تبليغاتX
عقاید یک دلقک
یکشنبه سی ام دی 1386
 

سالیان پیش در اردبیل مردی بود به نام شیخ حسن ک به شدت متعصب و در عین حال نوکر صفت و عوضی بود . او از جمله کسانی بود که مخالف تاسیس مدرسه بودند و به مردم می گفت مدرسه ها بچه ها را بی دین می کنند . در کودتای بیست و هشت مرداد . مرحوم پدر بزرگم سر دبیر روزنامه بود و از جمله نزدیکان مصدق به شمار می رفت . روز کودتا همین جناب شیخ حسن با یک سری اراذل اوباش که افرادش بودند با قمه ریختند خانه پدر بزرگم را تاراج کردند و همین اقا مادربزرگم را با قمه زخمی کرد .

باری . شیخ حسن جزو سر دسته های هیئت و دسته های سینه زنی هم بود . در واقع جزو مشهورترین قمه زنان اردبیل به شما می رفت . مدعی بود که نزدیکی های عاشورا کله اش می خارد و فقط با قمه زدن می تواند این خارش را تسکین دهد ! به هرحال یک سال در روز عاشورا شیخ حسن در جلوی یک دسته عزاداری بود و بقیه را رهبری می کرد . موقع حرکت به جائی رسیدند که یکی از گذرهای بازار بود و آن زمان به خاطر اختلاف سطح ده دوازده تا پله می خورد . شیخ حسن به ابتدای پله ها که رسید ــ آن گوشه یک گونی نخود بود که جلوی یک مغازه گذاشته بودند ــ خلاصه گونی نخود خود به خود باز شد و نخودها ریخت زیر پای شیخ حسن ! شیخ حسن بیچاره هم مثل این کارتون ها روی نخودها لیز خورد ( نخودها مثل ساچمه عمل کردند ) و با کله این پله ها را رفت پائین و در انتهای پله ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد !! روحش شاد !!!

  در حدود چهل سال پیش . هیئت قلهک یک پوست شیر داشت که اصل هم بود . شب عاشورا یک نفر آن را به تن می کرد و نقش شیری را بازی می کرد که مطابق روایات شیعه شب عاشورا می اید بر سر اجساد شهدا و عزاداری می کند .

یک بار کسی که نقش شیر را بازی می کرد احتیاج به دستشوئی پیدا می کند و می رود در یک خرابه تا خودش را خلاص کند . یک گله سگ آنجا بودند که با دیدن او خیلی تعجب کردند !  برای چند لحظه مات و متحیر مانده بودند که این چیست ؟ شیره ؟ سگه ؟ آدمه ؟ به هرحال بنا به دلائل نامعلومی خیلی عصبانی شدند و همگی ریختند روی سر این شیر بیچاره و خلاصه حسابی ترتیبش را دادند !  بدین ترتیب علاوه بر زخمی شدن آن مرد بیچاره پوست شیر ارزشمند هم توسط یک دسته سگ نانجیب از بین رفت !!

 در یکی از دهات اردبیل در حال شبیه خوانی بودند . کسی که نقش شمر را بازی می کرد خیلی وظیفه شناس و لایق بود و انصافا شمر جدی و درست حسابی به شمار می رفت !  بعد از کمی شمشیر بازی امام حسین دید که این شمره واقعا شورش را درآورده و دارد پدرش را در می آورد ! خلاصه غیرتش گل کرده بود و با چند حمله جانانه شمر بیچاره را در دره ای که کنار میدان بود سرنگون کرده بود !!!

در یک شبیه خانی دیگر به حدی شمرش هنرمند بود و نقشش را خوب بازی می کرد که مردم همیشه در صحنه و مسلمان احساساتی شده بودند در دفاع از حسین  ریخته بودند سرش و بیچاره را کشته بودند !! خلاصه این دفعه هم شمر به نوبه خود مظلوم واقع شده بود !!

یک بار در یک دسته سینه زنی که خیلی هم مفصل بود . یک وانت حرکت می کرد که رویش تخته انداخته بودند و شمر و یزید نشسته بودند رویش . هر دو کلاه های افسری ارتشی سرشان بود که منجوق دوزی شده بود و یک فلاسک داشتند که درونش مایع قرمز رنگی ( مثلا شراب و احتمالا شربت البالو بود ) هی الکی قهقهه می زدند و برای همدیگر از فلاسک شربت می ریختند ! یکی شان هم یک دوربین دستش بود که گاهی با آن دخترها را نگاه می کرد !!

در اردبیل رسمی هست به نام نعش که یک تابوت درست می کنند و کسی هم درونش می خوابد . بعد او را دوره می گردانند  . یک بار چند نفر داشتند یکی از این تابوت ها را می گرداندند . مردم هم به آنها کلوچه و تخم مرغ و از این جور چیزها می دادند . همینطوری که می رفتند سهم نعش را هم می دادند و او هم آنها را می خورد و پوست تخم مرغ و بقیه چیزها را پرت می کرد پائین !! اگر خودت این صحنه را می دیدی خیلی خنده دار بود ...

یک خانواده را می شناختم که همگی عشق دو چیز داشتند . اول بدن سازی و دوم هیئت و علم و.... در ضمن به طرز باور نکردنی هم پولدار بودند . در ضمن اینها دو گروه بودند . پدر و چند تا از پسرها در یک هیئت و بقیه برادرها به اضافه پسرعموها و... در یک هیئت دیگر و همیشه این دو گروه سر تعداد تیغه های علم هیئتشان کل کل داشتند . یک سال هیئت پدر و دوتا از برادرها مخفیانه یک علم خیلی بزرگ درست کردند و درست روز عاشورا رو کردند و بدین ترتیب آن یکی هیئت غافلگیر شد و حالا مجبور بودند یک سال خفت و خواری را تحمل کنند ! خلاصه یکی از پسرها به حدی از این قضیه عصبانی شد که رفت توی دسته آن یکی هیئت که پدر داشت به سختی علم بزرگ را راه می برد . خلاصه . این پسره از پشت یک اردنگی جانانه زده بود به پدر که زیر بار سنگین علم بود !! پدر بیچاره هم با علم رفته بود توی جمعیت و چند نفری سر و کله شان شکسته بود !!!

 یکی از عموهای من در خانه پدری اش هرسال ظهر عاشورا نهار می دهد . بساطی است و همه فامیل هم موظفند ظهر عاشورا آنجا باشند . امروز من هم طبق معمول رفته بودم آنجا و موقع برگشتن هم دو تا کیسه بزرگ به من دادند که توش زرشک پلو در ظرف های یک بار مصرف بود . هرکیسه تقریبا ده پرس بود . من ماشینم را دور پارک کرده بودم چون جا پارک نبود . خلاصه داشتم اینها را می بردم که متوجه شدم از زیر یک ماشین صدای میو میو می اید . نگاه کردم دیدم دوتا بچه گربه به اضافه مادرشان هستند که بیچاره ها بوی غذا را هم شنیده اند . هرجور حساب کردم دیدم از اینها مستحق تر در کل دنیا گیرم نمی اید ! بنابراین سه پرس از این غذاها را دادم به پیشی ها و آنها هم کلی دعایم کردند !!!

 در رینه پلور یک قرارگاه تکاور هست که مخصوص آموزش هوابرد و تکاور ارتش است . من دوماه از دوره آموزشی ام را انجا بودم . آنجا پامرغی و کلاغ پر خیلی مد است و به هربهانه ای این بساط برپا است . کسانی که توی تکاور خدمت کرده اند می دانند من چه می گویم . روز عاشورا توی پادگان دسته ای راه افتاده بود . اینها داشتند از جلوی ما رد می شدند که نزدیک به ده نفر بودیم . یکی چیزی گفت که ما همگی خندیدیم . افسری آنجا بود که از این قضیه عصبانی شد و ما را مجبور کرد کلاغ پر دنبال دسته برویم !! این دفعه افراد دسته همینطوری که زنجیر می زدند ما را مسخره می کردند و به ریش ما می خندیدند ! ما هم بعد از ده دقیقه توی هوائی که خر سینه پهلو می کرد خیس عرق شده بودیم ! این تنها باری بود که در عمرم دنبال دسته رفته ام البته کلاغ پر ! فکر می کنم اجرش بیشتر از زنجیر زدن باشد !

دو سه روز پیش با امید داشتیم حوالی چراغ برق و توپخونه دنبال چیزی می گشتیم . بعد به جائی رسیدیم که حسینیه بود و همینطوری جلوش یک میز و سماور و کتری گذاشته بودند و چائی صلواتی میدادند . آنجا ایستاده بودیم . م به امید گفتم راستی توی کربلا اب رو به اجداد ما( ما هر دو سیدیم ) بسته بودند دیگه نه ؟ گفت آره . بعد من گفتم پس بچه ها اونجا چائی رو چی کارش می کردند ؟

 یک پیرمردی کنار ما ایستاده بود و داشت چائی میخورد . این را که شنید چائی پرید توی گلوش و داشت واقعا خفه می شد ! مغاز دارها ریختند کمکش کنند می زدند پشتش و ما دیدیم اگر حالش جا بیاید همچین...خلاصه فلنگ را بستیم !!

 

 

پی نوشت : از دیروز جانوری به نام اریک (تصور نمی کنم این همان اریکی باشد که وبلاگ می نویسد ) ظهور کرده که گویا قرار است طبق معمول ثابت کند من اینجا را راه انداختم که فقط به قول خودش بزنم توی کار ناموس مردم !! حالا از این حرفها گذشته ٬ فکر می کنم در این زمینه بی خاصیت ترین وبلاگ نویس خودم باشم ! چون بعد از نزدیک به سه سال وبلاگ نویسی تا به حال حتی یک دختر هم از خواننده های اینجا توسط من تور نشده ! فقط از دخترهائی که با من دوست بوده اند فقط نازنین وبلاگ نویس بود که اتفاقا خواننده اینجا هم نبود و فقط یک بار امده بود اینجا و کامنتی نوشته بود که چون جوابی نداده بودم دیگر نیامده بود . من او را در منزل یکی از بچه های وبلاگ نویس دیدم و آشنائی ما از فردای  همان روز و در  شروع شد . شمائی که اینجا را می خوانید می دانید که من  قصد جانماز آب کشیدن  ندارم . نمی خواهم بگویم که از طریق وبلاگ با کسی رفیق شدن خوب نیست یا چنین و چنان است . فقط من این روش را دوست ندارم و می توانم بگویم روش من این نیست . دست بر قضا تا به حال  بارها اتفاق افتاده که خواننده های اینجا را دیده ام و نشستیم یک ساعتی حرف زده ایم . منتهی به هیچ وجه قصد و غرض این ملاقات دوستی و این حرفها نبوده است .

