تبليغاتX
عقاید یک دلقک
جمعه سی ام شهریور 1386
 

 یکی از خوانندگان عزیز به نام : دختری که همیشه وبلاگتو می خونه نظر مفصل و پرمحتوائی نوشته که قسمتی از آن را در اینجا کپی می کنم :

من همیشه وبلاگت رو می خونم و نگارش خوبت رو تحسین می کنم. میشه یه نصیحت خواهرانه بهت بکنم: به نظر من تو دچار افسردگیی شدی که طبیعیه توی این سن بشی. چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا دیدگاه استریوتایپیک نسبت به دخترا داری؟ یا دافن یا عمله؟ به خدا خیلی از دخترا هستن که نه دافن نه عمله ولی می تونن زن خیلی خوبی برات بشن. تو به کسی احتیاج داری که بهت محبت کنه، که درکت کنه حالا اگه برنزه هم نبود، یه کمی هم اضافه وزن داشت یا ...

بسیار خوب ٬ همینطور که ملاحظه فرمودید ٬ اساسا  دختر جماعت به دو گروه کلی تقسیم می شوند !  داف و عمله !  هیچ نوع سومی هم نیست !  از آنجا که این موضوع ریشه علمی دارد و همینطوری الکی نیست . باید دقیقتر و  خیلی علمی قضیه را روشن کرد .

راستش اصلا من تصمیم گرفتم یک تست بالینی و فنی طراحی کنم که هر دختری با انجامش بتواند بفهمد داف است یا عمله ٬

ااز طرف دیگر هر دختری به شدت معتقد است که عمله نیست هیچی ٬ داف هم هست !  بنابراین نمی شود به قضاوت خود طرف اکتفا کرد ٬ من از خانم های محترمی که خواننده این جا هستند تقاضا می کنم که در انجام این تست با خودشان صادق باشند و  فکر نکنند که اگر خودشان فکر می کنند داف هستند پس حتما دافند ! نه خیر این حرفها نیست ٬ خدائیش فک کن !  مثلا به نظرت من اگه فکر کنم که دماغم کوچولوست . پس واقعا کوچولوست ؟ خوب نه دیگه !   بنابراین سیستم های پست مدرن مرگ مولف و جدائی متن از نویسنده و اینجور چیزها که اقا بیننده قاضی اصلی است و واقعیت خارجی کشک است و بیننده تعیین کننده اصلی است را لطفا بریزید دور که واسه فاطی تمبون نمیشه !

برویم سراغ تست ٬ ذکر این نکته ضروری است که داف بودن و عمله بودن به طور مطلق نیست . یعنی ما یک طیف داریم که یک سرش داف است و سر دیگرش عمله ٬ به ندرت کسی دقیقا در این دونقطه افراطی است . بلکه یک جائی در این محور هست ولی نزدیک است به عملگی یا داف بودن ٬  حالا گزینه اول :

۱ـ داف بودن و عمله بودن فقط بستگی به ظاهر شما ندارد . ممکن است یکی از لحاظ قیافه داف باشد ولی از لحاظ ذهنی عمله باشد .و نتیجه این ترکیب به عمله بودن ختم خواهد شد ! بنابراین :

الف : اگر شما  زیاد مطالعه می کنید ٬ یا درستان خیلی خوب بوده یا به هر دلیلی جزو روشنفکران محسوب می شوید بدون هیچ تردیدی یک عمله هستید !

ب :  اگر فیلم های جشنواره ای می بینید یا اثار کارگردانانی مثل دیوید لینچ و تارکوفسکی و اینجور چیزها را نگاه می کنید هم عمله هستید . فهمیدن این فیلم ها  هم می تواند یک پوئن بسیار منفی باشد !

۲ــ شما چقدر از درآمد یا پولتان را صرف لباس خریدن می کنید ؟ اگر جواب کمتر از هشتاد درصد است شما قطعا یک داف نیستید !

۳ــ اگر در کمد لباس هایتان هنوز جای خالی وجود دارد به گروه عملگان خوش آمدید !

۴ــ آشپزی شما خوب است ؟ یا در کارهای خانه کمک می کنید ؟ اگر جواب بله  است پس جواب داف بودن شما نه است ! یعنی عمله تشریف دارید !

۵ــ اگر از کلپس استفاده می کنید و همچنین موهای شما رنگ نشده است هم بی برو برگرد یک عمله هستید ! اگر گوشه بینی شما میتاز ( نگین کوچولو ) هست یا ابرو یا علی الخصوص ناف شما هم چنین چیزی هست یک داف درست و حسابی هستید !

۶ــ عوامل فرعی هست که می تواند شما را در گروه داف ها قرار دهد ٬ مثل داشتن هاپو ( یعنی سگ ) و همچنین ماشین

۷ــ دوست پسر یا همسر یا کلا طرف شما اگر عمله است پس شما هم حتما  همان هستید ! کبوتر با کبوتر باز با باز ! عمله با عمله داف با داف !!

۸ــ جراحی پلاستیک از شما لزوما یک داف نمی سازد ولی می تواند تا حدی کمک کند !

۹ــ سیگار هم یک امتیاز خوب است برای داف بودن !

۱۰ــ بچه مثبت یک عمله است مگر خلافش ثابت شود که عمرا هم هیچ وقت ثابت نخواهد شد !

۱۱ــ اگر قادرید در ده دقیقه حاضر شوید و به بیرون تشریف ببرید به گروه عمله گان خوش آمدید ! یک داف اصیل حداقل به یک ساعت زمان نیاز دارد تا حاضر شود !

۱۲ـ طرفدار فوتبالید ؟ اگر جواب مثبت است جواب عمله بودن شما منفی نیست !

۱۳ــ اگر بوت ندارید و همچنین تعداد کفش های شما یک عدد دو رقمی نیست هم شما در آن طرف خط قرار می گیرید . یعنی در قسمت عمله ها !

۱۴ــ اگر شما وقتی بیرون می روید باید تا ساعت ده به خانه برگردید قاعدتا نباید یک داف باشید !

۱۵هرچه پاشنه شما کوتاه تر باشد عمله تر هستید !

۱۶ــ یک عمله اساسا از هر انگشتش یک هنر می بارد ! مخصوصا خیاطی !  یا حتی گل ارائی و شمع سازی و این قبیل هنرهای عمله پسند !

۱۷ــ یک نگاهی به دور و اطراف بیندازید ٬ عمله زیاد می بینید ؟ مثلا دوست و اشناها ؟ یا آدمهای دور و برتان ؟ اگر زیاد باشند شما نمی توانید یک استثنا باشید ! یک داف در میان کلی عمله نمی تواند وجود خارجی داشته باشد ! قضیه خیلی ساده است ٬ شما یک عمله هستید در میان عمله های دیگر ٬ خیلی طبیعی و راحت !مثل ماهی در اب !

۱۸ـ اگر از امین حیائی خوشتان می اید با خیال راحت خودتان را یک عمله بدانید !

۱۹ـ اگر تا به حال برای شما یک خواستگار آمده ٬ منظورم خواستگار سنتی است با خواهر و مادر و دسته گل و این حرفها و شما هم در دستتان سینی چائی داشتید نتیجه منطقی این است  که یک عمله هستید با کیفیت خوب !

۲۰ــ نماز خواندن و روزه گرفتن و پای بندی به مذهب شما را به بهشت می برد منتهی به عنوان یک عمله ! 

۲۱ــ اگر از دست و بال شما طلا و جواهرات زیادی آویزان است . مخصوصا از نوع زرد . شما یک عمله با وضع مالی خوب هستید !  مگر این که دور مچ پایتان باشد !

۲۲ــ  ناخن کوتاه می تواند خیلی خطرناک باشد . البته اگر از عمله بودن می ترسید !

۲۳ــ اگر خیلی رومانتیک هستید و یا مثلا هی به پسری فکر می کنید یا برایش شعر می گوئید که خیلی وقت پیش شما را پیچانده ....خوب راستش نمی خواهم بی رحم باشم چون شما رومانتیک هم هستید ! ولی به هرحال تو یک عمله هستی ای دختر زیبای و رویائی در زیر نور مهتاب با گیسوان افشان !

۲۴ نگاه  کمتر از یک ساعت در روز به اینه به این معنی است که شما وقتی در آینه نگاه می کنید یک عمله می بینید !

۲۵ــ شما در بدنتان مو می بینید ؟ اگر جواب مثبت است از شما متشکریم که تا اینجا با ما همراه بودید عمله عزیز و گرامی !

۲۶ــ آدامس ! اگر شما  به آدامس علاقه زیادی دارید و می توانید هنگام جویدنش جرق جروقش را در بیاورید روی یک امتیاز  خوب برای داف بودن حساب کنید !

۲۷ــ عمله ها به موسیقی افتخاری و حمیرا و مهستی و اینجور چیزها خیلی علاقه دارند !

۲۸ــ اگر در غذا خوردن سخت گیر نیستید و هرچه جلویتان می گذارد می خورید و هی نمی گویئ اینو دوست ندارم و ای ی ی ی و ای ش ش ش و اینجور چیزها فقط یک معنی دارد : شما یک عمله خوش اشتها و خوش خوراک هستید !!

۲۹ـ اگر برای الکل و دراگ و اینجور کوفت و زهرمارها پایه نیستید به شما تبریک می گویم که مراقب سلامت خود هستید ! شما یک عمله سالم و تندرست هستید !

۳۰ــ  خیلی سریع حداقل پنج تا از فرعی های جردن را نام ببرید . اگر نتوانستید به این سئوال جواب بدهید لاجرم جواب عمله بودن شما مثبت است !

اگر شما توانسته اید از تمام مراحل این تست به سلامت گذر کنید واقعا به شما تبریک می گویم ! از صمیم قلب !!  این یعنی شما یک داف درست و حسابی جی ال ایکس هستید ! یعنی من خودم اگر عمله نبودم حتما با شما دوست می شدم !!! خیلی حیف شد نه ؟!!   احتمالا وسوسه شدید که به دلقک میل بزنید ! ولی بهتر است کلاس خودتان را حفظ کنید ! همنشینی و مجاورت با یک عمله خطرناک است ! چون  عملگی به شدت مسری است !

 

خوب . البته اگر خسته نشده بودم باز هم موارد زیادی بود ٬ ولی به هرحال این موارد بالا به عنوان سر فصل می توانند کمک کنند ٬ این تست برای پسرها هم بد نیست ٬ چون می توانند تکلیفشان را با طرفشان روشن کنند ٬ به هرحال من از شما تقاضا می کنم که اگر موردی به ذهنتان رسید در قسمت نظرات عنوان فرمائید . در ضمن مطمئنم این پست خشم تعدادی از عمله گان محترم را بر خواهد انگیخت !

