تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

ای یاد توام مونس . در گوشه تنهائی.....

 

امشب نمی خواستم اپ کنم . ولی موقع جواب دادن به کامنت های پست قبل ــ داشتم آهنگ زلف بر باد مده محسن نامجو رو گوش می کردم و راستش خیلی فاز داد . این آهنگ دوتا اجرا دارد . اجرای دومی هرچند اجرای رسمی نیست . ولی به نظر من یک چیز دیگر است . لینکش را براتون می گذارم اینجا . داون لود کنید و یاد من هم باشید .                                                                               

http://www.4shared.com/file/23982887/c7ef0304/Mohsen_Namjoo_-_Toranj_-_Zolf_bar_bad.html?dirPwdVerified=9c8f804f

تذکره اولیا از عطار را  حتما خوانده اید . خیلی دوستش دارم . بیشتر به خاطر نثر فوق العاده عطار . چند تا از جمله هایش را می گذارم اینجا ٬ مربوط به حلاج است . بزرگترین مزیت ایرانی بودن همین است ٬ این که بتونی حافظ و مولانا و...بخونی ٬ به نظر من اگر سراغشون نری بدجوری سرت کلاه رفته است ٬ این کتاب را امروز خیلی دنبالش گشتم و پیدا نکردم . طبق معمول کسی برده بخواند و خداحافظ ٬ به احتمال زیاد جملات پائین اشتباهاتی داشته باشند که به دلیل حافظه وحشتناک من است .هرچند شعر و متن در حافظه من خوب باقی می ماند . ولی بقیه چیزها اساسا نمی ماند ! یعنی منظورم این است که اصلا نمی ماند !

آن غرقه دریای مواج ٬ حسین منصور حلاج...

ـــ سی سال خدا را می دیدم که به خشم در من می نگریست ...

ــ خلق را به معنی می خواند و کس بر آن وقوف نمی یافت ٬ تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند..

ــ او را بکشید یا چوب زنید تا از سخنانش برگردد ٬ سیصد چوب بزدند ٬ هر چوبی میزدند آوازی فصیح می آمد که لاتخف یا ابن منصور ٬ شیخ صفار گوید اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته در شریعت که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد...

ـــ پس در راه دار که می رفت ٬ می خرامید ٬ دست اندازان و عیار وار می رفت به سیزده بند گران..

ـــ رکعتان فی العشق لایصح وضو ٬ هما الابالدم ٬ در عشق دو رکعت است ٬ که وضوی آن درست نیاید الا به خون ٬ پس چشمهایش برکندند ٬ قیامتی از خلق برآمد ٬ بعضی می گریستند و برخی سنگ می زدند ...

ــــ عجوزه ای با کوزه ای در دست می آمد ٬ چون حسین دید گفت زنید و محکم زنید این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار...

ـــ و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان داد ٬ خروش از خلق برآمد ٬ و حسین ٬ گوی قضا به پایان میدان رضا برد...

در باره حلاج سخن بسیار است . به روایاتی حرف حلاج بیش از آن که عرفانی باشد ناسیونالیستی بود و هدفش نیز رهائی ایرانیان از سلطه اعراب بود . همچنان که اسماعیلیه و حسن صباح چنین قصدی داشتند . این بحث باشد برای وقت دیگر .

باری صحنه مرگ حلاج توسط چندین نفر در تاریخ نوشته شده و هرچند این روایات تا حدی با هم متفاوت است . اما به هرحال زیبا ترین آنها توسط عطار نوشته شده و تذکره اولیای عطار یکی از زیبا ترین و فنی ترین نمونه های نثر فارسی است .

ببینید . خواندن این تیپ کتابها راه دارد . شما نباید به یک باره همه اش را بخوانید .هر از گاهی که هوس کردید یکی از روایات را بخوانید و در خواندنش صبر داشته باشید . اگر همه اش را یکباره بخوانید نه کاملا متوجه زیبائی های نثر می شوید و نه نکات بیشمار متن را متوجه خواهید شد . هرچند من قبلا اینطور فکر نمی کردم و همیشه  کل کتاب را می خواندم . ولی الان می فهمم اشتباه است . حتی اگر حجم کتاب کم باشد هم فرقی ندارد . مثلا کتاب صد میدان از خواجه عبدالله انصاری . کلا شاید پنجاه صفحه هم نباشد . ولی بسیار زیباست و این زیبائی را باید اجازه فهم و ظهور داد . و تنها موقعی آشکار می شود که حوصله به خرج دهید و صبر داشته باشید.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

روزی روزگاری . کودکی

 

 و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

 

 یک ـــ  توی اطاق من یک پنجره هست که روی این پنجره به جای پرده پارچه ای ٬ یک پرده حصیر نصب شده است . اما این حصیر را از داخل نصب کردم . کاملا هم معمولی است و از این فانتزی های ظریف نیست . جائی هست به نام اسایشگاه معلولین ذهنی دکتر شریعتی . کمی بالاتر از بولینگ عبدو در پل رومی ٬ خیابان شریعتی ٬سالها پیش من مدت کوتاهی آنجا کار می کردم . آن جا به بچه ها حصیر بافی هم یاد می دادند . و این پرده را از یکی از بچه های آنجا هدیه گرفتم .

چند روز پیش آمدم خانه و متوجه شدم یکی دوتا از حصیرهای پائین پرده را کنده اند . معلوم بود که کار آنیتا و کیان است . بچه های خواهرم . آنیتا را که می شناسید امسال رفته کلاس اول و برادرش هم که کیان است .اکثر فامیل می گویند کیان دققا مثل بچه گی های من است . پسرکی لاغر و تکیده با پوست سبزه و مژه های بلند . کیان کلاس سوم دبستان است. از مامان پرسیدم قضیه چیست و او گفت گویا می خواستند بادبادک درست کنند ....

فردایش توی اطاق نشسته بودم و متوجه شدم صدای پچ پچ ارام بچه ها می اید . ظاهرا نمی خواستند من بفهمم که آمده اند . برعکس همیشه که اول از همه می آیند پیش من و تند تند اتفاقات جدید مدرسه را تعریف می کنند .

این دفعه به خاطر حصیر کذائی از من خجالت می کشیدند و نمی خواستند با من رو در رو شوند . من را دوست دارند و تصور کردند به خاطر حصیر خیلی ناراحت شده ام ! به هرحال آوردمشان اینجا و برایم تعریف کردند چه طوری از مدتها پیش می خواستند بادبادک درست کنند و حصیر گیر نمی آمده ! ( این مشکل را من هم وقتی همسن آنها بودم داشتم ! ) برایشان گفتم که چطوری از حصیر خانه های قدیمی کش می رفتیم و آن حصیرها چون کهنه بودند دیگر به درد بادبادک نمی خوردند . چون خشک و غیرقابل انعطاف بودند ..

تعریف کردم که در نزدیکی خانه پدربزرگم یک مغازه کوچک بود و پیرمردی صاحبش بود و لواشک و حصیر و سریش و هرچه یک بچه کوچولو احتیاج دارد می فروخت..

دوباره دوتا حصیر از پرده جدا کردیم . هنوز خوب بودند چون پرده کذائی در معرض باد و باران نبود و می شد به حصیرهایش امیدوار بود .

قدم به قدم برایشان توضیح دادم که چطور بادبادک می سازند . چرا نمی شود آن را  با روزنامه ساخت . تعادل چقدر مهم است . چطور باید پائینش کمی سنگین تر از جلویش باشد تا باد به زیر سینه اش بخورد . دمش باید چقدر طول داشته باشد و نخش را کجا می بندند..

 یادم نیست اخرین بار کی در آسمان محله یک بادبادک دیده ام . ده سال ؟ بیشتر ؟ نمی دانم ٬ ولی بادبادک ما خیلی خوب بلند شد .  پشت بام شش طبقه هم خیلی کمک کرد . به هرحال بادبادک رفت بالا و انقدر بالا رفت تا به یک تمبر پست تبدیل شد . آن بالا ایستاده بود و گاهی با طنازی تکان می خورد . نخش را بستیم به میله آنتن و بادبادک مدتها آن بالا بود . از عصر تا موقعی که دیگر هوا تاریک شد و نمی توانستیم ببینیمش . ولی صبح دیگر نبود . ظاهرا باد نخش را پاره کرده بود . قبل از این که باران ترتیبش را بدهد . بچه ها ناراحت شدند . ولی برایشان توضیح دادم که این قضیه برای یک بادبادک پایانی دلیرانه و خوشایند است....

  دوم  ـــ  دوم دبستان بودم . یک کتابی در ویترین کتاب فروشی دیده بودم که راجع به زندگی اعراب بادیه نشین بود و روی جلدش عکس یک عرب با یک سگ تازی بود . عطش دیوانه واری برای تصاحب این کتاب در خودم حس می کردم . در عین حال هم پولش را نداشتم و هم این که چنین تقاضائی های در خانه ما بیشتر به شوخی شبیه بود و شک نداشتم که آن را برای من نمی خرند .

از جیب بابا به اندازه قیمت کتاب که نه تومان ( نود ریال ) بود پول برداشتم . و بعد دوان دوان رفتم به کتابفروشی و کتاب کذائی را خریدم .

وقتی برگشتم ٬ هیجان زده و عجول برای خواندنش ٬ اما وقتی وارد خانه شدم بابا منتظرم بود ٬  کتک خوردم و بعد مامان واسطه شد که من را ببخشند . ولی پدرم گفت که قضیه به او مربوط نیست . زنگ زده به کلانتری و آنها هم گفته اند می ایند تا دزد !!  را ببرند . و گفت که قانون این است که دست های دزد را قطع می کنند و تا آن موقعی که پلیس ها بیایند مرا در حیاط نگه خواهد داشت . بنابراین گوشم را گرفت و مرا انداخت توی حیاط و گفت زیاد طول نمی کشد . یکی دوساعت بعد پلیس ها می آیند. این را گفت و بعد در ورودی حیاط به خانه را هم قفل کرد .

گوشه ای از حیاط یک میز پینگ پونگ داشتیم . زیر میز کز کرده بودم و با وحشت ٬ وحشتی که نمی توانم بگویم چقدر  ٬ از پس پرده اشک به دستانم نگاه می کردم و تجسم این که چگونه قطع می کنند . به من گفته بودند می گذارند روی میز و با ساطور قطع می کنند . هم از دردش وحشت داشتم و هم این که بعدا زندگی بدون دست چگونه خواهد بود ؟

شب شد ٬ هوا خیلی سرد نبود . ولی انقدری بود که بعد از مدت طولانی بودن در فضای باز احساس سرما کنی . دندانهایم به هم می خورد ونمی توانستم بفمم از سرما است یا از ترس. نمی دانستم پلیس ها چرا تا این حد دیر کرده اند ؟

خوابم برد . نمی دانم چقدر خوابیدم و ساعت چند بود . به هرحال خانه ما دوتا در داشت و درب حیاط  اکثرا قفل بود . درب راهرو هم همینطور ٬ ولی من به آرامی پنجره اطاق خواهرهایم را باز کردم و  وارد خانه شدم . طول خانه را طی کردم و بعد از درب دیگر وارد کوچه شدم .

دویدم و فرار کردم . نمی دانستم به کجا ٬ فقط می دویدم . کوچه تاریک و ترسناک بود . صدای دویدنم و انعکاسش در کوچه خلوت هنوز توی گوشم هست ..

وارد خیابان پاسداران شدم که نسبتا روشن بود و رفت آمد شبانه در آن جریان داشت . هرچند خیابان خلوت بود و مغازه ها هم تعطیل بودند .

تقریبا ده دقیقه دیگر هم دویدم تا این که ماشینی در کنارم ترمز کرد و یکی گفت وایستا ببینم . پلیس بودند و ماشین هم گشت کلانتری بود . من گوش ندادم و سریعتر دویدم . تا آن جائی که توان داشتم . از پلیس می ترسیدم ٬ چون قرار بود بیایند دستهایم را قطع کنند .

بالاخره یکی از پشت مرا گرفت و برد به سمت ماشین . توی ماشین از من پرسیدند خانه ام کجاست و اسمم چیست ؟ و این که چرا فرار می کنم ؟ به این سئوال نتوانستم درست جواب بدهم و فقط گریه کردم .

پلیس ها مهربان بودند و مرا دلداری دادند . بعد هم خاموش ماندم و با تحسین به آنها نگاه می کردم و صدای بیسیم که گاهی با خش خش چیزهائی می گفت و قطع می شد  . همانطور که پلیس ها برای همه پسربچه ها همیشه اسطوره هستند . سعی کردم از بین صندلی ها اسلحه آن پلیس را ببینم که روی کمرش بود . ولی او متوجه شد و با مهربانی دستی به سرم کشید .

 یکی شان که مرد میانسالی بود از ماشین پیاده شد و زنگ خانه را زد . بابا وحشت زده و ژولیده آمد در را باز کرد و از دیدن من و پلیس به شدت حیرت کرد و ترسید .

من را داخل خانه کردند و من نفهمیدم آن مرد به پدرم چه گفت . ولی از تن صدایش می شد فهمید که در حال پرخاش است .

مامان به من غذا داد و من آن را  خوردم که به دلیل اشک هایم شور شده بود .فرارم خیلی زود تمام شد . من اما هنوز هم  پسرکی را می بینم که آن شب در آن کوچه تاریک دیوانه وار می دوید . فراری به سوی رهائی ٬ به خودم می گویم بدو..بدو پسر ٬ بدو ....نگذار بگیرندت..

ای کاش می توانستم تند تر بدوم . حتی تند تر از آن پلیس مهربان ٬ داستان جوجه اردک زشت پایانی خوش داشت . برای من اما چنین نبود . او خانه اش را ترک کرد و بعد مغرور و برتر از همه بازگشت ٬ او قوئی زیبا شد . من فرصت نداشتم.  آن شب مثل همیشه به تنهائی در اطاق پذیرائی خوابیدم که پرهیب مبل هایش در تاریکی هرشب مرا می ترساند تا خوابم می برد . آن شب از رنج تحقیر و توهین و سرزنش دیر خوابم برد . و این که چقدر ساده ٬ میل به تملک آن کتاب از من یک دزد پست ساخت  . یک دزد کوچولو  که می خواستند دستانش را قطع کنند . ولی او فرار کرد و گریخت . تندتر از همه دوید ٬ تندتر از کسانی که با ساطور تعقیبش می کردند . و من هم اینجوری برای افسانه خودم پایانی خوش ساختم. در تخیلم و قبل از این که آن شب خوابم ببرد ..

سوم ــ   با سحر نشسته بودیم توی اشپزخانه آن خانه که بزرگ و زیبا بود . ما داشتیم چائی می خوردیم و خانم جوان صاحب خانه هم داشت کاری انجام می داد ٬ فضای خانه ارامش بخش و دلنشین بود . بعد یک گربه وارد شد که یک دست نداشت . آن خانم گفت که این گربه را وقتی بچه بود از توی کوچه پیدا کرده و چقدر طول کشیده تا دامپزشک ها درمان را کامل کنند .  همه شان می گفتند بگذار یک آمپول بزنیم و خلاصش کنیم . ولی آن خانم امیدوار بود . بچه گربه زنده ماند و اکنون هم بزرگ شده و با مسئله دستش هم کنار آمده است ٬ گربه ارام و خوشبخت به نظر می رسید و وقتی من نوازشش کردم چشمانش را بست ....

  چهارم ــ  توی بیمارستان ٬ ایستاده بودیم کنار تخت مرد جوانی که نیمه بیهوش بود و سه ساعت قبل او را تحت یو ار او دی ( ترک اعتیاد سریع ) قرار داده بودند . علی رغم این که تقریبا بیهوش بود اما بدجوری بیقرار به نظر می رسید . مدام دست ها و پاهایش را باز و بسته می کرد و زیرلب هذیان هائی می گفت که درست شنیده نمی شد . دکتری آمد تا سوند را بردارد . از من خواهش کرد پاهایش را نگه دارم و دوستم هم دستانش را گرفت . فضای بیمارستان مثل همه بیمارستان ها غم انگیز بود همراه با آن بوی خاصی که در همه بیمارستان ها یکسان است . روی تخت کناری پسری خوابیده بود که به زحمت نوزده ساله مینمود .سه روز از بستری شدنش می گذشت و حالا با چشمانی نیم بسته ما را نگاه می کرد . چشمان یشمی رنگ و بسیار زیبائی داشت . یک پوست و استخوان بود با رنگی سیاه . یک پرستار برایش چائی آورد و کمی با هم صحبت کردند . پرسیدم چه چیزی مصرف می کرده . گفت کراک . گفتم چقدر ؟ گفت خیلی و بعد چشمانش را بست ...

می خواستم شب را با دوستم آنجا بمانم تا تنها نباشد . ولی گفتند برای یک نفر همراه اضافه باید چهل تومن پول بدهیم . ارزش را نداشت . پرستار کشیک پشت میزش در بخش نشسته بود و مجله خانواده می خواند . وقتی نگاهش کردم پوزخندی زد و آدامسش را ترکاند ...

 

   پنجم ـــدوتا خواهر در مجموعه اپارتمان های اسکان زندگی می کردند ٬ سر میرداماد . من اولین بار بود که به این خانه می آمدم .  باز نشسته بودم توی اشپزخانه و خواهر کوچکتر هم خیلی عبوس نشسته بود جلوی تلویزیون . خواهر بزرگتر از این آدمهائی بود که همیشه بلند حرف می زنند . داشت برای من از مردی صحبت می کرد که او عاشقش بوده و چطور آن مرد از عشق او سو استفاده می کرده است . درب کابینت ها را خیلی محکم به هم می زد و گاهی هم به خواهر کوچکتر می گفت گوش میدی احمق ؟ حواست هست ؟ یا تو هم مثل من قراره خر بشی ؟ ولی او هیچ چیزی نمی گفت و فقط موهایش را دور انگشتش می پیچید .

احساس می کردم اگر کمی دیگر اینجا بمانم از شدت کلافگی فریاد خواهم زد . ولی خواهر بزرگتر نگذاشت بروم و با پرخاش می گفت شام پخته است . نمی دانم چرا همه حرفهایش را با صدای خیلی بلند می زد . انگار سرت داد می کشید .

قبل از شام دوستش هم آمد که هم سن و سال او می نمود . تقریبا سی ساله ٬ نشستند جلوی هم  صاحب خانه مطابق معمول داد می کشید و در عوض این یکی به طرز اعصاب خرد کنی اهسته حرف می زد ....

بالاخره زدم بیرون . اول از همه شماره تلفنش را از روی گوشی پاک کردم و بعد گذاشتم هوای سرد توی ریه هایم برود...

تمام شد .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

وقتی می تونی و امکاناتش مهیاست چرا نباید داف باشی ؟

 

 

  دخترکی از جمع خوانندگان سئوالی پرسیده :

سلام یه سوال: داف یعنی چه؟ (تو مطلب قبلی نوشته بودید)

 

در یک جمله باید چنین گفت :

داف موجودی است که این وبلاگ را می خواند و نظر هم می نگارد اگر و تنها اگر مرد نباشد !  پس دوشرط برای داف بودن موجود است . اول مرد نبودن و دوم نظر نوشتن ! بیت :

دلقک و جیپ و مخش  درکارند        تا تو پستی به کف آری و به غفلت نخونی !

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار     شرط انصاف نباشد که  نظر نذاری !

در عین حال شرط و شروط های دیگری هم هستند که باعث بهتر شدن و غلظت دافی در دختران می شوند . اول این طرف نظار ! باشد . نظار به معنی بسیار کامنت گذارنده و کسی است که در وادی کامنت گذاشتن جزو السابقون باشد . یعنی سبقت بگیرد در کامنت دونی از دیگر کامنت گذاران ! و تعریف کند از دلقک بیشتر از دیگران !

اما گروهی پرسند چه بسا خواننده ای دختر مباشد و داف هم نباشد . اما نظر بسیار نویسد و از دلقک تعریف و تمجید بسی کند . حال چیست ؟ بیت :

ناصر مسکین اگرچه بی تمیز است !      چون نظر نویسد بسی عزیز است !

 و باز پرسند چون است خواننده ای داف نباشد و یا باشد . اما نظر نویسد انتقادی و تعریف  تمجید هم نکند . حال چیست ؟  بیت :

 نظر نویس بد در وبلاگ مرد نکو     هم در این عالمست دوزخ او !

 و باز پرسند چون است که دافی میل نویسد و نظر خصوصی هم نویسد و  التماس دعا دارد . حالش چیست ؟

هرگاه یکی از دافان گنه کار دویست و شش سوار دست ای میلت ! به امید اجابت به میل باکس دلقک ــ جل و علا ــ دراز کند دلقک تعالی در وی محل نکند ! بازش میل فرستد و دلقک همچنان اعراض کند . بازش به تضرع و زاری بخواند ٬ دلقک ــ سبحانه و تعالی ــ فرماید : یا خوانندگان ٬ دعوتش را اجابت کردم و یک قراری هم همینطوری گذاشتم که از بسیاری دعا و زاری دافان  همی شرم دارم !

