چون شما صورت خیلی جذابی دارید . آدم فکر می کند لابد همه این صحبتها را می فهمید و در صورتی که قطعا  حتی یک کلمه از ان را هم نمی فهمید !!

جالب این جاست که علی رغم این که او حداقل انقدر می فهمید که درک کند : ـ این حرف من واقعا یک توهین ابلهانه است ـ ولی بقیه اصلا به نظرشان بد نیامد و فکر کردندحتی موضوع جالبی برای بحث هم هست و خلاصه این دفعه بعد از یک ساعت که ما همگی داشتیم در باره این موضوع زر می زدیم . من فکر می کردم که این خانمه علی رغم قیافه فهمیده اش الان دیگر بلند می شود و به همه ما فحش خواهر مادر می دهد...

اصلا این قضیه چه ربطی به موضوع داشت ؟ یا اصلا موضوع چه بود ؟ موضوع این بود ؟ که چرا بعضی ها این مزخرفات را می خوانند ؟ منظورم همه این وبلاگ است . کلمه به کلمه اش . همه اش ...

این جا هیچ خبری نیست . نه صحبتی از مهربانی پروردگار کریم و رحیم است و نه این که بعضی از بلاها . بعدا آدم می فهمد چقدر مفید و خوب بوده اند . نه چیز واضحی هست که به تو بگوید اینجوری زندگی کن . طراوت و زیبائی ؟ خشکی و خیسی لزج یا حتی لجن چرا  و جز این دیگر چه خبر تازه ای هست ؟

مثل نگاه کردن یکنواخت و کسل کننده به یک دهاتی است که با مشقت دارد زمینش را شخم می زند . سانتی متر به سانتی متر . یک شیار که تمام می شود . دور می زند و یک شیار دیگر را شروع می کند . بعد به اسمان نگاه می کند : هوای خوب تمام شد . ..

به قول یکی که می گفت . بیا از این جا برویم جای دیگر . کجا بروم و چرا ؟ بروم و بگویم که چه ؟ که من آن نبودم و این هستم که تو قرار است بخوانی ؟

در دل شب ؟ نه . به زحمتش نمی ارزد ....

رویاهای من زنده اند . هرچند که دیگر امیدی به رسیدن ندارم . امید ها مرده اند . بفرما . تمام شد . این جا به پایان می رسد . اینجا به پایان می رسم . خاطراتی دور . دور از اخرین خاطرات . همه این عمری که به سرگردانی گذشته . یا شروع کنم به تو بگویم از جنگ های بی پایان و پیروزی. مسابقه بی پایان بین رویاها و واقعیت ...

واقعا حیف که تمام شد . نه ؟ چه طور آن قبل ها امید هائی داشتم . هر از گاهی امیدهائی داشتم . رنگارنگ...

اینجا جز کلماتی بی جان هیچ چیز دیگری نیست . بزن برو  بیرون . چی می گفت اون یارو ؟ برویم جای دیگر ؟ چه فایده وقتی همه راه ها غلغله اند ؟

حالا یک همچین چیزی . اصلا ولش کن . بعدا خیلی وقت داریم که نگران این مزخرفات باشیم . نه ؟

فردا نگران فردا باشیم  که هنوز نرسیده . آره دیگه همینجوری ادم کم کم  خسته می شود . خسته از کسالت و مشقت هایش . خسته از این تلق و تولوق کیبورد . بعدش فقط مونده که روی دگمه ارسال یک کلیک کنم و تمام شد .

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نازک ارای تن ٬ ساق گلی

که بجانش کشتم

و بجان دادمش اب

ای دریغا . ببرم می شکند

دستها می سایم

تا دری بگشایم

در و دیوار بهم ریخته شان

بر سرم می شکند

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 

هرچند می دانم با این کار شیشه پنجره را لک می کنم . اما اهمیتی ندارد ٬ من هر وقت دلم خواست می توانم پیشانیم را بچسبانم به شیشه و به بیرون خیره شوم . علی الخصوص مواقعی مثل الان که احساس می کنی از فرط تنفر و اندوه نمی توانی درست نفس بکشی ..

توی شیشه پنجره عکس خودمم را هم می بینم ٬ هرچند تار است . احساس می کنم در این مدت اخیر کمی شکسته شده ام ٬ و یک مژه که روی گونه ام افتاده ٬ اگر اینجا بود می گفت چشم هاتو ببند و یک آرزو بکن .

چشم هایم را می بندم . انگار که دیگر قیافه اش را به وضوح قبل به خاطر نمی آورم . دقیقا چند روز است ؟ نمی دانم ٬ ولی انگار خیلی گذشته است ٬

چشم ها تو ببند و یک ارزو بکن ٬

آرزو یعنی چیزی که خیلی دوست داشته باشی ؟ اتفاقی یا واقعه ای ؟  من چیزی به خاطر ندارم ٬ احساس می کنم کار از این حرفها گذشته است ٬ یا چیزی شبیه به این که گفتم ٬بعضی اوقات  ٬ دوست داری هیچ کاری نکنی و فقط نگاه کنی ٬ احساس می کنی هیچ کاری فایده ی ندارد ..

چشم ها را که باز می کنم ٬ گوشه ای از آسمان هست ٬  مدتهاست که یک اهنگ از کامپیوتر پخش می شود ٬ زلف بر باد نده...و نامجو با حسی مخلوط از تمسخر و بی خیالی آن را می خواند . فقط همین آهنگ هست که در چرخه ای ابدی تکرار می شود و تکرار می شود...

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 بهتر است عوض همه اینها ٬ ماشین را بردارم و بروم بیفتم به جان مردم ٬ بعد با همین مسخره بازی ها سعی کنم فراموش کنم ٬ یکی را پیدا کنم ٬ یکی از همین ها که ارایش برنزه می کنند و از پشت فرمان لبخند های ظریف و نامحسوس می زنند٬ یک همچین چیزی ٬

ولی دیگه نمی تونی ٬ با این همه تلخی ٬نمی تونی .

می تونم ٬ می تونم ٬ می تونم ٬

کافی است دوشی بگیرم و بعد لباس بپوشم . اگر بتونم این دوتا کار را بکنم . بعد سوار اسانسور که بشم و دگمه را بزنم ٬ تا برسد به طبقه اول انقدر فرصت هست که توی اینه خودم را ببینم و تلخی نگاهم را بپوشانم .

خوب آدم به همین سادگی می تواند از شر خیلی چیزها خلاص شود ٬ اینطور نیست ؟ نه نیست ٬ متاسفانه این حرف مثل همان دروغ های بزرگی است که امثال مجله موفقیت به آدمها می زنند ٬ فقط کافیست که به خودت بقبولانی همه چیز درست است . همین !

از این فکر به خنده می افتم ٬ من در هر شرایطی می توانم به چیزهای مسخره فکر کنم و بخندم ٬ حتی الان که پیشانیم شیشه را لک می کند . با این همه اندوه و حسرت و تنفر...

این آهنگ را انقدر شنیده ام که می توانم نت به نتش را با سوت بزنم ٬ فضا پر از نت های موسیقی است . منظم و مرتب پشت سر هم پخش می شوند . مثل قطاری که به ارامی بگذرد ٬

به این فکر می کنم که اگر روزی ٬ او بود و به من گفت که یک ارزو بکن ٬ من به یاد امروز می افتم ٬ بعد شاید برای او هم تعریف کردم که یک روز ٬ روزی که تو نبودی ٬ من می بایست آرزوئی می کردم ٬ به جایش سعی کردم یک اهنگ را با سوت بزنم . چون احساس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمی اید ٬ حقیقتش این بود که من خسته شده بودم ٬ از این همه ارزوهای طول و دراز ٬ من خسته شده بودم ٬ انقدر که تو را آرزو کردم ٬ بعد دیگر هیچ آرزوئی نبود . هزار بار تو را ارزو کرده بودم و دیگر هیچی  باقی نمانده بود جز انتظار برای فرصت یک ارزوی دیگر ٬ ستاره ای بیفتد و یا کسی مژه ای روی گونه ات بیند و بگوید یک ارزو بکن ...

ولی حتی همین هم یک ارزوست ٬ این که روزی تو باشی و من از امروز بگویم ٬ و چه ارزوئی هم هست ٬ خنده دار است ٬ در شرایطی گیر کرده ام که در ان همه چیز ارزوست ٬ سخت و ناممکن و دور...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

فیلم تکراری !

 

اون موقع من بیست و یکی دوسالم بود . دانشجوی مهندسی عمران بودم در شهر لار . البته من ترم شش بنا به دلائلی از اونجا و همچنین کل دانشگاه ازاد اخراج شدم . جریانش رو یک روز که حوصله داشتم برات تعریف می کنم .

خلاصه . دلقک و چهارنفر دیگر از برو بکس توی یک حانه زندگی می کردیم . راستش تقریبا یکی از بهترین خونه دانشجوئی لار همین جا بود . چون همگی بچه تهران بودیم و همگی هم عمران می خوندیم و خلاصه اکیپ نسبتا بدی نداشتیم

توی این خانه اصولا اتفاقات عجیب و غریبی می افتاد . از این ها گذشته . اون موقع توی لار بچه تهران خیلی کم بود . اکثرا شیرازی بودند یا مال دور و بر شیراز و لار . اکثرا هم بچه های علوم انسانی بودند و در رشته حقوق تحصیل می کردند و  چون ما خیلی روی بچه ریاضی فیزیک بودنمان و عمران خواندنمان تعصب داشتیم . اکثرا سر به سر انها می گذاشتیم و خلاصه ای جنگ فرسایشی بین ما و بقیه هم بود . راستی نکته مهم دیگر هم این بود که ما همگی دارای یک دوست دختر بودیم که این موضوع در لار خیلی خیلی مهم بود و با توجه به کمبود دختر و اینحرفها . شما اصولا می بایست خیلی با استعداد باشید که بتوانید دوست دختر داشته باشید !

خوب چرا ؟ اول این که دختر توی لار کم نبود . اما اکثرا خیلی عمله بودند و بچه تهران سه تا بیشتر نبود که دوتاشان عمله تر از بقیه و یکی هم لونا بود که نسبتا بچه بدی نبود .

در ان موقع دلقک دوست دختری به نام شهره داشت که به همراه ازیتا . با هم زندگی می کردند و هردو شیرازی بودند . حالا این که چطوری دلقک توانست با شهره رفیق شود . موضوعی است که احتیاج به روزها بحث و تحلیل دارد ! پس فعلا بی خیال شو . این همه مزخرفات را گفتم که بتوانیم وارد موضوع اصلی شویم .

باری . دران موقع دلقک همیشه حضور خیلی فعالی در باشگاه کاراته لار داشت و یک جوانک شیرازی استاد ما بود و بعد از او دلقک ارشد تر از بقیه بود . استاد هم که همیشه شیراز یا یک گورستان دیگری بود و  عملا باشگاه را دلقک می چرخاند .

بعد از مدتی یکی به باشگاه ما امد . یک چیزی تو این مایه ها  : اسمش مهدی بود . به نظر ما خیلی پیر و تقریبا یک پایش لب گور بود . یعنی حدود سی و هفت سالش بود . صورت و اندام خیلی جذابی داشت . از نظر بروس لی گری !و کاراته بازی !  فوق العاده بود . دان دو سبک شیتوریو بود . مبارزه ازاد را هم خیلی خوب بلد بود . بچه تهران بود . حقوق می خواند . بچه خیابان پیروزی بود . تقریبا هم آدم حسابی بود . البته عرض کردم تقریبا  ! به هرحال بقیه بچه های حقوق خیلی به او احترام می گذاشتند و برایشان چیزی در حد استاد بود ...

ما با هم خیلی رفیق شدیم . رک و راست بگویم که خیلی خیلی ازش خوشم می امد . او هم نسبتا با دلقک حال می کرد . تازه یک روز هم گفت دلقک خیلی شبیه  ژان کلود ون دم ( فرانکی )  است !!  هرچند من هیچ وقت هیچ شباهتی بین خودم و فرانکی ندیدم . ولی به هرحال باعث شد ارادتم به او بیشتر شود . البته ممکن است دلقک شبیه انجلیا جولی یا علیرضا خمسه یا هر خر دیگری باشد . ولی فرانکی !!  چه میدانم . اصلا شاید قضیه فقط یک شوخی بوده باشد . البته مهدی خیلی جدی گفت !

باری . توی خانه ما . افراد محترم و متشخصی زندگی می کردند به نامهای : رضا سیریش . علی رپ . مسعود که فامیلی عجیبی به نام : دور دهن داشت و ما او را ک..ر تو دهن ! صدا می کردیم و ارش و دلقک .

بعد از مدتی . علی از خانه ما رفت و چون ما یکی کم داشتیم . دلقک به مهدی پیشنهاد هم خانگی داد . او قبول کرد . بچه های خانه در ابتدا مخالفت کردند . چون که اولا مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . دوما  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . و سوما هم دوباره  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! چهارمی رو هم دوست داری بدونی ؟ خیلی خوب . قضیه مربوط میشد به رشته حقوق !  یعنی اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم : مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! آدم با یکی از بچه های حقوق هم خانه بشود !! فک کن !

بعدش هم این که ماها  خیلی ادعامون می شد که ما خیلی باحالیم و دهن همتون سرویسه و از این قبیل  و تازه  دوست دختر هم داشتیم ( به خدا این قضیه تو لار چیزی تو مایه های داشتن بنز مدل دوهزار و شش بود )

ولی مهدی ؟ پیر بود و تا حد نسبتا زیادی عمله بود و عمله بود و عمله بود و......خلاصه عمله بود . سئوال دیگری نیست ؟

البته ما هم عمله بودیم . ولی این نکته چندان برای ما مهم نبود . چرا ؟ خوب چون مهدی عمله بود ! ما ترجیح می دادیم با یک عمله دیگر هم خانه نباشیم . به حد کافی عمله در ان خانه وجود داشت . چرا یکی دیگر اضافه شود ؟

خلاصه . در یک روز عصر . جناب اقای مهدی خان  جل و پلاسش را به خانه ما اورد . در ضمن . به همراهش موجود عجیبی که خیلی نحیف و و کج و کوله بود هم اورد . گفت که او هرجا برود این هم باید باشد . چرا ؟ چون که اسمش پژمان است و این هم حقوق می خواند و  ترک قشقائی و مال حوالی شیراز است . اصلا بهتر است واضحتر بگویم که بزغاله ( بلافاصله این اسم را رویش گذاشتیم ) تنها فرقش با بزغاله این بود که پژمان اکثرا !! روی دوپا راه می رفت و بزغاله گاهی روی دوپا !! همین .

بزغاله یک روز به دلقک گفت که زنی در همسایگی آنها ( در همان گورستانی که خانواده بزغاله زندگی می کردند )  بوده است که خیلی زن بدی بوده و مرتب پشت سر خانواده محترم بزغاله حرف می زده و خلاصه یک روز پدر و مادر بزغاله تصمیم می گیرند که آن خانمه را تنبیه کنند . وقتی تا اینجا را گفت . دلقک با بی تفاوتی پرسید که چطوری اون خانمه را تنبیه کردید؟ جواب بزغاله  این بود که :

هیچی . مادرم به اون خانمه کلک زد و با حیله او را به خانه ما کشاند و بعد دست و پایش را بستیم و پدرم به او تجاوز کرد !!!

متوجه شدی بزغاله تو چه مایه هائی بود ؟ اوکی ؟ سئوالی نیست ؟ خیلی خوب . اینک بقیه داستان :

در ابتدا همه چیز خوب بود . مهدی بچه بدی از اب درنیامد و عصرها هم با هم کاراته تمرین می کردیم و این را هم بگویم که قدرت مهدی و تکنیکش فوق العاده بود . اصلا چیز وحشتناکی بود . مطمئنم با دوسه ضربه می توانست به راحتی یک ادم را بکشد .

یک روز تولد دلقک بود . شهره و ازیتا و لونا و یکی دیگر از دخترها به خانه ما امدند و شب خوبی بود . درضمن شهره هم حسابی دخترسکسی بود .

باری . بیچاره مهدی دوست دختر نداشت . البته من اگر فیزیک و قیافه او را داشتم کل ایران را با خاک یکسان می کردم ! ولی دار و دسته شهره بعدا به من گفتند که مهدی اصلا چیز خاصی نیست . نمی دانم چرا .  لابد چون سلیقه مردها و زن ها با هم فرق دارد .

باری . کم کم مهدی شروع کرد به حسادت و روی رابطه دلقک و شهره حساس شد . کارهای عجیب و غریب و مسخره ای می کرد . مثلا توی خیابان به شهره شماره می داد !!  درصورتی که حتی فلان گدای کور لاری هم می دانست شهره دوست دلقک است .

بعد به خود ما گیر داد . می گفت که صدای بازی بسکتبال ما در حیاط مزاحمش است ( در ان سالها . بچه های ریاضی بیشتر اهل بسکت بودند و این عادت  توی دبیرستانها هم خیلی رایج بود ) و صدای صحبت دلقک با شهره در نیمه شبها هم نمی گذارد او بخوابد و خلاصه این حرفها که روز به روز هم بیشتر می شد . مثلا گیر داده بود که چرا همش شماها تلفن را بر می دارید ؟ برداشتن تلفن باید نوبتی باشد !! فک کن ! البته خیلی هم بیراه نبود . چون شماره تلفن خانه ما که چهارشماره ای بود ۵۶۴۹ از کفر ابلیس هم مشهورتر بود . درواقع هرکسی توی لار می خواست با جائی تماس بگیرد قبلش یک زنگ به ما میزد و مثلا فوت می کرد و یا هنرنمائی دیگری می کرد . یک روز وقتی گوشی را برداشتم  یک دختر با لهجه خیلی غلیظ لاری بی مقدمه گفت : بگو اتوبوس !!  من هم بی اراده گفتم  اتوبوس !!  بعد جواب داد : منو ببوس !!   تصورشو بکن  چه ادم های باحالی به ما زنگ می زدند !!   واقعا که خیلی خوش شانس بودیم !!

اقا درد سرت ندهم . ما با مهدی  خیلی لج شدیم . مهدی هم نمی توانست یا نمی خواست از آن خانه برود . چون سهم  اجاره سه ماه را پیش داده بود و ما ان پول را ظرف دوروز صرف کارهای واجبتری مثل خرید چند بطری جانی واکر و چند باکس مارلبرو قرمز کردیم .