خوب ممکن است سئوال کنند که تکلیف پسرها چه می شود ؟ خوب راستش پسرها عمله هستند ! مگر این که شما بتوانید خلافش را ثابت کنید !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
 

امروز نظری خصوصی برای من ارسال شده بود که خواندنش مرا به وحشت انداخت . من خیلی خیلی متنفرم از این که کسی فکر کند دلقک یا سهیل خیلی موجود فرهیخته ای است و از این حرفها ٬ باور کن بحث تعارف و شکسته نفسی سنتی ایرانی نیست . شاید هم به نظرت خنده دار بیاید ٬ ولی دست خودم نیست . به هرحال این موضوع بهانه ای شد برای نوشتن این پست ٬ البته بیشتر این پست قبلا نوشته شده ٬ ولی دوباره مجبور شدم چیزهائی اضافه یا کم کنم ٬ حالا اصلا هرچی ٬ از این جا شروع می شود :

با هم راه می رویم  . پهلو به پهلو . ساکت . هر کدام غرق در دنیای خودمان . اینطوری است که تا به حال دوام اورده ام . حتی الان هم جواب می دهد . با خودم هستم . پیش خودم هستم . هرچند با خودم چندان مهربان نیستم . اما وفادارم .  توی این اطاق . خسته و دلزده . از این همه نوشتن . از این همه شنیدن . از این همه حرف زدن . از این همه خواندن . این همه مشقت . این همه دلقک بازی...please give me fucking breake

اینجا روی میز موبایلم و گوشی تلفن کنار هم افتاده اند . مثل دوتا برادر . یکی کوچک و دیگری بزرگتر . هر دو اماده زنگ خوردن و یا این که چند تا شماره رو بگیری تا بتوانی با کسی حرف بزنی ...

ولی من ترجیح می دهم به جایش با این کیبورد  ور بروم . تلق و تولوق . صدائی نیست به جز صدای موسیقی که از بلندگوهای کامپیوتر پخش می شود . واقعا ایا این چیزهائی که می خوانی یک نوع ارتباط بین من و توست ؟

من گاهی به تو فکر می کنم . من تو را نمی شناسم . تو ایا فکر می کنی مرا می شناسی ؟ از کجا ؟ از این یک مشت مزخرفات و ان عکس یک سانتیمتری که تا چندی پیش اون بالا بود . گوشه وبلاگ ؟

تو می توانی هرکسی باشی .مثل راننده ماشین کناری پشت ترافیک . یک روز خانمی در یکی در این کامنت ها نوشته بود که دلقک را دیده است . توی اتوبان مدرس . از روی جیپ مرا شناخته بود . حتی گفته بود که روی شیشه عقب جیپ نوشته شده :  anti social...

گفت که حتی من هم او را دیده ام . ولی چیزی به خاطر نیاوردم . این چه وحشتناک است . یک غریبه تو را می بیند و می شناسد و خیلی چیزها راجع به تو می داند..

اما من از تو نمی ترسم . از هیچ کس نمی ترسم .  از خودم بیشتر می ترسم . یا باید بگویم نگرانم....

یک بار به غزاله علیزاده گفته بودند که به دلیل بیماری روانی اش باید در یک جلسه گروه درمانی شرکت کند . با وحشت پرسیده بود که با چه کسانی باید پشت یک میز بنشینم ؟

ولی من و تو اکثر شب ها پشت یک میز می نشینیم . دلیلی برای ترس نیست . اصلا هیچ کدام به دیگری توجهی ندارد .من حرف می زنم و تو گوش می کنی . ولی به خودم هیچ توجهی نداری .اخرش شاید یکی دوکلمه بگوئی . اکثرا حتی هیچ حرفی نمی زنی ...

گاهی فکر می کنم مثلا شاید واقعا کسی باشد که همه این ها را دقیق بخواند . فکر می کنم این دغدغه خیلی از وبلاگ نویس هاست . چند بار چیزهائی از شما شنیده ام که واقعا وحشت کرده ام . یعنی خیلی دقیق بودند . زیادی دقیق ..باورش سخت است . این که کسی همه اینها را خط به خط بخواند..

بعد از این نگرانم که واقعا کسی به این حرفها بها بدهد . منظور این است که روی زندگی کسی تاثیر بگذارد . 

مهیار می گفت که یکی از بچه های وبلاگستان را دیده است . یک خواننده که گویا به نبوغ و فرزانگی مهیار و من و شری ایمان تزلزل ناپذیری داشته است ! راجع به نبوغ مهیار و شراگیم هیچ نظری ندارم ولی در مورد نبوغ خودم  کاملا مطمئنم ! چون در آن شب به خصوص ٬ حتی نمی دانستم ان روز چند شنبه است !

بعد می گفت که طرف یک دفترچه لعنتی داشته که درآن بعضی چیزها ٬ مثل نظراتی که اینور و آنور نوشته ایم یاد داشت می کرده و این که آخه خیلی جالب بودند !!

ـــ   اون این دفتر رو به تو نشون داد و بعد تو همینجوری وایستادی نگاش کردی ؟ نکشتیش ؟ مهیار  تو باید اون لامصب رو   همینجا می کشتی و جسدش را زیر تخت قایم می کردی تا  من بیایم و بعد باهم  برای  خلاص شدن از شرش فکری می کردیم .

شوخی که نیست . نزدیک به ده سال ٬ مثل یک قوطی حلبی خالی که در جوی آب افتاده ٬ تلق و تولوق به همراه جریان اب ٬ و بعد هی زندگی ما را کوبیده به در و دیوار و مرتب گیر کردن در گرداب های کوچک جوب که به نظر دیگران هیچ نیست و به نظر من ــ قوطی خالی ــ جریانهای عظیمی از آب دیوانه و خشمگین ٬ این همه چرخیدن و وحشت از خفگی ٬ هوائی که در یک دم روی اب امدن به درون ریه ات می کشی . تا دفعه بعد و نفس بعدی کی باشد . همه و همه و حالا یک دیوانه با آن دفترچه اش ٬ آخه نظرات و کامنت هایشان خیلی جالب بودند !!  ای کاش آن موقع من هم انجا بودم . کافی بود بیندازیمش روی تخت و بعد مهیار  دست و پاهایش را بگیرد و من هم بالش را فقط  برای چند دقیقه روی صورتش فشار بدهم .والسلام و بعدش چه اسودگی خیال عمیقی به آدم دست می دهد .....

اصلا نگران نباش . من بلدم به هر کدام از ادمها یک اتیکت درخشان بچسبانم که بله . این تیپ معروف به اختلال شخصیت وابسته است که ویژگیهای آن عبارتند از....

من ادمی نیستم که تو دلت بخواهد با او اشنا شوی . تقصیر قیافه ام است . یعنی اینجور القا می کند که دلم نمی خواهد کسی طرفم برود . هر چند خیلی اوقات واقعا دلم می خواهد . ولی قیافه ام کار را خراب می کند . از نظر علمی . به این تیپ . می گویند ادمهای اشغال و مزخرف ابله ...یا یک همچین چیزی ..برای من عجیب است که چرا در علم از اینجور اصطلاحات استفاده نمی شود . به نظرم خیلی بهتر می شود با یکی دوتا کلمه اینجوری هر کسی را وصف کرد. اگر کاره ای بودم . طبقات مختلفی را وارد علم روانشناسی شخصیت می کردم . مثل ادمهای پفیوز . احمق ها و عوضی های بی سر و پا...

یک زمانی بحثی بین ما بود که بعضی از قیافه ها به تو اینجور القا می کنند که صاحبشان خیلی می فهمد یا این که واقعا همه چیز را می داند .

این بحث اینجوری شروع شد . ما توی خانه سپهر جمع شده بودیم و طبق معمول از این بحث های صدتا یک غاز روشنفکری داشتیم . بعد فرخ زنگ زد و گفت که دارد با فلانی می اید انجا و لطفا ما سر و وضع و رفتارمان خوب باشد .

این فلانی . در واقع پرستاری بود که این توله سگ . یعنی فرخ یا جناب دکتر از بیمارستان تور زده بود و ما البته خیلی سنگ تمام گذاشتیم . یعنی واقعا سعی کردیم ادم باشیم و فرخ هم با اون پرستاره بعد از مدتی امدند .

ما بحثمان را ادامه دادیم و خانمه هم چنان قیافه گرفته بود و سرش را تکان می داد که انگار واقعا همه این بحث را می فهمد . این موضوع برای من خیلی جالب بود . یعنی از خودم پرسیدم من چرا فکر می کنم که این بچه همه این چیزها را می فهمد ؟

بعد چون قبلش یکی دوپیک زده بودیم و من هم ان شب به نظرم همه مردم دنیا ادمهای خوبی بودند و درک می کردند ! به او گفتم :

ـــ خانم خیلی جالب است . می دانید من فکر می کنم  شما همه این صحبت ها را می فهمید ؟

ــــ ببخشید ! متوجه نشدم !

ــ منظورم این است که چون شما صورت خیلی جذابی دارید . آدم فکر می کند لابد همه این صحبتها را می فهمید و در صورتی که قطعا  حتی یک کلمه از ان را هم نمی فهمید !!

جالب این جاست که علی رغم این که او حداقل انقدر می فهمید که درک کند : ـ این حرف من واقعا یک توهین ابلهانه است ـ ولی بقیه اصلا به نظرشان بد نیامد و فکر کردندحتی موضوع جالبی برای بحث هم هست و خلاصه این دفعه بعد از یک ساعت که ما همگی داشتیم در باره این موضوع زر می زدیم . من فکر می کردم که این خانمه علی رغم قیافه فهمیده اش الان دیگر بلند می شود و به همه ما فحش خواهر مادر می دهد...

اصلا این قضیه چه ربطی به موضوع داشت ؟ یا اصلا موضوع چه بود ؟ موضوع این بود ؟ که چرا بعضی ها این مزخرفات را می خوانند ؟ منظورم همه این وبلاگ است . کلمه به کلمه اش . همه اش ...