 کرم بین و لطف دلقک گار  !    گنه دافه کرده و او شرمسار !

بلی ٬ مداومت و کوشش در خواندن این وبلاگ و  نظر نگاشتن و ای میل پراندن به دلقک بسی اجر عظیم دارد و چه بسیارند دخترکانی که در ابتدا دماغشان به مونیتور می خورد و پوستشان بسان سطح ماه پر از لک و پیس ! و لب و دهانی داشتند نعوذبالله !

حال من باب قیاس و مثال ٬ سه داف از خیل بی شمار دافان این وبلاگ ٬ اول و چنانچه رسم است از سابقه داران و خوانندگان قدیمی . از اینجا کانال رو عوض کنیم که خسته شدم !

اره همین مونیکا رو در نظر بگیرید . حالا من کاری ندارم قبلا چی بود و کلیپس قرمز می زد و پرسپولیسی تیر بود بچه مون ٬ ولی حالا فقط نگاش کنید . چند وقت پیش داشت با من چت می کرد . وبکم داشت و منم عکسش رو سیو کردم ٬ کلیک کن روش !

http://i19.tinypic.com/8eikep0.jpg

 

یا همین مینا غار نشین . من پارسال این بچه رو دیده بودم دیگه ٬ فقط همینو داشته باش که نشسته بودم تو جیپ منتظرش بودم بیاد . این اومد از این در سوار شد من از اون در پیاده شدم ! رفتم واسه خودم ! حالا عکسشو ببین حالشو ببر !

http://i8.tinypic.com/7wf4bbs.jpg

 

سومیش هم همین نگار خودمون که میاد توی این کامنت دونی جست و خیز می کنه واسه خودش  !  کاری ندارم چه شکلی بود و چی کار می کرد ! من فقط یک جمله می گم . یکی از این کیف پول ها داشت که حالا صورتی بود و اینا بماند ! ولی توش یک عکس از فردین گذاشته بود و یکی هم از ناصر !  قبول نداری ؟ میگی نمیشه ؟ باشه هیچ اشکالی نداره . دعوا که نداریم . منم آدمی نیستم همینطوری الکی حرف بزنم . بفرما اینم عکسش ٬

http://i14.tinypic.com/8fd14qs.jpg

 

 

حالا همین سه تا خانم اومدن اینجا ٬ زحمت کشیدن و نظر نوشتن و آخرش هم مزدش رو گرفتن ! راحت و آسوده داف شدن و خلاص ! حالا هم اونی که واسه شماها آرزوست واسه اینا خاطره شده !

حالا شما هی واسه من بنویسید که خدائیش این وبلاگت کار می کنه ؟ ما هم بخونیم داف می شیم ؟ چقدر بخونیم ؟ کجاشو بخونیم ؟!!  خانم جان به جای این چونه زدن ها ٬ بشین این وبلاگ رو بخون و نتیجه اش رو هم ببین . خیالت هم تخت باشه که من نه مزدی می خوام و نه منتی رو سر کسی میذارم . من معامله ام با خداست !  اجر و مزدم هم از خودش می گیرم ! تو هم انشالله داف شدی اصلا نمی خواد بیائی اینجا جار بزنی ! برو واسه خودت لذت ببر و راه به راه دسته دسته پسر بکن تو قوطی ! اونوقت اگه خواستی هم یک دعا واسه ما بکن ! نمی خوام تو زحمت بیفتی واسه من سفره ابولفضل بندازی ٬ فقط یک کلام بگو دلقک جون خدا اجرت بده که ما رو هم داف کردی ! والسلام !

حالا چند دقیقه دیگه هم وقت داریم ٬ بذار کار این آبجیمون رو هم راه بندازیم که طفل معصوم برداشته واسه ما خصوصی نوشته که :

نمیدونم چرا وقتی با یه پسر حرف میزنم اخرش نتیجه میگیره من خیلی ساده ام میتونه ازم سو استفاده کنه اما من اینو نمیخوام چیکار کنم؟
اگه واقعا به عشق ماها میای خواهشا جواب منو بده یا اینجا یا تو کامنت دونی

خوب ٬ البته ننوشته ٬ ولی قشنگ معلومه که داف شده ٬ ولی فقط مشکلش اینه که  بلد نیست چجوری داف دافی رفتار کنه ! عادت نداشته و کم کم انشاالله یاد میگیره !   اونم غصه نخور . همین الان درستش می کنم .

ببین عزیزمن ٬ خواهر من ٬ اولش که همین بالا هم گفتم . من اینجا به عشق کسی نمیام . من به خاطر خدا میام !   بعدش هم شما اول دقت کن ببین با کی میری کجا ؟!

چند وقت پیش ٬ رفته بودم یکی از همین کافی شاپای دور و اطراف . خدایا من نمیخوام اینجا غیبت کسی رو بکنم . گناه کسی رو هم نمی شوریم که ٬ ولی عیب نداره . اصلا گناهش گردن من بذار  خلق الله یه چیزی یاد بگیرن ٬ خلاصه ٬ دیدم این اقای نیمولی خان که خدا روشکر  کم هم مدعی نیست اینجا !  میره تو وبلاگ ناموس مردم کامنت میذاره و ...حالا بماند ٬ نشسته بود با یک دختره طفل معصوم . من فقط یک دقیقه اش رو می گم . بقیه اش رو دیگه خودتون فکر کنید ٬ خلاصه جفتشون قهوه و کیک سفارش داده بودند . جناب نیمولی خان همه اش رو خورده بود . ولی اون طفل معصوم هنوز دست به چیزی نزده بود :

 دختره معصوم ــ جناب نیمولی نظر شما در مورد  اون فیلم آخری دیوید لینچ چیه ؟

 نیمولی ــ بله ! به نظر من این فیلم .  اهه ! چه قشنگ ! خانم ببین ببین ! جوجو رو ببین !

دختره معصوم ــ جوجو ؟ کجاست ؟ کو ؟   جوجوت کو ؟!

 تا برگشت روشو کرد طرف پنجره جوجو رو ببینه بلافاصله نیمولیه کیک دختره رو قاپ زد هام کرد خوردش !

 نیمولی ــ آخی ! چه بد شد ! جوجو رفتش ! بله . داشتم عرض می کردم خدمتتون که فیلم اخری این اقاهه اسمش چی بود ؟  ا ا ا ا .. خانم ببین چه پیشی خوشگلی اون پشت داره راه میره !

دختره معصوم ــ کوشش ؟ پیشی کوشش ؟ پیشی ؟

نیمولی هم که ماشاالله دیگه فرز شده ! فنجون دختر بیچاره رو همچین یک ثانیه رفت بالا و خلاص ! خیالش راحت راحت شد !  دختره خسته شد و گفت نیمولی جان ! میگم لینچ ! دیوید لینچ ! نیمولی هم تو وبلاگش نوشته من خدای سینمام دیگه !!گفتش اهان ! یادم اومد ! همونی که فیلم شعله رو ساخته ؟ توش جبار زین داره دیگه ؟!  بسنتی چقده خوشگل می رقصید ! آخی ! یادش به خیر !

 خلاصه این که عزیز من پسرای این دوره  زمونه  همینند ٬  همه  که دلقک نمی شن ! 

حالا از شوخی گذشته ٬ شما باید حواست رو جمع کنی ٬ اولا سو استفاده به نظرت یعنی چی ؟ چرا بهش میگی سو استفاده ؟  ببین عزیزکم . کلا روابط دو جور هستد . کوتاه مدت و بلند مدت . در هردو هم روابطی مثل صکص و این جور چیزها هم وجود دارند . هر دو طرف هم از این چیزها بدشون نمیاد . هیچ چیز بدی هم این وسط نیست . فقط اینجوری که من حدس میزنم مشکل تو با زمان این روابطه . یعنی دوست داری با فلان پسر که هستی فقط یک هفته و دو سه روز نباشه ٬ طولانی باشه و به قول بچه ها برای هم رفیق فابریک باشید . من فکر می کنم شما کمی عجله می کنی . یعنی هنوز طرفت رو درست نشناختی و...ولی رابطه از کنترلت خارج میشه . خوب شما اول از همه باید برای مدتی رابطه رو در یک سطح خاص نگه داری . یعنی نگذاری صمیمیت کاذب به وجود بیاد . شما از طرفت خوشت میاد و  این رو بهش القا می کنی که دوستش داری ( در صورتی که احتمالا در اون طرف این حالت هنوز پیش نیومده ) وقتی هم اینجوری میشه شما یک سری چیزها رو قبول می کنی که هنوز زوده ٬ اگر یک رابطه قراره بلند مدت باشه ( یعنی تو دوست داری اینجوری باشه ) نباید ظرف مدت کوتاهی به صکص برسه . صکص سریع مربوط به رابطه کوتاه مدته . هر دوطرف می دونند فوقش یک ماه مثلا با هم هستند . بنابراین از فردای اشنائی صکص هم شروع میشه و مشکلی هم نیست . ولی در رابطه بلند مدت نباید اینجوری باشه ( حداقل در سن و سال تو که احتمالا حول و حوش بیست سالته ) باید فرصتی داشته باشید برای شناخت همدیگر و کشف علائق طرف مقابل .

خلاصه اش می کنم . باید بتونی رابطه رو هندل و مدیریت کنی . نباید ابتکار عمل رو بدی دست اون ٬ گرفتی چی میگم ؟ در ضمن کسی که منظورش یک رابطه کوتاه مدته و بیشتر دنبال صکصه از همون اول خیلی تابلو معلومه و چیزی نیست که تو نتونی بفهمی . خیلی ساده نباید چنین اجازه ای رو بدی و مخصوصا نباید چنین آدمی رو توی زندگیت راه بدی . مشکل به خاطر قیافه تو نیست . به خاطر برخوردته و این که پیش خودت میگی مثلا این پسره به من روز دوم چنین پیشنهادی کرده ٬ اگر قبول نکنم می پره و همه چیز به هم می خوره . می ترسی اگه قبول نکنی طرف ناراحت بشه . نه عزیزم اگر کسی قراره با این چیزا بره همون بهتر که بذاری بره ٬ اصلا خودت باید ردش کنی و خلاص ٬ ولی فرض کن من میام با تو رابطه ای رو شروع می کنم و دوست دارم این رابطه زود تموم نشه . بنابراین در رفتارم احتیاط می کنم و مواظبم تو نرنجی ٬ در ضمن میدونم بعد از مدتی رابطه ما عمیقتر میشه و ...گرفتی چی میگم ؟  خیلی راحت می تونی به طرفت بگی که من بدم نمیاد . ولی هنوز زوده و موقعش نیست . بذار کمی بیشتر همدیگر رو بشناسیم و از این حرفها ...

به هرحال هر اتفاقی افتاده رو بگذار به حساب تجربه . کم کم خودت دستت میاد که چگونه رفتار کنی و بعد از مدتی این مشکلاتت هم تموم میشه . ولی لطفا به خودت القا نکن که من قیافه ام جوریه که هر پسری میاد از من سو استفاده می کنه . نه عزیزم . از این برچسب ها به خودت نچسبون لطفا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

برادران مقدم...

 

 یاد آر ٬ ز شمع مرده یاد آر.....

حسن مقدم ٬ فرزند محمد تقی خان احتساب الملک در بهمن ماه ۱۲۷۷ شمسی در ارک تهران به دنیا آمد و پدرش احتساب الملک از درباری های قدیمی و این خانواده نسل اندر نسل در دربار شاهان خدمت می کردند .

به اختلاف سه سال و اندی ٬ محسن مقدم به دنیا آمد و این دوبرادر  هردو اهل فرهنگ و هنر و خدمات بی پایانی به ایران کرده اند . غریبی این دو و این که خیلی از ما حتی اسم آنها را نشنیده ایم . باعث شد تا چند سطری راجع به این دو برادر بنویسم و به نظرم حیف است آدمهائی مثل این دوبرادر غریب و مهجور باشند و ما حتی اسمشان را نشنیده باشیم .

حسن مقدم از همان کودکی واجد استعداد و هوش بی پایانی بود . بعد از تمام کردن مدرسه به اروپا رفت و در پاریس به تحصیلاتش ادامه داد . او بعد از مدتی به تسلطی بینظیر در زبان فرانسه دست پیدا کرد و به همین زبان قطعات ادبی می نوشت و شعر می سرود . عربی و انگلیسی را هم به طور کامل می دانست و از او نوشته هائی به این دو زبان هم باقی مانده است .

حسن مقدم  علاوه بر اروپا در مصر و ترکیه نیز زندگی کرده و مدتی دوست و همکار مرحوم ابوالقاسم لاهوتی بود . ابوالقاسم لاهوتی شاعر چپ گرا و بسیار با استعدای بود که متاسفانه قربانی بازی های سیاسی و ماجراهای دیگری شد که باعث گردید هیچ وقت به آن جایگاهی که لایقش بود دست پیدا نکند و نهایتا در غربت و تنهائی در اتحاد جماهیر شوروی فوت کرد . لاهوتی اگر این سرنوشت شوم را پیدا نمی کرد قطعا به یک چهره استثنائی و ماندگار در ادبیات ایران  تبدیل می شد . از او یک جلد دیوان شعر هم باقی مانده است و همچنین ترجمه ای از شعر و سرود معروف  سوسیالیست ها که چنین اغاز می شود : برخیز ای داغ لعنت خورده....

و قطعاتی دیگر  مثل :

 قراول سوت زد ٬ یعنی که می ایند یاغیها

ـ نهان در پشت سنگر ! ( داد صاحبمنصب این فرمان )

سپاهی مضطرب ٬ مردان تماشاگر زنان عریان

به لبهائی همه خشک و رخ زرد و تن لرزان

زن و فرزند مظلومان ٬ نه یاغیها نه طاغیها...

باری ٬ از مطلب دور شدیم ٬ حسن مقدم در ایران کار تئاتر را شروع کرد و  همچنین یک نمایشنامه هم نوشت به نام جعفرخان از فرنگ برگشته  که نگاهی است طنزآلود  به کسانی که چند صباحی در اروپا بودند و هویت خویش را از دست داده بودند از یک طرف و از دیگر سو فرهنگ پائین و جهل و خرافاتی که در میان عامه مردم وجود داشت . جعفر پسر یک خانواده سنتی ایرانی است که می رود فرنگ و با سگ بر می گردد ! مادرش نمی تواند تحمل کند که حیوانی نجس در خانه اش است و زبان جعفر را هم نمی فهمد . چون جعفر از هر ده کلمه نه تایش را به فرانسه غلط غولوط میگوید و تعارض این دو جالب است . می خواهد برود حمام ولی دائیش تقویم از جیب در می آورد و می گوید امروز برای حمام رفتن سعد نیست و نحس است ! از حمام منصرف می شود و می خواهد برود قدم بزند که یکی عطسه می کند و باز دائی جلویش را می گیرد که صبر آمد !

حسن مقدم  به عنوان یک روشنفکر اروپا دیده باید طرف جعفر باشد و به فرهنگ ایران ایراد بگیرد ولی اینطور نیست و او هم جعفر  و هم بقیه را به یکسان مورد انتقاد قرار می دهد .

در نمایشنامه ای به نام ایرانی بازی که در واقع قسمت دوم جعفر خان است می گوید :

مردم شرم کنید از این همه تکرار تاریخ و اشتباهات تاریخی ٬ این همه شکست تاریخی ٬ این همه مرعوب ظواهر غرب پیش رفته بس نیست ؟ چگونه می خواهید با این ضعف ها ٬ نارسائی های فکری و بدفهمی از فرهنگ و تمدن حضوری جدی در عصر و زمانه داشته باشید ؟ چطور ممکن است جعفر خان های سطحی نگر ٬ غربگرا ٬ به مدت صد سال ٬ مثل شتر عصاری به دور خود بچرخند و از تکرار اشتباهات و بدفهمی های اجتماعی شان نترسند و واهمه نداشته باشند ...

در کشور فرانسه مسابقه ای گذاشتند و در واقع فراخوانی بود از نخبه گان جهان تا هرکس مقاله ای در مورد رومن رولان بنویسد . با کمال تعجب حسن مقدم به راحتی توانست مقاله ای به زبان فرانسه بنویسد و ارزش این مقاله چنان بود که در کنار بقیه مقالات که از غول های علم و هنر اروپا مانند زیگموند فروید وآندره ژید ( نویسنده مائده های زمینی ) و تاگور هندی قرار بگیرد و به صورت یک کتاب چاپ شود . تصور کنید . محسن مقدم از ایران در کنار فروید و ژید . تا به حال کمتر نویسنده ای از ایران است که به چنین افتخار بزرگی دست پیدا کرده باشد و تا آن جائی که من میدانم دیگر هیچ وقت نظیر این اتفاق تکرار نشده است .

حسن مقدم همچنین از مشاهده اوضاع اسفبار زن ایرانی هم رنج بسیار می برد و در دفتر خاطراتش می نویسد :

این اقایان بی فرهنگ و عقب مانده که نام شوهر و برادر و پدر را یدک می کشند . بیمارند . اما خودشان نمی دانند که بیمارند و این بیماری به آنها شکل انسانی و غریزه حیوانی داده است ....

حسن مقدم ٬ علی رغم تمام ارزش ها و محسناتش سرنوشتی بسیار هولناک و غریب پیدا کرد . چنان که باورش سخت می نماید و آدم فکر می کند که این صحنه ای از یک فیلم هالیوودی است . و اما این سرنوشت عجیب چه بود ؟

پایان یک زندگی کوتاه :

حسن مقدم در سن بیست و هفت سالگی به مصر رفت و قصدش هم این بود که از کتاب های بی نظیر کتابخانه الازهر مصر استفاده کند . در آنجا کتاب های خطی ایرانی زیادی وجود داشت  و او هم در حال تحقیق درباره تاریخ ایران بود . اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که حادثه ای آرامش زندگی او را به هم ریخت :

باستان شناسان اروپائی به تازگی موفق شده بودد مقبره یکی از فرعون های مصر به نام توتان خامون را پیدا کنند . بعد از مدت کوتاهی تعداد زیادی از این باستان شناسان به مرگ های مختلف فوت کردند و یکی دچار تصادف شد و دیگری بیمار شد و...

درون مقبره کتیبه ای بود که در آن نوشته بود هرکسی به اینجا بیاید و ارامش فرعون را به هم بریزد دچار نفرین فراعنه شده و در مدت کوتاهی با مرگی دلخراش خواهد مرد . دست بر قضا مرگ های متعدد باستان شناسان هم این موضوع را تایید می کرد و هیچ کس هم نمی توانست توجیه دقیقی برای این مسئله پیدا کند .

حسن مقدم هم که دشمن همیشگی خرافات بود در دفتر خاطراتش نوشت :

به نظرم این شایعه را ساختند و در بین مردم رواج دادند که کشفیاتشان به تاراج نرود و مدعیان تصاحب اموال مقبره زیاد نشود . عقل من اجازه نمی دهد که این حرفهای عوامانه را باور کنم . چگونه یک نفر سه هزار سال بعد از مرگش می تواند متجاوزین مقبره اش را مجازات کند ؟ در ضمن درست است که عده زیادی از این باستان شناسان مردند . اما هرکدام از این مرگ ها دلیلی داشت و هیچ کس خود به خود فوت نکرد . اگر مثلا فلانی کمی احتیاط می کرد زیر ماشین نمی رفت و این حرفها راجع به نفرین فرعون خرافات احمقانه ای بیش نیست..

سرانجام روزی حسن مقدم با یک دوربین عکاسی و یک کلاه ایمنی وارد مقبره شد و قصد داشت از آن جا بازدید کاملی داشته باشد تا ثابت کند از خرافات نمی ترسد . هم فال بود و هم تماشا...

حسن مقدم به مدت سه ساعت درون مقبره به تحقیق مشغول بود . خودش می گوید :

از مقبره که بیرون امدم احساس غرور می کردم . چون دچار هیچ حادثه ای نشده بودم و بسیاری از دوستان مصری به این خاطر که چنین تصمیم جسورانه ای گرفته بودم من را سرزنش کردند . ولی من با ریشخند به آنان می گفتم که دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد ؟

با کمال تعجب . از فردای همان روز دچار تب شدیدی شد و بعد از سه روز وقتی دید تب قطع نمی شود به نزد دکتر رفت . بلافاصله با تشخیص سل استخوانی در بیمارستان قاهره بستری شد و هیچ کس هم نفهمید حسن مقدم از کجا و برای چه باید دچار چنین مرضی شود که اتفاقا در مصر بسیار هم کمیاب است . بعضی معتقدند او به خاطر تنفس هوای مقبره الوده شد اما میکروب سل بیشتر از دوساعت در هوای ازاد زنده نمی ماند و نمی توان باور کرد از سه هزار سال پیش چنین میکروبی در هوای مقبره باقی مانده باشد . هرچند بعضی از باستان شناسان معتقدند که توقف طولانی حسن در هوای آن مقبره باعث آن بیماری مهلک شد .

