تبليغاتX
عقاید یک دلقک
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
 

امشب نمی خواستم اپ کنم . ولی موقع جواب دادن به کامنت های پست قبل ــ داشتم آهنگ زلف بر باد مده محسن نامجو رو گوش می کردم و راستش خیلی فاز داد . این آهنگ دوتا اجرا دارد . اجرای دومی هرچند اجرای رسمی نیست . ولی به نظر من یک چیز دیگر است . لینکش را براتون می گذارم اینجا . داون لود کنید و یاد من هم باشید .                                                                               

http://www.4shared.com/file/23982887/c7ef0304/Mohsen_Namjoo_-_Toranj_-_Zolf_bar_bad.html?dirPwdVerified=9c8f804f

تذکره اولیا از عطار را  حتما خوانده اید . خیلی دوستش دارم . بیشتر به خاطر نثر فوق العاده عطار . چند تا از جمله هایش را می گذارم اینجا ٬ مربوط به حلاج است . بزرگترین مزیت ایرانی بودن همین است ٬ این که بتونی حافظ و مولانا و...بخونی ٬ به نظر من اگر سراغشون نری بدجوری سرت کلاه رفته است ٬ این کتاب را امروز خیلی دنبالش گشتم و پیدا نکردم . طبق معمول کسی برده بخواند و خداحافظ ٬ به احتمال زیاد جملات پائین اشتباهاتی داشته باشند که به دلیل حافظه وحشتناک من است .هرچند شعر و متن در حافظه من خوب باقی می ماند . ولی بقیه چیزها اساسا نمی ماند ! یعنی منظورم این است که اصلا نمی ماند !

آن غرقه دریای مواج ٬ حسین منصور حلاج...

ـــ سی سال خدا را می دیدم که به خشم در من می نگریست ...

ــ خلق را به معنی می خواند و کس بر آن وقوف نمی یافت ٬ تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند..

ــ او را بکشید یا چوب زنید تا از سخنانش برگردد ٬ سیصد چوب بزدند ٬ هر چوبی میزدند آوازی فصیح می آمد که لاتخف یا ابن منصور ٬ شیخ صفار گوید اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته در شریعت که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد...

ـــ پس در راه دار که می رفت ٬ می خرامید ٬ دست اندازان و عیار وار می رفت به سیزده بند گران..

ـــ رکعتان فی العشق لایصح وضو ٬ هما الابالدم ٬ در عشق دو رکعت است ٬ که وضوی آن درست نیاید الا به خون ٬ پس چشمهایش برکندند ٬ قیامتی از خلق برآمد ٬ بعضی می گریستند و برخی سنگ می زدند ...

ــــ عجوزه ای با کوزه ای در دست می آمد ٬ چون حسین دید گفت زنید و محکم زنید این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار...

ـــ و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان داد ٬ خروش از خلق برآمد ٬ و حسین ٬ گوی قضا به پایان میدان رضا برد...

در باره حلاج سخن بسیار است . به روایاتی حرف حلاج بیش از آن که عرفانی باشد ناسیونالیستی بود و هدفش نیز رهائی ایرانیان از سلطه اعراب بود . همچنان که اسماعیلیه و حسن صباح چنین قصدی داشتند . این بحث باشد برای وقت دیگر .

باری صحنه مرگ حلاج توسط چندین نفر در تاریخ نوشته شده و هرچند این روایات تا حدی با هم متفاوت است . اما به هرحال زیبا ترین آنها توسط عطار نوشته شده و تذکره اولیای عطار یکی از زیبا ترین و فنی ترین نمونه های نثر فارسی است .

ببینید . خواندن این تیپ کتابها راه دارد . شما نباید به یک باره همه اش را بخوانید .هر از گاهی که هوس کردید یکی از روایات را بخوانید و در خواندنش صبر داشته باشید . اگر همه اش را یکباره بخوانید نه کاملا متوجه زیبائی های نثر می شوید و نه نکات بیشمار متن را متوجه خواهید شد . هرچند من قبلا اینطور فکر نمی کردم و همیشه  کل کتاب را می خواندم . ولی الان می فهمم اشتباه است . حتی اگر حجم کتاب کم باشد هم فرقی ندارد . مثلا کتاب صد میدان از خواجه عبدالله انصاری . کلا شاید پنجاه صفحه هم نباشد . ولی بسیار زیباست و این زیبائی را باید اجازه فهم و ظهور داد . و تنها موقعی آشکار می شود که حوصله به خرج دهید و صبر داشته باشید.......

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
 

 و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

 

 یک ـــ  توی اطاق من یک پنجره هست که روی این پنجره به جای پرده پارچه ای ٬ یک پرده حصیر نصب شده است . اما این حصیر را از داخل نصب کردم . کاملا هم معمولی است و از این فانتزی های ظریف نیست . جائی هست به نام اسایشگاه معلولین ذهنی دکتر شریعتی . کمی بالاتر از بولینگ عبدو در پل رومی ٬ خیابان شریعتی ٬سالها پیش من مدت کوتاهی آنجا کار می کردم . آن جا به بچه ها حصیر بافی هم یاد می دادند . و این پرده را از یکی از بچه های آنجا هدیه گرفتم .

چند روز پیش آمدم خانه و متوجه شدم یکی دوتا از حصیرهای پائین پرده را کنده اند . معلوم بود که کار آنیتا و کیان است . بچه های خواهرم . آنیتا را که می شناسید امسال رفته کلاس اول و برادرش هم که کیان است .اکثر فامیل می گویند کیان دققا مثل بچه گی های من است . پسرکی لاغر و تکیده با پوست سبزه و مژه های بلند . کیان کلاس سوم دبستان است. از مامان پرسیدم قضیه چیست و او گفت گویا می خواستند بادبادک درست کنند ....

فردایش توی اطاق نشسته بودم و متوجه شدم صدای پچ پچ ارام بچه ها می اید . ظاهرا نمی خواستند من بفهمم که آمده اند . برعکس همیشه که اول از همه می آیند پیش من و تند تند اتفاقات جدید مدرسه را تعریف می کنند .

این دفعه به خاطر حصیر کذائی از من خجالت می کشیدند و نمی خواستند با من رو در رو شوند . من را دوست دارند و تصور کردند به خاطر حصیر خیلی ناراحت شده ام ! به هرحال آوردمشان اینجا و برایم تعریف کردند چه طوری از مدتها پیش می خواستند بادبادک درست کنند و حصیر گیر نمی آمده ! ( این مشکل را من هم وقتی همسن آنها بودم داشتم ! ) برایشان گفتم که چطوری از حصیر خانه های قدیمی کش می رفتیم و آن حصیرها چون کهنه بودند دیگر به درد بادبادک نمی خوردند . چون خشک و غیرقابل انعطاف بودند ..

تعریف کردم که در نزدیکی خانه پدربزرگم یک مغازه کوچک بود و پیرمردی صاحبش بود و لواشک و حصیر و سریش و هرچه یک بچه کوچولو احتیاج دارد می فروخت..

دوباره دوتا حصیر از پرده جدا کردیم . هنوز خوب بودند چون پرده کذائی در معرض باد و باران نبود و می شد به حصیرهایش امیدوار بود .

قدم به قدم برایشان توضیح دادم که چطور بادبادک می سازند . چرا نمی شود آن را  با روزنامه ساخت . تعادل چقدر مهم است . چطور باید پائینش کمی سنگین تر از جلویش باشد تا باد به زیر سینه اش بخورد . دمش باید چقدر طول داشته باشد و نخش را کجا می بندند..

 یادم نیست اخرین بار کی در آسمان محله یک بادبادک دیده ام . ده سال ؟ بیشتر ؟ نمی دانم ٬ ولی بادبادک ما خیلی خوب بلند شد .  پشت بام شش طبقه هم خیلی کمک کرد . به هرحال بادبادک رفت بالا و انقدر بالا رفت تا به یک تمبر پست تبدیل شد . آن بالا ایستاده بود و گاهی با طنازی تکان می خورد . نخش را بستیم به میله آنتن و بادبادک مدتها آن بالا بود . از عصر تا موقعی که دیگر هوا تاریک شد و نمی توانستیم ببینیمش . ولی صبح دیگر نبود . ظاهرا باد نخش را پاره کرده بود . قبل از این که باران ترتیبش را بدهد . بچه ها ناراحت شدند . ولی برایشان توضیح دادم که این قضیه برای یک بادبادک پایانی دلیرانه و خوشایند است....

  دوم  ـــ  دوم دبستان بودم . یک کتابی در ویترین کتاب فروشی دیده بودم که راجع به زندگی اعراب بادیه نشین بود و روی جلدش عکس یک عرب با یک سگ تازی بود . عطش دیوانه واری برای تصاحب این کتاب در خودم حس می کردم . در عین حال هم پولش را نداشتم و هم این که چنین تقاضائی های در خانه ما بیشتر به شوخی شبیه بود و شک نداشتم که آن را برای من نمی خرند .

از جیب بابا به اندازه قیمت کتاب که نه تومان ( نود ریال ) بود پول برداشتم . و بعد دوان دوان رفتم به کتابفروشی و کتاب کذائی را خریدم .

وقتی برگشتم ٬ هیجان زده و عجول برای خواندنش ٬ اما وقتی وارد خانه شدم بابا منتظرم بود ٬  کتک خوردم و بعد مامان واسطه شد که من را ببخشند . ولی پدرم گفت که قضیه به او مربوط نیست . زنگ زده به کلانتری و آنها هم گفته اند می ایند تا دزد !!  را ببرند . و گفت که قانون این است که دست های دزد را قطع می کنند و تا آن موقعی که پلیس ها بیایند مرا در حیاط نگه خواهد داشت . بنابراین گوشم را گرفت و مرا انداخت توی حیاط و گفت زیاد طول نمی کشد . یکی دوساعت بعد پلیس ها می آیند. این را گفت و بعد در ورودی حیاط به خانه را هم قفل کرد .