این جا هیچ خبری نیست . نه صحبتی از مهربانی پروردگار کریم و رحیم است و نه این که بعضی از بلاها . بعدا آدم می فهمد چقدر مفید و خوب بوده اند . نه چیز واضحی هست که به تو بگوید اینجوری زندگی کن . طراوت و زیبائی ؟ خشکی و خیسی لزج یا حتی لجن چرا  و جز این دیگر چه خبر تازه ای هست ؟

مثل نگاه کردن یکنواخت و کسل کننده به یک دهاتی است که با مشقت دارد زمینش را شخم می زند . سانتی متر به سانتی متر . یک شیار که تمام می شود . دور می زند و یک شیار دیگر را شروع می کند . بعد به اسمان نگاه می کند : هوای خوب تمام شد . ..

به قول یکی که می گفت . بیا از این جا برویم جای دیگر . کجا بروم و چرا ؟ بروم و بگویم که چه ؟ که من آن نبودم و این هستم که تو قرار است بخوانی ؟

در دل شب ؟ نه . به زحمتش نمی ارزد ....

رویاهای من زنده اند . هرچند که دیگر امیدی به رسیدن ندارم . امید ها مرده اند . بفرما . تمام شد . این جا به پایان می رسد . اینجا به پایان می رسم . خاطراتی دور . دور از اخرین خاطرات . همه این عمری که به سرگردانی گذشته . یا شروع کنم به تو بگویم از جنگ های بی پایان و پیروزی. مسابقه بی پایان بین رویاها و واقعیت ...

واقعا حیف که تمام شد . نه ؟ چه طور آن قبل ها امید هائی داشتم . هر از گاهی امیدهائی داشتم . رنگارنگ...

اینجا جز کلماتی بی جان هیچ چیز دیگری نیست . بزن برو  بیرون . چی می گفت اون یارو ؟ برویم جای دیگر ؟ چه فایده وقتی همه راه ها غلغله اند ؟

حالا یک همچین چیزی . اصلا ولش کن . بعدا خیلی وقت داریم که نگران این مزخرفات باشیم . نه ؟

فردا نگران فردا باشیم  که هنوز نرسیده . آره دیگه همینجوری ادم کم کم  خسته می شود . خسته از کسالت و مشقت هایش . خسته از این تلق و تولوق کیبورد . بعدش فقط مونده که روی دگمه ارسال یک کلیک کنم و تمام شد .

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند

نازک ارای تن ٬ ساق گلی

که بجانش کشتم

و بجان دادمش اب

ای دریغا . ببرم می شکند

دستها می سایم

تا دری بگشایم

در و دیوار بهم ریخته شان

بر سرم می شکند

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
 

هرچند می دانم با این کار شیشه پنجره را لک می کنم . اما اهمیتی ندارد ٬ من هر وقت دلم خواست می توانم پیشانیم را بچسبانم به شیشه و به بیرون خیره شوم . علی الخصوص مواقعی مثل الان که احساس می کنی از فرط تنفر و اندوه نمی توانی درست نفس بکشی ..

توی شیشه پنجره عکس خودمم را هم می بینم ٬ هرچند تار است . احساس می کنم در این مدت اخیر کمی شکسته شده ام ٬ و یک مژه که روی گونه ام افتاده ٬ اگر اینجا بود می گفت چشم هاتو ببند و یک آرزو بکن .

چشم هایم را می بندم . انگار که دیگر قیافه اش را به وضوح قبل به خاطر نمی آورم . دقیقا چند روز است ؟ نمی دانم ٬ ولی انگار خیلی گذشته است ٬

چشم ها تو ببند و یک ارزو بکن ٬

آرزو یعنی چیزی که خیلی دوست داشته باشی ؟ اتفاقی یا واقعه ای ؟  من چیزی به خاطر ندارم ٬ احساس می کنم کار از این حرفها گذشته است ٬ یا چیزی شبیه به این که گفتم ٬بعضی اوقات  ٬ دوست داری هیچ کاری نکنی و فقط نگاه کنی ٬ احساس می کنی هیچ کاری فایده ی ندارد ..

چشم ها را که باز می کنم ٬ گوشه ای از آسمان هست ٬  مدتهاست که یک اهنگ از کامپیوتر پخش می شود ٬ زلف بر باد نده...و نامجو با حسی مخلوط از تمسخر و بی خیالی آن را می خواند . فقط همین آهنگ هست که در چرخه ای ابدی تکرار می شود و تکرار می شود...

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 بهتر است عوض همه اینها ٬ ماشین را بردارم و بروم بیفتم به جان مردم ٬ بعد با همین مسخره بازی ها سعی کنم فراموش کنم ٬ یکی را پیدا کنم ٬ یکی از همین ها که ارایش برنزه می کنند و از پشت فرمان لبخند های ظریف و نامحسوس می زنند٬ یک همچین چیزی ٬

ولی دیگه نمی تونی ٬ با این همه تلخی ٬نمی تونی .

می تونم ٬ می تونم ٬ می تونم ٬

کافی است دوشی بگیرم و بعد لباس بپوشم . اگر بتونم این دوتا کار را بکنم . بعد سوار اسانسور که بشم و دگمه را بزنم ٬ تا برسد به طبقه اول انقدر فرصت هست که توی اینه خودم را ببینم و تلخی نگاهم را بپوشانم .

خوب آدم به همین سادگی می تواند از شر خیلی چیزها خلاص شود ٬ اینطور نیست ؟ نه نیست ٬ متاسفانه این حرف مثل همان دروغ های بزرگی است که امثال مجله موفقیت به آدمها می زنند ٬ فقط کافیست که به خودت بقبولانی همه چیز درست است . همین !

از این فکر به خنده می افتم ٬ من در هر شرایطی می توانم به چیزهای مسخره فکر کنم و بخندم ٬ حتی الان که پیشانیم شیشه را لک می کند . با این همه اندوه و حسرت و تنفر...

این آهنگ را انقدر شنیده ام که می توانم نت به نتش را با سوت بزنم ٬ فضا پر از نت های موسیقی است . منظم و مرتب پشت سر هم پخش می شوند . مثل قطاری که به ارامی بگذرد ٬

به این فکر می کنم که اگر روزی ٬ او بود و به من گفت که یک ارزو بکن ٬ من به یاد امروز می افتم ٬ بعد شاید برای او هم تعریف کردم که یک روز ٬ روزی که تو نبودی ٬ من می بایست آرزوئی می کردم ٬ به جایش سعی کردم یک اهنگ را با سوت بزنم . چون احساس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمی اید ٬ حقیقتش این بود که من خسته شده بودم ٬ از این همه ارزوهای طول و دراز ٬ من خسته شده بودم ٬ انقدر که تو را آرزو کردم ٬ بعد دیگر هیچ آرزوئی نبود . هزار بار تو را ارزو کرده بودم و دیگر هیچی  باقی نمانده بود جز انتظار برای فرصت یک ارزوی دیگر ٬ ستاره ای بیفتد و یا کسی مژه ای روی گونه ات بیند و بگوید یک ارزو بکن ...

ولی حتی همین هم یک ارزوست ٬ این که روزی تو باشی و من از امروز بگویم ٬ و چه ارزوئی هم هست ٬ خنده دار است ٬ در شرایطی گیر کرده ام که در ان همه چیز ارزوست ٬ سخت و ناممکن و دور...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386

 

اون موقع من بیست و یکی دوسالم بود . دانشجوی مهندسی عمران بودم در شهر لار . البته من ترم شش بنا به دلائلی از اونجا و همچنین کل دانشگاه ازاد اخراج شدم . جریانش رو یک روز که حوصله داشتم برات تعریف می کنم .

خلاصه . دلقک و چهارنفر دیگر از برو بکس توی یک حانه زندگی می کردیم . راستش تقریبا یکی از بهترین خونه دانشجوئی لار همین جا بود . چون همگی بچه تهران بودیم و همگی هم عمران می خوندیم و خلاصه اکیپ نسبتا بدی نداشتیم

توی این خانه اصولا اتفاقات عجیب و غریبی می افتاد . از این ها گذشته . اون موقع توی لار بچه تهران خیلی کم بود . اکثرا شیرازی بودند یا مال دور و بر شیراز و لار . اکثرا هم بچه های علوم انسانی بودند و در رشته حقوق تحصیل می کردند و  چون ما خیلی روی بچه ریاضی فیزیک بودنمان و عمران خواندنمان تعصب داشتیم . اکثرا سر به سر انها می گذاشتیم و خلاصه ای جنگ فرسایشی بین ما و بقیه هم بود . راستی نکته مهم دیگر هم این بود که ما همگی دارای یک دوست دختر بودیم که این موضوع در لار خیلی خیلی مهم بود و با توجه به کمبود دختر و اینحرفها . شما اصولا می بایست خیلی با استعداد باشید که بتوانید دوست دختر داشته باشید !

خوب چرا ؟ اول این که دختر توی لار کم نبود . اما اکثرا خیلی عمله بودند و بچه تهران سه تا بیشتر نبود که دوتاشان عمله تر از بقیه و یکی هم لونا بود که نسبتا بچه بدی نبود .

در ان موقع دلقک دوست دختری به نام شهره داشت که به همراه ازیتا . با هم زندگی می کردند و هردو شیرازی بودند . حالا این که چطوری دلقک توانست با شهره رفیق شود . موضوعی است که احتیاج به روزها بحث و تحلیل دارد ! پس فعلا بی خیال شو . این همه مزخرفات را گفتم که بتوانیم وارد موضوع اصلی شویم .

باری . دران موقع دلقک همیشه حضور خیلی فعالی در باشگاه کاراته لار داشت و یک جوانک شیرازی استاد ما بود و بعد از او دلقک ارشد تر از بقیه بود . استاد هم که همیشه شیراز یا یک گورستان دیگری بود و  عملا باشگاه را دلقک می چرخاند .

بعد از مدتی یکی به باشگاه ما امد . یک چیزی تو این مایه ها  : اسمش مهدی بود . به نظر ما خیلی پیر و تقریبا یک پایش لب گور بود . یعنی حدود سی و هفت سالش بود . صورت و اندام خیلی جذابی داشت . از نظر بروس لی گری !و کاراته بازی !  فوق العاده بود . دان دو سبک شیتوریو بود . مبارزه ازاد را هم خیلی خوب بلد بود . بچه تهران بود . حقوق می خواند . بچه خیابان پیروزی بود . تقریبا هم آدم حسابی بود . البته عرض کردم تقریبا  ! به هرحال بقیه بچه های حقوق خیلی به او احترام می گذاشتند و برایشان چیزی در حد استاد بود ...

