تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

یکی دوتا کامنت...

 

آرایه رو می شناسید ؟  http://www.pendarenik.blogfa.com/  تقریبا جزو اولین وبلاگهائی است که من می خواندم و الان هم می خوانم ٬ چون به نظر من یکی از با احساس ترین و با استعداد ترین نویسنده های وبلاگستان است و  اتفاقا خوب هم می نویسد . نزدیک به سه سال فقط عاشقانه نوشتن ( چیزی در حدود نود درصد پست هایش عاشقانه هستند ) شوخی نیست . 

حالا بگذریم ٬ یک زمانی ٬ یعنی تقریبا یک سال و اندی قبل ٬ من عادت داشتم برای هم پستش یک کامنت مسخره بذارم . بعضی از این کامنت ها بی مزه بودند و برعکس ٬ بعضی هاشون خوب می شدند . دیروز  یکی دوتا از پست های قدیمی اش را دوباره پابلیش کرده بود . یکی شون رو که دیدم یادم اومد که برای این پستش چه کامنتی گذاشته بودم و راستش به نظر خودم یکی از بهترین کامنت هائی است که تا به حال برای ارایه گذاشته ام ٬ فکر می کنم ارزش خوندن رو داشته باشه ٬ حالا اول این پست ارایه رو بخونید که مربوط به یک دیالوگ بین او و بهمن است :

داشتم عکستو توی لپ تاپم نگاه میکردم....نمیدونم چرا گریم گرفت...
-من: گریه مال بچه کوچولوهاست...خوب اگه عکسم ناراحتت میکنه پاکش کن.ما قبلا هم از این کارها کردیم.راحته برامون.تازه اون دفعه سخت تر بوده؛مجبور بودیم بشینیم؛عکسها رو یکی یکی دستمون بگیریم؛لمسشون کنیم؛به لبمون نزدیک کنیم؛ببوسیمشون؛نوازششون کنیم؛رد اشکامونو روش دنبال کنیم؛بعدش بین دو تا انگشتای شصت و سبابه مون بگیریم و در دو جهت مخالف بچرخونیم...مجبور بودیم همدیگرو تیکه تیکه کنیم...جلوی چشممون؛تا بشه توی ذهن و دلمون باورکنیم که تموم شد.اما حالا راحته...
*به من:چطور این کارو بکنم؟
- من:روی عکس کلیک راست کن؛گزینه delete  رو انتخاب کن...تمومه....
*به من:نمیشه...آخه وقتی میخوام delete کنم؛ازم میپرسه : are you sure you want to delete this file?
-من: و تو مطمئن نیستی؟
*بهمن:مطمئن هستم که نمیخوام...ولی چه فایده از این نخواستن؟
{و حالا اشکهای یادگاری از یک بغض قدیمی اجازه دارند روی گونه هایم سر بخورند...}

 

و این هم کامنت اصلی دلقک :

 

نویسنده: دلقک
سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 22:24
 
خوب . اصلا نگران نباش . من کاملا تو رو درک می کنم . مطمئنا اون از وضعیت ضریب هوشی تو خبر نداشته !! حالا دقت کن . من یک بار دیگه برات شرح میدم . از کلمات فنی و سخت مثل راست و چپ هم استفاده نمی کنم تا تو راحت متوجه بشی !!فقط هول نشو و عجله هم نکن !
 ببین . اون چیزی که همیشه دستته ! ( بعضی ها بهش می گن موس !! ) دوتا کلید داره . اون فلشه رو می بری روی عکس . بعد اون دگمه دست راست رو می زنی ( دگمه دست راست . همونیه که اونور دست چپیه است . یعنی اینور دگمه اونوریه !) اوکی ؟ حالا فقط یک بار اروم فشارش میدی ! فقط یک بار . بعد یک مربع کوچیک باز میشه که روش یه چیزائی خارجی !! نوشته شده !! سومین جمله خارجی ! از پائین ! رو می زنی .( با دگمه سمت چپ . یعنی اونور دگمه اینوریه !! ) دوباره یه صفحه مستطیلی باز میشه که روش یه چیزائی خارجی ! نوشته شده ( تو دقیقا از همین جا رو مشکل داری ) اوکی ؟ خوب . حالا دگمه اینوریه موس رو میزنی ( همونی که اینور اونوریه است . می ترسم بگم راست و چپ و تو قاطی کنی ) فقط دقت کن که فلش موس بیاد روی مستطیلی که خارجی نوشته و بعد بیارش روی دگمه اینوریه . یعنی همون دگمه که اینور اونوریه است . روش نوشته yes که معناش میشه اره . روی همون میزنی و پاک میشه . دیدی چقدر راحت بود ؟ این کار رو برای یک هفته . هر روز دو ساعت تکرار کن تا قشنگ یاد بگیری .

کامنت دوم هم این است :

 

نویسنده: دلقک

سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 22:30
راستی ارایه . تو پستت نوشتی لب تاپ .من شنیدم که تو یه چمدون گنده پیدا کردی و بعدش کل کامپیوترت رو چپوندی توش و اینجوری یه دونه لب تاپ درست کردی !!! خوب البته ابتکار بدی نیست ! اما لطفا فقط تو خونه باهاش بازی کن ! چون سنگینه و اگه بخوای ببریش بیرون ممکنه به ستون فقراتت اسیب بزنه !! واقعا حیفه که تو بلائی سرت بیاد و از وبلاگ نوشتن بیفتی !!

 

بعدش ارایه جواب داد که من اصلا لب تاپ ندارم ! یعنی توی این کامنت گفت :

 

نویسنده: آرایه-خودم
سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 23:5
به دلقک:
من لپ تاپ ندارم.
بهمن داره.
اونم مثل مال تو یک چمدون گنده نیست.
اصلا شبیه اسباب بازیهای تو نیست
من وسیله سنگین حمل نمیکنم.برام حمل میکنن.یا ماشینا یا پسرا!
تو چه بی رحمی!سنگ دل

 

این هم جواب آخری دلقک ٬ البته کمی بیمزه است ٬ ولی باز بد نیست ٬ راستی اون موقع ها من به ارایه می گفتم اردک ! یادم نیست چرا !  به هرحال این رو گفتم تا قسمت آخر کامنت رو متوجه بشید :

 

نویسنده: دلقک
سه شنبه 9 آبان1385 ساعت: 23:53
ببین ارایه جون . وقتی تو توی پستت می نویسی لب تاپم ! این یعنی لب تاپ من . م اخر کلمه اسمش ضمیر مالکیته . وقتی به کار میره که ادم بخواد بفهونه که مالک چیزی هست . مثلا وقتی من بگم لب تاپت . یعنی لب تاپ تو . یا بگم لب تاپش . یعنی لب تاپ او . وقتی بگم لب تاپشان . یعنی لب تاپ انها . اوکی ؟ روشنه ؟ وقتی من به لب تاپ تو . بگم لب تاپم . یعنی این لب تاپ مال منه و نه مال توست و نه مال بهمن . تو هم نوشتی لب تاپم . این یعنی لب تاپ مال ارایه است . نه مال بهمنه و نه مال دلقکه . مگر این که ارایه همونطور که گفتم . کامپیوترش رو چپونده باشه تو چمدون . و بعدش هم بگه لب تاپم . یعنی این چمدون گنده یک لب تاپ است که مال ارایه است . البته یک احتمال دیگر هم هست . لب تاپ مال بهمن باشه و ارایه بگه لب تاپم . خوب این یعنی چی ؟ یعنی ارایه دروغ گفته ! که البته چنین چیزی صد در صد اشتباه و غلطه . چرا ؟ چون ارایه که دروغ گو نمیشه !!! حالا نتیجه کلی که از این بحث گرفته میشه اینه که : بر طبق تحقیقاتی که در زبان شناسی اردک ها انجام گرفته . صرف ضمیر یا قید مالکیت در زبان اردکها از قرار زیر است : لب تاپم .یعنی لب تاپ او / لب تاپش . یعنی لب تاپ من / لپ تاپشان یعنی لب تاپ تو / و و و....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

الف تا دال...

 

الف :  توی کامپیوتر من ٬ مجموعه ای از عکس های مختلف است که از آنها به عنوان اسکرین سیور استفاده می کنم ٬ چیزی در حدود صد تائی می شوند . همه هم مدل و سوپر مدل های خفن هستند که از میان تعداد بسیار بیشتری . به سلیقه خودم انتخاب شده اند . بعضی شان واقعا عالی هستند . خیلی اوقات همینطوری بی حرکت جلوی مونیتور نشسته ام و هیچ کاری هم انجام نمی دهم ٬ یعنی برای همه پیش می اید که همینطوری الکی به جائی زل بزنند و فکر کنند ٬ بعد متوجه می شوم که رژه عکسها شروع شده و بعضی اوقات است که یک عکس در چنین حالتی یک حس خاص و متفاوت به تو می دهد . چه طور بگویم ؟ احساس می کنی به وسیله نوعی احساس اشراق گونه می توانی بفهمی در آن لحظه طرف چه فکری داشته و در چه حال و هوائی بوده است ....

 

ب :  امشب می خواستم پستی در باره گربه ای بنویسم که در هشت یا نه سالگی داشتم . به این فکر افتادم که حالا ٬ بین این آدم خسته و دلزده و آن کودک پرانرژی  چه ارتباطی هست ؟  در آن سن ٬ هنوز چیزهائی در من بود . می گویم چیزهائی ٬ چون دقیقا نمی توانم بگویم چه چیز ٬ نمی توانم بگویم چه نام دارد . یا دقیقا چیست ٬ فقط می دانم که همه اش را از دست داده ام . یا بهتر بگویم ٬ همه اش را از من گرفتند ٬ می فهمی ؟  تو این را می فهمی ؟

 

 ج : سحر می گفت باورت می شه که دیشب شهرام به من زنگ زد ؟ بعد می گفت که آن پسر ٬ یعنی شهرام چقدر گریه می کرده و ..می گفت باور می کنی بعد از هفت سال ؟

 البته که باور می کنم ٬ حتی مقداری اش هم خاطرم هست ٬ گریه و ناله و اعصاب داغانش  در هفت سال پیش ٬ آن زمان من تازه دانشجوی ترم چندم کارشناسی بودم و مواردی مثل این را به این سادگی ها از دست نمی دادم ! حتما باید طرف را یک جوری ردیفش می کردم تا حالش خوب شود و ساده لوحانه تصور می کردم وقتی بتوانی ثابت کنی که این موضوع ارزش ناراحتی ندارد طرف حتما حالش خوب می شود !! انقدر احمق بودم که نمی دانستم چیزهائی توی یک رابطه هست ٬ که نمی توانی ..نمی توانی هیچ کاریش بکنی...ولی حالا دیگر مطلقا چنین کوشش های احمقانه ای نمی کنم . یعنی راستش دیگر برایم مهم نیست . فقط گوش می کنم که جدی ؟ واقعا ؟ عجب !  چه خوب یا چه بد ..همین..به این نتیجه رسیده ام که بهترین کار همین است . گوش دادن بدون هیچ گونه اظهار نظرهای فضل فروشانه....

 حالا همه این ها چه اهمیتی دارد ؟  اصلا چه فرقی دارد ؟ حالا بعد این همه سال این که طرف پشیمان بشود یا نه چه تفاوتی خواهد داشت ؟ مخصوصا به حال من ؟ چون می دانم من هم مثل هر آدم دیگری منتظر چنین تلفن هائی هستم ٬ مجموعه ای از آدمهائی که به دلایل مختلف دیگر نیستند..

بعد مرا برد به یک ساندویچی در پاسداران که گویا هات داگش معروف است . متاسفانه فقط غذا برای بیرون داشت . چون فضایش خیلی کم بود . حقیقت این که من از غذا خوردن در ماشین متنفرم ٬ ولی پیشنهادهای این آدم را هیچ وقت رد نمی کنم . چون هیچ وقت بد نبوده اند . به هرحال من نصفش را خوردم و بقیه اش را  با خودم آوردم خانه تا آخر شب بخورم .

حالا همه اش همین است :

یک ساندویچ نصفه که در فویل الومینیم پیچیده شده و در طبقه دوم یخچال است ٬ به اضافه یک ادمی که بعد از هفت سال پشیمان شده و بعدش سحر هم هست که طبعا از این پشیمانی هفت ساله حس خوبی دارد .ولی من در اطرافم هیچ آدم پشیمانی نیست !  آدمیزاد چه موجود مضحکی است..

 د ــ مهیار زنگ زده بود تا یک سری سئوال بپرسد ٬ او به خاطر شغلش با آدمهای مختلفی مصاحبه می کند . چون سردبیر فرهنگی یکی دوتا سایت و روزنامه است . وقتی می خواهد مصاحبه را از روی نوار پیاده کند اکثرا به من زنگ می زند تا معنی بعضی از کلماتی که طرف بکار برده را بپرسد . به ندرت ممکن است که بلد نباشم یا اشتباه جواب بدهم . نهایتا  این تلفن کردن های مهیار ٬ وقتی گوشی را می گذارم  به من حس خوبی می دهد . چون شبیه یک مسابقه حضور ذهن یا اطلاعات علمی فرهنگی است . گاهی مثل امروز طرف از  منتقدان یا طرفداران مارکسیسم در می اید که برای من خیلی بهتر است . خلاصه بعد از چند دقیقه پرسیدم این یارو که طرف مصاحبه بود پوپری است ؟ با تعجب گفت از کجا فهمیدی ؟

چون تقریبا تمام منتقدان مارکسیسم در ایران فقط حرفهای پوپر ( کارل ریموند پوپر بزرگترین منتقد مارکسیسم در اردوگاه سرمایه داری و نویسنده کتاب معروف  جامعه باز و دشمنانش ) را مثل طوطی تکرار می کنند و والسلام..

بعد خداحافظی کردیم ٬ البته این دفعه حس خوبم را خیلی زود از دست دادم که گیرم تو خیلی هم باسوادی ٬ که چی ؟ آخرش چی ؟..

شبیه به این داستان است :

یکی بود که هر روز یک سگ را باد می کرد !  روزی یک خبرنگار  رفت سراغش و گفت مردم می خواهند بدانند باد کردن سگ چه فایده ای دارد ؟

 گفت حضرات خیال کرده اند که باد کردن سگ کار ساده ای است !!

پی نوشت : اصلا کار ساده ای نیست !!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

شعله...

 

من به عنوان راننده با حاجی که یک آخوند بود و فرمانده عقیدتی سیاسی یکی از قسمت های ارتش هم بود به اضافه یک سرهنگ که معاونش بود به یک مسافرت طول و دراز رفتیم  . طرف مرز ایران و ترکیه و آن طرفها .

در واقع بازدید بود . ارتش در آن طرفها تعدادی پاسگاه مرزی و سایت های پدافند و اینجور چیزها داشت . در هرکدام یک روز یا بیشتر می ماندیم و حاجی یکی دوتا نماز با آنها می خواند و آنها هم کلی پاچه خواری می کردند و بعد می رفتیم سراغ پایگاه بعدی . اکثر جاها پرت و دور افتاده بودند با جاده های خراب .

آن طرف مرز هم ظاهرا منافقین بودند . البته چندین فرقه بودند . از مجاهد و دموکرات و کومله و کلی ورژن های مختلف دیگر . به ندرت درگیری هائی هم رخ می داد . هرچند به صورت درگیری های کوتاه و بی ضرر که برای کسی هم در آن اتفاقی نمی افتاد . می آمدند دور بر پایگاه و یکی دوتا خشاب خالی می کردند و بعد فورا می رفتند آن طرف مرز .

 یکی از پاسگاه ها ٬ در یک منطقه جنگلی واقع شده بود که تپه ماهورهای زیادی پوشیده از درخت داشت . بسیار سبز و خرم و قشنگ بود .

سرباز های آنجا می گفتند که چند شب پیش وقتی برای گشت رفته بودند بهشان تیراندازی کرده بودند . آنها هم همینجوری بی هدف یکی دوتا خشاب خالی کرده بودند و بعد دویده بودند به طرف پاسگاه .

فردا شبش هم گویا در نیمه های شب دوتا آرپی جی زده بودند و یکی از آنها یک دیوار را سوراخ کرده بود و دیگری پشت پاسگاه خورده بود زمین . به من نشان دادند که یک قسمت از زمین سیاه شده بود و سوخته بود . یک بوته کوچولو هم یادم هست که خشک شده بود . فکر کردم که لابد موج انفجار ترتیبش را داده...

فردا ظهرش سه نفر درجه دار کادر آمدند  آنجا . هرسه لباس های استتار داشتند و قیافه های معمولی ٬ گیرم افتاب سوخته و تیره ٬ می گفتند اینها را آورده اند تا بروند و در عوض تحرکات مدت اخیر یک حالی به آن طرفی ها بدهند . ژسه دستشان بود و کلاه های بره سبز را زیر سردوشی هایشان گذاشته بودند . راننده پایگاه که با من رفیق شده بود می گفت اینها خیلی حرفه ای هستند و یکی شان تاحالا پنج شش تا پرش رزمی پشت خط عراقی ها داشته ٬ می گفت دفعه قبل با ماشینش آنها را برده جائی و برایش تعریف کرده اند . ولی من متوجه چیز خاصی نشدم . هیچ کدامشان شباهتی به آرنولد یا چاک نوریس نداشتند . یکی شان که معلوم بود سعی می کند پوتین های واکس خورده اش کثیف نشود خیلی با ظرافت از روی یک چاله اب پرید . جوری که انگار داشت لی لی بازی می کرد .