قضیه کم کم تبدیل به یک جنگ روانی شد که برحسب اتفاق ! دلقک متخصص اینجور مسخره بازیها بود . یعنی خیلی تصادفی اینجور شد که یک شب مهدی کاری کرد که دلقک پیش خود گفت : آهان پس اینطور ؟ اقای مهدی خان ! دهنی ازت سرویس کنم که خودت لذت ببری !!

اول با یک اسم مناسبتر از اسم مهدی شروع کردیم . ما فیلم پارک ژوراسیک را دیدیم . تی رکس نام یک دایناسور خیلی عظیم است که گویا بزرگترین جانور گوشتخوار تمام تاریخ زمین بوده . با توجه به شرایط مهدی ما هم اسم مهدی را تی رکس گذاشتیم که بعدا به طور خلاصه تیری . یا تیر تیر صدایش می کردیم .

بعد دلقک پیش خودش فکر کرد که واقعا حیف تیری نیست دوست دختر نداشته باشد ؟  بنابراین  من مدت زیادی وقت صرف کردم و به ده دوازده تا از زشت ترین و عمله ترین دخترهای روی زمین که اتفاقا در لار بودند شماره تلفن دادم . البته به همگی هم خودم را مهدی معرفی کردم !!  خیلی ساده ۵۶۴۹  و اسمم هم مهدی است !

یکی صد سالش بود . اون یکی شل بود . بعدی خیلی بچه بود . در حد اول دوم دبیرستان . اون یکی کور  بود و بعدی کچل و ..خلاصه منظور این که حسابی سلیقه به خرج دادم  !!  خوب بالاخره آدم باید به خاطر رفیقش هرکاری بکند !!

نتیجه تلاش های من این بود که مهدی واقعا سرش شلوغ شد !! یک شب با کلی شوق و ذوق رفته بود خانه یکی از این ها که پدر دختره راننده کامیون بود و این دو عاشق و معشوق همدیگر را توی کامیون باباهه توی گاراژ دیده بودند !!  راستش من به جای مهدی داشتم از ترس می مردم !!  درضمن وقتی مهدی خان به خانه برگشت . و داشت شلوارش را عوض می کرد تا بیژامه مسخره اش را بپوشد دلقک متوجه نکته عجیبی شد :

مهدی شورت صورتی رنگ و شاعرانه ای به پا داشت که پر از گل های سرخ و سبز زیبا بود . گویا توی تاریکی و آن وضعیت استرس بار . شورت همدیگر را عوضی پوشیده بودند !!   فک کن !

هوای لار با توجه به وضعیت جغرافیائی که دارد چندین درجه گرمتر از جهنم بود . در ضمن لونا به سفارش دلقک به مهدی بیچاره زنگ می زد و دقیقا ساعت یک و نیم ظهر با مهدی قرار می گذاشت . آن هم کجا ؟ البته خیلی دور نبود . چیزی حدود نیم ساعت پیاده روی بیشتر فاصله نداشت ! صدای این لونای بی پدر خیلی سکسی بود و به حدی در کارش وارد بود که دقیقا نه روز پشت سر هم  صلات ظهر با این مهدی مادر مرده قرار گذاشت و سر هیچ کدام هم نیامد !! هر دفعه هم یک بهانه احمقانه می آورد که مثلا حالم بد شد و دیر رسیدم و  تاکسی نبود و فلان و بیسار .

مهدی بیچاره تقریبا یک هفته تمام مثل یک بچه خوب و منظم درست یک ربع به ساعت یک در ان هوائی که خر تب می کرد راه می افتاد و  تا انجا چهار نعل مثل گوسفند می دوید و کلی هم انجا کشیک می داد و تقریبا ساعت سه به خانه بر می گشت و افتان و خیزان خودش را به یخچال می رساند و هزار لیتر اب می خورد و می افتاد روی تخت و تا شب می خوابید ! ببین این مهدی چقدر خر بود و لونا چقدر مادر به خطا بود و دلقک چه بچه خوب و نازنینی  بود ! اصلا به من چه ؟ من فقط می خواستم کاری کنم که مهدی حوصله اش سر نرود . همین !

یک سیستم دیگری که ما اجرا می کردیم این بود که وقتی مهدی با یکی از ما هم کلام می شد . جواب هائی می دادیم که مطلقا ربطی به حرف او نداشتند . مثلا اینطور

مهدی ــ سهیل فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ نه بابا قرمه سبزی که پریشب پختیم خیلی خوشمزه تر بود !

مهدی ــ یعنی چی !!؟بهت میگم فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ جدی  میگی ؟  بیچاره خواهرت !! آخه کی همچین بلائی سرش اورده ؟

مهدی رو به مسعود ـــ بابا این پسره دیونه است !

مسعود ــ  آره واقعا شب های لار خیلی گرمه !!

خلاصه بعد از یکی دوساعت بیچاره مهدی واقعا روانی میشد . در ضمن ما یک عادت دلپسند دیگر هم داشتیم . یعنی خیلی بی مقدمه اشیا مختلفی که دم دستمان بود را توی سر مهدی می کوبیدیم !!  مثلا یک بار مهدی پشت میزش نشسته بود و داشت سوپ می خورد . دلقک هم نشسته بود وتوپ بسکتبال دستش بود و داشت برای خودش بازی بازی می کرد . ناگهان به سرم زد   و این توپه را چنان با اخرین قوا توی مغزش کوبیدم که صورتش رفت توی کاسه سوپ و ...بعدش را خودت حدس بزن !

خوب . طبیعی بود که مهدی هم بی کار نمی نشست ! خیلی ساده می گرفت و طرف را می زد . ببین بهت می گم می زد . یعنی با اخرین قوا می زد . با مشت و لگد و خیلی اساسی و فنی و با تکنیک می زد . البته ما هم از خودمان دفاع می کردیم . ولی فرق ما و او چیزی در حد بچه گربه و شیر بود . اصلا چند بار زد  دلقک را واقعا کشت ! مسخره اینجا بود که این همه مثل سگ کتک می خوردیم ولی فقط می خندیدیم . طرف داشت می زد و لهمان می کرد و ما مثل دیوانه ها قهقهه می زدیم . یک بار وقتی شهره ان همه کبودی و زخم  را روی بدن و صورت دلقک دید از ترس و تعجب دهنش باز مونده بود !

خیلی ساده همگی و بیشتر از همه مهدی داشتیم جدی جدی دیوانه می شدیم  !

یک بار یادم هست که مهدی نشسته بود و داشت از اصالت خانوادگیش حرف می زد . می گفت که اگر ایران مثل اروپا بود . لابد او دوک یا لرد یا کنت بود .

بعد به ساعت شام که رسیدیم . من و ارش  جوراب های بلندی گیر اوردیم و شلوارمان را هم کردیم توی جورابمان تا شبیه لباس خدمتکارهای اروپائی در چند قرن پیش شود . چیزی هم روی سرمان گذاشته بودیم تا مثل کلاه گیس های فرفری انها شود . روی هر بشقاب هم یک کاسه دمر گذاشته بودیم تا مثل ظرف های سرپوش دار آنها شود . یک حوله را هم  انداخته بودیم روی ساعد دست چپ . مهدی بیچاره پشت میزش نشسته بود که اول دلقک وارد اطاق شد :

با لحن رسمی و صدای بلند : املت و سیب زمینی برای جناب دوک !!

بعد ارش امد : سالاد  کاهو با سس مخصوص برای جناب دوک !!

هیچی دیگه . مهدی بیچاره دوباره موهایش از شدت خشم وز کرد و تقریبا تا سر کوچه دنبالمان کرد . دلقک توانست فرار کند . ولی او ارش بدبخت را گیر اورد و یک سطل زباله که مال همسایه بود را کامل روی سر ارش برگرداند و مثل دیوانه ها فریاد می کشید : بیا این هم غذای تو از طرف جناب دوک ! قیافه یکی دوتا از همسایه ها که توی کوچه بودند دیدنی بود !!

چند شب بعد . مهدی خوابیده بود و بقیه ما مشغول دیدن یک فیلم اکشن بودیم . دلقک بعد از دیدن فیلم خیلی جو گیر شده بود و دوست داشت هرطور شده همین الان با یکی کتک کاری کند .  بنابراین تصمیم گرفت که دوباره بهانه ای به دست مهدی بدهد تا شاید شانس یاری کند و مهدی کتک مفصلی به او بزند !!

ای داد بیداد . حیف شد . چون هم مهدی و هم بزغاله خیلی معصومانه خوابیده بودند و خرخر می کردند .

دلقک خیلی با حوصله اول لباس  کاراته اش را پوشید . بعد یک کلاه محافظ موتور سواری که از یکی از دوستان لاری جامانده بود را بر سرش گذاشت. این کار به نظر لازم می امد . به هرحال دلقک که قصد خود کشی نداشت ! همین چند تا مشت و لگد در حد معلول شدن کافی بود !

باری .ما در یک اطاق بودیم که با یک راهرو به اطاق خواب مهدی و بزغاله وصل میشد . بعد از این که همه چیز اماده شد . دلقک خیلی با احتیاط و بی سر و صدا رفت به اطاق خواب . اول از همه با حدود یک متر نخ جعبه شیرینی مچ پای مهدی را به پای بزغاله بست . بعد هم یک تکه کوچک روزنامه را لوله کرد . چیزی در اندازه یک مداد . بعد لوله روزنامه را  به ارامی بین دوتا انگشت پای مهدی گذاشت . بعد هم که هیچی . فندک زد و لوله روزنامه را آتش زد و به سرعت خودش را به اطاق دیگر رساند و  گارد گرفت و خیلی مصمم منتظر مهدی شد . بقیه بچه ها هم کناری نشسته بودند و هرکس پیش خودش حدس میزد که مهدی چه واکنشی نشان خواهد داد !!

راستش رسیدن شعله آتش به انگشت های پای مهدی فوقش ده ثانیه طول  کشید . اما همین ده ثانیه لامصب چنان به نظر دلقک طولانی امد که اصلا انگار نیم ساعت طول کشید .

در این مدتی که دلقک منتظر مهدی ایستاده بود . اول از کارش پشیمان شد ! یعنی در واقع دلش به حال مهدی که قرار بود به این طرز وحشیانه از خواب بیدار شود سوخت ! پیش خودم فکر کردم که اگر هیچ اتفاقی نیفتد . مثلا روزنامه خاموش شود یا معجزه دیگری اتفاق افتاد . دیگر اصلا مهدی را اذیتش نکنم  !   شمارش معکوس . سه ــ دو ــ یک !!

چیزی که در ابتدا شنیدیم  . چندان شباهتی به صدای فریاد یک انسان نداشت . بیشتر شبیه صدای خشم گوریلی بود که ناجوانمردانه از پشت تیر خورده باشد ! بعد صدا یک سکوت در حد دوثانیه . صدای یک ناله دردالود . بعد چندتا فحش اساسی به دلقک که توسط آن  دلقک و خانواده اش به یک القاب مناسب مفتخر  شدند !

بعد صدای پا آمد . اما فقط یک قدم . بعد دوباره فریاد مهدی و صدای چیزی شبیه زمین خوردن یک ادم ( وقتی مهدی به سمت در هجوم اورده بود . تازه ریسمانی که او را به بزغاله وصل می کرد عمل کرده بود !! ) بعد صدای فریاد بزغاله که هم نشان از درد و هم بیشتر تعجب امیز بود .

حدود ده ثانیه طول کشید تا مهدی ریسمان اتصالش را به بزغاله پاره کند . سه ثانیه تا برسد به اطاق ما : بفرمائید : حالا جناب تی رکس توی اطاق بود !

مهدی چنان از خشم دیوانه شده بود که اصلا از دیدن قیافه دلقک با آن لباس مسخره و کلاه موتور سواری حتی تعجب نکرد  !

واقعا در ان لحظه روح مرحوم بروسلی در وجودش حلول کرده بود . اول از همه چنان لگدی توی سر من کوبید که مغزم از پشت کلاه داشت متلاشی می شد ! تعجب کردم که چطور پای خودش له نشد !!

البته دلقک هم سعی خودش را کرد . ولی به هرحال کار چندانی از دستم بر نمی آمد!  بعد رفت سراغ بقیه و بدون این که هیچ کسی را قلم بیندازد همه را زد . البته هرچند همگی ما له و لورده نقش زمین شده بودیم ولی باز داشتیم از شدت خنده خفه می شدیم .

بیچاره مهدی چنان بعد از این ماجرا شوکه شده بود که اصلا خودش هم موقعیت زمان و مکان را گم کرده بود ! در یک اقدام بی ربط و بیمورد نشست یک چائی خورد و بعد در حینی که موهای وز کرده اش را صاف می کرد یک ماجرای عشقی بی سر و ته را تعریف کرد که از اشنائی در هفت حوض نارمک شروع میشد و  یادم نیست به کدام گوری ختم می شد ...

وقتی فردا داشتیم به سمت دانشگاه می رفتیم . حتی محض رضای خدا یکی از ما مثل ادم راه نمی رفت ! یعنی تقریبا همگی شل می زدیم و سر و صورتمان هم کبود و انگار یک تریلی از روی ما رد شده بود . که البته واقعا هم رد شده بود !

کتک تاریخی بعدی را یک هفته بعد خوردیم . یعنی راستش مهدی دوباره خفت شهره را گرفته بود و این دفعه سریش بازی که چرا زنگ نمی زنی ؟ و خلاصه از این حرفها ..

خوب . این دفعه واقعا لازم بود که اقدامات جدی صورت بگیرد ! شوخی که نداشتیم ! اصلا یعنی چی که این عمله به شهره شماره بدهد ؟ اصلا مگر غیر از این بود که مهدی  به خاطر زحمات دلقک ده دوازده تا دوست دختر کور و کچل داشت ؟ دلقک بیچاره یکی بیشتر نداشت ! ولی این مهدی بی شرف می خواست آن را هم از چنگ دلقک بیرون بیاورد !! واقعا که مردم چقدر بخیل و حسودند !! نه دیگر واقعا باید حالش را جا می اوردم ! قضیه ناموسی بود ! اخ آخ آخ !

دلقک و مسعود داشتند از دانشگاه به خانه بر می گشتند و راجع به این که این دفعه چطور جواب اقدام مهدی را بدهند . فکر می کردند .

ما اتفاقا یک توله سگ کوچولو و خیلی موش موشی را دیدیم که در سایه یک دیوار نشسته بود و ما را نگاه می کرد . این حیوان به حدی خوشگل و معصوم بود که دلقک بغلش کرد و اوردش خانه .

چون دلقک می دانست اسم پدر مهدی حاج اسماعیل  است . پس اسم توله سگ را گذاشتیم اسماعیل و البته حاج اسی صدایش می کردیم !

مهدی فردا ظهر از پیش دوستانش به خانه برگشت . حاج اسی را توی حیاط دید و گفت این چیه آوردید اینجا ؟ چخه چخه !

دلقک هم گفت : مهدی تو انگار اصلا احترام به بزرگتر حالیت نمی شه !! آدم با پدرش که اینطور.....!!

مهدی در ابتدا متوجه حرف دلقک نشد . ولی وقتی دلقک حاج اسی را صدا کرد کم کم توجه اش جلب شد !

چی گفتی ؟ حاج اسی ؟ اسمش حاج اسیه ؟

دلقک هم گفت : نه . اسمش حاج اسماعیله ! ولی خوب مخفش میشه حاج اسی دیگه !!

این دفعه ارش توانست خودش را نجات بدهد . ولی متاسفانه دلقک چنین شانسی نداشت !

ولی به هرحال اسم حاج اسی را عوض نکردیم !

یک روز دیگر ما یک مهمان داشتیم که یک اقای لاری بود . ما خربزه داشتیم و همگی نشسته بودیم که دلقک به آن اقا گفت : بفرمائید از این مهدی پژمان ها میل کنید !!

یارو باتعجب گفت : چی ؟ مهدی پژمان ؟ شما تو تهران به خربزه می گوئید مهدی پژمان ؟

دلقک هم خیلی جدی پاسخ داد : خوب بله . در واقع خر به علاوه بز مساوی است مهدی به اضافه پژمان !!

البته یکی دوساعت بعد از این که ان اقا رفت . مهدی به اضافه پژمان . همچین چند کلمه دوستانه با دلقک حرف زدند !!!

ولی دیگر فایده ای نداشت و ما شروع کردیم به ضر ب المثل هائی ساختن : مثلا خیلی جدی از مهدی می پرسیدیم چند کیلو بار . مثل باقالی می تواند بلند کند ؟ مهدی هم بیچاره فکر می کرد که قضیه ورزش و قدرت و این حرفها است . پیروزمندانه می گفت که چهل کیلو را خیلی راحت می تواند بلند کند !!

بعد من و ارش می نشستیم و با صدائی اهسته که مهدی هم بتواند بشنود . حساب می کردیم که یک لنگه بیست کیلوئی اینقدر و بقیه اش هم انور بار می زنیم و قضیه مهدی بیار باقالی بار کن و.......!!

مهدی بیچاره نهایتا بعد از ده پانزده روز دیگر نتوانست تحمل کند و بی خیال بقیه پول اجاره اش شد و به جای دیگری رفت . البته طبیعی بود که پژمان . یعنی بزغاله را هم با خودش برد . من بعد از این که از لار بیرون امدم . مهدی را گم کردم و دیگر هیچ وقت ندیدمش . البته فکر نمی کنم مهدی چندان دلش برای من تنگ شده باشد !!

 

پی نوشت : از یک شنبه شب وبلاگ من فیلتر است و من نتوانستم  وبلاگم را باز کنم . مجبور شدم از طریق بلاگفا وارد شوم . لطفا اگر شما هم دیدید فیلتر است و  از طریق فیلتر شکن وارد شدید از طریق کامنت ها اطلاع بدهید . هرچند من نمی فهمم که چرا باید اینجا را فیلتر کنند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

need for speed underground

 

صبح رفته بودم طرفهای حسن اباد که بورس ابزارالات تهران است . راستش این که من خیلی از ابزار خوشم می اید . هر دفعه هم که آنجا می روم یک چیز کوچک برای خودم می خرم . چند تا مغازه در آنجا هست که به طور تخصصی ابزار الات اندازه گیری و اینجور چیزها را می فروشند . کولیس ورنیه و میکرومتر و تورک متر های خیلی خوشگلی دارند . نمونه های دیجیتال و خیلی دقیقی به بازار آمده است . ولی من از انواع آنالوگ و کلاسیک قدیمی بیشتر خوشم می اید .