ما با هم خیلی رفیق شدیم . رک و راست بگویم که خیلی خیلی ازش خوشم می امد . او هم نسبتا با دلقک حال می کرد . تازه یک روز هم گفت دلقک خیلی شبیه  ژان کلود ون دم ( فرانکی )  است !!  هرچند من هیچ وقت هیچ شباهتی بین خودم و فرانکی ندیدم . ولی به هرحال باعث شد ارادتم به او بیشتر شود . البته ممکن است دلقک شبیه انجلیا جولی یا علیرضا خمسه یا هر خر دیگری باشد . ولی فرانکی !!  چه میدانم . اصلا شاید قضیه فقط یک شوخی بوده باشد . البته مهدی خیلی جدی گفت !

باری . توی خانه ما . افراد محترم و متشخصی زندگی می کردند به نامهای : رضا سیریش . علی رپ . مسعود که فامیلی عجیبی به نام : دور دهن داشت و ما او را ک..ر تو دهن ! صدا می کردیم و ارش و دلقک .

بعد از مدتی . علی از خانه ما رفت و چون ما یکی کم داشتیم . دلقک به مهدی پیشنهاد هم خانگی داد . او قبول کرد . بچه های خانه در ابتدا مخالفت کردند . چون که اولا مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . دوما  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود . و سوما هم دوباره  مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! چهارمی رو هم دوست داری بدونی ؟ خیلی خوب . قضیه مربوط میشد به رشته حقوق !  یعنی اگر بخواهم توضیح بدهم باید بگویم : مهدی حقوق می خواند و این قضیه برای ما از فحش خواهر مادر بدتر بود ! آدم با یکی از بچه های حقوق هم خانه بشود !! فک کن !

بعدش هم این که ماها  خیلی ادعامون می شد که ما خیلی باحالیم و دهن همتون سرویسه و از این قبیل  و تازه  دوست دختر هم داشتیم ( به خدا این قضیه تو لار چیزی تو مایه های داشتن بنز مدل دوهزار و شش بود )

ولی مهدی ؟ پیر بود و تا حد نسبتا زیادی عمله بود و عمله بود و عمله بود و......خلاصه عمله بود . سئوال دیگری نیست ؟

البته ما هم عمله بودیم . ولی این نکته چندان برای ما مهم نبود . چرا ؟ خوب چون مهدی عمله بود ! ما ترجیح می دادیم با یک عمله دیگر هم خانه نباشیم . به حد کافی عمله در ان خانه وجود داشت . چرا یکی دیگر اضافه شود ؟

خلاصه . در یک روز عصر . جناب اقای مهدی خان  جل و پلاسش را به خانه ما اورد . در ضمن . به همراهش موجود عجیبی که خیلی نحیف و و کج و کوله بود هم اورد . گفت که او هرجا برود این هم باید باشد . چرا ؟ چون که اسمش پژمان است و این هم حقوق می خواند و  ترک قشقائی و مال حوالی شیراز است . اصلا بهتر است واضحتر بگویم که بزغاله ( بلافاصله این اسم را رویش گذاشتیم ) تنها فرقش با بزغاله این بود که پژمان اکثرا !! روی دوپا راه می رفت و بزغاله گاهی روی دوپا !! همین .

بزغاله یک روز به دلقک گفت که زنی در همسایگی آنها ( در همان گورستانی که خانواده بزغاله زندگی می کردند )  بوده است که خیلی زن بدی بوده و مرتب پشت سر خانواده محترم بزغاله حرف می زده و خلاصه یک روز پدر و مادر بزغاله تصمیم می گیرند که آن خانمه را تنبیه کنند . وقتی تا اینجا را گفت . دلقک با بی تفاوتی پرسید که چطوری اون خانمه را تنبیه کردید؟ جواب بزغاله  این بود که :

هیچی . مادرم به اون خانمه کلک زد و با حیله او را به خانه ما کشاند و بعد دست و پایش را بستیم و پدرم به او تجاوز کرد !!!

متوجه شدی بزغاله تو چه مایه هائی بود ؟ اوکی ؟ سئوالی نیست ؟ خیلی خوب . اینک بقیه داستان :

در ابتدا همه چیز خوب بود . مهدی بچه بدی از اب درنیامد و عصرها هم با هم کاراته تمرین می کردیم و این را هم بگویم که قدرت مهدی و تکنیکش فوق العاده بود . اصلا چیز وحشتناکی بود . مطمئنم با دوسه ضربه می توانست به راحتی یک ادم را بکشد .

یک روز تولد دلقک بود . شهره و ازیتا و لونا و یکی دیگر از دخترها به خانه ما امدند و شب خوبی بود . درضمن شهره هم حسابی دخترسکسی بود .

باری . بیچاره مهدی دوست دختر نداشت . البته من اگر فیزیک و قیافه او را داشتم کل ایران را با خاک یکسان می کردم ! ولی دار و دسته شهره بعدا به من گفتند که مهدی اصلا چیز خاصی نیست . نمی دانم چرا .  لابد چون سلیقه مردها و زن ها با هم فرق دارد .

باری . کم کم مهدی شروع کرد به حسادت و روی رابطه دلقک و شهره حساس شد . کارهای عجیب و غریب و مسخره ای می کرد . مثلا توی خیابان به شهره شماره می داد !!  درصورتی که حتی فلان گدای کور لاری هم می دانست شهره دوست دلقک است .

بعد به خود ما گیر داد . می گفت که صدای بازی بسکتبال ما در حیاط مزاحمش است ( در ان سالها . بچه های ریاضی بیشتر اهل بسکت بودند و این عادت  توی دبیرستانها هم خیلی رایج بود ) و صدای صحبت دلقک با شهره در نیمه شبها هم نمی گذارد او بخوابد و خلاصه این حرفها که روز به روز هم بیشتر می شد . مثلا گیر داده بود که چرا همش شماها تلفن را بر می دارید ؟ برداشتن تلفن باید نوبتی باشد !! فک کن ! البته خیلی هم بیراه نبود . چون شماره تلفن خانه ما که چهارشماره ای بود ۵۶۴۹ از کفر ابلیس هم مشهورتر بود . درواقع هرکسی توی لار می خواست با جائی تماس بگیرد قبلش یک زنگ به ما میزد و مثلا فوت می کرد و یا هنرنمائی دیگری می کرد . یک روز وقتی گوشی را برداشتم  یک دختر با لهجه خیلی غلیظ لاری بی مقدمه گفت : بگو اتوبوس !!  من هم بی اراده گفتم  اتوبوس !!  بعد جواب داد : منو ببوس !!   تصورشو بکن  چه ادم های باحالی به ما زنگ می زدند !!   واقعا که خیلی خوش شانس بودیم !!

اقا درد سرت ندهم . ما با مهدی  خیلی لج شدیم . مهدی هم نمی توانست یا نمی خواست از آن خانه برود . چون سهم  اجاره سه ماه را پیش داده بود و ما ان پول را ظرف دوروز صرف کارهای واجبتری مثل خرید چند بطری جانی واکر و چند باکس مارلبرو قرمز کردیم .

قضیه کم کم تبدیل به یک جنگ روانی شد که برحسب اتفاق ! دلقک متخصص اینجور مسخره بازیها بود . یعنی خیلی تصادفی اینجور شد که یک شب مهدی کاری کرد که دلقک پیش خود گفت : آهان پس اینطور ؟ اقای مهدی خان ! دهنی ازت سرویس کنم که خودت لذت ببری !!

اول با یک اسم مناسبتر از اسم مهدی شروع کردیم . ما فیلم پارک ژوراسیک را دیدیم . تی رکس نام یک دایناسور خیلی عظیم است که گویا بزرگترین جانور گوشتخوار تمام تاریخ زمین بوده . با توجه به شرایط مهدی ما هم اسم مهدی را تی رکس گذاشتیم که بعدا به طور خلاصه تیری . یا تیر تیر صدایش می کردیم .

بعد دلقک پیش خودش فکر کرد که واقعا حیف تیری نیست دوست دختر نداشته باشد ؟  بنابراین  من مدت زیادی وقت صرف کردم و به ده دوازده تا از زشت ترین و عمله ترین دخترهای روی زمین که اتفاقا در لار بودند شماره تلفن دادم . البته به همگی هم خودم را مهدی معرفی کردم !!  خیلی ساده ۵۶۴۹  و اسمم هم مهدی است !

یکی صد سالش بود . اون یکی شل بود . بعدی خیلی بچه بود . در حد اول دوم دبیرستان . اون یکی کور  بود و بعدی کچل و ..خلاصه منظور این که حسابی سلیقه به خرج دادم  !!  خوب بالاخره آدم باید به خاطر رفیقش هرکاری بکند !!

نتیجه تلاش های من این بود که مهدی واقعا سرش شلوغ شد !! یک شب با کلی شوق و ذوق رفته بود خانه یکی از این ها که پدر دختره راننده کامیون بود و این دو عاشق و معشوق همدیگر را توی کامیون باباهه توی گاراژ دیده بودند !!  راستش من به جای مهدی داشتم از ترس می مردم !!  درضمن وقتی مهدی خان به خانه برگشت . و داشت شلوارش را عوض می کرد تا بیژامه مسخره اش را بپوشد دلقک متوجه نکته عجیبی شد :

مهدی شورت صورتی رنگ و شاعرانه ای به پا داشت که پر از گل های سرخ و سبز زیبا بود . گویا توی تاریکی و آن وضعیت استرس بار . شورت همدیگر را عوضی پوشیده بودند !!   فک کن !

هوای لار با توجه به وضعیت جغرافیائی که دارد چندین درجه گرمتر از جهنم بود . در ضمن لونا به سفارش دلقک به مهدی بیچاره زنگ می زد و دقیقا ساعت یک و نیم ظهر با مهدی قرار می گذاشت . آن هم کجا ؟ البته خیلی دور نبود . چیزی حدود نیم ساعت پیاده روی بیشتر فاصله نداشت ! صدای این لونای بی پدر خیلی سکسی بود و به حدی در کارش وارد بود که دقیقا نه روز پشت سر هم  صلات ظهر با این مهدی مادر مرده قرار گذاشت و سر هیچ کدام هم نیامد !! هر دفعه هم یک بهانه احمقانه می آورد که مثلا حالم بد شد و دیر رسیدم و  تاکسی نبود و فلان و بیسار .