سرهنگ با آنها صحبت کرد ٬ راستش خیلی تحویلش نگرفتند و بعد حاجی هم به آنها ملحق شد . باز هم بی تفاوت بودند . یکی شان از جیبش سیگار در آورد و روشن کرد . مونتانا می کشید . بعد رویش را برگرداند و پوزخندی زد .

شب راه افتادند رفتند و فردا عصرش برگشتند و دونفر اسیر با خودشان آوردند . دست هر دو را با بند پوتین  هایشان از پشت بسته بودند . هر دو لباس های نظامی زیتونی به تن داشتند و  کلاشینکوف  که دیگر دستشان نبود و در عوض یکی از تکاورها دوتا اسلحه روی دوشش داشت به اضافه ژ۳ خودش که دستش بود . حرفه ای ها یعنی این جور کلاه سبزها هیچ وقت اسلحه را روی دوششان نمی گذارند . چون در یک غافلگیری می تواند به قیمت جان آدم تمام شود .

آن سه نفر ظاهرا  در مسیر گشتی های آنها کمین کرده بودند و  این دوتا را گیر انداخته بودند . توی هوابرد به ما یاد داده بودند . بهش می گفتند مثلث . بعد دشمن می اید وسط مثلث و بعدش بنگ بنگ !  ولی این دفعه انگار کسی کشته نشده بود . می گفتند که منافق ها یک دسته چهار نفری بودند و دوتاشان فرار کرده بودند .

همه دورشان جمع شده بودند و آن دونفر اسیر سرشان پائین بود و به هیچ کسی نگاه نمی کردند .هردوشان عرق کرده بودند و پیشانی شان از عرق خیس بود .  یک اطاقک کوچکی یک گوشه بود که آنها را بردند آن تو  و یک سرباز هم کنارش نگهبانی می داد .

شب با وانت تدارکات پاسگاه رفتیم مقر تا شام و صبحانه فردا را بگیریم . از تخم مرغ های صبحانه دوسه تا برداشتم و گذاشتم توی جیبم ٬ اکثرا این کار را می کردم و وقتی گرسنه می شدم زرده شان را می خوردم . اساسا راننده ها توی ارتش وضعشان بهتر از بقیه بود و می توانستند از چنین مزایائی !! بهره مند شوند . چون به نوعی کار همه گیر ما بود .

راننده آنجا بچه کرج بود . ازش پرسیدم فکر می کنی چطور یک نفر می رود منافق ! می شود ؟

 گفت نمی دانم . لابد ک..خل می شوند !

 تصور نمی کردم علتش این باشد . وقتی برگشتیم . رفتم پشت پنجره بازداشتگاه و نگاهی انداختم . نزدیک به هم نشسته بودند . یکی شان نگاهی توی چشمانم کرد و بعد فوری نگاهش را دزدید . حدود سی سالی داشت .

 احتمالا اعدامش می کردند .

نگهبان نگذاشت بیشتر پشت پنجره بمانم و ردم کرد . رفتم یک گوشه ای با زرده های تخم مرغم مشغول بودم . تصور کن که چطور می شود . چطور یکی می افتد توی همچین خطی ؟ فکر می کنم علتش بیشتر  شخصی باشد . مثلا برادر اعدام شده یا یک چنین چیزی . یا شاید ایده آلیسم افراطی جوانی ؟  آخر خیلی وقت است که دوران جنگ های چریکی مسلحانه تمام شده . هرچند عراق و افغانستان استثنا هستند . ولی دیگر نمی شود با اسلحه مردم را مجذوب کرد .

از زمان سیاهکل سالها گذشته است . ولی جذاب است . چریک بازی و شهادت به خاطر خلق !  یک مرگ قهرمانانه در حالی که مزدور های دشمن دوره ات کرده اند و تو داد می زنی زنده باد ازادی ! بعدش هم بنگ ....

اوایل انقلاب ٬ تا حدود سال شصت . بازار اعدام و تیرباران خیلی داغ بود . تصور می کنم چیزی حدود شش هفت تا از جوانهای فامیل هم به همین سرنوشت دچار شدند . این ماجرا برای خیلی از خانواده ها اتفاق افتاد . گیرم اکثر این اعدام شده ها از فامیل دور ما بودند . پسرخاله ها و پسر دائی های پدرم . البته سه تاشان هم دختر بودند . آن زمان بدجوری به مجاهدین خلق گیر داده بودند .

من شش یا هفت ساله بودم . یا سال پنجاه و هشت بود ؟ یا پنجاه و نه ؟ درست نمی دانم . تازه گیر دادن به مجاهدین خلق شروع شده بود . رفته بودیم خرید . با خانواده . دقیقا یادم هست که میدان مخبرالدوله بودیم . توی ماشین . چند تائی پسر دختر بودند که داشتند روزنامه می فروختند . از این روزنامه های حزبی . بعد ناگهان یک استیشن سیمرغ از هوا نازل شد ( آن موقع هنوز از پاترول خبری نبود ) یک نفر با هیکل خیلی درشت . از ماشین پرید پائین که لباس استار قهوه ای روشن ( کوهستانی ) پوشیده بود و ریشش هم به طرز غریبی رو به جلو روئیده بود و با صورتش تقریبا زاویه قائمه می ساخت..

باری . توانست یکی از این جوانها را بگیرد و داشت می بردش طرف سیمرغ . یک لگد خیلی بدی هم بهش زد . بعد فریاد زد پدرسگ ها....این خاطره را خیلی واضح به یاد دارم .

یکی از دخترهای فامیل ما بود . اسمش شعله بود . از همان اوایل جزو کادرهای سرسخت مجاهدین بود و توانست به موقع از کشور خارج شود و الان هم گویا یکی از کله گنده هایشان است . دختر قشنگی نبود . رنگ و روی خیلی زیادی سفید و رنگ پریده ای داشت .

مهمانی بود و ما بچه ها نشسته بودیم پای تلویزیون توی یک اطاق دیگر . تلویزیون هم داشت آموزش دفاع شخصی و کاراته و اینجور چیزها نشان می داد . آن موقع تلویزیون از این تیپ برنامه ها خیلی نشان می داد . از آموزش خنثی کردن مین گرفته تا  طریقه جستجوی مردم . قشنگ یادم هست که طرف آن یکی را می کرد سمت دیوار و با پا می زد به زیر پای طرف تا کمی بازتر شود و بعد با یک دست اسلحه را گرفته بود و با آن یکی دست طرف را می گشت ...

باری . تلویزیون داشت توضیح می داد که چطوری می شود یک مشت صحیح به طریقه کاراته بازها زد که ناگهان آن دختره شعله ٬ از جایش پرید و به ما گفت که بهتر است به جای بطالت و تنبلی از وقتمان درست استفاده کنیم !!!

ما ها یک مشت بچه شش هفت ساله بودیم با چند تا دختر پسر چهارده پونزده ساله . ولی شعله همه ما را به صف کرد و خودش شروع کرد خیلی جدی به آموزش کاراته !!  منظور این که در شعله انگیزه های شخصی و همچنین ک..خل بودن به اندازه کافی موجود بود !!  بعد صاحبخانه آمد تا بگوید شام حاضر است و با حیرت دید که ما همه خیس عرق شدیم و شعله هم مشغول آموزش است ٬ یک دو ! یک دو !.....

یک بار توی روزنامه چیز جالبی نوشته بود ٬ گویا در کشور ترکیه یکی از جوانهای روستائی ٬ تصمیم گرفته برود خدمت سربازی ٬ بعد اشتباهی رفته سراغ این کردهائی که مخالف دولت هستند و با دولت می جنگند . قشنگ دوسال خدمت کرده !!  فک کرده اینها ارتشند !!  واقعا باور کردنش سخت است !! ظاهرا اسم ترک های خدمان بد در رفته !!

پی نوشت :  مامان و بابا رفته اند عروسی ٬ دختر مستاجر ما  امشب ازدواج می کند . این همان آدمی است که قبلا تعریف کردم پدرش گیر می داد که اقای دکتر !! و این که دخترش چقدر فوق العاده است و منیاتوریست است و ...از پدرش واقعا متنفرم . توی عمرم کسی را ندیده ام که تا این حد پاچه خوار باشد . واقعا پدیده ای است . به هرحال عروسی توی باشگاه خیلی بیمزه و مزخرف است . حتی اگر مثل عروسی امشب توی هتل هما باشد . به هرحال من که ترجیح دادم بمانم خانه...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

در ادامه پست قبل ...

 

 توجه :

این پست حاوی مواردی است که احتمالا برای بعضی ها ترسناک و ناخوشایند است . اگر روی این موارد حساسیت دارید لطفا از  خواندن این پست صرف نظر کنید . ممنون .

 

 پست قبل  راجع به اتفاقی بود که برای من افتاد و اسمش را گذاشتیم حمله روانی ٬ من گفتم که نمی دانم قضیه اش چیست و اساسا ایا واقعا اتفاقی افتاد یا هرچه بود زائیده ذهن من بود که البته خودم معتقدم چنین چیزی نمی تواند اتفاق افتاده باشد . یعنی وقایعی که رخ داد هیچ شباهتی به توهم یا هر نوع اختلال دیگر روانی نداشت .

نهایتا شما هم عقیده خودتان را در نظرات پست قبل گفتید و چند تائیش را هم من نوشتم .

به هرحال امشب می خواهم راجع به یک سری مسائل صحبت کنم که به نظر خودم  می تواند شواهدی باشد به نفع حقیقی بودن وقایعی که اتفاق افتاد .

قطعا و بدون هیچ شکی هرچه خواهم گفت صرفا نظر  خودم است و مبتنی به هیچ نوعی از دلایل علمی نیست . گیریم چندان هم غیر منطقی نیست . ولی به هرحال خودم به درستی آن ایمان ندارم و چه بسا که از بیخ و بن غلط و اشتباه باشند . این ها را گفتم تا متهم به طرفداری از ضد علم نشوم و در هرحال باز تاکید می کنم اینها صرفا نظر هستند و نه بیشتر .

باری . همانطور که در پست قبل اشاره کردم . طرفداران مکتب شبکه شعور کیهانی معتقدند هر انسانی ممکن است توسط بعضی از ارواح و موجودات غیر ارگانیکی مثل جن و مانند آن مورد حمله قرار بگیرد . و البته خیلی از مکاتب دیگر هم نظراتی مشابه این دارند .

ارواح کسانی که فوت کرده اند . ممکن است در ذهن و بدن بعضی انسان های زنده حلول کنند و در واقع به نوعی مستاجر یک انسان زنده باشند . در کلاس شعور کیهانی بارها و به کرات استاد کسانی را که مورد تسخیر قرار گرفته بودند را تحت درمان قرار می داد و ارواح را از بدنشان بیرون می کشید .

معتقد بودند بعضی از افراد در ظرف مدت کوتاهی خلق و خو و رفتارشان تغییر می کند و این به دلیل تسخیر است و بدین ترتیب ممکن است دارای صفات و خلق و خوی آن روحی شوند که در بدنشان حلول کرده است .

همچنین ممکن است تا چندین روح در بدن کسی وجود داشته باشند و صد البته به ندرت ممکن است طرف خودش متوجه این مستاجرها باشد .

مثلا استاد یک خانم جوان را تحت نیروی خودش قرار می داد و روحی که در بدنش بود صحبت می کرد و می گفت که من یک راننده کامیون بودم که در فلان سال تصادف کردم و فوت کردم و حالا مثلا سه سال است که در بدن این زن زندگی می کنم .

معتقد بودند که بعضی کارها باعث می شود که ارواح به سمت یک نفر بیایند . مثلا طرف خیلی به یاد یک نفر است که فوت کرده است . عکس کسی که فوت کرده در اطاقش باشد و طرف گاهی به شخص متوفی فکر کند . یا بدتر از همه احضار روح است که باعث می شود مدیوم حتما مورد استفاده و حمله ارواح قرار بگیرد .

و یا راجع به جن صحبت می کردند و این که جن هم مثل روح می تواند کسی را تسخیر کند و از انرژی بدنش استفاده کند .

آنها می گفتند تقریبا همه بیماری های روانی علل غیر ارگانیک و متافیزیکی دارد و مثلا اسکیزوفرنی به دلیل تسخیر توسط ارواح خبیثه یا موجودات دیگر است .

این ها که خواندید . مشتی نمونه خروار بود و  گفتن همه این مطالب در حوصله بحث ما نیست . من اینها را گفتم تا بتوانم وارد بحث اصلی بشوم  :

 روانپزشکی و روانشناسی به نسبت پزشکی خیلی رشد نکرده است و درواقع اطلاعات ما از بدن انسان خیلی بیشتر از اطلاعات ما راجع به ذهن و روان انسان است . و هنوز علل خیلی از بیماری های روانی کشف نشده و مهمتر از همه این که چندین و چند مکتب مختلف در روان شناسی هست که هر کدام راجع به یک بیماری خاص ( و البته درمان آن )  نظر خودشان را دارند و بسیار اتفاق می افتد که این نظرات دقیقا برعکس هم باشند . نهایتا بعضی از بیماری ها هستند که تقریبا همه این مکاتب به غیر قابل درمان بودنش اعتراف دارند و می گویند کاری از دست ما بر نمی اید و حتی روانپزشکی هم می گوید من در بهترین حالت می توانم جلوی پیشرفت آن بیماری را بگیرم و  صد البته حتی این امر هم در خیلی از موارد تحقق نمی یابد .

باری ٬ همه بیماری های روانی مثل افسردگی نیستند که بشود تا حدی درمانش کرد و من می خواهم از چند بیماری مختلف نام ببرم که واقعا می تواند به دلیل تسخیر یا موارد مشابه اتفاق بیفتد و دلیلش هم این است که آنقدر سیر پیشرفت و نشانگان بالینی بیماری عجیب و غیر قابل درمان است که هر انسانی ممکن است به این فکر بیفتد که طرف جنی شده و یا شیطان درش حلول کرده است . این را هم بگویم که در زمان های قدیم همه معنقد بودند که بیماری های سخت روانی به دلیل جادو یا تسخیر است و در واقع این قدیمی ترین نظری است که انسان راجع به بیماری های روانی دارد .

خوب و حالا این بیماری ها کدامند ؟

اول از همه اسکیزوفرنی ( نام دیگرش شیزوفرنی است ) همان بیماری است که عوام به نام دیوانه زنجیری یا مجنون یا امثال ان می شناسند . خیلی از افراد بی خانمان و اصطلاحا کارتن خوابی که ظاهر خیلی کثیف و ژولیده دارند و با خودشان حرف می زنند و .. در واقع مبتلایان به این بیماری هستند که از حمایت خانواده یا اجتماع محرومند .

تحلیل روانپزشکی این بیماری بر نقص کارکردی دوپامین در مغز دلالت دارد . هرچند که با برطرف کردن این مشکل آنها لزوما درمان نمی شوند .

اسکیزوفرنی انواع و اقسام متعدد و مختلفی دارد . مانند اسکیزوفرنی پارانوئید و اسکیزوفرنی ساده و اسکیزوفرنی نابسامان و چند نوع دیگر که نهایتا به موارد فرعی زیادی ختم می شوند .  معیارهای تشخیصی و نشانگان بالینی این بیماری که بیشتر به نام نشانگان اشنایدری معروف است ٬ عبارتند از:

شنیدن یک صدای ثالث در ذهن که به انها دستور می دهد ٬ مواردی مانند شنیدن صدای افکار خود ٬  شنیدن صداهائی که با هم بحث یا نزاع می کنند ٬ شنیدن صداهائی که اظهار نظر می کنند ٬ برداشت فکر ( یعنی بیمار تصور می کند دیگران مانند جاروبرقی افکار او را از درون مغزش بیرون می کشند ) ٬ پخش فکر ٬ ادراکهای غیرواقعی و هذیانی ٬ نقص شدید در تکلم و حرف زدن البته فقط از لحاظ محتوی و ....بسیاری از علائم دیگر است که نهایتا توهم و هذیان اصلی ترین نشانه های بالینی هستند .

نوع خاصی از این بیماری وجود دارد که به نام اسکیزوفرنی کاتالونیک معروف است . بیمار دچار جمود حرکتی می شود و ممکن است ساعتها و یا حتی روزها در یک فیگور خاص مثل مجسمه بماند . شکلک درآوردن برای مدتهای طولانی و انواع دیگری از اختلال های حرکتی . درواقع بیشتر آنها تصور می کنند که اگر کسی در ذهن آنها هست که به آنها دستور این حرکات را می دهد و اگر اطاعت نکنند تنبیه خواهند شد . یا در نوع جمود حرکتی ٬ اگر کوچکترین حرکتی بکنند کشته خواهند شد . به هرحال به ندرت کسی می تواند مانند یک بیمار کاتالونیک ساعتها مثل مجسمه بی حرکت بماند . یعنی تا به چشم نبینید نمی توانید تصور کنید که من چه می گویم . حتی مژه نمی زنند .