به هرحال قدیمی های این وبلاگ به خوبی می دانند که هر از گاهی حیوانی در کامنت ها ظهور کرده و فحاشی و.. ( نمونه اش را در کامنت های پست قبلی بینید ) بنا به دلائلی من جزو وبلاگ نویسانی هستم که بیشتر از دیگران مورد حمله زباله های مختلف قرار می گیرم . به هرحال معتقدم کسی که دوست دارد صادقانه بنویسد و قصدش نوشتن برای نوشتن است باید پی این چیزها را هم به تنش بمالد . تاییدی کردن کامنت ها ساده ترین و عملی ترین راه برای برخورد با این حیوانات است . منتهی تصور می کنم دلیلی برای این کار نیست . چون نقطه ضعفی ندارم که بخواهم مثلا نگران افشا شدنش باشم . من اینجا از کارهای بدم بیشتر نوشته ام و حالا طرف مثلا چه چیزی دارد که من نگرانش باشم ؟ به هرحال کامنت دونی این وبلاگ مال من نیست و مال شما است . تاییدی کردن کامنت ها از جذابیتش کم می کند و به هرحال هر اتفاقی بیفتد اینجا تاییدی نخواهد شد . لجن متعفنی که تنها هنرش فحش دادن است  نهایتا ده تا صد تا کامنت دیگر پر از فحش می نویسد . اگر طرفش منم که نه از فحش خوردن می ترسم و نه این فحاشی ها چیزی از شخصیت من کم می کند . کسی که سطر سطر اینجا را چندین بار و با کمال دقت می خواند و حتی بعضی از کامنت ها را در کامپیوترش سیو می کند ! وقتی فحش می دهد دیگر بچه دوساله هم می فهمد که بزرگترین انگیزه اش حسادت است .( جالب است که طرف مدعی فرهنگ و شعور هم هست منتهی از شدت اعتمادی که به حرفهایش دارد رویش نمی شود اسم واقعی اش را بنویسد !!! ) پریروز کانتر اینجا شصد و بیست خواننده را ثبت کرده بود . تصور می کنم به خاطر یک نفر حق ششصد و نوزده نفر را پایمال کردن عاقلانه نیست . باز تکرار می کنم که کامنت دونی اینجا مال من نیست . متوسط در روز یکی دوبار اینجا را چک می کنم و دوست ندارم تاییدی شدن اینجا باعث شود ساعتها کامنت ها در انتظار بمانند . دیگر این که استرس تایید کردن کامنت ها و این که مجبوری روزی چند بار سر بزنی تا کامنت ها تایید شوند هم اصلا خوشایند نیست .

دیگر این که پاسخ ندادن به این حیوانات بهترین راه مقابله است . گیرم بی حوصلگی و کسالت این یکی دو روز اخیر باعث شد تا چند سطری برای این جانور بنویسم و اتفاقا همین هم باعث خوشحالی این قبیل حیوانات می شود . اساسا نیمرخ روانی این تیپ ادمها در زندگی واقعی شان بدین ترتیب است . در کتاب روانپزشکی بالینی نیکخو چنین نوشته است :

. اول این که شدید خجالتی هستند . دوم ارتباط ناسالم و شکسته با جنس مخالف دارند یا اصلا هیچ ارتباطی ندارند . سوم این که به شدت بی عرضه هستند منتهی چیزی که هست وقتی عرضه انجام کاری را ندارند می گذارند به حساب اخلاقی بودن و سجایای مختلف معنوی که دارند ! چهارم این که اکثرا مدعی دین و عرفان و معنویت به شمار می روند . پنجم این که اغلب جزو افراد پائین دست جامعه به شما می روند . در تاریخچه زندگی ایشان اغلب چند تائی شکست شغلی و تحصیلی و... ششم هم این که اغلب نمی توانند جزو سازمان یا مجموعه ای باشند . چون اینها به شدت خیالپردازند و در  رویاهایشان خود را خیلی جذاب و فعال و..بنابراین از این که بنا به وضعیت تحصیلی و شغلی شان لزوما در طبقات پائین هر سازمانی قرار می گیرند خشمگین هستند و اتفاقا در زندگی آنها دوره های طولانی بیکاری هم دیده می شود .در نهایت فیزیک بدنی نامناسب علی الخصوص در نمونه های زن که اتفاقا به ندرت زن هستند و نود درصد اینها مرد هستند . منتهی طرف دچار کمپلکس های فیزیکی مثل چهره نامناسب یا قد کوتاه و ....البته این موضوع در یک آدم معمولی اصلا مشکلی یجاد نمی کند . منتهی این تیپ به شدت از این لحاظ زخم خورده اند . این مجموعه سر دراز دارد و به هرحال کسانی که علاقه مند هستند می توانند ادامه اش را در  کتاب اصول روان پزشکی بالینی نیکخو جلد دوم پیدا  کنند . البته جزو طبقه ناسازگاری اجتماعی به شمار می روند . کسانی که همیشه یک خودکار در جیبشان دارند برای شعار نویسی و اغلب جملات مستهجن در دیوارهای اماکن عمومی و...  نکته جالب این جاست که اینها خودشان به شدت از این که حین ارتکاب چنین جرمی گیر بیفتند می ترسند و به شدت دقت دارند که کسی نام واقعی شان را نفهمد . چون از این که کسی بفهمد چنین کاری می کنند به شدت خجالت می کشند .این موضوع به دلیل سوپراگوی نامتناسب و خیلی قوی آنها است . اغلب یکی دوتا وسواس دارند . همین سوپر اگوی قوی آنها را مستعد آلودگی به مواد مخدر میکند . تحلیل فرویدی این موضوع بر می گردد به این که این تیپ اغلب بچه بزرگ خانواده هستند و ضربه ای که هنگام تولد فرزند بعدی خورده اند به همراه موضوعات اودیپی هم در این موجودات وجود دارد .این تیپ در عین حال کسی است که اغلب در حال سواری دادن به دیگران است . سوپراگوی قوی آنها را تبدیل به کسانی می کند که راز محبوبیت و موفقیت را در سرویس دادن بی پایان به دیگران می دانند .

باری . به عنوان نمونه به همین اریک دقت کنید . اولا این که از این که اسم واقعی اش را بنویسد می ترسد . دوما این که خواننده دقیق و قدیمی این جا است . در سطر سطر کامنت هایش به چیزهائی اشاره کرده که به وضوح مشخص می کند خیلی دقیق و با علاقه این وبلاگ را می خواند . دیگر این که بعضی کامنت ها را حتی در کامپیوترش سیو می کند . مهمتر از همه به دلیل بیکارگی و احتمالا عدم تحصیلات درست و حسابی به شدت ارزوی پست و مقام دارد . چون به شدت سعی می کند دیگران فکر کنند در جائی مثل نیروی انتظامی یا دادگستری نفوذ دارد مرتب دم از شکایت و این که کاری می کنم به عنوان ازاذل اوباش توی محل بچرخاننت !!! و این قبیل توهم ها . دیگر این که ایشان هم مثل خیلی های دیگر مدعی درپیت و کوچه بازاری عرفان و معنویت است این را هم در کامنت هایش پیدا می کنید . مثلا در جائی صحبت از شیخ عطار گرانقدر و بزرگوار کرده است . این را از من داشته باشید . خیلی از این جور ادمهاهمانجورکه گفتم بی عرضگی و عدم امکانات را می گذارند به حساب عارف بودن ! و روح پاک خودشان !! اتفاقا اگر اب گیرشان بیاید شناگر ماهری هم هستند . ایشان که مدعی است من اینجا را برای دختر بازی راه انداختم مطمئن باش ساعتها توی اینترنت می چرخد تا ببیند می شود دختر بخت برگشته ای را تور کرد یا نه ! در نهایت این تیپ عاشق بی قرار و سینه سوخته تهدید کردن است ! عشقش این است که مردم ازش بترسند . مدام تکرار می کند که بقیه نمی دونن تو کی هستی ! فقط من می دونم !  اخرش هم هیچی در بساط ندارند جز مثلا دعوای من و نازنین یا برچسب دختر باز زدن و از این قبیل مزخرفات ..چیزی که هست این آدم اگر می توانست کاری کند یا واقعا ضرری به من یا هرکس دیگری بزند خیلی وقت پیش کرده بود . منتهی معذور است . به دلیل بی عرضگی یا همان عرفان و اخلاق و روشنگری عامه !  مثلا نوشته تو پیش ما ! پرونده داری ! زنا کاری ! جالب این جاست که این ادم به وضوح مشخصه عاشق این است که مثلا پلیسی چیزی باشد و بتواند دیگران را دستگیر کند ! از نوشته های  خودم برایم پرونده درست کرده و در رویاهایش صحنه دادگاهی را می بیند که من بیچاره متهمش هستم ( به جرم زنا !! ) و خودش هم مثلا دادستان است ! حالا پای صحبت این احمق بنشینید کلی دم از دموکراسی و حقوق بشر می زند ولی در تخیلاتش پلیس است و دیگران را به جرم زنا ! دستگیر می کند

باری . این چند سطر را نوشتم تا دیگر وبلاگ نویسان هم این تیپ را بشناسند . تقریبا همه وبلاگ نویسان گاهی با چنین مشکلی روبرو می شوند علی الخصوص اگر خانم باشند . این جور آدمها هیچ وقت خواننده گذری وبلاگ شما نیستند . برعکس کسانی هستند که از مدتها پیش خواننده پرو پاقرص وبلاگتان هستند . مطمئن باش همین آدم کلی کامنت پر از تعریف و تمجید برای من دارد . از تقلید شروع می کند و سعی می کند به نوعی شبیه به شما شود .ولی چون عجول است و در کوتاه مدت این روش جواب نمی دهد بعد از مدتی دشمن شما می شود و روش انتقام گرفتنش هم همین است که می بینید . و احتمالا خواهید دید . در کامنت های همین پست مطمئنا سر و کله اش پیدا می شود و اولا با کوشش و پشتکار سعی می کند ثابت کند اصلا صفاتی که ذکر شده را دارا نیست و بعد هم دوباره مزخرفات از فحش بگیر تا  اتهام زنا !!! و پرونده های عجیب و غریبی که من نزد آنها ( فرموده اند در واقع یک سازمان عریض و طویل هستند !! )  دارم . خلاصه از ما گفتن بود ...