یک زمانی . اواسط دهه هفتاد . بیشتر وقت من صرف ماشین می شد . اول فقط در ریس و داستانهای خاص خودش و بعد کم کم درگیر مسائل فنی موتور ماشین شدم .راستش  علاقه دیوانه واری به این موضوع پیدا کرده بودم و اساسا در آن زمان برای من هیچ چیزی لذت بخش تر از این مسائل نبود .

من و وحید و شاهین . در گاراژ منزل شاهین یک تشکیلات کوچکی راه انداخته بودیم و در آنجا  تقویت موتور را انجام می دادیم . اول از ماشین های خودمان شروع کردیم و بعد به تدریج شروع کردیم برای بچه های دیگر این کار را انجام دادن و نهایتا فکر می کنم ما ده دوازده تا ماشین را  روبراه کردیم .

در حال حاضر موتورها بسیار پیچیده تر از سابق شده اند و اعمال هرگونه تغییرات در آنها احتیاج به داش فنی گسترده و لوازم فنی مختلف دارد . ولی قبلا از این خبرها نبود .اکنون میکروپروسسور ها جریان سوخت و هوا را در کنترل خود دارند .ولی در موتورهای قدیم میل سوپاپ به عنوان مغز موتور انجام وظیفه می کرد . گیرم در حال حاضر هم اجزای اصلی موتور ماشین وظایف خویش را انجام می دهند اما تنظیم و راهبری آنها به عهده نرم افزار های مختلف است .

باری . این جریان نزدیک به یک سال و اندی طول کشید و واقعا خوش ترین دوران زندگی من بود . از صبح تا شب در آن گاراژ کذائی بودیم و  چنان احساسی هم ما را برداشته بود که انگار در تیم اف یک فراری هستیم !!

خانه شاهین در یک کوچه بن بست در داراباد واقع شده بود . یک میدانگاهی کوچک و یک باغچه نسبتا بزرگ در آنجا بود . یک حلقه بسکت هم  بود که اغلب عصرها یکی دوساعتی با آن بازی می کردیم .

پدر شاهین از پزشک های قدیمی و مرد بسیار نازنینی بود . او هیچ کاری به کار ما نداشت و ما هم علاوه بر تعمیر و تیونینگ موتور  با دخترها هم زیاد سر و کله می زدیم مخصوصا این که در ان سالها شما خفن ترین دخترهای تهران را در پیست ریس استادیوم ازادی در روزهای جمعه پیدا می کردید !

چند تائی حقه کوچک هست که اگر شما آنها را بلد باشید می توانید حدود ده الی پانزده درصد به نیروی موتور اضافه کنید . برای مثال تعویض اسبک های سوپاپ با انواع روانتر و مروغوبتر می تواند این کار را انجام دهد . در کتاب های درسی ساز و کار موتور ماشین به طور خیلی ساده و مقدماتی توضیحح داده شده است . سوپاپ دود بسته و  هوا باز یا بالعکس . ولی در عمل اصلا اینطور نیست و باز و بسته شدن سوپاپ ها در یک طیف اتفاق می افتد . هنگامی که یکی شروع به باز شدن می کند دیگری شروع به بسته شدن می کند و به همین ترتیب . زمان بندی آنها بسیار مهم است . به همین دلیل است که میل سوپاپ مغز متفکر موتور است .

تغییرات دیگری هم هست که چندان تغییری در عملکرد موتور ( البته در سطحی که مورد نظر ما بود ) ایجاد نمی کرد . ولی در عوض  برای بالا بردن کلاس کار  از آنها استفاده می کردیم . مثل تعویض تسمه پروانه با سازکار چرخ دنده به طوری که پروانه با چندین چرخ دنده به جای تسمه به گردش درمی آمد . و یا دستکاری شیارهای درون کارتل و یا حتی ایجاد تغییر در روغن کاری میل لنگ .

دستکاری و تغییرات در بدنه ماشین که جای خود داشت و البته راحتتر از تیونینگ موتور بود . در ضمن وقتی ماشین در خیابان حرکت می کرد این آن چیزی بود که بقیه می دیدند و  این که چقدر به اسب بخار اضافه شده است به غیر از راننده برای کسی مشخص نیست .

یکی از بهترین کارهای ما تیونیگ یک وانت شش سیلندر شورلت ۴۵۰ بود که واقعا چیز بسیار خوبی از اب درآمد . خیلی هم خوش تیپ شد و به قول ریس بازها  face  تک و خاصی پیدا کرد .

باری . بعد از مدتی آن تیم سه نفره از هم پاشید و هرکدام از ما  به سراغ چیز دیگری رفتیم . گیرم الان حال و حوصله تعمیر ماشین خودم را هم ندارم و اکثرا می دهم یک تعمیرکار این کار را انجام دهد  . اما هنوز که هنوز است . یکی از ارزوهای من ایجاد یک مرکز تخصصی و حرفه ای در زمینه تیونینگ ماشین است . اگر زمانی سرمایه لازم برای این کار را به دست آوردم حتما این کار را خواهم کرد . تیونیگ برخلاف نظر اکثر مردم یک حرفه کثیف و چرک و روغنی نیست . بلکه امری بسیار دقیق و ظریف است که بیشتر به هنر شبیه است تا  هرچیز دیگر ....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس....

 

شب جمعه چند تائی از وبلاگ نویسان محترم در خانه شراگیم جمع شده بودیم . روزبه گفت این قضیه ماه رمضان و صفای سفره افطار چی بود که نوشتی ؟

با تعجب گفتم که من همچین چیزی ننوشته ام ! گفت که چرا ٬ اتفاقا توی وبلاگ قدیمی ات . همان که در پرشین بلاگ است نوشته ای .

گفتم اشتباه می کند . ولی اصرار کرد که همین امروز دیده است . برای من باور کردنی نبود چون که مطمئن بودم آن وبلاگ را حذف کرده ام .

نهایتا رفتیم از کامپیوتر شری  کانکت شدیم . با حیرت دیدم که  وبلاگ سرجایش هست و  دو سه تا پست  جدید هم درش به چشم می خورد !

ظاهرا یک آدم  بی کار  دوباره آن وبلاگ را با همان آدرس قدیم بالا آورده و پست هائی هم در آن نوشته است که البته تقلید ناشیانه ای است از سبک دلقک ٬ به هرحال امروز که چک کردم فقط قالب وبلاگ سرجایش بود و  پست ها را پاک کرده بودند .

رفیق من نمی دانم انگیزه ات چیست و  چرا این کار را می کنی . یوجین اونیل شعری دارد به نام مقلد های یک مقلد . به هرحال ٬ اگر  نظر من را می خواهی ٬ جای دلقک بودن چندان احساس خوبی ندارد . کما اینکه خودم هم چنین حسی ندارم و گاهی آرزو می کنم که  کاش کسی دیگر بودم .

 کل  جمعه به چیدن اطاق و  منظم کردن خرابی های نقاشی خانه گذشت . راستش این که این کار اصلا حس و حال خوبی به من نمی دهد . شاید قبلا از چنین کارهائی بدم نمی آمد . چیزی گوش می کنی و برای خودت خوشی که فلان چیز را اینجا بگذارم یا  آنجا و از این قبیل ٬

موسیقی نامجو و  یک سری افکار ناگزیر  ٬ دوباره چیدن اطاق به نوعی حسی نوستالوژیک به من می داد . و همه اینها در  اندوهی که زمینه متن بود .

موکت اطاق . مخصوصا در قسمتی که اغلب روی زمین می نشینم و کتاب می خوانم . جا به جا سوخته است . نتیجه تلاش برای بیدار ماندن است . چند صفحه دیگه بخونم و بعدش می خوابم . بعد هم خوابم می برد و سیگاری که از لای انگشتانم روی زمین می افتد . تقریبا هرشب همین بساط است .

می خواستم موکته را عوض کنم . بعد به این فکر افتادم که به جایش یک فرش بخرم و رویش بیندازم . این کار بهتر و ساده تر است . رفتم  و یک فرش خریدم . البته ماشینی . به نقش گبه و گلیم های ایلیاتی . نتیجه بد نبود .

مامان آمد و گفت که ایشالله برای عروسیت و بیچاره چه تقصیری دارد که چنین پسری گیرش آمده ٬ تازگی ها وقتی از این حرفها به من می زند به شدت احساس گناه می کنم .

با حوصله و دقیق و اندوهناک ٬ همه کتابها را گردگیری می کنم و توی کتابخانه می چینم . این لشگر و سپاه من است . ارتشی برای جنگ با روزگار . مرتب و منظم ایستاده اند . قلب سپاه شعر و فلسفه است و پرچم هائی که در باد  در اهترازند . توی یکی از اثار شکسپیر ٬ تصور می کنم شاه لیر باشد . جمله ای می گوید . شاه می گوید : پس تو چگونه خدائی هستی که برترین بندگانت چنین غرقه به خون به خاک می افتند ؟  خودش است . شاه لیر این جمله را موقعی می گوید که دختر کوچکش را بر بالای دار می بیند . امروز عصر به این فکر بودم که همه . بدون تفاوت در خوب یا بد بودنشان به زمین می غلتند و چندان تمایزی هم نیست .

تابلوها را مثل سابق به دیوار نمی زنم . کمی تفاوت دارد . توی اطاق من چندتائی  عکس فروید هست . یکی هم از بکت و شاملو  و یک تابلوی کوچک از ابی مال گازمن رهبر چریکهای سندرو توپاک آمارو . این آدم را خیلی دوست دارم . هم به عنوان یک مارکسیست و هم کلا به عنوان یک آدم .

یک رمل و اسطرلاب قدیمی دارم که از آن به عنوان یک وسیله تزئینی استفاده می کنم . من دیده ام که یک نفر با رمل خیلی خوب کار می کرد . چیزی را در خانه قایم می کردیم و بلافاصله  رمل را می ریخت و پیدایش می کرد . ای کاش به این آدم دسترسی داشتم . شاید می توانست تکلیف من را با خیلی چیزها روشن کند . خنده دار است که آدم تا این مرحله تنزل می کند ...

تا امروز ٬ یعنی تمام این دوهفته که نقاشی داشتیم و من حصیر جلوی پنجره را برداشته بودم . این را  توی اطاق نصب کرده ام و برای من کار پرده را می کند . خلاصه پنجره کاملا لخت بود و از این طرف که اطاق من هست ٬ کلی پنجره دیگر هست که همگی به اطاق من مشرفند . تا قبل از این که خانه همسایه ساخته شود کوه را می دیدم . با دوربین حتی کوهنوردها و قهوه خانه ها هم دیده می شدند . در این چند روز عموما احساس می کردم که در سن تئاتر ایستاده ام . یکی از همسایه ها اکثرا پشت پنجره اش می ایستاد و به اطاق من خیره می شد. نمی دانم انتظار داشت چه چیزی را ببیند . یک بار که تایم گرفتم دقیقا بیست و چهار دقیقه شد . پشتش به نور بود و من نمی توانستم از این فاصله صورتش را ببینم . فقط می دانم که موهایش را دمب اسبی می بست . به هرحال امروز حصیر را نصب کردم و آن بیچاره هم از تفریحش محروم شد .

لباس هایم در تمام اطاق ها پراکنده بودند . ولی حالا همگی در داخل کمد و کنار هم چیده شده اند . بزودی تابستان می رود و فصل لباس های آستین کوتاه هم تمام می شود . من نمی دانم زمستان در چه حالی خواهم بود . شاید من و او بتوانیم در هوای سرد با هم قدمی بزنیم . زمانی آرزوهای دور و درازی داشتم . اکنون فقط به همین قانعم . در هوای سرد با او قدمی بزنم . فقط چند قدم . سخت است .

 

دیگر خوابم می اید و از سیگار کشیدن های ابدی خسته شده ام ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

بانوی قصه گو . از نقش ترنج و شکارگاه آتش سا برخیز....

 

دستانم را نگاه می کنم . خراش های تازه و زخم های کوچک ٬ کار گاهی دستان آدم را زبر می کند . بعد آدم یک روز نگاهشان می کند و دستانی را می بیند که شبیه دستان خودش نیست . من مجبورم به این جزئیات دقت کنم . راستش  می خواهم با توسل به این چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده  جلوی یک رویا را بگیرم . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست .

فکر کردن به او ٬ تصور کردنش . قدغن است . همه چیز مهر ممنوع خورده است . حتی نوشتن . نوشتن به بهانه این که هجرانی تازه ای بنویسم . وصفش کنم . هرچیزی که به او مربوط می شود . هرچیز . ممنوع است . بی شرمی است . نباید بگویم و نباید بنویسم . فقط در یک جمله به تو می گویم ٬ در گوشه ای از این شهر .یک جائی نه چندان دور٬ پری کوچک و غمگینی هست .

باید اعتراف کنم که خیلی به ندرت می توانم به قواعد ممنوع این بازی تن بدهم ..  من به او فکر می کنم . به خیال او تنیده شده ام . هرجا که باشم . دیروز با رویائی شروع شد که امروز شروع شده و فردا  هم همین است . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست.

من در بیداری رویا می بینم . با کمال هوشیاری . در این رویای دلفریب او را دارم . من او را  مثل پریزاد قصه  با گیسوانی باشکوه و  غرق دنیای نور نمی بینم . نه . رویای من اینطور نیست .

من پری کوچک را در خانه ای می بینم . در یک روز عادی مثل هر زن دیگری ٬ من او را می بینم که مجله ای را ورق می زند و هر از گاهی به اشپزخانه نگاه می کند تا ببیند که ایا آب جوشیده یا نه ٬ و یا گاهی مثل آن شعر ٬ من را به نام کوچکم صدا می کند ....

در گوشه ای از این شهر . در جائی که چندان هم دور نیست . پری کوچک غمگینی هست .  و من مثل یک دعا ٬ مثل یک ایه از  کتاب مقدس . این جمله را مدام توی ذهنم تکرار می کنم . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست. در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست.در گوشه ای از این شهر...

این دعای من در لحظه مستجاب می شود . بیشتر برای دلتنگی  خوب است . تازگی ها خیلی زیاد دلم می گیرد و بعد فقط کافی است که چشمانم را ببندم و توی دلم تکرار کنم : در گوشه ای از این شهر پری کوچک....

زمانی همه راه های رسیدن به خانه پری را بلد بودم . حتی می تونستم حدس بزنم دقیقا کی به اونجا می رسم . ولی الان دیگه همه اون راه ها بسته شده ٬ همه ممنوعند و به همین سادگی من فقط با یک خیال خوشم...

بودائی ها معتقدند پشت هر آدمی هزاران سایه هست . سایه هائی از زندگی های گذشته اش . انسان مدام به دنیا می اید و زندگی می کند و می میرد و باز متولد می شود .

مطمئنم در یکی از زندگی های دور  ٬ خیلی قدیمها . من  راهزنی بودم که سوار بر اسبی بی قرار و بازیگوش با افرادش  سر یک تپه ایستاده بودند و آن پائین روستای کوچکی در زیر  نور مهتاب دیده می شد و من می دانستم در کدام خانه این روستای غرق مهتاب پری کوچک غمگینی هست .

بعد اسب های ما تاختی طوفانی را سر گرفتند و حالا سم ضربه اسب ها بود و نعره های گله گرسنه گرگان..

خون و آتش و فریاد  ٬ شمشیر ها از دریدن سیر نمی شدند . من وحشی و بی رحم بودم . در اخر به قیمت قتل عام و تاراج . صاحب پری کوچکی شدم که در ان خانه روستائی و معصوم زندگی می کرد..

ولی الان به دست های ضعیفم نگاه می کنم  . خراشها و زخم هائی  از کار بی حاصل ٬ من دیگر مانند آن راهزن نیستم . ما عوض شده ایم و دیگر تاراج از ما بر نمی اید . مردمی صلح دوست هستیم که از کارهایمان شرمنده می شویم و همدیگر را شما صدا می کنیم ...

 فقیر و مظلوم و سر به زیر با دستانی پر از خراش ٬ و غروبها  دعا می کنم که کسی پیدا شود و برایم شعری غمگین بخواند . اینطوری زودتر شب می شود . و من باز سعی می کنم او را در حین زندگی روزمره اش به خواب ببینم . رویائی که پری کوچک در ان توی خانه اش راه می رود و اشیا خوشبخت خانه اش  گاهی با دست های او جا به جا می شوند .

رویائی که در آن پری کوچک چیزی زمزمه می کند و به این فکر می کند که برای شام چه چیزی درست کند و  دغدغه هایش مانند هر زن دیگری است که در خانه اش است . خانه ای  که در ان مرا به نام کوچکم صدا می کنند ....

رویای ممنوع و عشق ممنوع و  راه های مسدود . من به دستهایم نگاه می کنم و انتظار می کشم .

بانوی قصه گو ٬ پریزاد کوچک غمگینم . انتظار تلخ راه های مسدود  به رویای تو شهدالود می شود . رویائی که در آن گیسوان عزیزت ژولیده و چشمانت بسته خوابی ارام و  نفسهایت چون ابریشم و گیلاس ٬ مرهمی  است بر خراش دستانم...

 

پی نوشت : 

عکس بالا گوشه وبلاگ راجر سگ دلقک درون جیپ !

پاسخ ها :

به دوستی که بدون نام و فقط با .. پیام گذاشته :

چه عجب ما یک کتابخون دیدیم ! مرگ قسطی برخی صحنه های زیبا دارد که  یکیشان در اسکلت پست قبلی دیدی . اما متاسفانه آخر سر کتاب خیلی شلوغ می شود . به نظر من اگر حجم مطلب را کم می کرد خیلی شسته رفته تر بود .

به زن غارنشین : رفیق فعلا حس و حالش نیست . باشه برای بعد

به رودابه :  جواب سئوالت رو خودت دادی .یعنی باید خودت از پس خودت بر بیائی و همین . توصیه می کنم  کارهائی که دوست داری رو انجام بدی . گیرم به زور و در قید و بند حوصله نباش . در مورد دخترانی که سنشون بالاست و تجربه....تصور می کنم مشکل دیگری باعث شده طرف تجربه صکص نداشته باشد و بعد به طریق اولی روی روابط اجتماعی هم اثر می گذارد . در این مورد خاص  صکص خود معلول مشکل دیگری است . در آخر بابت تاخیرم در جواب معذرت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

فال تاروت

 

این روزها گاهی می نشینم پای وبلاگ سابق و بعضی از پستها را می خوانم . یکی که امروز خواندم به نظرم خوب آمد . بد نیست شما هم نگاهی بیندازید :

 

زشت است اگر سيرت من خود را در او می نگری

هی ها که سنگم نزنی . آينه ام می شکنم

يک مغز و صد بيم عسس فکر است در چهار قدم

يک قلب و صد شور هوس شعر است در پيرهنم

بر ريشه ام تيشه مزن . حيف است افتادن من

در خشکساران شما . سبزم بلوطم کهنم

ای همگی دشمن من . جز حق چه گفتم به سخن ؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم .

