یاد آر ٬ ز شمع مرده یاد آر.....
حسن مقدم ٬ فرزند محمد تقی خان احتساب الملک در بهمن ماه ۱۲۷۷ شمسی در ارک تهران به دنیا آمد و پدرش احتساب الملک از درباری های قدیمی و این خانواده نسل اندر نسل در دربار شاهان خدمت می کردند .
به اختلاف سه سال و اندی ٬ محسن مقدم به دنیا آمد و این دوبرادر هردو اهل فرهنگ و هنر و خدمات بی پایانی به ایران کرده اند . غریبی این دو و این که خیلی از ما حتی اسم آنها را نشنیده ایم . باعث شد تا چند سطری راجع به این دو برادر بنویسم و به نظرم حیف است آدمهائی مثل این دوبرادر غریب و مهجور باشند و ما حتی اسمشان را نشنیده باشیم .
حسن مقدم از همان کودکی واجد استعداد و هوش بی پایانی بود . بعد از تمام کردن مدرسه به اروپا رفت و در پاریس به تحصیلاتش ادامه داد . او بعد از مدتی به تسلطی بینظیر در زبان فرانسه دست پیدا کرد و به همین زبان قطعات ادبی می نوشت و شعر می سرود . عربی و انگلیسی را هم به طور کامل می دانست و از او نوشته هائی به این دو زبان هم باقی مانده است .
حسن مقدم علاوه بر اروپا در مصر و ترکیه نیز زندگی کرده و مدتی دوست و همکار مرحوم ابوالقاسم لاهوتی بود . ابوالقاسم لاهوتی شاعر چپ گرا و بسیار با استعدای بود که متاسفانه قربانی بازی های سیاسی و ماجراهای دیگری شد که باعث گردید هیچ وقت به آن جایگاهی که لایقش بود دست پیدا نکند و نهایتا در غربت و تنهائی در اتحاد جماهیر شوروی فوت کرد . لاهوتی اگر این سرنوشت شوم را پیدا نمی کرد قطعا به یک چهره استثنائی و ماندگار در ادبیات ایران تبدیل می شد . از او یک جلد دیوان شعر هم باقی مانده است و همچنین ترجمه ای از شعر و سرود معروف سوسیالیست ها که چنین اغاز می شود : برخیز ای داغ لعنت خورده....
و قطعاتی دیگر مثل :
قراول سوت زد ٬ یعنی که می ایند یاغیها
ـ نهان در پشت سنگر ! ( داد صاحبمنصب این فرمان )
سپاهی مضطرب ٬ مردان تماشاگر زنان عریان
به لبهائی همه خشک و رخ زرد و تن لرزان
زن و فرزند مظلومان ٬ نه یاغیها نه طاغیها...
باری ٬ از مطلب دور شدیم ٬ حسن مقدم در ایران کار تئاتر را شروع کرد و همچنین یک نمایشنامه هم نوشت به نام جعفرخان از فرنگ برگشته که نگاهی است طنزآلود به کسانی که چند صباحی در اروپا بودند و هویت خویش را از دست داده بودند از یک طرف و از دیگر سو فرهنگ پائین و جهل و خرافاتی که در میان عامه مردم وجود داشت . جعفر پسر یک خانواده سنتی ایرانی است که می رود فرنگ و با سگ بر می گردد ! مادرش نمی تواند تحمل کند که حیوانی نجس در خانه اش است و زبان جعفر را هم نمی فهمد . چون جعفر از هر ده کلمه نه تایش را به فرانسه غلط غولوط میگوید و تعارض این دو جالب است . می خواهد برود حمام ولی دائیش تقویم از جیب در می آورد و می گوید امروز برای حمام رفتن سعد نیست و نحس است ! از حمام منصرف می شود و می خواهد برود قدم بزند که یکی عطسه می کند و باز دائی جلویش را می گیرد که صبر آمد !
حسن مقدم به عنوان یک روشنفکر اروپا دیده باید طرف جعفر باشد و به فرهنگ ایران ایراد بگیرد ولی اینطور نیست و او هم جعفر و هم بقیه را به یکسان مورد انتقاد قرار می دهد .