مهدی بیچاره تقریبا یک هفته تمام مثل یک بچه خوب و منظم درست یک ربع به ساعت یک در ان هوائی که خر تب می کرد راه می افتاد و  تا انجا چهار نعل مثل گوسفند می دوید و کلی هم انجا کشیک می داد و تقریبا ساعت سه به خانه بر می گشت و افتان و خیزان خودش را به یخچال می رساند و هزار لیتر اب می خورد و می افتاد روی تخت و تا شب می خوابید ! ببین این مهدی چقدر خر بود و لونا چقدر مادر به خطا بود و دلقک چه بچه خوب و نازنینی  بود ! اصلا به من چه ؟ من فقط می خواستم کاری کنم که مهدی حوصله اش سر نرود . همین !

یک سیستم دیگری که ما اجرا می کردیم این بود که وقتی مهدی با یکی از ما هم کلام می شد . جواب هائی می دادیم که مطلقا ربطی به حرف او نداشتند . مثلا اینطور

مهدی ــ سهیل فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ نه بابا قرمه سبزی که پریشب پختیم خیلی خوشمزه تر بود !

مهدی ــ یعنی چی !!؟بهت میگم فردا کلاس داری ؟

دلقک ــ جدی  میگی ؟  بیچاره خواهرت !! آخه کی همچین بلائی سرش اورده ؟

مهدی رو به مسعود ـــ بابا این پسره دیونه است !

مسعود ــ  آره واقعا شب های لار خیلی گرمه !!

خلاصه بعد از یکی دوساعت بیچاره مهدی واقعا روانی میشد . در ضمن ما یک عادت دلپسند دیگر هم داشتیم . یعنی خیلی بی مقدمه اشیا مختلفی که دم دستمان بود را توی سر مهدی می کوبیدیم !!  مثلا یک بار مهدی پشت میزش نشسته بود و داشت سوپ می خورد . دلقک هم نشسته بود وتوپ بسکتبال دستش بود و داشت برای خودش بازی بازی می کرد . ناگهان به سرم زد   و این توپه را چنان با اخرین قوا توی مغزش کوبیدم که صورتش رفت توی کاسه سوپ و ...بعدش را خودت حدس بزن !

خوب . طبیعی بود که مهدی هم بی کار نمی نشست ! خیلی ساده می گرفت و طرف را می زد . ببین بهت می گم می زد . یعنی با اخرین قوا می زد . با مشت و لگد و خیلی اساسی و فنی و با تکنیک می زد . البته ما هم از خودمان دفاع می کردیم . ولی فرق ما و او چیزی در حد بچه گربه و شیر بود . اصلا چند بار زد  دلقک را واقعا کشت ! مسخره اینجا بود که این همه مثل سگ کتک می خوردیم ولی فقط می خندیدیم . طرف داشت می زد و لهمان می کرد و ما مثل دیوانه ها قهقهه می زدیم . یک بار وقتی شهره ان همه کبودی و زخم  را روی بدن و صورت دلقک دید از ترس و تعجب دهنش باز مونده بود !

خیلی ساده همگی و بیشتر از همه مهدی داشتیم جدی جدی دیوانه می شدیم  !

یک بار یادم هست که مهدی نشسته بود و داشت از اصالت خانوادگیش حرف می زد . می گفت که اگر ایران مثل اروپا بود . لابد او دوک یا لرد یا کنت بود .

بعد به ساعت شام که رسیدیم . من و ارش  جوراب های بلندی گیر اوردیم و شلوارمان را هم کردیم توی جورابمان تا شبیه لباس خدمتکارهای اروپائی در چند قرن پیش شود . چیزی هم روی سرمان گذاشته بودیم تا مثل کلاه گیس های فرفری انها شود . روی هر بشقاب هم یک کاسه دمر گذاشته بودیم تا مثل ظرف های سرپوش دار آنها شود . یک حوله را هم  انداخته بودیم روی ساعد دست چپ . مهدی بیچاره پشت میزش نشسته بود که اول دلقک وارد اطاق شد :

با لحن رسمی و صدای بلند : املت و سیب زمینی برای جناب دوک !!

بعد ارش امد : سالاد  کاهو با سس مخصوص برای جناب دوک !!

هیچی دیگه . مهدی بیچاره دوباره موهایش از شدت خشم وز کرد و تقریبا تا سر کوچه دنبالمان کرد . دلقک توانست فرار کند . ولی او ارش بدبخت را گیر اورد و یک سطل زباله که مال همسایه بود را کامل روی سر ارش برگرداند و مثل دیوانه ها فریاد می کشید : بیا این هم غذای تو از طرف جناب دوک ! قیافه یکی دوتا از همسایه ها که توی کوچه بودند دیدنی بود !!

چند شب بعد . مهدی خوابیده بود و بقیه ما مشغول دیدن یک فیلم اکشن بودیم . دلقک بعد از دیدن فیلم خیلی جو گیر شده بود و دوست داشت هرطور شده همین الان با یکی کتک کاری کند .  بنابراین تصمیم گرفت که دوباره بهانه ای به دست مهدی بدهد تا شاید شانس یاری کند و مهدی کتک مفصلی به او بزند !!

ای داد بیداد . حیف شد . چون هم مهدی و هم بزغاله خیلی معصومانه خوابیده بودند و خرخر می کردند .

دلقک خیلی با حوصله اول لباس  کاراته اش را پوشید . بعد یک کلاه محافظ موتور سواری که از یکی از دوستان لاری جامانده بود را بر سرش گذاشت. این کار به نظر لازم می امد . به هرحال دلقک که قصد خود کشی نداشت ! همین چند تا مشت و لگد در حد معلول شدن کافی بود !

باری .ما در یک اطاق بودیم که با یک راهرو به اطاق خواب مهدی و بزغاله وصل میشد . بعد از این که همه چیز اماده شد . دلقک خیلی با احتیاط و بی سر و صدا رفت به اطاق خواب . اول از همه با حدود یک متر نخ جعبه شیرینی مچ پای مهدی را به پای بزغاله بست . بعد هم یک تکه کوچک روزنامه را لوله کرد . چیزی در اندازه یک مداد . بعد لوله روزنامه را  به ارامی بین دوتا انگشت پای مهدی گذاشت . بعد هم که هیچی . فندک زد و لوله روزنامه را آتش زد و به سرعت خودش را به اطاق دیگر رساند و  گارد گرفت و خیلی مصمم منتظر مهدی شد . بقیه بچه ها هم کناری نشسته بودند و هرکس پیش خودش حدس میزد که مهدی چه واکنشی نشان خواهد داد !!

راستش رسیدن شعله آتش به انگشت های پای مهدی فوقش ده ثانیه طول  کشید . اما همین ده ثانیه لامصب چنان به نظر دلقک طولانی امد که اصلا انگار نیم ساعت طول کشید .

در این مدتی که دلقک منتظر مهدی ایستاده بود . اول از کارش پشیمان شد ! یعنی در واقع دلش به حال مهدی که قرار بود به این طرز وحشیانه از خواب بیدار شود سوخت ! پیش خودم فکر کردم که اگر هیچ اتفاقی نیفتد . مثلا روزنامه خاموش شود یا معجزه دیگری اتفاق افتاد . دیگر اصلا مهدی را اذیتش نکنم  !   شمارش معکوس . سه ــ دو ــ یک !!

چیزی که در ابتدا شنیدیم  . چندان شباهتی به صدای فریاد یک انسان نداشت . بیشتر شبیه صدای خشم گوریلی بود که ناجوانمردانه از پشت تیر خورده باشد ! بعد صدا یک سکوت در حد دوثانیه . صدای یک ناله دردالود . بعد چندتا فحش اساسی به دلقک که توسط آن  دلقک و خانواده اش به یک القاب مناسب مفتخر  شدند !

بعد صدای پا آمد . اما فقط یک قدم . بعد دوباره فریاد مهدی و صدای چیزی شبیه زمین خوردن یک ادم ( وقتی مهدی به سمت در هجوم اورده بود . تازه ریسمانی که او را به بزغاله وصل می کرد عمل کرده بود !! ) بعد صدای فریاد بزغاله که هم نشان از درد و هم بیشتر تعجب امیز بود .

حدود ده ثانیه طول کشید تا مهدی ریسمان اتصالش را به بزغاله پاره کند . سه ثانیه تا برسد به اطاق ما : بفرمائید : حالا جناب تی رکس توی اطاق بود !

مهدی چنان از خشم دیوانه شده بود که اصلا از دیدن قیافه دلقک با آن لباس مسخره و کلاه موتور سواری حتی تعجب نکرد  !

واقعا در ان لحظه روح مرحوم بروسلی در وجودش حلول کرده بود . اول از همه چنان لگدی توی سر من کوبید که مغزم از پشت کلاه داشت متلاشی می شد ! تعجب کردم که چطور پای خودش له نشد !!

البته دلقک هم سعی خودش را کرد . ولی به هرحال کار چندانی از دستم بر نمی آمد!  بعد رفت سراغ بقیه و بدون این که هیچ کسی را قلم بیندازد همه را زد . البته هرچند همگی ما له و لورده نقش زمین شده بودیم ولی باز داشتیم از شدت خنده خفه می شدیم .

بیچاره مهدی چنان بعد از این ماجرا شوکه شده بود که اصلا خودش هم موقعیت زمان و مکان را گم کرده بود ! در یک اقدام بی ربط و بیمورد نشست یک چائی خورد و بعد در حینی که موهای وز کرده اش را صاف می کرد یک ماجرای عشقی بی سر و ته را تعریف کرد که از اشنائی در هفت حوض نارمک شروع میشد و  یادم نیست به کدام گوری ختم می شد ...

وقتی فردا داشتیم به سمت دانشگاه می رفتیم . حتی محض رضای خدا یکی از ما مثل ادم راه نمی رفت ! یعنی تقریبا همگی شل می زدیم و سر و صورتمان هم کبود و انگار یک تریلی از روی ما رد شده بود . که البته واقعا هم رد شده بود !

کتک تاریخی بعدی را یک هفته بعد خوردیم . یعنی راستش مهدی دوباره خفت شهره را گرفته بود و این دفعه سریش بازی که چرا زنگ نمی زنی ؟ و خلاصه از این حرفها ..

خوب . این دفعه واقعا لازم بود که اقدامات جدی صورت بگیرد ! شوخی که نداشتیم ! اصلا یعنی چی که این عمله به شهره شماره بدهد ؟ اصلا مگر غیر از این بود که مهدی  به خاطر زحمات دلقک ده دوازده تا دوست دختر کور و کچل داشت ؟ دلقک بیچاره یکی بیشتر نداشت ! ولی این مهدی بی شرف می خواست آن را هم از چنگ دلقک بیرون بیاورد !! واقعا که مردم چقدر بخیل و حسودند !! نه دیگر واقعا باید حالش را جا می اوردم ! قضیه ناموسی بود ! اخ آخ آخ !