انگار من زادمتان ماری که نيشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم ؟

سالهاست  اين گله جا ماندم که از کف نرود

يک متر و هفتاد صدم گورم به خاک وطنم...

 

اکیپشان را از دوران فرهنگسرا می شناختم . فرهنگسرای ارسباران . پنج يا شش سال پيش . جمعه ها از ساعت ده تا دوازده دلقک در آنجا اصول سبک شناسی هنری را تدريس می کرد . خانمی در آنجا بود و هنوز هم هست . به نام مرجان فلانی . حدود چهل ساله . يک شاعر درجه سه . اما برای خودش دار و دسته ای داشت . هر هفته برنامه شعرخوانی داشتند . در منزل همين مرجان خانم . که مجرد بود . هر از گاهی پيله می کند که اين هفته تشريف بياوريد استاد !!!!!

من هم به ناچار خدمتشان عرض می کردم که چشم ! باعث افتخار است !

با افسانه خواهر زاده اش در يک خانه زندگی می کنند . دخترک يک خل کبير است . به تمام معنی . ابله و پر مدعا . حتی از من هم کودن تر و پر مدعا تر است . يکی دوسال پيش بلای وحشتناکی سرش آمد .بیچاره بدجوری به فاک و فنا رفت . داستانش را اگر مجبور شوم روزی برايت تعريف می کنم .

خانه شان يک سمساری باور نکردنی است . يک انبار پر از خنزر پنزر . خاله مرجان به نظر خودش يک غيب گو هم هست . با ورق های تاروت . قيافه عصبانی اش به او يک جور حيثيت می داد . به آدمها اينده شان را می فروخت . آينده ای پر از سفر و عشق و دشمن هائی که از وجودشان خبر نداشتند .

وقتی موقع فال گرفتن مثلا دچار شک می شد و از پشت عينک با آن قيافه مثل خرچنگ بهت زل می زد ...خدایا آدم دیوانه می شد..

يواشکی يکی رو به من نشون می داد . اين يارو پالونش کجه . خودم فالشو ديدم می گفت سند و مدرک دارم  !!  

يک زمانی در اين فکر بود که خودش و يا حداقل افسانه را به دلقک قالب کند . البته چشمهای افسانه قشنگ بود . خودش را نویسنده می دانست وقصه های خيلی مزخرفی بلد بود بنويسد و يا تعريف کند . اشکال دلقک اين است که به مزخرفات مردم خوب گوش می کند .او هم تعريف می کرد . اول برای اين که دلقک خوشش بيايد و بعد هم برای اين که اعصابم را خرد کند .

خاله آرزويش اين بود که توی روزنامه ها چيزی بنويسد . شعری بگويد که همه جا ازش حرف بزنند و سر و صدا کند .

وقتی می ديدم که توی سوراخ سمبه های خانه مثل سمساری اش می گشت . محال است بتوانم بگويم چقدر حالم را به هم می زد . توی اين دنيای بزرگ دقيقه به دقيقه آدمهای دوست داشتنی می روند زير کاميون و له می شوند . آن وقت اين خاله مرجان با آن بوی گند عطر مزخرفش ....

هميشه احساس می کردم که اين زن سرنوشت غريبی پيدا خواهد کرد . سرنوشت خشن و فاجعه آميزی که انگار روی پيشانيش پرينت شده بود . دلم می خواست بکشمش وقتی می شنيدم که بلند شعر می خواند و بعد هم از محسناتش می گفت : اين جاش خيلی احساس داره !  درست گوش کردید ؟ دوباره تکرار می کنم !

 هميشه گير عشق و عاشقی بود . هرچند به اندازه کافی هم گيرش نمی آمد . مگر اين که طرف از اين درب و داغون هائی باشد که هميشه دور و برش موس موس می کردند . شانس نداشت بينوا . گاهی چنان به من خيره می شد که انگار من حقش را از زندگی بلعيده بودم . به نظرش ظلم می امد . اما من . روزی که لازم می شد . از زندگی تقريبا آن قدر گيرم امده بود که بتوانم صورتحساب مرگ را جرينگی بدهم ......

وای سهيل يه چيزی پريشب گفتم .افسانه را بيدار کردم و براش خوندم . گفت : وای ی ی  شاهکاره خاله ! اما گمش کردم و مثل خرچنگ لای خنزر پنزر های سمساری لامصبو می گشت .

امشب ناچار شدم با شيوا بروم به اين برنامه هفتگی شعر خوانی . گوش تا گوش نشسته بودند . عينکی و غيره . صبورانه منتظر بودند تا نوبتشان بشود و اراجيفشان را بخوانند .

افسانه بالاخره پيداش شد . بايد لباس پوشيدنش رو می ديدی . رسوائی عمومی بود . باور کردنی نبود که يک لباس تا اين حد بتواند باز و ناجور باشد . شکاف ظريف سينه های جوانش و...

جماعت شعرا حسابی تحت تاثير قرار گرفتند . راست توی چشم هايش خيره می شدند و البته برخی هم  زمين را نگاه می کردند.. 

   با دلقک سلام علیک کرد...بعد هم با شيوا..اما با جماعت شعرای عاشق . فقط از دور سری تکان داد . اما امشب در روياهای قبل از خوابشان جيغ خواهد کشيد . مثل همين چند لحظه پيش . برای شاعرهای دختر از شدت شکنجه قبل از مرگ و برای شاعرهای مرد . به دليلی ديگر !!

داشتم عصبانی می شدم . و جماعت شعرا زل زده بودند و نگاه می کردند به شيوا و بعد به من  از نظر انها از من بدتر کسی نبود . ولنگار . با شلوار جين کهنه . جائی که اکثرا کراوات زدند . بچه پررو و عوضی و بیشعور....حيوونه ديگه..

يکی دوبار چيزی گفتم . راجع به چيزهائی که می خواندند . خوشم می آمد که صدايم را ببينم . مثل ليزر از لای فضای پر از دود اطاق می گذشت و به طرف می رسید

هوس کرده بودم يک چيز خوب بشنوم . يک چيز قشنگ .اما حتی يک سطر خوب هم نشنيدم . سرشار بودند از ابتذال . آخر شعر که به معنی اغراق های ابلهانه نيست . يارو می گفت اين من بودم که تاج محل را ساختم . من به خاطر عشق تو ساختم . بعد به افسانه نگاه می کرد !!  احمق تو لازم نکرده به خاطر افسانه تاج محل بسازی ! ...همه هم زير لب می گفتند افرين ! سرشونو مثل بز تکون می دادند..يکيشان توی چشم دلقک خيره می شد و هی سر تکان می داد آفرين .  فوق العاده است !...دلم می خواست يک کشيده اساسی توی گوشش بزنم که  خفه شو دیگه الاغ !

بالاخره از سمساری و ورق های تاروت کنديم و زديم بيرون ....

 لامصب . انگار نمیشه توی این جا چیزهای خوشایند تعریف کرد . آخر ...زندگی که هميشه نکبت نيست ..

 

بدبختی من خواب است . اگر هميشه خوب می خوابيدم حتی يک خط هم توی اين وبلاگ مزخرف نمی نوشتم .  توی کار من يک جور وسواس هست . يک جور غرض ورزی . البته زمانی بلد بودم روياهای خيلی قشنگی ببافم...دو دلم . دلم نمی خواد دوباره به اون زمانها برگردم . چه چيزی و چطور ؟ روياها ؟ نه ..نمی توانم برايت تعريف کنم . کار ساده ای نيست . روياهای من ظريف و شکنده اند . مثل پروانه . با کوچکترين اشاره داغان می شوند و دست را کثيف می کنند . چه فايده دارد ؟

من فال تاروت را بلد نيستم . اما چند تا از اصول کف بينی را بلدم . اين جور که شيوا موقع خواب دست هايش را بر می گرداند خيلی راحت می شود آينده اش را ديد . همه زندگی بشر توی کف دستش است . شيوا خط زندگی اش قوی تر است . عوضش دلقک . خط شانس و سرنوشتش خوب است . در مورد طول عمر . خيلی بهم لطف نشده ..از خودم می پرسم که به نظرت کی و چه طوری کارت تمام می شود ؟ اما می دانم چطور . يک نقطه کوچک روی انتهای خط عمرم هست . يعنی سکته مغزی . مثل بابابزرگ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جز من و عاشق و رند و دو سه رسوای دگر....

 

تصور می کنم حوالی سال شصت و چهار بود و من دوم راهنمائی بودم . مدرسه فردوسی در خیابان پاسداران . یک روز در اواخر پائیز بود .

هوا آن روز به طور غریبی گرفته و سیاه بود . بعد باران بارید . باران سیاه . زنگ تفریح بود و ما با تعجب  دیدیم که قطرات باران لباس هایمان را سیاه می کند .

آن روز همه چیز سیاه شد .

 بعدا روزنامه ها نوشتند که مقادیری ضایعات نفتی در پالایشگاه تهران بوده و می خواستند از شرش خلاص شوند و بدین ترتیب همینطوری آتش زده اند . حجم الودگی که ایجاد کرد به تصور نمی گنجید .

اوایل امسال یک شرکت به ما مراجعه کرد که در مناقصه تصفیه آن ضایعات کذائی برنده شده بود . ظاهرا خودشان نتوانسته بودند حریف کار بشوند و لاجرم دست به دامن شرکت ما شدند . چون یکی از تخصص های شرکت ما تولید و مهندسی تصفیه است . نهایتا ما شدیم مشاور فنی آن شرکت و قرار شد مواد مورد استفاده هم به عهده ما باشد .

 دیروز رفته بودیم به پالایشگاه تهران برای همین کار . عملیات به صورت پایلوت و در حجم کم اغاز شده است و ما رفتیم تا  ناظر فنی باشیم .

از جاده قم  پیچیدیم به جاده پالایشگاه و بعد از چند صد متر وارد یک جاده خاکی فرعی شدیم . حدود یک کیلومتر هم در جاده پر دست انداز و متروکه جلو رفتیم و حالا اینجاست .

یک دریاچه به مساحت پنج هزار متر مربع . و به عمق متوسط سه الی چهار متر . مملو از ضایعات سیاه رنگ . طیفی که یک طرفش اب است و طرف دیگر لجن سنگین و غلیظ نفتی . بیست درصدش هم نفت است و احتمالا به همین مقدار هم آب دارد

دریاچه زیر افتاب تابستان آرمیده بود و باد چین و شکن های خفیفی در سطحش ایجاد می کرد . هوا خفه و مملو از بوی نفت بود .این همه محصول سالها انباشت ضایعات است .احتمالا از همان موقع که آتش گرفته تا به حال خالی اش نکرده اند .

یکی از طبقات دوزخ دانته دقیقا همین است . دریاچه ای از پلیدی داغ که دوزخیان در آن غوطه می خورند و هروقت سرشان را بالا می آورند . فرشته مامور عذاب با نیزه ای چند شاخه مجبورشان می کند که پائین بروند . و آن جمله جهنمی که سر در دوزخ دانته نوشته شده : ای که به درون آمدی ٬ دست از هر امیدی بشوی...و بدین ترتیب اصلی ترین صفت دوزخ همین است . دنیائی خالی از هر گونه امید . یک لحظه فکر کن و ببین واقعا چه جهنمی است ....

متاسفانه کتابخانه ام توسط نقاش ها نایلون پیچ شده و نمی توانم کتاب را نگاه کنم و ببینم کدام طبقه اش است .

تصفیه این مواد در طرح پیشنهادی ما سه مرحله است . اول یک ماده رسوب دهنده وارد ماده اصلی می شود و در مرحله دوم هم همین عمل با یک رسوب دهنده دیگر تکرار می شود . ما به این مواد می گوئیم راسب یک و راسب دو .

وقتی این دومرحله انجام شد . بیشتر الودگی ها به هم می چسبند و تشکیل لخته هائی را می دهند که در زیر ظرف ته نشین می شود . حالا این رسوبات را از مایع اصلی جدا می کنیم البته توسط شیری که در زیر تانک هست .

 بعد مایع را از فیلتر نهائی عبور می دهیم و بدین ترتیب پروسه تصفیه کامل می شود . باور کردنش سخت است ولی آین اب که در مرحله آخر به دست می اید کاملازلال و شفاف و پاک است . حتی می شود آن را خورد !  مواد جامد توسط یک نوع کوره خاص با حرارت بسیار بالا سوزانده می شوند . البته به طریقی که دود و الودگی ایجاد نکند . یک قسمت دیگر را شاید بفرستیم به جنوب برای فروش به عنوان سوخت کشتی ها . چون انها هر چیزی را می سوزانند تا بدین ترتیب هزینه کمتری بکنند . وسط اقیانوس هم مسائلی چون الودگی محیط زیست وجود ندارد . یعنی از نظر سازمان های نگهبان محیط زیست این مورد اشکالی ندارد . آب حاصل از تصفیه هم احتمالا رهایش می کنیم به  جنگل مصنوعی کوچک اطراف پالایشگاه . چون اب خالص است و مطلقا واجد هیچ نوع آلودگی نیست .

تانک ها و پمپ و کمپروسر ها روی دوتا کفی تریلی مستقرند . کمی آنورتر هم دوتا کانکس است که بچه ها شب را در آنها سر می کنند .

مدیر شرکت مجری . مهندسی نسبتا مسن و  خوش مشرب است و دوتا مهندس دیگر  که هم سن و سال خودم هستند هم در آنجا حضور دارند . به غیر از اینها چند تائی تکنسین و کارگر هم هست . همگی لباس کار یکسره به رنگ ابی روشن پوشیده اند . به غیر از دلقک که لباس کارش یشمی است .گیرم دلقک قرار نیست جز نظارت و حل مشکلات فنی کاری انجام دهد . ولی می دانم که دست در جیب کردن و نگاه کردن یک چیز است . لباس کار پوشیدن و دست به کار شدن چیز دیگر . ما حالا حالاها با این شرکت کار داریم و بهتر است روابطمان گرم باشد . بنابراین دلقک هم درگیر کار می شود .

مدیر و بچه هایش با هم شوخی دارند . یکی رفته زیر تانک و اتصالات را آب بندی می کند . از آن زیر می گوید  ده یازده  ! ( یعنی آچار ده یازده را بدهید ) مدیر هم به جای آچار یک دسته کلنگ کوتاه و کلفت به طول یک متر را می دهد دست طرف !

یارو می گوید : این چیه ؟ میگم  ده یازده رو بده !

مدیر :  خوب آخه دیدم اون زیر تنهائی . گفتم شاید این چوبه بتونه کارت رو راه بندازه !!  به نظر من سایزش برات مناسبه !  ولی اگه بخواهی کلفت ترش هم هست  !

علی رغم همه این حرفها . وقتی کاری بد انجام می شود همین مدیر تبدیل به یک جانور وحشی و سخت گیر می شود که شمر هم جلودارش نیست . این تیپ شخصیتی و رفتاری را می شناسم و بیشتر مال کسانی است که درگیر کارهای سخت و در شرایط دشوار هستند . این شرکت به ندرت کارش در تهران است و بیشتر در عسلویه و جنوب درگیر می شود .

حدود شش بعد از ظهر . کار را رها می کنیم . یعنی تقریبا تمام می شود . البته کار هیچ وقت تعطیل نمی شود و به صورت شبانه روزی است . به هرحال ما ول می کنیم و فقط دونفر بالای دستگاه ها می مانند .

 می رویم توی کانکس . دیوارش پر است از پوستر هنرپیشه ها .  چند تائی شان هم با بیکینی هستند ! می گویند اینها را یکی از کارگرها خریده و گویا چاپ پاکستان است . البته قضیه بیکینی به لطف فتوشاپ است !

یکی از مهندس ها چند لحظه با موبایلش صحبت می کند . بعد به من می گوید اگر امکان دارد با ماشین برویم سر جاده . می گویم باشد و راه می افتیم .

توی راه ازش می پرسم می خواهد چیزی بخرد ؟ می خندد و می گوید که نه . گویا یک دوست دختر دارد که بعضی وقتها عصر می اید آنجا و برایش میوه و غذا و اینجور چیزها می آورد . ولی چون شب ها این جاده فرعی خیلی سوت و کور است و از طرف دیگر ممکن است اجازه ندهند کسی به آنجا بیاید پس مجبور است که سر همین جاده همدیگر را ببینند .

مهندش خوش تیپ است . در این شکی نیست . ولی متعجبم که چطور طرف این همه راه را می کوبد و می اید به اینجا !

می پرسم بچه کجاست ؟ می گوید یوسف اباد .

سرجاده یک دویست و شش با فلاشر روشن ایستاده است . جیپ را می برم کنارش و دخترک با دیدن ما پیاده می شود . اتفاقا دختر قشنگی هم هست . مهندس از جیپ پیاده می شود و می رود توی دویست و شش . یک دختر دیگر هم توی دویست و شش هست که او هم پیاده می شود . ظاهرا دوستش است . برای هم سری تکان می دهیم و من توی جیپ می مانم به سیگار کشیدن .

عاشق و معشوق توی  پژو هستند . من هم توی جیپ و آن دختر دیگر هم در اطراف قدم می زند . یک لحظه به این فکر می افتم که نشستن من توی ماشین بی ادبی نباشد . شاید بهتر بود که پیاده می شدم و چند کلمه ای با دخترک حرف می زدم . اما حوصله اش را ندارم و اصلا به من چه ربطی دارد  ولش کن ..

به این فکر می افتم که ایا تا به حال کسی اینقدر دوستت داشته است ؟ یا خودت چی ؟ تا حالا برای کسی از این کارها کردی ؟ کمی به مهندس حسودی ام می شود . از طرف دیگر می دانم  کمتر کسی حاضر است مثل ماجرای اخیر تا این حد برای پسری مایه بگذارد . و به احتمال زیاد همین دوست دختر هم نتواند تا آن جائی پیش برود که از نظر بعضی ها شبیه دیوانگی است .

خودت چی ؟ هیچ . البته موردش هم پیش نیامده است .

به این فکر می کنم که از اولین دختری که با من بوده تا الان چند تا بوده اند ؟ به جائی نمی رسم . شاید اصطلاح قاب دستمال برای وضع الان من مناسبتر باشد . بعد به این نتیجه رسیدم که چرا قاب دستمال ؟ اینها همه اش تجربه است . ولی وقتی حتی اسم بعضی ها یادم نیست دیگر چه تجربه ای ؟ تازه تجربه برای چی ؟ واقعا نام دلقک برای من خیلی مناسب است . چیزی که هست هیچ کدام از کارهای من خنده دار نیست . صرفا احمقانه است .