 

 پی نوشت : سارینای عزیز اون لینکت خیلی خوب بود . علی الخصوص که من از این بچه خیلی خوشم میاد . ولی فکر نمی کردم همچین خونه زندگی داشته باشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
 

صبح می خواستم بروم طرف میدان توپخانه و هرچند نسبتا زود از خواب بیدار شدم ولی الکی همینطوری وقت کشی کردم و بالاخره ساعت نه از خونه رفتم بیرون .

تصمیم داشتم با  جیپ بروم  مترو حقانی و از آنجا با مترو بروم . توی پارکینگ مترو داشتم دنبال جا می گشتم و البته همه جاها هم اشغال شده بود . نمی خواستم زیاد دور شوم چون در این هوای سرد یک کیلومتر پیاده روی از محل پارک ماشین تا ایستگاه مترو حال و حوصله می خواهد . خلاصه . دیدم یک جائی همون اوایل هست که می شود ماشین را پارک کرد . جیپ را که پارک کردم یک پژو ۴۰۵ هم فوری آمد جلوی من پارک کرد . من پیاده شدم و می خواستم به راننده پژو بگویم کمی نزدیکتر به جدول پارک کند تا اتوبوس ها بتوانند رد شوند . دیدم از توی اینه به من خیره شده . بعد از ماشینش پیاده شد و دیدم یاللعجب !  طرف کسی نیست جز امید دوست قدیمی و بسیار صمیمی من که زمانی شبانه روز با هم بودیم و بعد از ماجرای نسیم بنا به دلائلی من با کل این اکیپ قطع رابطه کرده بودم .

یعنی نمی توانم بگویم بعد از حدود سه سال دیدن این آدم چه حالی به من داد . من و امید زمانی ماجراها و داستانهائی داشتیم . امید بچه زعفرانیه و یک پاترول خیلی تر و تمیز مشکی رنگ داشت که با این ماشین خدا می داند چند دفعه شمال رفتیم و چقدر توی جردن دختر بازی کردیم .

یک سال عید توی جردن با دو تا دختر رفیق شدیم و بعد فردایش آنها رفتند شمال . شب ما نشسته بودیم توی خانه ما و داشتیم فیلم نگاه می کردیم . یکی از آن دخترها زنگ زد و پرسیدم شمال چه خبر ؟ گفت الان توی نمک ابرود هستیم و  هوا خیلی خوب است و مه هم همه جا را گرفته . گوشی را گذاشتم به امید گفتم بریم شمال ؟ گفت بریم .

رفتیم جائی شام خوردیم و من گفتم یک لحظه برگردیم خانه ما تا  یک فلاکس نسکافه برداریم برای توی راه . حدود ساعت دوازده بود . امید توی ماشین نشست و من هم آمدم بالا . توی اپارتمان هم هیچکسی جز من نبود و همه رفته بودند مسافرت . فلاکس را پر کردم و داشتم با اسانسور میامدم پائین که ناگهان فیوز های اسانسور سوخت و من بین طبقه سه و چهار گیر افتادم . هرچقدر هم داد زدم هیچ کسی توی کل ساختمان نبود که به فریادم برسد .

از آن طرف امید هم هرچه منتظر نشسته بود هیچ خبری از من نشد . زنگ خانه را زد و هیچی . به موبایلم زنگ زد که خط نمی داد ( توی اسانسور ما آنتن نداشت ) تلفن خانه را گرفته بود و باز هم هیچی . او فکرش رفته بود به جنایت و قتل و این حرفها . خلاصه از دیوار پرید و با احتیاط پله ها را آمد بالا تا بالاخره نجاتم داد . یعنی اگر امید نبود باید تا سیزده بدر توی اسانسور می ماندم !! فقط هم یک فلاکس نسکافه و یک بسته سیگار داشتم !!

خلاصه . راه افتادیم توی جاده و نزدیکی صبح رسیدیم به ویلائی که خانواده امید داشتند . هوا هم خیلی سرد بود . آمدیم توی ویلا و امید متوجه شد که سوئیچ را توی ماشین جا گذاشته ! من شروع کردم به بد و بیراه گفتن که چقده حواس پرتی ! توی ویلا هم فقط یک شومینه بود که هیزم هایش کلی نم دار بودند و من نزدیک شومینه یک گالن پیدا کردم که فکر کردم نفت است . نصف گالن را خالی کردم توی شومینه که تازه فهمیدم گالن به جای نفت پر از اب بوده !!!!!

خلاصه حالا بیا و این شومینه را روشن کن ! به هرحال فردایش رفتیم سراغ دخترها و این ها هم یک اکیپ بودند با خانواده که چیزی حدود هفت هشت نفر  در و داف بودند از این بچه های شیطون تخم سگ از دوتا پانزده شونزده  ساله بگیر تا بیست و هفت هشت ساله . این دوتا کوچولو ها ( پونزده شونزده ساله ها ) داشتند توی شهرک راه می رفتند که یک پژو با دوتا پسر امدند کنارشان که به خیال خودشان مخ بزنند . پسر کنار دست راننده همینجوری که داشت با این بچه ها حرف می زد یکی شان آدامسش را تف کرد توی چشم پسره بدبخت ! بیچاره داد می زد که کور شدم ! چشمم در اومد !!  آدامس چسبیده بود توی چشمش  !! آن هم از این آدامس خرسی ها که اگر به جائی بچسبد دیگر جدا نمی شود !

خلاصه شب شد و قرار شد کنار ساحل مشروب بخوریم با این بچه ها . هرچی گشتیم لیوان یک بار مصرف گیر نیاوردیم . آخرش ده دوازده تا از این سطل های ماست خریدیم !  پدر سگ ها همچین با سطل قلپ قلپ مشروب سک میخوردند که کف می کردی . بعد از نیم ساعت همگی چنان مست بودیم که هیچ کس نمی فهمید کجاست و دارد چه غلطی می کند . هرکسی برای خودش داشت یک طرفی می رفت و فکر می کرد راه خانه از این طرف است !!

خلاصه این که با این عمو امید داستانهائی داشتیم . حتی شب قبل از ازدواجش هم ما با هم بودیم . به هرحال الان متاهل است و خانمش هم تا یک ماه دیگر دوتا پسر دوقلو به دنیا خواهد آورد . امید در کار  آدم موفقی است و در شرکت های خفن خارجی مسئولیت های مدیریت دارد . یک مدتی توی کنت بود و بعد هم در یک شرکت سوئیسی و .. در این مدت هم یک سفری به فرانسه داشته و دوره های ام بی ای دیده و خلاصه برای خودش کسی است .

 تا حدود سه بعد از ظهر با هم بودیم  شب  رفتیم مطب دندان پزشکی عمو رضا که به خانه ما خیلی نزدیک است . رضا داشت وسایلش را جمع می کرد و یک اقای دکتر دیگر که مرد نسبتا مسن و همکارش بود نشسته بود کنار ما و داشتیم از تلویزیون مطب صدای آمریکا را نگاه می کردیم . طرف هم هرچیزی می گفت من و امید یک تیکه کمالی وار میومدیم .در واقع امید یکی از طراحان اصلی خانواده کمالی است و یک زمانینود درصد حرفهای ما در باره خانواده اقای کمالی بود !! بیچاره دکتره حدود یک ربعی با عصبانیت خیره شده بود به زمین و چرت و پرت های ما رو گوش میداد ( فکر می کرد جدی می گوئیم ! )

تا یک جائی مجری از سرکوب بهائی ها حرف می زد . امید گفت اصلا یعنی چی که در مملکت شیعه بهائی ها باشند ؟ باید یک بار همت کرد و همه اینها را ریخت توی دریا و خلاص !

من هم گفتم واقعا ! کار درست همینه ! مخصوصا که قراره مملکت رو تحویل امام زمان بدیم و اصلا همین الان هم دل اقا از دست این بهائی های صهیونیست  خونه !

بیچاره دکتره دیگه تاب نیاورد و قاطی کرد ! دادش در اومد که یعنی چه اقا ! این چه حرفهائی است شما می زنید ! 

از اون طرف ما هم خیلی جدی و خونسرد جواب دادیم که مگه شما نمی دونید بهائیت یک دین جعلی و ساخته دست انگلیسی هاست ؟!

دکتره گفت اصلا هرچی که هست ! من دلم می خواد بهائی باشم ! اصلا دلم می خواهد بی دین باشم ! ما هم گفتیم از شما بعیده اقای دکتر ! آدم تحصیل کرده که از بی دینی و کفر حرف نمی زند !

واقعا طرف داشت رسما خل می شد که رضا آمد و بیچاره را از دست ما نجات داد ! اگه پنج دقیقه دیگر  ادامه می دادیم بیچاره می نشست زمین  وسط مطب و موهایش را از دست ما می کند !

به هرحال خیلی جالب است که آدم دوستش را بعد از سه سال کاملا تصادفی توی خیابان ببیند . تصور کن که داری ماشینت را پارک می کنی و ناگهان متوجه میشوی که راننده ماشین جلوئی رفیقت است . اگر من سراغش نمی رفتم و به او نمی گفتم که بهتر است کمی کنارتر پارک کند هیچ کدام متوجه دیگری نمی شدیم . بعضی از تصادفات به حدی میزان و سر راست در می ایند که آدم فکر می کند قضیه تعمدی بوده و به قول بعضی ها قسمت این بوده است ...