گوشه ای از حیاط یک میز پینگ پونگ داشتیم . زیر میز کز کرده بودم و با وحشت ٬ وحشتی که نمی توانم بگویم چقدر  ٬ از پس پرده اشک به دستانم نگاه می کردم و تجسم این که چگونه قطع می کنند . به من گفته بودند می گذارند روی میز و با ساطور قطع می کنند . هم از دردش وحشت داشتم و هم این که بعدا زندگی بدون دست چگونه خواهد بود ؟

شب شد ٬ هوا خیلی سرد نبود . ولی انقدری بود که بعد از مدت طولانی بودن در فضای باز احساس سرما کنی . دندانهایم به هم می خورد ونمی توانستم بفمم از سرما است یا از ترس. نمی دانستم پلیس ها چرا تا این حد دیر کرده اند ؟

خوابم برد . نمی دانم چقدر خوابیدم و ساعت چند بود . به هرحال خانه ما دوتا در داشت و درب حیاط  اکثرا قفل بود . درب راهرو هم همینطور ٬ ولی من به آرامی پنجره اطاق خواهرهایم را باز کردم و  وارد خانه شدم . طول خانه را طی کردم و بعد از درب دیگر وارد کوچه شدم .

دویدم و فرار کردم . نمی دانستم به کجا ٬ فقط می دویدم . کوچه تاریک و ترسناک بود . صدای دویدنم و انعکاسش در کوچه خلوت هنوز توی گوشم هست ..

وارد خیابان پاسداران شدم که نسبتا روشن بود و رفت آمد شبانه در آن جریان داشت . هرچند خیابان خلوت بود و مغازه ها هم تعطیل بودند .

تقریبا ده دقیقه دیگر هم دویدم تا این که ماشینی در کنارم ترمز کرد و یکی گفت وایستا ببینم . پلیس بودند و ماشین هم گشت کلانتری بود . من گوش ندادم و سریعتر دویدم . تا آن جائی که توان داشتم . از پلیس می ترسیدم ٬ چون قرار بود بیایند دستهایم را قطع کنند .

بالاخره یکی از پشت مرا گرفت و برد به سمت ماشین . توی ماشین از من پرسیدند خانه ام کجاست و اسمم چیست ؟ و این که چرا فرار می کنم ؟ به این سئوال نتوانستم درست جواب بدهم و فقط گریه کردم .

پلیس ها مهربان بودند و مرا دلداری دادند . بعد هم خاموش ماندم و با تحسین به آنها نگاه می کردم و صدای بیسیم که گاهی با خش خش چیزهائی می گفت و قطع می شد  . همانطور که پلیس ها برای همه پسربچه ها همیشه اسطوره هستند . سعی کردم از بین صندلی ها اسلحه آن پلیس را ببینم که روی کمرش بود . ولی او متوجه شد و با مهربانی دستی به سرم کشید .

 یکی شان که مرد میانسالی بود از ماشین پیاده شد و زنگ خانه را زد . بابا وحشت زده و ژولیده آمد در را باز کرد و از دیدن من و پلیس به شدت حیرت کرد و ترسید .

من را داخل خانه کردند و من نفهمیدم آن مرد به پدرم چه گفت . ولی از تن صدایش می شد فهمید که در حال پرخاش است .

مامان به من غذا داد و من آن را  خوردم که به دلیل اشک هایم شور شده بود .فرارم خیلی زود تمام شد . من اما هنوز هم  پسرکی را می بینم که آن شب در آن کوچه تاریک دیوانه وار می دوید . فراری به سوی رهائی ٬ به خودم می گویم بدو..بدو پسر ٬ بدو ....نگذار بگیرندت..

ای کاش می توانستم تند تر بدوم . حتی تند تر از آن پلیس مهربان ٬ داستان جوجه اردک زشت پایانی خوش داشت . برای من اما چنین نبود . او خانه اش را ترک کرد و بعد مغرور و برتر از همه بازگشت ٬ او قوئی زیبا شد . من فرصت نداشتم.  آن شب مثل همیشه به تنهائی در اطاق پذیرائی خوابیدم که پرهیب مبل هایش در تاریکی هرشب مرا می ترساند تا خوابم می برد . آن شب از رنج تحقیر و توهین و سرزنش دیر خوابم برد . و این که چقدر ساده ٬ میل به تملک آن کتاب از من یک دزد پست ساخت  . یک دزد کوچولو  که می خواستند دستانش را قطع کنند . ولی او فرار کرد و گریخت . تندتر از همه دوید ٬ تندتر از کسانی که با ساطور تعقیبش می کردند . و من هم اینجوری برای افسانه خودم پایانی خوش ساختم. در تخیلم و قبل از این که آن شب خوابم ببرد ..

سوم ــ   با سحر نشسته بودیم توی اشپزخانه آن خانه که بزرگ و زیبا بود . ما داشتیم چائی می خوردیم و خانم جوان صاحب خانه هم داشت کاری انجام می داد ٬ فضای خانه ارامش بخش و دلنشین بود . بعد یک گربه وارد شد که یک دست نداشت . آن خانم گفت که این گربه را وقتی بچه بود از توی کوچه پیدا کرده و چقدر طول کشیده تا دامپزشک ها درمان را کامل کنند .  همه شان می گفتند بگذار یک آمپول بزنیم و خلاصش کنیم . ولی آن خانم امیدوار بود . بچه گربه زنده ماند و اکنون هم بزرگ شده و با مسئله دستش هم کنار آمده است ٬ گربه ارام و خوشبخت به نظر می رسید و وقتی من نوازشش کردم چشمانش را بست ....

  چهارم ــ  توی بیمارستان ٬ ایستاده بودیم کنار تخت مرد جوانی که نیمه بیهوش بود و سه ساعت قبل او را تحت یو ار او دی ( ترک اعتیاد سریع ) قرار داده بودند . علی رغم این که تقریبا بیهوش بود اما بدجوری بیقرار به نظر می رسید . مدام دست ها و پاهایش را باز و بسته می کرد و زیرلب هذیان هائی می گفت که درست شنیده نمی شد . دکتری آمد تا سوند را بردارد . از من خواهش کرد پاهایش را نگه دارم و دوستم هم دستانش را گرفت . فضای بیمارستان مثل همه بیمارستان ها غم انگیز بود همراه با آن بوی خاصی که در همه بیمارستان ها یکسان است . روی تخت کناری پسری خوابیده بود که به زحمت نوزده ساله مینمود .سه روز از بستری شدنش می گذشت و حالا با چشمانی نیم بسته ما را نگاه می کرد . چشمان یشمی رنگ و بسیار زیبائی داشت . یک پوست و استخوان بود با رنگی سیاه . یک پرستار برایش چائی آورد و کمی با هم صحبت کردند . پرسیدم چه چیزی مصرف می کرده . گفت کراک . گفتم چقدر ؟ گفت خیلی و بعد چشمانش را بست ...

می خواستم شب را با دوستم آنجا بمانم تا تنها نباشد . ولی گفتند برای یک نفر همراه اضافه باید چهل تومن پول بدهیم . ارزش را نداشت . پرستار کشیک پشت میزش در بخش نشسته بود و مجله خانواده می خواند . وقتی نگاهش کردم پوزخندی زد و آدامسش را ترکاند ...

 

   پنجم ـــدوتا خواهر در مجموعه اپارتمان های اسکان زندگی می کردند ٬ سر میرداماد . من اولین بار بود که به این خانه می آمدم .  باز نشسته بودم توی اشپزخانه و خواهر کوچکتر هم خیلی عبوس نشسته بود جلوی تلویزیون . خواهر بزرگتر از این آدمهائی بود که همیشه بلند حرف می زنند . داشت برای من از مردی صحبت می کرد که او عاشقش بوده و چطور آن مرد از عشق او سو استفاده می کرده است . درب کابینت ها را خیلی محکم به هم می زد و گاهی هم به خواهر کوچکتر می گفت گوش میدی احمق ؟ حواست هست ؟ یا تو هم مثل من قراره خر بشی ؟ ولی او هیچ چیزی نمی گفت و فقط موهایش را دور انگشتش می پیچید .

احساس می کردم اگر کمی دیگر اینجا بمانم از شدت کلافگی فریاد خواهم زد . ولی خواهر بزرگتر نگذاشت بروم و با پرخاش می گفت شام پخته است . نمی دانم چرا همه حرفهایش را با صدای خیلی بلند می زد . انگار سرت داد می کشید .

قبل از شام دوستش هم آمد که هم سن و سال او می نمود . تقریبا سی ساله ٬ نشستند جلوی هم  صاحب خانه مطابق معمول داد می کشید و در عوض این یکی به طرز اعصاب خرد کنی اهسته حرف می زد ....

بالاخره زدم بیرون . اول از همه شماره تلفنش را از روی گوشی پاک کردم و بعد گذاشتم هوای سرد توی ریه هایم برود...

تمام شد .

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386

 

 

  دخترکی از جمع خوانندگان سئوالی پرسیده :

سلام یه سوال: داف یعنی چه؟ (تو مطلب قبلی نوشته بودید)

 

در یک جمله باید چنین گفت :

داف موجودی است که این وبلاگ را می خواند و نظر هم می نگارد اگر و تنها اگر مرد نباشد !  پس دوشرط برای داف بودن موجود است . اول مرد نبودن و دوم نظر نوشتن ! بیت :

دلقک و جیپ و مخش  درکارند        تا تو پستی به کف آری و به غفلت نخونی !