اکثریت غریب به اتفاق آنها  مدعی اند که موجوداتی مانند جن و امثال ان را می بینند و در واقع بیشتر آنها اشتغال ذهنی شدیدی با اینجور مسائل دارند . احتمالا شما موارد زیادی از آنان را دیده اید که در یک گوشه نشسته اند و با خودشان حرف می زنند . منتهی مخاطب آنها خودشان نیست . بلکه شخص دیگری است که مدعی اند در ذهنشان حضور دارد . درواقع آنها با شخص دیگری حرف می زنند که در بدنشان است و می گویند فقط خودشان آنها را می بینند .

هذیانات و توهمات اکثریت آنها چیزهای خوب و خوشایند نیست . بلکه بیشتر نوعی شکنجه و عذاب مدام است . هذیاناتی مانند نابودی و تلاشی جهان و صداهائی که از عالم غیب خبرهای ناخوشایند و هولناکی به آنها می دهد . در ضمن بیماران اسکیزوفرن در موارد پیشرفته حتی از هویت خودشان هم خبر ندارند . مثلا ممکن است نداند که خودش چند نفر است ؟ بیشتر آنها از درک مفهوم من به معنای خود عاجزند . گاهی خودشان را با یک شیئی اشتباه می گیرند و ممکن است نتوانند هیچ تفاوت یا افتراقی بین خودشان با یک میز قائل شوند .

نهایتا این که تقریبا همگی مکاتب روانشناسی در برابر این بیماری تسلیم هستند و فقط روانپزشک ها ممکن است بتوانند این بیماری را کنترل کنند و معروف است که اسکیزوفرنی در واقع سرطان بیماری های روانی است . البته این بیماری ممکن است درمان هم بشود و یا به نحو موثری کنترل شود . منتهی نه در همه موارد و حقیقت این است که درصد پائینی از این بیماران این شانس را دارند .

 

بیماری دیگری که من معتقدم می تواند دلایل متافیزیکی داشته باشد عبارت است از فرار روان زاد که تحت شاخه اختلالات  تجزیه ای طبقه بندی می شود .

شخص در حال یک زندگی عادی و بدون مشکل خاصی است . سپس یک روز بدون هیچ گونه تصمیم یا برنامه ریزی قبلی  محل زندگی خویش را ترک می کند و به یک شهر دیگر می رود . مهمتر از همه با ترک محل زندگی خود هویت و همه چیزهای دیگر را نیز فراموش می کند و بعد از یک مدت کوتاه احساس گیجی و بی هویتی که نهایتا چند روز طول می کشد یک هویت جدید را می پذیرد و زندگی جدیدی را اغاز می کند. او حتی فرار خویش را هم فراموش می کند . من شانس دیدن یکی از این بیماران را داشته ام و به عنوان مثال این مورد را برایت تعریف می کنم :

یک معلم سی و سه ساله به نام علی ٬متاهل و دارای دو فرزند که در اصفهان زندگی می کرد . یک روز از اصفهان خارج شد و به تهران آمد . او نام و آدرس و زن و بچه و همه موارد هویتی خویش را فراموش کرده بود . سپس چند روز در تهران آواره بود و نمی دانست کیست و کجاست . بعد از مدتی پیش یک تاجر آهن کار کرد و حالا بعد از گذشت بیست سال خودش تبدیل به یک تاجر بزرگ شده بود . جالبتر از همه رفع موارد قانونی است و این که این تیپ بیماران بعد از مدتی شناسنامه و مدارک دیگر را هم می گیرند ( حالا چه گونه ؟ خدا می داند ) و ازدواج مجدد می کنند و..

این مورد را یکی از استادان ما کشف کرد . او وقتی با یکی از بیماران صحبت می کرد متوجه شد که ایشان هیچ چیز را تا قبل از سی و دو سالگی به خاطر نمی آورد !! او حالا یک اسم دیگر داشت . مثلا مسعود محمدی . انها هنگامی که دچار مشکلات هویت هستند به طور تصادفی یک اسم می شنوند یا مثلا در یک روزنامه می خوانند و بلافاصله ان اسم را به جای نام خودشان می پذیرند .

این دکتر که تبحر زیادی در هیپنوتیزم هم داشت با استفاده از هیپنوتیزم توانست هویت واقعی این فرد را کشف کند و حالا مشکل این بود که چگونه باید چنین مسئله ای را به طرف گفت ؟

باری . نکته مهم این است که در حین فرار و تغییر هویت این افراد مطلقا نمی دانند دارند چه کار می کنند و این فرار به هیچ وجه عمدی نیست .

خیلی از افراد گمشده که در روزنامه عکسشان چاپ می شود . اگر قربانی جنایت یا موردی مشابه نشده باشند یا گم شدنشان عمدی نباشد در واقع دچار فرار روانزاد شده اند . علاوه بر این بیماری بسیاری از اختلالات هویت یا اختلالات تجزیه ای هم می توانند دلایل متافیزیکی داشته باشند . واقعا فرار از یک جا و سپس فراموشی هویت چه دلیلی می تواند داشته باشد ؟

یک بیماری دیگر که به نظرم جزو بیماری هائی با دلایل متافیزیکی است عبارت است از  :

 مرده خواهی ( necro philia) که یکی از زیر شاخه های اتیکت بالینی انحراف جنسی است .

مرده خواهی در واقع همخوابگی و نهایتا ارضا شدن با یک جسد است و افراد مبتلا به این بیماری اکثرا سابقه دزدی اجساد از قبرستان دارند و همچنین ممکن است به این دلیل مرتکب قتل هم بشوند . نوعی تجاوز که پس از قتل اتفاق می افتد . در بعضی از موارد آنها از  اجساد در حال تجزیه و تلاشی هم استفاده می کنند .

این بیماری واقعا مو را بر اندام انسان راست می کند و  در ضمن تمام دلایلی که مکاتب گوناگون روانشناسی از این بیماری ذکر می کنند به نظر بسیار غیر منطقی و دور از ذهن می نماید .

یک مورد جالب از اپیدمی این بیماری در جنگ جهانی اول است . نکته مهم و حیرت انگیز این که این بیماری فقط در یک منطقه خاص رخ می داد . یعنی سربازانی که در آن منطقه می جنگیدند ( چیزی در حد وسعت تهران را تصور کنید ) صرف نظر از ملیتشان و المانی بودن یا فرانسوی بودن به این اختلال دچار می شدند و  در ضمن حتی به زخمی های در حال مرگ و جان دادن هم رحم نمی کردند . یعنی در آن ناحیه چه چیزی بود که سربازان را دچار چنین جنون هولناکی می کرد ؟

در ضمن ارتش دارای فاحشه خانه های متعدد هم بود و این موضوع در ارتش های بعضی از کشورها کاملا عادی است و می خواهم بگویم نمی شود گفت به دلیل محرومیت از جنس مخالف و عدم دسترسی به زن این مسئله رخ می داد .

نهایتا می شود گفت که اگر خیلی محرومیت فشار بیاورد سربازان دچار مشکلاتی مثل هم جنس بازی بشوند . ولی این که طرف با یک جسد و آن هم جسد یک مرد چنین عملی انجام دهد خیلی دور از ذهن است .

استادی داشتیم که هفته ای سه روز در پزشکی قانونی به عنوان کارشناس قوه قضائیه حضور داشت . من هم هر از گاهی با او می رفتم و می نشستم کنارش و خدا می داند چقدر کیس های مختلف در انجا دیدم . یک روز کسی را آورده بودند که چنین موردی داشت . ما پنج نفر بودیم از من تازه کار صفر کیلومتر تا سه تا دکتر دیگر که همگی پیر این کار و گرگ های بالان دیده بودند . همه ساکت نشسته بودیم و طرف را فقط نگاه می کردیم و هیچ کداممان جرات نداشت کلمه ای بگوید . نمی توانم حالت چشمهای طرف را وصف کنم . بگویم نگاهی مثل حیوان داشت ؟ ولی آخر حیوان کجا چنین کاری می کند ؟

چنین اختلالی به هیچ وجه در حیوانات هم دیده نمی شود . گیریم فشار روانی و استرس ناشی از جنگ و مرگ  فشار زیادی را بر سربازان اعمال می کرد . حالا طبیعی است که آنها دچار یک سری مشکلات روانی بشوند . ولی دیگر نه این که سراغ چنین اعمال هولناکی بروند.. واقعا در آن منطقه چه چیزی بود ؟ یعنی نوعی حملات متافیزیکی دلیل چنین چیزی بود ؟ چه عاملی از یک انسان عادی و معمولی چنین موجود هولناک و مشمئز کننده ای می ساخت ؟  در سابقه خیلی از انها هیچ مورد غیر عادی و خاصی دیده نمی شد . انها انسانهای عادی و معمولی بودند . نکته وحشتناک همین است .

موارد زیادی از انحرافات جنسی را می توان به دنبال این مسئله ذکر کرد . ولی به دلیل این که بسیار مشمئز کننده هستند ترجیح می دهم اسمی از آنها نبرم .

نهایتا این که تعداد بیماری های روانی از حیث نوع بسیار زیاد است و من فقط به ذکر چند تا از بیماری ها اکتفا کردم . وگرنه خیلی از بیماری های دیگر را می شود نام برد که نمی توان دلایل روانشناسی منطقی در مورد  علتشان ذکر کرد .

باری . در این پست خواستم چند مورد به نفع وجود حملات متافیزیکی را ذکر کنم . طبیعی است که از این دلایل خام نمی شود هیچ برداشت علمی کرد و باز تکرار می کنم که من خودم هم به درستی این موارد ایمان ندارم .

 نظرات شما  تنوع زیادی داشت و ظاهرا خیلی ها هیچ اعتقادی به این مسائل ندارند و برعکس عده ای هستند که به این موضوع هیچ شکی ندارند .  من اینها را گفتم  تا نتیجه بگیرم که بر له یا علیه این  موضوع خیلی حرفها می شود زد . گیرم خودم به عنوان یک مارکسیست باید موضعی شدیدا ضد متافیزیکی داشته باشم . ولی راستش فعلا موضع من بی طرف و یک کلمه است : نمی دانم ٬ همین . هرچند تا یکی دو روز بعد از این اتفاقات هیچ شکی در مورد صحت حملات متافیزیکی نداشتم ولی حالا که مدتی از این موضوع گذشته است کم کم دچار تردید شده ام . اخر واقعا خیلی دور از ذهن است...

پی نوشت : نشانگان بالینی بیماری های ذکر شده همگی از روی حافظه و بدون مراجعه به تکست های روانپزشکی نوشته شده اند . کاملا محتمل است که به دلیل فراموشی  یک سری از نشانه ها  را نگفته باشم و یا اشتباهاتی در آنها دیده شود . دوستانی که به این گونه موارد تسلط دارند و متوجه اشتباهی شده اند لطفا دلقک را عفو کنند .

پی نوشت : ان کتابها را به دوستی دادم که در این مورد کمکم کرد .

پی نوشت : به  میم  :

رفیق من که همیشه عاشق فلسفه بوده ام . منتهی تصور می کنم اکثریت بچه ها حوصله اش را نداشته باشند و نکته دیگر این که نوشتن راجع به فلسفه چندان در راستای اهداف این وبلاگ نیست . راجع به فوکو کتاب میشل فوکو فراسوی ساختگرائی و هرمنیوتیک نویسنده هربرت دریفوس از نشر نی را بخون . هرچند کمی سنگینه ولی عالی نوشته شده و دیگر این که در سری کتابای قدم اول هم یک جلد راجع به فوکو منتشر شده که ان هم نکات جالبی دارد . البته از نظر سطح با کتاب اولی اصلا قابل مقایسه نیست . نهایتا فوکو فیلسوف مشکلی نیست .

 

 پی نوشت : به شخصه از اجنه ممنونم که باعث شدند شصت و دو نظر  را ظرف یک شبانه روز بنویسید !! چندان رکورد بدی نیست !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جنگ های روانی ...

 

دوستانی که از مدت ها پیش با من همراه بوده اند . شاید به خاطر داشته باشند که نزدیک به دوسال یا یک سال و اندی قبل . چند پست پی در پی داشتیم به نام فراخوان درمان که راجع به انرژی درمانی بود و من در آن موقع از همه کسانی که متقاضی انرژی درمانی از راه دور بودند درخواست کردم که برای این موضوع ثبت نام کنند و در نهایت عده ای از دوستان نتیجه گرفتند و عده ای هم خیر و این موضوع در آن موقع سر و صدای نسبتا زیادی کرد .

در آن زمان من به یک کلاس می رفتم به نام شبکه شعور کیهانی که یکی از شاخه  هایش هم انرژی درمانی بود . من یک ترم رفتم و بعد دیگر ادامه ندادم . چون موضوعات کلاس چدان به مذاق من خوش نمی آمد .

آنها مدعی بودند که در جهان دو شبکه به نام های شبکه مثبت و شبکه منفی حکمفرمائی می کنند . شبکه مثبت فقط به تعالی انسان کار دارد و شبکه منفی به هرآن چه غیر از ان هست .

می گفتند که بیماری های روانی به خاطر  مسائلی مانند تسخیر شدن توسط ارواح یا نفرین های مختلف یا مانند آن ٬ یعنی به طور خلاصه عوامل متافیزیکی به وجود می اید . صد البته قبول این موضوع برای کسی مثل من که نزدیک به هفت سال از عمرش را صرف تحصیل روانشناسی بالینی کلاسیک کرده بود سخت بود . ما از این زاویه به مسئله نگاه نمی کردیم و عوامل دیگری را در این موضوع دخیل می دانستیم .

آنها مدعی بودند که بعضی از اشیا ممکن است دارای انرژی های منفی باشند . چیزی شبیه به نحوست و نحسی یا مانند آن . مثلا آن اشیا خاص ممکن است به نوعی توسط کسی یا چیزی واجد انرژی های منفی و خطرناک شده باشند .

باری . عامل اشنائی من با آن کلاس ها خانمی بود که در آن موقع با ایشان اشنا شده بودم و ایشان آن کلاسها را تا آخر ادامه داد و به شدت به این موضوع علاقه مند بود . بعدا ما تقریبا از هم جدا شدیم . ولی هر از گاهی ایشان را می دیدم و وقتی او از این موضوعات صحبت می کرد من علاقه چندانی نشان نمی دادم و توی دلم هم گاهی مسخره اش می کردم .

 و حالا ماجرای اصلی :

چند روز پیش لای کتابهای کتابخانه ام . دوجلد کتاب پیدا کردم به نام جنگ های روانی که در همان زمان شرکت در کلاسها از یکی از بچه ها قرض کرده بودم ( این کتاب در اصل سه جلد است )و بعدا هم فراموشش کردم و تا حال نخوانده بودم و توی کتابخانه ام مانده بود .

شروع کردم از جلد اول به خواندن . ولی حس عجیبی به سراغ من آمد و انگار کسی به من می گفت این کتابها را نخون ( انگار که خواندن این کتابها می تواند شروع یک سری اتفاقات بد باشد ) من یادم آمد که می گفتند بعضی از اشیا ممکن است آلوده باشند ( یعنی بار منفی داشته باشند )

علی رغم این که حس بدی داشتم . ولی به خودم گفتم پسر ول کن این مزخرفات را و این کتابها هیچی نیستند جز دوتا کتاب معمولی که هیچ کاری هم ازشان بر نمی اید .

جلد اول مربوط بود به یک سری آزمایشات متافیزیکی که ابرقدرت ها و سرویس های جاسوسی مثل موساد و سیا انجام داده اند . این کتاب را ظرف یک روز خواندم و هیچ چیز وحشتناکی هم توی آن نوشته نشده بود . کتاب را تمام کردم و بعد با خیال راحت بستمش و رفتم خوابیدم .

از همان لحظه که خوابم برد تا خود صبح من فقط و فقط کابوس دیدم . یعنی من تا صبح چیزی حدود پانزده دفعه از شدت ترس از خواب پریدم و خدا می داند چه شب وحشتناکی بود .

صبح با خودم فکر کردم که همه این کابوس ها به خاطر امادگی روانی خاص و یک سری تلقینات است و هیچ چیز خاصی هم پشتش نیست .

عصر از سر کار برگشتم و رفتم سراغ جلد دوم . دوباره آن هشدار به سراغم امد و من هم بدتر لج  کردم و شروع کردم به خواندن .

این یکی راجع به نفرین ها و جادوی سیاه و مسائلی شبیه به این بود و راستش از همان صفحه اول خوف و هراس عجیبی سراغم آمد که در عمرم سابقه نداشت و اصلا هم مربوط به محتویات کتاب نبود .

خواندم و انقدر خواندم تا جلد دوم هم تمام شد . دیر وقت و حدود دو صبح بود که رفتم توی تختم تا بخوابم .

این دفعه حتی قبل از این که خوابم ببرد کابوس ها شروع شد . با  چنان سرعت و کیفیت وحشتناکی که حتی از واقعیت هم واقعی تر و زنده تر بود .

تا ساعت سه من دوبار از خواب پریدم و هر دفعه خیس عرق از ترس و اضطراب بودم . دفعه سوم که از خواب پریدم با چیز هولناکی روبرو شدم :

از خواب که بیدار شدم متوجه شدم در وضعیت عجیبی هستم . یعنی صورتم کاملا به طور عمودی توی بالش فرو رفته و دقیقا روی شکم خوابیده ام ( من هیچ وقت اینجوری نمی خوابم )  تا خواستم بچرخم و وضعیتم را تغییر بدهم . صدائی با صدای خیلی بلند و تهدید آمیز گفت :

 از جات تکون نخور !