پی نوشت : یکی از دوستان میلی زده بود در باره این که در خیابان یک جیپ دیده و تصور کرده که دلقک و جیپش است ! خلاصه بر اساس همین سوتفاهم اتفاقات خنده داری هم پیش آمده . مخصوصا هنگامی که از راننده پرسیده که ایا دلقک است ؟ و آن بیچاره هم با کنار دستیش با تعجب به هم نگاه می کردند که این یعنی چی ؟!! بنابراین چند تا عکس نفیس و هنری :

http://i5.tinypic.com/8ax6ubr.jpg

http://i4.tinypic.com/72fqhpf.jpg

 هاپوی عزیز  در ان هنگامی که کارخانه حوالی فرودگاه امام بود :

http://i13.tinypic.com/89ra7np.jpg

این قفس نیست ! چیزی شبیه به یک دکه است که برای نگهبان شب کارخانه ساخته شده . محدودیت های مالی در آن اوایل  مجبورم کرد که خودم بسازمش . جوشکاری های بی پایانش خیلی خسته کننده بود . این عکس مربوط به اواخر کار است و آن کارگر بیچاره ای که با لباس کار   توی عکس است خودم هستم :

http://i9.tinypic.com/6pgrtxw.jpg

ویکتوریا سیلوستت و یک عکس اتفاقی :

http://i13.tinypic.com/7x95bh3.jpg

ادریانا لیما :

http://i13.tinypic.com/85fsjf4.jpg

 

پی نوشت :آخرین باری که به منزل شراگیم رفتم فندکم را جا گذاشتم . دوتا کامنت بین من و شراگیم :

 

اين چند وقته که فندک زيپوی من جا مونده خونه شما واسه خودت خوب حال می کنی ! خوب البته همجواری با يک شی نفيس و خيلی گرون قيمت ( چهل تومن !! ) خيلی تجربه خوشاينديه ! شنيدم که تازگيا می بريش بيرون و باهاش دختر بازی هم می کنی !! دقت کردی که حتی روحيه ات هم عوض شده ؟ بذله گو شدی ! قبلا کی از اين پست ها می نوشتی ! همينجور که می بينی اين ها همه اثرات فندک دختر کش و خفن منه !!! ( اينا رو برای اين نوشتم که روت کم شه ديگه هی پز اون کفش های مسخره ات رو ندی !! )
راستی ديشب جات خالی با مهيار نشستيم اون فيلمی که داده بودی ( پلی بوی ! ) رو ديديم . حالتی رفت که محراب به فرياد آمد... !
اينم نوشتم تا ملت بفهمن تو فيلم های مستهجن ميدی به آدم حسابی هائی مثل من تا به خيال خودت از مسير روشنفکری دورشون کنی ! ولی خيالت رو راحت کنم که نتيجه برعکس داده ! چون تصميم گرفتم هر طور شده جايزه نوبل ببرم

و وقتی رفتم گرفتمش يکی از همون دافای توی فيلم هم زيدم بشن ! و تو اونوقت از حسودی ميميری !

 

جواب شراگیم :

 

سهیل جان :
اون از اون روزت که عکس فروغ فرخزاد را روی در یخچال من دیدی و فکر کردی تترا پاتریک است و این هم از امروزت که فیلم کیشلوفسکی را به صرف اینکه چند تا صحنه ی برهنگی دارد به چشم فیلم پورنو نگاه کردی و این توهم برایت ایجاد شده که من فیلم پلی بوی بهت داده ام...!
این ذهن توست که همه چیز را فقط در ارتباط با سکس و سکسوالیته میتواند معنا کند...مثلا همه جای دنیا از فندک برای روشن کردن سیگار و یا آتش استفاده میکنند اما تو برای فندک کاربرد دیگری تعریف کرده ای...دختر بازی...! و طبیعتا فکر میکنی این روزها هم که فندکت پیش من است من دارم چنین استفاده ای از آن میکنم...! یا مثلا مردم جیپ میخرند که با توجه به قابلیت های آن به دامن طبیعت و کوه و صحرا بروند و تو جیپ سوار میشوی و صرفا جردن را بالا و پایین میکنی...!
از این نمونه ها زیاد است...وبلاگت هم که خدا را شکر این روزها یک سور به سه کاف زده است...!
به هر حال من انچه شرط صلاح است با تو میگویم...تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال...!

 

دلقک : ماشالله رو که نیست سنگ پای قزوینه !!   بچه مون روی در  یخچالش فروغ فرخزاده  زده و فیلمش هم کیشلوفسکی !  از فردا  مجله پنت هاوس رو هم جای مفاتیح الجنان قالب می کنه !!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
 

یک آزمایشی هست . چیز جالبیه . یک سری موش . مثلا بیست تا . توی یک محیط بسته و آکواریوم مانند زندگی می کنند . همه چیز هم در دسترس است . خاک و پوشال برای لانه ساختن و غذا هم به اندازه کافی به آنها داده می شود . جامعه موش موشی ها  نرمال و به قاعده رشد می کند . نرها با ماده ها جفت گیری می کنند و ماده ها هم بچه دار می شوند و از بچه ها نگهداری می کنند و...

بعد از مدتی . غذا بیش از مقدار کافی داده می شود . در عین حال جمعیت هم به تدریج افزایش می یابد و از همینجا مشکلات شروع می شود .

رفتارهای طبیعی و نرمال موش ها کم کم دستخوش تغییر می شود . فراوانی غذا آنها را چاق و تنبل می کند و  تحرک طبیعی هم از بین می رود . رفته رفته موشها دچار نوعی انحرافات اخلاقی می شوند ! مثلا بر خلاف سابق فقط یک نر با یک ماده جفت گیری نمی کند ! بلکه چند تا نر همگی با هم دنبال یک ماده می کنند و جفت گیری های پی در پی رخ می دهد !  ماده ها هم در عوض دیگر به بچه ها هیچ توجهی نمی کنند و همینجوری ولشان می کنند به امان خدا !

در نهای تعجب دسته های گانگستری از نرهای جوان و بزهکار تشکیل می شود ! موش های دیگر را اذیت می کنند و به ماده ها تجاوز می کنند و ..

در مقابل ماده های جوان هم شروع به ایجاد تشکل و دسته می کنند تا دسته جمعی از خود دفاع کنند  (احتمالا فمینیست می شوند ! ) این رخدادها باعث مرگ و میر بیشتر از حد طبیعی می شود و  بعد از مدتی جمعیت موشها به حد مناسب تقلیل می یابد و به تدریج رفتارهای غیر نرمال هم حذف می شوند . در واقع اتفاقی که افتاده دخالت طبیعت و استارت مکانیزم های کنترل جمعیت است . این همان هوشمندی نامحسوس و نهانی است که در طبیعت وجود دارد و باعث بقای نسل می شود .

و اما در انسانها . بدون هیچ تردیدی چنین مکانیزم هائی وجود دارد . ولی به دلیل پیچیدگی انسانها و جوامع بشری . موضوع دارای اشکال و طرح های دیگری است . و رخدادها  کلا پیچیده تر هستند .

صفحه حوادث روزنامه را قبلا می خواندم . اما چند سالی هست که دیگر برایم جالب نیست و راستش بعضی خبرها اعصابم را خرد می کنند . بنابراین ترجیح می دهم اصلا نخوانمشان . امشب داشتم شام می خوردم . چون هیچ کتابی دم دستم نبود شروع کردم به روزنامه خواندن و در قسمت حوادث این خبر را دیدم :

دو تا دختر چهارده ساله ( حدود دوم راهنمائی ) از مدرسه خارج می شوند و با هم به ملاقات یک پسر که دوست یکیشان بوده می روند . متوجه گذر زمان نمی شوند و یک وقت به خود می ایند و می بینند ساعت نه است . چون قبلا یک بار دیر شده بود و خانواده ها برخورد بدی کرده بودند تصمیم می گیرند دیگر اصلا به خانه برنگردند . در حوالی میدان حر سوار یک پراید می شوند که دوتا پسر هیجده ساله در آن بودند . آن دوتا پسر  دخترها را به یک شرکت تعطیل می برند و سه نفر  دیگر از دوستانشان را هم صدا می کنند . بعد از تجاوز . حدود ساعت دو صبح آنها را به شهرک غرب می برند و همانجا رها می کنند . سپس گشت کلانتری دخترها را پیدا می کند .

خلاصه خبر این بود که خواندید . از این تیپ خبرها در روز خیلی هست . گیرم خیلی اتفاقات دیگر هم رخ می دهد که اصلا خبرش به روزنامه ها نمی رسد . به هرحال همین یک خبر به تنهائی خبر از خیلی اتفاقات وحشتناک می دهد که برای جامعه ما افتاده است .

این دخترها و همچنین پسرها همگی مربوط به نسل بعد از انقلابند . در واقع سالها بعد از انقلاب به دنیا آمده اند . تربیت آنها در همین مدرسه های جمهوری اسلامی رخ داده است . کانال های تلویزیونی جمهوری اسلامی را تماشا کرده اند و در واقع تمام و کمال توسط  جمهوری اسلامی تربیت شده اند .

اول از همه ببینید  این خبر چه چیزها می گوید :

دختری که دوم راهنمائی است چطور دوست پسر داشته است؟ قبول دارم که سن شروع این گونه رفتارها خیلی پائین آمده است . ولی تا این حد ؟ من پنجم ابتدائی اش را هم شنیده ام . ولی تصور می کردم یک استثنا است .

موقعی که من هم سن این بچه ها بودم . توی کوچه یک سری بچه بودیم که با هم بازی می کردیم . هم دختر و هم پسر . ولی اصلا این چیزها مطرح نبود و  هیچ کدام از ما به دیگری به عنوان جنس محالف نگاه نمی کرد . من حتی در آن سن هنوز نمی دانستم مکانیزم صکص بین زن و مرد دقیقا چیست . فکر می کردم همین که توی یک رختخواب باشند و لباس هم نداشته باشند و کمی با هم بلوچند می شود صکص !

 والدین این دخترها چطوری بوده اند که این دو تا بچه محیط خطرناک و هوای یخبندان بیرون را به محیط خانه شان ترجیح می دهند ؟ در ضمن هر دوی این دخترها متعلق به محله های نسبتا پائین شهر تهران هستند . یعنی جائی که هنوز درصد بالائی از خانواده ها کاملا سنتی هستند و یک سری مسائلی که در بالای شهر رواج دارد هنوز به آنجا نرسیده است . این دو تا هنوز بچه هستند . ولی به وضوح مشخص است که می دانستند در صورت فرار از خانه درگیر چه مسائلی خواهند شد . ولی باز هم ترجیح می دهند به خانه برنگردند .

و اما پسرها ٫ چطور پنج تا جوان هیجده ساله به دوتا دختر تجاوز می کنند ؟ یعنی حتی یک نفر از آنها هم نمی دانسته که این کار یعنی چه ؟ آخر شوخی نیست . داریم از تجاوز صحبت می کنیم . آن هم به دوتا دختر چهارده ساله . این پسرها در کجا بزرگ شده اند ؟ والدینشان چه کسانی بوده اند ؟  این پسرها چه چیزی یاد گرفته اند ؟

یعنی درنظر بگیر که حتی انقدر شعور نداشته اند که گیرم در صورت تجاوز . این دوتا دختر را تا صبح نگه دارند و همینطوری می برند در یک جای غریب و در این هوای یخبندان ساعت دو صبح رهایشان می کنند .