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار     شرط انصاف نباشد که  نظر نذاری !

در عین حال شرط و شروط های دیگری هم هستند که باعث بهتر شدن و غلظت دافی در دختران می شوند . اول این طرف نظار ! باشد . نظار به معنی بسیار کامنت گذارنده و کسی است که در وادی کامنت گذاشتن جزو السابقون باشد . یعنی سبقت بگیرد در کامنت دونی از دیگر کامنت گذاران ! و تعریف کند از دلقک بیشتر از دیگران !

اما گروهی پرسند چه بسا خواننده ای دختر مباشد و داف هم نباشد . اما نظر بسیار نویسد و از دلقک تعریف و تمجید بسی کند . حال چیست ؟ بیت :

ناصر مسکین اگرچه بی تمیز است !      چون نظر نویسد بسی عزیز است !

 و باز پرسند چون است خواننده ای داف نباشد و یا باشد . اما نظر نویسد انتقادی و تعریف  تمجید هم نکند . حال چیست ؟  بیت :

 نظر نویس بد در وبلاگ مرد نکو     هم در این عالمست دوزخ او !

 و باز پرسند چون است که دافی میل نویسد و نظر خصوصی هم نویسد و  التماس دعا دارد . حالش چیست ؟

هرگاه یکی از دافان گنه کار دویست و شش سوار دست ای میلت ! به امید اجابت به میل باکس دلقک ــ جل و علا ــ دراز کند دلقک تعالی در وی محل نکند ! بازش میل فرستد و دلقک همچنان اعراض کند . بازش به تضرع و زاری بخواند ٬ دلقک ــ سبحانه و تعالی ــ فرماید : یا خوانندگان ٬ دعوتش را اجابت کردم و یک قراری هم همینطوری گذاشتم که از بسیاری دعا و زاری دافان  همی شرم دارم !

 کرم بین و لطف دلقک گار  !    گنه دافه کرده و او شرمسار !

بلی ٬ مداومت و کوشش در خواندن این وبلاگ و  نظر نگاشتن و ای میل پراندن به دلقک بسی اجر عظیم دارد و چه بسیارند دخترکانی که در ابتدا دماغشان به مونیتور می خورد و پوستشان بسان سطح ماه پر از لک و پیس ! و لب و دهانی داشتند نعوذبالله !

حال من باب قیاس و مثال ٬ سه داف از خیل بی شمار دافان این وبلاگ ٬ اول و چنانچه رسم است از سابقه داران و خوانندگان قدیمی . از اینجا کانال رو عوض کنیم که خسته شدم !

اره همین مونیکا رو در نظر بگیرید . حالا من کاری ندارم قبلا چی بود و کلیپس قرمز می زد و پرسپولیسی تیر بود بچه مون ٬ ولی حالا فقط نگاش کنید . چند وقت پیش داشت با من چت می کرد . وبکم داشت و منم عکسش رو سیو کردم ٬ کلیک کن روش !

http://i19.tinypic.com/8eikep0.jpg

 

یا همین مینا غار نشین . من پارسال این بچه رو دیده بودم دیگه ٬ فقط همینو داشته باش که نشسته بودم تو جیپ منتظرش بودم بیاد . این اومد از این در سوار شد من از اون در پیاده شدم ! رفتم واسه خودم ! حالا عکسشو ببین حالشو ببر !

http://i8.tinypic.com/7wf4bbs.jpg

 

سومیش هم همین نگار خودمون که میاد توی این کامنت دونی جست و خیز می کنه واسه خودش  !  کاری ندارم چه شکلی بود و چی کار می کرد ! من فقط یک جمله می گم . یکی از این کیف پول ها داشت که حالا صورتی بود و اینا بماند ! ولی توش یک عکس از فردین گذاشته بود و یکی هم از ناصر !  قبول نداری ؟ میگی نمیشه ؟ باشه هیچ اشکالی نداره . دعوا که نداریم . منم آدمی نیستم همینطوری الکی حرف بزنم . بفرما اینم عکسش ٬

http://i14.tinypic.com/8fd14qs.jpg

 

 

حالا همین سه تا خانم اومدن اینجا ٬ زحمت کشیدن و نظر نوشتن و آخرش هم مزدش رو گرفتن ! راحت و آسوده داف شدن و خلاص ! حالا هم اونی که واسه شماها آرزوست واسه اینا خاطره شده !

حالا شما هی واسه من بنویسید که خدائیش این وبلاگت کار می کنه ؟ ما هم بخونیم داف می شیم ؟ چقدر بخونیم ؟ کجاشو بخونیم ؟!!  خانم جان به جای این چونه زدن ها ٬ بشین این وبلاگ رو بخون و نتیجه اش رو هم ببین . خیالت هم تخت باشه که من نه مزدی می خوام و نه منتی رو سر کسی میذارم . من معامله ام با خداست !  اجر و مزدم هم از خودش می گیرم ! تو هم انشالله داف شدی اصلا نمی خواد بیائی اینجا جار بزنی ! برو واسه خودت لذت ببر و راه به راه دسته دسته پسر بکن تو قوطی ! اونوقت اگه خواستی هم یک دعا واسه ما بکن ! نمی خوام تو زحمت بیفتی واسه من سفره ابولفضل بندازی ٬ فقط یک کلام بگو دلقک جون خدا اجرت بده که ما رو هم داف کردی ! والسلام !

حالا چند دقیقه دیگه هم وقت داریم ٬ بذار کار این آبجیمون رو هم راه بندازیم که طفل معصوم برداشته واسه ما خصوصی نوشته که :

نمیدونم چرا وقتی با یه پسر حرف میزنم اخرش نتیجه میگیره من خیلی ساده ام میتونه ازم سو استفاده کنه اما من اینو نمیخوام چیکار کنم؟
اگه واقعا به عشق ماها میای خواهشا جواب منو بده یا اینجا یا تو کامنت دونی

خوب ٬ البته ننوشته ٬ ولی قشنگ معلومه که داف شده ٬ ولی فقط مشکلش اینه که  بلد نیست چجوری داف دافی رفتار کنه ! عادت نداشته و کم کم انشاالله یاد میگیره !   اونم غصه نخور . همین الان درستش می کنم .

ببین عزیزمن ٬ خواهر من ٬ اولش که همین بالا هم گفتم . من اینجا به عشق کسی نمیام . من به خاطر خدا میام !   بعدش هم شما اول دقت کن ببین با کی میری کجا ؟!

چند وقت پیش ٬ رفته بودم یکی از همین کافی شاپای دور و اطراف . خدایا من نمیخوام اینجا غیبت کسی رو بکنم . گناه کسی رو هم نمی شوریم که ٬ ولی عیب نداره . اصلا گناهش گردن من بذار  خلق الله یه چیزی یاد بگیرن ٬ خلاصه ٬ دیدم این اقای نیمولی خان که خدا روشکر  کم هم مدعی نیست اینجا !  میره تو وبلاگ ناموس مردم کامنت میذاره و ...حالا بماند ٬ نشسته بود با یک دختره طفل معصوم . من فقط یک دقیقه اش رو می گم . بقیه اش رو دیگه خودتون فکر کنید ٬ خلاصه جفتشون قهوه و کیک سفارش داده بودند . جناب نیمولی خان همه اش رو خورده بود . ولی اون طفل معصوم هنوز دست به چیزی نزده بود :

 دختره معصوم ــ جناب نیمولی نظر شما در مورد  اون فیلم آخری دیوید لینچ چیه ؟

 نیمولی ــ بله ! به نظر من این فیلم .  اهه ! چه قشنگ ! خانم ببین ببین ! جوجو رو ببین !

دختره معصوم ــ جوجو ؟ کجاست ؟ کو ؟   جوجوت کو ؟!

 تا برگشت روشو کرد طرف پنجره جوجو رو ببینه بلافاصله نیمولیه کیک دختره رو قاپ زد هام کرد خوردش !

 نیمولی ــ آخی ! چه بد شد ! جوجو رفتش ! بله . داشتم عرض می کردم خدمتتون که فیلم اخری این اقاهه اسمش چی بود ؟  ا ا ا ا .. خانم ببین چه پیشی خوشگلی اون پشت داره راه میره !

دختره معصوم ــ کوشش ؟ پیشی کوشش ؟ پیشی ؟

نیمولی هم که ماشاالله دیگه فرز شده ! فنجون دختر بیچاره رو همچین یک ثانیه رفت بالا و خلاص ! خیالش راحت راحت شد !  دختره خسته شد و گفت نیمولی جان ! میگم لینچ ! دیوید لینچ ! نیمولی هم تو وبلاگش نوشته من خدای سینمام دیگه !!گفتش اهان ! یادم اومد ! همونی که فیلم شعله رو ساخته ؟ توش جبار زین داره دیگه ؟!  بسنتی چقده خوشگل می رقصید ! آخی ! یادش به خیر !

 خلاصه این که عزیز من پسرای این دوره  زمونه  همینند ٬  همه  که دلقک نمی شن ! 