یک ربع بعد مهندس می اید توی جیپ و پژو بوقی می زند و می افتد توی جاده . از مهندس می پرسم چند وقت است که با هم رفیقند و می گوید سه ماه .

بر می گردیم به کارگاه و یک دور دیگر همه چیز را چک می کنیم . ساعت نه شده و تا شام را بخوریم می شود ده .

مدیر می پرسد می خواهی شب را بمانی ؟ می گویم می مانم . می گوید که تخت برای همه نیست و بهتر است که من و او با هم برگردیم تهران . ولی چون او در تاریکی نمی تواند درست رانندگی کند من باید برانم . ماشین شرکت هم یک سمند ال ایکس است . قرار بر این است که مدیر را ببرم تا خانه اش که حوالی سید خندان است و بعد ماشین را ببرم خانه و صبح دوباره با هم برگردیم به کارگاه .

مدیر چند کلمه ای صحبت می کند و بعد هم خوابش می برد . من می مانم و جاده و هزار تا فکر و خیال توی سرم..

سمند خوب شتاب می گیرد . با نوع ساده اش خیلی تفاوت دارد . با جیپ هم که قابل قیاس نیست . چندی پیش خانه پدربزرگم را فروختند  و از این طریق مقداری پول به مامان رسید . او هم به من پیشنهاد داد که اگر جیپ را بفروشم به من آنقدر  پول می دهد که یک ماشین دیگر بخرم . خودش می گفت یک چیز خوب بخر . دقیقا نمی دانم منظورش از چیز خوب چه بود . به هرحال من دلم نیامد که این کار را انجام بدهم . احساس کردم کمی ظالمانه است . به نظرم بهتر آن آمد که همه پول برای خود مامان باقی بماند . می دانستم که قرار است مقداری سهام بورس بخرد . بگذار همه اش را  سهام بخرد و این آخر عمری درگیر ماشین خریدن برای من نشود .

البته همین الان هم توی بورس سهام دارد ولی هیچ استفاده ای از آنها نمی کند . بیشتر برایش حکم بازی و سرگرمی را دارد . از توی روزنامه تغییرات بورس را پی گیری می کند و از بالا پائین رفتنش هیجانزده می شود . این تنها ارتباط مادر من با دنیای پول و امور مالی است . 

یک لحظه یاد گذشته های دور افتادم . موقعی که کوچولو بودم . پدرم معتقد بود که اسباب بازی بچه را خراب می کند ! بنابراین به ناچار  باید به مامان روی می آوردم . ولی من کودکی بسیار خجالتی بودم و حتی همان موقع برایم سخت بود که چنین چیزی را از مادرم بخواهم . وقتی با مادرم جائی می رفتیم او دستم را می گرفت و اگر از جلوی یک اسباب بازی فروشی رد می شدیم . کمی قدم های من کند می شد . امیدوار بودم که شاید این علامت باعث شود که بقیه هم به تمنای قلب من پی ببرند . ولی هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد . به هزاران دلیل که بعضی ها را می دانستم و بعضی ها را خیر . آن موقع این چنین بود و من قلب کوچکی مثل هر کودک دیگر در سینه داشتم . قلبم از اندوه فشرده می شد . چون آنها قدم هایشان را کند نمی کردند و  دلقک کوچک را می کشیدند و می بردند . و بدین ترتیب من هم مجبور می شدم تقریبا بدوم تا سرعتم با آنها هماهنگ باشد و اندوهم را به زور هم که شده فراموش کنم ...

عجیب است که حتی الان هم تقریبا همینطور است . صرفنظر کردن از خواسته ها و فراموش کردنشان . سعی برای این که به خودت بقبولانی چیز مهمی نیست و بدون آن هم زندگی ات می گذرد . حتی الان . حتی الان هم که به جای آن قلب کوچک . قلب گرگ در سینه دارم . حتی الان با این قلب گرگوار  و این روح پاره پاره ....

ولی چیزی که هست . این آخری را دیگر نمی توانم . باز به خودم بقبولانم که مهم نیست ؟ بگویم چون در حال حاضر مال تو نیست پس فراموشش کن ؟  تنها سلاح من . از همان دوران کودکی قدرت تخیل و بازی های ذهنی پایان ناپذیرم است . می دانم که نمی توانم . این یکی را نه .  هزار بار نه ٬نمی توانم ...

آدمیزاد در اینجور موارد . به خودش امیدواری می دهد . این که در اینده حتما چیز بهتری در انتظار او است . ولی دلقک چی ؟ دفعه اخری که به سلمانی رفته بودم از دیدن موهای سفیدی که لا به لای موهایم روی زمین می ریخت تعجب کردم . یعنی حتی حالا هم می شود چنین چیزی گفت ؟ غصه نخور . بعدا بهترش رو گیر میاری . ولی می دانم که چرند است . برای من دیگر تمام شده است . تازه حتی اگر زمان هم داشتم . بهتر از او را از کجا گیر بیاورم ؟  اعتراف سختی است . نه ؟

دیدی که حق دارم اگر می گویم که نمی توانم . هر بار که خواستم به طریقی جلوی خودم را بگیرم حیوانی زخم خورده و خشمگین در درونم زوزه می کشد . تازه  او را چطور تنها بگذارم ؟ او که مثل من نیست . ظریف و شکننده است . رها کردنش چیزی شبیه به جنایت است .آخر من مقصرم .  غصه خواهد خورد و  اندوهی عظیم در کمینش است .  او الان در وضعیت تثبیت شده ای نیست و من او را در دردسر بزرگی انداخته ام  .یا شاید همه اینها چرند است . آخر  زمان من در این بازی هنوز فرا نرسیده است . آدم در چنین مواردی مجبور به انتظار است . نگاه می کند و بعضی وقتها چشمانش را می بندد به این امید که وقتی باز کرد . همه چیز تمام شده باشد .

مهندس را بیدار کردم و چون حوالی خانه اش بودیم . دیگر نخوابید و راهنمائی کرد که از کجا باید بروم . رسیدیم و پیاده شد .

بعد من دوباره راه افتادم و این دفعه به این فکر می کردم که آخر پس کی ؟ تا کی ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟ چند سال ؟  می دانم که تا ابد دوام نخواهم آورد . در حال حاضر خودم را غرق کار کرده ام . اگر چند وقت دیگر به همین منوال بگذرد شرکت ما خدا می داند به کجا خواهد رسید .  هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در  فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و  تلاشی دیوانه وار برای رهائی و  نهایتا بی فایده ...

 هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم  عرق است .

  دستمال نداشتم با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی  نتوانستم  و  پیش خودم فکر کردم  لابد از خستگی است ....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ای خاطره ات پونز . نوک تیز ته کفشم . این صندل رسوائی..این صندل رسوائی..

 

  عید گذشته . در نمایشگاه بین المللی نفت و گاز و پتروشیمی . با دونفر از بازدید کننده ها  آشنا شدم  که هر دو اهل رفسنجان و به شدت خرپول بودند . آنها به کار ما علاقه مند شدند و تصمیم گرفتند که یک کارخانه مشابه مال ما بسازند . نکته اینجا بود که برای ساخت این کارخانه فقط باید به ما مراجعه می کردند . چون تولید این ماده به صورت انحصاری در دست ماست . منظورم این است که خودمان بعد از سالها هزینه و ازمون و خطا و هزار بدبختی توانستیم به تکنولوژی تولید دست پیدا کنیم . در ایران هم هیچ کس دیگری این ماده را تولید نمی کند . متاسفانه نمی توانم اسمش را بنویسم . چون هر روز در شرکت این نام را سرچ می کنند و اگر بنویسم صاف می رسند به این وبلاگ !

باری . آنها این مسئله را عنوان کردند و راستش ما در ابتدا این موضوع را شوخی گرفتیم و همینطوری یک رقم بسیار بزرگ دادیم . این رقم شامل ماشین آلات و تکنولوژی تولید این ماده بود . یعنی آنها زمین و سوله ها را  به ما بدهند و سپس ما خط تولید و اسناد تولید و ازمایشگاه و هر آن چه لازم است در ان مستقر کنیم و به اصطلاح به صورت کلید در دست آن را برایشان کامل کنیم .

رقم پیشنهادی ما  کم چیزی نبود . ولی با کمال تعجب آنها بعد از کمی چانه زنی موافقت کردند و  نهایتا امروز  قرار بود که امضای قرارداد صورت بگیرد . ساعت دو آمدند به شرکت و نشستیم پای قرارداد .

در تمام مدت سعی می کردم کاملا خونسرد باشم ولی از شدت هیجان هر نیم ساعت می رفتم اطاق بغلی و سیگار می کشیدم . به هرحال امضا کردند و تمام شد و رفت پی کارش . گیرم پای قرارداد سی ملیون هم تخفیف گرفتند . ولی رقم اصلی انقدر بزرگ بود که این تخفیف در برابرش هیچی نبود و از طرف دیگر می ترسیدیم اگر انعطاف نداشته باشیم همه چیز به هم بخورد .

راستش از امضای این قرارداد خیلی خوشحال شدم . واقعا به چنین معامله ای احتیاج داشتیم . هرچند همه خر حمالی هایش مال من است و بعد از این را به راه باید بروم رفسنجان . ولی به هرحال ارزشش را دارد . خوب آخر هرچه باشد من از لحظه اولی که این شرکت را زدیم برایش جان کنده ام . بنابراین از رشدش خوشحال می شوم . مهمتر از همه اینده و سرنوشت خودم هم از لحاظ مالی به اینجا بستگی دارد و اگر زمین بخورد بدجوری کلاهم پس معرکه است . به هرحال با تزریق این رقم می شود گفت که شرکت ما واقعا از اب و گل در آمده است و به جائی رسیده ایم .هرچند که هنوز فقط یک قرارداد امضا شده و تا قسمتی از پول را به حساب ما نریزند نمی توان به قطعیت گفت که موفق شده ایم . صرف یک قرارداد در این مملکت یعنی هیچ و تنها پول نقد است که نشان دهنده پیروزی یا شکست است .

عید گذشته بیتا  یک فندک زیپو به من هدیه داد . متاسفانه در یک مجلس عروسی که چند هفته پیش رفته بودم از جیبم افتاد و گمش کردم . یکی دیگر هم دوسال پیش خودم خریده بودم که مشکی بود و رویش عکس یک جیپ بود . آن را هم  در یک پارک روی نیمکت جا گذاشتم . اولین زیپوئی که خریدم مدل کلاسیک بود به رنگ یشمی . این یکی را هنوز هم دارم . ولی متاسفانه لولای درش خراب شده و درست کار نمی کند . به هرحال امروز عصر به خاطر این قضیه قرارداد خیلی شاد بودم و تصمیم گرفتم برای خودم چیزی بخرم . رفتم بازار بزرگ میرداماد ( کمی بالاتر از موزه دفینه و پائینتر از  ساختمان پایتخت روبروی اسکان ) یک مغازه ای آنجا هست که به شدت ازش خوشم می اید . خرده ریز و خرت و پرت می فروشد و مهمتر از همه نزدیک به صد مدل زیپو هم توی ویترینش هست . خلاصه رفتم و یک زیپوی دیگر خریدم . این یکی استیل ساده است و رویش هم عکس یک جیپ سبز رنگ هست . بعد دیدم از این کیف های چرمی کوچولو زیپو هم دارد . یکی خریدم تا این دفعه دیگر فندکه را  گم نکنم .

دیشب . کسری رفیق قدیمی و بسیار عزیزم تماس گرفت و با نهایت خوشحالی متوجه شدم صدایش نزدیک است و این یعنی بعد از مدتها به ایران برگشته است . واقعا هیچ چیزی نمی توانست من را تا این حد خوشحال بکند . آخر شوخی که نیست . او کسری است . رفیق بیست ساله من . یعنی در واقع  برادرم است . یا بهتر بگویم  به جای برادری است که هیچ وقت نداشته ام .

برای امشب با هم قرار شام گذاشتیم . متاسفانه فقط یک هفته در ایران است . کسری در لندن در حال گذراندن دوره تخصص جراحی قلب است . همسرش هاله  هم نقاش است . یعنی رشته دانشگاهی اش نقاشی است و او هم در حال طی دوره فوق لیسانس است .

ما از همان ابتدا علائق مشترک زیادی داشتیم . تقریبا تمام دوره ها را با هم گذراندیم . منظورم دوره های رشد است . هر از گاهی به چیزی گیر می دادیم و  همیشه هم به یک چیز مشترک . از سیاست بگیر تا سینما . ولی یک فرق عمده بین ما بود . کسری به شدت درس خوان بود . البته از این خرخوان هائی نبود که جز درس به هیچ چیز دیگری اهمیت نمی دهند . او همه کار می کرد و درسش را هم می خواند . ما همیشه ته کلاس می نشستیم . کسری درس می خواند و من هم کتاب می خواندم . البته درسی نبود !

باری . تصور نمی کنم در دنیا آدمی باشد که تا این حد به من شبیه باشد . منظورم از لحاظ فیزیکی نیست . حرف زدن و تکیه کلام ها و اخلاق و رفتار  ما حتی هنوز هم خیلی شبیه به هم است . راستش کسری یک مزیت بزرگ داشت و آن هم خانواده فوق العاده اش بود . جو فرهنگی بسیار خوبی در خانه داشتند و اکثرا  روشنفکر های زیادی به خانه آنها رفت و آمد می کردند و اتفاقا این موضوع برای من هم خیلی خوب بود . یعنی حد المقدور از این موضوع استفاده می کردم و در آن خانه خیلی چیزها یاد گرفتم و آدمهای زیادی هم در آن جا دیدم .

شوهر خواهر کسری یک فرانسوی و دیپلمات بود . در واقع رئیس بخش فرهنگی سفارت فرانسه بود . در ان سالها آنها در ایران بودند و ما هم تا جائی که راه داشت از امکانات سفارت استفاده می کردیم . فیلم های روز دنیا را می دیدیم و آن سالها مثل حالا نبود که از سوپر سر کوچه دی وی دی بخرید !

به هرحال این رفیق قدیمی با وجود شباهت های زیاد . یک تفاوت هائی هم با من دارد . او بیشتر از من اهل عمل است و کاراکتر انرژیک و محکمی دارد . نهایتا از معدود آدمهائی است که همه جوره قبولش دارم . واقعا و از صمیم قلب .

امشب برایش گفتم که در این مدت چه اتفاقاتی افتاده است . هرچند سعی کردم که قضیه را کم رنگ و با لحنی خالی از اندوه تعریف کنم . ولی در پایان چنان بود که انگار  همه این اتفاقات برای خودش افتاده است . 

گفت فکر می کنی بتونی ؟  گفتم می تونم . بدون شک می تونم . ولی آخر همه قضیه که من نیستم . در بهترین حالت پنجاه درصدم . اگر نوبت بازی به من هم برسد . یعنی اگر انتخاب شوم . گیرم با یک اگر بزرگ . به شرطی که طرف بعد از این که خلاص شد و از این جو استرس بار رهائی پیدا کرد . بعد در آن شرایط . در شرایط ارام و بدون تشنج . اگر در آن موقع چنین تصمیمی گرفت . در آن صورت من هستم . بدون هیچ تردیدی تا تهش هستم . هرچند بعضی ها تصور می کنند که من یک هکرم . ولی واقعیت این نیست . من نرفتم که رخنه کنم و باعث فروپاشی شوم . بود یا نبود من در اصل موضوع هیچ تاثیری نداشت . آن سیستم محکوم به فروپاشی بود . وجود من فقط باعث تسریع آن شد . این یکی  را قبول دارم و می پذیرم .  اگر گفتم که تا آخرش هستم . منظورم این نیست که بخواهم چیزی را جبران کنم . گفتن این حرف بی انصافی و دور از شان او است . من صرفا ارزو دارم که انتخاب شوم . همین . فقط ارزو دارم که انتخاب شوم .

همه آن چه گفتم برای این است که نمی خواهم از شرایط استفاده کنم و خودم را تحمیل کنم . چنین زرنگی های کثیفی را نمی توانم تحمل کنم . در این جور موارد . هیچ چیزی را نمی شود تحمیل کرد و همین بزرگترین اشتباه آدمهاست . این که خود را تحمیل می کنند .

واقعا هم چه معنی دارد که بخواهی به یک نفر بگوئی یا این را انتخاب کن یا ان را ؟ یعنی در تمام دنیا هیچ کس دیگری نیست ؟  مسخره نیست ؟  شاید هر دوطرف در این بازی بازنده باشند . تصور می کنم هیچ وقت نباید با چنین چیزهائی شوخی کرد . به چه حقی برای کس دیگری تعیین تکلیف بکنم ؟ مگر که هستم یا چه کاره ام ؟  من در این دنیا به هیچ چیزی معتقد نیستم . ولی به انسان ایمان دارم و  بزرگترین امتیاز انسانیت . ازادی انتخاب است . با همین دلی که گاهی به نسیمی می لرزد . با همین شعوری که چه بسا اشتباه می کند . همین انسان ضعیف و کوچک ...

باری . من منتظرم . و خدا می داند چقدر برایم سخت است . ولی انتخاب و خواست دیگران محترم و ارزشمند است . نهایتا باز تکرار می کنم . امیدوارم و ارزومندم که انتخاب شوم . اگر چنین شد . نوبت بازی من هم فرا رسیده است . 

پی نوشت : تیتر این پست مربوط به یکی از آهنگ های محسن نامجو است . موسیقی او را از دست ندهید . از اینترنت داون لود کنید و مطمئن باشید که ارزشش را دارد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

زنده به گور

 

  

 این پست تکراری است و پائیز پارسال نوشته شده است . در آن موقع شرایط شغلی من با الان تفاوت داشت . به هرحال خودم این پست را دوست دارم و شاید برای تو  نیز خواندنش خالی از لطف نباشد .

 

دوچیز را هیچ وقت فراموش نکن ٬ اول این که از کاه کوه نسازی ٬ و دوم این که همه چیز کاه است ....

 

خانه ما دوخط تلفن دارد . دومی در اطاق دلقک است . ملت زنگ می زدند و دلقک هم به ملت زنگ می زد . تا این که شش ماه پیش یک روز عصر نشسته بودم روی تخت و به چیزی فکر می کردم . تلفن زنگ زد و سر رشته همه چیز از دستم در رفت . به این فکر افتادم که چه چیز مزخرفی است . تو همینجوری نشسته ای برای خودت . بعد یک احمقی خیلی ساده می تواند با گرفتن یک شماره بیاید کنار تو روی تخت بنشیند لامصب .