معامله کثیفی که خیلی اوقات با دختران فراری می شود این است که صکص به نوعی با جای خواب و احتمالا غذا  مبادله می شود . این اتفاقی است که در جامعه ما روزی هزار بار رخ می دهد . ولی مورد بالا حتی این هم نیست . یعنی این پسرها حتی این کار را هم نکرده اند !

جالب است که هربار در جامعه های غربی یک اتفاق بد می افتد . مثلا کشتار دست جمعی یا چیزی شبیه به آن . رسانه های ما با اب و تاب و ذوق و شوق این خبر را در روز صد بار تکرار می کنند و پیش بینی فروپاشی کامل جامعه غرب و استحکام اخلاق در جامعه ما و حفظ ارزشهای اسلامی و...

خوب واقعا ایا جامعه کنونی ایران از غرب اخلاقی تر است ؟ جلوتریم ؟ اگر اینطور است پس این اتفاقات چیست که به طور روزمره رخ می دهد ؟ استثنا است ؟ یعنی باید همگی قاتل و دزد و متجاوز باشیم تا  بشود گفت جامعه ما خراب است ؟

چند روز دیگر عاشورا است . برای من این فقط یک روز تعطیل است و نه بیشتر . هیچ اعتقادی هم به این چیزها ندارم . در کل زندگی ام حتی یک بار هم در دسته ای نبوده ام و پایم را به هیچ هیاتی هم نگذاشته ام . اصلا نمی دانم فضای درون این هیئت ها چطوری است . اما چیزهائی از این هیئت ها و اتفاقات درونش شنیده ام که واقعا شاخ در می اوری ...

قطعا خیلی دلایل هست که می توانیم لیست کنیم . اول این که کل دنیا به نوعی دچار بعضی معضلات شده و مدرنیته و ماهواره ها و اینترنت و ...

ولی من نمی توانم بپذیرم که مثلا در اینده بچه من دچار چنین مسائلی شود . مثلا از خانه فرار کند یا با دوستانش به یک دختر تجاوز کند . می خواهم بگویم که تربیت بچه ها رفته رفته مشکلتر می شود . قبلا کوچه ها نسبتا فضای امنی برای بازی بچه ها بود . کودکی من در خیابان پاسداران گذشته است و هیچ وقت هیچ اتفاق بدی برای هیچ کدام از  بچه ها نیفتاد . ولی الان واقعا شک دارم که محیط کوچه و خیابان برای بچه ها امن و سالم باشد .مگر در شهرستانهای کوچک .

من بارها و بارها در این چند ساله اخیر پای صحبت والدینی نشسته ام که بچه شان توسط یکی از همبازی ها مورد ازار جنسی قرار گرفته است . چندی  پیش مادری برای من صحبت می کرد ( خیلی هم ترسیده بود و گریه می کرد ) که دیده است پسر پنج ساله اش با پسر شش ساله همسایه در انباری اپارتمان در حال صکص دهانی هستند !! گیرم این بچه ها خودشان هم نمی دانستند چه می کنند و می گفتند این را در یک فیلم دیده اند ...

قطعا نمی شود هیچ نسخه کاملی برای تربیت بچه ها پیچید . یکی از استادهای ما می گفت که بچه ها موقعی خراب می شوند که والدین تصمیم می گیرند تربیتشان کنند ! از روی پیشنهادهای فلان کتاب و فلان برنامه تلویزیونی و...

اگر نظر خود من را بخواهید . یعنی اگر کسی بپرسد چه صفتی در کودک از بقیه مهمتر است . پاسخ من عزت نفس است . نوعی اسقلال خوشایند و کنترل شده که کودک رفته رفته خودش بتواند از پس کارهایش بر بیاید . درک کند که خودش برای خودش کافی است . از تمیز کردن اطاقش بگیر تا بستن بند کفشش . خیلی از والدین عادت دارند اتوماتیک کارهای بچه هایشان را انجام می دهند . این فقط یک پیام به بچه می دهد : تو خودت نمی تونی . حتما خراب می کنی . و هیچ چیزی مثل این نمی تواند روح یک انسان را بکشد .

 معتقدم خیلی از چیزهائ که برای ما عادی است . مثل کانال های خاص ماهواره و دسترسی نامحدود به اینترنت و ... بهتر است در دسترس کودکان نباشد . حتی اگر به قیمت رنجیدن کودک تمام شود .

اگر بچه به شما به چشم یک موجودی نگاه کند که همیشه انتقاد و نصیحت می کند مطمئن باشید همه کارهایش را از شما پنهان خواهد  کرد . اگر بخواهید نقش یک موجود همه چیزدان و با تجربه کامل را برایش بازی کنید فقط تا قبل از ده سالگی موفق خواهید بود و بعد از این سن تبدیل به یک دلقک مسخره برای بچه هایتان می شوید .

کودک باید به شما به چشم کسی نگاه کند که می شود با او درد دل کرد یا مشورت کرد . اگر هر وقت بچه چیزی گفت فورا با دلیل و برهان ثابت کنید که کارش غلط بوده بعد از مدت کوتاهی دیگر مورد اطمینان نیستید .

اگر شما با همسرتان مشکل دارید و دعوا می کنید . اگر عادت دارید با بچه پشت سر همسرتان حرف بزنید و از او انتقاد کنید . اگر جلوی بچه همدیگر را می کوبید و ضایع می کنید . دیگر نمی توانید به هیچ وجه در خانه انضباط برقرار کنید . چون بچه به راحتی از لای شما رد می شود و هر کاری که دلش خواست انجام می دهد .

اگر که خواهید چیزی را ممنوع کنید . باید حتما در این باره با همسرتان مشورت کنید و اگر شما یک موضوعی را اجازه بدهید و همسرتان اجازه ندهد . در عمل به کودکتان یک ازادی نامحدود و خطرناک در هر موردی داده اید .

والدینی که یکی شان ( مثلا پدر ) نقش یک موجود سختگیر و جدی را بازی می کند و دیگری مثلا مادر نرم و ملایم می شود و در صورت شیطنت کودک می گوئید بذار بابات برگرده . بهش می گم چی کار کردی و...

در اینصورت پدر را انقدر از کودک دور می کنید که دیگر مطلقا نمی تواند به او اعتماد کند یا با او رفیق باشد . و خودتان هم تبدیل به موجودی می شوید که در برابرش هر عملی مجاز است .

باری . تصور می کنم  جامعه ما  در حال حاضر چندان قابل اعتماد نیست . اگر شما بچه دارید باید به نوعی او را در برابر خطرات مختلف بیمه کنید . این فقط در صورتی ممکن است که بچه به شما اعتماد داشته باشد . در اینصورت می توانید از زبان خودش بشنوید که چه می کند . در غیر اینصورت موقعی متوجه یک سری مسائل می شوید که دیگر خیلی دیر است .

پی نوشت : در کامنت های پست قبل و چند پست قبلی . چند نفری راجع به تربیت بچه پرسیده بودند . شاید این پست برای آنها هم پاسخی باشد .

پی نوشت : زبان بدن می تواند دقیق باشد . علی الخصوص اگر بتوانید با روانکاوی فرویدی مخلوطش کنید . مثلا دست به سینه نشستن بیانگر روحیه دفاعی است و....این را برای آن چند نفری نوشتم که راجع به آن صندلی کذائی پرسیده بودند. چند تائی کتاب هم راجع به زبان بدن هست .

 

 

الیشا کاتبرت ٬ چندی پیش با مهیار فیلمی از این بچه دیدیم به نام دختر همسایه .که البته تین ایجری و درپیت بود .  البته دی وی دی اش را از سوپر سر کوچه ( سوپر شایان )خریده بودم . این سوپره طبق معمول مال یکی از این ترک های دریانی است و نمی دونید چه فیلم های داره ! یعنی هر فیلمی که تصورشو بکنی می تونی پیدا کنی ! از بالای هیجده سال بگیر تا آخرین فیلم های هالیوود . من چندی پیش سه رنگ کیشلوفسکی را هم از همین سوپر خریدم !

http://i3.tinypic.com/8b7qvie.jpg

http://i13.tinypic.com/6jkgz0j.jpg

http://i10.tinypic.com/8ad8s3r.jpg

http://i16.tinypic.com/6oelt12.jpg

http://i6.tinypic.com/89r5mza.jpg

لیتیوم : آدرس وبلاگت ؟ من ویندوز عوض کردم و خیلی از ادرسها را از دست داده ام .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
 

نمی دانم کجا این را خوانده ام. اندر مقامات یکی از این عرفا بود . یا یک همچین چیزی . نوشته بود طرف دارای نوعی روشن بینی شده بود که انسانها را به صورت حیوانی که سمبلش هستند می دید . یعنی طرف آدم کثیفی بود و به شکل خوک دیده می شد . یا مثلا عصبانی بود و گرگ می شد و...

من همیشه فکر می کردم که چنین چیزی نمی تواند درست باشد چون که انسانها هیچ وقت مطلق و سمبل دقیق یک صفت نیستند . بلکه طیفی هستند از صفات و مختصات مختلف . هر آدم بدی بالاخره چهارتا صفت خوب هم دارد و..

توی این کلاس داستان نویسی . اکثریت غالب با خانم های متاهل است . همگی هم از زندگی زناشوئیشان ناراضی هستند . پای صحبتشان که بنشینی همیشه بازار خباثت و رذالت مردها داغ است و این یکی اینجوری کرد و اون یکی اون جوری بود و از این حرفها..

یکی از اینها . یک خانمی است خیلی کوتوله و بد هیکل . چیزی شبیه تانک چیفتن ! از این تیپ هاست که خبیث است و خباثتش را پشت یک جور نقاب مخفی می کند . چطور بگویم ؟ از این تیپ هاست که چون خودش خوشبخت نیست بقیه دنیا را هم بدبخت می خواهد .

امروز یک نفر داستانی خواند . یک جائی این خانمه هم نظر داد که : غیر ممکن است و محض نمونه حتی یک شوهر هم پیدا نمی شود که زنش را دوست داشته باشد ! در واقع نوعی تعمیم نابجا از شرایط خودش بود . خودش موجودی است که واقعا نمی توانی هیچ چیز دوست داشتنی در درونش پیدا کنی . حتی اگر سعی بکنی هم نمی توانی دوستش داشته باشی ( لزوما به خاطر فیزیک ناهنجارش نیست ). بنابراین شوهرش هم او را دوست ندارد ( صرفا یک حدس بیشتر نیست ) خوب طبیعی است که بقیه زن و شوهر ها هم از نظر او مثل سگ و گربه هستند . وقتی این را گفت نوعی حس خاص در بیانش بود . نوعی قاطعیت و یقین کامل .