حالا از شوخی گذشته ٬ شما باید حواست رو جمع کنی ٬ اولا سو استفاده به نظرت یعنی چی ؟ چرا بهش میگی سو استفاده ؟  ببین عزیزکم . کلا روابط دو جور هستد . کوتاه مدت و بلند مدت . در هردو هم روابطی مثل صکص و این جور چیزها هم وجود دارند . هر دو طرف هم از این چیزها بدشون نمیاد . هیچ چیز بدی هم این وسط نیست . فقط اینجوری که من حدس میزنم مشکل تو با زمان این روابطه . یعنی دوست داری با فلان پسر که هستی فقط یک هفته و دو سه روز نباشه ٬ طولانی باشه و به قول بچه ها برای هم رفیق فابریک باشید . من فکر می کنم شما کمی عجله می کنی . یعنی هنوز طرفت رو درست نشناختی و...ولی رابطه از کنترلت خارج میشه . خوب شما اول از همه باید برای مدتی رابطه رو در یک سطح خاص نگه داری . یعنی نگذاری صمیمیت کاذب به وجود بیاد . شما از طرفت خوشت میاد و  این رو بهش القا می کنی که دوستش داری ( در صورتی که احتمالا در اون طرف این حالت هنوز پیش نیومده ) وقتی هم اینجوری میشه شما یک سری چیزها رو قبول می کنی که هنوز زوده ٬ اگر یک رابطه قراره بلند مدت باشه ( یعنی تو دوست داری اینجوری باشه ) نباید ظرف مدت کوتاهی به صکص برسه . صکص سریع مربوط به رابطه کوتاه مدته . هر دوطرف می دونند فوقش یک ماه مثلا با هم هستند . بنابراین از فردای اشنائی صکص هم شروع میشه و مشکلی هم نیست . ولی در رابطه بلند مدت نباید اینجوری باشه ( حداقل در سن و سال تو که احتمالا حول و حوش بیست سالته ) باید فرصتی داشته باشید برای شناخت همدیگر و کشف علائق طرف مقابل .

خلاصه اش می کنم . باید بتونی رابطه رو هندل و مدیریت کنی . نباید ابتکار عمل رو بدی دست اون ٬ گرفتی چی میگم ؟ در ضمن کسی که منظورش یک رابطه کوتاه مدته و بیشتر دنبال صکصه از همون اول خیلی تابلو معلومه و چیزی نیست که تو نتونی بفهمی . خیلی ساده نباید چنین اجازه ای رو بدی و مخصوصا نباید چنین آدمی رو توی زندگیت راه بدی . مشکل به خاطر قیافه تو نیست . به خاطر برخوردته و این که پیش خودت میگی مثلا این پسره به من روز دوم چنین پیشنهادی کرده ٬ اگر قبول نکنم می پره و همه چیز به هم می خوره . می ترسی اگه قبول نکنی طرف ناراحت بشه . نه عزیزم اگر کسی قراره با این چیزا بره همون بهتر که بذاری بره ٬ اصلا خودت باید ردش کنی و خلاص ٬ ولی فرض کن من میام با تو رابطه ای رو شروع می کنم و دوست دارم این رابطه زود تموم نشه . بنابراین در رفتارم احتیاط می کنم و مواظبم تو نرنجی ٬ در ضمن میدونم بعد از مدتی رابطه ما عمیقتر میشه و ...گرفتی چی میگم ؟  خیلی راحت می تونی به طرفت بگی که من بدم نمیاد . ولی هنوز زوده و موقعش نیست . بذار کمی بیشتر همدیگر رو بشناسیم و از این حرفها ...

به هرحال هر اتفاقی افتاده رو بگذار به حساب تجربه . کم کم خودت دستت میاد که چگونه رفتار کنی و بعد از مدتی این مشکلاتت هم تموم میشه . ولی لطفا به خودت القا نکن که من قیافه ام جوریه که هر پسری میاد از من سو استفاده می کنه . نه عزیزم . از این برچسب ها به خودت نچسبون لطفا .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
 

 یاد آر ٬ ز شمع مرده یاد آر.....

حسن مقدم ٬ فرزند محمد تقی خان احتساب الملک در بهمن ماه ۱۲۷۷ شمسی در ارک تهران به دنیا آمد و پدرش احتساب الملک از درباری های قدیمی و این خانواده نسل اندر نسل در دربار شاهان خدمت می کردند .

به اختلاف سه سال و اندی ٬ محسن مقدم به دنیا آمد و این دوبرادر  هردو اهل فرهنگ و هنر و خدمات بی پایانی به ایران کرده اند . غریبی این دو و این که خیلی از ما حتی اسم آنها را نشنیده ایم . باعث شد تا چند سطری راجع به این دو برادر بنویسم و به نظرم حیف است آدمهائی مثل این دوبرادر غریب و مهجور باشند و ما حتی اسمشان را نشنیده باشیم .

حسن مقدم از همان کودکی واجد استعداد و هوش بی پایانی بود . بعد از تمام کردن مدرسه به اروپا رفت و در پاریس به تحصیلاتش ادامه داد . او بعد از مدتی به تسلطی بینظیر در زبان فرانسه دست پیدا کرد و به همین زبان قطعات ادبی می نوشت و شعر می سرود . عربی و انگلیسی را هم به طور کامل می دانست و از او نوشته هائی به این دو زبان هم باقی مانده است .

حسن مقدم  علاوه بر اروپا در مصر و ترکیه نیز زندگی کرده و مدتی دوست و همکار مرحوم ابوالقاسم لاهوتی بود . ابوالقاسم لاهوتی شاعر چپ گرا و بسیار با استعدای بود که متاسفانه قربانی بازی های سیاسی و ماجراهای دیگری شد که باعث گردید هیچ وقت به آن جایگاهی که لایقش بود دست پیدا نکند و نهایتا در غربت و تنهائی در اتحاد جماهیر شوروی فوت کرد . لاهوتی اگر این سرنوشت شوم را پیدا نمی کرد قطعا به یک چهره استثنائی و ماندگار در ادبیات ایران  تبدیل می شد . از او یک جلد دیوان شعر هم باقی مانده است و همچنین ترجمه ای از شعر و سرود معروف  سوسیالیست ها که چنین اغاز می شود : برخیز ای داغ لعنت خورده....

و قطعاتی دیگر  مثل :

 قراول سوت زد ٬ یعنی که می ایند یاغیها

ـ نهان در پشت سنگر ! ( داد صاحبمنصب این فرمان )

سپاهی مضطرب ٬ مردان تماشاگر زنان عریان

به لبهائی همه خشک و رخ زرد و تن لرزان

زن و فرزند مظلومان ٬ نه یاغیها نه طاغیها...

باری ٬ از مطلب دور شدیم ٬ حسن مقدم در ایران کار تئاتر را شروع کرد و  همچنین یک نمایشنامه هم نوشت به نام جعفرخان از فرنگ برگشته  که نگاهی است طنزآلود  به کسانی که چند صباحی در اروپا بودند و هویت خویش را از دست داده بودند از یک طرف و از دیگر سو فرهنگ پائین و جهل و خرافاتی که در میان عامه مردم وجود داشت . جعفر پسر یک خانواده سنتی ایرانی است که می رود فرنگ و با سگ بر می گردد ! مادرش نمی تواند تحمل کند که حیوانی نجس در خانه اش است و زبان جعفر را هم نمی فهمد . چون جعفر از هر ده کلمه نه تایش را به فرانسه غلط غولوط میگوید و تعارض این دو جالب است . می خواهد برود حمام ولی دائیش تقویم از جیب در می آورد و می گوید امروز برای حمام رفتن سعد نیست و نحس است ! از حمام منصرف می شود و می خواهد برود قدم بزند که یکی عطسه می کند و باز دائی جلویش را می گیرد که صبر آمد !

حسن مقدم  به عنوان یک روشنفکر اروپا دیده باید طرف جعفر باشد و به فرهنگ ایران ایراد بگیرد ولی اینطور نیست و او هم جعفر  و هم بقیه را به یکسان مورد انتقاد قرار می دهد .

در نمایشنامه ای به نام ایرانی بازی که در واقع قسمت دوم جعفر خان است می گوید :

مردم شرم کنید از این همه تکرار تاریخ و اشتباهات تاریخی ٬ این همه شکست تاریخی ٬ این همه مرعوب ظواهر غرب پیش رفته بس نیست ؟ چگونه می خواهید با این ضعف ها ٬ نارسائی های فکری و بدفهمی از فرهنگ و تمدن حضوری جدی در عصر و زمانه داشته باشید ؟ چطور ممکن است جعفر خان های سطحی نگر ٬ غربگرا ٬ به مدت صد سال ٬ مثل شتر عصاری به دور خود بچرخند و از تکرار اشتباهات و بدفهمی های اجتماعی شان نترسند و واهمه نداشته باشند ...

در کشور فرانسه مسابقه ای گذاشتند و در واقع فراخوانی بود از نخبه گان جهان تا هرکس مقاله ای در مورد رومن رولان بنویسد . با کمال تعجب حسن مقدم به راحتی توانست مقاله ای به زبان فرانسه بنویسد و ارزش این مقاله چنان بود که در کنار بقیه مقالات که از غول های علم و هنر اروپا مانند زیگموند فروید وآندره ژید ( نویسنده مائده های زمینی ) و تاگور هندی قرار بگیرد و به صورت یک کتاب چاپ شود . تصور کنید . محسن مقدم از ایران در کنار فروید و ژید . تا به حال کمتر نویسنده ای از ایران است که به چنین افتخار بزرگی دست پیدا کرده باشد و تا آن جائی که من میدانم دیگر هیچ وقت نظیر این اتفاق تکرار نشده است .

حسن مقدم همچنین از مشاهده اوضاع اسفبار زن ایرانی هم رنج بسیار می برد و در دفتر خاطراتش می نویسد :

این اقایان بی فرهنگ و عقب مانده که نام شوهر و برادر و پدر را یدک می کشند . بیمارند . اما خودشان نمی دانند که بیمارند و این بیماری به آنها شکل انسانی و غریزه حیوانی داده است ....