همینجوری که زنگ می زد . با دقت  لیوان چای داغ را از سوراخ های روی دستگاه تلفن  تویش ریختم . هیچ اتفاقی نیافتاد و باز زنگ زد و زنگ زد . آخر سر از برق کشیدمش و سیمش را هم دورش حلقه کردم و فرستادمش طبقه بالای کمد . لابلای آت اشغال های بی مصرف .

قبض ها امدند و هیچ کدام را پرداخت نکردم . بعد از مدتی قطع شد و خداحافظ ..

امروز صبح متوجه شدم که بعد از مدتی . مخابرات کل خط را به علت بدهی جمع اوری می کند . مثل بچه ادم رفتم و همه را پرداخت کردم .اتفاقا مبلغ بسیار کمی هم بود . به هرحال تلفن دوباره وصل شد .

گوشی را آوردم پائین و زدم به پریز . هیچ خبری نشد . ظاهرا شش ماه بودن در تاریکی به همراه یک لیوان چائی کارش را ساخته بود . رفتم و یکی دیگر خریدم . یک گوشی بی سیم با منشی و همه چیز . نشستم وکلی وقت صرف کردم و کاتالوگش را خواندم . روی جعبه اش عکس دخترکی بود که با شادی غیر قابل وصفی داشت با گوشی تلفنش حرف می زد . پیش خودم فکر کردم که دیگر هیچ کسی با شنیدن صدای من اینقدر هیجان زده نمی شود .

صدایم را روی پیغامگیر ضبط کردم . بعد گذاشتم روی پیغامگیر بماند . اینجوری بهتر بود . البته مطمئن بودم بعد از این همه وقت . این شماره از یاد همه رفته است .

جیپ در تعمیرگاه بود . بنابراین ناچار با اژانس رفتم سر کار . موبایل راننده زنگ زد و ظاهرا طرف آن سوی خط نمی خواست حرف بزند . جوانک در تمام مدت راه مرتب با صدای لوسی هی می گفت : الو ؟  الوووو !!! الوو ؟؟  الووو !!  الووووو ....

بهش خیره شدم تا شاید بس کند . اصلا فایده ای نداشت . شاید بهتر بود یکی میزدم توی صورتش : مرتیکه احمق چرا هی اینجوری می کنی ؟

زودتر پیاده شدم . چند دقیقه پیاده روی بهتر از شنیدن این الو هاست  . من سه روز در هفته اینجا هستم . خانم منشی زنگ می زند و یاد اوری می کند که چند نفر و چه ساعتهائی . سه تا اطاق هست . در اولی یک دکتر مسن که متخصص مغز و اعصاب است . دومی یک روانپزشک که همسن و سال دلقک است و سومی هم دلقک . البته فقط سه روز . بقیه هفته یک خانم می اید که او هم روانشناس است .

توی راه تصمیم گرفتم که با موبایل به تلفن اطاقم زنگ بزنم . می خواستم بفهم که ایا پیغامگیرش کار می کند یا نه ؟

پنج تا زنگ خورد و بعد صدای خودم را شنیدم که می گفت : سلام . شما با ۲۶۴۲۶۹..تماس گرفته اید . لطفا ...به این فکر افتادم که لحنم بیش از حد آمرانه و تحکم امیز است . توی همین فکر بودم که صدا گفت : بعد از شنیدن صدای بوق ...هول شدم و گفتم : سلام . ببخشید من کار خاصی نداشتم . فقط می خواستم پیغامگیرتان را امتحان کنم  !!!!

احساس حماقت کردم . ادم زنگ بزند و برای خودش پیغام بگذارد !!  البته نخندیدم . تعداد این قبیل سوتی ها بیش از آن است که مرا به خنده بیندازد .

وقتی می رسم همکار روانپزشک دارد ماشینش را قفل می کند . می گوید هوا رو داری ؟ پائیزه ! وقت افسرده هاست.بیا شرط  ببندیم . 

او با خانم منشی همیشه با هم می لوچند  . منشی حق دارد . او لقمه چربتری است . لوچیدن با منشی او را بذله گو کرده است . دقیقا بذله گو . در مورد روانپزشک کلمه شوخ غلط است . بذله گو صحیحتر است .  لطیفه هم زیاد تعریف می کند . یک بار در ان اوایل گفت که بزرگترین دلیل دیوانه بودن مردم این است که پیش ما می ایند . البته این را قبلا در جائی خوانده بودم . او همیشه لطیفه های تکراری تعریف می کند . دقیقا شش ماه با دنیا اختلاف فاز دارد .

وقتی از پله ها بالا می رفتیم دوباره همان قضیه را تعریف کرد . این دفعه نگفت پیش ما . بلکه گفت پیش تو  . فکر کردم که زیادی پررو شده است . هوس کردم یک پس گردنی  محکم نثارش کنم و بعد فرار کنم .

منشی می گوید که تا  مریض اول نیم ساعت وقت دارم . همیشه همینطور است . من نمی توانم بلافاصله  کسی را بینم . احتیاج دارم که چائی بخورم و سیگاری بکشم .بین مریض اول و بعدی هم همیشه حداقل بیست دقیقه وقت لازم دارم .

صدای لوچیدن منشی و روانپزشک تا اطاق من می اید . بعد من را هم صدا می کنند . صحبت سر عکس هائی است که منشی اورده . می گوید اکیپ دوستامون . دکتر خیلی با علاقه و هیجان عکس ها را می بیند . از این بچه خرخوان هائی است ــ یا بوده ــ که فقط درس خوانده اند و هیچ چیزی از زندگی نفهمیده اند . اما دیگر درس خواندن تمام شده و  دکتر توی دریای زندگی با شادمانی شنا می کند . شنای سگی .

مریض اول میاید تو . اولین جلسه است . با صدائی که سعی می کند خیلی موثر باشد می گوید که تا به حال هشت بار نامزد کرده ..

دومی در اخر جلسه می پرسد . شما تا حالا خودتان هم افسرده شده اید ؟

با قاطعیت می گویم که نه ٬ فکر می کنم مشکل من که افسردگی نیست . خیلی بی رحمتر است . قدیمی ها لغتی به نام مالیخولیا داشتند . از زیر و بم این لغت خوشم می اید .

من هفته ای یک روز هم در یک سازمان عریض و گنده دولتی هستم . سمتم بامزه است .  مشاور گزینش . یعنی سه تا کارشناس روان شناسی عمومی هستند که تست می گیرند و بقیه کارها . بعد من نتایج کارشان را چک می کنم . البته به من ساعتی پول می دهند و رسمی نیستم . در ضمن بعضی از مصاحبه ها را هم خودم انجام می دهم .

در این شغل یک نفر جلویت می نشیند . و سعی می کند با نهایت دقت به تو جواب بدهد . سعی مذبوحانه ای میکند که حتما به نظرت خوب بیاید . بعد تو می توانی هرچه دلت خواست از او بپرسی . من هم دقیقا هرچه دلم خواست می پرسم . خیلی هاشان هیچ ربطی به موضوع اصلی ندارند . اما من به هر حال از روی همین ها تصمیمم را می گیرم .

این شغل را مدیون یکی از دوستان دوره لیسانس هستم ٬ زنگ زد و گفت که در اینجا استخدام شده . اما نه او و نه بقیه هیچ کدام بلد نیستند تست ها را صحیح کنند . بدین ترتیب پایم به انجا باز شد .

از من می ترسند و فکر می کنند  یک کارشناس ارشد هرچیزی را که انها بلد نیستند می داند . من هم سعی نکردم انها را از این اشتباه بیرون بیاورم .

همینجوری می گذره . البته نه دقیقا همینطور . گاهی یک ساعت پاوس میشه . میخ همینجوری متوقف . بعد دوباره میره جلو ...همینجوری .

براستی که خوش بینان . امرزیده و رستگارند . زیرا که انان زنده زنده دفن خواهند شد....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است....این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو...

 

عصر رفته بودم  جلوی دانشگاه . برای جستجوی یک سری کتب فنی در زمینه کاری شرکت و نزدیک به سه ساعتی آنجا بودم . نهایتا چیز به درد بخوری هم گیرم نیامد . هرچند که برای خرید رفته بودم . ولی هیچ کتابی به نظرم نیامد که ارزش خرید و حملش را داشته باشد .

البته یک کتاب از داریوش شایگان خریدم به نام بت های ذهنی و خاطره ازلی . هرچند هنوز نخواندمش ولی تصور می کنم به نوعی مرتبط با همان چیزی باشد که گوستاو یونگ راجع به کهن اسطوره ها و ناخود آگاه جمعی گفته است .

از شایگان خوشم می اید . منظورم این است که به عنوان یک روشنفکر واقعی و اصیل قبولش دارم زیرا از خودش حرفهائی برای زدن دارد و صرفا تکرار کننده نظریات دیگران نیست .

باری . چیزی که در جلوی دانشگاه نظرم را جلب کرد .گرایش عجیب و تندی به سمت سطحی نگری بود . همه کتاب ها بازاری و زرد به نظر می امدند . بسیار به ندرت کتاب خوب و عمیقی دیدم . علی الخصوص در زمینه روانشناسی هم هیچ چیز خاصی ندیدم . هرچه بود کتاب های مزخرفی در مورد ماه تولد و  ارتباط زنان و مردان و به اصطلاح فراروانشناسی بود .البته از بدترین و مبتذل ترین نوعش .

البته انتشاراتی های زیر پل کریمخان تا حدی بهتر هستند و کتاب های به درد بخور را در آنجا بهتر می توان یافت .

پشت سر یک زوج داشتم راه می رفتم . پسرک ته ریش داشت و دختر چادری بود . یک لحظه هدفون را از گوشم برداشتم تا فایل را عوض کنم .  شنیدم پسرک به دختر می گوید :  بالا بریم  و پائین بیائیم من بهمنی هستم و تو اردیبهشتی ! 

کفرم بالا آمد . حقش بود که یک اردنگی جانانه نثارش می کردم و در توجیحش هم به همان دلیل خودشان متوسل می شدم ! ببخشید !  به عنوان یک خردادی مطلقا  نتوانستم در برابر این وسوسه مقاومت کنم !

در عوض . یعنی اگر بخواهم صادق باشم . تا حد زیادی به حالشان غبطه خوردم . ارامش مطلق در جهل است . دوتا گوسفند نر وماده . خوشبخت . در امرزش مطلق . افق روشنی هم در برابر خود دارند . یک بچه و دوتا بچه و بعد بیشتر . یک پراید هم خواهند خرید . نردبان ترقی را همین طوری بالا می روند . پله پله . بعد زمانی می رسد که پیر می شوند . روزی به نوه شان خواهند گفت :  ما که اولش هیچی نداشتیم . کم کم راه افتادیم و همینطوری صاحب زندگی شدیم ...

فعلا آن نردبان لعنتی را نمی خواهم . مسئله این جاست که چطور فردا صبح را به ظهر تبدیل کنم و بعد به عصر و شب و....

ضرب المثلی هست که می گوید : بدبختی ها گله گله می ایند . به شدت به این مثل اعتقاد دارم . حداقل در مورد من همینطور بوده . مثلا از فردا قرار است نقاش بیاید و کل خانه را رنگ کند . فاجعه ای بدتر از این سراغ دارید ؟  البته فعلا توانسته ام در برابر رنگ کردن اطاق خودم مقاومت کنم . حتی تصورش هم پشتم را می لرزاند . این همه خرت و پرت را چطور جا به جا کنم ؟ در ضمن سه تا از دیوارهای اطاق من کلا کتاب است . رنگش کنیم که چه بشود ؟

امشب تلویزیون داشت فیلم اخرین سامورائی را نشان می داد . یک جا تام کروز به سامورائی ها می گفت که در زمان های قدیم . یونانی ها به ایران حمله کردند و بعد سیصد تا سرباز ایرانی در یک گردنه توانستند جلوی سپاه یونان را بگیرند !!  رهبر معظم از تلویزیون به عنوان دانشگاه ملی یاد کرده است . امشب به این نتیجه رسیدم که ایشان واقعا حق داشته است !

عجیب است که دوباره درگیر وسواس نوشتن شده ام . تا همین اواخر مطلقا نیازی به نوشتن احساس نمی کردم . ولی در این مدت اخیر دوباره مجبور شده ام که هرشب اپ کنم . یاد آن داستان کافکا . محاکمه افتادم . که پدر دستش را بالا می برد و به فرزندش می گوید : من تو را به مرگ در آب محکوم می کنم . و پسر بی اختیار دوان دوان به سمت رودخانه می رود و خود را از روی پل به درون اب می اندازد ...

وسواس نوشتن من هم دقیقا شبیه به نوعی محکومیت است . نیازی جبری و بی اختیار . احساس می کنم نوشتن . یعنی نگارش این روزمره ها . به نوعی زندگی ام را داغ و ضدعفونی می کند . چون اتفاقات . همین وقایع بی معنی روزمره و ملال انگیز . تبدیل به کلمات می شوند . صدائی خاموش ناپذیر در درونم . که بی وقفه همه چیز را به نثر و کلمه در می آورد . چیزی شبیه به یک الت شکنجه است . شکنجه ای توقف ناپذیر و بی وقفه . گوئی با نوشتن می شود چهارمیخش کرد و آن را به بند کشید . و بعد فردا اغاز می شود . شروع دوباره . نقطه سر خط .

هر وقت چند لحظه در تایپ تاخیر می کنم . فقط یک دقیقه و نه بیشتر . اسکرین سیور  کامپیوتر بالا می اید و  مجموعه ای از سلبریتی های گوناگون . لبان براق و پاشنه های بلند و ابروانی با زاویه بی نظیر . در زندگی ما چه تناقض های مسخره ای هست . از این گذشته . حالا وقت همان جمله تسلی بخش جادوئی است . آخرین دفاع و آخرین حصار  :

 ولش کن . می گذرد . همه اش می گذرد . و تمام می شود . خلاص .....همه اش جفنگ است..

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

سانتور های دکارتی .

 

قصدم از مسافرت شمال . بیشتر این بود که دو سه روزی بتوانم به هیچ چیزی فکر نکنم . گیرم این طور نشد و در شب دوم  .پیرو  ماجرای تهران . یک قرار هم در نارنجستان داشتیم . و یک نکته ارامش بخش : احتمالا به اخرهای مسیر رسیده ایم .هم برای من و هم برای آنها .

 

باری . از نارنجستان برگشتم به ایزد شهر . یک رستوران ساحلی در آنجا هست که در این یکی دوشب بسیار شلوغ بود . صدای ضبط را به طرز  وحشتناکی بلند کرده بودند و همه ملت . خانم ها بدون روسری و حتی مانتو . و همه می رقصیدند . چیزی شبیه به یک مجلس عروسی در مقیاس غول اسا و به اندازه کل شهرک . و این داستان در شب های بعد هم ادامه پیدا کرد . حداقل من یکی تا حالا چنین چیزی در جمهوری اسلامی ندیده بودم و  چنین چیزی در ترکیه و دوبی و این جور جاها قابل تصور است .

راستش شرایطم چنان نبود که بتوانم در چنین چیزی شرکت کنم . بنابراین رفتم و دوچرخه را برداشتم . شب و هوای بسیار خوب و دوچرخه سواری در سکوت . بسیار ارامش بخش به نظر می آمد .

در اساطیر یونان . موجودی هست به نام سانتور . این موجود از بدن اسب و سر انسان تشکیل شده است . موجودی که قدرت بدنی و زیبائی اندام یک حیوان . یعنی اسب را دارد به همراه هوش و مغر انسان . در قرن هفدهم . دکارت . دوچرخه سوار را به سانتور تشبیه کرد . چون در هنگام دوچرخه سواری . حرکت و راه رفتن انسان که بیشتر یک سری عدم تعادل های پی در پی است . تبدیل به یک حرکت موزون مکانیکی می شود که با نرمی و ارامش به پیش می رود . از نظر دکارت دوچرخه سوار یک سانتور است . موجودی نیمه انسان و نیمه خدا . و این قضیه در فلسفه به سانتور های دکارتی معروف است .

در آن شب واقعا با دکارت موافق بودم . حرکت در خیابان های شهرک به من احساس ارامش و قدرت وصف ناپذیری  هدیه کرد . علی الخصوص که هدفون هم در گوشم بود  و موسیقی به همه چیز رنگی از رویا می بخشید . عصر کلی بسکتبال بازی کرده بودم و هنگام راه رفتن زانویم درد می کرد . ولی هنگام دوچرخه سواری احساس می کردم رکاب زدن برای درد زانویم هم خوب است . راستش من با بچه های خواهرم یک تیم شدیم و هر کسی با ما بازی کرد باخت . همه را قلع و قمع کردیم . رامین و آرمین بسیار قد بلند هستند . بزرگه نزدیک به یک و نود است . تازه دو سه سال دیگر هم رشد خواهد کرد .

مدت طولانی به دوچرخه سواری  ادامه دادم و به شب قبل و صحبت های نارنجستان فکر می کردم ...

طرف می گفت که هیچ کسی نمی تواند چنین کاری بکند . ولی تو به راحتی این کار را انجام دادی . مگر وجدان نداری ؟

گفتم که نه و راستش این تنها جائی بود که  نزدیک بود بزنم زیر گریه . در ادامه به طرزی نامفهوم . فقط خودم شنیدم که ادامه دادم . نمی دانم ..دست خودم نیست .

یا شاید بهتر بود به جای این که بغض کنم با صدای بلند به این سئوالش می خندیدم .

و بعد برایش اعتراف  کردم . شمرده و سلیس و واضح . گفتم که  چقدر از همه . از نسل بشر متنفرم . از این بره های معصوم . با وجدان های کامل و مرتب . مثل دستگاهی که همیشه کار کرده است و هیچ نشانه ای هم از توقف نیست . ولی در وجود من چنین چیزی نیست . اگر هم هست . لابد کار نمی کند .

 نهایتا  این موضوع به من ارتباطی پیدا نمی کند . کاری هم از دستم بر نمی اید . آخر نمی شود که وجدان را برد به یک تعمیرگاه و سرویسش کرد !