باور کنید که با دوتا گوش های خودم این را شنیدم و در ضمن مطمئنم که کاملا بیدار بودم . خیلی ترسیدم و ناخودآگاه همونطوری خشکم زد و حتی انگشتم را هم تکان ندادم . اصلا جم نخوردم

چیزی حدود ده دقیقه به همین وضع خشکم زده بود . بعد کم کم دست و پام خواب رفت و  خسته شدم . باز به خودم گفتم پسر بسه دیگه تمومش کن این بچه بازی ها چیه ؟ برو اب بخور و برگرد بیا راحت بخواب ...

به محض این که کمی تکون خوردم ناگهان :

از سقف اطاق ٬ چیزی مثل یک فلز مایع ٬ شبیه جیوه . سنگین ولی دارای لبه های تیز . با حجم خیلی زیادی مثل  آوار ریخت روی من !

چنان صدائی داد و چنان به شدت دردم اومد که فکر کردم سقف اطاق روی سرم خراب شده و چیزی حدود نیم متر از جام پریدم و از روی تخت افتادم زمین .

این آوار چنان صدائی داد که مطمئن بودم الان بقیه از خواب بیدار شدند و می ایند به اطاق من تا ببینند قضیه چیه ؟

ولی هیچ کس نیامد و از طرف دیگر مطمئن بودم این صدا را شنیده ام و توهم هم نبوده است . به عنوان یک روانشناس حاضرم قسم بخورم که توهم نبود و من این صدا را از خارج از توی ذهنم شنیدم..

باری . حالا از یک طرف می ترسیدم توی اطاق بمانم و از طرف دیگر می ترسیدم بروم بیرون از اطاق ..

نشستم و با دست های لرزان یک سیگار روشن کردم و انقدر دست هایم می لرزید که سیگار چند دفعه از لای انگشتانم افتاد زمین .

یک نوع حضور نحس را دقیقا توی اطاق حس می کردم . بعد یک خش خش خفیف و ناگهان یک مجسمه سفالی از روی کتابخانه افتاد پائین و خرد شد .

این دیگر خارج از تحمل من بود . خواستم بدوم از توی اطاق بیرون که ناگهان از بیرون از اطاق یک صدای خیلی عجیب به صورت یک زوزه بلند و تهدید آمیز  شروع شد .

مستاصل مانده بودم که چه کار کنم . یک مدت در دم در اطاق ماندم. زوزه شوم کم کم داشت کم می شد و رفته رفته خاموش شد و به صورت صدای یخچال درامد . یعنی این صدای یخچال بود که من شنیده بودم ؟

خلاصه دردسرت ندهم . تا صبح رفتم کنار شومینه که روشن بود و روی سکوی شومینه ماندم . چند دفعه هم خوابم برد که هر دفعه باز کابوس های خیلی بدی دیدم و از خواب پریدم .

 بالاخره صبح شد . وقتی رفتم صورتم را بشورم و قیافه خودم را در آئینه دیدم وحشت کردم .تا به حال خودم را انقدر خرد وخمیر  و درب و داغون ندیده بودم ...

شب قبل با یکی از دوستانم تلفنی صحبت کرده بودم و در چند کلمه بهش گفته بودم  که در حال خواندن چنین کتابی هستم . مطلقا هم نگفتم که چه بلائی سرم آمده است . او هم صبح که بیدار شده بود  متوجه شده بود که دوتا تبخال روی لبش سبز شده و ظاهرا  این موضوع از من به ایشان سرایت کرده بود ؟ یا شاید این کتاب ها انقدر نحس بودند که چند کلمه صحبت کافی بود تا طرف شنونده هم درگیر شود ؟

با هزار و یک بدبختی شماره تلفن یکی از بچه های آن کلاس را گیر آوردم و زنگ زدم ماجرا را گفتم . او گفت که کتابها الوده هستند . یعنی آن دوجلد دارای یک نوع بار منفی هستند و حتی شاید نوعی طلسم خطرناک باشد که با خواندنشان توسط تو فعال شده و در واقع تو  تحت یک حمله متافیزیکی منفی قرار داشته ای و قرار شد که به قول خودش تشعشع مثبت بفرستد و جالب این جاست که بعد از چند دقیقه تمام  حالات ترس و وحشت و همه احساس های منفی تمام شدند و شب هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد .

از این موضوع چند روزی می گذرد و من نتوانستم خودم را راضی کنم که در اینجا بنویسمش . امروز برای کاری از شرکت بیرون رفته بودم و هنگام برگشتن داشتم فکر می کردم که امشب اپ کنم و این موضوع را بنویسم یا نه ؟

ماشین را که پارک کردم و داشتم پیاده می رفتم شرکت . توی کوچه یک دویست و شش پارک شده بود و وقتی داشتم از کنارش رد می شدم دیدم که هر دوی این کتابها ٬ یعنی جلد اول و دوم روی تاقچه عقب ماشین است !!

هر آن چه خواندی چیزی جز حقیقت محض نبود .

حالا من نمی دانم که ایا واقعا چیزی به من حمله کرد ؟

 ایا همه این ماجراها درون ذهن من و ساخته ذهنم بود ؟

ایا همه این ها توهم و هذیان بود ؟

از آن طرف مسئله خرد شدن و سقوط مجسمه چی ؟

گیریم همه این ها تصادف بود . یعنی مجسمه شکست و من هم کابوس دیدم و یخچال هم خراب شد و آن صداهای عجیب را داد . این همه تصادف در یک شب و ظرف چند دقیقه ؟

از طرف دیگر من به عنوان یک رواشناس می دانم که وضعیت روحی ام مطلقا چنان نیست که دچار توهم هائی با این همه حجم و کیفیت شوم . از طرف دیگر قبل از این که یک نفر مثلا دچار توهم شود باید کلی حالات روانی دیگر را بگذراند و مطلقا چنین نیست که ظرف چند لحظه وضع روانی شخص این همه سقوط کند و دچار توهم شود . مثل این است که یک غده سرطانی پیشرفته ظرف یک ساعت پدید بیاید و اخر  این موضوع اصلا با عقل جور در نمی اید .

لابد همه شما متوجه نثر خشک و مزخرف این پست شده اید . راستش تا شروع کردم کمی ترسیدم و نمی دانم که اصلا تعریف کردن و گفتن این ماجرا صحیح بود یا نه ؟ از طرف دیگر دیدن این کتابها و آن هم بلافاصله بعد از فکر کردن به این ماجرا  هم خیلبی عجیب است و نمی شود توضیحش داد .

کلام آخر این که جز حقیقت نگفتم و باور کنید قصد شوخی یا سرکار گذشتن کسی را ندارم و نمی خواهم کسی را بترسانم . قصدم فقط این بود که بگویم چه اتفاقاتی افتاد . نوعی  گزارش  از  یک  حمله متافیزیکی ٬ و اگر نه پس چی بود این همه اتفاق ؟ در هرحال برخورد امثال من ٬ یعنی جماعت روشنفکر ایرانی با موضوع ماورالطبیعه واقعا خنده دار است . از یک طرف سفت و سخت چسبیده ایم به این موضوع که هیچ چیزی وجود ندارد و همه اش مزخرف است . از طرف دیگر هم این سردرگمی مسخره که با دیدن چنین چیزهائی دچارش می شویم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

و اینک پاسخ !!

 

بدون شک اول از همه باید یک تشکر بزرگ بکنم از همه دوستانی که زحمت کشیدند و با صرف وقت برای پست قبلی من نظر نوشتند .

سپاسگذارم از همه شمائی که  روی سئوال من فکر کردید  و نهایتا پاسخش را  نوشتید  

راستش خودم فکر نمی کردم این همه نظرات عالی بگیرم . انقدر که خواندنشان هم کلی زمان می برد . بدون تعارف باید بگویم قسمت نظرات پست قبل برای آدمی مثل من که درگیر شدن با چنین مسائلی را دوست دارد یک گنج واقعی است .۱۴۴ نظر با احتساب نظرات خصوصی . باز هم از تک تک شما ممنونم .

اما بعد :

 اول از همه این که بعضی از دوستان نوشته بودند چون هیچ وقت نمی شود یک نفر را واقعا شناخت پس به سئوال تو هم نمی شود جوابی داد . البته من با عدم شناخت واقعی انسانها تا حدی موافقم . اما این نظر خیلی به ایده الیسم افراطی نزدیک است . ما در زندگی واقعی نمی توانیم به این نظر پایبند باشیم و مجبوریم انسانهای دیگر را بوسیله صفاتی که نسبت می دهیم شناسائی کنیم . مضاف بر این که این کار تا حد زیادی اتوماتیک  انجام می گیرد . ذهن ما خیلی کارها را بدون درخواست و یا دستور ما انجام می دهد . مثلا شما می توانید به یک سطر نوشته نگاه کنید بدون این که آن را بخوانید ؟ اگر می گوئید نه همین الان این کار را امتحان کنید !

باری . یک نگاه کلی به نظرات نشان می دهد که  اکثرا شما روی صفات خوب و مثبت تاکید بیشتری داشته اید و  صفات بد من را فاکتور گرفته اید . راستش من فقط دوتا نظر با محتوای منفی داشتم که البته بیشتر فحش بود تا نظر ! و صدالبته هردو متعلق به همان دوست عزیزی ! بود که در پست قبل چند سطری راجع به ایشان نوشته ام . در ضمن ایشان اصرار داشتند که حتما خیلی از نظرات منفی بوده که تایید نشده است !  نه ٬ اصلا اینطور نیست و من همه نظرات را تایید کردم به غیر از همان دونظر ایشان . در عین حال همگی نظرات خصوصی هم تایید شده اند ٬ البته بدون نام ٬ به این دلیل ساده که تصور کردم وقتی یک نفر خصوصی می نویسد لابد ملاحظاتی دارد و به همین جهت نام ها و آدرس وبلاگ های نظرات خصوصی را حذف کردم .

به هرحال نظرات مثبتی که بیشتر مد نظر شما بوده عبارتند از :

 مهربانی ٬ اعتماد به نفس زیاد ٬ معلومات زیاد ٬ قلم خوب ٬ صداقت ٬ حساس یا احساساتی بودن .

و نظراتی که بیان کننده صفات بد یا حداقل دارای بار منفی هستند :

 خودخواهی ٬  نا امید یا افسرده ٬ توهم خاص و متفاوت بودن ٬ خوش گذران

 که اتفاقا خودم هم با نظرات بالا( منفی ها ) کاملا موافقم و دوستانی که به این موارد اشاره کرده اند دقیقا به هدف زده اند . البته یک سری صفات هست که نمی شود از روی نوشته های یک نفر بهشان پی برد . لاجرم خودم اضافه می کنم :

نامنظم ( باید اطاق من را ببینی ! ) و بی اراده بودن ( در بیشتر موارد ٬ یعنی پرم از تصمیمات انقلابی که هیچ وقت به اجرا در نمی ایند ! ) 

روی اعتماد به نفس خیلی تاکید داشته اید . ببینید . من پدری دارم که خودش درگیر کمپلکسی است که به خاطر آن دیگران را برتر می بیند . بنابراین خواه ناخواه سعی می کرد این صفت را به من هم انتقال دهد . اکثرا در چنین مواردی شما یا دارای همین صفت می شوید یا دقیقا برعکس آن ٬ من بنا به دلائلی برعکس او شدم و هرچه او بقیه آدمها را بهتر می بیند من اینجور نیستم و اساسا آدمها در نظر من چیزی نیستند مگر این که بتوانند خلافش را ثابت کنند .هرچند رفتارم محترمانه است و چنان نیست که به کسی این موضوع را القا کند و تقریبا هیچ کس متوجه این موضوع نمی شود .

یک موردی که بعضی ها اشاره کرده بودند عدم تحمل انتقاد است . خوب راستش این که من همیشه روی عدل و انصاف تاکید داشته ام . خیلی مواقع چیزی می شنوم که مطمئنم منصفانه نیست . در اینجور موارد زود از کوره در می روم . اما یک سئوال در اینجا هست . گیرم طرف چیز غیر منصفانه ای گفته باشد . من چرا باید اینجوری چکشی جواب بدهم ؟

خوب راستش این که من همیشه سعی کرده ام در اینجا صداقت داشته باشم . وقتی شما چیزی می شنوید که جالب نیست طبیعتا ناراحت یا عصبانی می شوید . مگر این که گوینده به نظر شما ارزشی نداشته باشد . طبق اصول اخلاقی انسان باید  بتواند خودش را کنترل کند و برخورد ملایم داشته باشد .این را کاملا قبول دارم . ولی راستش من تصور می کنم رعایت اینجور دستورات آبکی و کلیشه ای به نظر اصیل و صادقانه نمی اید . دوست ندارم در اینجا اینطوری رفتار کنم . اگر ناراحت شده باشم بدون شک جواب می دهم . طرف من را ناراحت کرده و من هم او را ناراحت می کنم ! البته یک تبصره هم اینجا هست . یعنی در صورتی که احساس کنم طرف این را به قصد خاصی نوشته و اصطلاحا ریگی به کفشش داشته باشد . حتما چیز  خوبی توی قابلمه اش می گذارم . ولی اگر حس کنم طرف واقعا قصد انتقاد داشته که هیچ . و در اینجور موارد ناراحت هم نمی شوم .

راستش یک نظری خواندم که بسیار متاسفم کرد . و ان هم دوستی بود که بدون نام نوشته بود ( در اواخر نظرات و اولین نظر خصوصی تایید شده می توانید بخوانیدش ) که بنا به دلائلی قربانی یک برخورد چکشی و سنگین از طرف من بوده و ایشان که اولین وبلاگ لینک شده از طرف من بوده ( و بعدا اسمش را حذف کرده ام )  چنان ناراحت شده که وبلاگش را تعطیل کرده است .

ای کاش اینطور نمی شد . متاسفانه هرچه فکر کردم نتوانستم ایشان را به خاطر بیاورم . چون مدتها گذشته است . ولی ای کاش و ای کاش و ای کاش وبلاگش را تعطیل نمی کرد و حداقل یک ای میل به من می زد و مطمئنا حرفهایم را پس می گرفتم .

باری . راجع به اصرار روی خاص بودن هم حق تا حدی با شما است و این صفت در من وجود دارد . ببینید . انسان ها در کلیات همگی مثل هم هستند . ولی در جزئیات با هم تفاوت دارند . من هم یک انسان کاملا معمولی هستم و شاید در بعضی موارد جزئی با دیگران تفاوت داشته باشم . البته همه ما به نوعی فکر می کنیم با دیگران فرق داریم .

شراگیم نظرات جالبی نوشته بود و از یک حرفش خیلی خندیدم و آن هم این که من می توانم یک جنایت در حد تجاوز به یک بچه ده ساله ! انجام دهم و بعد آن را طوری بنویسم که در نهایت همه دلشان به حال من بسوزد که عجب آدم نازنینی است این دلقک !!

روی دوست داشتن حیوانات هم تاکید شده بود که با کمال میل می گویم این درست است و من حیوانات را خیلی خیلی دوست دارم و  وقتی کسی جلوی من حیوانی را اذیت کند به بدترین وجهی از طرف متنفر می شوم . اصلا هم دست خودم نیست . به هرحال در نهایت از همه شما مجددا ممنونم و مخصوصا این دوستان :

سارینا ٬ دیوار ٬ مونیکا ٬ ناصر ٬ ساحل ٬ جولای ٬ دیانا ٬ هیما ٬ امیر ٬ افرا ٬ پرنسس ٬   اگه نگم راحت ترم ! ٬ جواد ٬ قطره ٬تلخون ٬ واژان ٬ مریم ٬ مرال ٬ سهیل ٬ ژاندارک ٬ لیلا ٬ پینک ٬ روژ ٬ دایانا ٬ شراگیم ٬ افرا ٬ بهیموت ٬ تارا ٬ دیاموند ٬ مینا ٬ بهادر ٬ مارال ٬ کاترینا ٬ زری ٬ لیلاک ٬ ثمانه ٬ هستی ٬ شهره ٬شیرین ٬ کاملیا ٬ رودابه ٬ یاسمین ٬ و نهایتا خصوصی خای شماره یک تا شش .

البته مطمئنا نام خیلی ها از قلم افتاده است که به خاطر این موضوع متاسفم و راستش من نام کسانی را نوشتم که نظرات طولانی تری نوشته بودند و صد البته خیلی از نظرات علی رغم کوتاهی بسیار دقیق بودند و من مجددا ممنونم .

راستی خیلی ها نوشته بودند به دلیل ترس از برخورد وحشیانه و ناجوانمردانه دلقک ترجیح می دهند خیلی وقت ها هیچ چیز ننویسند !  راستش این حرف خیلی مورد تعجب من شد . باور کنید که من دیگر ادم شده ام و اصلا بعد از این هرکسی انتقاد کند بسیار هم متشکر خواهم شد !! روی این حساب کنید !!

 و در اخر این که در پست قبل از وبلاگی صحبت شده بود که حرف های مزخرفی راجع به من نوشته بود  و فلان و بیسار ..

ایشان بعد از آن موضوع یک پست دیگر هم راجع به من هوا کرد و این که دلقک چنین است و چنان . همین الان هم یک نظر از ایشان خواندم که نوشته بود فلانی و بیساری و مطمئن باش من ولت نمی کنم و پدرت را در میاورم و ...

وقتی رفتم به وبلاگش متوجه شدم که تعطیلش کرده و دیگر از وبلاگش هیچ اثری نیست . بنابراین حالا نامش را می گویم و نام این وبلاگ کافه شوکا بود .