در نمایشنامه ای به نام ایرانی بازی که در واقع قسمت دوم جعفر خان است می گوید :
مردم شرم کنید از این همه تکرار تاریخ و اشتباهات تاریخی ٬ این همه شکست تاریخی ٬ این همه مرعوب ظواهر غرب پیش رفته بس نیست ؟ چگونه می خواهید با این ضعف ها ٬ نارسائی های فکری و بدفهمی از فرهنگ و تمدن حضوری جدی در عصر و زمانه داشته باشید ؟ چطور ممکن است جعفر خان های سطحی نگر ٬ غربگرا ٬ به مدت صد سال ٬ مثل شتر عصاری به دور خود بچرخند و از تکرار اشتباهات و بدفهمی های اجتماعی شان نترسند و واهمه نداشته باشند ...
در کشور فرانسه مسابقه ای گذاشتند و در واقع فراخوانی بود از نخبه گان جهان تا هرکس مقاله ای در مورد رومن رولان بنویسد . با کمال تعجب حسن مقدم به راحتی توانست مقاله ای به زبان فرانسه بنویسد و ارزش این مقاله چنان بود که در کنار بقیه مقالات که از غول های علم و هنر اروپا مانند زیگموند فروید وآندره ژید ( نویسنده مائده های زمینی ) و تاگور هندی قرار بگیرد و به صورت یک کتاب چاپ شود . تصور کنید . محسن مقدم از ایران در کنار فروید و ژید . تا به حال کمتر نویسنده ای از ایران است که به چنین افتخار بزرگی دست پیدا کرده باشد و تا آن جائی که من میدانم دیگر هیچ وقت نظیر این اتفاق تکرار نشده است .
حسن مقدم همچنین از مشاهده اوضاع اسفبار زن ایرانی هم رنج بسیار می برد و در دفتر خاطراتش می نویسد :
این اقایان بی فرهنگ و عقب مانده که نام شوهر و برادر و پدر را یدک می کشند . بیمارند . اما خودشان نمی دانند که بیمارند و این بیماری به آنها شکل انسانی و غریزه حیوانی داده است ....
حسن مقدم ٬ علی رغم تمام ارزش ها و محسناتش سرنوشتی بسیار هولناک و غریب پیدا کرد . چنان که باورش سخت می نماید و آدم فکر می کند که این صحنه ای از یک فیلم هالیوودی است . و اما این سرنوشت عجیب چه بود ؟
پایان یک زندگی کوتاه :
حسن مقدم در سن بیست و هفت سالگی به مصر رفت و قصدش هم این بود که از کتاب های بی نظیر کتابخانه الازهر مصر استفاده کند . در آنجا کتاب های خطی ایرانی زیادی وجود داشت و او هم در حال تحقیق درباره تاریخ ایران بود . اما چند ماه بیشتر نگذشته بود که حادثه ای آرامش زندگی او را به هم ریخت :
باستان شناسان اروپائی به تازگی موفق شده بودد مقبره یکی از فرعون های مصر به نام توتان خامون را پیدا کنند . بعد از مدت کوتاهی تعداد زیادی از این باستان شناسان به مرگ های مختلف فوت کردند و یکی دچار تصادف شد و دیگری بیمار شد و...
درون مقبره کتیبه ای بود که در آن نوشته بود هرکسی به اینجا بیاید و ارامش فرعون را به هم بریزد دچار نفرین فراعنه شده و در مدت کوتاهی با مرگی دلخراش خواهد مرد . دست بر قضا مرگ های متعدد باستان شناسان هم این موضوع را تایید می کرد و هیچ کس هم نمی توانست توجیه دقیقی برای این مسئله پیدا کند .
حسن مقدم هم که دشمن همیشگی خرافات بود در دفتر خاطراتش نوشت :
به نظرم این شایعه را ساختند و در بین مردم رواج دادند که کشفیاتشان به تاراج نرود و مدعیان تصاحب اموال مقبره زیاد نشود . عقل من اجازه نمی دهد که این حرفهای عوامانه را باور کنم . چگونه یک نفر سه هزار سال بعد از مرگش می تواند متجاوزین مقبره اش را مجازات کند ؟ در ضمن درست است که عده زیادی از این باستان شناسان مردند . اما هرکدام از این مرگ ها دلیلی داشت و هیچ کس خود به خود فوت نکرد . اگر مثلا فلانی کمی احتیاط می کرد زیر ماشین نمی رفت و این حرفها راجع به نفرین فرعون خرافات احمقانه ای بیش نیست..