باری . بیماری از یک طرف و محیط بیمارستان قاهره از طرف دیگر حسن مقدم را دچار افسردگی کرد . او از این بیمارستان رفت و در اروپا به معالجه ادامه داد و در یک کلینیک بسیار مجهز و تخصصی در کوه های الپ سوئیس بستری شد .

در خاطراتش می نویسد :

تب ناراحتم نمی کند . اما این لخته های خون. این تک سرفه های خون آلود مرا حتی از خودم متنفر کرده است . از همه کس و همه چیز زده شده ام . گاهی فکر می کنم رفتنی هستم . ولی خوب . اگر اینطور است و اگر باید بروم پس دیگر این همه تشریفات ناراحت کننده و خستگی آور برای چیست ؟ این تک سرفه ها مرا خسته کرده ٬ درد سینه...درد سینه ..

مرگ قدم به قدم پیش می اید و با کمال تعجب هیچ کدام از  درمان ها هم جواب نمی دهند . پزشکان گیج شده اند و نمی توانند بفهمند چرا درمان های رایج و موثرشان در این مورد هیچ پاسخی نمی دهند.

حسن مقدم چنین می نویسد :

 بله از مرگ نمی ترسم . علاقه من به زنده ماندن چندان هم زیاد نیست . نمی دانم الان چی باید بنویسم . من جوانم . خیلی جوانم .....

یک هفته بعد :

خدایا چرا من هرچه به مرگ نزدیکتر می شوم به زندگی علاقمند تر می گردم ؟ برای آینده خود نقشه ها دارم . کشورهای دیدنی زیادی است که ندیده ام  سازهای دلپذیر زیادی است که هنوز به آن گوش نکرده ام . انسان های زیادی وجود دارند که هنوز عاشقشان نشده ام . ملت دردمند و بدبختی دارم که هنوز کاری برای نجاتشان نکرده ام . انصاف نیست . انصاف نیست . انصاف نیست...

حسن مقدم در دوران اقامت در بیمارستان سوئیس سه نمایشنامه دیگر هم به زبان فرانسه نوشت . این ها آخرین ضربه های این قهرمان خیانت دیده هستند که تمام عمر کوتاهش را وقف دنیای هنر و اندیشه کرد .

۱۳ نوامبر ۱۹۲۵ ــ ابان ماه ۱۳۰۴ شمسی ساعت یازده ظهر این جوان دنیای فانی را ترک کرد و ناکام و خسته از این دنیا رفت .  مزار حسن مقدم در گورستان لاره سوئیس است و تنها قبری است که بر خلاف بقیه رو به قبله است . روی سنگ قبر به دوزبان فارسی و لاتین نامش حک شده و خط فارسی سنگ هم بسیار عجیب است . علتش این است که سنگتراشان سوئیس هیچ کدام با خط فارسی آشنا نبودند و برادرش این کلمات را روی یک تکه کاغذ نوشت و به آنان داد تا از رویش بنویسند ...

هنگام مرگ برادر و پدرش به اضافه خانمی فرانسوی و زیبا به نام ژیلبرت بر بالینش بودند و این خانم که بسیار به حسن علاقه داشت پس از مرگ وی دچار افسردگی بی پایانی شد و چنان این اندوه بزرگ بر چهره اش حک شده بود که نقاشان از صورتش به عنوان مدل استفاده می کردند...

چهره حسن مقدم . در عکسی که از او مانده چنین است . موهای مجعد و پرپشت . چشمان نجیب و بینی ظریف و نهایتا چهره ای مردانه و دلنشین . عکس دیگری هم از او هست که در آخرین روزهای حیاتش گرفته شده . مرد جوانی با مو و ریش بلند و نامنظم که بارانی بر تن دارد و با نگاهی افسرده و غمگین به دوربین خیره شده است ..

 و چنین شد پس ٬ که با نفرین فرعون و بازی سرنوشت ٬ این امید بزرگ آینده ادبی  کشورمان از دست رفت ...افسوس که قدر او را ندانستند و در میان او و دیگران فرقی نگذاشتند...روحش شاد .

و اما برادر کوچکتر ٬ محسن مقدم .

او از کودکی به هنر . مخصوصا نقاشی علاقه مند بود . در عین حال اشیا عتیقه و تاریخی را هم بسیار دوست داشت و با پول توجیبی اش از  دستفروشان عتیقه مسجد شاه هرچیزی می توانست می خرید . بقیه او را مسخره می کردند و می گفتند محسن جهود شده است !

اما حسن که برادر بزرگترش بود او را درک می کرد و نمی گذاشت که دیگران ذوق اش را کور کنند . محسن توانست با کمک برادر به اروپا برود و در هنرهای زیبا تحصیل کند . در نهایت ایشان یک نقاش و یک باستان شناس بزرگ شد و به همت او بود که بسیاری از اثار تاریخی ایران در کشور ماند و همچنین بنیان گذار دانشکده هنرهای زیبا هم او است و خدماتی که محسن مقدم به هنر ایران کرد شاید هیچ کس دیگری نکرده باشد .

پروفسور محسن مقدم از بدو تاسیس دانشگاه تهران کرسی استادی هنر را در اختیار داشت و به خاطر سخنرانی هائی که در نقاط مختلف جهان انجام داد به دریافت نشان ها و مدال های بسیار مفتخر شد .  کشورهای فرانسه  و ایتالیا و شوروی بهترین و گرانقدر ترین نشان های خود را  به او اعطا کردند و همچنین به خاطر سی و سه سال استادی در دانشگاه تهران و کوهی از خدمات ارزنده از ایشان در کنار پروفسور محسن هشترودی و ذبیح الله صفا با مقام استادی ممتاز تجلیل کرد ..

همچنین ایشان از همان کودکی یک کلکسیونر بزرگ کتاب و اثار باستانی بود و همه را در یک موزه خانگی در خانه اجدادی خویش که اتفاقا یکی از خانه های نادر و باستانی تهران است حفظ کرد . اثار باستانی و عتیقه های این موزه و همچنین کتاب های خطی که در این موزه هستند تک تکشان بدون قیمت هستند و به واسطه یگانه بودنشان نمی توان هیچ قیمتی روی آنها گذاشت . این مرد بزرگ نیز وصیت کرد که پس از مرگش دانشگاه تهران صاحب اصلی و تنها مالک این موزه بی نظیر باشد .

محسن مقدم واجد تسلطی بی چون و چرا در چندین و چند شاخه هنر بود ٬ برای مثال یکی از موثق ترین افراد صاحب نظر در مورد معماری ٬ هنرهای تجسمی و مجسمه سازی بود و از ایشان مقالات بسیار خواندنی و جالب در این زمینه ها باقی است . همچنان که در شعر و ادبیات هم دست داشت .

محسن مقدم بر خلاف برادرش عمری دراز داشت و به نوبه خود خدماتی بی نظیر و بسیار با ارزش به ایران کرد . ذکر تک تک افتخاراتی که کسب کرده است به حدی طولانی است که نمی توان در اینجا نوشت . همینقدر بدانید که به ندرت ممکن است شخص دیگری به این افتخارات رسیده باشد . مرحوم محسن مقدم در سال هزار و سیصد و شصت و پنج در خانه اش درگذشت . از وی فرزندی به جا نماند و بدین ترتیب با مرگش پرونده خاندان احتساب المک بسته شد .

باری . رفیق عزیز . ممنونم که تا اینجا خواندی . بدون شک این پست با بقیه تفاوت داشت و شاید ربطی هم به این وبلاگ نداشته باشد . ولی راستش حیفم آمد چند سطری در باره این دو برادر ننویسم و قطعا تعداد خواننده های اینجا هم زیاد نیست . اما همین که باعث شد یادی از این دو مرد بزرگ باشد و بشناسیم  دونفر از کسانی که فرهنگ ایران به آنها مدیون است کافی است .

به قولی خاک ایران زمین از چنین مردانی خالی مباد که عظمت مملکت نه به سنگ و چوب و کوه و جنگل . بلکه به مردمان آن است .حداقل وظیفه ما این است که هرکدام قدمی برداریم . وگرنه اگر فقط بخواهیم به عظمت از دست رفته و گذشته مان ببالیم  به سادگی چنان می شود که فردا گمنام ترین فرزندان این سیاره خواهیم بود . 

زمانی ملل دیگر به اینجا می امدند نه برای تجارت یا استعمار یا کشور گشائی ٬ بلکه می آمدند تا یاد بگیرند از هنر و علم و فرهنگ و اندیشه ٬ ما فرزندان چنین اجدادی هستیم . افسوس که آنقدر از این حرفها گفتند که اکنون تکرارش بسیار مبتذل به نظر می اید . اما ای کاش بتوانیم و  بشویم آنچه که استحقاقش را داریم . آن چه به سر ما آوردند و می آورند نصیب کمتر ملت بخت برگشته ای شده است . مغول و تاتار و عرب ما را در بر گرفت . بعد جهانخواران سیری ناپذیر ٬ روس و انگلیس و دیگران و حالا مائیم روبروی یکدیگر ٬ کشوری ویران شده از دشمنی ها و حماقت های دور و نزدیک ٬ در عین حال همیشه و در سیاه ترین روزهای این مملکت همیشه چراغ هائی بوده اند . چراغ های بی ادعا . چراغ هائی در ظلمت ....

ری و اصفهان و شیراز ٬ طوس و خراسان ٬ زادگاه شعر و هنر بوده ایم . نبض شعور زمانه  می زده است در رگ رودکی ٬ در خون هزار و اند ساله ی جوی مولیان ..

 هنوز هم مانده ٬ هنوز از این فرهنگ محتضر چیزی باقی مانده که بتواند در این فضا ادامه یابد . ما نوادگان خواجه هرات و مولانائیم ٬ هرچند که باید شرم کنیم . باید شرم کنیم که خود را وارث آن همه زیبائی و شعور می دانیم . و بذری هم نکاشته ایم که اکنون امید درو کنیم . علف هرزه که گندم و هنر و فرهنگ نمی شود ...

و اما ٬ علی رغم ما و این ارزوهای خاک گرفته مان در قلب این کویر بی حاصل . دلم خوش است به فردا ٬ زیرا به جائی رسیده ایم که هیچ ٬ هیچ چاره ای به جز پیشرفت نداریم . ما حق داریم که امیدوار باشیم . نوبت ما هم می شود . روزی مولانا و رودکی و دیگران را پس می گیریم . روزی همه چیز را پس می گیریم و مردمی خواهند بود در این مملکت بدون حسرت دیروز و بدون این که از عظمت کشورشان با افعال ماضی صحبت کنند...

 

  پی نوشت :بالاخره بعد از این همه وقت تنبلی ٬ لینک دوستان رو در اینجا شروع کردم و فکر نکنم کسی با این موضوع مخالفت داشته باشه که اولین لینک مال عمو ناصره ! بقیه هم در همین یکی دو روزه . البته حتما می دونید که من بیچاره الزایمر هم دارم و همه چی خیلی زود از یاد من میره ! مثلا برای لینک کردن مجبورم نگاه کنم به کامنت های همین پست آخری !  بعدش هم از چیزای خوشگل خوشم میاد مثلا از این گل ها که بعضی ها توی کامنتاشون میذارن و از این جور چیزا !  شما دوست دارین کسی ازتون تعریف کنه ؟ جدی ؟ منم خیلی دوست دارم !  انقده خوبه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

..بدون نام

 

 

عصر داشتم برای خودم توی اینترنت می گشتم . توی یکی از وبلاگها ( شراگیم ) یک نظر دیدم از خانمی به نام حوا به این آدرس :

http://www.havva12.persianblog.ir/

رفتم توی وبلاگ و خوشبختانه نویسنده این وبلاگ پست هائی داشت به اندازه یکی دوسطر یا نهایتا یک پاراگراف . همه وبلاگش را می شد در چند دقیقه خواند . برایش نظری نوشتم که کمی طولانی شد . بعد برایش نوشتم که اصلا من چرا دارم اینجا تایپ می کنم ؟ می روم در وبلاگ خودم می نویسم که چیزی هم گیرم بیاید !!

از این خانم یک پستش را در همینجا کپی می کنم :

نمیدونم چرا به شکل احمقانه ای مطمئن بودم اون جزء اون دسته از مرد ها نیست.

و به شکل احمقانه ای نفهمیدم هنوز هم که یک دسته بیشتر وجود نداره!!

 

بسیار خوب . بقیه پست ها هم چیزی در همین مایه ها هستند . یعنی نویسنده می خواهد بگوید در دنیا موجوداتی وجود دارند به نام مردها که بهتر است  تا می توانید از این موجودات فاصله بگیرید !

  باری . تصور می کنم اگر توی وبلاگها یک آمار دقیق بگیریم به اندازه وبلاگهای ضد مرد وبلاگهای ضد زن هم باشند . ضد مردها به هزار و یک دلیل می خواهند بگویند همه زن ها بالفطره خوب و مهربون و ...هستند و ضد زن ها دقیقا برعکسش را می گویند . طبعا  هم گروهی این گروهی آن پسندند !!!

 به نوبه خودم اصلا با فمینیست ها مشکلی ندارم . اتفاقا برای جامعه ما این یک مرحله غیرقابل انکار رشد هم هست . ولی بدون شک ثابت کردن رذالت و بی شرمی مردها  فمینیسم نیست !  هرچند خیلی ها چنین کاری را به عنوان فمینیسم می شناسند ( صاحب آن وبلاگ به هیچ وجه مدعی فمینیست بودن نکرده بود ) نهایتا من مدتهاست به هیچ فمینیستی که واقعا ریشه های این مکتب را بشناسد و یا چند تا رفرنس خوب در این زمینه خوانده باشد برنخورده ام ...

این را هم باید اضافه کنم که به نظر من چیزهای مهمتری از فمینیسم در جامعه ما هست که زن و مرد را یکسان له می کند و شاید بحث فمینیسم در جامعه ای به مشخصات جامعه ما قصه همان خانه ای است که از پای بست ویران است...

 از این جا به بعد ٬ مخاطبم هم خانم ها و هم اقایان هستند  . بیشتر منظورم کسانی هستند که معتقدند جنس مخالف ( چه زن چه مرد ) چنین است و چنان است و...

بسیار خوب . حالا سئوال اول ٬ شمائی که در صحبت هایت می گوئی همه زن ها بدند یا همه مرد ها  عوضی هستند و قید همه را به کارمی بری ٬ واقعا مطمئنی قضیه را شخصی نکرده ای ؟ یک مثال :

من و نیما ( دوستم ) اول یا دوم دبیرستان بودیم . روزی داشتیم از مدرسه به خانه بر می گشتیم . در راه یک دختر را دیدیم که شاید نوزده بیست ساله بود و اتفاقا سروشکلش هم بد نبود . در آن موقع که ما هنوز انقدر بزرگ نبودیم که مثلا دوست دختر داشته باشیم یا دستمان به جنس مخالف برسد یک چنین دختری یک  موجود غیرقابل دسترسی و یک غول بود !!

 نیما شروع کرد که :  این دختره رو میبینی ؟ این الان منتظره که یک دانشجوی پزشکی !! ( یک کیس استثنائی در آن زمان !! ) با تیپ بهتر از جرج مایکل !!سوار  بنز بیاد و دستش هم یک دسته گل خفن باشه و همونجا جلوی این دختره زانو بزنه که خانم من چنینم و چنانم و بابام هم خدای مایه است و خلاصه اجازه بدید من تا آخر عمرم غلامی شما را بکنم !!

بعدش هم جفتمون شروع کردیم با بدجنسی هرهر  خندیدن ! طبیعی بود که آن زمان چنین نگرشی داشته باشیم ( البته این نگرش در اصل مال نیما بود و من اصلا هیچ وقت همچین فکرهائی از کله ام نمی گذشت !!!!! ) خلاصه این که ما خیلی دوست داشتیم یک دوست دختر  داشته باشیم . ولی شرایطش را نداشتیم و بنابراین خواه ناخواه دچار نوعی دشمنی با جنس مخالف شده بودیم .

طبعا اولین ایرادی که ممکن است اینجا مطرح باشد این است که اقاجان . تو می گویئ قضیه راشخصی نکن . ولی من به عنوان یک پسر یا یک دختر تا به حال با هرکسی که به عنوان جنس مخالف اشنا شده ام بعد از مدتی طرف بلائی سرم آورده و  چطور ممکن است که حتی یک نفر آدم حسابی بین این همه دختر یا پسری که با من بوده اند نبوده باشد ؟ پس کاملا منطقی است که نتیجه بگیرم همه دخترها بدند یا همه پسرها عوضی هستند...

خوب من دوتا جواب دارم . اول این که در انتخابت اشتباه کرده ای و دوم هم این که خودت به نوعی رفتار کرده ای که خود به خود زمینه ساز چنین رفتارهائی بوده ای و  تبدیل به یک کیس جذاب برای آدمهای عوضی شده ای .

راجع به انتخاب غلط می توانم بگویم که ٬ وقتی شما خانم محترم . فقط دنبال پسرهائی هستی که زانتیا یا رونیز سوار شده اند و نهایتا قیافه طرف هم کمی مهم است پس کاملا قابل انتظار است که راه به راه به  پست کسانی می خوری که دنبال یک دختر برای هزار و یک نوع کار می گردند . برای  تو فقط پول مهم است و مسلما برای او هم فقط ثکس مهم است . احمقانه است اگر بگویم هر پسری سوار ماشین خوبی شده قطعا عوضی است . نه اصلا .  بلکه بیشتر منظورم کسانی هستند که مثلا ماشینش  را  فقط  به  قصد  دختربازی  خریده  است و حالا چرا از آن استفاده نکند؟  

مثل این است که من بروم جردن و با دختری آشنا شوم که تیپ خیلی خفن زده و ...بعد هم چون طرف اصلا به مسائلی مثل روشنفکر بازی و مطالعه و این جور مسخره بازی ها اهمیت نمی دهد بیایم اینجا بنویسم که این دخترها عجب موجوداتی هستند !!

خوب بابا طبیعی است که این مسئله بر می گردد به حماقت من و نه بد بودن دختر جماعت ...

من اگر هیچ چیزی به غیر از روشنفکر !!! بودنم برای جذب جنس مخالف نداشته باشم و بعد انتظار داشته باشم که همه دخترها مثل زنبور عسل دور یک گل سرخ ! ( فک کن ! ) دورم پر پر بزنند و...طبیعی است که در هر استانداردی یک احمق خواهم بود . و بعد بشینم اینجا روضه بخونم که عجب جامعه عقب افتاده ای داریم !

یا مثلا فلان دختر از این گله مند است که چرا منی که به این خوبی گلدوزی می کنم و یا خیاطی می کنم و...چرا نباید هفت هشت ده تا پسر مثل مانکن دوربرم نمی پلکند ؟

نه عزیز من ٬ بگرد در خودت ببین مشکل کجاست ؟  ببین نمی تونی مشکل را به نوعی حل کنی ؟ یا حداقل بهترش کنی ؟

  دخترک می نشست جلوی من و می گفت که همه پسرها فقط به سکس فکر می کنند ! ازش می پرسیدم خودت به چی فکر می کنی ؟ اکثرا می گفتند که به عشق !!

بسیارخوب . هیچ مشکلی نیست . شما فقط به عشق فکر کن ! و حالا این عشقی که می گوئی را برای من تشریح کن که چیست ؟ شروع می کردند به قصه گفتن که اولش وفاداری است و دومش احساس است و....

 حالا فرض کنید که من از کره مریخ سوت شده ام به اینجا و دربه در دنبال یک دختری می گردم که مثل دیوانه ها عاشقش بشوم !  من چرا باید تو را انتخاب کنم ؟

طرف کمی فکر می کرد و بعد با تردید می گفت که مثلا چون من خیلی دختر با احساسی هستم و شعر هم بلدم و ..

خوب ٬ اولا که احساساتی بودنت را روی پیشانیت ننوشته ای و در زمینه شعر هم متاسفانه باید بگویم اون شعرها را می کوبم توی سرت !! چون من از تو بیشتر شعر و این حرفها بلدم !! اصلا شک نکن !

یا مثلا می گفت که من خیلی وفادارم . و یا چنینم و چنانم . خوب آخر من باید این چیزها را از کجا بفهمم ؟ از کجا ؟

خانم جان ٬  اقا جان ٬ تو نشستی توی اطاق خودت و مشغول آرزوپردازی هستی . حتی حاضر نیستی به اندازه اپسیلونی تلاش کنی ٬ مثلا لاغر بشوی یا ورزش کنی یا کار بکنی و همه آن چیزهائی که برای تور !! کردن جنس مخالف به شدت لازم است و بعد هم انتظار داری چه اتفاقی بیفتد ؟!