حسن مقدم ٬ علی رغم تمام ارزش ها و محسناتش سرنوشتی بسیار هولناک و غریب پیدا کرد . چنان که باورش سخت می نماید و آدم فکر می کند که این صحنه ای از یک فیلم هالیوودی است . و اما این سرنوشت عجیب چه بود ؟

پایان یک زندگی کوتاه :

حسن مقدم در سن بیست و هفت سالگی به مصر رفت و قصدش هم این بود که از کتاب های بی نظیر کتابخانه الازهر مصر استفاده کند . در آنجا کتاب های خطی ایرانی زیادی وجود داشت  و او هم در حال تحقیق درباره تاریخ ایران بود . اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که حادثه ای آرامش زندگی او را به هم ریخت :

باستان شناسان اروپائی به تازگی موفق شده بودد مقبره یکی از فرعون های مصر به نام توتان خامون را پیدا کنند . بعد از مدت کوتاهی تعداد زیادی از این باستان شناسان به مرگ های مختلف فوت کردند و یکی دچار تصادف شد و دیگری بیمار شد و...

درون مقبره کتیبه ای بود که در آن نوشته بود هرکسی به اینجا بیاید و ارامش فرعون را به هم بریزد دچار نفرین فراعنه شده و در مدت کوتاهی با مرگی دلخراش خواهد مرد . دست بر قضا مرگ های متعدد باستان شناسان هم این موضوع را تایید می کرد و هیچ کس هم نمی توانست توجیه دقیقی برای این مسئله پیدا کند .

حسن مقدم هم که دشمن همیشگی خرافات بود در دفتر خاطراتش نوشت :

به نظرم این شایعه را ساختند و در بین مردم رواج دادند که کشفیاتشان به تاراج نرود و مدعیان تصاحب اموال مقبره زیاد نشود . عقل من اجازه نمی دهد که این حرفهای عوامانه را باور کنم . چگونه یک نفر سه هزار سال بعد از مرگش می تواند متجاوزین مقبره اش را مجازات کند ؟ در ضمن درست است که عده زیادی از این باستان شناسان مردند . اما هرکدام از این مرگ ها دلیلی داشت و هیچ کس خود به خود فوت نکرد . اگر مثلا فلانی کمی احتیاط می کرد زیر ماشین نمی رفت و این حرفها راجع به نفرین فرعون خرافات احمقانه ای بیش نیست..

سرانجام روزی حسن مقدم با یک دوربین عکاسی و یک کلاه ایمنی وارد مقبره شد و قصد داشت از آن جا بازدید کاملی داشته باشد تا ثابت کند از خرافات نمی ترسد . هم فال بود و هم تماشا...

حسن مقدم به مدت سه ساعت درون مقبره به تحقیق مشغول بود . خودش می گوید :

از مقبره که بیرون امدم احساس غرور می کردم . چون دچار هیچ حادثه ای نشده بودم و بسیاری از دوستان مصری به این خاطر که چنین تصمیم جسورانه ای گرفته بودم من را سرزنش کردند . ولی من با ریشخند به آنان می گفتم که دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد ؟

با کمال تعجب . از فردای همان روز دچار تب شدیدی شد و بعد از سه روز وقتی دید تب قطع نمی شود به نزد دکتر رفت . بلافاصله با تشخیص سل استخوانی در بیمارستان قاهره بستری شد و هیچ کس هم نفهمید حسن مقدم از کجا و برای چه باید دچار چنین مرضی شود که اتفاقا در مصر بسیار هم کمیاب است . بعضی معتقدند او به خاطر تنفس هوای مقبره الوده شد اما میکروب سل بیشتر از دوساعت در هوای ازاد زنده نمی ماند و نمی توان باور کرد از سه هزار سال پیش چنین میکروبی در هوای مقبره باقی مانده باشد . هرچند بعضی از باستان شناسان معتقدند که توقف طولانی حسن در هوای آن مقبره باعث آن بیماری مهلک شد .

باری . بیماری از یک طرف و محیط بیمارستان قاهره از طرف دیگر حسن مقدم را دچار افسردگی کرد . او از این بیمارستان رفت و در اروپا به معالجه ادامه داد و در یک کلینیک بسیار مجهز و تخصصی در کوه های الپ سوئیس بستری شد .

در خاطراتش می نویسد :

تب ناراحتم نمی کند . اما این لخته های خون. این تک سرفه های خون آلود مرا حتی از خودم متنفر کرده است . از همه کس و همه چیز زده شده ام . گاهی فکر می کنم رفتنی هستم . ولی خوب . اگر اینطور است و اگر باید بروم پس دیگر این همه تشریفات ناراحت کننده و خستگی آور برای چیست ؟ این تک سرفه ها مرا خسته کرده ٬ درد سینه...درد سینه ..

مرگ قدم به قدم پیش می اید و با کمال تعجب هیچ کدام از  درمان ها هم جواب نمی دهند . پزشکان گیج شده اند و نمی توانند بفهمند چرا درمان های رایج و موثرشان در این مورد هیچ پاسخی نمی دهند.

حسن مقدم چنین می نویسد :

 بله از مرگ نمی ترسم . علاقه من به زنده ماندن چندان هم زیاد نیست . نمی دانم الان چی باید بنویسم . من جوانم . خیلی جوانم .....

یک هفته بعد :

خدایا چرا من هرچه به مرگ نزدیکتر می شوم به زندگی علاقمند تر می گردم ؟ برای آینده خود نقشه ها دارم . کشورهای دیدنی زیادی است که ندیده ام  سازهای دلپذیر زیادی است که هنوز به آن گوش نکرده ام . انسان های زیادی وجود دارند که هنوز عاشقشان نشده ام . ملت دردمند و بدبختی دارم که هنوز کاری برای نجاتشان نکرده ام . انصاف نیست . انصاف نیست . انصاف نیست...

حسن مقدم در دوران اقامت در بیمارستان سوئیس سه نمایشنامه دیگر هم به زبان فرانسه نوشت . این ها آخرین ضربه های این قهرمان خیانت دیده هستند که تمام عمر کوتاهش را وقف دنیای هنر و اندیشه کرد .

۱۳ نوامبر ۱۹۲۵ ــ ابان ماه ۱۳۰۴ شمسی ساعت یازده ظهر این جوان دنیای فانی را ترک کرد و ناکام و خسته از این دنیا رفت .  مزار حسن مقدم در گورستان لاره سوئیس است و تنها قبری است که بر خلاف بقیه رو به قبله است . روی سنگ قبر به دوزبان فارسی و لاتین نامش حک شده و خط فارسی سنگ هم بسیار عجیب است . علتش این است که سنگتراشان سوئیس هیچ کدام با خط فارسی آشنا نبودند و برادرش این کلمات را روی یک تکه کاغذ نوشت و به آنان داد تا از رویش بنویسند ...

هنگام مرگ برادر و پدرش به اضافه خانمی فرانسوی و زیبا به نام ژیلبرت بر بالینش بودند و این خانم که بسیار به حسن علاقه داشت پس از مرگ وی دچار افسردگی بی پایانی شد و چنان این اندوه بزرگ بر چهره اش حک شده بود که نقاشان از صورتش به عنوان مدل استفاده می کردند...

چهره حسن مقدم . در عکسی که از او مانده چنین است . موهای مجعد و پرپشت . چشمان نجیب و بینی ظریف و نهایتا چهره ای مردانه و دلنشین . عکس دیگری هم از او هست که در آخرین روزهای حیاتش گرفته شده . مرد جوانی با مو و ریش بلند و نامنظم که بارانی بر تن دارد و با نگاهی افسرده و غمگین به دوربین خیره شده است ..

 و چنین شد پس ٬ که با نفرین فرعون و بازی سرنوشت ٬ این امید بزرگ آینده ادبی  کشورمان از دست رفت ...افسوس که قدر او را ندانستند و در میان او و دیگران فرقی نگذاشتند...روحش شاد .

و اما برادر کوچکتر ٬ محسن مقدم .

او از کودکی به هنر . مخصوصا نقاشی علاقه مند بود . در عین حال اشیا عتیقه و تاریخی را هم بسیار دوست داشت و با پول توجیبی اش از  دستفروشان عتیقه مسجد شاه هرچیزی می توانست می خرید . بقیه او را مسخره می کردند و می گفتند محسن جهود شده است !

اما حسن که برادر بزرگترش بود او را درک می کرد و نمی گذاشت که دیگران ذوق اش را کور کنند . محسن توانست با کمک برادر به اروپا برود و در هنرهای زیبا تحصیل کند . در نهایت ایشان یک نقاش و یک باستان شناس بزرگ شد و به همت او بود که بسیاری از اثار تاریخی ایران در کشور ماند و همچنین بنیان گذار دانشکده هنرهای زیبا هم او است و خدماتی که محسن مقدم به هنر ایران کرد شاید هیچ کس دیگری نکرده باشد .

پروفسور محسن مقدم از بدو تاسیس دانشگاه تهران کرسی استادی هنر را در اختیار داشت و به خاطر سخنرانی هائی که در نقاط مختلف جهان انجام داد به دریافت نشان ها و مدال های بسیار مفتخر شد .  کشورهای فرانسه  و ایتالیا و شوروی بهترین و گرانقدر ترین نشان های خود را  به او اعطا کردند و همچنین به خاطر سی و سه سال استادی در دانشگاه تهران و کوهی از خدمات ارزنده از ایشان در کنار پروفسور محسن هشترودی و ذبیح الله صفا با مقام استادی ممتاز تجلیل کرد ..

