من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست...
آنیتا دختر خواهر من است ٬ یک دختر بچه شش هفت ساله تپل مپل که موهای مجعد بور دارد . خانه اش در همین اپارتمان و دوطبقه پائینتر از ما است ٬ کیان برادر آنیتا است که نه سالش است و همه فامیل می گویند به شدت شبیه به کودکی دلقک است . پدر و مادرشان در هفته یکی دو روز کشیک هستند . یعنی باید در بیمارستان بمانند . پدر در حال گذراندن دوره تخصصی جراحی مغز و اعصاب و مادر هم زنان و زایمان می خواند .
باری . این دوتا خیلی از اوقات پیش ما هستند . آنیتا کلاس اول و کیان کلاس سوم است . به غیر از این کیان و آنیتا دوتا نوه دیگر هم هستند که البته بزرگترند و مال خواهر بزرگه هستند . به هرحال آنی تنها نوه دختر است و ته تغاری بودن هم مزید بر علت شده که بسیار عزیز باشد . گیرم خودش هم بچه بامزه و جذابی است . اساسا دخترها تا نه یا ده سالگی از هر لحاظی جلوتر از پسرها هستند . خلاصه این که آنیتا چنین حال و روزی دارد .
چند وقت پیش توی پارکینگ داشتم جیپ را می شستم . آنی هم سه چرخه سواری می کرد . به من گفت : دائی ٬ تو چرا ازدواج نمی کنی ؟!
ـــ چون هیشکی نیست که با من عروسی کنه !
ـــ خوب بگرد پیداش کن !
ـــ آنی تو برام پیدا کن ]ه من بلد نیستم !
ــ آخه من که نمی تونم ! چون که من شماره موبایل تو رو بلد نیستم !
یعنی فک کن که بچه شش ساله قشنگ در جریان شماره بازی و این حرفها هست ! در ضمن هیچ چیزی مثل دیدن یک دختر آنچنانی و ارایش کرده باعث هیجان و تحسین آنیتا نمی شود . اولین باری که نسیم را دید . یک چیزی حدود نیم ساعت میخ وایستاده بود و دستش را تا مچ کرده بود توی دهنش و بهش زل زده بود !! البته این موضوع مربوط به همه بچه هاست . همگی از دیدن دختر یا پسر جوان خوششان می اید و در تخیلشان وقتی بزرگ شوند اینجوری خواهند شد .
آنیتا دلقک را خیلی دوست دارد . من را دائی سهیل یا فقط دائی صدا می کند .اطاق دلقک پاتوق آنیتا است . البته فقط وقتی که بخواهد تنهائی بازی کند و کار به کار کسی نداشته باشد . در ضمن همیشه اینجا برای آنیتا قاقالی لی کوچکی مثل آدامس و شکلات هم پیدا می شود . گاهی من پشت کامپیوتر هستم و آنیتا می اید بغلم می نشیند و نقاشی می کشد . دوست دارم موهایشرا بو کنم و پوست لطیفش را ببوسم . در این حالت اکثرا بعد از نیم ساعت خوابش می برد . موهایش زیر نور چراغ مطالعه به رنگ زرین طلاست . همه چیز بچه ها تازه و نو است . چشمهای صاف و درشت . مژه های بلند و انگشتهای کوچولو .
گاهی هم یک گوشه ای می نشیند و با عروسک هایش بازی می کند . به ارامی با آنها حرف می زند و سناریوی بازی را زمزمه می کند . باربی ها پیش هم مهمانی می روند و از هم پذیرائی می کنند و از این قبیل بازی ها که همه دختر بچه ها دوست دارند...
توی اپارتمان ما چند تا بچه دیگر هم هست . یک دختر بچه همسن و سال آنی به نام میترا هم هست که با هم دوست صمیمی و هم کلاس هستند . این دو اکثر اوقات با هم بازی می کنند و در اینصورت قاطی بازی های خشن پسرها نمی شوند .
