تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

شبی یا روزی . در اطاقی که از عطر حضور تو خالی است....

 

چند وقتی است که حال و روزم خوش نیست . علتش بماند . کارم شده پرسه در گذشته ها و زیر و رو کردن خاطراتم .

 نوشته ای که در زیر خواهی خواند را یک  زمانی دور . به صورت ای میل از  عزیزی گرفتم . اعتراف می کنم که خواندنش زخم عمیقی به قلبم گذاشت .

زیبا وتلخ نوشته شده . به مانند  دشنه ای که ساخته یک استاد است . ظریف و زیبا و برنده ٬

و چه زخمی از این دشنه خوردم . زخمی چنان قاطع که در ابتدا حتی احساسش نمی کنی ٬ اما چند لحظه بعد زانوانت می لرزند و دست مرتعشی که نا امیدانه به دنبال دستاویزی می گردد تا بر آن چنگ زند ....

 

 

ــــ  یه وقتی یادم میاد  یک بار به من گفتی فکر می کنم به جایی رسیدم که هیچ مانعی نمی تونه تو را از من جدا کند.

 فکر می کنم اون قدر دوستت دارم که هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه مانع و سد راه عشق ما باشه. و من اون حرف  رو نگه داشتم برای همیشه  ٬ و نه در  دفتر  یا یک جای دیگر ٬ بلکه در قسمت حرفهای قشنگ و ابدی دلم پنهانش کردم .

ولی این روزها انگار این عشق ابدی تو دیگه خیلی هم ابدی نیست. از تحمل همه اون مصایب که بگذریم فکر می کنم من باز هم بیشتر از تو دینم رو به این عشق و این مهر پرداخته باشم و هیچ وقت فراموش نکردم که همیشه وامدار لحظه های خوبی هستم که تو برام ساختی همیشه و همه جا.

نمی دونم به واقع این تو باید باشی که منو امیدوار می کنی و یا من باید به تو امید بدم و در واقع من دارم نقش چی رو بازی میکنم و انگار داره یه تحمیل این جا اتفاق می افته. من برای داشتن تو از همه چیزهایی که یه زن رو به زندگی وصل می کنه.گذشتم اما ابدا اهمیتی برام نداشتن و ندارند

ولی با این حال تو که یه روز خوبی و یه روز بعد افسرده و سرد و انگار یخ به رگهای من تزریق میکنی نمی دونم چی بگم . تو اگه جای من بودی به همچین عشقی که این قدر ضعیف و خسته است اعتماد می کردی و می تونستی خودتو برای همیشه بسپاری دستش ؟

 و این که واقعا عشق این همه ناتوان و سسته که هر بادی می تونه از ریشه بکنتش و یا حداقل تا کمر خمش کنه. این ها رو  فقط به تو میگم  و جرات ند ارم به کس دیگه ای راجع به تو حرف بزنم  .چون نمی خوام چهره ای که بقیه از عشق ابدی من و تو دارن خدشه دار بشه . دلم می خواد همه فکر کنن او هنوز مرا همون طور که نه بلکه بیشتر دوست داره و حاضره برای عشقمون از جون مایه بزاره وگرنه وقت و زمان که بهای خیلی اندکی است...

 

شاید  که نه . حتما  الان  خوابی . نمی دانم کدوم رویا و یا شاید کابوس خواب را به چشمهای تو راه داده یا نداده نمی دانم ولی من بیدارم

من بیدارم و به یک قله بلند فکر می کنم و به عطر دل انگیزی که این روزها اصلا آفتابی نمیشود.

 من در اسارت تن و زمین به آسمان می اندیشم و شگفت این که در این غربت ابدی هنوز یاد آسمان را و عطر مهربانش را در جیب کوچکم دارم. باز هم غروب باز هم آسمان خود را آبستن ستاره های مغرور می کند که هرکدام نشان افتخاری از نور به سینه دارند و در به در به دنبال چشم هایی می گردند که کمی تماشایشان کند. من اما به ندیدن ستاره ها خو گرفته ام .

 چرا که بام تنهایی من ستاره هایش را به آن دورترها بخشیده است. و من که همه چیزم را به حراج گذاشته ام جز تنهاییم که رهایم نمی کند ...

جز تنهائی ٬این همدم همیشگی ٬ دلم می خواست دستم را که دراز می کردم آسمان تنهاییم این همه دریغ نمی کرد و مشتی و تنها مشتی ستاره به من به می بخشید تادر این قحطی نور در باغچه تاریک روحم بکارم شاید فردا با چشمهایی به رنگ خورشید همه جا را نظاره کنم . اما نمیشود وقتی ستاره ای نیست. و تنها دستانت دلگیری آسمان را می فهمند...

 روز میلاد مرا کجای گاهنامه آسمانی نوشته اند ؟

 روز تولد از دامان مادر و یا روز زاده شدن در دستهای تو. همان روزی که من و تو برای بار اول همدیگر را دیدیم .
کاش برای دیدن تو این همه دیر نبود .

این همه دیر نبود . این همه دور نبودی .و وقت بود برای داشتن تو و لحظه ها بودنت را از من دریغ نمی کردند به هزار و یک دلیل و بهانه . کاش برای بوییدن تو من از این هوای نفرین شده دور میشدم. و تو رهایم نمی کردی تنها و بی خود.

کاش مهربانتر بودی و دستهایم را دور نمی دیدی و من این همه دلگیر نداشتنت نمیشدم .

ای کاش .. ای کاش...ای کاش..

اما برای این که بتوانی بسوزی و فریاد نکنی و تاب بیاوری دو تا چوب کبریت لازم است یکی کم است خیلی کم. آن روزها که خدا دلش از حرفهای آدم ها نگرفته بود. آن روزها که هنوز همه آب ها زلال بودند و همه آسمانها آبی و همه خاک ها سیر. آن روزها ....انگار آدم ها هم خوشبخت بودند.
روی یک تختخواب دو نفره ٬کنار دستهای کسی که دوستت داشت. کنار کسی که خیلی دوستت داشت و صدای نفس هایش را از خیلی نزدیک می شنیدی . دستهایی که رنگی نبود چون هنوز این همه مداد رنگی نیامده بود وقتی همه جا خوش رنگ بود و این همه پاک کن نبود .

 وقتی هیچ جا سیاهی نبود. همان روزها که کبوترها سفید بودند و کلاغها سیاه و دلها دریا. همان روزها که هنوز خدا بود.
اما این روزها پیدا کردن یک چوب کبریت اندازه خودت و شکل خودت که درد سوختن داشته باشد سخت است خیلی سخت ولی برای این که به قول تو کم نیاوری برای این که بتوانی بمانی و خم نشوی باید ان یکی را پیدا کنی.

 حتی اگر همان اول راه خاموشتان کنند با یک تندباد ناجوانمردانه. اما لااقل این که با هم خاموش میشوید اما یک چوب کبریت تا آخر آخر هم که بسوزد باز هم یکی است یکی. تنها و خاکستر میشود و  هیچ .

هیچ. باید سوخت باهم اما. توقف جایز نیست برای سوختن باید مهیا شد...


این حرفها را می خواستم از نزدیک بگویم .ولی نشد و حالا به جایش برایت ای میل می کنم  .
 راستش دلم نیامد این همه ناجوانمردانه به محیط شخصی تو تعدی کنم این بود که میل زدم  . به قول تو زنده به یادت و یا ...

شبی یا روزی  
در اطاقی

 که از عطر حضور تو

 خالی است ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

yahoo 360

 

بعد از صد سال امروز رفتم  ۳۶۰ . یک قسمتی داره که توش راجع به علاقه مندی ها و اینجور مزخرفات پرسیده . اینها را دوسال پیش که داشتم  ثبت نام می کردم نوشتم .  تصور می کنم تا به حال ده دفعه هم نرفتم تا ببینم توی ۳۶۰ چه خبره .

 

 

Music I like

Sun Nov 05, 2006

    TV Shows I like

    Sun Nov 05, 2006

     

     پی نوشت : توی پروفایل من هیچ چیز خاصی نیست . لطفا بیخودی حس فضولیتون گل نکنه ! در ضمن تا به حال چند بار پیش اومده که پسرها خواستند توی لیست ۳۶۰ من ادد شوند . فلسفه این کار رو واقعا نمی فهمم !

    پی نوشت : پست قبلی را خیلی دوست دارم . فکر می کنم یکی از بهترین نوشته های اخیر این وبلاگ باشد . هرچند از روی نظرات حدس می زنم شما خیلی خوشتون نیومده باشه . به هرحال بعدها وقتی خواستم تکراری بذارم از این پست استفاده خواهم کرد ! چند وقت پیش یکی برام کامنت گذاشته بود  اقا من خیلی از  اون پست اسپرسو ٬ اندوه....( تا به حال سه تکراری پخش شده ! ) خوشم اومد . میشه اون رو دوباره بذارید !!!!  فکر می کنم بامزه ترین کامنتی باشه که تا به حال کسی اینجا نوشته

    پی نوشت : دیروز دیدم پشت یک اتوبوس درب و داغون نوشته بود :

    این سپهسالار به عشق ابوالفضل می تازد  !!!

    حالا ابولفضلش به کنار ٬ این سپهسالارش منو کشته !

    پی نوشت : همین الان دیدم یارو با سرچ این کلمه سر از وبلاگ من درآورده :  شماره تلفن دختر سکسی !

    حالا یکی نیست به این بگه بچه باحال ! آدم تیز ! نابغه !  شماره دختر سکسی رو همین جوری گذاشتن تو اینترنت که تو هم سرچ کنی پیداش کنی بری با طرف دوست بشی ؟  فک کن !

    یک بار دیگه هم طرف دقیقا این رو سرچ کرده بود : دخترهای خوشگل کجا هستند ؟  فک کن ! هستند رو داشتی ؟  واقعا کجا هستند ؟  اینجا که نیستند !  یارو فکر می کنه یکی نشسته پشت گوگل و اگر ازش مودبانه بپرسی بهت جواب میده !

    چند وقت پیش کنارم یک پرادو بود ٬ یکی پشتش نشسته بود به مصداق این که اگه حاج یونس میدید هستی رو با اردنگی سوتش می کرد بیرون !  داشتم فک می کردم که چی میشه این دختره منو ببینه بگه اقا شما دلقک نیستید ؟ وای ی ی ی  من خیلی از شما خوشم میاد و ...

    میدونی طرف چه جوری منو پیدا کرده بود ؟ خیلی ساده ! توی گوگل سرچ کرده بود : پسرهای باحال کجا هستند ؟ بعد گوگولیه هم گفته بود : توی وبلاگ دلقک هستند !  بعد دختره اومده بود توی خیابون و منو دیده بود : وای خداجون ! اقای دلقک که اینجا هستند ! چه شانسی !

    امشب انگار احساس بذله گوئی به من دست داده ! بسه دیگه احساس می کنم کم کم داره بی مزه میشه !  لطیفه های بی مزه هم اینجا هسسسستندددد 

      + نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      بدون تردید

       

       

      چهار تن جنس توی پالایشگاه داشتیم که باید می بردیم بیرون . صبح رفتم از همون دور و اطراف یک کامیون خاور گرفتم و رفتیم پالایشگاه تهران سراغ جنس ها .

      تشریفات و بوروکراسی مسخره باعث شد از ساعت یازده تا سه بعد از ظهر توی پالایشگاه معطل و سرگردان باشیم . راننده خاور ٬جوان بیست و هشت ساله ای بود با قد کوتاه و سر و سینه عضلانی ٬ می گفت بچه شابدوالعظیم است .

       کم کم ترسش ریخت و شروع کرد به تعریف کردن ماجراهایش و این که چند وقت پیش داشته ماشینش را می شسته و زن همسایه همینطوری بر و بر نگاش می کرده و....

      تا بالاخره رسید به اینجا :

       رفیقم احمد ٬ می گفت پریروز یه دختره معتاد رو دیده که ساعت دوازده شب کنار خیابون داشته از خماری می مرده ٬ خودش موبایل نداشت و واسه همین شماره منو داده بود ٬ فردا صبحش دیدم یکی زنگ زد و گفت که من فاطی هستم ( با تقلید صدای معتاد ها می گفت )

      ــ بهش گفتم کجا بینمت ؟ 

      ــ بیا فلان جا ٬ صد تومن هم با خودت بیار .

      ـــ صد تومن واسه چی ؟

      ــ می خوام ترک کنم .

      ـــ برو بابا  خدا پدرت رو بیامرزه . تو مال این حرفها نیستی که بخوای گوش منو ببری ٬  من از این پولها نمی دم .

      ــ خوب حداقل بیست تومن بفرست که خودم رو حسابی بسازم و بعدش بیام

      ـــ  ٬ برو بچه ٬ تو نمی تونی سر من کلاه بذاری ٬ تازه اگه  دوست و رفقام من و تو رو با هم ببین چی ؟ اگه به گوش زنم برسه چی ؟

      ــ خوب بگو دوست دخترمه .

      ــ برو بابا تو با این قیافه ات می خوای دوست دختر من باشی ؟   شبها تو جوب می خوابی آش و لاش

      ــ خوب ده تومن . دیگه کمتر نمیشه

      ــ باشه ٬ ولی آخرش می دم . نیای بگی اول پول .

      خلاصه رفتم سر قرار و...

      اینها را می گفت و غش غش می خندید . دنبال نکته طنز آمیز ماجرا گشتم و چیزی پیدا نکردم . بعد فکر کردم که خودت اگه پاش بیفته از همه اینها  بدتری و خندیدم .

      درست یادم نیست . اگر اشتباه نکنم  تئودور آدرنو  ٬ یا شاید هم لوکاچ گفته بود که : بعد از آشویتس دیگر شعر وجود ندارد

      یا شاید هم هیچ کدام از اینها نبود و کسی دیگر چنین چیزی را گفته بود . آهان ٬لوکاچ گفته بود : تباهی فرد و جهان مدرن ٬ مضمون و محتوای اصلی رمان است .

      ولی اشویتس چی ؟  اصلا ولش کن . از تردید و دو دلی خوشم نمی اید . یک زمانی از کلماتی مثل قطعا و بدون تردید زیاد استفاده می کردم ...