به هرحال من داشتم در نهایت ارامش دوچرخه سواری ام را می کردم . حداقل این که در آن موقع چندان هم احساس نقص یا کمبودی نداشتم . راستی یک بار هم چیزی گفت که اعتراضم را بر انگیخت . گفت که در وبلاگت دم از انسانیت و  درستکاری می زنی و این دفعه اصلا زیر بار نرفتم و  حق هم داشتم . من همیشه به تاکید در اینجا گفته ام که موجود لشی هستم و هیچ وقت دم از  مزخرفاتی مثل انسانیت نزده ام . چرا باید  کاری را که نکرده ام به گردن می گرفتم ؟

باید اعتراف کنم که همه چیز به خوبی پیش نرفت . ناگهان دنده های دوچرخه قاطی کرد و باعث شد زنجیرش پاره شود . مجبور شدم پیاده راه بروم و دوچرخه را هم با خودم بکشانم . ولی این کار هم چندان اسان نبود . زیرا میله افقی دوچرخه داشت از جایش در می امد و این خطر را داشت که یک دفعه از هم بپاشد  .

خوب این هم از سانتور . نیمه خدا و نیمه انسان . به جایش دلقکی مستاصل هست که سعی می کند دوچرخه خراب را با خودش بکشاند و طوری راه برود که درد زانویش را فراموش کند . از شور و شعفش هم هیچ اثری نیست . واضح است که چرا اینطور می شود . سانتور دکارتی رویای قرن هفدهمی بود . رویای مهلک رسیدن به مرتبه خدا در حرکت و معرفت و وجود  . در  قرن بیست و یکم از دکارت  و رویاهایش خبری نیست . به ناچار رویابافی  را  تمام کردم و  انقدر لنگان لنگان راه رفتم تا رسیدم به ویلا و لباسم را عوض کردم و رفتم لب ساحل .

همچنان رستوران ساحلی مثل دیسکو بود و صدای کر کننده موزیک تند به همراه مردمی که همگی خوش و خرم بودند . خانم هائی با سر و وضعی مثل مانکن . بینی هائی ظریف و چشمان درخشان . همگی ساق های برنزه داشتند و اندام بی نقص  . مثل پشکل بنز و بی ام و پارک شده بود . و پسرهائی برهنه با یک شلوارک و  بدن های برنزه . می توانستی یک نمایشگاه کامل تاتو  در ان جا ببینی .

توی آن شلوغی یک اشنا هم دیدم . خانم دکتر جوانی که روزی راجع به او مطلبی نوشتم و از کجا می دانستم این مطلب را کسی که نباید . خوانده است ؟ و  چه افتضاحی به بار آمد !  بعد  شنیدم که گفته بود هر مهمانی که سهیل باشد من نیستم . ولی من رفتم جلو  و مودبانه سلام علیک کردم . او هم برخورد خوبی داشت و حتی دلقک را به مادرش هم معرفی کرد .

اینجوری تا نزدیکی پنج صبح همه لب ساحل بودند . بعد برگشتم ویلا و کمی کتاب و بعد خوابیدم . یعنی روی کتاب خوابم برد . جمعه یازده ظهر راه افتادم به سمت تهران و جاده ای که به طرز حیرت آوری شلوغ بود .

امام زاده هاشم نگه داشتم تا از مغازه های آنجا اب معدنی بخرم . در اینجا دیگر هیچ خبری از  ماجراهای دیشب نبود . مردم همه فقیر و درب و داغان بودند . همه چیز کثیف و نامرتب بود . زنانی را می دیدم . با چادر مشکی و  نگاه های خصمانه ای که از زیر ابروان کلفت و نامرتب  بهت خیره می شد . و چه تفاوت های عظیمی می دیدی بین آنجا و ملتی که دیشب در ایزد شهر تا صبح لب ساحل ولو بودند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

شمال

 

در حال حاضر تمام تماس من با روانشناسی این است :

انجام مصاحبه های استخدامی یک سازمان دولتی . هفته ای یک روز از صبح تا ظهر . یعنی سه شنبه ها . دیروز هم مثل همه سه شنبه ها همینطور بود .

حدود یازده خواهر بزرگترم زنگ زد و گفت که با آنها بروم شمال . قبول نکردم . چون که حوصله نداشتم از تهران تا شمال در ماشین آنها باشم و رانندگی افتضاح سیروس ( شوهر خواهرم ) را تحمل کنم. هرچند که ماشینشان موسو است . ولی رانندگی سیروس از یک طرف و مدام حرف زدن دوتا بچه شان یک طرف . ظاهرا دائی خوبی نیستم ! بزرگه دارد دیپلم می گیرد . راستش خیلی هم کوچولو نیستند .

باری . یک ساعت بعد به این فکر افتادم که اصلا چرا با جیپ نروم ؟

این شد که ساعت هفت راه افتادم و جیپ جاده را جست و خیز کنان  برید و یازده از جاده هراز به ایزد شهر بین نور و محمود  اباد رسیدم . الان هم از لب تاپ آرمین پسر کوچک خواهرم که پانزده سالش است کانکت شده ام .

فضای ایزد شهر جالب است . پسرها اکثرا لخت با بدن های تاتو شده و یک شلوارک . دخترها هم بدون روسری و مابقی ماجرا !

ولوام  لب ساحل . با ام پی فور توی گوشم و سیگار  .گاهی هم دوچرخه سواری .

فعلا همین .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

هجرانی

 

 مدتهاست توی این وبلاگ پست عادی و معمولی ننوشته ام . همه پست ها روضه خوانی است . ظاهرا در این مورد خاص هم استعدادم بد نیست !

به هرحال امروز بد نیستم . بهتر از دیروز و پریروز . ادمیزاد همین است . فراموش می کند و می گذرد .

پیرو همین موضوع . امروز  داشتم وبلاگ قدیمم را زیر و رو می کردم . پستی کشف کردم که در شب یلدای سال پیش نوشته شده است . عصر همان روز  رابطه ای را تمام  کرده بودم . که  برای من بسیار عزیز و محترم بود . در واقع خلاصه قضیه این بود که من بازی را به یک رقیب باختم . حداقل این که من اینطور فکر می کنم . چون هیچ وقت نتوانستم مطمئن شوم که اینجور است . ولی در آن شب چنین تصور می کردم . و برای آدم مغروری مثل دلقک . پذیرش این قضیه بسیار مشکل بود .

الان که به آن روزها فکر می کنم . می بینم واقعا خیلی شیفته بودم . عشق و شیفتگی . از نوع زیاد و حتی در استاندارد های آدمی مثل خودم که بسیار احساسی است .

باری . آن شب . مست از الکل و اندوهی به وزن یک کوه . ان هجرانی را نوشتم . آن شب اوضاع اینطور بود . ولی الان چیزی جز یک خاطره مه آلود نیست .

خاطره ای مه آلود . گذشته ای مه الود . پس حق دارم امیدوار باشم که این ماجرا هم در میان مه . مه ای که روز به روز غلیظتر می شود . مه و شب و ظلمت . همه آن چیزی که از گذشته می ماند . در این میان غرق خواهد شد . یک کلام . خواهد گذشت .

هرچند که امیدوارم و همچنان که گفتم . حقش را هم دارم . ولی حقیقت این است که باز نمی توانم با این سه کلمه . گذشت و فراموشی و تسلی . برایت چنان بازی کنم که دلقک دیگری با توپ هایش تردستی می کند . حداقل امشب نه . شاید فردا . امشب مطمئن باش که نه . ولی فردا شاید .

نکته دیگر این که در اعماق کمد اطاقم . یک بطری پلاستیکی کوچک پر از الکل . احتمالا ودکا بود . پیدا کردم و همینطوری سر کشیدمش . چندان هم اثری نداشت . خلاصه این که امشب هم اثر الکل . مثل همان شب یلدای گذشته . شب یلدای گم شده درون مه . مثل همان شب . الکل و اندوه . 

ولی تکلیف آن غرور له شده و آن اندوه سنگین شب یلدا چه می شود ؟ آن همه تلخی  ؟ خوب نکته مهم و کثافت تسلی بخش همین است لامصب . گذشت . دیگر درست یادم نیست . مه سنگینی آمد و همه را از یادم برد . و حالا اگر موضوع مسخره ای پیش بیاید می توانم مثل همه آدمها بهش بخندم . اصلا انگار نه انگار ....

دیگر چه باید گفت ؟ هیچ ندارم به جز  این که آن پست کذائی را کپی پیست کنم در همینجا و خلاص .

 

ای درد توام درمان.در بسترناکامی    ای یاد توام مونس در گوشه تنهائی...

 

 

 

تمام اخر هفته جز شکنجه ای کند و دیرپا هیچ نبود .

انگار دنیا می خواست دوباره به من یاد آوری کند که در زندگی رنج وجود دارد و صد البته دلتنگی .

داشتم بر می گشتم خانه . ترافیک شامگاهی اتوبان مدرس . نمی دانم چرا و این از کجا امد . دلم تنگ بود . خیلی . بعد از مدتها دلم می خواست کسی خیلی دوستم داشته باشد . دوست داشتم حرفهای داغ بشنوم . دلم می خواست کسی منتظرم باشد . بعد زوج ها را دیدم توی ماشین های کناری  بودند و توی جیپ من هیچ کسی جز خودم نبود و حق داری بخندی . دست خودم که نیست . گاهی پیش می اید ...

نگران نباش . اصلا انتظاری از تو نداشتم . من به  توئی عادت کردم که هیچ وقت نمی شود چنین انتظارهائی ازش داشت . می دانم که درک می کنی . حتما می فهمی چه می گویم . شاید قبلا هم به تو گفته باشم . وقتی کسی را دوست داری . یعنی خیلی دوستش داری . همین جوری قبولش داری . هرچه باشد مهم نیست . به هرحال آدم که نمی تواند از دست کسی که دوستش دارد عصبانی شود . حتی ارزو نمی کند که او عوض شود یا مثلا بهتر شود . همینجوری که هست قبولش دارد و می فهمی که . ادم فقط نگاه می کند . همین . نگاه می کند .

خوب . شب یلدا بود . دیروزش تو را دیده بودم . گفته بودی که مهمان دارید و اتفاقا ما هم مهمان داشتیم و همینطوری شد که اصلا حتی تصورش را هم نمی کردم که برای امشب ببینمت . یاد گرفته ام دیگر خیلی مزاحم نباشم .  همانطور که گفتم : آدم دیگر فقط نگاه می کند . بدون هیچ ارزو یا امیدی .

کلی مهمان داشتیم و من دلم تنگ بود . بابا  مرا کرده بود مسئول مشروب . مردها نشسته بودند و هرکدام گیلاسی دستشان بود . ولی من دلم می خواست پیش خواهرهایم باشم . بعد هی بابا صدایم می کرد که بیا اینور . مجبور می شدم بروم پیش انها و گیلاس های خالی را پر کنم و برای این که ناراحت نشوند  یکی هم خودم بخورم . دلم تنگ و تلخ بود . و دیگر چه اهمیتی داشت ؟ قلپ قلپ همینطوری سک . بعد دیدم انگار هی دلم تنگ تر می شود و این یعنی داشتم مست می شدم .

تصمیم گرفته بودم دیگر به تو هیچ اس ام اسی نزنم تا ببینم خودت اصلا به یاد من می افتی ؟ ولی چه فایده ؟ جوابش را بهتر از هر کسی می دانستم و  مهمتر از هر دلیلی : به حدی دلم تنگ تو بود که این مسخره بازیها  را نمی توانستم ادامه بدهم . پس یک اس ام اس کوچولو زدم به تو بعد  مدتی هم یک جواب کوچولو امد که تو هم همینطور و یا یک همچین چیزی . نوشتی یلدای تو هم مبارک .

خوب راستش مدتهاست که همین چیزهای کوچولو هم برای من بس است و انتظار دیگری هم نداشتم . همین یک اس ام اس برای شبم بس بود .

بعد دیگر همه مهمانها رفتند و من هم تنها شدم و امدم سراغ این وبلاگ و البته چیز خاصی هم نمی توانستم بنویسم . دنبال هیچ چیزی هم نمی گشتم . فقط  گاهی در اینجا چیز ارامبخشی برای من هست و همین .

من وقتی دلتنگ باشم و غمگین . تمام تنم درد می گیرد . حالا اگر بگویم جمعه صبح همه بدنم درد می کرد حتما می فهمی چرا .

چند دفعه دستم رفت که تماسی با تو بگیرم . ولی نه . چه فایده ای داشت ؟ یا اصلا برای چه ؟ دیدنت دلتنگی مرا رفع نمی کرد . به چیز خیلی بزرگتری  احتیاج داشتم . چیزی مثل یک جمله کوچک . چیزی که دلم را گرم کند . و خب می دانی که : یاد گرفته ام فقط نگاه کنم و هیچ انتظاری هم از تو نداشته باشم .

 طبق معمول ظهرهای جمعه . برنامه نهاری که بابا می دهد و همه بچه ها و نوه ها هم باید باشند و  راستش خواهر ها موقع بیرون رفتن از رستوران از من پرسیدند که چیزی شده ؟ گفتم نه و بعد حال تو را پرسیدند و این که اوضاع چطور است و چه باید می گفتم ؟ گفتم خوبه . همه چیز عالی است .

و مگر غیر از این بود ؟ بودی و به نوعی در زندگی من حضور داشتی و همین برای من کافی بود . همان حضور کمرنگت بس ام بود .

عصر ی در حوالی جردن کاری داشتم . وقتی انجا رسیدم یک لحظه هوس کردم از همان کوچه ای بروم که خانه ات ان جاست . ماشینت را دیدم و بعد چطور بگویم که چقدر حالم بد شد ؟  خب مطمئنم می فهمی چقدر . اخر وضعیت تو هم مثل من است و بنابراین به نوعی همدردیم .

نمی دانم چطور گذشت و چطوری شب شد . پکیج خانه خراب شده بود و خانه شده بود مثل یخچال . فقط شومینه کار می کرد و آن هم از پس گرم کردن کل خانه بر نمی امد . خوب این هم می توانست برای خودش بهانه ای باشد . پس رفتم سراغ گیلاس ها و نه راستش توی لیوان ریختم . از این لامصب هیچ وقت خوشم نیامده . مخصوصا با ان مزه مزخرفش . ولی با این همه دوتا لیوان پشت سر هم خوردم تا بعد ببینم چه می شود .

بعد تو زنگ زدی و اینجوری بود که :  این دست بازی من و تو هم تمام شد ....

می دانم . من هم اگر جای تو بودم همین حرفها را می زدم . این که چقدر  دوستم داری و همیشه ارزو داشتی برای ابد به عنوان یک دوست باقی بمانم و چقدر آدم محترمی هستم و چقدر مهربونم و ...فقط نمی دیدی چطور دست هایم را می دیدم که می لرزند و آن مزخرفات را می شنیدم لامصب......

خب . من و تو تا حالا دو دفعه شروع کردیم و دو دفعه هم تمام کردیم . یک بار من شروع کردم و یک بار تو . یک بار تو تمام کردی و یک بار هم من . جفت یک مساوی ؟ نه . راستش اگر نظر من را بخواهی : دو هیچ به نفع تو  .

اگر گفتم دو هیچ به نفع تو . برای این است که لابد تا حالا فهمیده ای که چقدر شیفته تو بودم و چقدر برای من مهم و عزیز بودی . خنده دار است . آدم توی این سن و سال می بینی چقدر بچه می شود ؟ و یک سئوال مهمتر : عشقی که مردم می گویند همین است ؟ یا شاید اگر کمی به من ارفاق کنی : می توانم بگویم عاشقت بودم و البته  شاید بهتر باشد  حرفم را تصحیح کنم : مطمئنم اگر حس مرا در حد عشق می دیدی . هیچ وقت بازی ما تمام نمی شد .  

اخر شنیده ام دخترها اگر از عشق کسی مطمئن باشند . هیچ وقت رهایش نمی کنند . یعنی هیچ دختری یک عاشق واقعی  را ترک نمی کند . پس حتما عاشقت نبوده ام یا به حد کافی دوستت نداشته ام . خب این هم خودش یک تسلی بزرگ برای من است .  آخر این که دلت پر بزند برای کسی . وقتی به خاطر نبودش زجر بکشی . وقتی احساس می کنی پنجه های یک پلنگ روی قلبت خط می کشد .  این ها که هیچکدام عشق نیست . نه ؟ مطمئنم تو هم  می دانی که اینها عشق نیست 

 . بنابراین امیدوارم بپذیری : ببخش که به حد کافی دوستت نداشتم . ببخش که عاشقت نبودم . تو لایق فراتر از اینها بودی . ولی از دست من بیشتر  از این بر نمی امد . ببخش . بیشتر از این توانائی نداشتم .

همیشه فکر می کرده ام کسانی که سعی می کنند خودشان را به زور و اصرار به کسی تحمیل کنند اشتباه بزرگی مرتکب می شوند . اینجور چیزها را نمی شود به زور به دست اورد . در ضمن به حدی برای من محترمی که مطلقا نمی توانم کاری خلاف میل تو بکنم . و حالا که تو اینطور می خواهی . حرف حرف تو است  و  این بازی را تمامش می کنیم .

بگذار یک اعتراف بکنم  : خیلی دوست دارم بفهمم که تو را به کی دارم می بازم ؟ و احتمالا فرق بین من و او  چیست ؟ و باز یک عذر خواهی دیگر هم به تو بدهکارم  : الان نمی فهمم چرا من تا این حد اعتماد به نفس داشتم ؟  یعنی چرا فکر می کردم هیچ کسی در دنیا نیست که به اندازه من شیفته تو باشد ؟  به هرحال امیدوارم به خاطر این همه حماقت از من بگذری و ببخشی . خیلی ساده بودم . مرا ببخش . باور کن این خوش باوری من به دلیل این نبود که تو را دست کم می گرفتم .  من فقط تصور نمی کردم تقدیر با من چنین شوخی وحشتناکی بکند . همین .

تو گاهی به من می گفتی که افسرده شدی و ناراحتی . من خیلی سعی کردم علتش را بفهمم . و تو به خاطر ملاحظه من هیچ وقت علت واقعی اش را نگفتی . حالا می فهمم که چه عذاب سنگین و  وحشتناکی است . ببخش عزیزم . به حد کافی درکت نکردم . دروغ چرا . راستش همیشه حدسش را می زدم . اما ترجیح می دادم به خودم بقبولانم که چنین چیزی امکان ندارد . به هرحال واقعا امیدوارم تا این حد عذاب نکشی . این را از صمیم قلب گفتم .

راستش همیشه فکر می کردم که گذشت زمان در این رابطه به نفع من است . یعنی بالاخره  تو  به این نتیجه می رسی که برای همدیگر ایستگاه اخریم . اخر چطور من چیز به این سادگی را نمی فهمیدم ؟  نمی خواهم ناراحتت کنم . ولی باور کن خیلی سخت است که اینطوری یک دفعه و ناگهانی زیر پای ادم خالی می شود .