من نشستم اینجا و با خودم اینجوری :

چرا همین الان نباید یک دختر داف ! با پاجرو بیاد زنگ خونه رو بزنه و بعدش بیفته توی اغوشم ! که خدا رو شکر بالاخره پیدات کردم سهیل جونم !

چرا می خندی ؟ میدونی آرزو پردازی یعنی همین و خیلی از ماها ( خیلی زیاد ) عمر را به همین خواب و خیالات می گذرانیم ؟

می دونی بسیاری از آدمها به شدت معتقدند که دنیا در حقشان ظلم کرده و استحقاق خیلی بیشتر از اینها رو دارند ؟

می دونی دنیا و جامعه بسیار بسیار بی رحمتر از این حرفهاست و هیچ اهمیتی به آنی که می بایست بودی و یا آرزوهای تو نمی دهد ؟

  روشنفکری ؟ خانواده ات عالی هستند ؟ شاعری ؟ وفاداری ؟ اهل مطالعه ای ؟ بعدش چی ؟ عزیز جان تو قبل از همه اینها می بایست مرد یا زن باشی ٬ مجبوری یک چیزهای دیگری داشته باشی . همه اینها مثل خردل یا سس گوجه هستند . چاشنی هستند ٬ تا به حال دیده ای کسی به عنوان شام یک شیشه خردل بخورد ؟ ندیده ای ؟ پس چرا انتظار داری کسی چنین کاری بکند ؟

من زمانی که سرباز بودم . عصرها با یک قیافه داغون و موهای نمره چهار و خلاصه یک وضع فلاکت باری بر می گشتم خانه ٬ بعد یک موجود هولناکی توی محل ما بود که در وصفش چیزی نگویم بهتر است . این دخترک زل می زد به من و چنان اب از لب و لوچه اش سرازیر می شد که بیا و ببین ..اگر یک پسر معمولی از آنجا رد می شد اصلا نگاهش هم نمی کرد . ولی من  داغون را در حد خودش می دانست و لابد به نظرش خیلی به هم می امدیم !!

خوب همینه دیگه ٬ شمائی که میبینی همیشه به پستت آدمهای عوضی می خورند شاید به نوعی تبدیل به یک هدف مناسب شده ای ؟

دخترخانمی که هیچ ٬ هیچ ٬ چیزخاصی در وجودش نیست و از عالم و آدم هم بی خبر است به طور ناگزیر در لیست کسانی قرار می گیرد که دنبال یک چیز هستند و نه بیشتر ٬ حالا گیرم به پست یک آدم معمولی هم بخورد . چه انتظاری دارید ؟

ببینید . اصلا و ابدا نمیخواهم منکر پسرهای رذل یا دخترهای عوضی بشوم . هستند و اتفاقا زیاد هم هستند . ولی من نباید در هدف آنها قرار بگیرم .

شما در جبهه باشی و برای خودت بالای خاکریز قدم بزنی ٬ بعد از مدت کوتاهی زیر شلیک خواهی بود و هیچ کس هم از دشمن ایراد نمی گیرد ٬ بلکه فکر می کنند که عجب ادم احمقی است . انگار اومده پارک !

نهایتا ٬ در زندگی ات مردهای بد بوده اند . یا مردهای بد دیده ای ٬ اشکالی ندارد . ولی شما حق نداری نتیجه بگیری همه بد هستند ٬ زن همسایه از شوهرش کتک می خورد هیچ ربطی به من ندارد و شما نمی توانی من را با او در یک گروه قرار بدهی . این اسمش فمینیسم نیست . بلکه تعصب کور است و این تعصب کور فقط خودت را نابود می کند . شما نمی توانی روی غرایزت خط قرمز بکشی و بگوئی اصلا همه مردها بروند به درک ٬ اتفاقا خیلی راحت می شود چنین کاری کرد . ولی بعد از مدتی تبدیل می شوی به خانم هویشام شماره دو ! 

هیچ وقت قضایا را شخصی نکنید . در اصول زندگی تان سختگیر باشید . به همین راحتی تسلیم نشوید . شما حق ندارید نتایج عجیب و غریب از قضایا بگیرید . حق ندارید خودتان را از چیزی محروم کنید . اگر خیلی روی این مسائل اصرار دارید هم هیچ اشکالی ندارد . به حال هیچ کسی هم فرقی نخواهد کرد . ولی زمانی پشیمان می شوید که کمی دیر است ..

 

پی نوشت : موقع سند کردن این پست متوجه چند تا کامنت جدید شدم :

سلام.ممنون از کامنت های با حوصله ات. اما یه چیزی رو باید توضیح بدم.... من اصلا منظورم این نیست که به جنس مرد بد و بیراه بگم. اتفاقا کلی هم ازشون خوشم میاد!! اگه میگم یه دسته وجود داره، منظورم فقط اینه که معمولا قابل پیش بینی هستن و شبیه به هم. اگر هم میبینی گاهی گله ای مینویسم، دنبال حق و مظلوم نمایی و محکوم کردن نیستم. صرفا سعی کردم از " زنانه ترین " احساسات و اعترافاتم بنویسم.


 

نویسنده: حوا
شنبه 24 آذر1386 ساعت: 0:40
و خب میدونی که تو این جور احساسات ، اونطرف قضیه یه مرد اه. اگر هم تقابل و تضاد و مظلومیت ای هست، توی ذات و آفرینش شونه. در مورد فمنیسم...چیز جالبیه.اتفاقا یه مدتی هم تو کف اش بودم و در موردش میخوندم. اما اینجا، توی این بلاگ قصد ندارم بحث های به اصطلاح روشنفکری راه بندازم و سر درست بودن و غلط بودن عقاید و نظریه ها بحث کنم. اینجا رو صرفا برای احساساتم گذاشتم.

 

 

 

 

پی نوشت :  نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی !! البته این سوژه از مدتی قبل توی کله من بود . وبلاگ ایشان بهانه ای شد برای نوشتن این پست .گیرم وبلاگ ایشان هم که نه ٬ ولی بلاگها یا پست هائی با این مضمون کم نیستند . به هرحال ما که قصدمون خیر بود !!! 

پی نوشت : راه جهنم با نیات خیر سنگفرش شده است !

 

پی نوشت : این آدرس را تشریف ببرید و ما را هم دعای خیر کنید . از دست نده که حیفه ! مخصوصا اگر پسر باشی ! شما خانم ها هم لطفا بی خیال بشین که حسودیتون میشه میترسم برای پوستتون بد باشه خدای نکرده !!!

http://www.imagehaven.net/img.php?id=7474511_Gisele_Bundchen_-_Maxim_Italy_February_2007__2_.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ببری ...

 

بچگی های من تا پنج سالی  در شهرستان های مختلف و بعد ازآن در یک خانه در شمال خیابان پاسداران تهران گذشته است . یک خانه ٬ موقعی که همه خانه داشتند و این اپارتمان های کوفتی اینجور مد نشده بود .

یک روز . زمانی که من تقریبا ده ساله بودم . حوالی غروب صدای ماشین بابا را شنیدم که به پارکینگ وارد می شد . رفتم تا درب کرکره ای پارکینگ را ببندم ( این یکی از وظایف من بود ) بعد با تعجب دیدم بابا خم شده توی ماشین و صدا می زند ببری ..ببری..

همه چیز از آنجا شروع شد که مامان متوجه شد خانه موش دارد و یکی دوتا از پارچه های مورد علاقه اش را جویده اند . تصمیم گرفتند یک گربه به خانه بیاورند و این ببری گربه ای بود که به تازگی به دنیا آمده و بابا از یکی از دوستانش گرفته بود که ماده گربه ای داشتند و دوماه پیش بچه زائیده بود .

توی ماشین . دوتا چراغ کوچولو به رنگ ابی برق می زد . ببری یک بچه گربه پرشین ٬ به طرز باورنکردی پشمالو ٬ سیاه یک دست مثل ذغال با چشمان ابی براق ٬ نوعی ابی سیر که باید میدیدی تا بفهمی چه می گویم .

اسمش را صاحب قبلی اش گذاشته بود ببری و حالا این ببری خانم ( ماده بود ) با کنجکاوی و احتیاط داشت به همه سوراخ سمبه های خانه سر می کشید و همانطور که عادت گربه هاست . شناسائی همه چیز در اولویت اول قرار داشت !

شب که همه خوابیدند قرار شد ببری در سالن باشد . ولی حیوان کوچولو بود و از تنهائی می ترسید . انقدر میومیو کرد و به زیر در پنجول کشید که در نهایت او هم آمد پائین پای من روی تخت خوابید و من صدایش را می شنیدم که با رضایت خرخر می کرد .

از فردا من و ببری شدیم پایه همدیگر و تصور نمی کنم هیچ چیزی مثل این بچه گربه می توانست تنهائی من را پرکند که دوخواهر داشتم و آنها  به خاطر فاصله سنی و دختر بودن بیشتر اوقات را با هم بودند و من همیشه مجبور بودم تنهائی بازی کنم .

من می شدم شکارچی و ببری هم ببر ادمخوار ! یا قایم موشک و من جائی قایم می شدم و او دنبالم می گشت و وقتی پیدایم می کرد یک میو کوچک می کرد که یعنی پیدات کردم . یا با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی می کردیم و ...

خیلی بازی های مختلف داشتیم . ببری بی نهایت شیطون و پر انرژی بود . مکان مورد علاقه اش بالای پله هائی بود که از سالن به اطاق خواب ها می رفت ( خانه دوبلکس بود ) و آنجا کمین می کرد تا یک ادم بخت برگشته ای بخواهد از پله ها برود بالا یا پائین و می پرید پاهایش را پنجولی می کرد . کلا ببری تصور می کرد خیلی موجود خطرناک و ترس آوری است و بقیه باید ازش بترسند و حساب ببرند !

در ضمن صاحب اصلی یخچال خانه همین ببری خانم بود و شما نمی توانستید بدون رضایت یا مشورت با ببری چیزی از یخچال بردارید ! وگرنه سروکارتان با پنجول های همیشه آماده به خدمت ببری خانم بود ...

بعد کم کم بزرگ شد و ی رفت توی کوچه برای خودش می گشت و میامد . بعد از مدتی هم با یک گربه نر روی هم ریخت که ظاهرا خیلی باب میل خانم بود . یک گربه قلدر گنده که یک چشمش را در درگیری های مختلف از دست داده بود و با هم روی دیوار لم می دادند و همینطوری که به شوهر عزیزش تکیه داده بود خیلی با غرور و افتخار نگاهت می کرد !!

یک روز  من در یک برنامه تلویزیونی ( برنامه دیدنیها که زمانی محبوب ترین برنامه تلویزیون بود . همان موقعی که دوتا کانال بیشتر نبود و هر هفته فقط یک فیلم سینمائی پخش می شد ) خلاصه . سیرکی را نشان می دادند که در آن یک نفر یک مقوا جلوی یک توله سگ می گرفت که رویش عددی نوشته بود و  سگ هم با پارس کردن می گفت آن چه رقمی است . مثلا برای عدد سه می گفت واق واق واق و برای دو هم فقط دوتا واق !

همین برای کلی رویا کافی بود . مطمئن بودم ببری از تمام سگ های دنیا باهوشتر است و ظرف ده دقیقه همه چیز را یاد خواهد گرفت و مشهور می شویم و...

فردا صبح از دفترم چند ورق کندم و رویش اعداد از یک تا ده را نوشتم . بعد ببری را نشاندم روی چهارپایه و هر ورق را یک بار نشان دادم که این یک است و این هم دو ....ببری هم با علاقه گوش میداد .احتمالا تصور می کرد این یک بازی جدید است ...

بعد دوباره عدد را نشانش دادم که این چند تاست ؟ ببری خیلی متفکرانه ( انگار می خواست معادلات دیفرانسیل را ذهنی حل کند !! ) نگاهی به ورق کرد و بعد پشت گوشش را خاراند و هیچ عکس العملی هم نشان نداد . فقط با دقت برگه کاغذ را بو کرد . نه میوئی و نه چیزی ..

تا شب من و ببری در تلاش بودیم . بعد از ده دقیقه حتی حاضر نبود روی چهارپایه بنشیند و بلافاصله می پرید پائین و فرار می کرد . آن شب دائی به خانه ما آمد و من جریان را برایش گفتم . او هم گفت که هیچ حیوانی قادر به درک ریاضیات ! نیست و موضوع سیرک فقط یک شرطی سازی ساده است . او عدد سه را نشان می دهد و حیوان پارس می کند . بعد از سه بار پارس مربی یک اشاره کوچک . مثلا با انگشتش می کند و حیوان پارس کردن را متوقف می کند . بعد توضیح داد که چگونه از غذا به عنوان پاداش استفاده کنم و به تدریج به حیوان یاد بدهم به اشاره من واکنش نشان دهد و در ضمن یادآوری کرد که این کار نیاز به صبر و حوصله ای زیاد دارد .

فردا از توی کابینت یک قوطی تن ماهی کش رفتم و این دفعه آموزش ها به خوبی پیش رفت . ببری خیلی سریع یاد گرفت که میو میو کند تا موقعی که یک تکه ماهی بگیرد و میومیو را بس کند . بعد از یکی دو روز هم میو میو می کرد و هم مواظب بود ببیند من کی انگشتم را  خم می کنم . البته قضیه به این سادگی ها هم نبود و اساسا گربه ها شخصیتی دارند که باعث می شود هیچ گونه اصرار یا تحمیلی را نپذیرند . مثلا شما هیچ وقت نمی توانید به یک گربه قلاده بیندازید..

باری . قضیه از این قرار بود . من و ببری ماجراهای زیادی داشتیم . انقدر که می توانم تا فردا صبح هم تایپ کنم . نهایتا یک روز پدرمادر عزیز من تصمیم گرفتند که از شر این گربه خلاص شوند . من هم در خانه ای بودم که در آن مخالفت بچه ها معنائی نداشت . یک روز ببری را درون یک سبد گذاشتند و بردند نزدیک خانه مادربزرگم رها کردند .

حالا قاعدتا باید برایت تعریف کنم که من ده سالم بود . برای من سخت بود . و بر این بچه ده ساله چه گذشت . این دومین باری بود که از یک حیوان جدا می شدم .اولینش سگی بود که در شش سالگی ام داشتم . ولی گفتنش چه فایده ای دارد ؟

فقط این را بدان که حتی الان که سالیان سال از آن ماجرا می گذرد . گاهی نگران ببری می شوم . به این فکر می کنم که زیر ماشین نرفته باشد ؟ گرسنه نیست ؟ سردش نیست ؟ حتی الانی که می دانم عمر طبیعی یک گربه بسیار کمتر از این حرفهاست .قطعا تصور می کنی این چه آدم احمقی است . اگر بگویم من بارها و بارها به خاطر این گربه گریسته ام چی فکر می کنی ؟ . خنده دار نیست ؟ ولی باور کن برای من خنده دار نیست . اصلا خنده دار نیست . حتی یک ذره..

این از آن پست هائی بود که از مدتها پیش می خواستم بنویسم . ولی می ترسیدم . صرفا به این دلیل که نوشتنش برایم بسیار سخت بود . خیلی سخت تر از آن چیزی که تصور می کنید . در زندگی هر کدام از ما ٬ اندوه هائی هست . تجربیاتی که هنگام گفتنشان بسیار پیش و پا افتاده و احمقانه به نظر می ایند . من از این ها زیاد دارم . بعضی ها معتقدند گفتن این چیزها  تسلی بخش است . ولی برای من هیچ وقت اینطور نبوده ٬ اینطور نیست....

 

پی نوشت :  چند روز پیش یکی دوتا کامنت گرفتم با نام غیر مشخص و حاوی الفاظ بسیار رکیک درباره یکی از بچه ها ٬ حذفشون کردم و مجبور شدم از ترس تکرار شدن کامنت ها را هم تاییدی کنم . رفتیم و در وبلاگ نویسنده ( طبیعی است که خودشان به هیچ وجه زیر بار نوشتن این کامنت ها نمی روند ! ) نوشتیم که اقا جان لطفا دیگر تکرار نفرمائید . بس است ٬ بد نیست بدانید که جرم ما این بود که این اقا از شمال تشریف آوردند به تهران و ما هم در حد خودمان سعی کردیم به ایشان بد نگذرد . وقتی می گویم ما ٬ منظورم سه نفر است . بعد هم ماجراهائی اتفاق افتاد که در نهایت ایشان هم همه چیز را ول کردند و برگشتند به شمال .

هفته پیش رفته بودم خانه یکی از بچه ها و به من گفت هیچ میدونی هنوز ما سه نفر سوژه صحبت این اقا و خوانندگانشان هستیم ؟ باورم نشد و گفتم غیرممکن است . گفت برو به وبلاگش و ببین . رفتم و با کمال تعجب دیدم که این دوست عزیز کامنت دونی را تبدیل به مکانی برای چت کرده و ما هم که شده ایم سوژه ! به عنوان سه نفر آدم پلید و شیطان صفت که تنها هدفشان در زندگی ازار و اذیت این اقای انسان دوست و مهربان و دوست داشتنی است !

دیروز هم سری زدم و دیدم که همچنان بحث ها ادامه دارد و نکته مضحک هم این که هرچه من در اینجا می نویسم مربوط به ایشان و همراهانش است ! مثلا من در پست قبلی راجع به این نوشته بودم که ای میلم را دزدیده اند و ازش سو استفاده شده . ولی دروغ نوشتم و فقط قصدم این بود که به ایشان ثابت کنم که تقصیری ندارم و می ترسم و ..یکی از پا منبری های ایشان هم نوشته بود دیدی چطور زرد کرده بود !!!

همین خانم پامنبری . چیزی در حدود پنجاه شصت تا کامنت در همینجا دارد و چند تائی هم خصوصی که جالبتر هستند ! برای من نکته درد آور این است . خانم محترم . توئی که مدتی در اینجا خواننده من بودی . در مسنجرم من را ادد کرده ای و ..حداقل قضیه این است که یک زمانی را در این وبلاگ گذرانده ای . تو هنوز یعنی اینقدر نمی فهمی که وقتی پست سر این آدم حرف میزنی حداقل فحش ندهی یا نگوئی زرد !! کرده بود ؟  بعد هم با کمال پرروئی می فرمایند که من زمانی تو را نمی شناختم و از مطالبت هم خوشم میامد . ولی حالا شناختمت و فهمیدم چه آدم عوضی هستی !!!  از ایشان پرسیدم چطوری به این نتایج رسیدی ؟ می فرمایند چون من خیلی آدم باهوشی هستم !!

  یکی نیست به این خانم بگوید نه آن موقعی که کامنت خصوصی فدایت  شوم می نوشتی من را درست می شناختی و نه الان که کارت شده فحش دادن به من !!  یعنی ببینید یک نفر تا چه حدی باید بی ریشه و فلک زده باشد که حتی برای خودش هم حرمتی قائل نیست . حتی برای مدتها وقتی که اینجا گذرانده هم حرمت قائل نیست . همینطوری دوره راه می افتند توی وبلاگها و مدام تلاش تا بالاخره یک نفر تحویلشان بگیرد و بعد دیگر همه وبلاگستان می شود اخ !  همه بد و عوضی هستند به غیر از خودشان و ان یک نفر مدعی اصلی !! کاسه داغتر از اش می شوند و حتی یک بار هم از خودشان نمی پرسند این کارهائی که می کنم یعنی چه ؟

همین خانم می فرمایند که تو فقط یک مشت داف !! اطرافت را گرفته اند وگرنه وبلاگت خواننده دیگری ندارد !! ظاهرا هرکسی اینجا را میخواند داف ! است و من هم اینجا یک بنگاه داف بازی راه انداخته ام !! ولی به فرمایش خودشان چون خیلی تیز و روشنفکر بودند بلافاصله فهمیدند که اینجا چه خبر است و فورا از این مکان پلید و ننگین خلاص شدند !! یعنی فکر کن سطح فکر این ادم کجاست و چه چیزهائی از مغزش می گذرد !! روی سیصد چهارصد تا داف ! اینجا تشریف می آورند !! فقط این خانم با بقیه فرق دارند و شانشان بالاتر از این حرفهاست که با یک مشت داف همنشین شوند !!  خدایا ببین کجائیم و اطرافمان چه موجودات فرهیخته ای زندگی می کنند !! خلاصه داف های عزیز از این به بعد احتیاط کنید که دستمان رو شده و همه فهمیدند ما داریم اینجا چه کار می کنیم !!