این را که گفت یاد  همان داستان خوک و گرگ افتادم . واقعا ایا اینطور است ؟ یعنی هر آدم بدی چند تا صفت خوب هم دارد ؟ من امروز اینجوری فکر نمی کردم . یعنی یک صفت بد وقتی شدید و عمیق باشد همه موجودیت طرف را  تحت الشعاع خودش قرار می دهد . این خانمه  خیلی حسود است . یعنی مطمئنم موقعی که یک فیلم هم نگاه می کند توی دلش به هنرپیشه ها فحش می دهد . حسادت با غبطه خیلی فرق می کند . مثلا تو یک بنز داری و من توی دلم می گویم کاشکی من هم یکی داشتم . این غبطه است و هیچ چیز بدی هم نیست . اساسا یکی از انگیزه های پیشرفت بشر همین غبطه خوردن است . ولی اگر توی دلم بگویم چون من بنز ندارم ای کاش تو هم نداشتی می شود حسادت .

این حرفهای من را صرفا یک نظر خام بیشتر نیست . بعید می دانم واقعیت همین باشد . ولی تصور می کنم حداقل در آدمهای جا افتاده تا حدی اینجوری باشد . یک صفت خاص که ریشه می دواند تا اعماق روح طرف و همه موجودیتش را زیر سلطه می گیرد .

یک پسری امروز آمده بود که قبلا سحر تعریفش را کرده بود و می گفت از همه باسوادتر است . از این قیافه ها داشت که توی فیلم ها به عنوان آدم روشنفکر نشان می دهند . عینک و لباس نیمه رسمی و صحبت کرد ملایم و جدی . خودش هم به نظر خیلی ارامش داشت . وقتی دفعه اول حرف زد من هم تا حدی تحت تاثیر قرار گرفتم . ولی بعدا نظرم عوض شد . چون هر دفعه فقط یک سری حرفهای تکراری تحویلت می داد . اگر قبلا بود می توانست شکار خوبی باشد . یک سوژه برای هیجان . حرفهایش را تک به تک رد کنم و در نهایت ثابت کنم چقدر سطحی و ابله است . ولی راستش دیگر اهل این دلقک بازی ها نیستم . نمی دانم چرا . فقط  همینطوری بر بر نگاهش کردم .

اصلا نمی توانستی تصور کنی که این آدم هم می تواند شوخی کند یا مثلا سر به سر کسی بگذارد . جدی جدی جدی . پیش خودم فکر می کردم که شاید من هم بتوانم مثل این پسرک باشم  بود . البته من هم خوب بلدم جدی و خشک و سگ باشم . ولی فقط برای یک مدت . بعدش خودم را لو می دهم .  همینجوری نشسته بود روی صندلی . مثل میخ و دستهایش هم مرتب هر کدام روی یک دسته صندلی بود . فقط گاهی چشمانش را می بست . من اگر بتوانم پنج دقیقه مرتب بنشینم هنر کردم . اصلا نمی توانم .

دختری هم آنطرف سالن نشسته بود . هیچ حرفی هم با آن پسرک رد و بدل نکرد . بعدا به سحر گفتم آن دختر از این پسره خوشش می اید . گفت که آنها زن و شوهرند !  من از نگاه آدمها و رفتارهای جزئیشان خیلی چیزها می فهمم . روی چیزهائی انگشت می گذارم که بقیه اصلا متوجه نمی شوند .

توی آشپزخانه ایستاده بودیم و سیگار می کشیدیم . هفت هشت تائی از این خانمها هم بودند . پرسیدم هیچ کدام از شماها وبلاگ نمی نویسید ؟ همگی گفتند ا ه ه ه ای ش ش ش  !  حیف وقت آدم نیست ! گفتم به نظر من روی قلم و بیان آدم خیلی تاثیرات مثبت دارد . گفتند که  اصلا اینطور نیست ! وبلاگ چیزی است مثل دفتر خاطرات و اصلا ربطی به این چیزها ندارد .

من دقیقا برعکس فکر می کنم . وبلاگ بدون هیچ شکی اثرات مثبت زیادی روی بیان و قلم  می گذارد . خود من وقتی پست های اولم را می خوانم می بینم در این دوسال و اندی خیلی فرق کرده ام . آخر اینها چنان ادعا دارند که تصور می کنند وبلاگ نویسی در شانشان نیست ! فقط چون چند ماهی به کلاس نویسندگی رفته اند !  راستش تا به حال هیچ مطلب خوبی در این کلاس کذائی نشنیدم . همگی سطحی و بی مایه بودند . مطمئنم اگر این داستان هایشان را در یک وبلاگ بگذاری هیچ کسی حوصله خواندنش را ندارد .

یکی از این ها هست که گویا قبلا شناگر بوده است . در هر فرصتی باید به نوعی این را به تو بگوید که مثلا شنا می کرده و در یکی دوتا مسابقه داور بوده !   از این تیپ های عشق سیاست هم هست . موقع حرف زدن میاید توی صورتت و بلند بلند زر می زند . امروز می گفت اگر اداره فلان جا دست ما روشنفکرها !! بود . دوست داشتم بگویم تو فقط یک غورباقه ای خانم محترم !  هیچ وقت غورباقه را به خاطر شنا کردنش تحسین نمی کنند ! چون که غورباقه است و شنا کردن در ذاتش است  . ولی تو احتمالا موقع جست زدن در خشکی روی چند تائی از این روزنامه های دوم خردادی هم پریده ای....

این هم یک جانور دیگر . دوست دارد دیده شود . تحسین شود . شبیه جاه طلبی ولی دقیقا آن نیست . همان غورباقه خوب است .( یک بچه می شناختم که می گفت گورگابه ! )

توی یکی از داستان های بکت یک کرم است . این کرم یک گونی کنسرو به خودش بسته و به همراه یک در بازکن با خودش می کشد . موقع خزیدن هم مدام تکرار می کند که : چون...چون..چون..

این واقعا منم . امروز عصر موقع خواندنش هیچ شکی نداشتم . به هرحال امیدوارم سرنوشتم شکار شدن توسط یک گورگابه نباشد ! 

این آرمین ما تقریبا دوسالش بود . روزی به من گفت دائی بیا برات یک جک بگم . بعد جکش اینجوری بود :

یک اقائی می رود به مغازه حیوان فروشی و می گوید :

ــــ اقا حیوون دارید ؟

فروشنده :  مگر شما خودتان حیوون نیستید ؟

ــــ چرا !

فروشنده : اتفاقا ما خودمون هم حیوونیم !!  فک کن !

چه پست مزخرفی شد . همه اش من اینم و من اونم . انگار حق با خانم گورگابه و رفقایش است ! وبلاگ ؟ اه ه ه ..ایش ش ش   !  شلپ ! ( این صدای خانم گورگابه بود که پرید توی اب ! )

متفرقه ! :

http://i9.tinypic.com/6txu0e0.jpg

http://i13.tinypic.com/7wgoc1z.jpg

http://i3.tinypic.com/6y2o1sk.jpg

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه بیست و دوم دی 1386
 

امشب چون حسابی داشت برف میومد جیپ رو برداشتم و رفتم دنبال مهیار . هرجائی که فکر می کردیم مسیر خفن و سربالائی پربرفی هست رفتیم . از اوین و درکه بگیر تا آجودانیه و ....

هیچ جا هم محض نمونه گیر نکردیم. خلاصه جاتون خالی بود . موقع برگشتن داشتم فکر می کردم که اگر یک دوست دختر داشتم چقدر می تونستیم امشب خوش بگذرونیم .

راستش تقصیر بابا بود . عصری گیر داده بود که باید با هم حرف بزنیم و بعدش پیله کرد که کم کم داره دیر میشه و باید ازدواج کنی و....

رک و راست بهش گفتم جنابعالی نمی خواد نگران من باشی . تو همین که کمتر اذیتم کنی و اعصابم رو خورد کنی کلی لطف کردی . شروع کرد به روضه خونی که بعد از این همه زحمات و ..اینم دستمزد منه و ..

یک سئوالی رو مدتها توی دلم مونده بود و دلم می خواست بهش بگم . ولی فرصتش نبود . بالاخره امروز تونستم . بهش گفتم میشه محض اطلاع یکی از اون زحماتی که برای من کشیدی رو بگی ؟ حمایت مادی کردی ؟ حمایت معنوی کردی ؟ هوای من رو داشتی ؟ برای من پدری کردی ؟ بگو من هم بدونم .

کمی من و من کرد . آخرش گفت بالاخره من هرچی دارم  مال توست و ...

خنده ام گرفت . گفتم هیچ تردیدی ندارم که اگر راهی بود و می تونستی یک جوری این مال و اموالت رو با خودت ببری این کار رو می کردی و  اگر الان این حرف رو می زنی هم دلیلش چیزی جز ناچاری نیست . به هرحال همینجور که تا به حال گلیم خودم رو از اب بیرون کشیدم بعدا هم می تونم و  جنابعالی نگران نباش . این خرت و پرت هائی که میگی میذارم برای تو هم موقعی مال من میشه که دیگه احتیاجی بهش ندارم . چیزی رو که من ده سال پیش لازم داشتم می خوای ده سال بعد به من بدی و اونموقع دیگه داشتن یا نداشتنش چه فرقی به حال من داره ؟

تمام لطف زندگی بشر به بیست تا چهل سالگیه و در قسمت عمده این زمان من فقط داشتم جون می کندم و خدا می دونه من سر این شهریه دانشگاه چه عذابی می کشیدم . از اول هر ترم استرس داشتم که شهریه ترم بعدی رو باید چی کار کنم و چطوری جورش کنم . در صورتی که برای این آدم پرداخت این پول در حد یک شوخی بود . حالا سر من منت هم می گذارد و از پدری کردنش حرف می زند .

گفتم  در سن و سال من دیگر صحبت از پدر کردن خنده دار است . ولی فقط بدون که من از وقتی یادمه حسرت پدرهای دیگران را خوردم . هر وقت جائی صحبتی بود  پز بچه های تحصیل کرده و فلانت را می دادی . ولی من هیچ وقت نتونستم محض نمونه  یک بار هم که شده احساس کنم پدر دارم و هوایم را دارد . همیشه برای من چیزی جز تنبیه و فحش و بدوبیراه و تحقیر و زخم زبان نبودی . حالا هم اگر دارم می گویم شرایط ازدواج را ندارم داری ته دلت حال می کنی و خوش حالی . فکر می کنی بعد از این همه سال نمی شناسمت ؟ یا میتونی چیزی رو از من پنهان کنی ؟ نه عزیز من .