حالا چند سطر برای توئی می نویسم که صاحب آن وبلاگ بودی :

 اول این که بابت تعطیلی وبلاگت متاسفم . توی نظراتت یکی از دوستانی که ظاهرا می شناستت نوشته بود که تو دوباره یک ایده خوب داشتی ( ظاهرا منظورش نوشتن به جای چند نفر بود )  ولی باز طبق معمول گند زدی و دوباره مجبوری تعطیل کنی و دوباره روز از نو روزی از نو  . حالا جدای از دشمنی که با من داشتی به عنوان یک وبلاگ نویس متوسط و کسی که شاید بیشتر از تو سابقه نوشتن دارد این موارد را برایت می گویم و امیدوارم  رویشان فکر کنی :

الف ـ  نوشتن با هویت جعلی اصلا کار ساده ای نیست . تقریبا هیچ پسری نمی تواند  مانند یک دختر بنویسد و خواه ناخواه مرتکب اشتباهات فراوانی خواهد شد . بنابراین توصیه می کنم بعد از این از یک هویت مناسب استفاده کنی .

ب ــ در یک مورد کاملا مطمئنم . تو صبر نداشتی و دوست داشتی در مدت کوتاهی خواننده های زیادی داشته باشی . به همین دلیل این جنگ بی معنی را شروع کردی . چون تصور می کردی این کار مشهورت می کند و همه کسانی که اینجا می ایند به همین دلیل سراغ وبلاگ تو هم بیایند . این فکر دربست اشتباه است . تجربه نشان داده که مبارزه با یک وبلاگ دیگر اکثرا به ضرر هر دو  و حداقل یک ضربه سنگین به وبلاگ مهاجم می زند . خواننده ها از این جور چیزها خوششان نمی اید .مطمئن باش من اگر یک پست راجع به عوضی بودن صاحب یک وبلاگ دیگر بنویسم بلافاصله دچار افت زیاد خواننده ها خواهم شد . حتی همین کاری که الان می کنم و به تو این چیزها را می نویسم هم چندان باب میل خواننده جماعت نیست .

ج ــ دنیای وبلاگستان بسیار بی رحم است . دلیلش هم تعداد بسیار زیاد وبلاگ ها است . چه چیزی باعث می شود که یک نفر با علاقه نوشته های یک وبلاگ دیگر را دنبال کند ؟ به این سئوال جواب های بی شماری می توان داد .ولی برعکس من می توانم به تو بگویم چه کارهائی می شود کرد که هیچ کس به یک وبلاگ نیاید ! مثلا استفاده از هویت های عجیب غریب و دارای ماجراهای زیاد و جیمز باندی !! در عمل جواب معکوس می دهد . چون همه فکر می کنند طرف داره خالی می بنده و متاسفانه بسیار هم بد این کار را انجام می دهد .

د ــ همه خواننده ها روی یک چیز حساس هستند . دروغ !  تقریبا همه هم خیلی زود  راحت متوجه این موضوع می شوند . لاجرم در وبلاگستان حقیقت کسل کننده و متوسط بسیار بهتر از دروغ جذاب و فریبنده جواب می دهد . در این مورد هیچ شکی نکن . تو وقتی از یک هویت جعلی استفاده می کنی تقریبا همیشه مجبوری دروغ بگوئی و از قوه تخیلت استفاده کنی . این کار من و تو نیست و فقط یک نویسنده حرفه ای می تواند این کار را انجام دهد . توی همین کسانی که برای من نظر نوشته اند یک نفر هست که هویت وبلاگش هیچ ربطی به خودش ندارد و  اتفاقا  تعداد خواننده هایش هم زیاد است . ولی نکته اینجاست که ایشان یک نویسنده حرفه ای است و شغلش هم همین است .لاجرم با من و تو فرق می کند . هرچند حتی ایشان هم نتوانسته درست و حسابی خودش را استتار کند و خیلی ها متوجه این موضوع شده اند .

 و ــ هر وبلاگی ٬ نویسنده اش مهم نیست ٬ خواه ناخواه یک دوران خواب و رکود دارد و مدتی طول می کشد تا  کشفش کنند !  این مدت بستگی مستقیم به نوشته ها و رفتار تو در اینترنت دارد . همه ما این روش ابلهانه را بلدیم : دوست عزیز وبلاگ جالب دارید به من هم سر بزنید ! اتفاقا اولین نظر پست قبل من هم همین است . من تا اپ کردم به فاصله دوثانیه بعد این نظر رسید ! یعنی مطمئنا طرف دوسطرش را هم نخوانده بود ! 

باری . این کارها جواب نمی دهد . همین وبلاگ من تا مدتها در هر پست کمتر از ده تا نظر داشت . نهایتا شما باید صبر داشته باشید و تقریبا هرچه وبلاگی قدیمی تر باشد دوستان و خواننده های بیشتری دارد . هرچند وبلاگهای زیادی هم هستند که چند سال سابقه دارند و همچنان خواننده ندارند .

 د ــ این همه راجع به خواننده ها نوشتم ٬ ولی به شخصه اعتقاد دارم که اصل نوشتن برای نوشتن است و این که مهم این است که خودت از مطالبت لذت ببری ٬ همین موضوع باعث می شود نوشتن تو اصیل و اورجینال باشد . قطعا در این میان اگر خواننده های زیادی هم داشته باشی که چه بهتر و من وقتی می بینم وبلاگم به طور متوسط دویست و هفتاد هشتاد تا خواننده در روز دارد و روزی مثل پریروز این آمار به چهارصد تا می رسد لذت می برم و خوشحال می شوم . ولی نهایتا این آمار به صدهزار تا هم برسد چیزی گیر من نمی اید و پولی هم در جیب من نمی رود . وبلاگ را با مجله اشتباه نگیر و تعداد تیراژ در وبلاگ یک موضوع فرعی است و نه بیشتر .

 ح ـــ وبلاگ نویسی و  وبلاگ خوانی هر دو به قول خارجی ها فان هستند و هیچ وقت نباید این موضوع را جدی گرفت . باید با این دید به نوشتن نگاه کنی و بتوانی چنان باشی که از خواننده ها و نظراتشان تاثیر نگیری . در غیر اینصورت نوشته های تو به سمت کلیشه شدن پیش می روند و از اصالت دور می شوند .

 در آخر این که فکر می کنی من چرا تو را جدی گرفتم و الان هم این همه برایت نوشتم ؟ حقیقت این بود که تو اصلا من را  نمی شناختی و الان هم نمی شناسی . دشمنی تو با من یک تصور اشتباه و حماقت از طرف تو بود . پسر جان مگر من چه بدی در حق تو کرده بودم ؟ یا اصلا مگر من را دیده بودی ؟ مطمئن باش نظراتی که برای من نوشته بودی و آن پست هائی که برای من هوا کردی هیچ کدام واقعا اثر  مخرب  نداشت  .  صرفا  یک  بازی  بود .  خوب حالا تو انتظار داشتی که چه اتفاقی بیفتد ؟ 

ملت بیایند به تو بگویند که آفرین تو چقدر باهوشی ! ما این همه مدت دلقک را نمی شناختیم و تو چه زود شناختی ! بعد از این هم دلقک را تحریم می کنیم و فقط وبلاگ تو را می خوانیم !! 

 نه پسرجان این اتفاق در یک فیلم هندی هم نمی افتد !  تو اصرار داشتی که دلقک عوضی است . خوب گیرم که باشد . اصلا هست . من هزار با گفته ام هم عوضی هستم و هم لش و هم ... گیرم همه هم حرف تو را قبول داشتند . چه چیزی گیرت می آمد ؟  راستش این که خیلی چیزها می توانم راجع به تو بگویم . به عنوان یک روانشناس بشینم از روی حرفهای خودت کلی کمپلکس گیر بیاورم و نتیجه بگیرم که تو فلان مرض و بیسار مشکل را داری و مطمئن باش هرچقدر هم بی خیال برخورد کنی در نهایت جدی اش می گیری ٬ تو خیلی سعی داشتی ثابت کنی که من روانی هستم ! حتی انقدر فکر نکردی که گفتن این حرف به کسی که روی این مسائل تسلط دارد خطرناک است و طرف می تواند با همین سلاح نابودت کند . به قول سعدی  : تو را خانه نئین است ٬ بازی نه این است .ولی چرا باید این کار را بکنم . من جوابت را دادم ولی نخواستم از زبان یک روانشناس استفاده کنم چون می دانستم چه اثر بدی رویت می گذارد .  چه دشمنی با تو می توانم داشته باشم ؟ اصلا مگر سابقه اشنائی من و تو چقدر است ؟

همه این ها را گفتم تا به یک حقیقت بزرگ برسی ٬ شخصیت و نقاط قوت و ضعف یک وبلاگ نویس برای خواننده هایش چندان مهم نیست . هرکسی اینجا می اید به خاطر چشم ابرو و بقیه صفات من نیست . می ایند تا چیزی بخوانند و بروند سراغ بقیه کارهایشان . صرفا چون برایشان جالب است .حالا شاید بعضی وقتها هم چند لحظه به من فکر کنند که این پسره چقدر خوب است یا عوضی است . همین .

ببین . تو این دفعه باختی . دلیلش هم این است که جا زدی و وبلاگت را حذف کردی . هرچند ای کاش این کار را نمی کردی . دلیل باختت هم چیزهائی نبود که من برای تو نوشتم . بلکه چیزهائی بود که خودت نوشتی .

 به هرحال . من مطالب بالا را به عنوان یک وبلا گنویس متوسط و نه بیشتر برای تو گفتم . گیرم این مطالب ممکن است به درد بقیه هم بخورد . نمی دانم از خواندنشان عصبانی شدی یا نه ٬ ولی من این دفعه ننوشتم تا عصبانی ات کنم . صرفا حس کردم به نوشتن علاقه مندی و فقط چون به حد کافی صبور نیستی ممکن است شنیدن حرفهای من به دردت بخورد . باز تکرار می کنم دنیای وبلاگستان بسیار بی رحم است و خیلی از کارها ممکن است وبلاگ تو را از چشم بقیه بیندازد .اگر کسی از نوشته های تو خوشش نیاید خیلی ساده دیگر اینجا پیدایش نمی شود . اینجور نیست که طرف بگوید آن دفعه چیز خوبی نخواندم و حالا بروم ببینم ایا خوب شده یا نه ! نه عزیز مطمئن باش وقتی کسی رفت دیگر بر نخواهد گشت .

 به هرحال باز به تو توصیه می کنم که دست از  اینجور بچه بازیها نسبت به بقیه برداری چون در واقع تیر خلاصی است که به خودت می زنی و هیچ کس از خواندن چنین مطالبی خوشش نمی اید . حتی ملت دوست ندارند که تو به وبلاگشان بیائی . کما اینکه چند نفر هم برایت نوشته بودند آدرس وبلاگشان را نمی نویسند چون از برخوردت می ترسند و فکر می کنند حالا این بد و بیراه ها را به دلقک گفتی و بعدا نوبت آنها است .

 به هرحال دنیای مجازی تفاوت بسیار زیادی با دنیای حقیقی دارد . و محتوای یک وبلاگ گاهی با شخصیت نویسنده اش متفاوت است . دلایل جذابیت یک وبلاگ همیشه مشخص و تعریف شده نیست . یک آدم خوب همیشه وبلاگ خوبی ندارد و برعکس خیلی وقتها یک آدم خبیث می تواند صاحب خواننده های زیادی باشد . همین .

 

پی نوشت :

خوب راستش تصور می کنم چندان دلیلی برای تاییدی بودن نظرات این وبلاگ وجود نداشته باشد . لاجرم از این پس نظرات اینجا ازاد است . امیدوارم دیگر هیچ وقت دلیلی برای تاییدی کردنش نداشته باشم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

در پناه خدا !!

 

بین شما ٬ هستند کسانی که از مدتها پیش خواننده این وبلاگ بوده اند .منظورم  از همان اوایل است که عقاید یک دلقک در پرشین بلاگ بود . قطعا بعضی ها هم اخیرا به جمع خواننده های اینجا پیوسته اند . شاید هم چند نفری برای اولین بار است که اینجا می آیند

بعضی از شما تقریبا برای هر پست من نظری نوشته اید و بعضی هم شاید تا به حال چیزی به عنوان نظر ننوشته باشند .

چندی پیش بحثی با یکی از دوستان داشتم . راجع به این که چقدر می توان از روی وبلاگ یک نفر راجع به او شناخت پیدا کرد ؟ گیرم منظور از وبلاگ هر وبلاگی نیست . خیلی از وبلاگ نویسها اصولا راجع به خودشان حرفی نمی زنند . مثلا یک موضوع تخصصی دارند .بعضی ها هم ممکن است که اساسا شخصیتی جعلی برای خودشان اختراع کرده باشند . ولی به هرحال عقاید یک دلقک و وبلاگ های مشابه آن  فقط یک سوژه دارند : خودشان

 قطعا شما هم می دانید که تقریبا همه پست های این وبلاگ  راجع به خودم است و اتفاقاتی که برایم افتاده ٬ چه در گذشته و چه در زمان حال

راستش این که من سعی کرده ام خیلی از ملاحظات را کنار بگذارم و با شما صادق باشم . آن چه بر من گذشته ٬ بدون سانسور و  گریم ٬  تا به حال سعی کرده ام اینجور بنویسم . صادقانه و بی تعارف . مطمئن باش در اینجا چیزهائی راجع به من خوانده ای که خیلی از افراد نزدیک به من هم نمی دانند .

خوب . بنابراین شما خیلی چیزها راجع به من می دانید . این که راجع به مسائل چگونه فکر می کنم . رفتارم چطور است . دوستانم چه کسانی هستند . در زندگی من چه می گذرد و اصلا کی هستم .

سئوال نهائی این است :

 چقدر من را می شناسید ؟

شاید سئوال بالا خنده دار باشد . خودم اگر این را در وبلاگ دیگری بخوانم ممکن است خنده ام بگیرد ٬ اینو باش که  چه آدم خودشیفته ای است !

ولی راستش بحث این حرفها نیست . بدون تردید برای یک خواننده اهمیتی ندارد که دلقک چطور آدمی است .من این را می دانم .

 آخر یک حقیقتی هست ٬ این که ما راجع به خودمان داورهای خوبی نیستیم . اصولا انسان برای هر عملی توجیهی دارد . حتی اگر ان عمل به نظر دیگران یک جنایت باشد . بنابراین ما همیشه با اغماض و گذشت فراوان راجع به خودمان نظر می دهیم . آنقدر که شاید این نظر هیچ ربطی به حقیقت نداشته باشد .

روزی در کلاس دوره ارشد . استاد من را نشاند وسط کلاس و از بقیه خواست راجع به این آدم یعنی من نظر بدهند . البته آنها نظرشان را بدون ذکر نام روی یک کاغذ می نوشتند . وقتی آنها را خواندم خیلی تعجب کردم ٬ اصلا فکر نمی کردم چنین آدمی باشم . حالا این می تواند تکرار همان تجربه باشد .گیرم از نوع اینترنتی .

چندی پیش یک وبلاگی ظهور کرده بود که مدعی بود چند تائی نویسنده دارد . البته بعدا خیلی زود مشخص شد که یک نفر بیشتر ان را نمی نویسد . به هرحال به شدت ادعا داشتند که ما چنین و چنانیم . یعنی چند تا پسر دختر خیلی باحال بودند به اضافه یک طلبه !! ( باور کن شوخی نمی کنم ) که معلوم نیست چطوری بینشان بر خورده بود و همگی با هم در یک خانه زندگی می کردند !!!!   فک کن !  این ادمها آخر باحالی و سواد و شخصیت و قیافه هم بودند . اصلا زبان از وصفشان قاصر است !! به هرحال من نمی خواستم بزنم توی ذوق طرف و بگویم مشخص است فقط یک نفر این مطالب را می نویسد . پیش خودم گفتم طرف داره برای خودش حال می کنه ٬ عیب نداره بذار ادامه بده و شاید بالاخره به یک جائی برسه .

به هرحال وبلاگشان شاید در روز  به تعداد یک عدد تک رقمی بازدید کننده داشت. اسم یک مکان فرهنگی را هم روی خودش گذاشته بود و به حساب ملت داشت خرج می کرد . یک پست بسیار شاهکار داشت . یعنی در چهارمین یا پنجمین پستش نوشته بود که دوتا دختر خیلی تیکه ! امده بودند انجا و  خواهش و تمنا که تو رو خدا ایا شما نویسنده  فلان وبلاگ هستید !!!!  در ادامه پست هم از بقیه خواننده ها خواهش کرده بودند که مثل این دوتا خانم دور شهر راه نیفتند دنبال ایشان بگردند ! چون ایشان اصولا گرفتارند و نمی توانند مزاحمت های خواننده های حضوری را تحمل کنند !

یعنی فک کن که چه محبوبیتی ! کلا ده بیست نفر این وبلاگ را خوانده اند و از این ده تا دوتاشان دختر بودند و چه دخترهائی !!  بعد هم که دربه در داشتند دنبال نویسنده آن وبلاگ می گشتند !!  والله من بیچاره که فقط یک یا دوبار برایم اتفاق افتاد که یکی من را توی خیابان بشناسد و اشنائی بدهد ( به خاطر جیپ ) آن هم بعد از این همه مدت نوشتن . حالا این بابا کلا ده نفر وبلاگش را دیده اند و به این مقام استثنائی رسیده ! خوش به حالش ٬ من که حرفش را باور می کنم !!