 ادعاهای مسخره ٬ ان سه نفر من بودم و مهیار و شراگیم . حالا من هیچی . این ها از خودشان نمی پرسند که چطور ممکن است این سه تا این همه بد باشند و بقیه این همه خوب ؟!! عقل سلیم کجاست ؟ شما تا به حال از شراگیم چه چیز بدی شنیده اید یا از مهیار ؟ بابا به پیر به پیغمبر من این آدمها را از نزدیک می شناسم . ای کاش همه بدها و جنایتکاران این کشور مثل این دوتا بودند . نشسته اند آنجا و حرفهای صد تا یک غاز که آره این سه تا همه اش مشغول نقشه کشی و توطئه چینی علیه من هستند !!  حتی دوست دخترش را هم گویا ما از دستش گرفته ایم و چون حسود بودیم این کار را کرده ایم !!  ما سه تا کور و فلج و افلیج بودیم و توی زندگیمان اصلا دختر ندیده بودیم !! برای همین از فرط قساوت و حسادت و کلی ..ادت !! های دیگر چشم نداشتیم ببینیم این اقای مظلوم صاحب دوست دختر شده !! به خدا این بحث ها را بچه های دوره راهنمائی و ابتدائی با هم می کنند .  امروز عصر داشتم دیوانه می شدم . خیلی زور دارد بروی ببینی شدی سوژه یک مشت آدم...

وقتی هم کفرت درمیاید و دوکلمه جواب میدهی و میبینند اوضاع خراب است . فوری  اقا درمیاید که سهیل از توبعیده ! تو دیگه چرا ؟ میدونی چرا ؟ چون کلوخ انداز را پاداش سنگ است و تو اگر یک دهم این حرفها هم من را قبول داشتی اجازه نمی دادی این حرفها بیاد وسط . هرچه دلشان خواست می گویند و بعدا بلافاصله تغییر موضع های صد و هشتاد درجه که سهیل چرا !!

من بدبخت دوست دارم اینجا بنویسم . نه با کسی کار دارم و نه اساسا اینجور خاله زنک بازیه ها مورد علاقه من است . ولی انگار این که جائی برای نوشتن داشته باشی و برای خودت بنویسی در این کشور یک توقع زیادی است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ما را به رندی افسانه کردند..پیران جاهل شیخان گمراه...

 

  

ماجرا از این جا شروع شد که من وقتی از پرشین بلاگ اومدم به اینجا ٬ یعنی بلاگفا ٬ وقتی داشتم فرم عضویت را پر می کردم . ای میلم را اشتباه نوشتم . یعنی v یا وی را دوبار نوشتم ( در ابتدای کلمه وسوسه گر )

ظاهرا در تمام این مدت هم هرکسی به من میل می زد می رفت برای یک نفر دیگر که صاحب آن ای میل بود .

پریشب با یکی از بچه ها چت می کردم به من گفت قضیه چیست و می گفت برای من میل زده بود و بعد جوابی دریافت کرده بود که من حتما باید ببینمت و بیا یک قرار بگذاریم و ....

بعد هم یک پی نوشت در پست قبل گذاشتم که ماجرای ای میل این بوده و هرکسی به من میل زده دوباره تکرار کند . از این عصبانی بودم که یک آدم غریبه با حیثیت من اینجوری بازی کرده است . چون بی نهایت از این مسخره بازی های قرار گذاشتن و این حرفها آن هم با کسی که فقط خواسته دوکلمه درد دل کند متنفرم . ولی پیش خودم گفتم عیب ندارد . چشمت کور می خواستی ای میلت را درست بنویسی و این که میل ها می رفته برای یک نفر دیگر تقصیر خودت است .

تا این که امروز یک میل به من رسید از همان کسی که صاحب آن ای میل اشتباهی بود و نوشته بود این قضیه در این مدت برای من یک فان بود و برایم جالب بود این ای میل ها به من می رسد . تقصیر خودت بود که ای میل را اشتباه نوشتی و ..بعد هم نوشته بود که من از یکی از این میل ها عذاب وجدان دارم و آن هم این بود که یک نفر تقریبا چهار پنج تا میل زده بود که هرکدام چندین صفحه بود و نهایتا چون می خواست خودکشی کند این ای میل ها را به تو زده بود و کمک می خواست و...

در جوابش نوشتم که عیب ندارد . شما درست می گوئی . مقصر من بودم . در عین حال احتمالا آن ای میل ها هم جدی نبوده و تصور نمی کنم قضیه خودکشی و این حرفها جدی باشد .

فوری جواب داد که نه خیر ٬ قطعا جدی بود ٬ چون من انقدر می فهمم که یک چیز جدی را از  یک شوخی یا مشابه آن تشخیص بدهم و...

این را که خواندم واقعا دیوانه شدم ٬ برایش نوشتم که مردک احمق ٬ نزدیک به سه ماه میل های من می رسید به تو و در تمام این مدت انقدر شعور نداشتی که قضیه را برای من بگوئی . به قول خودت قضیه برای خودت یک فان !! بود . شنیدن درددل و بدبختی های مردم برایت فان است . باشد ٬ عیب ندارد و من هم در جوابت گفتم که اشتباه از من بود . حالا تو انقدر احمقی که می خواهی به من ثابت کنی میل آن بیچاره جدی بوده . توئی که انقدر فهمیده ای و می دانی جدی چیست و شوخی کدام است غلط کردی که من را در جریان نگذاشتی . حالا منت چی را می خواهی سرمن بگذاری ؟ در نهایت هم بعد از سه ماه خودم ماجرا فهمیدم  و تو انقدر فهم و درک نداشتی که یک کلمه به من بگوئی قضیه چیست . این همه از این کارهای چندش آور کردی و با هر بدبختی که به من میل زده بود یک قرار گذاشتی ( شکر خدا ظاهرا کسی هم نرفته این جانور را ببیند ) حالا  دم از فهم و شعورت می زنی ؟ به نظر خودت خیلی فهمیده ای ؟ مسخره...

خدایا ببین در کجا زندگی می کنیم و اطرافمان را چه کسانی پر کرده اند . حالا خنده دار این جاست که همین مردم وقتی پای صحبتشان بنشینی دم از شعور اجتماعی و عقب افتادگی ملت می زنند . ولش کن بابا فقط اعصاب آدم خورد می شود . بگذریم . این چیزها در این جامعه بدیهی است و تعجب و جر و بحث ندارد .

تقریبا دوهفته پیش در اواخر شب خانمی زنگ زد و گفت می خواهد با من صحبت کند . در جوابش فقط گفتم با کسی حرفی ندارم و شب به خیر . گوشی را گذاشتم . قضیه تمام شد و رفت تا امروز عصر دوباره زنگ زد و گفت بیا همدیگر را بینیم . گفتم نمی توانم و وقت ندارم . بیچاره ناراحت شد . سعی کردم برایش توضیح بدهم که فعلا اصلا و ابدا نمی توانم کسی را ببینم . می گفت پارسال پیرارسال یک بار همدیگر را دیده ایم . ولی هرچه فکر کردم چیزی یادم نیامد . بهش گفتم اصلا مهم نیست که شما خوبی یا بدی ٬ خوشگلی یا نیستی ٬ اصلا کی هستی ٬ این ها برای من هیچ تفاوتی ندارد . من در حال حاضر اصلا و ابدا نمی توانم یک آدم جدید را تحمل کنم . نمی دانم چرا ٬ ولی می ترسم . از آدمها می ترسم . احساس می کنم به شدت اسیب پذیر شده ام ٬ شاید حقیقت هم همین باشد ...

به شما قبلا هم گفته بودم که هفته ای یک روز در یک سازمان دولتی کار می کنم . به عنوان مصاحبه گر و گزینش های روانشناسی  استخدام . معین کردن این که طرف قابلیت هایش چیست و به درد چه کاری می خورد .در ضمن این تست ها همگانی است و تمام کارمندهای آنجا را دوباره گزینش کردیم . بعد که تمام شد نتیجه خوب بود و روسا تصمیم گرفتند  در اکثر سازمان های دولتی این گزینش انجام شود . از نیروی انتظامی بگیر تا سازمان اب .

باری ٬ یکی دو روز پیش تماس گرفتم و گفتم می توانم بیشتر از یک روز در آنجا باشم . فعلا قرارمان سه روز است . آنها خودشان از عهده بر نمی ایند و از خداشان است که من کل هفته را آنجا باشم . ولی همین سه روز برایم بس است . این همه دویدیم و جان کندیم چه شد و چی گیرمان آمد ؟ سه روز فعلا از سرم هم زیاد است ..

عصر با سحر تصمیم گرفتیم برویم سینما ٬ شما باغ فردوس را می شناسید ؟ خیابان ولیعصر کمی مانده به تجریش را می گویم .در باغ فردوس سمت راست یک پارک هست که درونش یک کتابخانه هم وجود دارد . پارک را که به سمت داخل بروید و کتابخانه را هم رد کنید به یک ساختمان قدیمی و بسیار زیبا می رسید که قبلا خانه یکی از اشراف بوده و حالا تبدیل به سینما شده است . بسیار بسیار زیبا و فوق العاده است . حتما سری به آنجا بزنید .

سانس ساعت نه فیلمی بود به نام هدف اصلی که اناهیتا نعمتی و حدیث فولادمند در آن بازی می کنند . ما از همان ابتدا هم می دانستیم با یک فیلم درپیت طرفیم . ولی تصور نمی کردیم تا این حد افتضاح باشد . توهین مستقیم و علنی به شعور تماشاگر است . فقط چهل دقیقه اش را توانستیم تحمل کنیم و البته همین چهل دقیقه هم برای خودش ریاضتی بود !  من نمی دانم کی این حدیث فولادوند را آورده توی سینما . این یعنی خوشگل است ؟ یا بازی بلد است ؟ حالا باز یک فیلمی درپیت است و عوضش خودت را دلداری می دهی که چهارتا آدم خوشگل تویش هست ! ولی هدف اصلی فقط یک هدف دارد و آن هم این است که بعد از چند دقیقه به خودت می گوئی خدایا غلط کردم آمدم این فیلم را ببینم و انصافا هم کاملا به این هدف دست یافته است !!  فیلم با یک صحنه نامزدی شروع می شود که مثلا خانواده های پسر و دختر هم خیلی پولدار و خفن و خانه آنچنانی و ..بعد هم اقای داماد که گویا خواننده هم هست با شلوار لی !!نشسته است کنار عروس !

والله من که نه کلاس را می فهمم چیست و نه شعور این چیزها را دارم ! ولی حتی من هم دیگر می فهم که کسی با شلوار جین در نامزدی خودش شرکت نمی کند !! خلاصه فیلم نامه هم این است که دوتا پسر که یکی شان کونگ فو کار است خانم فولادوند را می خواهند و نهایتا آن پسر خواننده هم می رود کونگ فو یاد می گیرد و خلاصه هرکی زنده ماند به وصال خانم فولاد وند می رسد !!

اول فیلم هم نوشته با شرکت استاد فلان رئیس سبک وینگ چون کونگ فوی سنتی ! مثل این است که یک فرانسوی به خودش بگوید رئیس سبک زورخانه سنتی و اصیل ایران !!

چندی پیش یکی از این مجله های ورزش رزمی را خریدم و واقعا کف کردم . درونش پر  بود از آگهی هائی که توی هرکدام عکس یک نفر را با لباس مسخره انداخته بودند که سبک فلان ( خیلی هم اسامی خفنی داشتند ) توسط استاد فلان ( یک جوانک بیست و چند ساله ) افتتاح شد و تشریف بیاورید ظرف یک ماه شما هم استاد شوید و در ضمن از شهرستانها هم نماینده فعال می پذیریم !!

جالب است که سبک کیوکوشین کای توسط اویاما که یک کاراته کار بسیار بزرگ   بین الملی است نزدیک به چهل سال پیش افتتاح شده و درحال حاضر چیزی نزدیک به ده ها  ملیون نفر طرفدار دارد . ولی همین سبک را به عنوان یک سبک رسمی در ژاپن قبول ندارند و می گویند کیوکشین اصیل نیست . ولی در ایران در هر هفته بیست تا سبک افتتاح می شود که همگی هم خیلی اصیل تشریف دارند ! بعد اسم هایشان را بشنوی کف می کنی : فول تایگر کنتاکت فایتینگ سوپر نینجا رنجرفایتینگ ( همه اینها اسم یک سبک است !! ) وودانگ پای کونگفو ابر ارغوانی !! که اتفاقا این یکی مرکزش در افسریه است و رئیسش معتقد است که رئیس نسل چهاردهم اساتید جهانی وودانک جان سان فینگ گونگفو است !! بعد هم یک عکس انداخته اند ! یعنی باید ببینی ٬ چند تا بچه شانزده هفده ساله با یک سری لباس های عجیب هرکدام هم یک چتر !  یا شمشیر و بادبزن ! و عصا ! در دست دارند که گویا جزو اسلحه های این سبک هستند !!

فعلا تا همین جا داشته باشید . مهیار زنگ زده که می خواهد بنزین بزند و بعد هم برویم چرخی بزنیم . بعدا که برگشتم ادامه اش را می نویسم ..

خوب اقا ما برگشتیم ٬ دوباره پست را یک مروری کردم . نمی فهمم این قضیه سبکهای رزمی چی بود و چه ربطی به قضیه  داشت که من بالا نوشته ام ؟ فک کنم رسما عقلم را از دست داده ام ! حالا اصلا کجا بودیم ؟

خلاصه این که این فیلم قضیه اش این بود . بد نیست بدانید یک زمانی این خانم اناهیتا نعمتی که آن موقع ها همسر ابولفضل پور عرب بود . این دوتا مستاجر یکی از رفقای ما بودند در خیابان آجودانیه ٬ بعد این دوتا با هم دعوا می کردند . یعنی یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوی . فکر کن ما که چند تا پسر بودیم و همگی هم تا خرخره مشروب خورده بودیم از دست دعوای این دوتا که طبقه بالا بودند انقدر می ترسیدیم که رنگمان می شد مثل گچ دیوار ...

بعد از سه ربع ما دیگر نتوانستیم تاب بیاوریم و با سحر از سینما زدیم بیرون . هوا هم سرد بود . سحر گفت برویم خانه ما ٬ از سینما تا خانه فوقش ده دقیقه راه بود . نشستیم توی خانه به تماشای عکس های قدیمی ٬ سحر گفت یک سری عکس دارد مربوط به تولدش در چند سال پیش . می گفت تو و نسیم هم هستید . دوست داری ببینی ؟

 گفتم اره ٬ می گفت من جای تو بودم نمی دیدم و اعصابم خورد می شد . ولی من دوست داشتم ببینم . زمان عکس مربوط به موقعی بود که من و نسیم خیلی لاولاوی بودیم . سحر می گفت نسیم از لحاظ فیزیک از همه  بعدی ها بهتر بود . در این باره نظر خاصی ندارم . نسیم خوب بود و البته بیشتر سکسی بود تا زیبا . اندام عالی و پوست فوق العاده ای داشت .

یک سری عکس هم بود که مربوط به صحنه های پرش سحر بود در تایلند .الان حضور ذهن ندارم ٬ اسمش بانجی جامبی است ؟ یا چیزی تو همین مایه ها ٬ همین که یک طناب بلند مثل کش می بندند به پاها  و از بالای یک جای بلند مثل پل می پرند پائین . از سحر پرسیدم وقتی طناب تا آخر کشیده شد تا کجای زمین آمدی پائین ؟ می گفت شاید دو وجب تا سطح اب فاصله داشتم ! چون آن زیر یک رودخانه بود . می گفت تمام مویرگ های زیرچشمم به خاطر فشار پاره شد ٬ عکس ها خیلی دیدنی بودند . در حال سقوط با دستانی که باز شده اند ٬ مثل یک پرنده ...

پیلو اسم سگ سحر است ٬ خیلی بامزه و خوشگل است . موقع شام نشسته بود کنار پا و چنان با ولع نگاه می کرد بهت و زبانش را می لیسید که انگار یک هفته غذا نخورده و توی ظالم داری جلوش غذا می خوری !! ( همین ده دقیقه پیش تا خرخره شام خورده بود ) سیب زمینی ها را توی هوا می گرفت می خورد . یکی از آرزوهای من این است که بتوانم توی خانه یک حیوانی مثل سگ یا گربه نگه دارم . خیلی احساس خوبی دارد . لاله هم سگی به نام نبات داشت که هرکس چیزی میخورد باید حتما به ایشان ! هم می داد . حتی چیزهائی مثل سبزی خوردن را هم باید حتما تست می کرد ! می نشست کنارت و پارس می کرد که یاالله به من هم بده ! بعد مثلا یک برگ کاهو بهش می دادی و می خورد و بدش میامد . با چنان قیافه ای بهت نگاه میکرد که انگار می گفت احمق مگه مجبوری این اشغالها را بخوری ؟!! یا انگار به زور بهش کاهو داده باشی !!

با مهیار الان چرخی در سطح شهر زدیم .  در جردن دوتا دختر دیدیم که منتظر بودند کسی بیاید و سوارشان کند با قیافه های خیلی تابلو . یکی هم کمی پائینتر دیدیم . ولی اصلا به قیافه اش نمی امد شغلش چیست . نمی دانم ٬ شاید هم من اشتباه می کنم . ولی بی هدف داشت ساعت دو و نیم شب توی جردن راه می رفت. قبلا از این خبرها نبود و اگر پلیس زنی را در چنین ساعتی می دید . بلافاصله گیر می داد . تازه آن هم جردن و نه هرجائی ٬

بعد هم یک دویست و شش که درونش دوتا داف بودند هردو سیگار گوشه لبشان و نگاه تحقیر آمیزی هم به ما کردند . با مهیار صحبت این بود که اینها چه زندگی خوشی دارند . هر ماه با یک پسر و هر شب یک جا مهمانی و..نهایت مسئله و مشکلشان هم این که امشب چه بپوشیم و کجا برویم و...

سحری می گفت دختری را می شناسد که سه تا دوست پسر دارد . اولی پنجاه و چند ساله که برایش یک خانه خریده ( به دوتای دیگر می گوید پدرش است !! ) دومی سی و چند ساله که درست یادم نیست  مزدا برایش خریده یا زانتیا و سومی بیست و چند ساله که با بقیه فرق دارد . یعنی از این بچه خوشگل هاست که با او می رود مهمانی و  شواف و این یکی را واقعا دوست دارد !

نمی دانم کجا نوشته بود اونی که برای شما آرزوست برای ما خاطره است !! فک کن !!

می ترسم ٬ از آدمها می ترسم ٬ احساس می کنم پرم از نقاط ضعف بزرگ و هرکسی به من برسد می تواند بدجوری صدمه بزند ٬ فقط با چند نفر میتوانم راحت باشم و بروم بیایم ٬ مظلوم و ساکت و بی ازار شده ام ٬ انگار پرم از چیزهای خجالت آور ٬ از طرف دیگر عطش عجیب و غیرقابل درکی که تازگیها به آن مبتلا شده ام ٬ وسواس غریب نوشتن همه چیز در اینجا ٬ اصرار برای این که همه چیز را به بقیه بگویم . کسانی که نمی شناسم . نوعی سوقصد مرحله به مرحله به همه ان چیزی که  غرور و شخصیتم  به شمار می اید ٬ تا همین چندی پیش اینجا را به عنوان رخت کنی در نظر می گرفتم که می توان در آن از شر چیزهای خلاص شد ٬ خلاص شوم و بعد ازاد و رها بروم سراغ زندگی واقعی ٬ ولی الان انگار قضیه برعکس شده ٬به دلایلی که نمی فهمم ٬ نمی فهمم چرا و چطور ٬ اینجا بیشتر تبدیل به ابزاری برای شکنجه ام شده است  

 انگار که در قفسی یا دوزخی از کلمات محکوم شده ام ٬ اگر اوضاع همینطوری پیش برود . تبدیل به کیسی استثنائی برای دانشجویان علاقمند !! بالینی خواهم شد ٬ یک سوژه عالی برای پایان نامه و تز....

راننده آژانسی که من را از خانه سحر به منزل رساند . جوانکی بود بیست و هفت هشت ساله ٬ همینطوری در سکوت داشتیم می رفتیم که ناگهان  گفت :

ــ میدونی داداش !  میدونی من چی میگم ؟ گفتم که نه ٬ بعد ادامه داد ٬ زندگی یعنی عشق و حال !!

ش عشق را خیلی غلیظ تلفظ می کرد ٬ بعد گفت خدائیش اینجوری نیست ؟ گفتم چرا ٬ بعد گفت خدائیش تو همین الان مگه از عشششق و حال نمی ائی ؟!!

 گفتم چرا !!  بعدش گفت ایول !! 

من هم گفتم :

ــ یک چیزو می دونی داداش ؟ گفت نه ! گفتم :

اونی که واسه تو آرزوست واسه ما خاطره است !!

بیچاره کمی فکر کرد ٬ ولی نفهمید این یعنی چی ٬ فقط گفت ایول ! دمت گرم !

ــ آها !

 

پی نوشت : خدا می داند چند وقت است که می خواهم این ای میل مسخره را عوض کنم . مال هفت هشت سال پیش است که چت روم های یاهو تازه مد شده بود . از این ای دی خوشم می امد . ولی الان خیلی میل مسخره و احمقانه ای است . مثل این میل هائی که بچه های چهارده پانزده ساله برای خودشان می سازند . ولی از یک طرف حس و حالش را ندارم و از طرف دیگر با خودم می گویم دیگر همه من را با همین میل و آی دی می شناسند .  به هرحال فکر می کنم عوض کردنش بهتر باشد .