      قطعا و بدون هیچ شکی . خودم ٬ یعنی دلقک ٬ هفت سطر بالاتر گفتم : خودم اگه پاش بیفته از همه اینها  بدترم . 

      اتفاقا به راحتی می شود ثابتش کرد ٬ کافی است یکی دوتا از ماجراهایم را تعریف کنم . ولی آئینه خاور بدجوری می لرزد و نمی توانی درست عقبت را ببینی ٬ یعنی همه چیز تار است . تار و لرزان .

      صحبت از آشویتس شد ٬ اواخر جنگ ٬ منظورم جنگ جهانی است . روسها به نزدیکی برلین رسیده بودند ٬ موضع گیری توپخانه شان چنان بود که به هر چهارمتر مربع یک توپ می رسید . لوتز هک ٬ رئیس باغ وحش ٬ دستور داشت حیوانات باغ وحش را نابود کند . قفس میمونها آسیب دیده بود و در صورت رها شدن آنها در شهر ٬ ممکن بود به مردم آسیب برسانند .

      هک ٬ تفنگ در دست به قفس میمونها نزدیک شد ٬ تفنگش را نزدیک سر یکی از میمونها نشانه گرفت . میمون با دست تفنگ را به کناری زد . هک دوباره تفنگ را بطرف سر میمون نشانه گرفت . میمون دوباره لوله تفنگ را کنار زد .

      هک  دوباره نشانه گیری کرد و ماشه را کشید .

       

       

       

      + نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      آنیتا...

       

      من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

      ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست...

       

      آنیتا دختر خواهر من است ٬ یک دختر بچه شش هفت ساله تپل مپل که موهای مجعد بور دارد . خانه اش در همین اپارتمان و دوطبقه پائینتر از ما است ٬ کیان برادر آنیتا است که نه سالش است و  همه فامیل می گویند به شدت شبیه به کودکی دلقک است . پدر و مادرشان در هفته یکی دو روز کشیک هستند . یعنی باید در بیمارستان بمانند . پدر در حال گذراندن دوره تخصصی جراحی مغز و اعصاب و مادر هم زنان و زایمان می خواند .

      باری . این دوتا خیلی از اوقات پیش ما هستند . آنیتا کلاس اول و کیان کلاس سوم است . به غیر از این کیان و آنیتا دوتا نوه دیگر هم هستند که البته بزرگترند و مال خواهر بزرگه هستند . به هرحال آنی تنها نوه دختر است و ته تغاری بودن هم مزید بر علت شده که بسیار عزیز باشد . گیرم خودش هم بچه بامزه و جذابی است . اساسا دخترها  تا نه یا ده سالگی از هر لحاظی جلوتر از پسرها هستند . خلاصه این که آنیتا چنین حال و روزی دارد .

      چند وقت پیش توی پارکینگ داشتم جیپ را می شستم . آنی هم سه چرخه سواری می کرد . به من گفت : دائی ٬ تو چرا  ازدواج نمی کنی ؟!

      ـــ چون هیشکی نیست که با من عروسی کنه !

      ـــ خوب بگرد پیداش کن !

      ـــ آنی تو برام پیدا کن  ]ه من بلد نیستم !

      ــ آخه من که نمی تونم ! چون که من شماره موبایل تو رو بلد نیستم !

      یعنی فک کن که بچه شش ساله قشنگ در جریان شماره بازی و این حرفها هست !  در ضمن هیچ چیزی مثل دیدن یک دختر آنچنانی و ارایش کرده باعث هیجان و تحسین آنیتا نمی شود . اولین باری که نسیم را دید . یک چیزی حدود نیم ساعت میخ وایستاده بود و دستش را تا مچ کرده بود توی دهنش و بهش زل زده بود !! البته این موضوع مربوط به همه بچه هاست . همگی از دیدن دختر یا پسر جوان خوششان می اید و در تخیلشان وقتی بزرگ شوند اینجوری خواهند شد .

      آنیتا دلقک را خیلی دوست دارد . من را دائی سهیل یا فقط دائی صدا می کند .اطاق دلقک پاتوق آنیتا است . البته فقط وقتی که بخواهد تنهائی بازی کند و کار به کار کسی نداشته باشد . در ضمن همیشه اینجا برای آنیتا قاقالی لی کوچکی مثل آدامس و شکلات هم پیدا می شود  . گاهی من  پشت کامپیوتر هستم و آنیتا می اید بغلم  می نشیند و نقاشی می کشد . دوست دارم موهایشرا بو کنم  و  پوست لطیفش را ببوسم . در این حالت اکثرا بعد از نیم ساعت خوابش می برد . موهایش زیر نور چراغ مطالعه به رنگ زرین طلاست  . همه چیز بچه ها تازه و نو است . چشمهای صاف و درشت . مژه های بلند و انگشتهای کوچولو  .

      گاهی هم یک گوشه ای می نشیند و با عروسک هایش بازی می کند . به ارامی با آنها حرف می زند و سناریوی بازی را زمزمه می کند . باربی ها پیش هم مهمانی می روند و از هم پذیرائی می کنند و  از این قبیل بازی ها که همه دختر بچه ها دوست دارند...

      توی اپارتمان ما چند تا بچه دیگر هم هست . یک دختر بچه همسن و سال آنی به نام میترا  هم هست که با هم دوست صمیمی و هم کلاس هستند . این دو اکثر اوقات با هم بازی می کنند و در اینصورت قاطی بازی های خشن پسرها نمی شوند .

      امروز عصر بقیه رفته بودند بیرون و من با آنی در خانه بودیم . گفت که می رود پائین پیش میترا و من هم گفتم برو . از اسانسور می ترسد ٬ با آن پاهای کوچولو پله ها را دانه دانه پائین و بالا می رود .

      نیم ساعت بعد آنیتا برگشت . سخت و شدید گریه می کرد . جوری که تا به حال ندیده بودم . دوید توی یک اطاق و در را بست .

      رفتم پیشش . خواستم در را باز کنم که فریاد کشید نیا اینجا ٬ می خواهم تنها باشم ! ( حدس زدم که از یک فیلم این اصطلاح را یاد گرفته است )  من هم داخل نشدم . به نظر من همیشه باید به خواست بچه ها احترام گذشت . صدای هق هقش شنیده می شد .

       پرسیدم چی شده آنی ؟  جواب نداد . بعد از چند دقیقه گفت که دیگه هیشکی منو دوست نداره !  به خاطر گریه بریده بریده حرف می زد .

      ــ بیام تو با هم حرف بزنیم ؟  جواب نداد .

      ــ موشی ٬ حالا بیام پیشت ؟

       گفت که بیا ٬  رفتم تو . یک گوشه اطاق پشت به من نشسته بود و من موهایش را می دیدم که دم اسبی بسته بود و انتهایش با حرکت شانه ها از گریه به طرز منظمی تکان می خورد .

      بغلش کردم و احساس می کردم که صورتم از اشک هایش خیس می شود . محکم بغلم کرده بود و  سعی می کرد دیگر گریه نکند . اما نمی توانست . بچه ها نمی توانند حوادث را با هم مقایسه کنند . چون معیاری برای مقایسه ندارند و به همین دلیل ٬ اگر اتفاق بدی بیفتد . در نظرشان مصیبتی واقعی است .

       گفتم بریم سوپر یک چیز خوب بخریم ؟ برای کیان هم بخریم ؟ کمی تردید کرد و بعد گفت که نمی خواهد .

      آب دستشوئی را  باز کردم . نیم گرم ٬ می دانستم بعد از گریه شستن صورت با  اب ولرم احساس خوبی دارد . اما آنیتا که قدش به دستشوئی نمی رسد . باید بغلش کنی و کمکش کنی تا صورتش را بشوید . حالا لپ لپی هاتم بشور . بعد با حوله خشکش کردم . ولی ارام . پوست انها ظریف است .

      گویا میترا و یک دختر بچه دیگر که دختر عمه اش بوده با آنیتا دعوا کرده اند و گفته اند برو بیرون تو دیگه دوست ما نیستی !  آنیتا هم عادت به شنیدن چنین حرفهائی ندارد و برای همین نمی تواند تحملش کند . می گوید دیگه هیشکی تو دنیا منو دوست نداره !  تو مدرسه هم هیشکی ٬ کیان هم دوستم نداره !  بابابزرگم ٬ مامان بزرگم ٬ خاله و همه !

      می پرسم دختر عمه میترا چه جور دختری بوده ؟ می گوید اسمش  مهتابه و لباسش قرمزه  مداد شمعی هم نداره !!

      چند دقیقه جلوی تلویزیون و کارتون می نشیند و بیسکویت می خورد . بعد همه چیز را فراموش می کند . خرسی اش را بغل کرده و کارتون می بیند . دنیای آنیتا مثل یک حوض کوچک است که با پرتاب سنگی متلاطم شده باشد و بعد از چند دقیقه دوباره ارام می شود .

        من هم زمانی به همین سادگی ارام می شدم . تو هم همینطور . همه ما  همین بودیم و حالا دیگر به این سادگی ها التیام نمی پذیریم . انیتا هم بزرگ می شود و خواه ناخواه وارد این بازی می شود .

       او هم مثل همه زمانی دلبسته خواهد شد . به خودش می گوید این همان عشق واقعی است . بعد ترکش می کنند و او خواهد گریست . ناله و شیون خواهد کرد در زمانی که دیگر گریستن چاره ساز نیست .

      در کودکی جمله ای جادوئی هست که همیشه معجزه می کند . موقع حسرت خوردن ها و محرومیت . آدم به خودش می گوید : وقتی بزرگ شدم ...

      همین است . جادوی سحر آمیز و مرهم التیام بخش همیشگی ٬ اما الان چه دارم که بگویم ؟ متاسفانه چنین چیزی دیگر وجود ندارد . فقط یک تسلی دیگر هست : زندگی کوتاه است و من هم یک زمانی می میرم و خلاص می شوم .

      همین آنیتای کوچولو ٬ شاید دختر قشنگی بشود . بعد زمانی می رسد که کسی به او ابراز عشق می کند و این که بدون تو می میرم . او هم احتمالا بعد از مدتی خسته می شود و این ابراز عشق ها تکراری خواهند شد . پیش خودش فکر می کند نه این دیگه به درد نمی خوره و خداحافظ . این هم یک وجه دیگر بازی است . ترک کردن و ترک شدن . عاشق شدن و معشوق بودن . عاشقی باوفا و معشوقی سنگدل . نود درصد ادبیات و هنر راجع به همین دونفر است . عاشق و معشوق .

      عاشق های شکست خورده هم یک تسلی برای خودشان دارند . این که یک روزی معشوق جفاکار  از ترک او پشیمان خواهد شد و این که چه اشتباهی کردم . الان می فهمم که او از همه بهتر بود !  این بزرگترین تسلی عشاق شکست خورده است ٬ یعنی روزی که معشوق با حسرت به او فکر خواهد کرد  ! و کدام بازنده ای است که مدتها در باره این موضوع خیالبافی نکرده است ؟

      من هم همینطور . گاهی عاشق کسی بوده ام . گاهی هم معشوق  بوده ام و بی رحم و سنگدل !  ولی راستش نمی توانم تضمین بدهم که معشوقه پشیمانی شده ام ! چون متاسفانه حتی اسم بعضی هایشان یادم نیست ! تا چه برسد به این که حسرت نبودن طرف را بخورم ! 

       لابد فکر می کنی که چه ادم خودپسندی هستم ! نه رفیق عزیز . بحث این حرفها نیست . صرفا آدم هائی وارد زندگی من شده اند و بعد از مدتی  رفته اند . بعضی ها من را ترک کرده اند و لاجرم من هم بعضی ها را ترک کرده ام . قاعده بازی همین است و این بازی ادامه دارد تا زمانی که دیگر نتوانی کسی را ترک کنی و او هم نتواند تو را ترک کند . و بازی به همین سادگی تمام می شود .

      سالها پیش . یک روز دختری سوار ماشین من شد و این مربوط به زمانی است که اتوبازی مد بود و مطلقا معنی بدی نداشت . صرفا راهی بود که ملت با هم اشنا می شدند و بسیار رایج بود . خلاصه دختری به نام لیلی را در اواسط خیابان پاسداران سوار کردم و چیزی حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم . پس فردای آن روز هم  یک ساعتی با هم بودیم . من از او خوشم نیامد ٬ نه این که بچه بدی باشد یا حتی زشت باشد . نه ٬ صرفا همه چیزش معمولی بود . قیافه معمولی و بقیه چیزها هم معمولی ٬ اگر اشتباه نکنم  دانشجوی شیمی بود .

      بعد من به او گفتم که بیا از هم جدا شویم . پرسید که چرا ؟ گفتم چون به نظر من ما با هم فرق داریم . ولی او به هیچ وجه حاضر نبود این موضوع را قبول کند . نمی دانم چرا گیر داده بود که حتما باید این رابطه ادامه پیدا کند و خلاصه این جریان بدجوری بیخ پیدا کرد و لیلی روزی هزار بار زنگ می زد و به بدترین روشی سعی داشت این رابطه را حفظ کند .

      مثلا زمستان بود و هوا هم خیلی سرد . روزی بود که برف سنگینی می بارید . هنوز موبایل انقدر زیاد نشده بود و فقط یک سری ادمهای خیلی مایه دار  موبایل داشتند . خلاصه از باجه تلفن زنگ می زد و می گفت ببین چقدر هوا سرده و من چند ساعته به خاطر تو توی خیابانم و دارم یخ می زنم و مدام گریه می کنم و تو انقدر بی رحمی و فلانی و بیساری..اتفاقا من همیشه عاشق دخترهای مغرور بوده ام و هیچ چیزی مثل اینجور التماس ها من را منزجر نمی کند .