خوب اخر یک امید کوچولو بودی .  بالاخره ادم باید یک دلخوشی برای صبح ها داشته باشد . برای ان موقع که می خواهد روزش را شروع کند . بعد الان می بینم که حتی ان امید کوچولو را هم ندارم . کمی سخت است . بگذار راستش را بگویم .  خیلی سخت است .

به هرحال بازیی است که تمام شده و این حرفها چه فایده ای دارد ؟  خواست تو این است که دوست باقی بمانیم . دوست ساده . و من هم که هیچ وقت نتوانسته ام با تو مخالفت کنم . و در نهایت امیدوارم هر دو به ان جائی برسیم که ارزویش را داریم ...

باور کن اینها را ننوشتم که ناراحتت کنم . خدا می داند که اینطور نیست . اما اگر این ها را هم نمی گفتم خفه می شدم و  راستش حرفهای من خیلی بیشتر از اینها بود .  اما دیگر توان ادامه دادن را ندارم و  باور کن تا به حال هیچ وقت موقع نوشتن چیزی تا این حد شکنجه نشدم .....

 

                                                    یلدای  ۸۵

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

در سینه ..در تنم....

 

باری

مطلب از این قرار است

چیزی فسرده امسال

و نمی سوزد

در سینه

در تنم...

هرچه هم که پیش آمده باشد . نهایتا آدمیزاد جماعت چاره ای جز سازگاری ندارد . و صد البته همین یک کلمه راز بقای انسان در طول تاریخ است .

دلقک هم به همچنین . البته در این موضوع یک نکته کنکوری هم هست . یعنی این امر اتوماتیک و خارج از دست تو است . بدن و ذهن خودشان این کار را انجام می دهند و انسان فقط نگاه می کند تا ببیند چه اتفاقی می افتد . در قید زمان .

باری . دیروز عصر ٬  به حدی حالم خوب بود !!  که دیدم اگر همینطوری توی خانه بمانم ممکن است بلائی سر خودم بیاورم . متاسفانه رمان دن ارام هم تمام شده بود و دیگر نمی توانستم به ماجراهای طولانی آن پناه ببرم .

زدم از خانه بیرون و رفتم سر پل تجریش . راستش مدتی بود که تصمیم داشتم یک ام پی تری پلیر  بخرم . شرایط کاری من در شرکت چنان است که تقریبا هر روز باید یک جائی بروم و علی الخصوص ان را برای پرسه زدن های طولانی در بازار تهران لازم داشتم .

یک پاساژی هست که یک سرش در بازار تجریش و آن یکی هم روبروی بیمارستان شهدای تجریش است . همانی که بورس لوازم صوتی تصویری و همچنین لوازم ارایش است . خلاصه رفتم آنجا . اسمش را نمی دانم و شاید هم یادم رفته باشد . ولی به هرحال مطمئنم که پاساژ قائم نیست !!

راستش این که انقدر انواع و اقسام ام پی تری و فور توی بازار هست که آدم واقعا گیج می شود . من در ابتدا تصمیم داشتم یک چیز کوچولو و ارزان بخرم . وقتی توی یکی از مغازه ها داشتم  چند جورش را می دیدم یک زوج جوان وارد شدند و مرد قیمت یکی شان را پرسید . مغازه دار هم جواب داد و  طرف خواست آن را ببیند . ولی خانمش دستش را گرفت و بردش بیرون و گفت ول کن بابا مگه بچه شدی ؟

لامصب به حدی قاطعانه این را گفت که یک لحظه حتی من هم به شک افتادم که نکند خریدش واقعا بچه بازی باشد . البته ممکن است به نظر بعضی ها واقعا هم همینطور باشد . ولی فعلا که من امکان این جور بچه بازی ها را دارم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که ام پی فور خیلی بهتر از ام پی تری است . چون به شما امکان دیدن فایل های تصویری مثل فیلم و عکس را هم دارید و این موضوع به من امکان می داد که گاهی وقتها توی شرکت که آدم کف می کند برای خودم چیزی ببینم .

البته در حال حاضر خیلی از موبایل ها این امکانات را دارند و هیچ چیز خارق العاده ای هم نیست .

خلاصه این که نهایتا یک راس آی پاد دو گیگ خریدم به قیمت صد و خورده ای هزار اسکناس رایج جمهوری اسلامی . به فروشنده گفتم که هرچی ام پی تری توی کامپیوترش دارد بریزد توش . بعدش هم آمدم بیرون . رفتم سر خیابان جعفر اباد که یک پارک کوچک هست . نشستم روی یک نیمکت و انقدر باهاش ور رفتم تا بالاخره یاد گرفتم چی به چی هست . بعدش هم هدفونش را گذاشتم توی گوشم و راه افتادم به سمت ماشین .

آهنگ اول یک شیش و هشت اساسی بود . به این نتیجه رسیدم که عجب چیز باحالی است ! شما با این وسیله توی مجلس ختم هم می توانید خوش باشید !  خلاصه این که احساس کردم این آهنگه کمی حالم را بهتر کرد . ولی متاسفانه اهنگ بعدی دقیقا بر عکس بود و لامصب انقدر سوز و گداز داشت که به راحتی می توانست یک مجلس عروسی را تبدیل به شام قریبان بکند و من بیچاره هم بعد از شنیدنش به چنان حال و روزی افتادم که نبودی ببینی !

نهایتا علی رغم همه این حرفها و سعی و تلاش نا امیدانه ام برای تسلی  . همچنان حال و روزم افتضاح است . از شما هم ممنونم که چند سطری به لطف نوشته بودید . در ضمن بعضی هایتان هم حدس هائی زده بودید که متاسفانه درست نبود . بعضی هایشان را نتوانستم تایید کنم . صرفا چون چنان بود که افکار عمومی !! را به سمت و سوی اشتباهی می برد . از این که موضوع را نمی گویم و این مسخره بازی ها  متاسفم . ولی به هرحال فقط پای من در میان نیست و به همین دلیل گفتنش درست به نظر نمی رسد .فقط این را بدانید که این موضوع بسیار خاص است و نمی توان با حدس به نشانه زد .

الان که سطر بالا را نوشتم . به فکرم رسید که پسر تو اگر می دانستی درست چیست و غلط کدام است . به این وضع و حال نمی افتادی ! چه می شود کرد ؟ انسان تنها موجودی است که خیلی از اوقات علیه خویش مصمم می شود . شاید آن المانی . نیچه راست می گفت . وجدان چیزی است که از ضعف سرچشمه می گیرد و ضعفا هم از این یک قلم زیاد دارند . بارها و بارها شده بر سر این موضوع و در دفاع از آن ساعتها دلیل و استدلال آورده ام . ولی عملی کردنش فعلا کار من نیست . به آن پالایش روحی ناشی از قدرت هم نرسیده ام که بتوانم  آن اصالت رفتاری نیچه وار  را داشته باشم .

باری . اگر این چنین باشد که او می گفت . وضع و حالم بد نیست . زمانی خطوط قرمزی داشتم که اکنون کیلومترها دورتر  پشت سرم هستند !  اگر واقعا اخلاق چیزی جز قرارداد های اجتماعی نیست . اگر به واقع مرزها به واسطه ضعف کشیده شده اند . اگر همه مطلب همین است . پس چرا من الان به این حال و روزم ؟ و افسوس که همه آن خاکریزهای مستحکمی که می توانستم در پشتش پناه بگیرم . از فلسفه و سفسطه و استدلال و کذا و کذا به آنی دود شد و هیچ .

فعلا همین .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود

گفتا چه توان کرد چو تقدیر چنین بود

گفتم که بسی خط خطا بر تو نوشتند

گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود ...

راستش این که خیلی وقت بود منتظر چنین اوضاعی بودم . گیرم تصور من این بود که برق اسا و نامنتظر پیش بیاید . ولی بر خلاف انتظار طرف نزدیک به دو هفته ای با من موش و گربه بازی کرد . از یک طرف مطمئن بودم همه چیز را می داند و از طرف دیگر هم گاهی دلم را خوش می کردم که همه چیز به خوبی و خوشی تمام شده و رفته پی کارش . این حالت خوف و رجا پدر آدم را در می آورد . هیچ چیزی بدتر از دو دلی نیست . احساس می کردم وزنه ای به وزن ده ها تن روی اعصابم آویزان است . حکایت همان شمشیر داموکلس بود . بسته به یک موی اسب . در آونگی لرزان و نامطمئن . هرچند تا این جای قضیه به خیر گذشته بود . اما  بی هیچ شکی  مطمئن بودم که عاقبت این بند بازی ٬بدون تماشاچی ٬ سنگفرش سرد است ...

دیشبش ما را شام دعوت کرد خانه اش . خدا می داند در این دیدارها چه فشاری را تحمل می کردم . از طرف دیگر نرفتن به معنای پذیرش اتهام بود . رفتیم و آن شب هم گذشت . گیرم تمام مدت به حرفهای متفرقه گذشت . حتی به این فکر افتادم که این طرف یه جورائی با من اشتراکاتی دارد . حداقل از نظر تئوری .

باری . آمدم خانه و طبق معمول یک ساعتی کتاب خواندم و سیگار کشیدم . دن ارام شولوخوف را می خواندم . تازه آن یکی ترجمه اش را تمام کرده بودم و این یکی که شروع کرده بودم ترجمه احمد شاملو بود . حوالی جلد سومش بودم .  بعدش هم خوابیدم .

خواب دیدم که مثل اتفاقات همان کتاب . یک دسته قزاقیم . سوار بر اسب . جنگ بود . یکی که  ظاهرا  فرمانده  بود  با  صدائی  کش  دار  و  مهیب  فریاد کشید : اسوارااا ن...

و تاخت زدیم به سمت دشمن . اسب با سرعت زیادی فاصله ها را قطع می کرد و شمشیر برهنه ام . هوا را با صدائی تیز می برید .

وقتی به دشمن رسیدم . خدایا به جای دشمن . بیشه کوچکی بود . پدربزرگم ( پدری ) را سر و ته با طناب به درختی اویزان کرده بودند و  مثل پاندول تاب می خورد . و مادر بزرگم هم با پشت خمیده آن دور و اطراف دنبال چیزی می گشت .مثل روزهای آخر عمرش که الزایمر باعث شده بود حتی بچه هایش را نشناسد و از صبح تا شب ناله می کرد و روی زمین دنبال زندگی از دست رفته اش می گشت ..

از خواب پریدم . خدا می داند چقدر وحشت کرده بودم .تمام لباس و تخت از عرق ترس خیس بود . پیراهنم را عوض کردم و انگار فایده ای نداشت . با دست های لرزان یکی دوتا سیگار کشیدم و روی زمین خوابیدم .

صبح شد . وقتی بیدار شدم مطمئن بودم با وجود کابوس دیشب . امروز همان روزی است که ازش می ترسیدم . هیچ شکی نداشتم که خودش است .

خواستم خودم را تسلی بدهم که دیشب آن جا بودم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد . از طرف دیگر می دانستم که مزخرف است .چون من آنچه را که می خواستم از ته چشمانش خوانده بودم ..

 باید می رفتم بازار به دنبال کاری . وقتی برگشتم حوالی ظهر بود . پرسیدم که کسی با من تماس نگرفته ؟ منشی گفت که نه . انتظار خیلی طول نکشید و به فاصله یکی دوساعت با من تماس گرفتند و  ظاهرا طرف به خانه مان زنگ زده بود و با بابا و مامان صحبت کرده بود . از این بدتر نمی شد . چون بابا کمرش درد می کرد و چند روزی بود که به شرکت نمی آمد .

پریدم توی جیپ و به سوی خانه . توی راه به این فکر می کردم که در جواب بازخواستشان چه باید بگویم . راستش این که اصلا انتظار نداشتم از این جا شروع شود . لامصب ضربه را جائی زده بود که عمرا به فکرم نمی رسید .

توی خانه بابا و مامان با قیافه هائی عبوس و عصبانی منتظرم بودند . من دست پیش را گرفتم و پرسیدم که فلانی زنگ زده ؟

پرسیدند که قضیه چیست . با هزار بدبختی موضوع را جمعش کردم و این که طرف دیوونه است و این حرفها یعنی چی و...

نهایتا باورشان شد و تا اینجای قضیه به خیر گذشت . باور نمی کردند چه می کردند ؟ چاره ای نداشتند .اصل موضوع انقدر وحشتناک بود که مجبور بودند بپذیرند و خود را قانع کنند که اشتباهی پیش امده و چنین چیزی ممکن نیست .

عصر با دلهره وحشتناکی گذشت . حوالی ساعت هفت یک اس ام اس رسید  که پاشو بیا اینجا . نمی دانم چه طور راه افتادم . اما حالم چنان بود که مدتها با دنده جیپ درگیر بودم و نمی توانستم به یاد بیاورم که دنده عقبش کجاست . عجیب بود که با این بگیر و ببند توی اتوبان ها . ماشینم را نخواباندند . خودم هم نفهمیدم با چه سرعتی آن راه را رفتم .

وقتی آنجا بودم به این فکر می کردم که در تمام طول عمرم چنین لحظاتی را نداشته ام . من چنان زندگی کرده بودم که از کسی حتی تو نشنوم . و حالا همه این حرفها و بدتر از همه هیچ جوابی هم نداشتم . نهایتا با صدائی لرزان به طرف گفتم :

دست تقدیر این اوضاع را پیش آورده و حالا  که پیش آمده و من شده ام آدم بد فیلم و تو آدم خوب . من زیر تقصیرم نمی زنم و عواقبش را هم می پذیرم . این که شما چه تصمیمی بگیرید با خودتان است و هرچه باشد قبول دارم . واقعا هم جز این چاره ای نداشتم . انقدر علیه من مدرک بود که حتی تصور انکار هم  مسخره به نظر می رسید .

همه این ها را گفتم . از طرف دیگر می دانستم با هیچ استدلالی نمی شود از بار قضیه کم کرد و  در هرحالی صد در صد مقصر بودم . جالب است که ما آدمها در چنین شرایطی دست به دامان تقدیر می شویم و از این قبیل مسخره بازی ها ..

موقع بیرون آمدن طرف گفت که نفرین من پشت سرت است و هرجا بروی . بالاخره چوبش را می خوری . لامصب با چنان قطعیتی این را گفت که انگار همان لحظه یک بمب ساعتی . کوک شده برای زمانی نامعلوم در وجودم گذاشت .

فردا عصر که شد . داشتم از شدت نگرانی از پا در می امدم . احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم . گیرم اوضاع انقدر خراب بود که نمی شد به هر کسی گفت . بنابر این به سحر زنگ زدم . چون مطمئن بودم او در هیچ حالتی پشتم را خالی نمی کند .

گفت که تا هشت کلاس زبان دارد و بعدش دم پاساژ منتظرم است . هرچه پرسید چه شده گفتم بعدا می گویم .

رفتیم و جائی نشستیم . گفت که گرسنه است و کلی چیز سفارش داد . از طرف دیگر من چنان حالم بد بود که حتی یک لیوان اب هم نمی توانستم بخورم . با بی خیالی پرسید که تعریف کن ببینم چی شده ؟

با صدائی گرفته همه چیز را گفتم . و وقتی تمام شد فهمیدم که عجب اشتباهی کردم . بالاخره هرچی باشد او هم دختر است و در چنین اوضاعی انتظار همدردی از او کمی زیاد بود . گیرم به احترام من احساس واقعی اش را نگفت . ولی هرچه گفت هم برای من تسلی نبود و نهایتا از هم جدا شدیم .

از آنجا رفتم اوین پیش یکی دیگر از دوستانم که تا به حال دوبار قربانی چنین موضوعی شده است و راستش آنجا رفتم با بفهم بعدا چه پیش می اید ؟ چون که در شرایطی بودم که نمی توانستم خط سیر ذهنی طرف را پیش بینی کنم و این که قدم بعدی اش چیست ؟

مهرداد داشت اسباب و چمدانش را می بست که فردا صبح برود سرکارش در عسلویه . همه چیز را شنید و نهایتا گفت : ببین خودت هم می دانی با گذشته ای که من دارم . مطلقا نمی توانم طرف تو را بگیرم و خواه نا خواه طرف آن یکی هستم . حالا دوست داری ادامه بدهم ؟

گفتم که برای همین موضوع اینجا آمده ام . به هرحال حرفهای او تا حد زیادی به حقیقت نزدیک بود و مو به مو گفت که بعدا چه پیش می اید . هرچند در میان حرفهایش مدام به یاد ماجرای خودش می افتاد و چند باری هم چشمان هر دوی ما  پر از اشک شد .

از آنجا هم آمدم بیرون و راه افتادم به سمت خانه . وقتی رسیدم با تعجب دیدم که تمام چراغ ها روشن است و ظاهرا بابا و مامان نخوابیده اند . وقتی وارد شدم متوجه شدم که همه بیدارند و در ضمن جفت خواهر هایم هم منتظر من نشسته اند .

نمی دانم از کجا متوجه اصل موضوع شده بودند و ظاهرا موضوع به اشتباهی که دیروز کرده بودم مربوط می شد . خلاصه نوبت آن ها بود و این دفعه هم سعی نکردم موضوع را کتمان کنم . به هرحال آبروی خانواده به کلی رفته بود و انصافا این دفعه بر خلاف دفعات پیش حق داشتند و حتی یک کلمه هم نداشتم که در دفاع از خودم بگویم . بابا  می گفت ما این چیزها را توی خانواده نداشتیم و من نمی دانم تو از کی این صفات را گرفته ای ؟

باری . فعلا قضیه تا اینجا پیش رفته و صد البته تمام هم نشده است . تا آن جائی که به من مربوط است گم و گور شده ام و جز این هم کاری نمی توانم بکنم .

من تعمدا این موضوع را جوری نوشتم که کسی متوجه اش نشود و البته شما هم پیش خودتان حدس هائی می زنید . این ها مهم نیست . ولی در آخر ارزومندم که این موضوع بدون اسیب به کس دیگری تمام شود . گیرم تقصیر قضیه فقط به من مربوط می شود ...

عیب ندارد . می گذرد . همه چیز می گذرد . انسان برای درد و رنج ساخته شده است . تمام  می شود . مثل همه چیزها . همیشه پایانی هست تا اغازی شروع شود . و  این  دو  مسلسلند . پایان و  سپس  اغاز . در کلافی بی معنی و بی پایان .در تسلسل .. 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3