دلقک و مسعود داشتند از دانشگاه به خانه بر می گشتند و راجع به این که این دفعه چطور جواب اقدام مهدی را بدهند . فکر می کردند .

ما اتفاقا یک توله سگ کوچولو و خیلی موش موشی را دیدیم که در سایه یک دیوار نشسته بود و ما را نگاه می کرد . این حیوان به حدی خوشگل و معصوم بود که دلقک بغلش کرد و اوردش خانه .

چون دلقک می دانست اسم پدر مهدی حاج اسماعیل  است . پس اسم توله سگ را گذاشتیم اسماعیل و البته حاج اسی صدایش می کردیم !

مهدی فردا ظهر از پیش دوستانش به خانه برگشت . حاج اسی را توی حیاط دید و گفت این چیه آوردید اینجا ؟ چخه چخه !

دلقک هم گفت : مهدی تو انگار اصلا احترام به بزرگتر حالیت نمی شه !! آدم با پدرش که اینطور.....!!

مهدی در ابتدا متوجه حرف دلقک نشد . ولی وقتی دلقک حاج اسی را صدا کرد کم کم توجه اش جلب شد !

چی گفتی ؟ حاج اسی ؟ اسمش حاج اسیه ؟

دلقک هم گفت : نه . اسمش حاج اسماعیله ! ولی خوب مخفش میشه حاج اسی دیگه !!

این دفعه ارش توانست خودش را نجات بدهد . ولی متاسفانه دلقک چنین شانسی نداشت !

ولی به هرحال اسم حاج اسی را عوض نکردیم !

یک روز دیگر ما یک مهمان داشتیم که یک اقای لاری بود . ما خربزه داشتیم و همگی نشسته بودیم که دلقک به آن اقا گفت : بفرمائید از این مهدی پژمان ها میل کنید !!

یارو باتعجب گفت : چی ؟ مهدی پژمان ؟ شما تو تهران به خربزه می گوئید مهدی پژمان ؟

دلقک هم خیلی جدی پاسخ داد : خوب بله . در واقع خر به علاوه بز مساوی است مهدی به اضافه پژمان !!

البته یکی دوساعت بعد از این که ان اقا رفت . مهدی به اضافه پژمان . همچین چند کلمه دوستانه با دلقک حرف زدند !!!

ولی دیگر فایده ای نداشت و ما شروع کردیم به ضر ب المثل هائی ساختن : مثلا خیلی جدی از مهدی می پرسیدیم چند کیلو بار . مثل باقالی می تواند بلند کند ؟ مهدی هم بیچاره فکر می کرد که قضیه ورزش و قدرت و این حرفها است . پیروزمندانه می گفت که چهل کیلو را خیلی راحت می تواند بلند کند !!

بعد من و ارش می نشستیم و با صدائی اهسته که مهدی هم بتواند بشنود . حساب می کردیم که یک لنگه بیست کیلوئی اینقدر و بقیه اش هم انور بار می زنیم و قضیه مهدی بیار باقالی بار کن و.......!!

مهدی بیچاره نهایتا بعد از ده پانزده روز دیگر نتوانست تحمل کند و بی خیال بقیه پول اجاره اش شد و به جای دیگری رفت . البته طبیعی بود که پژمان . یعنی بزغاله را هم با خودش برد . من بعد از این که از لار بیرون امدم . مهدی را گم کردم و دیگر هیچ وقت ندیدمش . البته فکر نمی کنم مهدی چندان دلش برای من تنگ شده باشد !!

 

پی نوشت : از یک شنبه شب وبلاگ من فیلتر است و من نتوانستم  وبلاگم را باز کنم . مجبور شدم از طریق بلاگفا وارد شوم . لطفا اگر شما هم دیدید فیلتر است و  از طریق فیلتر شکن وارد شدید از طریق کامنت ها اطلاع بدهید . هرچند من نمی فهمم که چرا باید اینجا را فیلتر کنند ؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
 

صبح رفته بودم طرفهای حسن اباد که بورس ابزارالات تهران است . راستش این که من خیلی از ابزار خوشم می اید . هر دفعه هم که آنجا می روم یک چیز کوچک برای خودم می خرم . چند تا مغازه در آنجا هست که به طور تخصصی ابزار الات اندازه گیری و اینجور چیزها را می فروشند . کولیس ورنیه و میکرومتر و تورک متر های خیلی خوشگلی دارند . نمونه های دیجیتال و خیلی دقیقی به بازار آمده است . ولی من از انواع آنالوگ و کلاسیک قدیمی بیشتر خوشم می اید .

یک زمانی . اواسط دهه هفتاد . بیشتر وقت من صرف ماشین می شد . اول فقط در ریس و داستانهای خاص خودش و بعد کم کم درگیر مسائل فنی موتور ماشین شدم .راستش  علاقه دیوانه واری به این موضوع پیدا کرده بودم و اساسا در آن زمان برای من هیچ چیزی لذت بخش تر از این مسائل نبود .

من و وحید و شاهین . در گاراژ منزل شاهین یک تشکیلات کوچکی راه انداخته بودیم و در آنجا  تقویت موتور را انجام می دادیم . اول از ماشین های خودمان شروع کردیم و بعد به تدریج شروع کردیم برای بچه های دیگر این کار را انجام دادن و نهایتا فکر می کنم ما ده دوازده تا ماشین را  روبراه کردیم .

در حال حاضر موتورها بسیار پیچیده تر از سابق شده اند و اعمال هرگونه تغییرات در آنها احتیاج به داش فنی گسترده و لوازم فنی مختلف دارد . ولی قبلا از این خبرها نبود .اکنون میکروپروسسور ها جریان سوخت و هوا را در کنترل خود دارند .ولی در موتورهای قدیم میل سوپاپ به عنوان مغز موتور انجام وظیفه می کرد . گیرم در حال حاضر هم اجزای اصلی موتور ماشین وظایف خویش را انجام می دهند اما تنظیم و راهبری آنها به عهده نرم افزار های مختلف است .

باری . این جریان نزدیک به یک سال و اندی طول کشید و واقعا خوش ترین دوران زندگی من بود . از صبح تا شب در آن گاراژ کذائی بودیم و  چنان احساسی هم ما را برداشته بود که انگار در تیم اف یک فراری هستیم !!

خانه شاهین در یک کوچه بن بست در داراباد واقع شده بود . یک میدانگاهی کوچک و یک باغچه نسبتا بزرگ در آنجا بود . یک حلقه بسکت هم  بود که اغلب عصرها یکی دوساعتی با آن بازی می کردیم .

پدر شاهین از پزشک های قدیمی و مرد بسیار نازنینی بود . او هیچ کاری به کار ما نداشت و ما هم علاوه بر تعمیر و تیونینگ موتور  با دخترها هم زیاد سر و کله می زدیم مخصوصا این که در ان سالها شما خفن ترین دخترهای تهران را در پیست ریس استادیوم ازادی در روزهای جمعه پیدا می کردید !

چند تائی حقه کوچک هست که اگر شما آنها را بلد باشید می توانید حدود ده الی پانزده درصد به نیروی موتور اضافه کنید . برای مثال تعویض اسبک های سوپاپ با انواع روانتر و مروغوبتر می تواند این کار را انجام دهد . در کتاب های درسی ساز و کار موتور ماشین به طور خیلی ساده و مقدماتی توضیحح داده شده است . سوپاپ دود بسته و  هوا باز یا بالعکس . ولی در عمل اصلا اینطور نیست و باز و بسته شدن سوپاپ ها در یک طیف اتفاق می افتد . هنگامی که یکی شروع به باز شدن می کند دیگری شروع به بسته شدن می کند و به همین ترتیب . زمان بندی آنها بسیار مهم است . به همین دلیل است که میل سوپاپ مغز متفکر موتور است .

تغییرات دیگری هم هست که چندان تغییری در عملکرد موتور ( البته در سطحی که مورد نظر ما بود ) ایجاد نمی کرد . ولی در عوض  برای بالا بردن کلاس کار  از آنها استفاده می کردیم . مثل تعویض تسمه پروانه با سازکار چرخ دنده به طوری که پروانه با چندین چرخ دنده به جای تسمه به گردش درمی آمد . و یا دستکاری شیارهای درون کارتل و یا حتی ایجاد تغییر در روغن کاری میل لنگ .

دستکاری و تغییرات در بدنه ماشین که جای خود داشت و البته راحتتر از تیونینگ موتور بود . در ضمن وقتی ماشین در خیابان حرکت می کرد این آن چیزی بود که بقیه می دیدند و  این که چقدر به اسب بخار اضافه شده است به غیر از راننده برای کسی مشخص نیست .

یکی از بهترین کارهای ما تیونیگ یک وانت شش سیلندر شورلت ۴۵۰ بود که واقعا چیز بسیار خوبی از اب درآمد . خیلی هم خوش تیپ شد و به قول ریس بازها  face  تک و خاصی پیدا کرد .

باری . بعد از مدتی آن تیم سه نفره از هم پاشید و هرکدام از ما  به سراغ چیز دیگری رفتیم . گیرم الان حال و حوصله تعمیر ماشین خودم را هم ندارم و اکثرا می دهم یک تعمیرکار این کار را انجام دهد  . اما هنوز که هنوز است . یکی از ارزوهای من ایجاد یک مرکز تخصصی و حرفه ای در زمینه تیونینگ ماشین است . اگر زمانی سرمایه لازم برای این کار را به دست آوردم حتما این کار را خواهم کرد . تیونیگ برخلاف نظر اکثر مردم یک حرفه کثیف و چرک و روغنی نیست . بلکه امری بسیار دقیق و ظریف است که بیشتر به هنر شبیه است تا  هرچیز دیگر ....

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
 

شب جمعه چند تائی از وبلاگ نویسان محترم در خانه شراگیم جمع شده بودیم . روزبه گفت این قضیه ماه رمضان و صفای سفره افطار چی بود که نوشتی ؟

با تعجب گفتم که من همچین چیزی ننوشته ام ! گفت که چرا ٬ اتفاقا توی وبلاگ قدیمی ات . همان که در پرشین بلاگ است نوشته ای .

گفتم اشتباه می کند . ولی اصرار کرد که همین امروز دیده است . برای من باور کردنی نبود چون که مطمئن بودم آن وبلاگ را حذف کرده ام .