باری . این آدم امد اینجا و شروع کرد به نوشتن نظرات عجیب و غریب . من هم فکر کردم طرف شوخی می کند و  جوابش را دادم . نهایتا متوجه شدم که طرف حالش چندان خوب نیست و  وبلاگستان را با جای دیگری اشتباه  گرفته !  بعد از دوسال و نیم وبلاگ نویسی هم دیگر گوش آدم از این حرفها پر است . بهترین کار هم این است که جواب ندهی . همین . خلاصه این که در آخرین پستش اینجوری نوشت . اصل قضیه را کپی می کنم :

    امشب باز یک حمله کردیم با سایت دلقک... soheil1351.blogfa.com... طبق معمول مسئول حمله سودی است... ولی یک چیز عجیب اینبار تو صورت سودی بود... دیگه از دلقک متنفر نیست... بیشتر حالتش شبیه دلسوزی بود... دلسوزی برای یک بیمار روانی... برای یک خود بزرگبین... برین و نوشته هاش را بخوانین... و برایش کامنت محبت امیز بگذارین... شاید حالش بهتر بشه!

 

البته مشخص است که این یارو بزرگترین انگیزه اش این است که من هم جوابش را بدهم و بدین ترتیب چند تائی خواننده گیر بیاورد . البته من هم متاسفانه این کار را نکردم و الان هم نام وبلاگش را نمی نویسم . چون مطالبش به حدی پیش و پا افتاده و مضحک است که ارزش دید ندارد . نهایتا هم بعد از چند تا پست دیگر تعطیل شد و خداحافظ . پست آخرش الان نزدیک به ده روز یا دوهفته است که بالا است و کلا ده تا نظر دارد که یکی اش را من نوشته ام دوتایش را یک نفر دیگر و بقیه را هم خودش زحمت نوشتنش را کشیده ! چهار پنج تاش به نام خودش و بقیه به نام دیگران !

این آدم می آمد اینجا بدو بیراه به من می گفت . من هم تاییدش نمی کردم . بعد از مدتی با یک اسم دیگر می امد و می گفت که چرا نظر فلانی را تایید نمی کنی !! یعنی فک کن ای کیو یک نفر ممکن است چقدر باشد ! پدرجان تو اگر برای من نظر نوشته ای  و تایید نشده پس آن نفر دیگر  از کجا فهمیده که تو اینجا نظر نوشته ای ؟؟  واقعا که چه نوابغی وجود دارند !!  باور کنید بحث این نیست که چرا راجع به من این نظر را دارد . بحث این است که این آدم ثابت کرده نمی تواند درست بنویسد . لاجرم وقتی یک نفر  ده تا خطا دارد می توانی مطئن باشی یازدهمی اش هم خطا است .

 حالا از مطلب دور نیفتیم . ببینید . بدون هیچ شکی هرکسی نظرش محترم است . مطمئنا هستند کسانی که به نظرشان دلقک فلان و بیسار است و من هم هیچ مخالفتی با آنها ندارم . مگر من کی هستم که همه راجع به من نظر مثبت داشته باشند ؟ ولی یکی این است که من به یک نفر می گویم احمق است تا لجش را در بیاورم . یک موقع هم می گویم احمق است چون واقعا هست ! یعنی این که انصاف و داوری درست بسیار مهم است .

لاجرم . من از تو رفیق عزیز یک درخواست دارم :

لطفا  حداقل سه تا از صفاتی که به نظرت  در دلقک هست را برای من بنویس . گیرم ممکن است این صفتها خوب یا بد باشند . فرقی ندارد . به هرحال بهتر است همان هائی را بنویسی که در من بیشتر به چشم می خورد . البته اگر حس و حالش را داشتی می توانی بیشتر از سه تا صفت را بنویسی . اگر توضیحی هم بدهی که دیگر چه بهتر . در ضمن اگر دوست داری می توانی با اسم مستعار یا حتی بدون نام بنویسی . مهم اصل نظر تو است . اگر خواستی می توانی نامت را هم ننویسی .

ولی لطفا این کار را بکن . یعنی یکی دو دقیقه برای من وقت بگذار . من  هیچ وقت از شما نخواستم که اینجا نظر بنویسید . هرکس هرچیزی نوشته به میل خودش بوده و صد البته من هم  ممنونم .

ولی این یک دفعه را  دوست دارم که برای من چیزی بنویسی . و در آخر این که پیشاپیش از لطفت ممنونم . برای وقتی که به خاطر خواندن مطالب من گذاشته ای و همچنین نظری که خواهی نوشت هم سپاسگذارم

 

پی نوشت :

 وبلاگ بالا در ادامه شاهکارهایش یک نظر هم نوشته بود ( البته به نام جعلی ) و در آن ایراد گرفته بود که چرا به دلقک فحش دادید ؟ بعد هم جناب نویسنده جواب داده بود و یک سری ادعاهای مضحک که ما شغلمان این است که در اینترنت مواظب بقیه باشیم و  مثل اینه حقیقت گو معایب دیگران را  بهشان گوشزد کنیم !!  و در ادامه این که همه بدانند یکی هست که مواظبشان باشد !!

و بعد هم البته آن خواننده خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و کاملا قانع شده بود که ایشان خیلی هم حق دارند که به بقیه فحش بدهند و این کارشان خدمت به جامعه است ! در ادامه جناب نویسنده چند تا دلیل دیگر هم راجع به حقانیتشان فرموده بودند  و در نهایت خیلی با بزرگواری فرموده بودند که به سهیل سلام برسان !  در نهایت  هم طبق معمول خودش به نام دیگری جواب خودش را داده بود ! خود گوئی و خود خندی عجب مرد هنرمندی ! 

 خلاصه این که  کامنتش را در پائین می خوانی . تو رو خدا این رو درست بخون خیلی باحاله :

یک چیز را اگر نگفته می رفتم هرگز خودم را نمی بخشیدم .. این سلام رساندنتان به سهیل را نمی توانم انجام بدهم ... چون علیرغم این که نوشتم سهیل را می خوانم و باید می نوشتم می خواندم .. نه او را به شخصه می شناسم .. نه دلم می خواهد بشناسم و از مدتها پیش که وبلاگش بسته شد دیگر دنبالش هم نگشتم ... دلیل اصلی اش هم این بود که نوشته هایش دیگر جذبم نمی کرد .. در هر صورت شرمنده که سلام را نمی توانم برسانم ... شرمنده .. عوضش به خیلی های دیگر می توانم سلام برسانم ... ممنون متشکر .. در پناه خدا

 

 آدم یاد این کارتون های ژاپنی مثل بل و سباستین می افته که  در حین سفر به یک پیرمرد دانا بر می خورند و بعد از کلی ماجرا و کسب فیض از هم خداحافظی می کنند ! در پناه خدا !!  حیف شد که این بابا دیگر نمی نویسد . واقعا از صمیم قلب دوست داشتم ادامه بدهد ! در پناه خدا !! 

 سوتی جالبی هم دارد و این که چون من به ایشان گفته بودم قبلا در پرشین بلاگ وبلاگ داشتم فکر می کند الان دیگر آن وبلاگ بسته شده !! ولی متاسفانه بسته نشده !! خوب دیگر . زیادی حرف زدم . مرسی که خوندی . خسته نباشی . در پناه خدا !!

پی نوشت :

  دوست عزیز خیلی از آشنائیت خوشحال شدم ! مواظب خودت باش !! ارزو می کنم مادرت رو هم  پیدا کنی !! لطفا نظر یادت نرود !! ممنون متشکر !! در پناه خدا  !!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

نبرد دلقک قهرمان با جادوگر بدجنس !!

 

 ــ از قد و ترکیب چون سهراب یل ٬ از حسن جمال ثانی حضرت یوسف ٬ قد چون سرو ازاد ٬ سینه پهن و بازوی قوی ٬ چهره چون یاقون رمانی ٬ ابرو چون کمان رستم کشیده ٬ چشم چون دو نرگس شهلا ٬

ـــبه محض این که نگاه هر دو  به فاصله دو قدم بر یکدیگر افتاد  یک پاره هزار تیر دلدوز از صف مژگان هریک جستن کرد تا بر سینه هر دو نشست و زانوهای ملکه سست شد و پاهایش لرزید ٬ نزدیک بود بیفتد .

ـــ در عقب پرده چشمش به پانزده ساله دختری افتاد که مثل ماه اسمان نور بر زمین انداخته ٬ از حسن و ترکیب در این کره ارض شبیه ندارد ٬ به محض این که چشم امیر ارسلان به این پرده تصویر افتاد  دل و جان و عقل و هوش و خرد را به تاراج داد ٬ به قدر دوساعت مات بود و تصویر را نگاه می کرد..

ــ  یک باره صدای فریادش بلند شد که ای یار بی وفا

ای گل تازه که بوئی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

می گفت ای بی مروت ٬ تو در عمارت پدرت اسوده خاطر به  عیش  مشغول  و  خبر  از درد  عاشق  بیچاره  و  گرفتاری  او  نداری  که از غم فراغت خواهد مرد ای یار مهربان من...

خوب . این چند خطی که خواندید از کتاب امیر ارسلان نقل شده بود که در بچگی خیلی دوستش داشتم و هزاران بار خواندمش . انقدر که الان هم می توانم چشم بسته بعضی جاهایش را از حفظ بخوانم  . مثل همین چند سطری که در بالا خواندید . حالا فلسفه این چی بود ؟

راستش این که من خواستم ذهن شماها آماده بشه . چون که می خواهیم برویم به دنیای قصه و افسانه چون می خواهم داستان نبرد دلقک قهرمان و شجاع با جادوگر بدجنس رو تعریف کنم . البته این موضوع اصلا هم قصه نیستش و خیلی هم مستند و واقعی است !

یکی بود یکی نبود ! یک شازده خانومی بود که هم خیلی بنز بود و هم خیلی داف و تیکه بودش !

از اونطرف یک جادوگر بدجنس هم بود که هر روز  زنگ می زد به صد و هیجده :

ــ با سلام اینجا مرکز پیام نمی دونم چی چی می باشد . پیامگیر شماره یازده بفرمائید !

ــ سلام . من جادوگر بدجنس هستم ! ببخشید خانم یک سئوال داشتم ٬ به نظر شما

من خوشگلترم یا شازده خانم ؟

ــ خوب معلومه خره ! شازده خانم از همه خوشگلتره !

ــ برو گمشو زنیکه من خیلی خوشگلتر از شاز..تلق ( صد و هیجدهه گوشی رو گذاشتش )

جادوگر بدجنس که داشت از شدت عصبانیت و حسودی می مرد شازده خانم رو جادو کرد و با استفاده از یک فن آوری جدید در صنعت جادوگری  شازده خانم بیچاره را تبدیل کرد به یک جیپ صحرای کولردار مدل هفتاد و هفت مشکی !!!

 جادوگر : هر هر هر  دلم خنک شد !  بدبخت بیچاره کردمت جیپ ! ایشاالله یه راننده خری گیرت بیاد هی ببرتت توی بیابون و  دهنت رو سرویس کنه !  روغن هم نریزه توی موتورت همچین خشک خشک.....!!  رنگت هم مشکی کردم تا دیگه خیالت از لحاظ برنزه شدن و اینجور چیزها راحت بشه !!  هر هر هر ...

از اونطرف دلقک توی همشهری داشت دنبال جیپ می گشت . اون شازده خانمه که جیپ شده بود رو دید و پسندید و خریدش !!

 از این قضیه مدتها گذشت . یک روز که جادوگر بدجنس داشت توی گوگل یه چیزی رو سرچ می کرد سر از وبلاگ دلقک در آورد و با کمال تعجب دید که عکس شازده خانوم که همون جیپه باشه همیشه بالای وبلاگ دلقکه !  بدتر از همه دلقک هم در هر فرصتی گریزی به صحرای کربلا می زنه و مثل این ندید بدید ها هی از جیپه   تعریف می کنه !!

جادوگر بدجنس خیلی کفرش در اومد . رفت خونه دلقک رو پیدا کرد و دید که دلقکه مثل این ک..خل ها هی با جیپش حرف می زنه و قربون صدقه اش می ره !!

بنابراین خودش رو به شکل یک داف خیلی تیکه با یکی از این مزدا جدیدها درآورد و رفت سراغ دلقک که داشت دور جیپش می گشت و قربون صدقه اش می رفت :

ــ سلام اقا پسر ! می گم اگه امشب برنا مه ات خالیه بیا با هم بریم مهمونی و از اونطرف هم بریم خونه ما !

ــ خانم برو پی کارت مزاحم من نشو ! حواسم پرت میشه ! ای من قربون اون لاستیکات برم !  قربون اون چشای درشتت برم ( منظورش چراغ ها بوده ! ) ای ایشاالله شراگیم پیش مرگت بشه ! ایشاالله ناصر فدات بشه ! ایشاالله من زنده باشم ببینم یه روز اون لاستیکات از روی دماغ ارایه رد شده !!

جادوگره دیگه این دفعه واقعا قاط زد !  تصمیم گرفت برای همیشه دلقک رو از جیپش یا همون شازده خانوم جدا کنه . برای همین یک وردی خوند و تبدیل شد به یک افسر راهنمائی رانندگی و جیپ رو خوابوند !!

بعد یک همچین صحنه های سینمائی و رومانتیکی پیش اومد :

جیپ یا شازده خانوم :  سهیل تو رو خدا  !  نذار من رو از تو جدا کنن ! من رو فراموش نکن !  نجاتم بده !

دلقک : نترس عزیزم ! زیاد طول نمی کشه !  من همین روزا میام با پدر مادرت صحبت می کنم ! یعنی ببخشید ! منظورم اینه که میام از تو پارکینگ درت میارم !

خلاصه ٬ از فرداش دلقک مثل شوالیه توی قصه ها زره پوشید و شمشیر جادوئی اش را گرفت دستش رو  رفت به جنگ اداره راهنمائی رانندگی !

از اون طرف جادوگر بدجنس همه دوست و رفیقاش رو که دیو و غول و جن  های خیلی بدجنسی بودند تبدیل به پرسنل راهنمائی رانندگی کرد و قرار شد نذارن دلقک شازده خانوم رو از توی پارکینگ ازاد کنه !

دلقک هم چون اصولا خیلی شجاع بود با تک تکشون مبارزه کرد و همشون رو شکست داد . به یکی پول داد . به اون یکی التماس کرد و دستش رو ماچ کرد ! به سومی فحش خواهر مادر داد و اداره رو گذاشت روی سرش ....

خلاصه ! بعد از کلی قهرمان بازی های حیرت آور و شگفت انگیز بالاخره تونست نامه ازادی ماشینش رو بگیره و ببره بده دست مسئول پارکینگ

 مسئول پارکینگ : خب ده شب ماشین اینجا بوده از قرار شبی سه تومن میشه سی تومن !  البته قابلتون رو نداره !

دلقک: ای جادوگر بدجنس خدا لعنتت کنه !  این آخریش خیلی دردم امد !!

 صحنه رسیدن دلقک به جیپش واقعا چیزی رومانتیک تر از رسیدن هاچ به مادرش بود !  فک کن !

 از اون طرف چون طلسم دیو ده شبانه روز شازده خانوم رو خوابونده بود موتور شازده خانم به این راحتی ها گرم نمی شد و دلقک مجبور شد چند دقیقه ای شازده خانوم رو درجا گرم کنه . در همین حیث و بیص دلقک متوجه یک پاترول شد که همون بغل پارک شده بود و پلاکش هم دولتی بود . پاتروله یک لاستیک زاپاس داشت که رینگش هم اسپرت بود و روی در عقبش بسته شده بود !  تازه مسئول پارکینگ هم رفته بود جیش کنه و  هیشکی اون اطراف نبود !

دلقک به خودش :

ــ می گم  این پاتروله معلومه چند ماهه اینجا خوابیده ! ولی چقده لاستیکش نو نواره !  تازه اصلا انصاف نبود که من سی تومن پول زور بدم به  دولت خدمتگذار  ! این پاترول هم که مال دولته ٬ بد نیست همچین کمی از طلبم رو تسویه کنم !  تازه حتی می تونم بدمش به یه ادم فقیر که زاپاس نداره ! مثل رابین هود ! البته خودم از همه واجب ترم !!  حالا لاستیکش هیچی ٬ رینگش خیلی باحاله !

ــ خره ٬ اگه نگهبانه ببینه بدجوری حالت رو می گیره ! مثل بچه آدم دست شازده خانوم رو بگیر از این خراب شده بزن به چاک !

ــ نخیرم ٬ من از هیچی نمی ترسم !  تازه اگه نگهبانه ببینه مثل اون فیلم دیشبی با یه چیزی می زنم توی سرش بیهوش بشه !  شازده خانوم هم حتما خیلی از شجاعت من تحت تاثیر قرار می گیره !

ــ نگهبانه چی ؟ فردا یقه این بدبخت رو می گیرن !

ــ اولا که اینجا انقدر خر تو خره که اگه خود پاتروله رو هم بردارم هیشکی نمی فهمه !  دوما هم چشش کور می خواست سر پستش باشه !  در ضمن فعلا سی تومن از جیب من رفته نه اون ! باید حتما جبرانش کنم !  اوضاع زاپاس خودم هم که خیلی خرابه !  جنابعالی هم لازم نیست واسه من آقای کمالی بشی !