پی نوشت : اونی که برای تو آرزوست برای من خاطره است ! یا اگر معنی اش را متوجه نمی شوی راهنمائی می کنم که چیزی تو مایه های عششششق و حال و این جور چیزهاست ! اصل کلام یعنی من خیلی عشششششق و حال می کنم ولی تو بلد نیستی ! برای همین برات شده ارزو و برای من خاطره ! فکر می کنم توضیح این مطلب لازم بود !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

صد تومن....

 

 بیبن چگونه جان مشوش است ٬ عدد بده

ببین شهید شد برادرت عدد بده

خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران

دلت چه شد ؟

دلت چه شد ؟

به باد رفت ٬ تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت ....

 

 

زمانی که ما دبیرستان می رفتیم . طرحی اجرا می شد به نام طرح کاد که بر طبق اون هر کسی وظیفه داشت یک روز در هفته برود جائی و کار کند .

من یک عموئی داشتم . البته الان هم دارم ! این آدم زندگی عجیبی داشت و بعد از سالیان سال اقامت در انگلیس برای تحصیل ٬ بالاخره برگشت ایران و خدا هم به این آدم یک استعداد غریبی داده بود که بیچاره بعد این همه سال هنوز در حد یک بچه اول راهنمائی هم انگلیسی بلد نبود !!

دردسرتون ندم . این آدم موفق شد طرفهای خیابان جمهوری یک مغازه تعمیر و فروش لوازم خانگی برقرار کند که اتفاقا بد هم نشد و الان هم وضعش بد نیست .

من برای طرح کادم می رفتم آنجا و چون همیشه از اینجور کارها خوشم میامد توانستم یک سری چیزها را یاد بگیرم و در حد قابل قبولی از تعمیر جاروبرقی و مولینکس و سشوار و ماشین لباسشوئی بر می امدم .

من تازه از لار سوت شده بودم بیرون که این عموی گرانقدر ما دچار یک بیماری سنگین شد و افتاد روی تخت بیمارستان و مغازه هم تعطیل به امان خدا .

 من فعلا کار خاصی نداشتم . بنابراین تصمیم گرفتم مغازه عموی بیچاره را باز کنم و نگذارم تعطیل شود . چون آنجا نمایندگی یک مارک معروف المانی را داشت و آن ها هم از این شوخی ها با کسی نداشتند و اگر مغازه تعطیل می شد خیلی سریع نمایندگی را می دادند به یک نفر دیگر و ممکن بود سرنوشت مغازه هم مشابه وضعیت ادامه تحصیل عموجان از اب در بیاید !

چیزی نزدیک به پنج ماه ٬ من ماندم در مغازه و کارها را می گرداندم . بد هم نبود . هم استقلال داشتم و هم این شغل به نوعی تنوع به حساب می امد .

برنامه من این جوری بود . صبح ها ساعت شش می رفتم به باشگاه تخت جمشید ( روبروی حسینیه ارشاد کمی پائینتر ) که جزو اصلی ترین باشگاه های کان ذن ریو بود و من چون یک روز در میان عصرها می رفتم تجریش باشگاه عمار که سبک اصلی مان بود ( فک کن که چه حوصله ای داشتم ! ) و خلاصه برنامه صبح فقط برای این بود که روی فرم بمانم چون کان ذن ریو نسبتا سبک ملایمی است و ماها بین خودمان کاظم ریغو صدایش می کردیم !!  توی تخت جمشید همه از من می ترسیدند و من هم هر از گاهی یکی از بچه آنجا را برای تنوع اش و لاش می کردم تا این که یک روز مربی انجا که اسمش یادم رفته گرفت مثل سگ کتکم زد و  بعد از آن دیگر رویم کم شد !

 ساعت هفت و نیم کلاس تمام می شد و می رفتم طرف خیابان جمهوری و یک قهوه خانه ای بود در انطرفها . بعد از پل حافظ توی یک کوچه ٬ خلاصه آن جا صبحانه مفصلی می خوردم و می رفتم دنبال کارم . راستی همیشه برای من سئوال بوده که این قهوه چی ها املت را چه طوری می پزند که انقدر خوب می شود ؟ اگر خورده باشید متوجه می شوید چه می گویم  . تازه توی یک ماهی تابه درب و داغان و حلبی هم می پزند . ولی خیلی خوب می شود .

خلاصه این که اوضاع از این قرار بود . ساعت هفت هم بر می گشتم خانه . همینجوری واسه خودم اونجا بودم و هر غلطی هم دلم می خواست مرتکب می شدم ! بچه های خوبی آن دور و اطراف بودند که از زمان طرح کاد با من رفیق بودند و اگر گیر می کردم کمکم می کردند . مثلا تعمیر ماشین ظرفشوئی کمی مشکل بود و گاهی نمی توانستم .

یک بار پیرزنی آمد که با خودش یک جاروبرقی آورده بود . می گفت در خانه ای خدمتکار است و دیروز با این جارو فرش خیس را جارو کرده و بعد دیگر جارو خراب شده ٬ می گفت خانمش گفته باید خودت ببری تعمیرش کنی . وقتی جارو را باز کردم دیدم زیر لب دعا می کند که نکند خرجش گران شود . خیلی دلم سوخت . جارو هم موتورش کامل مرخص شده بود و رطوبت دمار از روزگارش در آورده بود . آن موقع تعویض موتور چیزی حدود بیست و پنج تا سی تومن هزینه داشت که کم پولی نبود . خلاصه ٬ موتور را غلفتی در آوردم و یک موتور نو  جایش گذاشتم ٬ بعد هم دادم  به پیرزنه و گفت چقدر میشه پسرم ؟ گفتم هیچی . شانش آوردی که چیزی نشده بود ! تشکر کرد ولی برای من همان شنیدن پسرم از  چنین آدمی بیشتر از این ها ارزش داشت . این را گفتم تا بگویم بعضی وقتها هم موضوع کاملا برعکس می شد ! نهایتا جوری می شد که نه سیخ بسوزد و نه کباب .

خلاصه ٬ عموی بزرگوار کم کم داشت خوب می شد و حرف این بود که یکی دوهفته بعد برگردد سرکارش ٬ یک روز سر و کله پدر عزیز و دوست داشتنی ! من پیدا شد و شروع کرد به حسابرسی . بعد از چند ساعت حساب کتاب به این نتیجه رسید که در این مدت مغازه چیزی حدود سه ملیون سود داشته و از آن طرف هم صد تومن کم می آمد . هرچه هم دنبال این صد تومن گشتیم پیدا نشد که نشد ..

با توجه به اخلاق بابا کاملا طبیعی بود که از فردا توی روزنامه همشهری هم بنویسند که سهیل صد تومن کم آورده . راستش را بگویم بدجوری کفرم در آمد ٬ آخر من که آنجا حقوق نمی گرفتم . من اگر می خواستم پولی به جیب بزنم انقدر هم احمق نبودم که دفتر را درست نکنم و بگذارم کسی بو ببرد . آخر آنجا که چیزی نمی فروختیم . در واقع هرچه بود دستمزد بود و اگر هم صد تومن کم آمده بود در واقع از سود کم امده بود . نمی گفتند دستت درد نکند که اینقدر درآوردی . بلکه چسبیده بودند به آن صد تومن ..

خیلی عصبانی شدم . پیش خودم گفتم حالا که اینطور است . من هم صد تومن از اینجا بر میدارم تا ببینم کی می فهمد ؟ همه اش را هم خرج الکی می کنم و همان بهتر که پول اینجوری خرج اونجوری شود !!

پنج شنبه صبح بود و پدرمادرم رفتند به ملکی که در کردان کرج داریم و قرار بود جمعه آخر شب برگردند . بهترین فرصت بود برای من و آن صد تومن..

صبح ماشین را به دقت شستم که یک گلف نارنجی رنگ بود مدل هفتاد و هشت . اتفاقا چند ماه پیش صاحب فعلی اش آمده بود تا کارت سوختش را بگیرد . چون به آدرس من آمده بود . رفتم پائین و ماشین را دیدم و باور کنید از دیدنش و یاد آوری خاطرات ده  دوازده سال پیش اشک توی چشمم جمع شد .

خلاصه ٬ زنگ زدم به اتوسا که خانه اش بغل خانه ما و آن موقع دوست دخترم بود . نهار رفتیم به رستوران میلانو در خیابان سهیل قیطریه ( دقیقا کنار قنادی بی بی قیطریه است ) جای بسیار گرانی بود و الان گرانتر هم شده ٬ ولی برای من چه اهمیتی داشت ؟ من می خواستم کلک آن صد تومن را ظرف یک روز بکنم . صد تومن آن موقع کم پولی نبود . آن زمان یک شلوار جین خوب را از قائم تجریش سه تومن می خریدید ..

اتوسا عصر همان روز باید می رفت شمال و هرچه گفتم نرو خره ! به نفعت است !گوش نداد و می گفت نمی تواند نرود..

خوب . شب جمعه بود و من هم رفتم دنبال ماجرا !  همینطوری یک ساعتی توی خیابان گشتم و نمی دانستم اصلا دنبال چه چیزی می گشتم . همینطوری منتظر بودم ببینم چه پیش می اید .

کمی پائینتر از پل محمودیه ٬ پارک وی ٬ دیدم یک خانمی ایستاده و هر ماشینی می رود کنارش چیزی بهش می گوید و طرف هم گازش را می گیرد و می رود پی کارش ..

دور زدم رفتم کنارش ٬ حدود بیست و شش هفت ساله می زد با تیپ خفن و خیلی خونسرد و بی تفاوت نگاهم می کرد .

نگاهش کردم که قضیه چیست و او هم با خونسردی گفت قضیه کاسبیه ! پرسیدم چقدر ؟ با لبخند گفت قابل شما رو نداره ! و بعد اضافه کرد چهل تومن !

ببین به حساب الان انگار بهت گفته باشند پانصد هزار تومن ! ولی من در ماشین را باز کردم و او هم سوار شد .

امدیم سمت خانه و او هم گفت هیچ عجله ای ندارد و برای امروزش بس است . لاجرم تا حدود ساعت  نه یا ده شب پیش من بود . بعد هم رساندمش تا تجریش ٬ از این آدم رنگ چشمانش به یادم مانده که خیلی خاص و غریب بود . چیزی بین خاکستری و ابی روشن که برای یک ایرانی خیلی خاص است .

موقع برگشتن از من خواهش کرد یک شامپو از سوپر برایش بخرم و ظاهرا خیال می کرد این تیپ کارها برای من خیلی عادی و کار هر روزه ام است ! چون من حتی ده تومن هم اضافه دادم . یعنی اشتباهی شمردم و او هم موقع برگشتن این موضوع را یادآوری کرد که انقدر زیاد داده ای . من هم گفتم عیب ندارد بماند پیش خودت .

شماره اش را داد و گفت حتما زنگ بزن و من اگر نشناختم بگو شامپو !! این جوری یادم می اید که کی بودی...

می دانی چرا این موضوع را برایت تعریف کردم ؟ دیشب یکی با من تماس گرفت و گویا شماره تلفن من را از یکی از مریض های سابق گرفته بود . می گفت شغلش همین است و حدود نیم ساعتی صحبت کرد و ماجرای زندگی اش را تعریف کرد .

از همان جریان شامپو تا الان دیگر تماس آنطوری با این تیپ آدمها نداشته ام . نه این که مشکلی با این آدمها داشته باشم . نه اصلا اینطور نیست . این یکی از قدیمی ترین مشاغل بشر است و همه جا و همه زمان ها هم وجود داشته است .

فقط نمی توانم با انها وارد معامله شوم . علتش را هم دقیقا نمی دانم چیست . این کار اصلا راحت نیست . خیلی ها تصور می کنند کار راحت و پر درآمدی است . ابدا اینطور نیست . شاید گاهی پر در آمد باشد . ولی به هرحال خطرناک است و خود طرف را هم شدیدا میتواند جریحه دار کند . اخر مشتریان این آدمها که همیشه پسرهای سوسول هفده هجده ساله نیستند . بعضی ها می توانند به شدت خطرناک یا عوضی باشند .

به آن دوست دیشبی گفتم بهترین کار این است که بتوانی مقداری پس انداز کنی و بعدا این پول را جائی سرمایه گذاری کنی . توی صحبت هایش گفت که پنجاه تومن می گیرد . تعجب کردم و پرسید کم است یا زیاد ؟ گقتم نمی دانم . از نرخ این بازار اصلا خبر ندارم .  شاید بتواند در یک روز اندازه یک ماه من پول در بیاورد ولی همیشه هم که اینطور نیست .

پارسال در جردن بودم که یک خانمی با ماتیز آمد کنارم و من اول فکر کردم که می خواهد شماره بگیرد . ولی گفت که من اهل برنامه ام ! پرسیدم برنامه چیست ؟ و او هم گفت شصت تومن ! گفتم اهلش نیستم و او هم رفت .

موقع نوشتن این پست ٬ کمی افسرده  شدم  ٬ در وجودم  دنبال آن آدمی می گشتم که ٬ نمی دانم ...ولی کو ؟ کجاست ؟ سرخوش و شادمان بودم با زبانی که به نسبت مساوی عامیانه و همینطور فضل فروشانه بود ٬ اماده برای هرچیزی ٬ بی اعتنائی دلاورگونه ام به این که دانشگاه و خیلی چیزهای دیگر را با هم از دست داده بودم و نسبت به اینده هم....خوب چیز امید بخشی وجود نداشت مگر این که بخواهم همه چیز را از نو شروع کنم . به هرحال برای من به  طرزی اصلاح ناپذیر امیدوار کننده به نظر می رسید ٬ آن شجاعت بچه مدرسه ای ٬ و مهمتر از همه خستگی ناپذیری ام ٬ افسوس که این همه برای کشاندن من تا سالیان بعد کافی نبود .....و آدم فکر می کند چه بلائی سرم آمده ؟ خیلی راحت است که بگویم همه تغییر کرده اند ٬ بنابراین من هم همینطور ٬ ولی اگر بخواهم دقیق باشم ٬ ماجرا از این قرار است ٬ یک روز ٬ یک روز که نمی دانم کی بود و من چه می کردم ؟ نمی دانم ٬ رانندگی می کردم یا چائی می خوردم یا کتاب می خواندم ٬ یا اصلا هیچ کدام از اینها ٬ فقط نشسته بودم و خیره به جائی ٬ بعد رسیدم به این چند کلمه ٬ می رسی به این چند کلمه ٬ می رسیم به این چند کلمه ٬ فقط چند کلمه است نه بیشتر : بیهوده است پسر ٬ بیهوده بود ٬ همین ٬ دوکلمه و نه بیشتر ٬ یک جمله کوچک ٬ دوکلمه برای تمام آن لحظات ٬ بیهوده بود ٬  تمام آن آرزوهائی که حاضر بودی به خاطرش جان بدهی ٬ برای تمام آن روزها ٬ برای آن همه ٬ و این چه طنز دردناک و بی رحمانه ایست ٬  شوخی هولناک و پنهانی است که در زندگی همه ما وجود دارد ....

خوب این هم از قضیه عموجان و صدتومنش ٬ شاید باید به جای پاراگراف بالا  یک سری حرفهای تکراری میزدم راجع به کسانی که در آن شغل هستند و دخترکوچولوی  دیشبی  . ولی تصور می کنم گفتنش ابلهانه است و این تیپ ژست های انسان دوستانه هم که به من نمی اید ٬ شما هم که حوصله شنیدنش را نداشتید  . بنابراین تمام شد و خلاص...

 

 

پی نوشت : شعر اول پست مربوط به ترانه سه راه آذری از محسن نامجو است . این آدم را دریابید و کارهایش را از دست ندهید .

پی نوشت : جیپ بیچاره امروز رفت بیمارستان برای تعمیرات اساسی موتور . چیزی حدود چهارصد تا حداقل پیاده ام . به اضافه یک هفته هم حداقل پیادگی از اون لحاظ ! در ضمن تصمیم دارم چهارتا لاستیک نو هم بندازم زیرش که اون هم ناقابله البته ولی تقریبا  ششصد تا میشه با اون یکی حدود یک ملیون سرراست . بیمه اش هم که شد دویست و پنجاه تا ٬ فک کنم اگه با یک و نیم ملیون جون سالم در ببرم شانس آوردم .این یعنی این که رسما ری استارت میشم از لحاظ مالی ٬ هیچ رابین هودی هم نیست که قلکم رو پر کنه !!

پی نوشت : یکی دو روز پیش این وبلاگ به امار ششصد تا خواننده در روز رسید . خیلی بی انصافیه ششصد نفر به یک نفر !!  راستی چند روز پیش داشتم با یکی توی تلفن دعوا می کردم . اون هی فحش میداد و من هم می گفتم اگه راست میگی بیا اینجا حسابت رو برسم . بعدش اون یک دفعه خیلی احساساتی شد و داد زد چی خیال کردی ؟ مثل شیر میام اونجا پدرت رو درمیارم ! یعنی با چنان احساسی این رو گفت که پیش خودم فک کردم این الان میاد خونه رو روی سرم خراب می کنه ! قدرت ایمان که میگن همینه ! من تا حالا نمی دونستم چیه !  از یک طرف عصبانی بودم از یک طرف هم نزدیک بود مثل دیوونه ها بخندم .یعنی باید بودی می شنیدی چه جوری این حرفهاش رو می گفت . خلاصه صحنه ای بود برای خودش ..

پی نوشت به بهار :

عزیز ببخشید که یاد داشتت را ندیدم . زیر یک عالمه کامنت خصوصی دیگر دفن شده بود . خوب شد که یاد آوری کردی . به هرحال چند جمله همینجا برایت می نویسم . عزیزم توئی که چنین مشکلی داری به هیچ وجه نباید فیلم های ترسناک ببینی ٬ ان فیلم به نام درخشش ( و نه تلالو ) shining معروف است با بازی جک نیکلسون به نظر خیلی از منتقدین جزو ترسناک ترین آثار تاریخ سینما است .  شما خیلی خوشحال می شینی همچین فیلمی را می بینی و بعد هم انتظار داری نترسی ؟!!  من اون فیلم را وقتی دیدم تا کلی مدت از سایه خودم هم رم می کردم !

 تو باید سرت را گرم زندگی کنی و علی الخصوص کارهائی که دوست داری را انجام بده ٬ اگر چنین چیزهائی هم واقعیت داشته باشد انها نمی توانند هیچ کاری جز یک سری اعمال بی ضرر و نهایتا ترس آور را انجام دهند . یعنی مستقیما نمی توانند هیچ کار خاصی انجام دهند . سرت را گرم زندگی کن و کتابهای خوب هم بخوان. رمان های خوب و سرگرم کننده تا فضای ذهنی ات عوض شود . سعی کن هرچه کمتر تنها باشی . این را گفتم تا بتوانی موضوع را فراموش کنی وگرنه تنها هم باشی چیز خاصی تهدیدت نمی کند . کارهای عام المنفعه مثل بعضی از سازمانها که کارهای مثبت انجام می دهند بگیر برو ...تا چند تا سکه به گدا دادن هم برایت خوب است . هرچه احساس بهتری نسبت به خودت داشته باشی بهتر است . خودت را دوست داشته باش . در ضمن سعی نکن هیچ وقت با هیچ احساسی مبارزه کنی . افسردگی یا اضطراب و ترس یک خاصیتی که دارند این است . هرچه بیشتر با آن ها بجنگی بدتر و شدیدتر می شوند . ترس از تنهائی و تاریکی و...چیز کاملا طبیعی است . دلیلی ندارد که خودت را محکوم به چنین جنگ بی حاصلی کنی . شیوه مبارزه با این احساس ها همیشه غیر مستقیم است و اینطوری جواب می دهد . اگر امکان نگه داری یک حیوان خانگی داری . سگی گربه ای یا اگر نشد قتاری یا مرغ عشق و اینطور چیزها هم خوب است . باز اگر سئوالی یا مشکلی داری از من بپرس و  ببخش که جوابت را دیر دادم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

یا جام باده . یا قصه کوتاه....

 

با سحر طبق معمول رفته بودیم بام تهران  ٬ البته کاملا تصادفی . چون من خونه بودم  و سرم گرم اینترنت بود ٬ چون فکر می کردم هیچکس را برای جمعه شب نمیشود گیر آورد . بعد یک مسج از سحر رسید و او هم بدتر از من توی خونه کف کرده بود . بنابریان وقت رو تلف نکردیم و به فاصله یک ساعت آمد دنبالم و  رفتیم آن بالا .این دفعه حسابی لباس گرم پوشیده بودم و خیالم از سرما راحت بود . البته سحر طبق معمول کم نیاورده بود . مخصوصا یک کلاه سرش بود که چهارتا منگوله داشت !