همچنین ایشان از همان کودکی یک کلکسیونر بزرگ کتاب و اثار باستانی بود و همه را در یک موزه خانگی در خانه اجدادی خویش که اتفاقا یکی از خانه های نادر و باستانی تهران است حفظ کرد . اثار باستانی و عتیقه های این موزه و همچنین کتاب های خطی که در این موزه هستند تک تکشان بدون قیمت هستند و به واسطه یگانه بودنشان نمی توان هیچ قیمتی روی آنها گذاشت . این مرد بزرگ نیز وصیت کرد که پس از مرگش دانشگاه تهران صاحب اصلی و تنها مالک این موزه بی نظیر باشد .

محسن مقدم واجد تسلطی بی چون و چرا در چندین و چند شاخه هنر بود ٬ برای مثال یکی از موثق ترین افراد صاحب نظر در مورد معماری ٬ هنرهای تجسمی و مجسمه سازی بود و از ایشان مقالات بسیار خواندنی و جالب در این زمینه ها باقی است . همچنان که در شعر و ادبیات هم دست داشت .

محسن مقدم بر خلاف برادرش عمری دراز داشت و به نوبه خود خدماتی بی نظیر و بسیار با ارزش به ایران کرد . ذکر تک تک افتخاراتی که کسب کرده است به حدی طولانی است که نمی توان در اینجا نوشت . همینقدر بدانید که به ندرت ممکن است شخص دیگری به این افتخارات رسیده باشد . مرحوم محسن مقدم در سال هزار و سیصد و شصت و پنج در خانه اش درگذشت . از وی فرزندی به جا نماند و بدین ترتیب با مرگش پرونده خاندان احتساب المک بسته شد .

باری . رفیق عزیز . ممنونم که تا اینجا خواندی . بدون شک این پست با بقیه تفاوت داشت و شاید ربطی هم به این وبلاگ نداشته باشد . ولی راستش حیفم آمد چند سطری در باره این دو برادر ننویسم و قطعا تعداد خواننده های اینجا هم زیاد نیست . اما همین که باعث شد یادی از این دو مرد بزرگ باشد و بشناسیم  دونفر از کسانی که فرهنگ ایران به آنها مدیون است کافی است .

به قولی خاک ایران زمین از چنین مردانی خالی مباد که عظمت مملکت نه به سنگ و چوب و کوه و جنگل . بلکه به مردمان آن است .حداقل وظیفه ما این است که هرکدام قدمی برداریم . وگرنه اگر فقط بخواهیم به عظمت از دست رفته و گذشته مان ببالیم  به سادگی چنان می شود که فردا گمنام ترین فرزندان این سیاره خواهیم بود . 

زمانی ملل دیگر به اینجا می امدند نه برای تجارت یا استعمار یا کشور گشائی ٬ بلکه می آمدند تا یاد بگیرند از هنر و علم و فرهنگ و اندیشه ٬ ما فرزندان چنین اجدادی هستیم . افسوس که آنقدر از این حرفها گفتند که اکنون تکرارش بسیار مبتذل به نظر می اید . اما ای کاش بتوانیم و  بشویم آنچه که استحقاقش را داریم . آن چه به سر ما آوردند و می آورند نصیب کمتر ملت بخت برگشته ای شده است . مغول و تاتار و عرب ما را در بر گرفت . بعد جهانخواران سیری ناپذیر ٬ روس و انگلیس و دیگران و حالا مائیم روبروی یکدیگر ٬ کشوری ویران شده از دشمنی ها و حماقت های دور و نزدیک ٬ در عین حال همیشه و در سیاه ترین روزهای این مملکت همیشه چراغ هائی بوده اند . چراغ های بی ادعا . چراغ هائی در ظلمت ....

ری و اصفهان و شیراز ٬ طوس و خراسان ٬ زادگاه شعر و هنر بوده ایم . نبض شعور زمانه  می زده است در رگ رودکی ٬ در خون هزار و اند ساله ی جوی مولیان ..

 هنوز هم مانده ٬ هنوز از این فرهنگ محتضر چیزی باقی مانده که بتواند در این فضا ادامه یابد . ما نوادگان خواجه هرات و مولانائیم ٬ هرچند که باید شرم کنیم . باید شرم کنیم که خود را وارث آن همه زیبائی و شعور می دانیم . و بذری هم نکاشته ایم که اکنون امید درو کنیم . علف هرزه که گندم و هنر و فرهنگ نمی شود ...

و اما ٬ علی رغم ما و این ارزوهای خاک گرفته مان در قلب این کویر بی حاصل . دلم خوش است به فردا ٬ زیرا به جائی رسیده ایم که هیچ ٬ هیچ چاره ای به جز پیشرفت نداریم . ما حق داریم که امیدوار باشیم . نوبت ما هم می شود . روزی مولانا و رودکی و دیگران را پس می گیریم . روزی همه چیز را پس می گیریم و مردمی خواهند بود در این مملکت بدون حسرت دیروز و بدون این که از عظمت کشورشان با افعال ماضی صحبت کنند...

 

  پی نوشت :بالاخره بعد از این همه وقت تنبلی ٬ لینک دوستان رو در اینجا شروع کردم و فکر نکنم کسی با این موضوع مخالفت داشته باشه که اولین لینک مال عمو ناصره ! بقیه هم در همین یکی دو روزه . البته حتما می دونید که من بیچاره الزایمر هم دارم و همه چی خیلی زود از یاد من میره ! مثلا برای لینک کردن مجبورم نگاه کنم به کامنت های همین پست آخری !  بعدش هم از چیزای خوشگل خوشم میاد مثلا از این گل ها که بعضی ها توی کامنتاشون میذارن و از این جور چیزا !  شما دوست دارین کسی ازتون تعریف کنه ؟ جدی ؟ منم خیلی دوست دارم !  انقده خوبه !

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386
 

 

عصر داشتم برای خودم توی اینترنت می گشتم . توی یکی از وبلاگها ( شراگیم ) یک نظر دیدم از خانمی به نام حوا به این آدرس :

http://www.havva12.persianblog.ir/

رفتم توی وبلاگ و خوشبختانه نویسنده این وبلاگ پست هائی داشت به اندازه یکی دوسطر یا نهایتا یک پاراگراف . همه وبلاگش را می شد در چند دقیقه خواند . برایش نظری نوشتم که کمی طولانی شد . بعد برایش نوشتم که اصلا من چرا دارم اینجا تایپ می کنم ؟ می روم در وبلاگ خودم می نویسم که چیزی هم گیرم بیاید !!

از این خانم یک پستش را در همینجا کپی می کنم :

نمیدونم چرا به شکل احمقانه ای مطمئن بودم اون جزء اون دسته از مرد ها نیست.

و به شکل احمقانه ای نفهمیدم هنوز هم که یک دسته بیشتر وجود نداره!!

 

بسیار خوب . بقیه پست ها هم چیزی در همین مایه ها هستند . یعنی نویسنده می خواهد بگوید در دنیا موجوداتی وجود دارند به نام مردها که بهتر است  تا می توانید از این موجودات فاصله بگیرید !

  باری . تصور می کنم اگر توی وبلاگها یک آمار دقیق بگیریم به اندازه وبلاگهای ضد مرد وبلاگهای ضد زن هم باشند . ضد مردها به هزار و یک دلیل می خواهند بگویند همه زن ها بالفطره خوب و مهربون و ...هستند و ضد زن ها دقیقا برعکسش را می گویند . طبعا  هم گروهی این گروهی آن پسندند !!!

 به نوبه خودم اصلا با فمینیست ها مشکلی ندارم . اتفاقا برای جامعه ما این یک مرحله غیرقابل انکار رشد هم هست . ولی بدون شک ثابت کردن رذالت و بی شرمی مردها  فمینیسم نیست !  هرچند خیلی ها چنین کاری را به عنوان فمینیسم می شناسند ( صاحب آن وبلاگ به هیچ وجه مدعی فمینیست بودن نکرده بود ) نهایتا من مدتهاست به هیچ فمینیستی که واقعا ریشه های این مکتب را بشناسد و یا چند تا رفرنس خوب در این زمینه خوانده باشد برنخورده ام ...

این را هم باید اضافه کنم که به نظر من چیزهای مهمتری از فمینیسم در جامعه ما هست که زن و مرد را یکسان له می کند و شاید بحث فمینیسم در جامعه ای به مشخصات جامعه ما قصه همان خانه ای است که از پای بست ویران است...

 از این جا به بعد ٬ مخاطبم هم خانم ها و هم اقایان هستند  . بیشتر منظورم کسانی هستند که معتقدند جنس مخالف ( چه زن چه مرد ) چنین است و چنان است و...

بسیار خوب . حالا سئوال اول ٬ شمائی که در صحبت هایت می گوئی همه زن ها بدند یا همه مرد ها  عوضی هستند و قید همه را به کارمی بری ٬ واقعا مطمئنی قضیه را شخصی نکرده ای ؟ یک مثال :

من و نیما ( دوستم ) اول یا دوم دبیرستان بودیم . روزی داشتیم از مدرسه به خانه بر می گشتیم . در راه یک دختر را دیدیم که شاید نوزده بیست ساله بود و اتفاقا سروشکلش هم بد نبود . در آن موقع که ما هنوز انقدر بزرگ نبودیم که مثلا دوست دختر داشته باشیم یا دستمان به جنس مخالف برسد یک چنین دختری یک  موجود غیرقابل دسترسی و یک غول بود !!