نهایتا رفتیم از کامپیوتر شری  کانکت شدیم . با حیرت دیدم که  وبلاگ سرجایش هست و  دو سه تا پست  جدید هم درش به چشم می خورد !

ظاهرا یک آدم  بی کار  دوباره آن وبلاگ را با همان آدرس قدیم بالا آورده و پست هائی هم در آن نوشته است که البته تقلید ناشیانه ای است از سبک دلقک ٬ به هرحال امروز که چک کردم فقط قالب وبلاگ سرجایش بود و  پست ها را پاک کرده بودند .

رفیق من نمی دانم انگیزه ات چیست و  چرا این کار را می کنی . یوجین اونیل شعری دارد به نام مقلد های یک مقلد . به هرحال ٬ اگر  نظر من را می خواهی ٬ جای دلقک بودن چندان احساس خوبی ندارد . کما اینکه خودم هم چنین حسی ندارم و گاهی آرزو می کنم که  کاش کسی دیگر بودم .

 کل  جمعه به چیدن اطاق و  منظم کردن خرابی های نقاشی خانه گذشت . راستش این که این کار اصلا حس و حال خوبی به من نمی دهد . شاید قبلا از چنین کارهائی بدم نمی آمد . چیزی گوش می کنی و برای خودت خوشی که فلان چیز را اینجا بگذارم یا  آنجا و از این قبیل ٬

موسیقی نامجو و  یک سری افکار ناگزیر  ٬ دوباره چیدن اطاق به نوعی حسی نوستالوژیک به من می داد . و همه اینها در  اندوهی که زمینه متن بود .

موکت اطاق . مخصوصا در قسمتی که اغلب روی زمین می نشینم و کتاب می خوانم . جا به جا سوخته است . نتیجه تلاش برای بیدار ماندن است . چند صفحه دیگه بخونم و بعدش می خوابم . بعد هم خوابم می برد و سیگاری که از لای انگشتانم روی زمین می افتد . تقریبا هرشب همین بساط است .

می خواستم موکته را عوض کنم . بعد به این فکر افتادم که به جایش یک فرش بخرم و رویش بیندازم . این کار بهتر و ساده تر است . رفتم  و یک فرش خریدم . البته ماشینی . به نقش گبه و گلیم های ایلیاتی . نتیجه بد نبود .

مامان آمد و گفت که ایشالله برای عروسیت و بیچاره چه تقصیری دارد که چنین پسری گیرش آمده ٬ تازگی ها وقتی از این حرفها به من می زند به شدت احساس گناه می کنم .

با حوصله و دقیق و اندوهناک ٬ همه کتابها را گردگیری می کنم و توی کتابخانه می چینم . این لشگر و سپاه من است . ارتشی برای جنگ با روزگار . مرتب و منظم ایستاده اند . قلب سپاه شعر و فلسفه است و پرچم هائی که در باد  در اهترازند . توی یکی از اثار شکسپیر ٬ تصور می کنم شاه لیر باشد . جمله ای می گوید . شاه می گوید : پس تو چگونه خدائی هستی که برترین بندگانت چنین غرقه به خون به خاک می افتند ؟  خودش است . شاه لیر این جمله را موقعی می گوید که دختر کوچکش را بر بالای دار می بیند . امروز عصر به این فکر بودم که همه . بدون تفاوت در خوب یا بد بودنشان به زمین می غلتند و چندان تمایزی هم نیست .

تابلوها را مثل سابق به دیوار نمی زنم . کمی تفاوت دارد . توی اطاق من چندتائی  عکس فروید هست . یکی هم از بکت و شاملو  و یک تابلوی کوچک از ابی مال گازمن رهبر چریکهای سندرو توپاک آمارو . این آدم را خیلی دوست دارم . هم به عنوان یک مارکسیست و هم کلا به عنوان یک آدم .

یک رمل و اسطرلاب قدیمی دارم که از آن به عنوان یک وسیله تزئینی استفاده می کنم . من دیده ام که یک نفر با رمل خیلی خوب کار می کرد . چیزی را در خانه قایم می کردیم و بلافاصله  رمل را می ریخت و پیدایش می کرد . ای کاش به این آدم دسترسی داشتم . شاید می توانست تکلیف من را با خیلی چیزها روشن کند . خنده دار است که آدم تا این مرحله تنزل می کند ...

تا امروز ٬ یعنی تمام این دوهفته که نقاشی داشتیم و من حصیر جلوی پنجره را برداشته بودم . این را  توی اطاق نصب کرده ام و برای من کار پرده را می کند . خلاصه پنجره کاملا لخت بود و از این طرف که اطاق من هست ٬ کلی پنجره دیگر هست که همگی به اطاق من مشرفند . تا قبل از این که خانه همسایه ساخته شود کوه را می دیدم . با دوربین حتی کوهنوردها و قهوه خانه ها هم دیده می شدند . در این چند روز عموما احساس می کردم که در سن تئاتر ایستاده ام . یکی از همسایه ها اکثرا پشت پنجره اش می ایستاد و به اطاق من خیره می شد. نمی دانم انتظار داشت چه چیزی را ببیند . یک بار که تایم گرفتم دقیقا بیست و چهار دقیقه شد . پشتش به نور بود و من نمی توانستم از این فاصله صورتش را ببینم . فقط می دانم که موهایش را دمب اسبی می بست . به هرحال امروز حصیر را نصب کردم و آن بیچاره هم از تفریحش محروم شد .

لباس هایم در تمام اطاق ها پراکنده بودند . ولی حالا همگی در داخل کمد و کنار هم چیده شده اند . بزودی تابستان می رود و فصل لباس های آستین کوتاه هم تمام می شود . من نمی دانم زمستان در چه حالی خواهم بود . شاید من و او بتوانیم در هوای سرد با هم قدمی بزنیم . زمانی آرزوهای دور و درازی داشتم . اکنون فقط به همین قانعم . در هوای سرد با او قدمی بزنم . فقط چند قدم . سخت است .

 

دیگر خوابم می اید و از سیگار کشیدن های ابدی خسته شده ام ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
 

دستانم را نگاه می کنم . خراش های تازه و زخم های کوچک ٬ کار گاهی دستان آدم را زبر می کند . بعد آدم یک روز نگاهشان می کند و دستانی را می بیند که شبیه دستان خودش نیست . من مجبورم به این جزئیات دقت کنم . راستش  می خواهم با توسل به این چیزهای کوچک و پیش و پا افتاده  جلوی یک رویا را بگیرم . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست .

فکر کردن به او ٬ تصور کردنش . قدغن است . همه چیز مهر ممنوع خورده است . حتی نوشتن . نوشتن به بهانه این که هجرانی تازه ای بنویسم . وصفش کنم . هرچیزی که به او مربوط می شود . هرچیز . ممنوع است . بی شرمی است . نباید بگویم و نباید بنویسم . فقط در یک جمله به تو می گویم ٬ در گوشه ای از این شهر .یک جائی نه چندان دور٬ پری کوچک و غمگینی هست .

باید اعتراف کنم که خیلی به ندرت می توانم به قواعد ممنوع این بازی تن بدهم ..  من به او فکر می کنم . به خیال او تنیده شده ام . هرجا که باشم . دیروز با رویائی شروع شد که امروز شروع شده و فردا  هم همین است . رویائی که در آن پری کوچک غمگینی هست.

من در بیداری رویا می بینم . با کمال هوشیاری . در این رویای دلفریب او را دارم . من او را  مثل پریزاد قصه  با گیسوانی باشکوه و  غرق دنیای نور نمی بینم . نه . رویای من اینطور نیست .

من پری کوچک را در خانه ای می بینم . در یک روز عادی مثل هر زن دیگری ٬ من او را می بینم که مجله ای را ورق می زند و هر از گاهی به اشپزخانه نگاه می کند تا ببیند که ایا آب جوشیده یا نه ٬ و یا گاهی مثل آن شعر ٬ من را به نام کوچکم صدا می کند ....

در گوشه ای از این شهر . در جائی که چندان هم دور نیست . پری کوچک غمگینی هست .  و من مثل یک دعا ٬ مثل یک ایه از  کتاب مقدس . این جمله را مدام توی ذهنم تکرار می کنم . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست. در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست . در گوشه ای از این شهر پری کوچک غمگینی هست.در گوشه ای از این شهر...

این دعای من در لحظه مستجاب می شود . بیشتر برای دلتنگی  خوب است . تازگی ها خیلی زیاد دلم می گیرد و بعد فقط کافی است که چشمانم را ببندم و توی دلم تکرار کنم : در گوشه ای از این شهر پری کوچک....

زمانی همه راه های رسیدن به خانه پری را بلد بودم . حتی می تونستم حدس بزنم دقیقا کی به اونجا می رسم . ولی الان دیگه همه اون راه ها بسته شده ٬ همه ممنوعند و به همین سادگی من فقط با یک خیال خوشم...

بودائی ها معتقدند پشت هر آدمی هزاران سایه هست . سایه هائی از زندگی های گذشته اش . انسان مدام به دنیا می اید و زندگی می کند و می میرد و باز متولد می شود .

مطمئنم در یکی از زندگی های دور  ٬ خیلی قدیمها . من  راهزنی بودم که سوار بر اسبی بی قرار و بازیگوش با افرادش  سر یک تپه ایستاده بودند و آن پائین روستای کوچکی در زیر  نور مهتاب دیده می شد و من می دانستم در کدام خانه این روستای غرق مهتاب پری کوچک غمگینی هست .

بعد اسب های ما تاختی طوفانی را سر گرفتند و حالا سم ضربه اسب ها بود و نعره های گله گرسنه گرگان..

خون و آتش و فریاد  ٬ شمشیر ها از دریدن سیر نمی شدند . من وحشی و بی رحم بودم . در اخر به قیمت قتل عام و تاراج . صاحب پری کوچکی شدم که در ان خانه روستائی و معصوم زندگی می کرد..

ولی الان به دست های ضعیفم نگاه می کنم  . خراشها و زخم هائی  از کار بی حاصل ٬ من دیگر مانند آن راهزن نیستم . ما عوض شده ایم و دیگر تاراج از ما بر نمی اید . مردمی صلح دوست هستیم که از کارهایمان شرمنده می شویم و همدیگر را شما صدا می کنیم ...

 فقیر و مظلوم و سر به زیر با دستانی پر از خراش ٬ و غروبها  دعا می کنم که کسی پیدا شود و برایم شعری غمگین بخواند . اینطوری زودتر شب می شود . و من باز سعی می کنم او را در حین زندگی روزمره اش به خواب ببینم . رویائی که پری کوچک در ان توی خانه اش راه می رود و اشیا خوشبخت خانه اش  گاهی با دست های او جا به جا می شوند .