سرانجام روزی حسن مقدم با یک دوربین عکاسی و یک کلاه ایمنی وارد مقبره شد و قصد داشت از آن جا بازدید کاملی داشته باشد تا ثابت کند از خرافات نمی ترسد . هم فال بود و هم تماشا...
حسن مقدم به مدت سه ساعت درون مقبره به تحقیق مشغول بود . خودش می گوید :
از مقبره که بیرون امدم احساس غرور می کردم . چون دچار هیچ حادثه ای نشده بودم و بسیاری از دوستان مصری به این خاطر که چنین تصمیم جسورانه ای گرفته بودم من را سرزنش کردند . ولی من با ریشخند به آنان می گفتم که دیدید هیچ اتفاقی نیفتاد ؟
با کمال تعجب . از فردای همان روز دچار تب شدیدی شد و بعد از سه روز وقتی دید تب قطع نمی شود به نزد دکتر رفت . بلافاصله با تشخیص سل استخوانی در بیمارستان قاهره بستری شد و هیچ کس هم نفهمید حسن مقدم از کجا و برای چه باید دچار چنین مرضی شود که اتفاقا در مصر بسیار هم کمیاب است . بعضی معتقدند او به خاطر تنفس هوای مقبره الوده شد اما میکروب سل بیشتر از دوساعت در هوای ازاد زنده نمی ماند و نمی توان باور کرد از سه هزار سال پیش چنین میکروبی در هوای مقبره باقی مانده باشد . هرچند بعضی از باستان شناسان معتقدند که توقف طولانی حسن در هوای آن مقبره باعث آن بیماری مهلک شد .
باری . بیماری از یک طرف و محیط بیمارستان قاهره از طرف دیگر حسن مقدم را دچار افسردگی کرد . او از این بیمارستان رفت و در اروپا به معالجه ادامه داد و در یک کلینیک بسیار مجهز و تخصصی در کوه های الپ سوئیس بستری شد .
در خاطراتش می نویسد :
تب ناراحتم نمی کند . اما این لخته های خون. این تک سرفه های خون آلود مرا حتی از خودم متنفر کرده است . از همه کس و همه چیز زده شده ام . گاهی فکر می کنم رفتنی هستم . ولی خوب . اگر اینطور است و اگر باید بروم پس دیگر این همه تشریفات ناراحت کننده و خستگی آور برای چیست ؟ این تک سرفه ها مرا خسته کرده ٬ درد سینه...درد سینه ..
مرگ قدم به قدم پیش می اید و با کمال تعجب هیچ کدام از درمان ها هم جواب نمی دهند . پزشکان گیج شده اند و نمی توانند بفهمند چرا درمان های رایج و موثرشان در این مورد هیچ پاسخی نمی دهند.
حسن مقدم چنین می نویسد :
بله از مرگ نمی ترسم . علاقه من به زنده ماندن چندان هم زیاد نیست . نمی دانم الان چی باید بنویسم . من جوانم . خیلی جوانم .....
یک هفته بعد :
خدایا چرا من هرچه به مرگ نزدیکتر می شوم به زندگی علاقمند تر می گردم ؟ برای آینده خود نقشه ها دارم . کشورهای دیدنی زیادی است که ندیده ام سازهای دلپذیر زیادی است که هنوز به آن گوش نکرده ام . انسان های زیادی وجود دارند که هنوز عاشقشان نشده ام . ملت دردمند و بدبختی دارم که هنوز کاری برای نجاتشان نکرده ام . انصاف نیست . انصاف نیست . انصاف نیست...
حسن مقدم در دوران اقامت در بیمارستان سوئیس سه نمایشنامه دیگر هم به زبان فرانسه نوشت . این ها آخرین ضربه های این قهرمان خیانت دیده هستند که تمام عمر کوتاهش را وقف دنیای هنر و اندیشه کرد .
۱۳ نوامبر ۱۹۲۵ ــ ابان ماه ۱۳۰۴ شمسی ساعت یازده ظهر این جوان دنیای فانی را ترک کرد و ناکام و خسته از این دنیا رفت . مزار حسن مقدم در گورستان لاره سوئیس است و تنها قبری است که بر خلاف بقیه رو به قبله است . روی سنگ قبر به دوزبان فارسی و لاتین نامش حک شده و خط فارسی سنگ هم بسیار عجیب است . علتش این است که سنگتراشان سوئیس هیچ کدام با خط فارسی آشنا نبودند و برادرش این کلمات را روی یک تکه کاغذ نوشت و به آنان داد تا از رویش بنویسند ...