      تصور کن که صد دفعه زنگ زد و از این مزخرفات تحویل من داد !  من هم نمی توانستم گوشی را برندارم . چون یک خط دیگر هم در اطاق پدر مادرم بود و اگر من بر نمی داشتم لاجرم آنها بر می داشتند . نهایتا جوری شد که هم او گریه می کرد و هم من ! البته گریه کردن من از شدت احساس عجز و کلافگی بود . در ضمن عذاب وجدان شدیدی هم داشتم ! انگار که مرتکب جنایتی شده باشم !!

      اخه بابا زور که نیست ! من بچه مثبت نبودم و  دوست داشتم برای خودم ماجرا داشته باشم . ولی لیلی به شدت مثبت بود و اصرار داشت که تو باید سالم زندگی کنی و فقط مال من باشی ! واقعا که دیوانه ات می کرد !  خلاصه  بعد از این هزار بار من بیچاره را به گریه و التماس و دیوثی انداخت بالاخره بی خیال شد و رفت پی کارش ....

      بعد از حدود یک سال تلفن زنگ زد و طرف گفت که من لیلی هستم !  حال و احوال کردیم و لیلی ادامه داد :

      ــ ببینم تو هنوز هم به همون ازگلی سابق هستی ؟!

      گفتم که اگر راستش را بخواهی حتی ازگلتر از قبل شده ام !!! بعد با شوق و ذوق تعریف کرد که با یک دندانپزشک ازدواج کرده و اشیانه گرم و قشنگی دارند و جوجو ها جیک جیک می کنند و افتاب به گرمی می تابد و بهار شده و ...

      من بلافاصله فهمیدم که لیلی زنگ زده تا  حسابش را تصفیه کند !  اتفاقا من پایه بودم که این کار به بهترین وجهی انجام شود ! بنابراین خیلی غمگین و ناراحت برایش تعریف کردم که چقدر در مورد او اشتباه می کردم !  من نفهمیدم که تو چه گنج بزرگی هستی و مثل الاغ با آخرین قوا یک جفتک به بختم زدم  و تو نمی دانی بعد از تو گیر چه کسی افتادم و چه روزگاری از من سیاه شد !

      یک درام وحشتناک تعریف کردم از دختری که خدا می داند چقدر حیوون بود . دلقک معصومانه و خالصانه عاشق شده بود و این دختر بی شعور مثل حیوون را به راه منو دور می زد و از روی من می پرید و گاهی زیر ابی می رفت و ....

      و در همه حالات من همیشه حسرت عشق پاک تو را می خوردم ای لیلی عزیزم ! تو طبیعی است که خوشبخت باشی چون که حقت است و لیاقتش را داری !! ولی  من فقط باید تا آخر عمرم در حسرت این باشم که خدایا ! من می توانستم جای آن اقای دکتر باشم ولی افسوس !!

      یعنی تو نمی دونی لیلی موقع شنیدن این اعترافات چه حالی می کرد !  واقعا به قول لاله شدها ! یعنی چیز شد کامل  !! ( اسم کاملش بی تربیتیه ! )  من داشتم با صدای گرفته این خرعبلات را براش می گفتم و اون هم گاهی از شدت خوشی و خوشبختی صداهای نامفهومی از خودش در می آورد . خلاصه واقعا شد !

      این هم از لیلی !

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

       

      + نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      ماری که فکر می کند دلقک است !!

       

      دیروز یکی از دوستان به نام   من   کامنت خصوصی برایم گذاشت که در آن نوشته بود در وبلاگش پستی برای موضوع صدف و دریا ( پست قبل ) گذاشته است ٬ جالب این جا است که من تازه امشب متوجه مفهوم این کامنت شدم !! یعنی فهمیدم که ایشان یک پست برای من نوشته اند ٬ به هرحال آدرس وبلاگ ایشان این است :

      http://shahin2957.blogfa.com/

      و نام پست هم : برای ماری که فکر می کند دلقک است .

      خوب ٬ تصور می کنم  حالا نوبت من باشد  ٬ در ضمن احساس می کنم نام ایشان ٬ یعنی من احتمالا باعث سوتفاهماتی خواهد شد !  وقتی من می گویم من ممکن است شما تصور کنید این من یعنی من !  نه دلقک ! ( والله خودم هم نفهمیدم آخرش چی شد ! )  اصلا اینجوری نمیشه ٬ آدرس وبلاگ ایشان به نام شاهین است ٬ بنابراین از این به بعد ٬ اسم ایشان درست یا غلط همان شاهین باشد بهتر است .

      باری . بگذار  از اینجا شروع کنم :

       رفیق من در همان سطر اول گفته ام که به نظرم این یکی از هولناکترین کارهائی است که در عمرم کرده ام ٬ بنابراین  نمی شود گفت که قصدم به نوعی این بوده که بخواهم خودم را قربانی ساده لوح و معصوم یا چیزی شبیه به این جا بزنم ٬ نه ٬ در چندین و چند جا گفته ام که این یکی از بدترین کارهای من است . لاجرم آن فرمایش شما را نمی پذیرم .

      اصلا کدام احمقی می تواند از چنین کاری دفاع بکند و مهمتر از همه چه کسی چنین چیزی را می پذیرد ؟

       رک و راست نوشته ام که : دلقک اصولا آدم عوضی و لشی است ٬ اما این کار خاص یک رکورد است ٬ حتی برای کسی مثل دلقک

      خوب . و شما بعد از خواندن این جمله تصور می کنید نویسنده قصدش جانماز آب کشیدن بوده ؟؟  

       جدا تا به حال چند تا وبلاگ دیده ای که نویسنده اش با چنین لحنی راجع به خودش  حرف بزند ؟  خودت چی ؟ در سرتاسر نوشته هایت می توانی ٬ حالا نمی گویم چنین چیزی ٬ بلکه موردی بسیار بسیار خفیف تر پیدا کنی ؟

      قطعا خواهی گفت که در عوض مرتکب چنین گناهانی هم نشده ای ٬ باشد ٬ قبول ٬ اما بعدش چی ؟ هیچ کار دیگری هم نکرده ای ؟ حتی یک کار بد کوچولو ؟  حاضری حتی همان را بنویسی ؟

      جالب است ٬ این پست به قول خودت تکراری تکراری تکراری است ٬ دوست دارم بدانم چه کسی می تواند اعترافی مثل پست قبل را  حداقل دوبار در معرض دید این همه خواننده قرار دهد ؟  به طور متوسط دویست و پنجاه  خواننده در روز که در طول  ده روز می شود دوهزار و پانصد تا .  انقدر شجاعت داری  در حضور دوهزار و پانصد نفر به گناهی اعتراف بکنی ؟ واقعا ؟ 

      من اگر قصدم مظلوم نمائی بود ٬ قطعا بلد بودم چنان  بنویسم که حتی تو  هم در اشتباه بیفتی و بشینی به خاطر مظلومیت این سید اولاد پیغمبر اشکی بریزی ٬ نه رفیق عزیز ٬ مطمئن باش اگر می خواستم ٬ می نوشتم

      راجع به تماس نگرفتن من با دریا نوشته ای و این که به قول خودت فرار کرده ام ٬ باشد ٬ شاید بتوان اسم این کار را فرار گذاشت ٬ ولی این کار به خاطر ترس نبود ٬ صرفا به خاطر خجالت و شرمندگی من بود ٬ چون آن رابطه مثل تمام رابطه های دیگرم به نظرم محترم بود و حالا بعد از این آلودگی انتظار داشتی من چکار کنم ؟ زنگ بزنم و بگویم ببخشید و یک سری مزخرفات دیگر تحویلش بدهم ؟  نه رفیق عزیزم ٬ آن جا دیگر جای من نبود و من حداقل انقدر شعور داشتم که این موضوع ساده را بفهمم و  این موضوع به نظر من جزو بدیهیات است .

      در همان سطر اول نوشته ای که با وجدان من کار داری !!  تصور می کنم همین چند پست قبل  نوشته بودم که چیزی به نام وجدان در من وجود ندارد !   حالا جنابعالی برای من می نویسی که قصدم مظلوم نمائی بوده و  تصمیم می گیری این آدم دورو  و  فریبکار را اصلاح کنی !!   خودت از این حرفت خنده ات نمی گیرد ؟

       رفیق من اگر به قول تو می خواستم با پا پس بزنم و با دست پیش بکشم که همان روزهای اول می توانستم به هدفم برسم و اگر اینطور بود دیگر چه لزومی داشت که با دریا به هم بزنم ؟  به راحتی می شد تا مدتهای مدید با هردویشان  مرتبط بود و این که من همان روز همه چیز را تمام کردم  به نظرت چه مفهومی دارد ؟ البته فرمودید علتش ترس من بوده !!   واقعا این نظرت شاهکار است !

      نوشتی که : نه دلقک جان ٬ در خیلی از استانداردها از کار تو بدتر چیزی نیست . عزیز جان من  نوشته ام  یکی از هولناکترین کارهای من بوده ٬ حالا به نظرت چه اسمی باید انتخاب می کردم که بدتر از این باشد ؟  ک..ترین چطور است ؟!!  کافی است ؟

       منی که با چنین تعبیراتی راجع به خودم می نویسم جانماز آب می کشم یا توئی که برداشتی چنین پستی برای من می نویسی ؟ کدام یک قصدمان معصوم جلوه دادن خودمان است ؟ من یا تو ؟

       یک سری وبلاگ ها هستند که به نظر من قصد نویسنده فقط دلبری ! است و این که ببین من چقدر گلم ! چقدر خوبم !  یا چیزی شبیه به اینها است ٬ اتفاقا کار سختی هم نیست ٬ اول از همه هرکسی هرچیزی نوشت باید بگی پیف پیف ! مردم چه کارهائی می کنند ! ولی من انقدر خوبم که دلم به حال همه  ( مخصوصا دخترهای قربانی !! ) می سوزه !  چون که من خیلی رومانتیکم و  اساسا آدم خاصی هم هستم !  بعدش هم  نگاه های عارفانه و .... ا

      خوب ٬ رفیق اینها را که خواندی یاد وبلاگ کی  افتادی ؟  نه ؟  اینطور نیست ؟ باشد ٬ قبول .

      به هرحال من یکی برای خواننده های اینجا  و شعورشان بیشتر از این حرفها احترام قائلم ٬ انقدر که تصور می کنم کسی که اینجا آمده حقش خواندن ابتذال و دلبری و  ادای فرشته ها را درآوردن نیست !  و بیشتر منظورم خواننده هائی است که هیچ وقت نظر هم نمی نویسند .

      در این که جنابعالی نسبت به دلقک بهتری و کارهائی مثل من هم انجام نمی دهی هیچ حرفی نیست . خوش به حالت که مثل من نیستی و وجدان بیداری داری !! از خواندن پستت هم ناراحت نشدم ٬ راستش بعد از نزدیک به دوسال وبلاگ نویسی انقدر از این چیزها شنیده ام که دیگر برایم اهمیتی ندارد ٬ ولی متاسفانه نتوانستی درست و منصفانه قضاوت کنی ٬  بیشتر از قضاوت به دنبال مقایسه بین خودت و من بودی که علتش برایم عجیب است . به هرحال خواندن پستت در نگاه اول مرا به یاد  کسانی انداخت که بعد از صحنه تصادف برای کارشناسی جمع می شوند ! 

       در اخر این که من هم امیدوارم از شنیدن این حرفها ناراحت نشده باشی . و اجازه بده این موضوع را تمام شده فرض کنیم تا شبیه به یک سریال کسالت آور  یا جدال سعدی و مدعی نشود .

       

      پی نوشت : میوه ممنوعه را می بینید ؟ والله تا آن جا که من دیده ام بازاری جماعت صدتا صدتا صیغه ! می کنند و اب از اب تکان نمی خورد !!  حالا این که حاج محسن فتوحی از چه قماش بازاری است و از کسب حلال و عرق جبین بنز صد ملیونی سوار می شود  لابد از کرامات تلویزیون جمهوری اسلامی است و ارادت عمیقی که به بازاری جماعت دارد !  همینطور که ملاحظه می فرمائید اصولا آدمهای تحصیل کرده ای مثل پزشک ها هم نشین شیطانند و مستوجب لعن و نفرین !! ولی دلال ها و بازاری ها که خوشبختانه سواد اکابر هم زیادشان است همگی فرشته صفت و با وجدان و محترم و....  رهبر معظم فرموده که رادیو تلویزیون دانشگاه ملی است . یک نگاه کوتاه به سریال ها ثابت می کند که حق با ایشان است !

       

       

       

       

       

      + نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      شیاطین نیز ایمان دارند و می لرزند...

       

       

      تکراری ! تکراری ! تکراری !

       

      من با گلوله در بال

                          صياد را گريخته بودم

                      و قطره هاي خونم در ارتفاع زخم

             تا آفتاب منتظر تبخير

                          متن معلق نفسم را

                              بسيار نقطه تعليق مي گذاشت ....

       

      تا به حال به بدترین کارت فکر کردی ؟ بدترین عملی که انجام دادی ؟  خوب راستش دلقک خیلی کارها کرده که در هیچ استانداردی خوب نیستند . اما به نظر خودش یکی از بدترین کاری که کرده این است :

      قضیه مربوط به سال ۷۵ یا همان حدودها است که دلقک در پیست دیزین با دختری به نام دریا اشنا شده بود .

      او دختر خوبی بود . حدود دوسال از دلقک کوچکتر بود . او تجربه یک ازدواج را هم داشت که منجر به طلاق شده بود . خانه اش در فاز دو شهرک بود . یک خانه چهار طبقه از این خانه های سبک اسپانیش  که در شهرک خیلی رایج است . در طبقه اول پدر و مادرش و در طبقه دوم و سوم مستاجر و در طبقه چهارم یک سوئیت هفتاد یا هشتاد متری بود که دریا در انجا به تنهائی زندگی می کرد . می گفت بعد از یک مدت زتدگی مستقل با همسر دیگر نمی تواند محدودیت های زندگی با پدر و مادر را تحمل کند .

      دریا دوخواهر دیگر هم داشت . بزرگه ازدواج کرده و رفته بود . خواهر کوچکی هم به نام صدف داشت که دوسال از خودش کوچکتر بود .

      صدف خیلی از اوقات میامد بالا پیش دریا . رابطه انها با هم خیلی خوب بود . رابطه دلقک هم با دریا خیلی خوب و با صدف هم خوب بود .