 نیما شروع کرد که :  این دختره رو میبینی ؟ این الان منتظره که یک دانشجوی پزشکی !! ( یک کیس استثنائی در آن زمان !! ) با تیپ بهتر از جرج مایکل !!سوار  بنز بیاد و دستش هم یک دسته گل خفن باشه و همونجا جلوی این دختره زانو بزنه که خانم من چنینم و چنانم و بابام هم خدای مایه است و خلاصه اجازه بدید من تا آخر عمرم غلامی شما را بکنم !!

بعدش هم جفتمون شروع کردیم با بدجنسی هرهر  خندیدن ! طبیعی بود که آن زمان چنین نگرشی داشته باشیم ( البته این نگرش در اصل مال نیما بود و من اصلا هیچ وقت همچین فکرهائی از کله ام نمی گذشت !!!!! ) خلاصه این که ما خیلی دوست داشتیم یک دوست دختر  داشته باشیم . ولی شرایطش را نداشتیم و بنابراین خواه ناخواه دچار نوعی دشمنی با جنس مخالف شده بودیم .

طبعا اولین ایرادی که ممکن است اینجا مطرح باشد این است که اقاجان . تو می گویئ قضیه راشخصی نکن . ولی من به عنوان یک پسر یا یک دختر تا به حال با هرکسی که به عنوان جنس مخالف اشنا شده ام بعد از مدتی طرف بلائی سرم آورده و  چطور ممکن است که حتی یک نفر آدم حسابی بین این همه دختر یا پسری که با من بوده اند نبوده باشد ؟ پس کاملا منطقی است که نتیجه بگیرم همه دخترها بدند یا همه پسرها عوضی هستند...

خوب من دوتا جواب دارم . اول این که در انتخابت اشتباه کرده ای و دوم هم این که خودت به نوعی رفتار کرده ای که خود به خود زمینه ساز چنین رفتارهائی بوده ای و  تبدیل به یک کیس جذاب برای آدمهای عوضی شده ای .

راجع به انتخاب غلط می توانم بگویم که ٬ وقتی شما خانم محترم . فقط دنبال پسرهائی هستی که زانتیا یا رونیز سوار شده اند و نهایتا قیافه طرف هم کمی مهم است پس کاملا قابل انتظار است که راه به راه به  پست کسانی می خوری که دنبال یک دختر برای هزار و یک نوع کار می گردند . برای  تو فقط پول مهم است و مسلما برای او هم فقط ثکس مهم است . احمقانه است اگر بگویم هر پسری سوار ماشین خوبی شده قطعا عوضی است . نه اصلا .  بلکه بیشتر منظورم کسانی هستند که مثلا ماشینش  را  فقط  به  قصد  دختربازی  خریده  است و حالا چرا از آن استفاده نکند؟  

مثل این است که من بروم جردن و با دختری آشنا شوم که تیپ خیلی خفن زده و ...بعد هم چون طرف اصلا به مسائلی مثل روشنفکر بازی و مطالعه و این جور مسخره بازی ها اهمیت نمی دهد بیایم اینجا بنویسم که این دخترها عجب موجوداتی هستند !!

خوب بابا طبیعی است که این مسئله بر می گردد به حماقت من و نه بد بودن دختر جماعت ...

من اگر هیچ چیزی به غیر از روشنفکر !!! بودنم برای جذب جنس مخالف نداشته باشم و بعد انتظار داشته باشم که همه دخترها مثل زنبور عسل دور یک گل سرخ ! ( فک کن ! ) دورم پر پر بزنند و...طبیعی است که در هر استانداردی یک احمق خواهم بود . و بعد بشینم اینجا روضه بخونم که عجب جامعه عقب افتاده ای داریم !

یا مثلا فلان دختر از این گله مند است که چرا منی که به این خوبی گلدوزی می کنم و یا خیاطی می کنم و...چرا نباید هفت هشت ده تا پسر مثل مانکن دوربرم نمی پلکند ؟

نه عزیز من ٬ بگرد در خودت ببین مشکل کجاست ؟  ببین نمی تونی مشکل را به نوعی حل کنی ؟ یا حداقل بهترش کنی ؟

  دخترک می نشست جلوی من و می گفت که همه پسرها فقط به سکس فکر می کنند ! ازش می پرسیدم خودت به چی فکر می کنی ؟ اکثرا می گفتند که به عشق !!

بسیارخوب . هیچ مشکلی نیست . شما فقط به عشق فکر کن ! و حالا این عشقی که می گوئی را برای من تشریح کن که چیست ؟ شروع می کردند به قصه گفتن که اولش وفاداری است و دومش احساس است و....

 حالا فرض کنید که من از کره مریخ سوت شده ام به اینجا و دربه در دنبال یک دختری می گردم که مثل دیوانه ها عاشقش بشوم !  من چرا باید تو را انتخاب کنم ؟

طرف کمی فکر می کرد و بعد با تردید می گفت که مثلا چون من خیلی دختر با احساسی هستم و شعر هم بلدم و ..

خوب ٬ اولا که احساساتی بودنت را روی پیشانیت ننوشته ای و در زمینه شعر هم متاسفانه باید بگویم اون شعرها را می کوبم توی سرت !! چون من از تو بیشتر شعر و این حرفها بلدم !! اصلا شک نکن !

یا مثلا می گفت که من خیلی وفادارم . و یا چنینم و چنانم . خوب آخر من باید این چیزها را از کجا بفهمم ؟ از کجا ؟

خانم جان ٬  اقا جان ٬ تو نشستی توی اطاق خودت و مشغول آرزوپردازی هستی . حتی حاضر نیستی به اندازه اپسیلونی تلاش کنی ٬ مثلا لاغر بشوی یا ورزش کنی یا کار بکنی و همه آن چیزهائی که برای تور !! کردن جنس مخالف به شدت لازم است و بعد هم انتظار داری چه اتفاقی بیفتد ؟!

من نشستم اینجا و با خودم اینجوری :

چرا همین الان نباید یک دختر داف ! با پاجرو بیاد زنگ خونه رو بزنه و بعدش بیفته توی اغوشم ! که خدا رو شکر بالاخره پیدات کردم سهیل جونم !

چرا می خندی ؟ میدونی آرزو پردازی یعنی همین و خیلی از ماها ( خیلی زیاد ) عمر را به همین خواب و خیالات می گذرانیم ؟

می دونی بسیاری از آدمها به شدت معتقدند که دنیا در حقشان ظلم کرده و استحقاق خیلی بیشتر از اینها رو دارند ؟

می دونی دنیا و جامعه بسیار بسیار بی رحمتر از این حرفهاست و هیچ اهمیتی به آنی که می بایست بودی و یا آرزوهای تو نمی دهد ؟

  روشنفکری ؟ خانواده ات عالی هستند ؟ شاعری ؟ وفاداری ؟ اهل مطالعه ای ؟ بعدش چی ؟ عزیز جان تو قبل از همه اینها می بایست مرد یا زن باشی ٬ مجبوری یک چیزهای دیگری داشته باشی . همه اینها مثل خردل یا سس گوجه هستند . چاشنی هستند ٬ تا به حال دیده ای کسی به عنوان شام یک شیشه خردل بخورد ؟ ندیده ای ؟ پس چرا انتظار داری کسی چنین کاری بکند ؟

من زمانی که سرباز بودم . عصرها با یک قیافه داغون و موهای نمره چهار و خلاصه یک وضع فلاکت باری بر می گشتم خانه ٬ بعد یک موجود هولناکی توی محل ما بود که در وصفش چیزی نگویم بهتر است . این دخترک زل می زد به من و چنان اب از لب و لوچه اش سرازیر می شد که بیا و ببین ..اگر یک پسر معمولی از آنجا رد می شد اصلا نگاهش هم نمی کرد . ولی من  داغون را در حد خودش می دانست و لابد به نظرش خیلی به هم می امدیم !!

خوب همینه دیگه ٬ شمائی که میبینی همیشه به پستت آدمهای عوضی می خورند شاید به نوعی تبدیل به یک هدف مناسب شده ای ؟

دخترخانمی که هیچ ٬ هیچ ٬ چیزخاصی در وجودش نیست و از عالم و آدم هم بی خبر است به طور ناگزیر در لیست کسانی قرار می گیرد که دنبال یک چیز هستند و نه بیشتر ٬ حالا گیرم به پست یک آدم معمولی هم بخورد . چه انتظاری دارید ؟

ببینید . اصلا و ابدا نمیخواهم منکر پسرهای رذل یا دخترهای عوضی بشوم . هستند و اتفاقا زیاد هم هستند . ولی من نباید در هدف آنها قرار بگیرم .

شما در جبهه باشی و برای خودت بالای خاکریز قدم بزنی ٬ بعد از مدت کوتاهی زیر شلیک خواهی بود و هیچ کس هم از دشمن ایراد نمی گیرد ٬ بلکه فکر می کنند که عجب ادم احمقی است . انگار اومده پارک !

نهایتا ٬ در زندگی ات مردهای بد بوده اند . یا مردهای بد دیده ای ٬ اشکالی ندارد . ولی شما حق نداری نتیجه بگیری همه بد هستند ٬ زن همسایه از شوهرش کتک می خورد هیچ ربطی به من ندارد و شما نمی توانی من را با او در یک گروه قرار بدهی . این اسمش فمینیسم نیست . بلکه تعصب کور است و این تعصب کور فقط خودت را نابود می کند . شما نمی توانی روی غرایزت خط قرمز بکشی و بگوئی اصلا همه مردها بروند به درک ٬ اتفاقا خیلی راحت می شود چنین کاری کرد . ولی بعد از مدتی تبدیل می شوی به خانم هویشام شماره دو ! 