امروز عصر بقیه رفته بودند بیرون و من با آنی در خانه بودیم . گفت که می رود پائین پیش میترا و من هم گفتم برو . از اسانسور می ترسد ٬ با آن پاهای کوچولو پله ها را دانه دانه پائین و بالا می رود .
نیم ساعت بعد آنیتا برگشت . سخت و شدید گریه می کرد . جوری که تا به حال ندیده بودم . دوید توی یک اطاق و در را بست .
رفتم پیشش . خواستم در را باز کنم که فریاد کشید نیا اینجا ٬ می خواهم تنها باشم ! ( حدس زدم که از یک فیلم این اصطلاح را یاد گرفته است ) من هم داخل نشدم . به نظر من همیشه باید به خواست بچه ها احترام گذشت . صدای هق هقش شنیده می شد .
پرسیدم چی شده آنی ؟ جواب نداد . بعد از چند دقیقه گفت که دیگه هیشکی منو دوست نداره ! به خاطر گریه بریده بریده حرف می زد .
ــ بیام تو با هم حرف بزنیم ؟ جواب نداد .
ــ موشی ٬ حالا بیام پیشت ؟
گفت که بیا ٬ رفتم تو . یک گوشه اطاق پشت به من نشسته بود و من موهایش را می دیدم که دم اسبی بسته بود و انتهایش با حرکت شانه ها از گریه به طرز منظمی تکان می خورد .
بغلش کردم و احساس می کردم که صورتم از اشک هایش خیس می شود . محکم بغلم کرده بود و سعی می کرد دیگر گریه نکند . اما نمی توانست . بچه ها نمی توانند حوادث را با هم مقایسه کنند . چون معیاری برای مقایسه ندارند و به همین دلیل ٬ اگر اتفاق بدی بیفتد . در نظرشان مصیبتی واقعی است .
گفتم بریم سوپر یک چیز خوب بخریم ؟ برای کیان هم بخریم ؟ کمی تردید کرد و بعد گفت که نمی خواهد .
آب دستشوئی را باز کردم . نیم گرم ٬ می دانستم بعد از گریه شستن صورت با اب ولرم احساس خوبی دارد . اما آنیتا که قدش به دستشوئی نمی رسد . باید بغلش کنی و کمکش کنی تا صورتش را بشوید . حالا لپ لپی هاتم بشور . بعد با حوله خشکش کردم . ولی ارام . پوست انها ظریف است .
گویا میترا و یک دختر بچه دیگر که دختر عمه اش بوده با آنیتا دعوا کرده اند و گفته اند برو بیرون تو دیگه دوست ما نیستی ! آنیتا هم عادت به شنیدن چنین حرفهائی ندارد و برای همین نمی تواند تحملش کند . می گوید دیگه هیشکی تو دنیا منو دوست نداره ! تو مدرسه هم هیشکی ٬ کیان هم دوستم نداره ! بابابزرگم ٬ مامان بزرگم ٬ خاله و همه !
می پرسم دختر عمه میترا چه جور دختری بوده ؟ می گوید اسمش مهتابه و لباسش قرمزه مداد شمعی هم نداره !!
چند دقیقه جلوی تلویزیون و کارتون می نشیند و بیسکویت می خورد . بعد همه چیز را فراموش می کند . خرسی اش را بغل کرده و کارتون می بیند . دنیای آنیتا مثل یک حوض کوچک است که با پرتاب سنگی متلاطم شده باشد و بعد از چند دقیقه دوباره ارام می شود .
من هم زمانی به همین سادگی ارام می شدم . تو هم همینطور . همه ما همین بودیم و حالا دیگر به این سادگی ها التیام نمی پذیریم . انیتا هم بزرگ می شود و خواه ناخواه وارد این بازی می شود .
او هم مثل همه زمانی دلبسته خواهد شد . به خودش می گوید این همان عشق واقعی است . بعد ترکش می کنند و او خواهد گریست . ناله و شیون خواهد کرد در زمانی که دیگر گریستن چاره ساز نیست .