      خلاصه اوضاع احوال بد نبود . دریا تا ساعت سه سر کار بود و دلقک هم اکثر عصرها یش را با او می گذراند . جائی می رفتیم یا این که در خانه می ماندیم  و فیلم می دیدیم یا ورق بازی می کردیم . اکثرا هم یکی دوتا از دوستان دریا به ما ملحق می شدند . 

      صدف تنها بود و هیچ پسری به طور جدی در زندگیش حضور نداشت . قیافه اش خوب بود . البته دریا از او بهتر بود .ولی به هرحال صدف از تنها بودنش زیاد راضی نبود . اکثرا هم به من نق می زد که چرا یکی از رفقا را با او آشنا نمی کنم و از این حرفها

      دلقک چند بار دوستانش را با صدف آشنا کرد . ولی او از هیچ کدام خوشش نیامد . هرچند آنها پسر های خیلی خوبی بودند  .اما دلقک وقتی می پرسید از فلانی خوشت امد یا نه ؟ با انزجار می گفت : ایی یی ی ی ی..

      باری . صدف اکثرا دلقک را دست می انداخت و او را بابا بزرگ صدا می کرد . هرچند دلقک اختلاف سن زیادی با او نداشت ولی او می گفت منو یا د پیرمرد ها می اندازی

      دلقک هم درعوض به او می گفت توئیتی . ( همون جوجه در والت دیسنی ) صدف جدا شبیه توئیتی بود . چشمای درشت و موهای کوتاه روشن و مخصوصا رفتارش که خیلی نازک نارنجی و لوس بود .آدم بعضی وقتها هوس می کرد یک دستی گردنش را بگیرد و خفه اش کند .

      دریا اصلا و ابدا به رابطه دلقک و صدف حساس نبود . البته رابطه آنها هم کاملا و دقیقا عادی بود . یعنی هرچند دریا به شدت دختر حسودی بود ولی رفتار صدف طوری نبود که او بدش بیاید. و در حضور دریا کاملا عادی رفتار می کرد .

      تقریبا سه ماه از رابطه دلقک و دریا می گذشت . دلقک دریا را دوست داشت . دلیلی هم نبود که او را دوست نداشته باشد . دلقک فکر می کرد به این ترتیبی که هست این رابطه چندین سال طول خواهد کشید. چون با دریا خیلی راحت بودم و اساسا به من بد نمی گذشت.

      بعد از مدتی کم کم دلقک احساس کرد که رفتار صدف یه جورائی مشکوک شده است . منظورم این است که آدم کلا همیشه می فهمد طرفش در چه فازی است . صدف گاهی کرم می ریخت . البته خیلی ظریف و جزئی . اما دلقک کاملا متوجه می شد و دریا هم البته اصلا متوجه نمی شد . یعنی صدف جوری این کار را نمی کرد که دریا متوجه شود . من هم این کارهایش را می گذاشتم به حساب تنهائی اش

      دلقک می دانست که اگر صدف جلوتر بیاید . حتما بر رابطه او و دریا اثر بدی خواهد گذاشت . لاجرم مواظب صدف بود و وقتی او تیک می زد خودش را به نفهمیدن و خنگی می زد...

      یک روز صبح . حدود ساعت ده . صدف به دلقک زنگ زد . می گفت که در خانه دریا است و حوصله اش هم خیلی سر رفته است .

      گفت که می خواهد فیلم ببیند و دلقک هم بیاید تا با هم آن فیلم کذائی را ببینند . دلقک احساس خطر کرد و بهانه آورد که نمی اید . اما صدف اصرار کرد که بیا و گفت که سر راه چیپس و پفک هم بخر..

      این را که گفت دلقک ترسش ریخت . پیش خودش فکر کرد که لابد  فکری در سر صدف نیست . دریا هم که حدود چهار می اید خانه . اصلا خودم هم  کاری ندارم . می روم انجا و با صدف فیلم می بینیم تا دریا بیاید...

      اما این یک تله ساده و پیش و پا افتاده بیشتر نبود . دلقک هم مثل احمقها توی آن افتاد  .

      حوصله تعریف کردن جریان را  ندارم . به هرحال آن کاری که نباید بشود شده بود . اصلا نمی دانم چطور شد و من در ان زمان چه فکری کردم . واقعا نمی دانم . موقع رفتن خم شدم تا کفشم را بپوشم . وقتی سرم را بلند کردم و برگشتم . صدف را در چند سانتیمتری خودم دیدم . صاف توی چشمانم خیره شده بود و با لبخند پیروزمندانه ظریفی . دستهایش را زیر بغلش گذاشته بود . ساعت دو از انجا امدم بیرون .  همین...

      از شهرک غرب تا خانه راه هولناک بود . احساس خیلی خیلی بدی داشتم . احساس سهل الوصول بودن و حماقت داشتم . احساس می کردم دقیقا مثل این ندید بدیدهای احمق رفتار کرده ام که از هول حلیم توی دیگ می افتند .

      توی خانه با هراس منتظر تلفن دریا بودم . همیشه بدون استثنا ساعت چهار به دلقک زنگ می زد . مطمئن بودم که دریا بلافاصله می فهمد بین دلقک و صدف چه اتفاقی افتاده . تردید نداشتم که می فهمد . مطمئن بودم که صدف این قضیه را به او خواهد گفت . هیچ شکی نداشتم . هرچند منطقا نباید می گفت . ولی من فکر می کردم که حتما این کار را خواهد کرد .

      ولی دریا زنگ نزد . نه ساعت چهار و نه شب و نه هیچ وقت دیگر . دلقک هم دیگر هیچ وقت با او تماس نگرفت .....

      نمی دانم که بعد از امدن دریا به خانه چه اتفاقی افتاده بود . هیچ وقت هم نفهمیدم . اصلا نمی دانم صدف چرا آن کار را با من کرد و من چرا این را قبول کردم. در ضمن کاملا مطمئنم که این قضیه یک توطئه هماهنگ با شرکت هر دوخواهر نبود ..

      در ان روز کذائی . وقتی در خانه دریا بودم و صدف ناگهان کارش را شروع کرد . یک لحظه از سرم گذشت که اگر پس بکشم برای صدف تحقیر بزرگی خواهد بود . فکر کردم که خیلی ناراحت میشه . بعدش هم مثل یک سرسره بود . وقتی از بالای سرسره . سر خوردنت شروع میشه دیگر مطلقا نمی توانی جلوی پائین رفتنت را بگیری . تا تهش می ری پائین....یا حداقل برای من اینطور بود .

      از فردای آن روز خیلی دلم برای دریا تنگ میشد . اما می دانستم که دیگر حق تماس گرفتن را ندارم . و البته تماس هم نگرفتم . حتی صدف هم دیگر هیچ وقت تماس نگرفت . تلفن نکرد تا به خاطر ان جریان به ریش من بخندد...

      دیروز یاد این قضیه افتادم . در تمام این سالها خیلی به این موضوع فکر کرده ام . به هرحال . به نظرم این یکی از هولناکترین کارهائی  است که در عمرم کرده ام . دلقک اصولا آدم عوضی و لشی است . اما این کار خاص یک رکورد است . حتی برای کسی مثل دلقک...

       

      پی نوشت : توی این پست . گفتم توئیتی یاد یک جریانی افتادم . یک شب داشتم از خیابان ولیعصر رد می شدم . جلوی در یک رستوران . یکی از این ها بود که لباس عروسک می پوشند و برای رستوران تبلیغ می کنند . از همانها که لباس گوریل انگوری و گوفی و میکی موس می پوشند

      این یکی لباس توئیتی پوشیده بود . یعنی خود طرف که معلوم نبود . فقط یک جوجه غول آسای زرد می دیدی . به هرحال گویا این توئیتیه به یک خانم تیکه انداخته بود و شوهرش هم شنیده بود و داشت با توئیتی دعوا می کرد !

      توئیتی هم داشت با شوهره دعوا می کرد و بالهایش را هم با عصبانیت تکان می داد و خلاصه خیلی صحنه باحالی بود . ای کاش بودی واین توئیتی عصبانی ! رو می دیدی

       

       

      پی نوشت :

      عکس بالای وبلاگ ٬ جیپ رنه گید هشت سیلندر  و جیپ صحرای دلقک ٬ تابستان ۸۵

       

       

       

      + نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      لیله القدر....

       

       کاش به پایان رسد این مشق سیاه من و تو

      تا بخشکد به ابد شط گناه من و تو....

      امشب حتما می خواستم آپ کنم ٬ حتی موضوعش هم انتخاب شده بود ٬ ولی قبلش تصمیم گرفتم کار مفیدی انجام بدهم ٬ یعنی فیلم ها را از اینور و آنور جمع کنم و بگذارم توی جعبه ای که چند وقت پیش برای همین کار خریده بودم .

      خوشبختانه این کار را انجام دادم ٬ راحت و بی دردسر ٬ در ضمن اصلا فکر نمی کردم این همه فیلم داشته باشم ٬ شما آرشیو باز هستید ؟ نه؟ ولی من هستم ٬البته آرشیو فیلم من بیشتر از همین آشغالهائی تشکیل شده که توی سوپر مارکت ها می فروشند !!!  ولی نه ٬ فقط سی یا چهل درصدش ٬ فیلم خوب هم گاهی تویش پیدا می شود .

      در حین این کار ٬ یک فیلم پیدا کردم که ندیده بودمش ٬ حتی آک بسته اش هم باز نشده بود ٬ خون بازی که رخشان بنی اعتماد ساخته . تصمیم گرفتم  وقتی کارم تمام شد ببینمش .

      بعد خواهرم زنگ زد و گفت که از سر کوچه حلیم و آش خریده است و شما هم بیائید . بابا و مامان رفتند و من گفتم وقتی کارم تمام شد می ایم .

      بعدش رفتم سر جیب بابا ٬ متاسفانه حتی یک ریال هم نمی شود از جیبش برداشت ٬ چون بلافاصله می فهمد . ولی من زرنگ تر از این حرفها هستم ٬ پولش مال خودش ٬ من که برای کسی کیسه ندوخته ام ٬ من آدم قابل اعتماد و درستی هستم ! فقط کارت سوختش را برداشتم !  یعنی قرض گرفتم ! همین !

      بیچاره جیپ کوچولو گشنه است ! فک کن ٬ هیچی ته باکش نبود ٬ من هم که آدم دل نازک و مثل خدا رحمان و رحیم . فوری بردمش پمپ بنزین و یک شکم سیر غذا خورد ٬ البته به حساب من !  چهل و هشت لیتر ٬ ولی جدا  بابا زیادی وضع بنزینش خوبه ٬ چهارصد و پنج لیتر بنزین داشت ٬ به این فکر افتادم که نکند پدر بزرگوارم نصفه شبها با کارت من بنزین می زند ؟! چون من فقط صد تا دارم .

      بعدش برگشتم خونه و یک سر هم به خواهرم زدم و شام خوردم ٬ بعد با روحیه عالی که از چهل و هشت لیتر بنزین نشات می گرفت نشستم سر خون بازی ٬

      خوب . راست و دقیق این که این فیلم واقعا لهم کرد ٬ اگر هنوز این فیم را ندیدی لطفا نبین . حتی اگر اصرار بکنند . داغانت می کند . خلاصه از ما گفتن بود ....

       

       چند سطری که خواندی را دیشب نوشتم ٬ ولی دوستش نداشتم و برای همین آپ نکردم . ولی الان دوباره خواندم و تصمیم گرفتم بگذارمش توی وبلاگ .

      امروز عصر لاله با من تماس گرفت ٬ چند ماهی می شد که از او خبر نداشتم . تصمیم گرفتیم به یاد ایام قدیم ٬ برویم دربند و چائی بخوریم .

      خیابان ها شلوغ بود و ملت زده بودند بیرون ٬ شب قدر است و گویا امشب همه گناه ها عفو می شود یا یک چنین چیزی . درست نمی دانم .

      از خانه ما تا خانه لاله راه زیادی نیست . دقیقا اخرین کوچه خیابان شریعتی نرسیده به تجریش .یک زمانی من هر روز این راه را طی می کردم . همان موقع که من و لاله با هم رفیق بودیم . ما دوستی خوبی داشتیم که به خاطر یک مشت بچه بازی به هم خورد . شاید لاله بیشتر از من بازی در می آورد . ولی به هرحال ٬ تیر خلاص را من زدم .

      لاله گیر آدم درستی نیفتاده ٬ به همین دلیل نمی شود گفت که همان لاله قدیم است . طرف حسابی چهار میخش کرده و این آدمی که هیچ وقت توی خانه گیرش نمی آوردید حالا دیگر  همیشه توی خانه است . به هم بزنم یا نه ٬ بمانم یا بروم . بماند یا برود . و یک مشت فکر دیگر ٬

      همه جا بسته بود . فقط یک آب میوه فروشی بالاتر از کلانتری دربند که چند تائی هم میز و صندلی داشت . نشستیم و حرف زدیم ٬ یعنی اول لاله شرح مصیبتش را گفت و  من گوش دادم ٬ بعد هم من روضه ام را خواندم و لاله گوش داد ٬ روزی در ویترین یک مغازه که نوار کاست های مذهبی می فروخت ٬ دوتا کاست دیدم که کنار هم گذاشته بودند . روی یکی نوشته بود مصیبت یک ! و دیگری مصیبت دو ! من و لاله هم امشب مصداق کاملی از ان دوتا نوار بودیم ٬ مصیبت یک و دو !! برای شب قتل و قدر و این حرفها برنامه خوبی بود .

      ــ من آدم محکمی هستم ٬ حتی وقتی با تو به هم زدم هم نسبتا خوب دوام آوردم ٬ ولی از این یکی می ترسم ٬ از تنهائی بعدش می ترسم ٬ از غم و غصه اش می ترسم و برای همین نمی توانم...