هیچ وقت قضایا را شخصی نکنید . در اصول زندگی تان سختگیر باشید . به همین راحتی تسلیم نشوید . شما حق ندارید نتایج عجیب و غریب از قضایا بگیرید . حق ندارید خودتان را از چیزی محروم کنید . اگر خیلی روی این مسائل اصرار دارید هم هیچ اشکالی ندارد . به حال هیچ کسی هم فرقی نخواهد کرد . ولی زمانی پشیمان می شوید که کمی دیر است ..

 

پی نوشت : موقع سند کردن این پست متوجه چند تا کامنت جدید شدم :

سلام.ممنون از کامنت های با حوصله ات. اما یه چیزی رو باید توضیح بدم.... من اصلا منظورم این نیست که به جنس مرد بد و بیراه بگم. اتفاقا کلی هم ازشون خوشم میاد!! اگه میگم یه دسته وجود داره، منظورم فقط اینه که معمولا قابل پیش بینی هستن و شبیه به هم. اگر هم میبینی گاهی گله ای مینویسم، دنبال حق و مظلوم نمایی و محکوم کردن نیستم. صرفا سعی کردم از " زنانه ترین " احساسات و اعترافاتم بنویسم.


 

نویسنده: حوا
شنبه 24 آذر1386 ساعت: 0:40
و خب میدونی که تو این جور احساسات ، اونطرف قضیه یه مرد اه. اگر هم تقابل و تضاد و مظلومیت ای هست، توی ذات و آفرینش شونه. در مورد فمنیسم...چیز جالبیه.اتفاقا یه مدتی هم تو کف اش بودم و در موردش میخوندم. اما اینجا، توی این بلاگ قصد ندارم بحث های به اصطلاح روشنفکری راه بندازم و سر درست بودن و غلط بودن عقاید و نظریه ها بحث کنم. اینجا رو صرفا برای احساساتم گذاشتم.

 

 

 

 

پی نوشت :  نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی !! البته این سوژه از مدتی قبل توی کله من بود . وبلاگ ایشان بهانه ای شد برای نوشتن این پست .گیرم وبلاگ ایشان هم که نه ٬ ولی بلاگها یا پست هائی با این مضمون کم نیستند . به هرحال ما که قصدمون خیر بود !!! 

پی نوشت : راه جهنم با نیات خیر سنگفرش شده است !

 

پی نوشت : این آدرس را تشریف ببرید و ما را هم دعای خیر کنید . از دست نده که حیفه ! مخصوصا اگر پسر باشی ! شما خانم ها هم لطفا بی خیال بشین که حسودیتون میشه میترسم برای پوستتون بد باشه خدای نکرده !!!

http://www.imagehaven.net/img.php?id=7474511_Gisele_Bundchen_-_Maxim_Italy_February_2007__2_.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
 

بچگی های من تا پنج سالی  در شهرستان های مختلف و بعد ازآن در یک خانه در شمال خیابان پاسداران تهران گذشته است . یک خانه ٬ موقعی که همه خانه داشتند و این اپارتمان های کوفتی اینجور مد نشده بود .

یک روز . زمانی که من تقریبا ده ساله بودم . حوالی غروب صدای ماشین بابا را شنیدم که به پارکینگ وارد می شد . رفتم تا درب کرکره ای پارکینگ را ببندم ( این یکی از وظایف من بود ) بعد با تعجب دیدم بابا خم شده توی ماشین و صدا می زند ببری ..ببری..

همه چیز از آنجا شروع شد که مامان متوجه شد خانه موش دارد و یکی دوتا از پارچه های مورد علاقه اش را جویده اند . تصمیم گرفتند یک گربه به خانه بیاورند و این ببری گربه ای بود که به تازگی به دنیا آمده و بابا از یکی از دوستانش گرفته بود که ماده گربه ای داشتند و دوماه پیش بچه زائیده بود .

توی ماشین . دوتا چراغ کوچولو به رنگ ابی برق می زد . ببری یک بچه گربه پرشین ٬ به طرز باورنکردی پشمالو ٬ سیاه یک دست مثل ذغال با چشمان ابی براق ٬ نوعی ابی سیر که باید میدیدی تا بفهمی چه می گویم .

اسمش را صاحب قبلی اش گذاشته بود ببری و حالا این ببری خانم ( ماده بود ) با کنجکاوی و احتیاط داشت به همه سوراخ سمبه های خانه سر می کشید و همانطور که عادت گربه هاست . شناسائی همه چیز در اولویت اول قرار داشت !

شب که همه خوابیدند قرار شد ببری در سالن باشد . ولی حیوان کوچولو بود و از تنهائی می ترسید . انقدر میومیو کرد و به زیر در پنجول کشید که در نهایت او هم آمد پائین پای من روی تخت خوابید و من صدایش را می شنیدم که با رضایت خرخر می کرد .

از فردا من و ببری شدیم پایه همدیگر و تصور نمی کنم هیچ چیزی مثل این بچه گربه می توانست تنهائی من را پرکند که دوخواهر داشتم و آنها  به خاطر فاصله سنی و دختر بودن بیشتر اوقات را با هم بودند و من همیشه مجبور بودم تنهائی بازی کنم .

من می شدم شکارچی و ببری هم ببر ادمخوار ! یا قایم موشک و من جائی قایم می شدم و او دنبالم می گشت و وقتی پیدایم می کرد یک میو کوچک می کرد که یعنی پیدات کردم . یا با توپ پینگ پونگ فوتبال بازی می کردیم و ...

خیلی بازی های مختلف داشتیم . ببری بی نهایت شیطون و پر انرژی بود . مکان مورد علاقه اش بالای پله هائی بود که از سالن به اطاق خواب ها می رفت ( خانه دوبلکس بود ) و آنجا کمین می کرد تا یک ادم بخت برگشته ای بخواهد از پله ها برود بالا یا پائین و می پرید پاهایش را پنجولی می کرد . کلا ببری تصور می کرد خیلی موجود خطرناک و ترس آوری است و بقیه باید ازش بترسند و حساب ببرند !

در ضمن صاحب اصلی یخچال خانه همین ببری خانم بود و شما نمی توانستید بدون رضایت یا مشورت با ببری چیزی از یخچال بردارید ! وگرنه سروکارتان با پنجول های همیشه آماده به خدمت ببری خانم بود ...

بعد کم کم بزرگ شد و ی رفت توی کوچه برای خودش می گشت و میامد . بعد از مدتی هم با یک گربه نر روی هم ریخت که ظاهرا خیلی باب میل خانم بود . یک گربه قلدر گنده که یک چشمش را در درگیری های مختلف از دست داده بود و با هم روی دیوار لم می دادند و همینطوری که به شوهر عزیزش تکیه داده بود خیلی با غرور و افتخار نگاهت می کرد !!

یک روز  من در یک برنامه تلویزیونی ( برنامه دیدنیها که زمانی محبوب ترین برنامه تلویزیون بود . همان موقعی که دوتا کانال بیشتر نبود و هر هفته فقط یک فیلم سینمائی پخش می شد ) خلاصه . سیرکی را نشان می دادند که در آن یک نفر یک مقوا جلوی یک توله سگ می گرفت که رویش عددی نوشته بود و  سگ هم با پارس کردن می گفت آن چه رقمی است . مثلا برای عدد سه می گفت واق واق واق و برای دو هم فقط دوتا واق !

همین برای کلی رویا کافی بود . مطمئن بودم ببری از تمام سگ های دنیا باهوشتر است و ظرف ده دقیقه همه چیز را یاد خواهد گرفت و مشهور می شویم و...

فردا صبح از دفترم چند ورق کندم و رویش اعداد از یک تا ده را نوشتم . بعد ببری را نشاندم روی چهارپایه و هر ورق را یک بار نشان دادم که این یک است و این هم دو ....ببری هم با علاقه گوش میداد .احتمالا تصور می کرد این یک بازی جدید است ...

بعد دوباره عدد را نشانش دادم که این چند تاست ؟ ببری خیلی متفکرانه ( انگار می خواست معادلات دیفرانسیل را ذهنی حل کند !! ) نگاهی به ورق کرد و بعد پشت گوشش را خاراند و هیچ عکس العملی هم نشان نداد . فقط با دقت برگه کاغذ را بو کرد . نه میوئی و نه چیزی ..

تا شب من و ببری در تلاش بودیم . بعد از ده دقیقه حتی حاضر نبود روی چهارپایه بنشیند و بلافاصله می پرید پائین و فرار می کرد . آن شب دائی به خانه ما آمد و من جریان را برایش گفتم . او هم گفت که هیچ حیوانی قادر به درک ریاضیات ! نیست و موضوع سیرک فقط یک شرطی سازی ساده است . او عدد سه را نشان می دهد و حیوان پارس می کند . بعد از سه بار پارس مربی یک اشاره کوچک . مثلا با انگشتش می کند و حیوان پارس کردن را متوقف می کند . بعد توضیح داد که چگونه از غذا به عنوان پاداش استفاده کنم و به تدریج به حیوان یاد بدهم به اشاره من واکنش نشان دهد و در ضمن یادآوری کرد که این کار نیاز به صبر و حوصله ای زیاد دارد .

فردا از توی کابینت یک قوطی تن ماهی کش رفتم و این دفعه آموزش ها به خوبی پیش رفت . ببری خیلی سریع یاد گرفت که میو میو کند تا موقعی که یک تکه ماهی بگیرد و میومیو را بس کند . بعد از یکی دو روز هم میو میو می کرد و هم مواظب بود ببیند من کی انگشتم را  خم می کنم . البته قضیه به این سادگی ها هم نبود و اساسا گربه ها شخصیتی دارند که باعث می شود هیچ گونه اصرار یا تحمیلی را نپذیرند . مثلا شما