رفتیم اون بالا و نفری یک هات داگ داغ زدیم . موقع برگشتن راجع به مرگ و خودکشی حرف می زدیم . راستش این چد وقته نسبتا زیاد بهش فکر می کنم و سوژه اصلی صحبت با مهیار در گردش های نیمه شب هم اکثرا همین است .

یکی از شما . یعنی یاسمین هم کامنتی برای پست قبلی گذاشته بود و پرسیده بود چرا روانشناس ها اکثرا خود کشی می کنند ؟ من در این پست راجع به این موضوع هم چند کلمه ای می نویسم . البته من در اینجا به عنوان یک روانشناس حرف نمی زنم . از این کار خوشم نمی اید . علتش را هم نمی دانم .

باری . اساسا همه ادیان و مشتقاتشان . یعنی مکاتب مختلفی که از ادیان سرچشمه می گیرند خودکشی را  یک گناه کبیره می دانند . ولی از ان جائی که من به هیچ کدام از اینها اعتقادی ندارم پس مسئله ای به نام گناه هم مطرح نیست . در ضمن اگر واقعا کسی آن بالا نشسته که راجع به اعمال ما قضاوت می کند حتما انقدر می فهمد که بتواند چنین عملی را  درک کند .

هرکسی برای هر عملی یک دلیلی دارد . من خیلی سرراست می گویم ٬ تصور می کنم به حد کافی زندگی کرده ام. تصور نمی کنم سورپرایز خاصی هم در انتظارم باشد . چه اتفاق خاصی ممکن است بیفتد ؟ فکر می کنم بسم است . همین .

از اینطرف هم به عنوان یک بشر ٬ نه جنایت بزرگی مرتکب شده ام و نه ازاری به کسی رسانده ام ٬ منظورم این نیست که پرونده من پاک پاک است ٬ اصلا اینطور نیست . منظورم این است که یک پرونده عادی است . گیرم ممکن است گاهی تضاد منافع با کسی پیش آمده باشد . نمی دانم ٬ ممکن هم است که گناهان بزرگی مرتکب شده باشم . ما درباره خودمان قاضی های خوبی نیستیم .

چند روز پیش داشتم فایل های قدیم را بررسی می کردم . شاید اگر بخواهم از کلماتی مثل شاید و احتمال دارد استفاده کنم به رقم های بزرگی برسم . ولی اگر بخواهم دقیق باشم باید از عدد یازده استفاده کنم . یعنی یازده نفر را به طور کامل به زندگی برگردانده ام . یعنی کسانی که به دلایل مختلف به انتهای راه رسیده بودند و بعد من به عنوان درمانگر سر راهشان بوده ام و مابقی قضایا . گاهی اوقات زنگی به من می زنند و وقتی می گویند همه چیز روبراه است خیلی خوشحال می شوم . از مواردی است که واقعا شادم می کند .

البته این هم یک موضوع کاری است . بدین ترتیب یک جراح می تواند به اعداد  سه رقمی استناد کند . نمی شود گفت که این آدم یک منجی است . شاید هم باشد . البته کار ما با جراحی فرق دارد . مشکلتر است . هرچند پیچیده تر نیست .به هرحال در این موارد نمی شود به یک نتیجه دقیق رسید . بنابراین ازش می گذریم و خلاص .

زندگی من بیشتر به خواندن گذشته است . بخش عمده ای از زندگی من در کتابها سپری شده و این هم چیزی نیست که باز بتوان نتیجه مستقیمی ازش گرفت . به هرحال اگر خواندن را با آموزش یکی بگیریم . در اینصورت این اموزش در حال حاضر به صورتی نیست که بشود از ان بهره برداری خاصی کرد . گیرم اگر اینجا یک کشور جهان سومی نبود اوضاع فرق می کرد . به هرحال هر انسانی واجد توانائی ها و استعدادهای خاصی است و یکی از وظایف جامعه هم بهره برداری از این توانائی ها است . قطعا یکی مثل من در یک شغل اکادمیک یا تحقیقاتی خیلی بیشتر به درد می خورد . به هرحال بهتر است این بحث را در همینجا رها کنیم . ربطی به موضوع ما ندارد .

این که یاسمن راجع به خودکشی روانشناس ها پرسیده بود . این موضوع صحت دارد و اتفاقا بد نیست بدانید از بچه های هم دوره من در دانشگاه دونفر در همان زمان دانشجوئی خودکشی کردند . به هرحال یک روانشناس خود به خود بعد از مدتی تبدیل به یک متخصص کامل در زمینه پلشتی های جامعه می شود . اساسا هیچ کسی  پیش ما نمی اید تا بگوید حال من خیلی خوب است و حالا بگو چه کار کنم !  در عین حال کار بالینی شما را به یک نتیجه خاص می رساند . این که انسان در مقام یک سوژه یا یک موجود زنده بسیار ضعیف است . انسان اغلب بازیچه حوادث و سرنوشت است . منظورم از سرنوشت یک برنامه از پیش تعیین شده نیست . بلکه اتفاقات خاصی است که طبق قانون احتمالات و دلایل متعدد برای بشر رخ می دهد و به هرحال انسان  بازیچه ای بیش نیست . خلاصه این که شما به یقین قطعی می رسید که انسان بر خلاف تصور خودش محور و مرکز دنیا نیست . شما یاد می گیرید که انسان و مشکلاتش را سهل و اسان بگیرید و ببینید .

نهایتا شما دارای دیدی هستید که مطابق آن انسان چندان چیز مهمی نیست . یک موجود بی اهمیت . بنابراین اگر به هر دلیلی دچار روزمرگی یا بیهودگی شدید به راحتی می توانید یک شب به این زندگی خاتمه دهید و خلاص . و مطمئنید هیچ اتفاق وحشتناکی هم نمی افتد . امد مگسی و ناپیدا شد ..

حالا از این حرفها گذشته ٬ قاعدتا باید مشکلی در زندگی من وجود داشته باشد که راجع به مرگ فکر می کنم . این یک نتیجه گیری سرراست و کلاسیک است .

راستش این که من زندگی بدی ندارم . مشکل لاینحلی هم این وسط نیست . اگر مشکلی هم هست می توان حلش کرد . در واقع قسمت های مشکل زندگی من گذشته است . شاید زمانی برای کارخانه نگران بودم . الان دیگر نگرانی موردی ندارد . ضربه و شوکی هم نخورده ام که لزومی به مرگ باشد . اگر زندگی یک بشر قرار است به اینجا برسد و سپس به یک ازدواج ختم شود و بعد بچه و ادامه شغل و .. تصور نمی کنم مانع خاصی برای من باشد .

ولی اتفاقا یکی از مشکلات همین جا است . من این جور چیزها را نمی خواهم . من یک ازدواج کلاسیک را نمی خواهم . یعنی در واقع نمی توانم .  این که مامی و بقیه خانم های فامیل بگردند دنبال یک دختر نجیب خانواده دار و از این مسخره بازی ها  چیزی نیست که من زیر بارش بروم . ببینید . داریم نزدیک می شویم به نکته اصلی . مسئله کسی مثل من در واقع عدم معنا در زندگی است . یعنی چیزی که انقدر ارزش داشته باشد که برایش زنده بمانی و مبارزه کنی . چیزی که سر قلاب زندگی باشد . پنیری که توی تله موش باشد . هیچ موشی حاضر نیست در یک تله بدون پنیر بیفتد ! کدام ماهی احمقی است که به یک قلاب خالی تک بزند ؟

همین است . معنا .

قطعا هرکسی می تواند چشم بسته کلی چیزها را نام ببرد که هرکدامشان برای ادامه زندگی کافی هستند . مثلا مذهب ٬ زیبائی های زندگی و  کارهائی که می توانند رضایت درونی به دست دهند و...

ولی یک نکته دیگر هم اینجا هست .  حقیقت و صداقت .

یعنی تو اگر بتوانی با خودت صادق باشی و رودر روی حقیقت بایستی . چشم در چشم ٬ در این حال خیلی از موارد بالا از معنی و زیبائی خلع می شوند و در حد یک امر پیش و پا افتاده سقوط می کنند .

من نمی توانم خودم را گول بزنم . من هیچ وقت نتوانسته ام . بنابراین چنگ زدن به دستاویزهای مختلف دردی از من دوا نمی کنند .

من می دانم مذهب چیست و کارکردش کدام است . می دانم بشر چرا  چیزی به نام مذهب را اختراع کرده و دو دستی به آن چسبیده است ٬ نگاهی به دور و اطراف بکنید . نگاهی به خودتان بکنید . یک حقیقت محض از میان ده ها واقعیت دیگر این است ٬ بشر در مواقع سختی و خطر بیشتر به یاد خدا و مذهب و عرفان و.. می افتد . می دانی شبیه چیست ؟ مثل این که تو بخواهی با یک کپسول اتش نشانی زندگی کنی و با خودت ببری توی رختخواب و حمام و سرکار و....

کار کپسول خاموش کردن آتش است . خوب است که توی خانه یکی داشته باشی . ولی تو هیچ وقت خودت را وقف یک کپسول نمی کنی ! یا همراه خود به یک مهمانی نمی بری ..

من از ادمهای مذهبی ( یک طیف بزرگ از افرادی که معتقد به مذهب کلاسیک هستند تا افرادی که به شاخه های مختلف عرفان چسبیده اند ) معذرت می خواهم . اینها عقاید شخصی من است و قطعا به نظر شما درست نیست . این را گفتم تا کسی عصبانی نشود .

همیشه از خودتان بپرسید . چرا من این کار را می کنم ؟ بالفرض من امشب می روم پیش یکی از دوستانم و به درد دل هایش گوش می دهم . موقع برگشتن می توانم به خودم بگویم من چه دوست خوبی هستم ٬ چه انسان خوبی هستم ٬ من همیشه به اطرافیانم کمک می کنم و به درددل هایشان گوش می دهم و..

ولی واقعیت این نیست . واقعیت این است که من امشب حوصله ام سر رفته بود و دنبال سوژه ای برای وقت گذرانی بودم . ممکن است که حالا این وسط کمکی هم به دوستم شده باشد . ولی واقعیت این است که اگر مثلا با دوست دخترم بودم و او زنگ می زد که امشب بیا پیش من در جواب می گفتم که نمی توانم ٬ چون کار دارم و...

صداقت چیز ساده ای نیست . صفتی نیست که شبیه رنگ چشم یا سلیقه غذائی باشد ٬ پوستت را می کند . صداقت و دیدن واقعیت کار هر کسی نیست ٬ در واقع بسیاری از  واکنش های دفاعی ما به نوعی تحریف واقعیت و چرخاندنش به سمتی هستند که خوشایند ما باشد . رودر رو شدن با واقعیت اول از همه واکنش های دفاعی را خلع می کنند و از کار می اندازند . برای همین است که می گویم مشکل است .

فرض کنید که من امشب توی خیابان به دختری پیشنهاد می دهم و او می گوید که نه ٬ من در حالت عادی پیش خودم می گویم که عجب خری بود ! پسر به این خوبی را قبول نکرد ٬ طبیعی است که هر دختری لیاقت دوستی با من را ندارد . دیدی عجب جفتکی به شانسش زد ؟ خاک توی سرش کنند ! لیاقتش یکی از همین لات و لوت های توی خیابان است ! نباید هم با پسر خوب و خانواده داری مثل من رفیق شود  و..خلاصه تا فردا صبح هم می توانم از این دلایل قطار کنم ٬ ولی واقعیت فقط یک جمله کوتاه است : من را نپذیرفت چون به حد کافی جذاب نبودم . همین . ولی واقعا چه کسی حاضر به پذیرش حقیقت است ؟

باری ٬ به همین ترتیب بسیاری از کسانی که چهارچنگولی به امور معنوی و متعالی چسبیده اند در واقع فقط از غرق شدن می ترسند . برای هر کاری یک دلیل خوشگل و معنوی می تراشند . آخر اگر این را هم نگویند چه کنند ؟ تشخیص این قبیل افراد هم اصلا سخت نیست . بیشتر کسانی که از امور معنوی دم می زنند و  سوژه اصلی صحبتشان این قبیل چیزهاست و یا کسانی که ظاهرشان را به شکل خاصی درست می کنند و ..بگیر برو تا آخرش ٬ همینجوری چند تا وبلاگ را به طور تصادفی و شانسی بخوانید . ببینید چقدر موضوعات مشترک هست . انگار همه اینها را یک نفر نوشته است . همه یک عشق از دست رفته ازلی دارند که به خاطرش زار بزنند و همه می خواهند به تو القا کنند که موجود خاصی هستند و مهمتر از همه چند تا جمله خطاب به خداوند و زندگی و...خلاصه اینها دستگیره های بشری است . چیزهائی است که به آنها آویزان می شویم .

مثال رایجش هم کسانی است که دم از عرفان و..می زنند . فوری هم به مناسبتی از قدرت عرفان و  چوبین بودن پای فلسفه دم می زنند . چرا ؟ چون این آدم عمرا شعور و توانائی خواندن دوتا کتاب ساده ( و نه بیشتر ) را ندارد . خیلی راحت است ٬ چون مولانا گفته که  پای عقل سخت بی تمکین بود ( مصرع را درست گفتم ؟) پس اصلا لزومی به زحمت کشیدن نیست . مثل این است که طرف نمی تواند از امتحان رانندگی قبول شود . ولی معتقد است که راننده فرمول یک است !!

خودشان را یک پا عارف می دانند . چون گاهی از دیدن طبیعت احساس برشان می دارد یا یکی دوتا خواب دیده اند یا  هر از گاهی یکی دوتا کتاب از کوئیلو  و کاستاندا و  همقطارهایشان خوانده اند دیگر کار تمام است !  اتفاقا چیزی که در این ادمها خنده دار است این است که بدون کم و کاست همانطوری زندگی می کنند که حسن اقا بقال می کند . ولی برای هر کارشان ( و بیشتر ضعف هایشان ) یک دلیل عارفانه دارند !! این مدعیان در طلبش بی خبرانند ٬ آن را که خبر شد خبری باز نیامد . حقیقتش من تا به حال نشده بعد از صحبت با یکی از اینها مایوس و دلزده نشوم . یا شاید هم من خیلی توقع دارم ؟ قطعا من انتظار ندارم طرف در حد ابوسعید ابوالخیر باشد . ولی توهماتی که دارند یا سطحی نگری های ابلهانه اش واقعا کلافه ام می کند . تقریبا چیزی شبیه به این است . خودشان را با تو متفاوت می دانند چون به نظرشان هرماشینی چهارتا چرخ دارد  و این حقیقت بزرگ فقط برای آنها اشکار و عیان شده !!! منظور این که یک سری مسائل بدیهی هست که فکر می کنند فقط انها می دانند و بس .

یک مثال می زنم که شاید قبلا گفته باشم ٬ طرف از من می پرسد مثلا تو به خدا یا پیغمبر اعتقاد داری ؟ می گویم نه ! تعجب می کند که عجب ! چطور نداری ؟!

این احمق خبر ندارد که خودش هم اعتقادی ندارد . به این دلیل واضح که زندگی این ادم معتقد هیچ تفاوتی با من نامعتقد ندارد ( اخلاق و مذهب را با هم اشتباه نگیرید . لزوما زندگی مطابق اصول اخلاقی به معنای مذهبی بودن نیست و بالعکس ). فقط انقدر مرد نیست که واقعیت را بپذیرد . خودش را و دیگران را گول می زند . درصد بسیار بالائی از آدمها همین هستند و نه بیشتر ٬ ایمان در واقع یک صخره است . محکم و خلل ناپذیر . این چیزی است که من ندارم و بیشتر ادمها هم ندارند . منتهی معتقدند دعائی که موقع خوابیدن می خوانند یا نذری که برای فلان موفقیت مالی می کنند یعنی ایمان و اعتقاد !!

یا شاعرانی که شعر نو می گویند ٬ چون نه وزن را می شناسند و نه قافیه و نه تا به حال توانسته اند یک مصرع کلاسیک بگویند . صرفا به همین دلیل هم سراغ شعر نو رفته اند ! چون قالب های کلاسیک سخت است !

یک نکته و هشدار ایمنی : اصلا قصد ندارم کسی را به خاطر اعتقادش سرزنش کنم یا همه را متهم به سطحی نگری کنم . مطمئنا بین ادمها هم شاعر و عارف و مذهبی و مکانیک و بقال و چقال بسیار خوبی هم هست . نهایتا ابلهانه ترین کار دنیا این است که دستایزها و اعتقادات مردم را ازشان بگیری و چیزی به عنوان جایگزین نداشته باشی که به آنها بدهی .

از بحث اصلی دور نشویم . منظور این که اگر بتوانی واقعیت را ببینی خیلی از امور از معنا ساقط می شوند . خلاصه این که فعلا این چیزها درد من را دوا نمی کند و علاقه ای هم ندارم خودم را گول بزنم .

وقتی می امدم به این دنیا هیچ کس نظر من را نپرسید ! برای ترک کردنش هم تصور نمی کنم لازم باشد به کسی حساب پس بدهم !

از طرف دیگر درصدی از خودکشی ها هم بیشتر جنبه انتقام گیری یا چیزی مشابه ان دارند . از خودشان هم یک نامه بلند بالا می گذارند که به فلانی بگوئید چنین و چنان و ...به نظرم خیلی کار لوسی است که بخواهی حالا به بقیه هم چیزی بگوئی . مهمتر از همه به حال من چه فرقی دارد که کسی چه فکری بکند ؟ من در این دنیا هم اساسا قضاوت دیگران برایم مهم نیست تا چه برسد در آن دنیا ! فقط یک سطر ٬ ما رفتیم . خداحافظ . والسلام .

باری . در حال حاضر تصور می کنم اینده یعنی تکرار همین چیزهائی که تا به حال تکرار شده اند . از خودم می پرسم که اصلا به زحمتش می ارزد ؟ موانعی در زندگی من بود مثل هر ادم دیگری . هدف هائی در زندگی من بود مثل هر ادم دیگری ٬ مدرسه و دانشگاه و شغل و سربازی و.... حالا چی ؟  بعدش چی می زنی ؟

متاسفانه اکثر ادمها در چنین اوضاعی بلافاصله به این فکر می افتند که کلا خود زندگی انقدر زیبا هست که ارزش زیستن داشته باشد . می دانی یاد چی می افتم ؟ ساموئل بکت یک نمایشنامه دارد به نام روزهای خوش ٬ یک زن و شوهر درب و داغان و مفلوک که تا کمر در زباله فرو رفته اند و نمی توانند تکان بخورند . صبح می شود و زن در حالی که همچنان در زباله ها گیر کرده با لحنی سرشار از لذت و خوشی می گوید : اه صبح شد ٬ واقعا روز خوشی است ٬ این هم یک روز خوش دیگر ...

پی نوشت بسیار مهم : متاسفانه آدرس ای میل من در این وبلاگ اشتباه درج شده بود . من الان تصادفی فهمیدم . ظاهرا کسی که به جای من ای میل ها رو می گرفته کلی هم مسخره بازی در آورده ! به هرحال اگر از دوستان کسی به من میل زده و جوابی نگرفته یا...لطفا دوباره و از ادرس صحیح تکرار کند .یعنی :

                                   sheytane_vasvasegar@yahoo.com

پی نوشت : چقدر این پست طولانی شد !

پی نوشت : همه اینها در حد یک بحث نظری است و نه بیشتر . مطمئن باشید فعلا هم خیال عملی کردنش را  ندارم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

خرگوش و خاکستر نشو بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست...

در یک شعر نوشته بود ٬ روز برای هرکس جوری تمام می شود ٬ شب برای بعضی ها هیچ جور ٬ این روزها درگیر شبم  ٬ همه شبها را نمی شود توی این اطاق سر کرد ٬ بعضی شب ها را تنهائی سر نمی کنم . یکی را پیدا می کنم که پایه باشد . اینجوری زودتر تمام می شود . می گذرد . می گذرد ٬ می گذره..

سحر بهترین انتخاب است ٬ فعلا که او هم مثل من تنها است و مهمتر از همه انقدری که او به من نزدیک است خواهرهایم نیستند .می رویم بام تهران و قدم می زنیم و بعدش شامی می خوریم . البته دفعه قبل در ولنجک به حدی هوا سرد بود که داشتم منجمد می شدم . سحر هم عاقبت اندیشی کرده بود و هشتاد دست لباس پوشیده بود و اگر اورست هم می رفت اتفاقی نمی افتاد . من هم البته بدنم مشکلی نداشت . ولی صورتم وضعش افتضاح بود و احساس می کردم کسی مرتب و متناوب توی صورتم می زند ! با لگد ! یعنی در واقع ننه سرما می زد !