      اینها را لاله می گفت ٬ وقتی من پیشنهاد کردم که از شر طرف خلاص شود . بعدش نوبت من بود :

      ـــ  من آدمی نبودم که یکی هرچی از دهنش درآمد به من بگوید و من فقط گوش کنم  و این که شما حق دارید ٬ ببخشید . ولی چه کار دیگری می توانستم بکنم ؟

       لاله هنوز نگین کوچک روی بینی اش را داشت ٬ می دانستم تاتوی روی پایش هم سرجایش است ٬ البته اگر پاک نشده باشد ٬ ولی در عوض موهایش را مشکی کرده بود و رنگ طلائی اش را از دست داده بود ٬ می گفت که مطمئنا این دیگر آخریش است ٬ دوباره بخواهی با یکی دیگه شروع کنی و این که بابات کیه و مامانت کجاست و خودت کی هستی و ..... نه ٬ من یکی عمرا نمی تونم .

      ــ خوب راستش من حتی پارسال هم همین نظر را داشتم ٬ دیگر آخرش است ٬ ولی دیدی که آدمیزاد تا توی گور هم دست بر نمی دارد . هرچند این دفعه هیچ شکی ندارم . آخرین است .

      میدان تجریش قیامت بود ٬ خلق الله با هرنوع قیافه و هر فرقه ای که فکر کنی ٬ ماشین هائی پر از اکیپ های دختر و پسر  که دنبال هم می کردند و ترافیک عجیب . لاله را رساندم و سر راه از یک داروخانه قرص هم خرید تا بتواند امشب را سحر کند ...

      موقع برگشتن خواستم از کوچه پس کوچه برگردم ولی از مسجد های سر راه و شلوغی اش ترسیدم و به همین دلیل زدم توی شریعتی و توی ترافیک قفل شدیم . کنار من یک سوزوکی ویاترا بود که درونش یک مادر و دو دخترش بودند که یکی از دخترها پشت فرمان بود با سر و وضعی که اکثرا ویاترا سوارها دارند ٬ این ماشین بین خانم ها مد شده و اکثرا دخترها سوارش می شوند . آن سمت ویاترا هم یک پراید بود که درونش چهارتا  لات و لوت نشسته بودند با قیافه های عوضی و تیپ های مزخرف که داد می زد بچه این طرفها نیستند و  هزار کیلومتر راه آمده اند تا برسند به تجریش !  پراید ساب داشت و صدای یک نوحه مزخرف هم گوش فلک را کر می کرد که زینبم وای زینبم و ...

      هر چهار تا سرشان را از ماشین بیرون آورده بودند و مثلا حال می کردند . بعد صدای نوحه خاموش شد و گیر دادند به ویاترا و چرندیاتی با صدای بلند ٬ ویاترا هم گیر کرده بود توی ترافیک و نمی توانست جم بخورد . دخترها شیشه  را بالا داده بودند و همگی خیره شده بودند به جلو ٬ یک پژو هم بود که توش دوتا پسر هم سن و سال من نشسته بودند . توجه آنها به موضوع بین پراید و مزخرف گوئی شان به ویاترا جلب شده بود که بس نمی کردند و حرفهایشان واقعا داشت چندش آور می شد . بعد یکی از پسرهای توی پراید تا کمر از ماشین بیرون آمد و به دختر پشت فرمان ویاترا گفت :

      ــ جون آبجی بگو شماها رو کی می ک...؟ هان ؟  مرگ من بگو ؟

      ــ هم پسرهای تو پژو و هم من بی اختیار از ماشین پیاده شدیم ٬ یکی از آنها یقه  طرف را که این حرف را زده بود از همان بیرون ماشین گرفت و یک مشت جانانه توی صورتش زد . طوری که طرف اصلا پیاده نشد . ولی سه نفر دیگر پریدند پائین و راننده هم قفل فرمان دستش بود .

      راستش هیچ کدام گردن کلفت و بزن به نظر نمی آمدند . یکی شان آمد سراغ من و تصور می کنم  بیست و پنج شش ساله بود . شلوار جین سنگ شور و سوئی شرت مشکی به تن داشت . همان اول هم یک لگد هم پراند که البته نگرفت و فقط شلوارم خاکی شد . بعد من با دست راست یک ضربه الکی زدم ٬ او هم جاخالی داد و من هم منتظر همین بودم تا جاخالی بدهد و بعد یک ضربه حسابی با دست چپ توی صورتش زدم که باعث شد چند قدمی عقب عقب برود و  با دوتا دست صورتش را بپوشاند . یقه اش را گرفتم و خواباندمش روی کاپوت پراید ٬ در آن لحظه که پسرک سعی می کرد خودش را خلاص کند . میل غریبی به دریدن و له کردنش ٬ میلی حیوانی و عمیق ٬ مثل یک گرسنگی طولانی ٬ دستانم گردن گرمش را لمس می کرد و استخوانهایش شکننده و ترد ٬ انگشت شصتم روی بناگوشش بود و من ضربان سریع نبضش را حس می کردم . میل غریبی به فشار خشن زمخت دستانم روی آن پوست و استخوانهای نحیف داشتم ٬ بعد وحشت عاجزانه ای توی چشمانش می دیدم که از ترس لوچ شده بود و دهانش که حرفهای نامفهومی ازش بیرون می زد . یک شیار خون هم از گوشه لبش سرازیر بود . و همه اینها در  چند ثانیه بود ٬ و مردم سوایمان کردند .

      بعد برگشتم توی جیپ و نمی دانم چرا ٬ ولی چنان موجی از ارامش بر من گذشت . مثل موج یک دریای  گرم که بر ساحلی شنی بگذرد . موجی گرم و ارام و سنگین . برایم عجیب بود که چطور این درگیری احمقانه و کوتاه چنین حسی به من داد . مثل لذتی که  یک حیوان هار بعد از دریدن شکار کوچکی حس می کند . حضرت هایدگر علیه السلام می فرماید که انسان شدن نفرین شده ها از راه خشم دیوانه وار تحقق می یابد ٬ یا شاید هم نیچه گفته بود ؟ مهم نیست ٬ آلمانی ها اکثرا شبیه هم هستند .

      این هم مدت زیادی طول نکشید . فقط چند دقیقه طول کشید و من ماندم و همان تلخی مزمن ٬ سعی کردم اشغالها را از ذهنم بریزم بیرون . برایم باورکردنی نبود که توی خیابان درگیر شدم ٬ از آخرین بارش مدتهای طولانی می گذشت . انقدر که نمی دانم کی بود .

      شب قدر بود و گناهانی که آمرزیده می شدند . لابد پروردگار مهربان این دعوا را برایم فرستاد تا یک حالی داده باشد ! ولی من شیشه های ماشین را بالا کشیدم تا از بقیه الطاف الهی در امان باشم و بقیه مسیر را لئونارد کوهن گوش دادم و  به حرفهای لاله فکر کردم و به آن کسی که ای کاش اینجا بود .

      داشتم می رسیدم به خانه و از تصور بی خوابی و رنج فکر کردن به ماجرای خودم وحشت زده بودم . از سوپر سر کوچه سیگار خریدم و چند بسته قاقالی لی و یک فیلم هم خریدم به نام امروز می میری !  واقعا مجبور بودم ٬ چون که بقیه فیلم ها هندی بودند و کارتون و چند تائی فیلم ایرانی که همگی از اسم هاشان معلوم بود از چه قماشی هستند .

      انقدر حالم بد بود که تصمیم داشتم بشینم و این فیلم را تا آخر نگاه کنم ٬ واقعا که بساط عیش و نوش کامل بود . یک کاسه پر از  هانی اسمک و شیر و یک بسته سیگار و جناب اقای استیون سیگال که در آن فیلم بازی می کرد .

      از این آدم بدم می اید با آن قیافه و لباس های بی ریخت و اعتماد به نفس ابلهانه اش که همه مشکلات را به یاری شکستن دست و پای مردم  حل می کند . لابد من هم که امشب با زدن آن بیچاره انقدر حال کردم  مثل او هستم . هرچند متاسفانه بلد نیستم مثل او دست و پا بشکنم . عجیب است ٬ آدمی مثل من که موقع حمام رفتن باید کل حمام را چک کند که خدای نکرده مورچه ها را اب نبرد چرا باید اینطور شود ؟ البته یک استدلال این است که حیوانات معصومند ولی آدمیزاد هر بلائی سرش بیاوری حقش است ! واقعا که فاشیسم  یعنی همین ! 

      باری ٬ در یک جای فیلم  دوست دخترش که بدتر از  خودش جواد و بی ریخت بود می گفت :

       ــ جانی تو واقعا باید طرز زندگیت را عوض کنی !

      البته این می توانست توصیه خوبی به من هم باشد ٬ سیگال به دخترک گفت : چشم ٬ از همین الان عوضش می کنم ! چه طرز صحبت کردن مزخرفی هم رویش گذاشته اند . مثل لات های صد سال پیش  حرف می زند و البته به لوس ترین نوعش ٬ به هندوستان می گفت هندستون !  هرکه طاووس خواهد جور هندستون کشد !!  فک کن !!

      ولی من نمی توانم مثل او بگویم چشم و عوضش کنم . اصلا چه چیز را عوض کنم ؟ احساس می کنم هر تغییری توهین و خیانت است به سهیل و هر آن چه باقی مانده از رویاها و ارزوهایم . من نه اصلاح را می خواهم و نه جبران  و نه هر اشغالی دیگر از این دست ٬ توی ذهنم گشتم  ببینم ایا حضرات فلاسفه حرف به دردبخوری برای تایید من گفته اند یا نه ٬ ولی انگار نگفته اند ٬ یا حداقل من نمی توانم پیدایش کنم ....

       

       

      + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      پشه !!!

       

      خیلی دوست داشتم امشب آپ کنم ٬ ولی متاسفانه دو سه شب است که درست و حسابی نخوابیده ام ٬ بنابراین امشب فیلم تکراری داریم ٬ متاسفانه ژاپنی هم هست ! شب به خیر !

       

       

      آی ادمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

      یکنفر در اب دارد می سپارد جان

      یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

      روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید ٬

      آن زمان که مست هستید

      از خیال دست یافتن بدشمن

      آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

      که گرفتستید دست ناتوانی را

      تا توانائی بهتر را پدید ارید ٬

      در چه هنگامی بگویم ؟

      یک نفر در اب دارد میکند بیهوده جان قربان...

      شیوا دوست داشت راجع به سروش حرف بزند . او همیشه در زندگی شیوا حضور داشت . گویا چندین بار پیشنهاداتی به شیوا داده بود . او هم قبول نکرده بود . این را افتخار بزرگی برای خودش می دانست . می گفت خیلی ها را می شناسد که حاضرند برای سروش بمیرند !! یک بار هم عکسش را به دلقک نشان داد . عکسی از چند نفر که در ساحل شمال گرفته شده بود . انقدر از دوربین دور بودند که اصلا چیزی دیده نمی شد . گفت  سومی از سمت راست سروش است . دلقک به دقت نگاه کرد . هیچی معلوم نبود .یک لکه جای چشم و یکی دو لکه دیگر که دماغ و دهن بودند . دلقک حتی پشت عکس را هم به دقت نگاه کرد . اما جز مقوای سفید هیچی نبود ..

      میدونی باباش کیه ؟  سالی شیش تا ماشین عوض می کنه . خدای پارتیه . هرجا بگی اشنا داره ...

       

      عجب !

       

       

      نه بابا خوش تیپه . واقعا خوبه . قد بلنده . مگه عکسشو ندیدی ؟

      ــ واقعا !

      می دونی ؟ من اگه مثل این زنائی بودن که همش دنبال پول و قیافه و این چیزان ..خوب سروش که بیچاره صدبار  به من  پیشنهاد داده بود ...

      درسته !

      من به این فکر بودم که همین فرزانه خودمونو با سروش اشنا کنم . ولی سروش خیلی رک گفت : شیوا  اصلا فکر نمی کردم انقدر بی رحم باشی !!!  جریان تو رو هم می دونه . خودم بهش گفتم . سروش گفتش باشه شیوا . فقط دوست دارم یه روزی که از همه خسته شدی . اونوقت یاد من بیفتی ..

      چه خوب !

      می دونی ؟ سروش فقط یک عیب داره . گاهی . فقط گاهی . یه چیزائی می کشه !  من ندیدم ها !  فقط حدس می زنم  !  البته به احتمال زیاد اشتباه می کنم !

      ـــ حتما !

      بعد . یک شب سروش امد انجا . عصر زنگ زد و گفت میاید . بلافاصله یک خط تدارکاتی از سوپر سر کوچه که میوه هم می فروخت به خانه شیوا تشکیل شد . همه یخچال پر شد . کابینت ها ی بالا و پائین هم همینطور . همه کارها که تمام شد . شیوا چپید توی حمام . وای خدا خیلی دیر شد ! بعد با یک جست بزرگ از توی حموم  پرید پشت میز ارایش . ویژژژ ویژژ سشوار ...کمی تلق و تولوق های دیگر . یک چیزی را هم قیچی کرد . فقط یک بار صدای باز بسته شدن تیغه قیچی امد . بعد خیلی با اعتماد به نفس و ارامش امد روی مبل نشست و  چائی دلقک بیچاره را  هم  با یک تکه گز خورد . به تلویزیون خیره شده بود . اما حواسش جای دیگری بود . گاهی هم موذیانه لبخند کوچکی میزد ....

      دلقک هیچ کاری نکرده بود . او که نمی دانست سروش خان به انجا میاید . شلوار جین  کهنه و یک تی شرت سفید . هیچ کار خاص دیگری هم نمی توانست بکند .  سروش عاشق شیوا بود . عاشق دلقک که نبود . به هرحال دلقک دندان هایش را به دقت مسواک زد . کسی چه می داند ؟ شاید ناچار شوم سروش را گاز بگیرم...

      دلقک و لوسی کلی با هم بازی کردند . لزومی نداشت که انها نگران چیزی باشند . چیز مشترکی بین دلقک و بچه گربه وجود داشت . مگر غیر از این بود که هر دوی ما حیوانات دست اموز و خانگی شیوا بودیم ؟

      بعد سروشه امد . از این مردهائی بود که زنجیر طلای کارتیه کلفت به گردن می اندازند . با دلقک دست داد . کمی تردید کرد . زیر زیرکی نگاهی به دلقک انداخت . بعد با شجاعتی گوسفند وار  با شیوا روبوسی کرد ...