در کودکی جمله ای جادوئی هست که همیشه معجزه می کند . موقع حسرت خوردن ها و محرومیت . آدم به خودش می گوید : وقتی بزرگ شدم ...
همین است . جادوی سحر آمیز و مرهم التیام بخش همیشگی ٬ اما الان چه دارم که بگویم ؟ متاسفانه چنین چیزی دیگر وجود ندارد . فقط یک تسلی دیگر هست : زندگی کوتاه است و من هم یک زمانی می میرم و خلاص می شوم .
همین آنیتای کوچولو ٬ شاید دختر قشنگی بشود . بعد زمانی می رسد که کسی به او ابراز عشق می کند و این که بدون تو می میرم . او هم احتمالا بعد از مدتی خسته می شود و این ابراز عشق ها تکراری خواهند شد . پیش خودش فکر می کند نه این دیگه به درد نمی خوره و خداحافظ . این هم یک وجه دیگر بازی است . ترک کردن و ترک شدن . عاشق شدن و معشوق بودن . عاشقی باوفا و معشوقی سنگدل . نود درصد ادبیات و هنر راجع به همین دونفر است . عاشق و معشوق .
عاشق های شکست خورده هم یک تسلی برای خودشان دارند . این که یک روزی معشوق جفاکار از ترک او پشیمان خواهد شد و این که چه اشتباهی کردم . الان می فهمم که او از همه بهتر بود ! این بزرگترین تسلی عشاق شکست خورده است ٬ یعنی روزی که معشوق با حسرت به او فکر خواهد کرد ! و کدام بازنده ای است که مدتها در باره این موضوع خیالبافی نکرده است ؟
من هم همینطور . گاهی عاشق کسی بوده ام . گاهی هم معشوق بوده ام و بی رحم و سنگدل ! ولی راستش نمی توانم تضمین بدهم که معشوقه پشیمانی شده ام ! چون متاسفانه حتی اسم بعضی هایشان یادم نیست ! تا چه برسد به این که حسرت نبودن طرف را بخورم !
لابد فکر می کنی که چه ادم خودپسندی هستم ! نه رفیق عزیز . بحث این حرفها نیست . صرفا آدم هائی وارد زندگی من شده اند و بعد از مدتی رفته اند . بعضی ها من را ترک کرده اند و لاجرم من هم بعضی ها را ترک کرده ام . قاعده بازی همین است و این بازی ادامه دارد تا زمانی که دیگر نتوانی کسی را ترک کنی و او هم نتواند تو را ترک کند . و بازی به همین سادگی تمام می شود .
سالها پیش . یک روز دختری سوار ماشین من شد و این مربوط به زمانی است که اتوبازی مد بود و مطلقا معنی بدی نداشت . صرفا راهی بود که ملت با هم اشنا می شدند و بسیار رایج بود . خلاصه دختری به نام لیلی را در اواسط خیابان پاسداران سوار کردم و چیزی حدود نیم ساعت با هم حرف زدیم . پس فردای آن روز هم یک ساعتی با هم بودیم . من از او خوشم نیامد ٬ نه این که بچه بدی باشد یا حتی زشت باشد . نه ٬ صرفا همه چیزش معمولی بود . قیافه معمولی و بقیه چیزها هم معمولی ٬ اگر اشتباه نکنم دانشجوی شیمی بود .
بعد من به او گفتم که بیا از هم جدا شویم . پرسید که چرا ؟ گفتم چون به نظر من ما با هم فرق داریم . ولی او به هیچ وجه حاضر نبود این موضوع را قبول کند . نمی دانم چرا گیر داده بود که حتما باید این رابطه ادامه پیدا کند و خلاصه این جریان بدجوری بیخ پیدا کرد و لیلی روزی هزار بار زنگ می زد و به بدترین روشی سعی داشت این رابطه را حفظ کند .