طبق معمول شروع کرد که هر پدری خیر بچه هاشو می خواد و...گفتم اینها رو به من نگو . یادت نره که من هفت سال توی دانشگاه رواشناسی خوندم . حتی اگر این حرف صحیح هم باشه مثل هر قانونی استثنائی هم داره و اون استثنا هم جنابعالی هستی ....

دوباره روضه خوندن شروع شد . بهش گفتم سربازی من یادته ؟  هر پدری دوست داره برای سربازی پسرش پارتی بازی کنه و ..بالاخره یک جوری هواشو داشته باشه . ولی تو حتی نمی دونستی پادگان من کجاست ؟ پدر جنابعالی که پدربزرگ من باشه به قول خودت خودشو به اب و آتیش زد تا معافی جنابعالی رو گرفت و تو هیچ وقت طعم سرباز بودن  رو حس نکردی . حالا من به خاطر این چیزا  ازت دلخور نیستم . می گذارم به حساب این که می خواستی تک پسر ته تغاریت مرد بشه و از این مزخرفات . حالا اینها اصلا مهم نیست .

 ولی خودت می دونی که در زمان خدمت من نمی تونستم کار بکنم و به همین دلیل همیشه خدا مشکل مالی داشتم . روز آخر خدمت که کارت پایان خدمت رو گرفتم . توی پادگان ما رسم بود که طرف شیرینی می خرید چون کارت پایان خدمت رو گرفته بود . شب قبلش به تو گفتم سه چهار تومن بده که فردا باید دوسه کیلو شیرینی بخرم . گفتی ندارم !! هرکاری کردم این سه چهار تومن رو ندادی . فرداش بعد از گرفتن کارت مجبور شدم مثل دزدها  از مسیری برم که کسی منو نبینه .چون روم نمی شد به بچه ها بگم پول ندارم . به خاطر این مسخره بازی تو نتونستم بعد از دوسال خدمت با رفقا خداحافظی کنم . موقع برگشتن از اندوه داشتم خفه می شدم . این همان لحظه ای بودکه دوسال منتظرش شدم . یعنی روزی که هر سربازی کارت پایان خدمتش را می گیرد .

 هیچ وقت . تا لحظه مرگم هم این موضوع یادم نمیره و  این یکی از اون پدری کردن هات بود که حالا داری منتشو سرم می گذاری . از این پدری ها انقدر در حقم کردی که تا یک هفته هم حرف بزنم تموم نمیشه و  خدا میدونه حق مطلب رو نمی تونم ادا کنم. فقط  از این خوشحالم که هیچ چیز من شبیه تو نیست و خودت هم می دونی که اگر منم کسی بودم لنگه خودت الان چه روزگاری ازت سیاه می کردم...حالا به هرحال من به این اوضاع عادت کرده ام . ولی لطفا دیگه منت سرم نگذار . این یکی رو واقعا نمی تونم تحمل کنم .

بی خیال . نمی خواستم این چیزا رو بنویسم . ولی دلم خیلی پر بود . به هرحال اگر حال کسی گرفته شد ببخشید .

پی نوشت : آدرس اون رستوران گیاهی که متاسفانه اسمش هم یادم رفته : قلهک . خیابا شهید کلاهدوز ( دولت سابق ) خیابان اختیاریه جنوبی . دست چپ. کمی پائینتر از پیتزا پدرخوانده .

 

نسیم و  خواهرش . سه ماه بعد از آشنائی ما در یک برنامه اف راد مسیر کردان . خوانندگان قدیمی همه جریان را می دانند . خدمت جدیدها عرض می کنم که بعد از دوسال ونیم دوستی کار ما به نامزدی کشید و قبل از ازدواج هم بنا به دلائلی این رابطه به هم خورد :

http://i12.tinypic.com/6ylaquh.jpg

جنا جمسن :

http://i9.tinypic.com/87994px.jpg

http://i2.tinypic.com/72szg94.jpg

به همراه تتراپاتریک ( قبلا گفتم دورگه تایلندی و انگلیسی است )

http://i12.tinypic.com/71rld6s.jpg

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه نوزدهم دی 1386
 

همینجوری می گذره...

حدودای ساعت یک و نیم یکی زنگ زده بود . نمی شناختمش . می گفت تو به من شماره دادی ؟ کی ؟ همین چند وقت پیش !

بهش گفتم حداقل دوسال از آخرین باری که من به کسی توی خیابون شماره داده ام می گذرد !  خلاصه از این اصرار از ما انکار آخرش گفت که پشیمون میشی چون من خیلی خوبم ! گفتم اگه اینطور باشه بعدا این توئی که خیلی پشیمون میشی چون من از اونی که فکر می کنی خیلی عمله ترم !

بعدش شراگیم زنگ زد و گفت امشب یک سری از اهالی وبلاگستان می ایند اینجا . بنابراین من و مهیار و آوات . دوست دختر مهیار راه افتادیم رفتیم اونجا .

شراگیم خیلی زحمت کشیده بود . غذاهایش هم خیلی خوشمزه بودند . ولی یکی از دیس های برنجش خیلی خشک شده بود و همه برنجها قهوه ای و سوخته بود ! قسم میخورد که  خره ! این  برنج  نیست  و  ته دیگه !! ولی من که  عمرا به  خرجم نرفت !

 من و مهیار و مهرداد و آوات ٬ به اضافه روزبه و خانمش نگار . محمد از جابلاگی . مرضیه و امید ؟ دوست پسرش به اضافه خانمی به نام نیروانا که وبلاگی به همین نام داشت . خود شراگیم و خانم شین .

 مرضیه می گفت که اینجا بارها کامنت گذاشته و حتی با هم چت کردیم . ولی من چیزی یادم نیامد . تازه بعد از رفتنشان فهمیدم همان کسی است که به نام فرنی کامنت می گذارد ! من احمق متوجه نشدم کیست . بعد از رفتنشان تازه دوزاری من افتاد . حیف شد . چون کامنت هایش را دوست داشتم و جزو کسانی است که خواندن کامنتهایش خوشایند است .

شب خوبی  بود . مخصوصا خیلی دلم برای روزبه و نگار تنگ شده بود . مهرداد گیر سه پیچ داده بود که فلان ماجرای مدرسه را دوباره تعریف کن . من هم  متعجب بودم که چرا گیر داده به این موضوع چون ماجرای بی سرو ته و بیمزه ای بود . خلاصه ٬ همه ساکت شدند و من شروع کردم به تعریف کردن . بعد خود مهرداد هم خیلی جدی و بدون حتی یک لبخند نشسته بود و گوش می داد ! حدود ده دقیقه مزخرفات گفتم تا تمام شد . هرکسی هم آخرش خندید یا دلش به حال من سوخته بود یا  به خاطر   ادب بود . خود مهرداد همچنان جدی داشت منو نگاه می کرد  !! بهش گفتم چه مرضی داری که اینجوری منو ضایع می کنی ؟ من بدبخت که نمی خواستم این چرندیات را بگویم !  حالا که گفتم حداقل یه لبخند بزن !!

پی نوشت : میرصادقی شاگرد جدید قبول نمی کند مگر بعد از کلی سختگیری . بگذارید خودم اونجا جا بیفتم بعد هرکسی خواست بیاد میل بزند .

پی نوشت : تترا پاتریک ٬ دورگه ٬ محصول مشترک تایلند و انگلیس .

http://i8.tinypic.com/6offurk.jpg

http://i2.tinypic.com/82bjhvk.jpg

ویکتوریا سیلوستت و انا نیکول اسمیت

http://i14.tinypic.com/6s7f8xy.jpg

 

چارلیز ترون :

http://i11.tinypic.com/6nrodna.jpg

http://i12.tinypic.com/6urdjly.jpg

http://i7.tinypic.com/6xuutjl.jpg

http://i3.tinypic.com/8a2fb5x.jpg

http://i14.tinypic.com/8fxog11.jpg

فک کنم دیگه از ترون بستون باشه !!

پی نوشت : هزار تا پست راجع به داف نوشتیم و بعدش این همه آدم باز پرسیدن داف یعنی چی ؟ بابا جون داف یعنی داف دیگه !  دختری که عمله نباشه میشه داف ! مگر این که خیلی بچه باشه یا خیلی پیر !  مثال می خواهی ؟ برو شب جمعه جردن و فرشته !  یا برو رستوران جام جم !  اصلا اون عکسای بالا رو میبینی ؟ این یعنی داف !

پی نوشت : مونیکا بلوچی ! ( اون یکی مونیکا بوچلیه ! این یکی مونیکا بلوچی ! ) خوب تقصیر خودته که انقدر تنبلی ! چرا آدرس وبلاگتو توی کامنتات نمی نویسی ؟ من تازه دیروز فهمیدم جنابعالی وبلاگ هم داری !

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه هفدهم دی 1386
 

امروز اولین جلسه کلاس داستان نویسی بود . از اول صبح چندان حس و حال خوبی نداشتم . نمی دانم چرا اینطوری بودم .

ولی نمی خواستم امروز را تقدیم افسردگی بکنم . بنابراین سر خودم را با تمیز کردن اطاق و کمد که مدتها بود منظم نشده بود گرم کردم .

همینجوری لای خرت و پرت های توی کمد. از لای یک سالنامه یک عکس افتاد روی زمین . فقط چند ثانیه نگاهش کردم . دلم می خواست تسلیم حس و حال امروز بشوم و برایش گریه کنم . ولی این کار را نکردم . صورتم را فرو بردم توی پتوی تختم . گذاشتم چند دقیقه بگذرد .بعدشم خودم را در آینه کمدم نگاه کردم و چون چشم هایم خشک بود خوشحال شدم .

کلاس ساعت پنج شروع می شود . ولی من باید ساعت چهار آنجا می بودم تا یک ساعتی با استاد به صورت خصوصی کار کنم . چون می خواست من را به کلاس برساند .