      سروشه خیلی هم قد بلند و لاغر بود . به این فکر افتادم که اگر برود پشت یک تیراهن قایم شود هیچ چیزیش بیرون نمی زند . اما نه . به احتمال زیاد سرش از بالای تیر بیرون می ماند ! به هرحال هرجائی که می رفت می توانست به جای طناب استخدام شود..

      سروش معتاد بود . در این هیچ شکی نداشتم. اما نمی دانستم دنبال چیست . تریاک و حشیش و این چیزها نبود . اینها را خوب می شناختم . شیشه ؟ نه . این نبود . کراک ؟ نه ...با توجه به وضع مالی سروش و این موضوع که او سالها خارج از کشور بوده...خوب فقط یک احتمال می ماند : کوکائین ...اره یا نه ؟ نمی دانم . هنوز مطمئن نیستم..

      خوب . یک ساعت اول به تعریف کردن خاطرات مشترک بین شیوا و سروش گذشت . موضوعات مزخرفی مثل اون مهمونیه یا اون شب که همگی شمال بودیم و غیره..

      بعد سروش معذرت خواست و گفت یک لحظه می رود بیرون . شیوا گفت می دونی ماشین سروش چیه ؟ بی ام و ایکس تری داره . سروش هم مثل تو عاشق ماشینهای شاسی بلنده..

      چه خوب !

      سروش که امد بالا . اول یک سیگار کشید . یه جورائی مشکوک بود . دلقک فکر کرد که این احتمالا یه غلط هائی اون پائین کرده..

      بعد کم کم عوض شد . کم حرف می زد و فقط گوش می داد . یه جوری بهت خیره می شد . اما به تو نگاه نمی کرد . زوم نگاهش  آنور تر بود . انگار داشت مبل کناری ات را می دید ..

      دلقک داشت با لوسی بازی می کرد . لوسی دیوانه چراغ قوه لیزری بود . دنبال لکه قرمز نور می دوید . بدو بدو از این ور سالن به اونور سالن.

      سروش کم کم شیوا را فراموش کرد و حتی دیگر به حرفهایش هم گوش نمی داد . با چنان اشتیاقی به  لکه نور خیره شده بود که فکر می کردم الان است که مثل لوسی رویش بپرد .

      یه جوری شده بود . دقیقا مثل پشه .  دیدی که ادم  وقتی به یک پشه نگاه می کند هر لحظه منتظر است که بپرد هوا ؟ سروش هم دقیقا مثل پشه شده بود . هر ان ممکن بود که ویزز.. برود و به سقف بچسبد ! کافی بود به دستت یک حرکت کوچک بدهی تا....

      این حالتش روی ادم اثر می گذاشت . یه جور حس انتظار و اضطراب . نه . این نبود . دقیقا انگار گوش به زنگ باشی . شمارش معکوس ثانیه شمار  یک بمب ...ناخود اگاه دنبال چیزی می گشتم . مگس کش دم دست نبود . اما در اطاق خواب شیوا یک قوطی حشره کش بود . خیلی ارزو داشتم روی سروش امتحانش کنم..

      دلقک چراغ لیزری را به سروش داد . می خواستم ببینم چه کار می کند . اما او بی توجه به لوسی نور چراغ را با سرعتی دیوانه وار به روی سقف و دیوار می انداخت . انقدر سریع که لوسی حتی نمی توانست با نگاه تعقیبش کند . لوسی هم بیخیال لکه نور شد و با ارامش شروع به لیسیدن دست و رویش کرد...

      سروش رفت .

      .

      .

      جمعه عصر ٬ حالا بشین فکر کن چه جوری این عصر لعنتی رو  میشه شب کرد  ؟

        در چه هنگامی بگویم ؟

      یک نفر در اب دارد میکند بیهوده جان قربان

      آی ی ی ادمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

      نان به سفره ٬ جامه تان بر تن

      یک نفر در اب می خواهد شما را

      موج سنگین را به دست خسته میکوبد ٬

      باز میدارد دهان را با چشم از وحشت دریده

      سایه هاتانرا ز راه دور دیده...

      آی ی ی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید.....

                                                                        نیما یوشیج

       

      + نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      خواب و بیداری...

       

      همه ما که  حداقل دوازده سال ازگار از عمرمان را توی مدرسه گذرانده ایم با رسیدن پنج شنبه و جمع خوشحال می شویم ٬ گیرم الان این خوشحالی به خاطر سرکار نرفتن و خوابیدن تا لنگ ظهر است .

      باری . ماه مبارک رمضان یک  فایده دیگر هم دارد و آن هم دعوت های افطاری است که هر پنج شنبه یا جمعه یقه آدم را می گیرد و پدر بزرگوار من هم  همیشه با نیامدن من مخالف است و به ناچار مجبورم به این مهمانی های کثافت و بی معنی فامیلی که واقعا حالم را به هم می زنند بروم و تمام عصر و شبم هم بدین ترتیب به فاک و فنا می رود .

      دیروز هم که خودمان نزدیک به شصت تا مهمان داشتیم و  جاتان خالی خیلی خوش گذشت !!!  

      پدرم همیشه اصرار دارد که غدا را از تهیه غذای فارسی ( در خیابان دولت )بیاوریم . آن جا هم که انقدر شلوغ است سگ صاحبش را نمی شناسد . نزدیکش هم که جای پارک نیست و ظرف های غذا را باید صد کیلومتر  کول کنی تا برسی به ماشین . راستش دفعات قبل من زرنگی کردم و به جای فارسی رفتم جای دیگر سفارش غذا دادم و هیچ کس هم نفهمید . مثل اقاها تحویلت می گیرند و با ارامش هر چی بخواهی سفارش می دهی و ماشینت را هم دقیقا جلوی آنجا پارک می کنی . ولی این دفعه خود پدربزرگوارم رفت و به فارسی سفارش داد و خلاصه موقع تحویل گرفتنش هم دهنم اساسی سرویس شد .

      وسط مهمانی یک دفعه صدای جیغ و داد از اشپزخانه بلند شد و من تا رسیدم دیدم از پشت اجاق گاز شعله آتش بلند شده و علتش هم شلنگ باربکیو بود که از پشت گاز رد شده بود . حرارت روکشش را سوزانده بود و گاز نشت کرده بود و شعله ور شده بود . فوری گاز را بستیم و با یک پارچ اب خاموش شد .

      مامان بیچاره هم که از صبح داشت می دوید نتوانست این منظره را  تحمل کند و یک دفعه غش کرد . فوری بغلش کردم بردمش خواباندمش روی تخت و همه خانم های فامیل هم دورش جمع شده بودند و هرکس نظری می داد ٬ خواهرم بدو رفت فشار سنج و بقیه وسایلش را آورد و حالا این جماعت خاله زنک راه نمی دادند که برود بالای سر مامان و هرکدام یک نظر مزخرف می داد که گلاب بگیرید زیر دماغش و ..

      ظاهرا ایشان از خواهرم که پزشک است بیشتر حالیشان است !! من هم عصبانی شدم و داد کشیدم سرشان که تشریف ببرید بیرون و اینجا را خلوت کنید .  ده دقیقه بعد هم حالش جا آمد و قضیه تمام شد .

      جمعه هم که هیچ ٬ همه اش به کتاب خواندن و خواب گذشت . یک ساعت خواب و یک ساعت هم بیداری . حوصله هیچ کاری هم نداشتم . این عبارت را که نوشتم یاد داستان بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگی افتادم . و چقدر درخشان و زیبا  این داستان را تمام می کند که البته به نظر منتقدین دعوتی به قیام مسلحانه هم هست :

      داستان  حکایت پسربچه فقیری است که عاشق یک شتر در ویترین یک مغازه اسباب  بازی فروشی است . پسرک هر روز می اید پشت ویترین و با شتر راز و نیاز می کند . تا بالاخره یک روز یک پسر پولدار با پدرش می ایند و شتر را می خرند . پسرک با آنها درگیر می شود ولی توسط صاحب مغازه کتک می خورد و وقتی خانواده پولدار با ماشین حرکت می کنند نا امیدانه دنبال ماشین می دود . بعد به زمین می خورد و هنگامی که با صورت خون الود از زمین بلند می شود می گوید :

      دوست داشتم مسلسل پشت شیشه مال من بود....

       

       

       

       

      + نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      یک مهمانی ساده و جمع و جور !

       

      دیروز یکی از بچه ها به نام مهتاب زنگ زده بود و ماجرای جالبی را تعریف می کرد ٬ به نظرم بد نباشد تو هم بشنوی ٬ راستش من دیگر چشمم ترسیده و هیچ کدام از اسامی واقعی را  اینجا نمی گویم ٬ البته این قضیه به اصل ماجرا هیچ خدشه ای وارد نمی کند .

      گویا یکی از دوستان این خانم به نام تینا با یک پسری رفیق شده است و تقریبا چند ماه از عمر رفاقتشان می گذرد ٬ پسرک از یک خانواده بازاری و بشدت مذهبی است و در ضمن وضع مالی شان هم استثنائی است . چند روز قبل این اقا پسر تصمیم می گیرد به مناسبت تولد تینا یک مهمانی بگیرد . بنابراین دوست و اشناها را خبر می کنند و خود این اقا پسر هم به مهتاب زنگ می زند و با دوست پسرش دعوتش می کند ٬ وقتی مهتاب می پرسد که چند نفر مهمان هست و شرایط مجلس چه جوری است ایشان می فرمایند : هیچی ٬ هیچ خبری نیست ! فقط یک دور همی معمولی است !

      باری ٬ مهتاب و دار و دسته هم  به هوای یک دورهمی معمولی در روز مقرر راه می افتند و می روند به سمت مهمانی که آدرسش هم در زعفرانیه بوده .

       محلی که تولد کذائی در آن  برگزار شده هم یک باغ خیلی خفن چندهزار متری و بسیار اشرافی در زعفرانیه بوده که  مهتاب می گفت وقتی وارد شدیم دهنمون از تعجب باز مونده بود !  دیدیم هزار تا مهمون و مثل عروسی میز شام چیده شده با صد جور غذا و کلی پیشخدمت و گارسون و ...

      خلاصه این دور همی معمولی برای اقا پسر ما چیزی حدود هشت ملیون تومن ٬ یعنی در حد یک عروسی اب خورده بوده !!!

      می گفت پیشخدمت ها همگی دختر و انقدر شیک و خفن بودند که ماها جلوشون عین عمله ها به نظر می اومدیم !! همگی قدها بالای یک و هفتاد و بینی عمل کرده و میک اپ کامل و لباس های برند و مارک و ...

      موقع باز کردن هدایا بهترین قسمت مجلس بوده است ٬ مثلا یکی از دوستان همین اقا پسر به عنوان هدیه یک ساعت به تینا داده که گویا نهصد هزارتومن قیمتش بوده است !! فک کن که به دوست دختر رفیقت نهصد هزار تومن هدیه بدهی !

      بعد از شام هم برادران جان بر کف نیروی انتظامی می ریزند توی مجلس و بگیر و ببند اساسی راه می اندازند ٬ جالبتر از همه این که وقتی ریختند تو فرمانده پلیس ها گفته : پدر داماد کیه ؟؟ !!!  بیچاره فک کرده عروسیه !

      مهتاب اینها هم فرار می کنند به پشت بوم و درش را هم از این ور قفل می کنند و از دستگیر شدن رهائی پیدا می کنند ٬ می گفت ما از اون بالا می دیدیم که داشتند ارکستر را با چک و لگد می بردند سوار مینی بوس کنند .

      خلاصه اوضاع از این قرار بوده است ٬ تینا می گفته که این اقا پسر از اونهاست که تا همین پارسال اگر مادرش ( حاج خانم ) می فهمید این پسر به یک دختر گفته سلام از وسط جرش می داد ! 

      ببین خر تو خری مملکت اسلامی رو که یک بچه بازاری تا این حد ریخت و پاش می کند و از آنور داشته باش شرایط مردم بدبخت را...

      از اونطرف حساب کن ببین این بچه چقدر جواد و نفهم است که هنوز نمی فهمد که بابا جان تولد تولد است و پارتی پارتی است !! یعنی تو وقتی در پارتی یا تولد صدجور غذا سرو می کنی و از این مسخره بازی ها در می آوری کسی نمی گوید باریکلا چقدر تو مایه داری ٬ بلکه ملت بهت می خندند که این بیچاره رو ببین چقدر خره !!

      اقا جان من عاشق جین هستم و در سال شاید ده روز شلواری غیر از جین بپوشم . ولی هیچ وقت در مجلس ختم یا مثلا عروسی شلوار جین نمی پوشم !!  در یک مهمانی رسمی به عنوان شام ساندویچ همبرگر نمی دهند !!  آخر هر چیزی جائی دارد و این جور جو گیر شدن ها  فقط تو را مضحکه مردم می کند و لاغیر ..

      من با ثروت مخالف نیستم ٬ با آدم ثروتمند هم همینطور ٬  من وقتی  مثلا یک تولید کننده یا یک جراح یا چیزی از این قبیل را می بینم که مثلا پولدار هم هستند خیلی هم لذت می برم ٬ پیش خودم فکر می کنم که باریکلا به این آدم که چقدر با عرضه است . ولی هیج وقت از دیدن یک بازاری یا یک دلال  ثروتمند خوشحال نمی شوم ٬  چون این نتیجه سیستم مریض و الوده اقتصادی است و لاغیر .

      دور و اطرافت را نگاه کن و خیل بچه های تحصیل کرده را ببین که هشتشان گرو نه است و  بیکار هستند و یا اگر شغلی دارند هم درآمدشان خیلی کم است ٬ مطمئنا اگر این مملکت صاحب داشت امثال این اقا پسر بازاری ما حتی لیاقت پاک کردن کفش این بچه ها را نداشتند . ولی حالا نگاه کن و ببین ریخت و پاش اقایان را ببین ....