این عمو رضای ما از آن بچه های فوق العاده است . دندانپزشک است و تنها کسی است که از یک اکیپ قدیمی که همگی هم همکار بودند برای من مانده است . رفته بود در المان یک دوره ای ببیند و حالا برگشته و پایه امشب شد . شما رستوران مکس در پاسداران را احتمالا می شناسید . صد متر بالاترش هم یک جائی باز شده به نام باگت ( همان که یک شعبه اش در پسیان زعفرانیه بود و الان چند ماهی است که تعطیل شده ) خلاصه این که اگر رفتید . یادی هم از ما بکنید . در این هفته با احتساب امشب سه دفعه رفته ام . مثل این احمق ها که یک چیز جدید پیدا می کنند و جو گیر می شوند و انقدر تکرارش می کنند که دیوانه می شوی !

 لادن ٬ خواهر لاله ٬ با یک سری از بچه های همان اکیپ هم تصادفا آنجا بودند . شما اگر تشریف ببرید به صفحه من در  ۳۶۰  می توانید ایشان را در لیست دوستان من به نام لودی پیدا کنید . فوق العاده عالی می نویسد . این دختر استعداد غریبی در طنز دارد و من خیلی نوشته هایش را دوست دارم . تنها عیبش این است که در ۳۶۰ است و نمی دانم چرا دوست ندارد در بلاگفا یا جای دیگری بنویسد .

عرض کرده بودم شب ها را باید به طریقی صبح کرد . الان زنگ زدم به مهیار تا یک برنامه ای بگذاریم برای فردا شب و سر یکی از همین بچه های وبلاگستان خراب شویم . راستش این عادت من است که وقتی جائی دعوت می شوم تا می توانم با خودم آدم می برم ! خلاصه ٬ گفت که فردا شب را ولش کن ٬ من همین الان می ایم دنبالت تا برویم یک گشتی بزنیم .( فک کن ! ساعت یک است ! ) این مهیار بیچاره هم بدتر از من اوضاعش قمر در عقرب شده و فعلا که خیلی خوب به هم می ائیم !

امروز عصر رفته بودم از سوپر سرکوچه خرید کنم . موقع برگشتن یک قوطی مقوائی کمی بزرگتر از یک قوطی کبریت روی زمین بود . همینطوری الکی بهش یک لگد زدم و قوطیه مثل کرنر های رونالدو رفت روی هوا و یک کات عجیب برداشت و صاف خورد پس کله یک خانمه که حدود ده متر جلوتر از من داشت راه می رفت !

با خشم عجیبی برگشت و متاسفانه توی کوچه کسی جز من نبود که بشود انداخت گردنش ! خلاصه چند ثانیه فقط همینطوری نگاهم کرد و من داشتم امیدوار می شدم که قضیه یه خیر و خوشی تمام شود ٬ ولی البته خوش خیالی بیهوده ای بود و خانمه صدایش را صاف کرد و انگار می خواهد نطق کند  خیلی شمرده و سلیس با صدای بلند به القاب مناسب مفتخرم کرد و منم همینجوی مودب وایستادم گوش دادم .

الان مهیار می رسد . شاید وقتی برگشتم چیزی به این پست اضافه کنم ...

ـــ دروغ بود ٬ خودش می دانست که دروغ می گوید ٬ همه می دانستند ٬ من هم می دانستم ٬ اما باورهایم را به خواست او رنگ کردم و بر سفره اعتقاد دروغینش به شکر نشستم . بازی من هم رنگ بود ٬ من را اسان رنگ کردند و خودم به دست خود این رنگ را پر رنگ تر کردم ٬ حالا اینجا ٬ بدون ذره ای کم و کاست ٬ اینجا٬ دنیای شک و تردید ٬ دنیای شک و شاید. و یک دایره که در آن می چرخم ٬ در آن می چرخی..با چه سرعتی ....

ـــ یک شمشیر دارم ٬ باور کن راست می گم ٬ مال خیلی سال پیش که درگیر کاراته و این جنغولک بازی ها بودم ٬ امروز رفتم از بالای کمد ٬ از آن ته تهاش پیداش کردم و آوردمش پائین ٬ چیز بسیار خوبی هم هست ٬ منظور این که از این چیزهای مسخره و بنجل نیست که در فروشگاه های ورزشی می فروشند ٬ سنگین و تیز و قاطع ٬ در دست گرفتنش خیلی حس خوبی دارد . یادم هست که بعد از خریدنش دقیقا پنج سانتی متر از دسته به طرف نوکش را با سوهان کند کردم ٬ چون اگر این کار را نکنی ممکن است هنگام اجرای کاتا یا هر کار دیگری انگشت شستت را قطع کنی ٬ خلاصه وقتی شمشیر را دستت می گیری تازه می فهمی چرا می گویند شمشیر شریف ترین و اصیل ترین سلاح دنیا است ٬ ولی به هرحال مشکل این جاست که کجا باید با آن تمرین کرد ؟ توی خانه که خطرناک است ٬ می زنم چیزی را می شکنم و با همان شمشیر سر از تنم جدا می کنند ! حیاط و پشت بام را هم که حرفش را نزن ٬ تصور کن که اگر کسی از همسایه ها ببیند از خنده روده بر می شود ! واقعا جواد ترین صحنه دنیا است ! فک کن !

ولی از شوخی گذشته یک زمانی من انقدر کاتاهای شمشیر را قشنگ اجرا می کردم که همه ملت توی باشگاه می ایستادند به تماشا ٬ شمشیر در کاراته در واقع امتداد دستت است و بنابراین تمامی ضربه های عادی کاراته را با شمشیر می توان اجرا کرد . کاتاهای شمشیر بسیار زیبا هستند . گامائه ها ٬ یا گاردها و استقرار های شمشیر هم همینطور ٬ دو سه تا را یادم هست ٬ یکی شینگن به معنای شمشیر نیمه برهنه ٬  شمشیری که تا نیمه از غلاف بیرون آمده باشد ٬ دومی ذاذین به معنای نه کوه و نه دره که نام حالتی در ذن هم هست ٬ معنایش حالتی است که نه کاملا تهاجمی و نه دفاعی است و سومی که از همه زیبا تر است . گامائه دم ماهی ٬ حرکتی که شمشیر در پشت بدن و نوکش هم رو به عقب است . این گارد مخصوص اساتیدی است که کاملا به خود اطمینان دارند . در ضمن صدای شمشیر هم زیبا است ٬ فرق شمشیر بنجل و اصیل را از روی صدایش می توان فهمید . منظور صدائی است که ضربه سریع شمشیر ایجاد می کند و منشا آن تیغه ای است که هوا را به صورتی مواج و شناور می شکافد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

..

 

کله سحر از خواب پریده ام و پیغام و اس ام اس که برو از ما معذرت بخواه ٬ ما هم گفتیم چشم . بنابراین ببخشید خانم و اقای محترم . شما خیلی بزرگوارید . خیلی فهمیده اید . باز هم تکرار می کنم که ببخشید . ببخشید .هزار بار ببخشید .

پی نوشت : این پست نظرخواهی ندارد .

پی نوشت : این ماجرا تمام نمی شود .دست از سر من بر نمی دارند . هیچ شکی ندارم .

پی نوشت : اینجا را دوست دارم و نمی خواهم از دست بدهم . نمی دانم تا کی می تونم تحمل کنم و بمانم .

پی نوشت : پس چرا مرگ نمی اید ؟

پی نوشت : دلم برای زمان های دور ٬ برای آن زمانی که با چنین ماجراهائی درگیر نبودم تنگ شده ٬ خیلی زیاد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل 

چشمی و صد نهر . جامی و صد آه

 

پیشانیم را می چسبانم به پنجره ٬ شیشه مه آلود است ٬ دقیقا همان جائی که با لبانت مماس می شود . مه الود ٬ نفسی مملو از تنفر .

آنیتا آمد و افتاد روی تخت ٬ گریه می کند ٬ چرا موشی ؟

 ــ چون مامان  نمی ذاره گوشامو سوراخ کنم گوشگاره ! بندازم !

ـــ  زود نیست ؟ می گوید که نه ٬ توی کلاس همه گوشگاره دارند ٬ این را با چنان اندوهی گفت که بلافاصله خلع سلاح شدم .

 با هم رفتیم تجریش ٬ پاساژی که چیزهای بدلی و اینجور خرت و پرت ها می فروشند . وارد یک مغازه نسبتا بزرگ شدیم . می خواستیم از این گوشواره هائی که گیره دارند و بدون سوراخ کردن هم می شود استفاده کرد بخریم ٬ دختر فروشنده کمی به من خیره شد و بعد گفت اقای فلانی ؟ با تعجب گفتم بله ٬ گفت که در دانشگاه همکلاس بودیم . هرچه نگاهش کردم چیزی به یاد نیاوردم . در مغزم همه چیز در حال محو شدن است ٬ همه چیز ٬ ابتدا بی اهمیت می شوند و کم رنگ و سپس مثل بخار ٬ محو و گم می شوند .

دخترک به آنیتا یک مشاوره خیلی حرفه ای داد ٬ هرچه داشت رو کرد و نهایتا آنی صاحب چند تا گوشواره شد به اضافه یک عروسک و یک ماگ که عکس میکی موس داشت .

وقتی برگشتیم . مادرش ٬ یعنی خواهر من گفت که می خواهد با من حرف بزند . آمد توی اطاق نشست و هرچند ابتدا هر دو ملایم بودیم . ولی بعد یک دعوای جانانه کردیم . حرفش این است که تو نباید از شرکت بیائی بیرون . منافع خانواده و اینجور مزخرفات ٬ از این می ترسد عدم وجود من باعث ضرر و زیان شود و نهایتا سهمی که از کارخانه نصیبش می شود کمتر شود . این را از من داشته باشید ٬ پول و روابط مالی همیشه فراتر از هر چیز می ایستد ٬ حتی بالاتر از روابط برادر خواهری .

می گفت بالاخره زندگی به تو چیزهائی رو یاد میده که الان نمی خواهی بپذیری...

این را راست می گفت ٬ زندگی به من یاد می دهد ٬ کما اینکه تا الان هم خیلی چزها یاد داده ٬ یاد داده چطور بترسم ٬ چطور از این اینده کوفتی بترسم ٬ یاد خواهد داد که چطور مثل بدبخت ها به دیوار بچسبم ٬ یاد خواهد داد که چطور به پای کسی بیفتم و کمی محبت گدائی کنم ٬ یاد می دهد که التماس کنم ٬ التماس کنم که قبولم داشته باشند ٬ مجبورم می کند مثل همه با جنس مخالف رفتار کنم ٬ با چاق ها یا لاغرها ٬ جوان ها ٬ زشت ها یا زیبا ها ٬ با همه شان ٬ التماس برای کمی ترحم ٬ التماس برای چند دقیقه ٬ چند دقیقه ...یا شاید فقط یک لحظه ٬ یک لبخند ...

 گاهی به خودم می گویم هنوز خیلی مانده ٬ اتفاقات خوب در راهند ٬ آدمهای جدید ٬ کمی پول ٬ خنده ها ٬ و چند تا بحث بی سر و ته که بتوانی در آنها ثابت کنی حق با تو است . و چند تا چیز دیگر که اکنون یادم نیست .

روبروی خانه ما ٬ کمی مایل به دست چپ ٬ نبش کوچه یک اپارتمان تازه ساز هست که در طبقه دومش خانمی تنها زندگی می کند . گاهی اوقات از پشت پنجره او را می بینم که در اشپزخانه اش مشغول است . اکثرا شلوار جین می پوشد با تی شرت مشکی یقه هفت . موهایش را از پشت می بندد . موهایش روشن است ٬ شبها جلوی تلویزیون روی یک مبل ولو می شود . یک پایش را همیشه روی دسته مبل می گذارد و تکانش می دهد . چنان که صندلش از انگشتان پایش آویزان است .

توی سوپر سر کوچه همدیگر را می بینیم . یکی دوبار در هفته ٬ موقع برگشتن دوست دارد برگردد و پشت سرش را نگاه کند . ولی این کار را نمی کند . فقط موقع باز کردن در ٬ وقتی توی کیفش دنبال کلید می گردد . یک لحظه یک نگاه کوتاه به من می اندازد که در حال ور رفتن با در کوچه هستم . چون قفلش خراب است و سخت باز می شود .

دیشب خواب دیدم که با یک اسلحه  در برابرش ایستاده ام ٬ مثل همیشه روی مبل نشسته ٬ با هم بحث می کنیم . او می گوید درد دارد . ولی من به دروغ می گویم هیچ دردی ندارد . بعد شلیک می کنم . چند بار پشت سر هم و او را می بینم که بدنش از پشت خم می شود و  درد گلوله ها را با وقاری زنانه می پذیرد....

 از خواب پریدم و رفتم پشت پنجره ٬ همه پنجره های خانه اش خاموش بود ٬ ولی می توانستم صدای نفس هایش را بشنوم . همانطور که در رویا بود ٬ صدای نفس های زنی که در خواب کابوس می بیند .

در رویا  اتفاقات  فقط از طریق مکانیسم هائی مانند انتقال ٬ جابجائی و تبدیل ظاهر می شوند . در غیر اینصورت شخص از خواب بیدار می شود . بیدار شدن یعنی اشکالی در کل این مکانیزم وجود دارد .

چند روزی می شود که هیچ کس خاصی را ندیده ام ٬ منتظرم ٬ نمی دانم منتظر چه ٬ ولی احساس می کنم یک اتفاق در راه است ٬ شاید هم فقط بهانه ای است برای هیچ کاری نکردن ٬ گمان می کنم خیلی خسته ام ٬ به راستی که برایم  چیز کمی  باقی مانده ٬ با این حال دوست ندارم آن ها را از دست بدهم...

 

پی نوشت : نمی دانم چرا ٬ ولی این پست را نوشتم ٬ نمی دانم چرا شروع کردم ٬ همچنان که به درستی نمی دانستم چرا نباید بنویسم ٬ نمی دانم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

....

 

    

 من دلم سخت گرفته است ٬ از این میهمانخانه مهمان کش ٬ روزش تاریک شبانش تار ٬ که به جان هم نشناخته ٬ انداخته است ٬ چند تن خواب الود ٬ چند تن ناهموار ٬ چند تن ناهشیار....

 

اصلا فکر نمی کردم این مزخرفاتی که اینجا می نوشتم این همه لطف و مهربانی نصیبم کند . امشب ٬ همینطوری شانسی وارد یک وبلاگ شدم ٬ از این وبلاگ های کوچولو که نویسنده بیشتر دنبال یک فضای دنج و خصوصی است ٬ با کمال حیرت متوجه شدم  دو سطر راجع به من نوشته است . نمی دانی خواندنش چه حسی داد و این دل زخمی را به کجا برد .

تازه آن موقع هنوز کامنت های شما را ندیده بودم . راستش آن موقعی که گفتم دیگر نمی نویسم . کامنت ها را نخواندم تا امشب . آخر می ترسیدم خواندنشان پایم را سست کند . به هرحال بعد از خواندنشان دیدم پاسخ ندادن دور از ادب است . حالا ادب و این جور چیزها که هیچ ٬ بلکه چیزهای قوی تری همیشه من را به اینجا و شما پیوند می داده است ... بگذریم .

 رفیق عزیزم . گفته بودم خسته ام ٬ خودت می دانی که هیچ وقت به تو دروغ نگفته ام ٬  این حال به این سادگی ها درست بشو نیست . برای هر کسی یک چیزهای مقدسی وجود دارد . برای من هم همینطور ٬ بعد تو تلاش می کنی تا چیزی را خالص و سفید و دست نخورده نگهداری ٬ ولی آن را از تو می گیرند و به لجن می کشند . خیلی حق به جانب و نمی فهمند که بعضی چیزها مقدس تر از آن است که بشود به راحتی خاک الودش کرد ٬ حتی اگر به قول خودشان آدم نباشی و فلان و بیسار باشی ٬ ولی بالاخره در وجود هرکسی یک قسمت منزه و پاک هست ٬ حتی تو ٬ ولی حتی همان را از تو می گیرند .

چون به نظر خودشان حق دارند . بعد هم دوره راه می افتند که چنین و چنان ٬ صد البته بقیه هم تایید می کنند که چه کار خوبی کردی !  افرین !  حالا برو ببین با این همه تایید و تشویق و احساس زرنگی ٬ چه چیزی را می توانی پر کنی ؟ وقتی این حس حق داشتن تمام شد٬  بعدش چه ؟

کامپیوتر ها چیزی دارند که افسوس ما آدمها نداریم . منظورم دگمه ری استارت است . به هرحال من دارم سعی می کنم که اگر بشود . در خیلی چیزها تجدید نظر کنم . چیزی شبیه به ری استارت . البته گفتنش ساده است . نمی دانم .

راستی از آن شرکت لعنتی هم آمدم بیرون . علتش هم پدر بزرگوار بود و تازه همین دو سه روز پیش متوجه شدم تمام این مدت فقط خودم را سر کار گذاشته ام و این همه جان کندن به خاطر هیچ بوده است .

فعلا یکی دوهفته فقط می خواهم بمانم خانه و هیچ کار خاصی هم نکنم . پریروز رفتم چند تا کتاب خریدم . عصرها برای خودم می روم جائی پیدا می کنم . یک کافی شاپ . اگر هوا سرد نبود ترجیح می دادم روی یک نیمکت باشم . زیر یک درخت . توی همین پارک قیطریه . باری ٬ کتاب می خوانم و یک فنجان اسپرسو ٬ گاهی تلخ و گاهی با دو قاشق شکر....

در ضمن از دوماه بعد هم دیگر در این جا نیستم . می روم چهار طبقه پائینتر ٬ یک واحد کوچولو هست ٬ حدود نود متر ٬ آنجا خواهم بود ٬ تنها .

خیلی اوقات به این فکر می کنم که ایا واقعا زندگی به زحمتش می ارزد ؟ حتی به قرص برنج هم فکر کردم ! یا راهی عملی تر ٬ لبه پشت بام ٬ فقط نمی دانم ایا ارتفاعش کافی است ؟ چقدر مسخره است ٬ همه عمر به دنبال قطعیت و اطمینانی بوده ام که هیچ وقت به دستش نیاورده ام . هیچ وقت...

خلاصه ٬ اوضاع و احوال چنین است و دیگر هیچ ...

من تک تک دلداری ها را خواندم ٬ تک تک حرفهای شما را ٬ تک تک کلمات ٬ و گاهی هم گریه کردم ٬ فقط گفتم تا بدانید . به هرحال چه چیزی جز همین کلمات معمولی مثل مرسی و متشکرم و لطف دارید هست ؟ ببخشید ٬ چیز بهتری ندارم ٬ یعنی کلمات اجازه نمی دهند ٬ بنابراین فقط می توانم بگویم ٬ مرسی ٬ شما خیلی لطف دارید ٬ بعضی آدمها حاضرند به خاطر چنین نوازش هائی جان بدهند . این را می دانم ٬ مرسی ٬ هزار بار مرسی ..

رفیق عزیز ٬ من همیشه با تو روباز بازی کرده ام  ٬ با دست رو ٬ بنابراین می دانم درک می کنی ٬ چیزهائی هست که نمی شود توضیح داد ٬ نه این که قصد استتار باشد ٬ فقط نمی شود ٬ گاهی احساس می کنی چیزی در درونت شکسته است ٬ هیچ علامتی هم ندارد ٬ فقط خودت می دانی ٬ خودت می فهمی ٬ لاجرم  مجبورم تکرار کنم ٬ نه مثل دفعه قبل ٬ بلکه جور دیگری ٬ نوع دیگری ٬ ببخش ٬ من را ببخش ٬ نمی توانم ٬ باور کن نمی توانم ٬ احساس می کنم دیگر چیزی نیست که ارزش گفتن داشته باشد ٬ شاید موضوع به همین سادگی است و شاید نه...

ممکن است روزی ٬ می گویم ممکن است ٬ چون حداقل الان دیگر می دانم حرفها و جملات قاطعانه چقدر احمقانه هستند ٬ باری ٬ ممکن است روزی احساس کنم صدای تلق تلق کیبورد برای من تسکین بخش است ٬ فعلا مه غلیظی از ملال هر حادثه یا کلمه ای را به محض رخ دادن یا بیان شدن می پوشاند ٬ اگر زمانی خلاص شدم ٬ در اینصورت بدون هیچ رودربایستی  بر می گردم . در این موضوع هیچ شکی نکنید .

لاجرم باید گفت ٬ حد اقل تا آن زمان ٬ نمی دانم کی ٬ نمی دانم کجا ٬ ولی به هرحال دوست دارم بگویم به امید دیدار  دوست مهربانم .

 

پی نوشت : عمو ناصر ما رو ترکوندی ! خدائیش !  نابود مطلق !  فقط به عنوان آخرین وصیت !  جون هرکی دوست داری اون وبلاگ ارشیو رو از اینترنت بردار ٬ در ضمن هر وقت بیام توی اینترنت حتما بهت سر می زنم .مرسی

پی نوشت : نمی دانم چرا هر کاری کردم نتوانستم این متن را به عنوان یک پست جدید پابلیش کنم . به ناچار در همین جا گذاشتم .یعنی جای پست قبلی ٬ اگر بعدا شوخی های بلاگفا تمام شد درستش می کنم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3