هنگام مرگ برادر و پدرش به اضافه خانمی فرانسوی و زیبا به نام ژیلبرت بر بالینش بودند و این خانم که بسیار به حسن علاقه داشت پس از مرگ وی دچار افسردگی بی پایانی شد و چنان این اندوه بزرگ بر چهره اش حک شده بود که نقاشان از صورتش به عنوان مدل استفاده می کردند...
چهره حسن مقدم . در عکسی که از او مانده چنین است . موهای مجعد و پرپشت . چشمان نجیب و بینی ظریف و نهایتا چهره ای مردانه و دلنشین . عکس دیگری هم از او هست که در آخرین روزهای حیاتش گرفته شده . مرد جوانی با مو و ریش بلند و نامنظم که بارانی بر تن دارد و با نگاهی افسرده و غمگین به دوربین خیره شده است ..
و چنین شد پس ٬ که با نفرین فرعون و بازی سرنوشت ٬ این امید بزرگ آینده ادبی کشورمان از دست رفت ...افسوس که قدر او را ندانستند و در میان او و دیگران فرقی نگذاشتند...روحش شاد .
و اما برادر کوچکتر ٬ محسن مقدم .
او از کودکی به هنر . مخصوصا نقاشی علاقه مند بود . در عین حال اشیا عتیقه و تاریخی را هم بسیار دوست داشت و با پول توجیبی اش از دستفروشان عتیقه مسجد شاه هرچیزی می توانست می خرید . بقیه او را مسخره می کردند و می گفتند محسن جهود شده است !
اما حسن که برادر بزرگترش بود او را درک می کرد و نمی گذاشت که دیگران ذوق اش را کور کنند . محسن توانست با کمک برادر به اروپا برود و در هنرهای زیبا تحصیل کند . در نهایت ایشان یک نقاش و یک باستان شناس بزرگ شد و به همت او بود که بسیاری از اثار تاریخی ایران در کشور ماند و همچنین بنیان گذار دانشکده هنرهای زیبا هم او است و خدماتی که محسن مقدم به هنر ایران کرد شاید هیچ کس دیگری نکرده باشد .
پروفسور محسن مقدم از بدو تاسیس دانشگاه تهران کرسی استادی هنر را در اختیار داشت و به خاطر سخنرانی هائی که در نقاط مختلف جهان انجام داد به دریافت نشان ها و مدال های بسیار مفتخر شد . کشورهای فرانسه و ایتالیا و شوروی بهترین و گرانقدر ترین نشان های خود را به او اعطا کردند و همچنین به خاطر سی و سه سال استادی در دانشگاه تهران و کوهی از خدمات ارزنده از ایشان در کنار پروفسور محسن هشترودی و ذبیح الله صفا با مقام استادی ممتاز تجلیل کرد ..
همچنین ایشان از همان کودکی یک کلکسیونر بزرگ کتاب و اثار باستانی بود و همه را در یک موزه خانگی در خانه اجدادی خویش که اتفاقا یکی از خانه های نادر و باستانی تهران است حفظ کرد . اثار باستانی و عتیقه های این موزه و همچنین کتاب های خطی که در این موزه هستند تک تکشان بدون قیمت هستند و به واسطه یگانه بودنشان نمی توان هیچ قیمتی روی آنها گذاشت . این مرد بزرگ نیز وصیت کرد که پس از مرگش دانشگاه تهران صاحب اصلی و تنها مالک این موزه بی نظیر باشد .
محسن مقدم واجد تسلطی بی چون و چرا در چندین و چند شاخه هنر بود ٬ برای مثال یکی از موثق ترین افراد صاحب نظر در مورد معماری ٬ هنرهای تجسمی و مجسمه سازی بود و از ایشان مقالات بسیار خواندنی و جالب در این زمینه ها باقی است . همچنان که در شعر و ادبیات هم دست داشت .
محسن مقدم بر خلاف برادرش عمری دراز داشت و به نوبه خود خدماتی بی نظیر و بسیار با ارزش به ایران کرد . ذکر تک تک افتخاراتی که کسب کرده است به حدی طولانی است که نمی توان در اینجا نوشت . همینقدر بدانید که به ندرت ممکن است شخص دیگری به این افتخارات رسیده باشد . مرحوم محسن مقدم در سال هزار و سیصد و شصت و پنج در خانه اش درگذشت . از وی فرزندی به جا نماند و بدین ترتیب با مرگش پرونده خاندان احتساب المک بسته شد .