      من به خاطر شغلم هر روز در تماس مستقیم با  شرایط اقتصادی این کشور هستم و  تاحدودی می دانم که این جا چه خبر است ...

      ما وقتی موفق به تولید ماده فلان شدیم . پیش خودمان فکر کردیم که حتما و صد درصد از لحاظ مالی موفق خواهیم شد . چون به طور متوسط هرپالایشگاهی در ایران در سال صدها تن از این ماده مصرف دارد و چون این ماده در ایران تولید نمی شود و  وارداتی است ٬ لاجرم جنس ما که کیفیتش مشابه خارجی و قیمتش یک سوم آن است مثل حلوای داغ به فروش خواهد رسید .

      ولی بعدا فهمیدیم که چقدر خوش خیال بوده ایم !!

      چون اول از همه فروشنده های این ماده یا بازاری های محترم مثل گله گرگ ریختند روی سرمان !

      و بعد این که وقتی به مسئولان فلان سازمان خدا تومن حق حساب و رشوه می دهند که از خارج خرید کند مگر طرف مغز خر خورده که بیاید جنسش را از ما بخرد ؟

      حالا خودت حساب کن ٬ هزینه های کمرشکن تولید به اضافه حقوق کارگرهای بیچاره و  هزار و یک جور مالیات و عوارض به کنار ٬ رشوه ای که به این اقایان می دهیم هم به کنار .

      چندی پیش . یک مناقصه برای خرید دویست تن از این ماده برگزار شده بود . به ما یک برگه فکس کردند که ما این ماده را با این مشخصات می خواهیم .

      ما هم  برگه کذائی را پر کردیم و فاکس کردیم ٬ بعد از دوهفته جواب آمد به شما از لحاظ فنی مردود شده اید !

      من واقعا از این حرف طرف کف کردم و زنگ زدم گفتم ما دقیقا همان چیزی که شما می خواهید را فرستاده بودیم ٬ تازه شما که نمونه کالا از ما نخواسته بودید که ما  نمونه بفرستیم و شما بگوئید خوب نیست . گفتید فلان ماده را دارید و ماهم گفتیم بله داریم پس این مردود شدن از لحاظ فنی چه معنی دارد ؟

      گفتند آخر ما سهوا به شما مشخصات غلط فرستاده بودیم !!!!!!   بعدا فهمیدیم که از ده تا شرکت کننده به نه تاشان برگه غلط فرستاده بودند و فقط به یک نفر مشخصات درست داده بودند که لاجرم ایشان هم برنده اعلام شد و قیمتش هم فقط چهاربرابر ما بود !!

      این یعنی دزدی و کلاهبرداری علنی و در روز روشن و هیچ معنی دیگری هم ندارد . یعنی یک لحظه فک کن و ببین تا کجات می سوزد !

      اولش عصبانی شدم و گفتم من تا اخرش هستم و پدر اینها را در می آورم . بعد  نشستم فکر کردم و دیدم انجام این کار نه تنها هیچ سودی ندارد بلکه باعث می شود تا صد سال بعد هم از ما خرید نکنند و بقیه شرکت کننده ها هم همین حساب را کردند و در نتیجه نفس کسی در نیامد..

      من می خواهم بدانم ٬ این اقا که در یک جشن تولد برای دوست دخترش هشت ملیون تومن خرج می کند از چه راهی این درآمد را کسب کرده است ؟ ایا جواب چیزی جز رانت خواری و رابطه و هزار و یک کثافت کاری دیگر است ؟ ایشان به عنوان یک دیپلمه چه تخصصی دارد که باید این همه درآمد داشته باشد ؟

       ما که چند ماه قبل  عنوان کارآفرین نمونه را کسب کردیم چند ماه قبل انقدر اوضاعمان خراب شده بود که دوماه نتوانستیم به کارگرها حقوق بدهیم . در همان زمان مجبور شدیم یک شب فلان اقا را ببریم در رستوران البرز شام بدهیم و ده تا سکه تمام بهار ازادی هم در یک جعبه کادوپیچ شده تقدیم کنیم و کلی هم التماسش کنیم که اقا جان جون مادرت به جای جنس خارجی بیا و از ما خرید کن !  فک کن که کارگر دوماه حقوق نگرفته و امروز فردا صاحبخانه اثاثش را توی کوچه می ریزد ...

      این اقا که دیروز در نیویورک داشت از بقیه کشورها انتقاد می کرد که در آنجا اخلاق وجود ندارد و ظالم هستند و فاسدند و ...یعنی ایشان از این چیزها خبر ندارد ؟ 

      در یک مملکتی که ملت از فرط  بدبختی کلیه می فروشند فلان جوانک در یک شب هشت ملیون تومن خرج دوست دخترش می کند !  این چه معنی می دهد ؟

      از آن طرف هر روز کلی بوق و کرنا که از تولید داخلی حمایت می کنیم و چنین و چنان و از آن طرف شرایط جوری شده که تولید کننده بدبخت روزی هزار بار می گوید که خدایا عجب غلطی کردم رفتم دنبال تولید . ای کاش این سرمایه را توی بانک گذاشته بودم و در ماه کلی هم سود می گرفتم !  ای کاش من هم می رفتم از چین وارد می کردم ٬ ای کاش من هم دلال می شدم . بازاری می شدم و...

      همین جوری قرار است پدر آمریکا را در بیاوریم ؟

      پی نوشت : رفقای عزیز لطفا کامنت های این پست را جوری بنویسید که بتوانم تاییدشان کنم ! یعنی اگر انتقاد می کنید حتما سازنده باشد !!

      پی نوشت بعدی :  پارسال در یک عمل انتحاری رفتم و یک شلوار و یک کفش از نمایندگی لی وایز خریدم ٬ اینها هر دو کهنه شده بودند و تصمیم داشتم بروم دوباره خرید کنم ٬ از طرف دیگر هم زور داشت برای یک شلوار  خداتومن پول بدهم . چند روز پیش مهیار ( عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد !! ) گفت که یکی از بستگانش که خیلی مایه دار  است برای پسرش بوتیک خفنی باز کرده و چون اقا پسر حوصله بوتیک داری نداشته این بوتیک بسته شده و حالا می خواهند مغازه را اجاره بدهند و بنابراین اجناسش را  توی یک خانه ریخته اند و به مفت قیمت می فروشند . دیروز با هم رفتیم و اتفاقا روز اخر هم بود . دیدم خدایا  هر مارکی از جین بخواهی آنجا هست و من هم جو گیر شدم و یک لی وایز و یک تامی برداشتم ٬ هر دو اصل و فکر کن چند ؟ هرکدام سی تومن !!  درصورتی که چند وقت پیش جین مارکدار قیمت کردم از صد و پنجاه شروع می شد به بالا .  این چند روزه عذا گرفته بودم که چه جوری این همه پول به جین بدهم  !! 

      تازه یک نکته دیگر ٬ انجا یک کاتالوگ جین مال برند کونز بود که توش کلی دختر پسر خوش تیپ و مانکن بودند و  نکته کنکوری اش این بود که همگی برای این که خوش تیپ تر به نظر بیایند  کنار یک جیپ عکس گرفته بودند !!! فک کن !! عین من !! خدائیش !!

       

       

       

       

       

      + نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      آمرزش مطلق

       

      درخت کوچک من به باد عاشق بود ٬

      باد بی سامان....

       

      بالای نیاوران . خیابانی هست به نام کوهستان که با شیب خیلی زیادی می چرخد و بالا می رود . انتهایش هم جائی هست که تمام تهران را زیر پایت داری ٬ دیشب رفتم آنجا ٬ یکی از آلبوم های ناظری به نام سرزمین اساطیر ( اگر اشتباه نکرده باشم ) آهنگ اولش بسیار زیبا است . نشستم روی کاپوت جیپ و ناظری هم می خواند و یکی دوتا سیگار کشیدم ٬ تهران به صورت دریائی از چراغ زیر پایم بود ٬ زیر هر کدام از این چراغ ها یک زندگی هست با درد و خوشی و ارزو و حسرت های منحصر به خودش ٬ فکر کن که چقدر می شود ٬ تصورش مشکل است . حالا ببین که زندگی من ٬ یا هر کس دیگری ٬ قطره ای از دریاست و حتی آن هم نیست ٬ می گویند هر انسانی دنیائی است ٬ در وجود من ٬ در وجود تو ٬ شاید شهری باشد به شکل دریای بی انتهائی از چراغ در شباهنگام ٬

      با خودم فکر می کنم که او زیر کدام یک از این چراغ هاست . کدام نقطه نورانی که سوسو می زند ٬ کدام یک ؟ نمی توانم پیدایش کنم ٬ یا شاید چراغ خاموش شده و سعی بیهوده می کند تا بخوابد . اما نمی تواند و به تاریکی خیره شده و با لبانی لرزان رویا می بافد  ٬ من نمی توانم پیدایش کنم . نمی دانم کدام چراغ خاموش یا روشن زندگی او را در خود جای داده است ...

       دیشب رفته بودم شهر کتاب نیاوران که دقیقا  تقاطع کامرانیه و نیاوران واقع شده است . به اندازه یک شهروند بزرگ است . در قسمتی از فروشگاه یک واحد ویژه فروش صنایع دستی و تابلو و اینجور چیزها هست که اجناس فوق العاده ای دارد . پیشنهاد می کنم سری به آن جا بزنی ٬ باری ٬ یک سری شمعدانی شیشه ای دست ساز داشت که طرح و رنگ بسیار خاصی هم داشت . قیمتشان را پرسیدم و انتظار داشتم رقم بالائی بشنوم ٬ ولی با کمال تعجب قیمت خیلی مناسبی داشتند و من هم دوتا خریدم . از آن شب هائی بود که روح انسان بی قرار می شود . تشنه انجام کاری هستی و دوست داری اتفاقی بیفتد یا به ترتیبی عطش روحت را بر طرف کنی ٬

      من تشنه بودم ٬ نتوانستم آن چراغ را پیدا کنم و در اخر فقط سیگار کشیدن و خیره شدن به دریای چراغ ٬ و جز این هیچ نصیبم نشد .

      امروز عصر داشتم توی کامپیوتر دنبال چیزی می گشتم ٬ یک فایل صوتی دیدم که بدون اسم بود و وقتی گوش کردم یادم آمد که چیست . این فایل مال موقعی بود که یک ام پی تری پلیر خریده بودم و می خواستم ببینم صدای محیط را چطور ضبط می کند . با دوستی رفته بودیم ساختمان افتاب و رستورانی که آنجا هست . همینطوری الکی دستگاه را روشن کردم و چیزی حدود نیم ساعت از حرفهایمان ضبط شد . امروز که ان را گوش کردم به این فکر افتادم که چقدر صدای آدم با آن چیزی که فکر می کند فرق دارد . و این که آن روز چقدر نرم و با ارامش حرف می زدم ٬ هوس کردم که یکی مثل خودم باشد و با همین ارامش با من حرف بزند ٬ انقدر که نسبت به خودم بی رحم و سخت گیر هستم از شنیدن صدای خودم که با دیگران جور دیگری است تعجب کردم ٬ من نمی توانم با خودم همانجور باشم که با دیگران هستم . نمی توانم ٬ اگر نه چقدر می توانست ارامش بخش باشد ٬ بتوانم خودم را ببخشم و ارام کنم ٬ موج خنک تسکینی که بعد از این همه التهاب اتشین می اید ٬ دستی سرد و مهربان روی پیشانی تب آلوده ام .رستگاری بر ای خبیثی ملعون ٬ یگانه امرزنده ٬ ارامش مطلق ....

      + نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

      پاسدارخانه..

       

      اواخر خدمت سربازی . به خاطر ماجرائی تبعید شدم به جزیره تنب و بعد از یک ماه و اندی یکی از افسرها که با من رفیق بود کارم را درست کرد و برگشتم به تهران ٬ البته  دیگر نمی توانستم در قسمت قبلی خدمت کنم و لاجرم تبعید شدم به پاسدارخانه که وظیفه نگهبانی و پاس دادن بر عهده اش بود .

      دردسرت ندهم ٬ بعد از مدتی شدم پاسبخش و چون رانندگی هم بلد بودم جیپ درب و داغان پاسدارخانه هم  دست من بود .

      باری . سیستم پادگان ما اینجوری بود که هر سربازی به طور متوسط هر یکی دوماه یک شبانه روز در پاسدارخانه به سر می برد ولی من و سه نفر دیگر چون تبعیدی بودیم  همیشه در آنجا بودیم و  در واقع بعد از افسر نگهبان ها  همه کارها را خودمان می کردیم . چون اقایان افسر نگهبان هر چند ماه یک شب در آنجا بودند که آن یک شب را هم به خوبی و خوشی لالا پیش پیش می کردند و اوضاع همیشه به همین منوال بود .

      در آن شب خاص ٬  من به خاطر این که شب قبل را تا صبح بیدار بودم  همه روز را خوابیدم و عصری بیدار شدم . سربازهای جدید آمده بودند و ما هم چون هر روز برایمان عده جدید می آمد دیگر برایمان عادی شده بود و به چیزی دقت نمی کردیم . یکی از بچه ها به نام ایرج که مثل من تبعیدی بود بچه فلاح بود و برای خودش کلی خلاف کار بود . شغلش سرقت ضبط ماشین بود و  من در آن زمان یک گلف قدیمی نارنجی رنگ داشتم که ضبطش را همین ایرج برایم آورده بود .

      من و ایرج با هم رفیق بودیم و آن روز عصر نشسته بودیم توی اطاق آماده ( قسمتی از پاسدارخانه که همیشه یک سری سرباز مسلح به عنوان آماده باش در آن به سر می برند )  داشتیم تلویزیون نگاه می کردیم و سیگار می کشیدیم . ما در پاسدارخانه هر غلطی دلمان می خواست می کردیم و با خیال آسوده سیگارمان را هم می کشیدیم . چون در پادگان اگر سربازها کار بدی می کردند انها را تهدید می کردند که می فرستمت پاسدارخونه و ما که شبانه روز آنجا بودیم دیگر از چیزی نمی ترسیدیم . ما در اسفل السافلین بودیم و دیگر چه بلائی ممکن بود سرمان بیاید ؟

      من رفتم یک سری به اطاق افسر نگهبان زدم تا ببینم امشب چه کسی مسئول آنجاست . اتفاقا افسر نگهبان من را می شناخت  چون دوماه پیش هم یک شب در اینجا بود و خلاصه سابقه ذهنی از من داشت . حال و احوالی کرد و بعد هم من رفتم جیپ را برداشتم تا  بروم  و شام پاسدارخانه را بگیرم .