رویائی که در آن پری کوچک چیزی زمزمه می کند و به این فکر می کند که برای شام چه چیزی درست کند و  دغدغه هایش مانند هر زن دیگری است که در خانه اش است . خانه ای  که در ان مرا به نام کوچکم صدا می کنند ....

رویای ممنوع و عشق ممنوع و  راه های مسدود . من به دستهایم نگاه می کنم و انتظار می کشم .

بانوی قصه گو ٬ پریزاد کوچک غمگینم . انتظار تلخ راه های مسدود  به رویای تو شهدالود می شود . رویائی که در آن گیسوان عزیزت ژولیده و چشمانت بسته خوابی ارام و  نفسهایت چون ابریشم و گیلاس ٬ مرهمی  است بر خراش دستانم...

 

پی نوشت : 

عکس بالا گوشه وبلاگ راجر سگ دلقک درون جیپ !

پاسخ ها :

به دوستی که بدون نام و فقط با .. پیام گذاشته :

چه عجب ما یک کتابخون دیدیم ! مرگ قسطی برخی صحنه های زیبا دارد که  یکیشان در اسکلت پست قبلی دیدی . اما متاسفانه آخر سر کتاب خیلی شلوغ می شود . به نظر من اگر حجم مطلب را کم می کرد خیلی شسته رفته تر بود .

به زن غارنشین : رفیق فعلا حس و حالش نیست . باشه برای بعد

به رودابه :  جواب سئوالت رو خودت دادی .یعنی باید خودت از پس خودت بر بیائی و همین . توصیه می کنم  کارهائی که دوست داری رو انجام بدی . گیرم به زور و در قید و بند حوصله نباش . در مورد دخترانی که سنشون بالاست و تجربه....تصور می کنم مشکل دیگری باعث شده طرف تجربه صکص نداشته باشد و بعد به طریق اولی روی روابط اجتماعی هم اثر می گذارد . در این مورد خاص  صکص خود معلول مشکل دیگری است . در آخر بابت تاخیرم در جواب معذرت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386
 

این روزها گاهی می نشینم پای وبلاگ سابق و بعضی از پستها را می خوانم . یکی که امروز خواندم به نظرم خوب آمد . بد نیست شما هم نگاهی بیندازید :

 

زشت است اگر سيرت من خود را در او می نگری

هی ها که سنگم نزنی . آينه ام می شکنم

يک مغز و صد بيم عسس فکر است در چهار قدم

يک قلب و صد شور هوس شعر است در پيرهنم

بر ريشه ام تيشه مزن . حيف است افتادن من

در خشکساران شما . سبزم بلوطم کهنم

ای همگی دشمن من . جز حق چه گفتم به سخن ؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم .

انگار من زادمتان ماری که نيشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم ؟

سالهاست  اين گله جا ماندم که از کف نرود

يک متر و هفتاد صدم گورم به خاک وطنم...

 

اکیپشان را از دوران فرهنگسرا می شناختم . فرهنگسرای ارسباران . پنج يا شش سال پيش . جمعه ها از ساعت ده تا دوازده دلقک در آنجا اصول سبک شناسی هنری را تدريس می کرد . خانمی در آنجا بود و هنوز هم هست . به نام مرجان فلانی . حدود چهل ساله . يک شاعر درجه سه . اما برای خودش دار و دسته ای داشت . هر هفته برنامه شعرخوانی داشتند . در منزل همين مرجان خانم . که مجرد بود . هر از گاهی پيله می کند که اين هفته تشريف بياوريد استاد !!!!!

من هم به ناچار خدمتشان عرض می کردم که چشم ! باعث افتخار است !

با افسانه خواهر زاده اش در يک خانه زندگی می کنند . دخترک يک خل کبير است . به تمام معنی . ابله و پر مدعا . حتی از من هم کودن تر و پر مدعا تر است . يکی دوسال پيش بلای وحشتناکی سرش آمد .بیچاره بدجوری به فاک و فنا رفت . داستانش را اگر مجبور شوم روزی برايت تعريف می کنم .

خانه شان يک سمساری باور نکردنی است . يک انبار پر از خنزر پنزر . خاله مرجان به نظر خودش يک غيب گو هم هست . با ورق های تاروت . قيافه عصبانی اش به او يک جور حيثيت می داد . به آدمها اينده شان را می فروخت . آينده ای پر از سفر و عشق و دشمن هائی که از وجودشان خبر نداشتند .

وقتی موقع فال گرفتن مثلا دچار شک می شد و از پشت عينک با آن قيافه مثل خرچنگ بهت زل می زد ...خدایا آدم دیوانه می شد..

يواشکی يکی رو به من نشون می داد . اين يارو پالونش کجه . خودم فالشو ديدم می گفت سند و مدرک دارم  !!  

يک زمانی در اين فکر بود که خودش و يا حداقل افسانه را به دلقک قالب کند . البته چشمهای افسانه قشنگ بود . خودش را نویسنده می دانست وقصه های خيلی مزخرفی بلد بود بنويسد و يا تعريف کند . اشکال دلقک اين است که به مزخرفات مردم خوب گوش می کند .او هم تعريف می کرد . اول برای اين که دلقک خوشش بيايد و بعد هم برای اين که اعصابم را خرد کند .

خاله آرزويش اين بود که توی روزنامه ها چيزی بنويسد . شعری بگويد که همه جا ازش حرف بزنند و سر و صدا کند .

وقتی می ديدم که توی سوراخ سمبه های خانه مثل سمساری اش می گشت . محال است بتوانم بگويم چقدر حالم را به هم می زد . توی اين دنيای بزرگ دقيقه به دقيقه آدمهای دوست داشتنی می روند زير کاميون و له می شوند . آن وقت اين خاله مرجان با آن بوی گند عطر مزخرفش ....

هميشه احساس می کردم که اين زن سرنوشت غريبی پيدا خواهد کرد . سرنوشت خشن و فاجعه آميزی که انگار روی پيشانيش پرينت شده بود . دلم می خواست بکشمش وقتی می شنيدم که بلند شعر می خواند و بعد هم از محسناتش می گفت : اين جاش خيلی احساس داره !  درست گوش کردید ؟ دوباره تکرار می کنم !

 هميشه گير عشق و عاشقی بود . هرچند به اندازه کافی هم گيرش نمی آمد . مگر اين که طرف از اين درب و داغون هائی باشد که هميشه دور و برش موس موس می کردند . شانس نداشت بينوا . گاهی چنان به من خيره می شد که انگار من حقش را از زندگی بلعيده بودم . به نظرش ظلم می امد . اما من . روزی که لازم می شد . از زندگی تقريبا آن قدر گيرم امده بود که بتوانم صورتحساب مرگ را جرينگی بدهم ......

وای سهيل يه چيزی پريشب گفتم .افسانه را بيدار کردم و براش خوندم . گفت : وای ی ی  شاهکاره خاله ! اما گمش کردم و مثل خرچنگ لای خنزر پنزر های سمساری لامصبو می گشت .

امشب ناچار شدم با شيوا بروم به اين برنامه هفتگی شعر خوانی . گوش تا گوش نشسته بودند . عينکی و غيره . صبورانه منتظر بودند تا نوبتشان بشود و اراجيفشان را بخوانند .

افسانه بالاخره پيداش شد . بايد لباس پوشيدنش رو می ديدی . رسوائی عمومی بود . باور کردنی نبود که يک لباس تا اين حد بتواند باز و ناجور باشد . شکاف ظريف سينه های جوانش و...

جماعت شعرا حسابی تحت تاثير قرار گرفتند . راست توی چشم هايش خيره می شدند و البته برخی هم  زمين را نگاه می کردند.. 

   با دلقک سلام علیک کرد...بعد هم با شيوا..اما با جماعت شعرای عاشق . فقط از دور سری تکان داد . اما امشب در روياهای قبل از خوابشان جيغ خواهد کشيد . مثل همين چند لحظه پيش . برای شاعرهای دختر از شدت شکنجه قبل از مرگ و برای شاعرهای مرد . به دليلی ديگر !!

داشتم عصبانی می شدم . و جماعت شعرا زل زده بودند و نگاه می کردند به شيوا و بعد به من  از نظر انها از من بدتر کسی نبود . ولنگار . با شلوار جين کهنه . جائی که اکثرا کراوات زدند . بچه پررو و عوضی و بیشعور....حيوونه ديگه..

يکی دوبار چيزی گفتم . راجع به چيزهائی که می خواندند . خوشم می آمد که صدايم را ببينم . مثل ليزر از لای فضای پر از دود اطاق می گذشت و به طرف می رسید

هوس کرده بودم يک چيز خوب بشنوم . يک چيز قشنگ .اما حتی يک سطر خوب هم نشنيدم . سرشار بودند از ابتذال . آخر شعر که به معنی اغراق های ابلهانه نيست . يارو می گفت اين من بودم که تاج محل را ساختم . من به خاطر عشق تو ساختم . بعد به افسانه نگاه می کرد !!  احمق تو لازم نکرده به خاطر افسانه تاج محل بسازی ! ...همه هم زير لب می گفتند افرين ! سرشونو مثل بز تکون می دادند..يکيشان توی چشم دلقک خيره می شد و هی سر تکان می داد آفرين .  فوق العاده است !...دلم می خواست يک کشيده اساسی توی گوشش بزنم که  خفه شو دیگه الاغ !

بالاخره از سمساری و ورق های تاروت کنديم و زديم بيرون ....

 لامصب . انگار نمیشه توی این جا چیزهای خوشایند تعریف کرد . آخر ...زندگی که هميشه نکبت نيست ..

 

بدبختی من خواب است . اگر هميشه خوب می خوابيدم حتی يک خط هم توی اين وبلاگ مزخرف نمی نوشتم .  توی کار من يک جور وسواس هست . يک جور غرض ورزی . البته زمانی بلد بودم روياهای خيلی قشنگی ببافم...دو دلم . دلم نمی خواد دوباره به اون زمانها برگردم . چه چيزی و چطور ؟ روياها ؟ نه ..نمی توانم برايت تعريف کنم . کار ساده ای نيست . روياهای من ظريف و شکنده اند . مثل پروانه . با کوچکترين اشاره داغان می شوند و دست را کثيف می کنند . چه فايده دارد ؟

من فال تاروت را بلد نيست