باری . رفیق عزیز . ممنونم که تا اینجا خواندی . بدون شک این پست با بقیه تفاوت داشت و شاید ربطی هم به این وبلاگ نداشته باشد . ولی راستش حیفم آمد چند سطری در باره این دو برادر ننویسم و قطعا تعداد خواننده های اینجا هم زیاد نیست . اما همین که باعث شد یادی از این دو مرد بزرگ باشد و بشناسیم دونفر از کسانی که فرهنگ ایران به آنها مدیون است کافی است .
به قولی خاک ایران زمین از چنین مردانی خالی مباد که عظمت مملکت نه به سنگ و چوب و کوه و جنگل . بلکه به مردمان آن است .حداقل وظیفه ما این است که هرکدام قدمی برداریم . وگرنه اگر فقط بخواهیم به عظمت از دست رفته و گذشته مان ببالیم به سادگی چنان می شود که فردا گمنام ترین فرزندان این سیاره خواهیم بود .
زمانی ملل دیگر به اینجا می امدند نه برای تجارت یا استعمار یا کشور گشائی ٬ بلکه می آمدند تا یاد بگیرند از هنر و علم و فرهنگ و اندیشه ٬ ما فرزندان چنین اجدادی هستیم . افسوس که آنقدر از این حرفها گفتند که اکنون تکرارش بسیار مبتذل به نظر می اید . اما ای کاش بتوانیم و بشویم آنچه که استحقاقش را داریم . آن چه به سر ما آوردند و می آورند نصیب کمتر ملت بخت برگشته ای شده است . مغول و تاتار و عرب ما را در بر گرفت . بعد جهانخواران سیری ناپذیر ٬ روس و انگلیس و دیگران و حالا مائیم روبروی یکدیگر ٬ کشوری ویران شده از دشمنی ها و حماقت های دور و نزدیک ٬ در عین حال همیشه و در سیاه ترین روزهای این مملکت همیشه چراغ هائی بوده اند . چراغ های بی ادعا . چراغ هائی در ظلمت ....
ری و اصفهان و شیراز ٬ طوس و خراسان ٬ زادگاه شعر و هنر بوده ایم . نبض شعور زمانه می زده است در رگ رودکی ٬ در خون هزار و اند ساله ی جوی مولیان ..
هنوز هم مانده ٬ هنوز از این فرهنگ محتضر چیزی باقی مانده که بتواند در این فضا ادامه یابد . ما نوادگان خواجه هرات و مولانائیم ٬ هرچند که باید شرم کنیم . باید شرم کنیم که خود را وارث آن همه زیبائی و شعور می دانیم . و بذری هم نکاشته ایم که اکنون امید درو کنیم . علف هرزه که گندم و هنر و فرهنگ نمی شود ...
و اما ٬ علی رغم ما و این ارزوهای خاک گرفته مان در قلب این کویر بی حاصل . دلم خوش است به فردا ٬ زیرا به جائی رسیده ایم که هیچ ٬ هیچ چاره ای به جز پیشرفت نداریم . ما حق داریم که امیدوار باشیم . نوبت ما هم می شود . روزی مولانا و رودکی و دیگران را پس می گیریم . روزی همه چیز را پس می گیریم و مردمی خواهند بود در این مملکت بدون حسرت دیروز و بدون این که از عظمت کشورشان با افعال ماضی صحبت کنند...
پی نوشت :بالاخره بعد از این همه وقت تنبلی ٬ لینک دوستان رو در اینجا شروع کردم و فکر نکنم کسی با این موضوع مخالفت داشته باشه که اولین لینک مال عمو ناصره ! بقیه هم در همین یکی دو روزه . البته حتما می دونید که من بیچاره الزایمر هم دارم و همه چی خیلی زود از یاد من میره ! مثلا برای لینک کردن مجبورم نگاه کنم به کامنت های همین پست آخری ! بعدش هم از چیزای خوشگل خوشم میاد مثلا از این گل ها که بعضی ها توی کامنتاشون میذارن و از این جور چیزا ! شما دوست دارین کسی ازتون تعریف کنه ؟ جدی ؟ منم خیلی دوست دارم ! انقده خوبه !