      هر شب علاوه بر شام باید صبحانه را هم می گرفتیم و  آن شب برای صبحانه تخم مرغ دادند و  من عادت داشتم همیشه یکی دوتا بر می داشتم تا بعدا وقتی گرسنه شدم زرده اش را بخورم ( از بچگی از سفیده تخم مرغ متنفر بودم )  شام هم کتلت و سوپ بود .

      من و ایرج نشسته بودیم روی یک سکو و شام می خوردیم . توی پاسدارخانه ما قاشق نبود و هرکسی باید قاشق خودش را همراه می داشت . من همینجوری که داشتم به شام خوردن بقیه سربازها نگاه می کردم متوجه شدم که یکی از آنها قاشق ندارد و نمی داند سوپش را چطور بخورد . پسرک نحیفی بود با موهای روشن و  قیافه خیلی معمولی . من صدایش کردم و  برگشت نگاه گنگ و عجیبی به من انداخت . اصلا انگار هیچ چیزی نمی دید و احساس می کردی به جائی پشت سرت دارد نگاه می کند .

      من قاشقم را برایش پرت کردم ٬ هیچ واکنشی نشان نداد و قاشق از کنارش رد شد و با صدای جرنگ خفه ای دیوار خورد .

      من و ایرج با تعجب همدیگر را نگاه کردیم . بعد پسرک انگار هیچ اتفاقی نیفتاده  کاسه سوپ را  به دهانش برد و من سیبک گلوی نحیفش را می دیدم که به سرعت بالا پائین می شد و یک شیار نارنجی سوپ از کنار لبش به پائین شره می کرد . دلقک عصبانی شد و همینطور که فحش می داد چهار دست و پا رفت زیر میز تا قاشق کذائی را پیدا کند .

      ایرج پرسید  بچه کجائی ؟  پسرک هم جواب نداد و رویش را برگرداند . ایرج عصبانی شد و رفت سراغ پسرک کلاهش را با دست به گوشه ای پرت کرد ( در محیط سربسته کسی نباید کلاه سرش داشته باشد )  همچین که مثل آدم باهاتون رفتار میشه پررو میشین و حتی برای ما هم قیافه می گیرین . باید مثل بقیه پاسدارخونه ها دهنتون رو سرویس کنیم تا آدم بشین و از این حرفها ٬  به ایرج گفتم ولش کن بابا و رفتیم بیرون تا سیگار بکشیم . البته ایرج حق داشت . در پاسدارخانه های دیگر پاس بخش ها پدر سرباز را در می آوردند و طرف کلی بشین پاشو روی شاخش بود . ولی ما دیگر از اینجور مسخره بازی ها خسته شده بودیم و  سر به سر گذاشتن سرباز جماعت لطفی برایمان نداشت . به همین ترتیب می گفتند پاسدارخونه درب بیست و یک ( اسم آنجا بود ) کویته و فلانه و ...

      بعد از چند دقیقه من سربازها را بردم بیرون تا اسلحه بگیرند و بروند سر پستشان ٬ هر پاسداری یک ژ سه داشت که اگر روز بود خشابش را در می اورد و می گذاشت توی فانسقه و اگر شب بود باید خشاب را توی اسلحه می گذاشت . یک سوت هم داشت که در وارد ضروری بتواند بقیه را با آن خبر کند .پاسدارخانه ما حدود بیست تا پست داشت . یعنی هر دوساعت بیست تا سرباز جدید می رفتند سر پست هایشان و آنهائی که دوساعت نگهبانی شان تمام شده بود بر می گشتند به پاسدارخانه ٬ منتهی وظیفه پاسبخش بود که  با آنها برود و بیاید ٬ اگر روز بود سربازها را به صورت نظامی و مرتب و منظم به ستون دو می بردیم و اگر شب بود همینطوری گله ای می بردیمشان ٬

      آن سرباز موبور هم با ما بود .اتفاقا پستش هم  در  مریم بود ٬ پست مریم کنار جاده و بغل دیوار پادگان بود . آنجا یک پنجره کوچک در ارتفاع حدود سه متری روی دیوار بود که متعلق به یک خانه در همسایگی پادگان بود ( پادگان ما در وسط شهر واقع شده بود ) رویش هم یک توری سیاه دودزده داشت  . این پنجره در واقع هواگیر  حمام آن خانه بود و سربازها عادت داشتند که اگر کسی حمام می رفت قایمکی از دیوار بالا می رفتند و تویش را دید می زدند !!  ظاهرا در آن خانه یک دختر به نام مریم هم بود ( این اسم را سربازها بهش داده بودند )  که بچه ها چندباری موفق شده بودند در حمام زیارتش کنند !!   بیچاره اهالی آن خانه روحشان هم خبر نداشت که سوژه خنده و صحبت کل پرسنل یک پادگان هستند !!  فک کن !!

      بقیه سرباز ها با آن سرباز موبور سر این موضوع شوخی می کردند و چرت و پرت می گفتند ٬ ولی او اصلا به این حرفها توجه نکرد و  جواب هیچ کسی را هم نداد . پیش خودم فکر کردم که چه شخصیت منزوی و گوشه گیری دارد .

      پست را تعویض کردم و برگشتم پاسدارخانه ٬  ایرج یک سیگار با من کشید و رفت تا بخوابد . او از ساعت چهار تا شش صبح باید نگهبانی می داد و برای همین آن شب زود خوابید .

      آن شب خیلی عادی گذشت ٬ حدود ساعت دو ٬ معاون افسر نگهبان که یک ستوان بود گفت برویم و سری به پست ها بزنیم ٬  با جیپ رفتیم و گشتی زدیم ٬ در زیر نور ماشین پاسدارها را می دیدی که می آمدند وسط جاده و ایست می دادند . گاهی همان ابتدا  اسم شب را می گفتیم و رد می شدیم و گاهی هم کمی تامل می کردیم تا ببینیم طرف بلد است ایست بدهد یا نه ٬ ایست دادن به ماشین ترتیب خاصی داشت و اول طرف ایست می داد و بعد می گفت چراغ خاموش  موتور خاموش سرنشین پیاده و از همین مزخرفات .

      اساسا پاس بخش ها یا افسر نگهبان ها وظیفه داشتند که چند باری در طول شب به پاسدارها سر بزنند تا ببیند طرف خواب است یا بیدار و از این جور چیزها .

      باری . ساعت چهار هم  برای سومین بار پست ها را عوض کردم . این بار ایرج هم با ما بود و باید در حاشیه باند فرودگاه نگهبانی می داد . آن پسرک موبور هم دوتا پست پائینتر یعنی در اواسط باند نگهبانی می داد. جائی که لاشه چند تا هواپیمای ساقط شده عراقی هم گذاشته بودند .

      به ایرج گفتم  یک ساعت بعد می ایم پیشت و برگشتم پاسدارخانه .

      حوالی پنج من یکی دوتا نان به اضافه چند تا کتلت برداشتم و رفتم سراغ ایرج ٬ سر راه به چند تا پست هم سر زدم .

      با ایرج نشسته بودیم روی چمن ها  و او داشت برای من چیزی تعریف می کرد . هوا هنوز روشن نشده بود و پادگان در سکوت محض بود . بعد ناگهان صدای گلوله را شنیدیم .

      به ندرت پیش می آمد که پاسدارها در طول پست شلیک کنند . چون شلیک بدون دلیل جرم محسوب می شد ٬ دو تا گلوله اول خشاب همه پاسدارها مشقی بود . ولی اصولا پاسدار باید ایست می داد و اگر طرف توقف نمی کرد یک تیر هوائی شلیک می کرد . صدای گلوله خیلی نزدیک بود و ما هم هیچ صدائی اعم از ایست و غیره نشنیدیم .

      من دویدم به سمت پائین ٬ چون صدای تیر از آنجا می آمد . پست اول را که رد کردم  پاسدارش با فریاد و دست سمت صدا را نشان داد و من همینطور دویدم به سمت پائین پادگان .

      نفسم گرفته بود و  داشتم می رسیدم به پستی که پسرک موبور در آن نگهبانی می داد . می خواستم ازش بپرسم که ایا او شلیک کرده یا نه که متوجه شدم کسی در آنجا نیست .

      لاشه هواپیماها را که دور زدم  دقیقا زیر نور چراغ دیدم کسی روی زمین افتاده ٬ رسیدم بالای سرش و بعد پسرک موبور را دیدم که به پشت روی زمین است و از گردن به بالا چیزی جز یک نیم کره خون الود  وجود نداشت .

      اسلحه اش  همان کنار افتاده بود . ظاهرا  لوله ژ۳  را زیر چانه اش گذاشته بود و شلیک کرده بود . همه جا خون و تکه های مغز پاشیده شده بود . حتی هوا هم بوی باروت و خون می داد .

       بعد ایرج رسید و با دیدن جنازه فریاد کوتاهی کشید . سرش داد زدم که زود برگرد سر پستت اگر اینجا ببینندت پدرت را در می آورند .

      من شروع کردم به سوت کشیدن و در همین حین با خودم فکر می کردم که این صحنه فجیع ٬ یعنی کسی که گلوله اینطور مغزش را پاچیده باشد هیچ وقت از یادم نخواهد رفت  . بعد ماشین دژبانی رسید و بعد هم افسرنگهبان آمد که وقتی جنازه را دید دو دستی توی سرش کوبید .

      از فردا صبح بگیر و ببند شروع شد و من و  سه تا پاسبخش دیگر به اضافه افسرنگهبان و معاونش افتادیم گیر دایره حفاظت که می خواستند ته و توی قضیه را دربیاورند و این که چرا ان سرباز خودکشی کرده است ؟

      من ظهر ان روز مادر و پدر آن سرباز را دم پادگان دیدم که مادر چادرش خاکی شده بود از بس که توی خاک ها غلطیده بود و توی سر و صورتش چقدر جای چنگ بود . و فردای آن روز  متوجه شدیم داستان از چه قراری بوده :

      آنها دو برادر بودند که پسرک موبور برادر کوچک تر بود . البته  فقط یک سال با هم اختلاف داشتند . برادر بزرگتر  موفق شده بود به ترتیبی از خدمت معاف شود و سپس  رفته بود سوئد و آنجا  زندگی می کرد .

      پسرک موبور برعکس برادرش شانس نداشت و مجبور شده بود برود خدمت ٬ او مرتب اوضاع خودش را با برادر مقایسه می کرد و ظاهرا آن شب به این نتیجه رسیده بود که  چرخ سرنوشت به مرادش نخواهد گردید و بدین ترتیب زندگی به زحمتش نمی ارزد . بعد هم گلوله های مشقی را در آورده بود و گذاشته بود توی جیبش . گلنگدن زده بود و ژ۳ را مسلح کرده بود و  لوله را زیر چانه اش گذاشته بود و شاید چشمانش را بسته بود و بعد ماشه را کشیده بود و شاید با چشمان باز که در آنصورت در زیر نور پریده رنگ ماه می توانست آخرین مناظر زندگی اش را ببیند ...

      اگر چهل دقیقه دیگر  منتظر می شد پست تمام می شد و بر می گشت به پاسدارخانه و یکی دوساعت بعد بر می رفت به قسمت خودش و دیگر اسلحه ای وجود نداشت تا بتواند بگذارد زیر چانه اش ٬ در اینصورت مجبور می شد راه دیگری پیدا کند ٬ اگر البته  تا این حد برای مرگ مصمم بود .

      یا شاید برادرش زنگ می زد و  از شرایطش گله می کرد  که نه بابا نمی دونی اینجا  چه پدری از آدم در میاد و  در اینصورت شاید پسرک موبور احساس تسکین می کرد که  پادگان البته مثل سوئد نیست ولی آنجا هم چندان خبری نیست ...

      نمی دانم ٬

      از ما هزار بار بازجوئی کردند و من هزار بار  تعریف کردم که چطور قاشقم را برایش پرت کردم و او هم آن را نگرفت و چطور قاشق به دیوار خورد...

      یکی از افسرها بعد از شنیدنش سر من داد کشید که در کدام طویله بزرگ شده ام ؟!

       بهت یاد ندادن که آدم باید تعارف کنه مثل آدمیزاد نه این که همه چیز رو پرت کنه !!!

        من فقط یک سرباز بودم که در آن لحظه خیلی هم ترسیده بود و در غیر اینصورت ٬ یعنی اگر از آن سرهنگ نمی ترسیدم  ٬ می توانستم بگویم  که اگر صحبت از شعور است خود شماها لابد خیلی شعور دارید که  در پاسدارخانه حتی قاشق هم نگذاشتید و بچه مردم مجبور شد شب قبل از مرگش سوپش را هورت بکشد و اگر  لباس آن بیچاره غرق خون نبود می شد لکه سوپ را روی یقه اش دید که از کنار لبش شره کرده بود ....

      بعد از چند روز هم همه چیز تمام شد ٬ البته گویا افسر نگهبان و معاونش را حسابی توبیخ کرده بودند . هرچند فایده ای نداشت و با این کارها کسی زنده نمی شد . بعد من دچار نوعی وسواس شده بودم و هر شب به سربازها دقت می کردم تا ببینم ایا کسی مثل پسرک موبور بینشان هست ؟ و  این که ایا کسی هوس خود کشی کرده است یا نه ؟ و غذا خوردنشان  را نگاه می کردم تا ببینم کسی سوپ را بدون قاشق می خورد یا نه ؟ چون در ذهنم این کار به عنوان یک نشانه از خودکشی حک شده بود ...

       

       

       

       

       

      + نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

       

      death proof soundtrack songs
      Free Music | free Mp3