مثلا زمستان بود و هوا هم خیلی سرد . روزی بود که برف سنگینی می بارید . هنوز موبایل انقدر زیاد نشده بود و فقط یک سری ادمهای خیلی مایه دار موبایل داشتند . خلاصه از باجه تلفن زنگ می زد و می گفت ببین چقدر هوا سرده و من چند ساعته به خاطر تو توی خیابانم و دارم یخ می زنم و مدام گریه می کنم و تو انقدر بی رحمی و فلانی و بیساری..اتفاقا من همیشه عاشق دخترهای مغرور بوده ام و هیچ چیزی مثل اینجور التماس ها من را منزجر نمی کند .
تصور کن که صد دفعه زنگ زد و از این مزخرفات تحویل من داد ! من هم نمی توانستم گوشی را برندارم . چون یک خط دیگر هم در اطاق پدر مادرم بود و اگر من بر نمی داشتم لاجرم آنها بر می داشتند . نهایتا جوری شد که هم او گریه می کرد و هم من ! البته گریه کردن من از شدت احساس عجز و کلافگی بود . در ضمن عذاب وجدان شدیدی هم داشتم ! انگار که مرتکب جنایتی شده باشم !!
اخه بابا زور که نیست ! من بچه مثبت نبودم و دوست داشتم برای خودم ماجرا داشته باشم . ولی لیلی به شدت مثبت بود و اصرار داشت که تو باید سالم زندگی کنی و فقط مال من باشی ! واقعا که دیوانه ات می کرد ! خلاصه بعد از این هزار بار من بیچاره را به گریه و التماس و دیوثی انداخت بالاخره بی خیال شد و رفت پی کارش ....
بعد از حدود یک سال تلفن زنگ زد و طرف گفت که من لیلی هستم ! حال و احوال کردیم و لیلی ادامه داد :
ــ ببینم تو هنوز هم به همون ازگلی سابق هستی ؟!
گفتم که اگر راستش را بخواهی حتی ازگلتر از قبل شده ام !!! بعد با شوق و ذوق تعریف کرد که با یک دندانپزشک ازدواج کرده و اشیانه گرم و قشنگی دارند و جوجو ها جیک جیک می کنند و افتاب به گرمی می تابد و بهار شده و ...
من بلافاصله فهمیدم که لیلی زنگ زده تا حسابش را تصفیه کند ! اتفاقا من پایه بودم که این کار به بهترین وجهی انجام شود ! بنابراین خیلی غمگین و ناراحت برایش تعریف کردم که چقدر در مورد او اشتباه می کردم ! من نفهمیدم که تو چه گنج بزرگی هستی و مثل الاغ با آخرین قوا یک جفتک به بختم زدم و تو نمی دانی بعد از تو گیر چه کسی افتادم و چه روزگاری از من سیاه شد !
یک درام وحشتناک تعریف کردم از دختری که خدا می داند چقدر حیوون بود . دلقک معصومانه و خالصانه عاشق شده بود و این دختر بی شعور مثل حیوون را به راه منو دور می زد و از روی من می پرید و گاهی زیر ابی می رفت و ....
و در همه حالات من همیشه حسرت عشق پاک تو را می خوردم ای لیلی عزیزم ! تو طبیعی است که خوشبخت باشی چون که حقت است و لیاقتش را داری !! ولی من فقط باید تا آخر عمرم در حسرت این باشم که خدایا ! من می توانستم جای آن اقای دکتر باشم ولی افسوس !!
یعنی تو نمی دونی لیلی موقع شنیدن این اعترافات چه حالی می کرد ! واقعا به قول لاله شدها ! یعنی چیز شد کامل !! ( اسم کاملش بی تربیتیه ! ) من داشتم با صدای گرفته این خرعبلات را براش می گفتم و اون هم گاهی از شدت خوشی و خوشبختی صداهای نامفهومی از خودش در می آورد . خلاصه واقعا شد !
این هم از لیلی !