ــ خوب باشه ٬ ولی دستکش های کارت رو دستت کن چون لاستیکه کثیفه !

ـــ واقعا که توی خریت دوتا پنالتی به اون رفقای وبلاگ نویست زدی !  اینجا که  جای این قرتی بازی ها نیست ! زودباش دست به کار بشو !

ــ خوب لاستیکه با سه تا دونه پیچ بسته شده بود . دلقک هم شروع کرد به باز کردن پیچ اول :

قرچ قوروچ  قرچ قوروچ  و باز شد ! دومی و سومی هم همینطور . دلقک لاستیک رو که گذاشت عقب جیپ تازه فهمید که جا نمی شه !!

از اونطرف هم نگهبانه داشت لخ لخ کنان میومد اینجا !

ولی دلقک به هر بدبختی بود لاستیکه رو چپوند عقب جیپ و تا در رو بست نگهبانه رسید :

ــ اقای مهندس یه پول چائی هم به ما بده !  من خیلی هوای ماشینت رو داشتم و حسابی مواظبش بودم !

دلقک تو دلش : جدی ؟  واقعا معلومه خیلی مواظبش بودی ! البته احتمالا راست میگه ! چون لاستیک زاپاس خودم سر جاشه !!

به نگهبان : بیا داداش این دو تومن رو بگیر برو همه اش رو چائی بخور حالش رو ببر !!

بعدش هم دلقک راه افتاد به طرف درب خروج :

ــ ای داد بیداد  ! اونجا هم دوتا نگهبان هستش که دارن ماشین ها رو نگاه می کنن ! مگه کور باشن لاستیک به این گنده گی رو عقب ماشین نبینند !

ولی خوشبختانه انگار کور بودند ! 

خلاصه ٬ دلقک و شازده خانم به اتفاق هم از پارکینگ خارج شدند و  زندگی خوش و شیرینی رو با هم شروع کردند !!

 

پی نوشت :  اون خانمه که با سرویس جواهرات رفته بود دم مدرسه بچه اش ( در پست قبل ) انگار خیلی طرفدار پیدا کرده و همه ملت گفتن که نخیر ! هرکسی که ارایش کنه که دلیل بر خیانتش نیست . من در همان پست قبل به صورت کامنت جواب این موضوع را دادم . ولی انگار بعضی از دوستان کامنت من را ندیدند . به هرحال در اینجا کپی اش می کنم :

مطلب رو بد برداشت کردید . من گفتم با قیافه ای اومده دم مدرسه بچه اش که انگار می خواد بره عروسی ! اصلا با شلخته بودن موافق نیستم . منتهی بین شیک و تمیز بودن و تلاش برای جلب توجه خیلی تفاوت هست . وقتی طرف برای یک خرید رفتن از سرویس کامل جواهراتش استفاده می کنه و ...این رو نمیشه گفت که هیچ مشکلی نیست . گیرم یکی دوبار هم مشکلی نیست . ولی وقتی این عمل هر روز اتفاق می افتد قضیه فرق می کند .  . در بهترین حالت اینه که طرف نمی دونه جای هر کاری کجاست و در حالت دیگه این که اون برای جلب توجه تلاش می کنه . البته و صد البته من باز نمی توانم با قاطعیت بگویم آن خانم حتما ریگی به کفش دارد . ولی می توانم بگویم احتمالش کم نیست .

 

پی نوشت : به سارا :

واقعا که خوش به حال طرف!  همین که انقدر دل و دماغ و حال و حوصله داره خیلی حرفه !   به هرحال من در این مورد خاص چیزی به فکرم نمی رسد . قدیمی ها معتقد بودند که بعضی مواد غذائی می توانند در کاهش یا افزایش این موضوع اثرات زیادی داشته باشند . ولی در واقع چنین نیست و این موضوع دلایل ژنتیکی دارد . هرچند در برخی حالات ذهنی خاص ٬ میل جنسی می تواند بسیار کم یا زیاد شود . در آخر این که خود ارضائی کارکرد ضد اضطراب دارد و عموما اشخاص به دلیل استرس های مختلف به سراغ این کار می روند .

ولی شما فرمودید که ریشه این عمل ایشان در چیز دیگری است . به هرحال اگر اطلاعات بیشتری بدهید شاید بتوانم نظر بهتری بدهم .

پی نوشت آخر :

 اخیرا کارت های اینترنتی پارس آن لاینی که همیشه استفاده می کردم درست کار نمی کنند و در واقع به اینترنت کانکت می شود ولی هیچ صفحه ای را نی تواند لود کند . ایا شما هم همین مشکل را دارید ؟ یعنی بین شما کسی هست که از کارت پارس آن لاین استفاده کند ؟ در اینصورت ایا مشکلی ندارید ؟  یا شاید مشکل از خط تلفن یا کامپیوتر من است ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ادامه پست قبل

 

در پست قبلی . ناخواسته یک سری مسائل ناگفته ماند . بعضی از مسائل را هم شما عنوان کردید . تصور می کنم ار چند خط دیگر هم به عنوان مکمل پست قبلی بنویسم بد نباشد .

اول از همه این نظر را بخوانید  از مهتاب خانم مفخم مهاجم زهردار تیم خواننده ها  !  یک سانترعالی توی هیجده قدم دلقک :

 

 روی دیگرتون رو می بینیم سهیل جان ! عجب کوبنده بود رای دادگاه عالی منطق و دانشت .یه چیزی ! چزا اونجا گفتی فقط تو فیلما و از این حرفا ؟به جون خودم بیا صد تا مثال برات بزنم ببینی بعضی مردا اندازه بزم نمی فهمن همسر ایده آل چیه ؟خیانت می کنن یه پارچ آبم روش.شما دیگه نگو این حرفا رو .شما که با همه جور آدم تو زندگیت برخورد داشتی چرا؟سوت کردن کامپیوترم اگه شوخی گفتی بپا ملت جدی نگیرن .بعضیا جو لوس بازی که بگیردشون گرفته داداش .حالا بیا و درستش کن .

 

 اول از همه باید بگویم که مردها بز نیستند ! البته ممکن است یک بز به دلیل یک سری حرکات قهرمانانه و یا فهم و شعور زیادش و یا مثلا جوانمردی هائی که به خرج می دهد از بقیه بشنود که :   تو واقعا یک مرد هستی !

ولی متاسفانه این فقط یک تعریف است و چیزی را عوض نمی کند . بارها به شما گفته اند که چقدر گلی یا خیلی خری ! هیچ کدام از اینها شما را واقعا به یک گل یا خر تبدیل نمی کند .

 و اما یک زن ایده آل . شما یک خانم بسیار زیبا را تصور کنید که خیلی هم خانه دار و تحصیل کرده و خانواده دار و با درآمد الی و  پوست برنزه و پرادو  دو در و ....

خوب . اصلا فکر کنید که همه محاسن دنیا توی این خانم جمع شده . در ضمن اهل اینترنت  هم  نیست  .  جای  مهر  هم  روی پیشانی اش دارد . با پوست برنزه ! فک کن !

خوب . بعد از مدتی جناب شوهر شروع می کند به خیانت کردن !  چطور ممکن است ؟ واقعا چطور ؟

من در پست قبلی عرض کردم که همیشه باید به دنبال یک مشکل در روابط گشت . شما وقتی در رستوران البرز هستید املت سفارش نمی دهید !  ولی انگار خیلی از اقایون این کار را می کنند . منظور این که وقتی دوست دختر اقای شوهر را می بینید متوجه می شوید که انگشت کوچکه همسرش هم نمی شود . این اقا چه مرضی دارد ؟

بسیار خوب . بینید . یک سری مسائل هست که دیدن یا فهمیدنش بسیار سخت است . مثل ویروس که به چشم دیده نمی شود . ولی پدر بدن شما را در می آورد . من از یک مثال استفاده می کنم :

هر انسانی به طور ناخودآگاه تحت تاثیر والدینش است . اصولا هیچ کسی نمی تواند از کمند تاثیر والدین فرار کند . هر مردی ناخودآگاه جنس مونث را با مادرش مقایسه می کند . خانم ها هم هر مردی را با پدرشان مقایسه می کنند .

همه اینها را گفتم تا به این نکته برسم :

خیلی از خانمها با بازی کردن نقش یک مادر برای شوهرشان بدون این که بدانند دارند یک گور عمیق برای رابطه زناشوئی خود می کنند !

این یکی از اصلی ترین مسائلی است که زن ایده ال را از چشم شوهر می اندازد  . حالا چطور خانم تبدیل به مادر می شود ؟

 ـــ کمک کردن و مدیریت در مسائل ساده و پیش و پا افتاده مثل  پیدا کردن سویچ اقا یا  خریدن جوراب و  پیدا کردن کیف پول و... مثل کارهائی که مامان برای پسربچه انجام می دهد

 ـــ چون  خانم تصور می کند اقا خیلی گیج است و  احتیاج به کمک دارد مدام هر چیزی را یاد آوری می کند : شیر یادت نره . فلان چیز رو اونجا گذاشتی یادت نره و..

ــ به عهده گرفتن مسائلی که زن فکر می کند شوهر نمی تواند انجام دهد . مثلا خرید لباس برای بچه ها و..

ــ غر زدن مدام  در مسائل بدیهی . باز که چراغ روشن گذاشتی !

ــ سئوالات مامان وار و سلب حق انتخاب : مثل گشنه ای نه ؟ابگوشت می خوری یا پیتزا ؟!

ـــ راهنمائی کردن در مواردی که طرف هیچ کمکی نخواسته . مثل راهنمائی در روش دم کردن چای یا مسائلی از این دست .

 مثل مادر رفتار کردن یک اشتباه بسیار بزرگ است . این یک سیکل معیوب هم هست . یعنی هرچی شما مامان تر باشید همسرتان بچه تر می شود . در ضمن یک  شلیک مستقیم به مغز روابط جنسی است . من مردی را می شناختم که همیشه بعد از س ک س  دچار سردرد یا اضطراب می شد و خانمش هم به شدت رفتار مادرانه داشت . نتیجه روشن است . ان مرد بیچاره به طور ناهشیار هر دفعه فکر می کرد با مادرش بوده است !

و اما طرف دیگر قضیه :

هر زنی از بچگی یاد گرفته که مادر باشد و به طور اتوماتیک وقتی کسی را خیلی دوست دارد به این رفتار روی می آورد . او اولین عشقی که تجربه کرده از طرف مادرش بوده است . البته درصد پائینی از اقایان این تیپ رفتار را دوست دارند . یعنی مردهائی که غر زدن یا این تیپ رفتارهای زن را دوست دارند و شیفته اش هستند. ولی در عین حال بیشتر مردها از این گونه رفتار فراری هستند .

حالا ممکن است خیلی از خانم ها بگویند مجبورند که برای همسرشان مادر باشند . چون مثلا او همه چیز را فراموش می کند یا  همه چیز را گم می کند و مسائلی از این قبیل . البته هیچ مشکلی نیست . انتخاب با شما است . ولی من اگر جای شما بودم  گم شدن یک سویچ را به نابود کردن رابطه ام ترجیح می دادم !

موردی که عنوان کردم فقط یک مثال بود . برای این که روشن کنم یک زن ایده ال و همه چیز تمام  لزوما  یک همسر خوب نیست . روابط زناشوئی اصلا ساده و روشن نیست . برعکس بسیار پیچیده است . نهایتا حرف من در مورد دلایلی بود که  اصلا دیده نمی شود ولی باعث سردی یک رابطه و  خیانت یک مرد است .

بدون تردید عکس این موارد هم برای خانم ها صادق است . مثلا یک مرد می تواند با رفتار پدرانه همه جذابیت خودش را برای همسر از دست بدهد . گیرم خانم ها کمی دیرتر به مرحله خیانت و این حرفها می رسند . مگر این که واقعا مجبور باشند و کارد به استخوانشان رسیده باشد .

 در کشور ما قوانین طلاق به طرز مسخره ای احمقانه است . واقعا چند درصد از خانم ها از همسرشان راضی هستند ؟  من می توانم به عنوان یک مرد بگویم من زنم را طلاق نمی دهم . همینه که هست . به خودم حق می دهم زندگی یک انسان را نابود کنم . هزار و یک دلیل هم می آورم که حق با من است . چهارتا از دوست و آشناها هم به من حق می دهند . بنابراین با وجدان اسوده یک انسان را به زندان ابد محکوم می کنم . خیلی ساده چون یک زمانی رابطه ای بین ما بوده و تو  سر سفره عقد گفتی بله . پس بتمرک و زندگی ات را بکن . مدام هم  به خودم ثابت می کنم که من برای او بهترین انتخاب هستم !  انگار نه انگار که دارم برای کل زندگی یک انسان تصمیم می گیرم . به همین راحتی . و مدام به خودم یادآوری می کنم که در آینده اتفاقاتی می افتد که زنم به همین نتیجه برسد و بفهمد که من چه مرد فهمیده و انسانی هستم و عاشقم شود !

باری . علی رغم همه این حرفها و قاطعیتی که من در دلایلم به خرج می دهم .  انسان یعنی عدم قطعیت . منظور این که هیچ اصلی به طور صد در صد  در مورد بشر صدق نمی کند . هستند کسانی ٬ چه مرد یا زن که علی رغم داشتن یک همسر ایده ال خیانت می کنند . هیچ دلیلی هم نیست جز این که طرف دلش می خواهد و این کار را هم انجام می دهد . ولی فراموش نکنید که این یک استثنا است .

در عین حال خیلی از روابط هم هستند که چاره ای جز فروپاشی ندارند و هر اتفاقی چه خوب یا بد  فقط آنها را به سمت جدائی و خیانت سوق می دهد ؟ چرا ؟ پاسخ بسیار ساده است . یک انتخاب غلط  از طرف مرد یا زن باعث همه این ناکامی ها است . این دو برای هم ساخته نشده اند و نهایتا هیچ چاره ای جز جدائی نیست . و اگر این کار به مشکل بخورد هم خواه ناخواه طرفین به سوی خیانت و روابط خارج از چهار چوب خواهند رفت . گیرم خیلی ها در این گونه موارد که هیچ ٬ در شرایط خیلی بدتر هم خیانت نمی کنند . در نسل  قبل نمونه های فراوانی از این گونه افراد هست . هرچند در حال حاضر کمی مسئله فرق می کند .

 خانمی را در نظر بگیرید که وقتی دم مدرسه بچه اش ایستاده  با تیپ و قیافه ای است که انگار  می خواهد برود عروسی . چرا اینطور است ؟ پاسخ این است که او از زندگی اش راضی نیست . او منتظر یک معجزه است . هرچیزی که او را از یک نواختی مهلک و کسل کننده زندگی با یک مردی که نمی خواهدش بیرون ببرد . نمونه هائی از این دست بین مردها هم فراوان است . بدون شک هرکسی اینجور است یک همسر ناراضی نیست . ولی مطمئن باشید در این افراد ٬ ناراضی ها  اکثریت قاطع دارند .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

..

 

یکی از خواننده های اینجا که یک خانم متاهل است . توسط ای میل یک سئوال پرسیده اند و چون این مطلب  تقریبا موضوعی است که ممکن است هرکسی با آن روبرو شود جواب سئوال ایشان را در اینجا می دهم .

ایشان فرموده اند که :

همسر من توسط یکی از سایت های اینترنتی با یک خانم همسن و سال خودش که در کانادا زندگی می کند دوست شده و رابطه صمیمانه ای با هم دارند . آن خانم تقریبا هرروز به همسر من ای میل می زند و مسائل زندگی خودش را شرح می دهد . در ضمن آنها با هم چت هم می کنند و البته من می دانم که بعد مسافت باعث می شود که این دو هیچ وقت همدیگر را نبینند ولی باز نمی توانم با این موضوع کنار بیایم . البته همسر من مدام می گوید من فقط تو را دوست دارم و این فقط یک دوستی ساده اینترنتی است و...

بسیار خوب ٬ اول از همه این که یک خانم تقریبا هیچ وقت نمی تواند با این موضوع کنار بیاید . منظور این که کنار نیامدن شما با این مسئله بسیار عادی و یک واکنش نرمال است .

دیگر این که رابطه این دو علی رغم این که آقا می فرمایند یک دوستی ساده است اصلا چنین نیست . در  روانشناسی یک کلمه بسیار کلیدی وجود دارد : چقدر ؟

مثلا هرکسی ممکن است قاطی کند و اشیا دم دستش را بشکند . سئوال این جاست که چقدر ؟ یعنی چند بار این اتفاق می افتد ؟ یک بار در سال یا هر روز ؟ منظور این که حجم و فراوانی یک رفتار  شاخص کاربردی برای تشخیص رفتار نرمال و غیرنرمال است . دوتا دوست ساده هیچ وقت هر روز به هم میل نمی زنند . نهایتا یک بار در ماه است . یا هر روز چت نمی کنند . بلکه فراوانی این کار بسیار کمتر است . به هرحال این دونفر ابدا دو دوست ساده نیستند . بلکه این چیزی است که همسرتان دوست دارد شما فکر کنید !