هیچ کدام از آژانس ها ماشین نداشتند . بنابراین پیاده رفتم تا خیابان شریعتی و از آنجا با تاکسی رفتم تجریش . خانه میرصادقی در کمرکش خیابان دربند است . چنان برفی می آمد که تصور سوار شدن به ماشین در خیابان دربند ابلهانه می نمود . بنابراین از تجریش تا خانه میرصادقی را هم پیاده رفتم . خوشبختانه مجهز به ای پادم بودم و برای امروز هم یک فایل صوتی به شدت درپیت از این رپ های ایرانی گذاشته بودم تا بی خودی به چیز خاصی فکر نکنم . برف و یخبندان و درختهائی که زیر فشار برف خم شده اند . یک اهنگ غمناک هم گوش کنی ! فک کن !

عوضش در این یکی طرف می گفت : الهه رپ توئی توی دخترا ! می خوام صدات کنم بهت بگم پانته آ !

حالا می خواهم همه بکنیدش پرستش !

چون میکروفون دست الهه رپ هستش !

این را که گفت من مثل دیوونه ها وسط خیابون بلند خندیدم و چند تا بچه که داشتند برف بازی میکردند به همین علت رویشان باز شد و دوسه تا گلوله برف پرت کردند که یکیشان چنان خورد توی پیشانیم که نزدیک بود کلاهم از سرم سوت شود !

دقیق راس ساعت چهار رسیدم به خانه میرصادقی . کم کم دارد ازش خوشم می اید . پیرمرد مهربان و دوست داشتنی است . انصافا در ادبیات هم یک منبع موثق و حرفه ای است . گفت برای خودم چائی بریزم و بعد شروع کرد به توضیح دادن انواع داستان و تفاوت داستان با قصه و ...

کمی بعد سحر هم آمد . خوشحال و سرحال ! چون از برف خوشش می اید و از خانه اش در خیابان سعدآباد تا آنجا را هم پیاده آمده بود . با یک جفت کفش کوه سرخابی رنگ که به نظر من خیلی خوشگل بودند .

بعدش مریم آمد که قبلا راجع بهش صحبت کرده ام و از این بچه های شر و ت..سگ است که من خیلی دوستشان دارم . تقریبا چهارسال از من کوچکتر است و من و سحر به همراه او برای خودمان تیم شده ایم .

سحر گفته بود که پسری در این کلاس هست که خیلی روی اعصاب آدم می رود . با کدهائی که سحر داده بود فکر می کردم این پسرک باید چیزی شبیه به خودم باشد . یعی خودبزرگ بین و متظاهر و مسخره .

ولی انصافا سحر حق مطلب را درموردش ادا نکرده بود . از این تیپ ها بود که سه دقیقه بعد  اشنائی از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کردی !

انگار وظیفه داشت که در هر موردی احمقانه ترین و ابلهانه ترین اظهار نظر را بکند. میگفت مهندس است و یک مغازه مکانیکی هم در کرج دارد . راجع به مدرنیته زر می زد و البته همه اش مزخرف . مثلا استاد می گفت فلانی چند وقت پیش مرد وحیف شد و این رفیقمون هم بلافاصله می گفت که : بله ! یادش گرامی باد !

رفته بودم توی آشپزخانه و داشتیم سیگار می کشیدیم . این ابله هم آمد و شروع کرد پرسیدن که ماشینت چیه و از مکانیکی شر و ور گفتن . من هم دیدم اگر همین الان فلکه اش را نبندم تا ده سال بعد از مکانیکی اش زر می زند .می گفت بیا آنجا تا برایت ماشینت را مجانی درست کنم !  البته من این حرامزادگی خوشایند را دارم که افراد را در حرفه خودشان شکست بدهم . بنابراین یک لکچر ده دقیقه ای راجع به انواع واریانس خطا در موتور ماشین و پیامدهایش دادم که باعث شد دیگر جلوی من در مورد مکانیکی خفه شود !

هر جلسه یک یا دونفر باید داستانی که نوشته اند را بخوانند و بقیه هم نظر بدهند . بدم نمی امد برایشان زر بزنم . ولی دیدم صورت خوشی ندارد که به عنوان کسی که جلسه اولش است برایشان اظهار فضل کنم ! آخر قرار نبود که من هم مثل آن پسرک باشم ! بنابراین هر وقت نوبت من شد مظلومانه فقط یکی دوجمله گفتم .

سحر بیچاره آخر کلاس فحش می داد . چون من گاهی یواشکی چیزی بهش می گفتم . و او هم مجبور می شد چیزی را گاز بگیرد تا بلند نخندد و میرصادقی هم گویا از این موضوع خوشش نمی اید . حرفهای من به نظر خودم چندان هم خنده دار نبودند . بیشتر اظهار نظر بودند . من و سحر به خاطر نوعی  لوس بازی خاص از سالها پیش همدیگر را موشی صدا می کردیم . امروز می گفت بعد از این همه سال تازه فهمیدم چه موشی پلیدی هستی ! قسم  شرافتمندانه خورد که دیگر کنار من ننشیند ! بهش می گفتم آخه چطوری دلت میاد ؟!

 جو کلاس را دوست دارم . پسرها دوسه نفر بیشتر نیستند و دخترها هم به غیر از یکی دونفر همه متاهل هستند و بدین ترتیب ملت با هم نمی لوچند . ولی کلاس دیگری که چهارشنبه ها تشکیل می شود همگی مجردند و همگی با هم می لوچند و  بدجوری هم پاچه همدیگر  را می گیرند و هر هفته یکی دو تا دعوای جانانه می شود . شاید یکی دوسال پیش چنین جوی برایم جذاب بود . اما الان واقعا تصورش حالم را بد می کند .

ساعت هفت کلاس تعطیل می شود و سحر می خواست با دوستش که عازم اروپا بود خداحافظی کند و منزل طرف قیطریه بود .بنابراین سه نفری پیاده راه افتادیم . البته مریم وسط کار خیانت کرد و یک تاکسی دربست گیرآورد . هرچند مسیرش خیابان کوهستان بود و فقط تا تجریش با ما همراه بود .

همینجوری حرف زدیم و زیر برف از دربند تا پارک قیطریه پیاده آمدیم . از آنجا به بعد دیگر من تنها شدم و بنابراین ای پاد را راه انداختم .

توی یک کوچه دیدم سه چهار تا پسر یک محوطه کوچک را از برف پاک کرده اند و دارند بسکت بازی می کنند . دیدم خیلی هوس وحشیانه ای گریبانم را گرفته . بنابراین با پر روئی رفتم جلو و خواهش کردم من را هم بازی بدهند .

از این بازی های جانانه بود . دقیقا تیپی که من دوست دارم . کمی قلدری و خشونت  به همراه کل کل مداوم . تقریبا چهل و پنج دقیقه بدون توقف بازی کردیم . چنان عرق کرده بودم  که از کله ام بخار بلند می شد ! ولی فاززززز داد . عجیب است که وقتی مدتی بازی نکنی بازی آدم بهتر می شود ! البته فکر می کنم واقعا اینطور نیست و فقط اینجور به نظر می اید . چند تا دریبل های پشت و رو و  دورانی عالی زدم .

عجب بدشانسی گریبانگیرم شده است . جیپ فقط سه چهار روز برفی سال در خیابان ها سلطنت می کند و از شانس من جیپ در تعمیرگاه است و انگار حالا حالا ها هم خیال بیرون آمدن ندارد ...

توی کوچه مان یک پژو گیر کرده بود توی برف و چرخ عقبش هم گیر کرده بود به جدول .راننده اش هم یک دختر بود و هرچه مردم هل می دادند ماشینش در نمی آمد . من و چند تا پسر دیگر داشتیم کمکش می کردیم . من به بچه ها گفتم از کنار به گلگیرش فشار بیاوریم تا بچرخد و ازاد شود . همینجوری که هل می دادیم من بلند به راننده می گفتم:  گاز ! گاز ! گاز ! 

 یکی از این بچه ها گفتش این دختره الان جو گیر میشه میاد بیرون گازمون می گیره !!  لامصب انقدر این رو باحال گفت که تا دو دقیقه هیچ کس از خنده نمی توانست هل بدهد !

پی نوشت : سه تا دیگر از چارلیز ترون :

http://i5.tinypic.com/6ly40vo.jpg

http://i6.tinypic.com/8b6yudg.jpg

http://i3.tinypic.com/8bzao1d.jpg

ترون با فیلم وکیل مدافع شیطان گل کرد که یکی از بهترین بازی هایش بود به همراه پاچینو و ریورز . این هنرپیشه در فیلم های مختلف به حدی قیافه اش تغییر می کند که گاهی بعد از دیدن تیتراژ انتهای فیلم ادم متوجه می شود که ترون در این فیلم بازی کرده است !

 پی نوشت : دیروز پانصد و بیست نفر به این وبلاگ آمدند که یکی هم با سرچ این جمله آمده بود :

داف یعنی چه ؟    به نظر من معتبرترین و موثق ترین جائی که می شود ازش پاسخ این سئوال را گرفت همین وبلاگ است !

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه شانزدهم دی 1386

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ؟؟

نه !

همین لباس زیباست نشان آدمیت !

 

دوسال قبل ٬ طبقه پائینی آپارتمان ما توسط اقائی که تازه از آمریکا آمده بود خریداری شد . حدود پنجاه ساله و از همسرش جدا شده بود . یک پسر ده دوازده ساله داشت که آمریکا زندگی می کرد و تابستانها به ایران می آمد .

این اقا بعد از چند ماه مشکلات فراوانی برای من درست کرد . او مبتلا به اسکیزوفرنی پارانوئید بود که مشخصه اصلی اش شک و بدگمانی شدید به دیگران است که البته همراه با توهم و هذیان نیز هست . اشخاص ناشنوا و همچنین کسانی که مهاجرت می کنند بیشترین درصد ابتلا به این بیماری را دارند . چون مشکل زبان دارند و  وقتی دونفر دیگر با هم حرف می زنند پیش خودشان فکر می کنند که نکد دارند راجع به من حرف می زنند ؟ به تدریج این شک و بدگمانی ها آنقدر زیاد می شود که کلا جامعه را دشمنان خویش می پندارند ...

این اقا تصور می کرد که من همیشه شبها از پشت پنجره خانه اش دارم توی خانه را نگاه می کنم ( فک کن از طبقه پنجم ! ) یا مثلا همیشه پشت در آپارتمانش کشیک می کشم و حتی چند بار هم پلیس را صدا کرد و به آنها گفت که قضیه چیست . آنها هم کمی به حرفهای او گوش می دادند و می فهمیدند طرف قاطی دارد . بعد یک پول چائی از من بدبخت می گرفتند و می رفتند پی کارشان . تمام در اپارتمانش از با