باری . اساس یک رابطه اینترنتی ناشناس بودن طرفین است . این که شما یک آی دی هستید و طرف هیچ وقت شما را از نزدیک نمی بیند باعث می شود که یک صمیمیت سریع و غیر عادی بین طرفین به وجود بیاید . اگر این رابطه از لحاظ زمانی به حد کافی طول بکشد قطعا طرفین به ملاقات حضوری همدیگر هم تمایل پیدا خواهند کرد . خلاصه این که روی دور بودن کانادا چندان حساب نکنید ! این موضوع در حال حاضر یک مانع و مشکل است . ممکن است در آینده اینطور نباشد !

نهایتا شما باید خیلی رک و پوست کنده از شوهرتان بخواهید این کار را قطع کند . بدون شک ادامه این موضوع به نفع زندگی شما نیست .

در ضمن مقصر هم فقط همسرتان نیست . شما باید اول از همه فکر کنید که چه موضوعی باعث شده همسرتان به دنیای مجازی پناه ببرد ؟ چه مشکلی در رابطه شما هست ؟ این اصل را به خاطر داشته باشید :

همیشه و همیشه و همیشه وجود  نقص در رابطه باعث خیانت می شود . هیچ کسی در دنیا به یک همسر ایده ال خیانت نمی کند . این موضوع فقط در فیلم ها و داستانها وجود دارد . مگر این که طرف مبتلا به یک سری اختلالات خاص باشد که صد البته تعداد مبتلایان به این مشکل انقدر کم است که مطمئنا به پست من و شما نمی خورد .

باری . اصولا این تیپ روابط اینترنتی باعث می شوند که طرف گیج و سر درگم شود . مدیریت و هندل کردن دو رابطه با هم کار ساده ای نیست . باز تکرار می کنم که شما باید جلوی این رابطه را بگیرید . در ضمن مخالفت شما با این رابطه باعث می شود که همسرتان فکر کند شما بیشتر از آن خانم دوستش دارید . البته باید برای قطع این رابطه فرصت کافی هم به همسرتان بدهید . انتظار نداشته باشید که این موضوع همین الان تمام شود . ولی اگر باز به ادامه این رابطه اصرار داشت ٬ دیگر باید دنبال یک ره حل اساسی باشید . مثل سوت کردن کامپیوتر از پنجره به بیرون !

پی نوشت : مشاوره های اینترنتی اصولا  نتیجه عکس دارند . مگر این که موضوع ساده و شسته رفته باشد . مثل همین مورد بالا . متاسفانه میل باکس من پر از ای میل هائی است با مضمون این که مثلا تازگی ها افسرده شده ام یا اضطراب دارم و مواردی از این قبیل . من هم به ناچار به این نامه ها جواب نمی دهم . گیرم اگر وقت و انرژی اش را هم داشته باشم این کار صد در صد غلط است . گول دکترهائی که در مجلات زرد از این تیپ مشاوره ها می دهند را نخورید . این فقط یک حقه ساده برای پر کردن صفحات مجله و همچنین ایجاد محبوبیت است . این تیپ مشاوره ها علاوه براین که جواب نمی دهد . در ذهن طرف بیزاری و انزجار از خدمات روانشناسی ایجاد می کند و باعث می شود طرف علی رغم نیاز فوری به یک روانشناس هیچ وقت این کار را انجام ندهد . یک درمان نرمال چیزی در حدود پنج الی ده جلسه یک ساعته است (حداقل ) چگونه ممکن است در چند خط و با چند کلمه این کار را انجام داد ؟ تازه اگر تشخیص درست باشد و طرف را بشناسد و...خیلی از فاکتورهای حیاتی دیگر که هیچ کدام برقرار نیستند .

پی نوشت بعدی : باور کنید من هم ژوزف بالسامار و هم غرش طوفان را هزار بار خوانده ام !  جان شیفته و ژان کریستف را هم همینطور  !

پی نوشت : عکس گوشه وبلاگ ٬ سال هشتاد . برنامه off road  در جنگل های دوهزار  . جیپ صحرا مدل هفتاد و سه کروکی .

پی نوشت :

به مونیکا  . رفیق شما دفعه قبل هیچ نظری برای من ننوشته بودید . احتمالا اشتباهی رخ داده یا شاید برای کس دیگری نوشته اید . به هرحال هیچ نظری از شما با عدم تایید روبرو نشده است . در ضمن به شما پیشنهاد :

شوخی از میلان کوندرا

درخت زیبای من ( اسم نویسنده اش برزیلیه و یادم نیست . ژوزه واسکوئلس ؟ نمی دونم چی چی)

 هر دو نسبتا کم حجم و رمان های عالی هستند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

......

 

چند وقتی می شود که گیر داده ام به رمان های کلاسیک و پرحجم . مسببش هم مهیار است . یعنی در واقع کتابخانه اش مقصر ! اصلی است . اول گیر دادم به کتابهای معمولی . هر دفعه که می رفتم پیشش چند تا بر می داشتم . بعد از مدتی آنها تمام شدند . دن ارام شولوخوف را شروع کردم . اولین ترجمه اش را مهیار داشت . بعد هم با ترجمه شاملو را شروع کردم . انقدر هم این کتاب زیباست که اصلا  احساس نمی کردم دارم تکراری می خوانم. الان هرچه فکر می کنم یادم نمیاید که ترجمه اول این کتاب کار چه کسی است ؟ به هرحال به نظر من این ترجمه بهتر از ترجمه شاملو است . گیرم من ارادت زیادی به احمد اقا شاملو دارم . ولی تصور می کنم کمی در غلظت زبان محاوره زیاده روی کرده است . ظاهرا می خواسته کتاب کوچه را در این ترجمه پیاده کند .

باری . جنگ و صلح تولستوی هم قربانی بعدی بود . اخیرا هم کنت دو مونت کریستو دوما را شروع کرده ام . من سرعتم در مطالعه کمی زیاد است . خوبی این تیپ کتاب ها این است که به سادگی تمام نمی شود . وقتی کتاب حجمش کم است . آدم فوری تمامش می کند و توی خماری اش می ماند .

جالب است بدانید که جنگ و صلح تولستوی اخیرا در آمریکا منتشر شده با تیراژ نهصد هزار جلد !  مقایسه کنید با تیراژ کتاب در مملکت گل و بلبل خودمان ...

راستش این که دیگر کسی رمان بلند و طولانی نمی نویسد و  مدتهاست که نسل این تیپ رمان ها منقرض شده است . نویسنده های زمان ما دیگر کتاب های خیلی کم حجمتر می نویسند .شاید علتش این باشد که می دانند کسی حوصله خواندن رمان های چند جلدی را ندارد .

آخرین رمان چند جلدی و پرحجمی که نوشته شده رمان خانواده تیبو است . که روژه مارتن دوگار نوشته و اگر اشتباه نکنم توسط ابوالحسن نجفی ترجمه شده است . اتفاقا بسیار رمان زیبائی است . و حکایت یک خانواده در جنگ اول و دوم جهانی است .

 خیلی ها وقتی از این چیزها حرف می زنی می گویند ای بابا توچه حوصله ای داری . گیرم بحث بر سر این که خواندن اینجور چیزها چه فایده ای دارد یک موضوع بدیهی است و قطعا نمی شود منکر شد که دانستن برتر از ندانستن است . سوژه اش چندان تفاوتی ندارد . گیرم یک موضوع دیگر هم هست . تو وقتی مثلا همین خانواده تیبو را می خوانی . به نوعی در همان زمان زندگی می کنی . هرچند این زندگی شاید رقیق و خفیف باشد . ولی به هرحال هست . وجود دارد . تو مثل آنها ترس و وحشت بودن زیر بمباران دشمن . هوای نم دار و خفه توی یک پناهگاه زیر زمینی . و یا انتظار و هجران از دست دادن یک معشوق را تجربه می کنی . با آنها زندگی می کنی و انگار این یک زندگی در موازات زندگی خودت است .

مهمتر از همه . این قضیه حداقل به من کمک می کند که از زندگی خودم فاصله بگیرم و حداقل در مدتی که فلان کتاب را می خوانم.مسائل و مشکلات خودم را فراموش کنم . قضایائی که انقدر  بهشان فکر کرده ام خسته کننده و یکنواخت و تکراری به نظر می ایند و تصور می کنم همین موضوع کم حسنی نباشد ...

پی نوشت : بی معرفت نیستم . فقط اخیرا کمی بی حوصله شدم . منظورم به دوستانی است که از سر نزدن من به وبلاگشان گله دارند . چند روز بعد تلافی همه این مسائل را در می اورم و منتظر کامنت های خیلی بنز از طرف من باشید !!

( اصطلاح بنز توسط لادن خانم اختراع شده است !  خواستم کپی رایت را رعایت کرده باشم ! )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ساعت نه !

 

امروز داشتم توی فایل های ورد دنبال چیزی می گشتم ٬ یک کامنت پیدا کردم که خیلی وقت پیش برای یکی از بچه ها به نام غزل نوشته بودم ٬ کلی خندیدم ٬ ماجرا این بود که این غزله اهل کافه شوکا رفتن بود . یکی دوبار هم به من گفت که بروم آنجا ٬ یک دفعه قرار ما ساعت نه بود . من حدود یک ربع دیر رسیدم . این بچه هم فکر کرده بود من دیگه نمیام . گذاشته بود رفته بود . گیرم تقصیر از من بود که قبلا گفته بودم  برنامه من معلوم نیست و اگر تا ساعت نه نیومدم تو برو و بیخودی منتظر نباش ٬ خلاصه فرداش من توی وبلاگش کامنت زیر رو گذاشتم :

 

تازه وقتی ميگم  دختر خوب بايد از مخ تعطيل باشه واسه همينه ديگه ! امثال تو که روشنفکری را در فرت و فرت سيگار کشيدن و حرفهای زننده و رفتار زشت وقبيح و سينما رفتن های پی در پی آن هم با چه وضعی..که هر انسان با شرفی گريه اش می گيرد از اين وضع..بعد آدامس خوردنت رو بگم که واويلاست..با اين وضع زننده !!
به هرحال اگه يه دخمل معمولی بود . می گفتش که عيب نداره لابد ترافيک بوده و حداقل يه رب وا ميستاد..
ولی حالا جنابعالی :

ساعت هشت و پنجاه و نه ثانيه...تيليک . شد نه !

ــ چي ؟ نيومد ؟ غلط کرد ! بی جا کرده ! يه دختر خاص و روشنفکر رو می کاره ! زنده باد فمينيست ! مرگ بر انتظار !! مرگ بر دخترانی که منتظر وا ميستن  !!

گارسون : خانم پول میز رو حساب نکردی کجا میری ؟

غزل : خفه شو مرتیکه ! من عجله دارم !  باید همین الان دیگه اینجا نباشم !  اگه اون بیاد ببینه من یک دقیقه زیادی وایستادم خیلی سه میشه !!

بعدش بدو بدو  می ره تو خیابون و جلوی یک تاکسی رو می گیره !
ــ اقا در بست !

راننده تاکسی : کجا تشريف می بريد خانم ؟

ــ  فرقی نداره ! فقط زود باش منو از اينجا ببر ! دهه جون بکن ديگه مرتيکه خر ! بهت می گم زود باش ! گاز بده گاز بده ! دويستو پرش کن خر وامونده ! اون منو نبايد اينجا ببينه ! بگاز بگاز ! نازش نکن گازش بده !!

 در همین زمان یک پسره میاد توی کافه شوکا ٬ وای خدايا چقده خوش تیپه ! مثل مانکن های ايتاليائی می مونه !

بعدش همه دخملای توی شوکا آب از لب و لوچه شون را ميفته !!

پسره میگه : ببخشيد . غزل خانم تشريف بردن ؟

 دخترای توی شوکا با هم ميگن : وای خدا چه جنتلمن !!!  اين غزله چقده خوش شانسه ايکبيری ! مردم رو ببين چه تيکه هائی رو تور می کنن !
بعدش اون پسره که من باشم می گم : ببخشيد . من ميتونم يه فنجون اسپرسو داشته باشم ؟ (  خیلی با کلاس و با صدای الن دلون ! )
تو همين حيث و بيث غزله توی تاکسی به راننده ميگه : زود باش بيشتر تند تر برو ! دویست تا کمه !  سیصد تا برو ! در ضمن یه نگاهی به اینه ات بنداز  ببين يه جیپ ما رو تعقيب نمی کنه ؟

راننده : يه جیپ ؟ نکنه اون مشکيه رو می گی ؟!

غزل  : اره تو از کجا ميدونی ؟

راننده : برو بابا خدا پدرتو بيامرزه !!  اون جیپ مشکيه واسه چی تو رو تعقيب کنه ؟ انگار خیلی از مرحله پرتی بیچاره ! اون جیپ مشکیه که  هر وقت من ديدمش چند تا ماشين خفن مثل بنز و رونیز و پرادو  پر از در ودافای  تيکه داشتن تعقيبش می کردن !!!! برو کمتر بکش  توهم  برت نداره ! خیالاتی شدی خاله سوسکه !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

نبرد ناپلئون با روسیه !

 

در هنگام نبرد ناپلئون و روسیه ٬ هنگامی که ناپلئون بعد از جنگهای خونین و طی مسافت بسیار زیادی به مسکو  رسید . اهالی شهر آنجا را تخلیه کردند و  مسکو را هم آتش زدند . بدین ترتیب ناپلئون به جز مقدار زیادی خاکستر چیز دیگری نصیبش نشد . تصور کنید . که یک پایتخت باستانی و عظیم به طور کامل سوخت .

یک خانمی بود که تنها زندگی می کرد . او توانسته بود با کلی مشقت و بدبختی از شوهر سفاکش جدا شود و حالا برای خودش خانه زندگی کوچولوئی به هم زده بود . این خانم یک قفسه ویترین داشت . به شکل یک مکعب مستطیل که پنج تا طبقه شیشه ای داشت . درونش هم پر بود از کریستال و هر آنچه به نظرش ارزشمند و زیبا بود . یک روز . یعنی یک روز بعد از این که ویترین را چیده بود . طبقه پنجم . که بالاترین قفسه بود ناگهان از جای خود در رفت ( چون بست هایش به علت وزن زیاد کریستال ها شل شده بود ) و افتاد پائین . یعنی روی طبقه چهارم . طبقه چهارم بر اثر ضربه و وزن زیادی که ناگهان بهش تحمیل شده بود هم از جای خودش در آمد . بعد این دوتا . یعنی طبقات پنجم و چهارم به اتفاق هم افتادند روی طبقه سوم . طبقه سوم هم با آنها همراه شد و سه تائی افتادند روی طبقه دوم و.....خلاصه این که همه کریستال های خانم بیچاره خرد و خاکشیر شد و البته قفسه ویترین هم به طور کلی نابود شد . متاسفانه قوانین جاذبه اصلا توجه نداشتند که این خانمه چقدر کریستال هایش را دوست دارد !

خوب . قضیه این بود که دلقک اصلا متوجه نبود که باید پلاک جیپ را عوض کند . و بدین ترتیب کلی هم از زمانش گذشت و من به هیچ وجه به یاد این قضیه نبودم . دیروز عصر داشتم از شرکت بر میگشتم خونه . وقتی از اتوبان حقانی وارد مدرس شدم ( به سمت شمال ) یک کانکس پلیس هست .(  سر میرداماد ) در آنجا یک پلیس وظیفه شناس و مهربون بسیار مادر ... وجود داشت که لطفش شامل من شد . بعد فاجعه به همین سادگی اتفاق افتاد . یعنی جیپ عزیز  به پارکینگ هدایت شد و خوابوندنش !!

بدتر از همه وقتی رفتم خلافی بگیرم متوجه شدم رقم بسیار ناقابل سیصد و هشتاد هزارتومان هم خلافی دارم . واقعا که این فاجعه اگر از سوختن مسکو کمتر باشد از نابودی ویترین ان خانمه کمتر نیست !

در عین حال طبق نظر نویسندگان مادر...مجله موفقیت . باید در هر فاجعه ای به ابعاد مثبتش هم توجه کرد . و اما جنبه های مثبت این موضوع :

اول این که درصد بالائی از جریمه ها به خاطر لائی بازی است . یعنی به خاطر این موضوع دقیقا هفت بار جریمه شده ام . این موضوع ثابت می کند که راننده این جیپ واقعا یک قهرمان است !

دوم این که احتمالا  از خواب بیدار شدن جیپ چند روز تا یک هفته طول می کشد و این موضوع باعث صرفه جوئی در مصرف بنزین خواهد شد !

خوب البته این ها اصلا چیز کمی نیست و به همین راحتی کلی هم منفعت نصیب من شده ٬ و اما جنبه های منفی ٬ خوب نمی شود گفت که هیچ اتفاقی نیفتاده . ولی بالاخره به نسبت فجایع زندگی بشری مثل خرد شدن ویترین و انفجار بمب اتمی در هیروشیما و ناکازاکی و سوختن مسکو و مسائلی از این قبیل . نباید خیلی به لالا کردن جیپ عزیزم اهمیت داد !

در عین حال خلاص کردن جیپ از زندان پلیس های خائن و بی رحم هم کلی بدبختی و دوندگی دارد . چیزی شبیه به هفت خوان رستم است ...

یا یک چیزی شبیه به عملیاتی که یک پیاده شطرنج باید انجام دهد تا برسد به آخر صفحه و تبدیل به وزیر شود !  یعنی دلقک پیاده باید انقدر برود تا برسد به تهش و سوار جیپش شود ! همین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3