تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

عاشورا..

 

سالیان پیش در اردبیل مردی بود به نام شیخ حسن ک به شدت متعصب و در عین حال نوکر صفت و عوضی بود . او از جمله کسانی بود که مخالف تاسیس مدرسه بودند و به مردم می گفت مدرسه ها بچه ها را بی دین می کنند . در کودتای بیست و هشت مرداد . مرحوم پدر بزرگم سر دبیر روزنامه بود و از جمله نزدیکان مصدق به شمار می رفت . روز کودتا همین جناب شیخ حسن با یک سری اراذل اوباش که افرادش بودند با قمه ریختند خانه پدر بزرگم را تاراج کردند و همین اقا مادربزرگم را با قمه زخمی کرد .

باری . شیخ حسن جزو سر دسته های هیئت و دسته های سینه زنی هم بود . در واقع جزو مشهورترین قمه زنان اردبیل به شما می رفت . مدعی بود که نزدیکی های عاشورا کله اش می خارد و فقط با قمه زدن می تواند این خارش را تسکین دهد ! به هرحال یک سال در روز عاشورا شیخ حسن در جلوی یک دسته عزاداری بود و بقیه را رهبری می کرد . موقع حرکت به جائی رسیدند که یکی از گذرهای بازار بود و آن زمان به خاطر اختلاف سطح ده دوازده تا پله می خورد . شیخ حسن به ابتدای پله ها که رسید ــ آن گوشه یک گونی نخود بود که جلوی یک مغازه گذاشته بودند ــ خلاصه گونی نخود خود به خود باز شد و نخودها ریخت زیر پای شیخ حسن ! شیخ حسن بیچاره هم مثل این کارتون ها روی نخودها لیز خورد ( نخودها مثل ساچمه عمل کردند ) و با کله این پله ها را رفت پائین و در انتهای پله ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد !! روحش شاد !!!

  در حدود چهل سال پیش . هیئت قلهک یک پوست شیر داشت که اصل هم بود . شب عاشورا یک نفر آن را به تن می کرد و نقش شیری را بازی می کرد که مطابق روایات شیعه شب عاشورا می اید بر سر اجساد شهدا و عزاداری می کند .

یک بار کسی که نقش شیر را بازی می کرد احتیاج به دستشوئی پیدا می کند و می رود در یک خرابه تا خودش را خلاص کند . یک گله سگ آنجا بودند که با دیدن او خیلی تعجب کردند !  برای چند لحظه مات و متحیر مانده بودند که این چیست ؟ شیره ؟ سگه ؟ آدمه ؟ به هرحال بنا به دلائل نامعلومی خیلی عصبانی شدند و همگی ریختند روی سر این شیر بیچاره و خلاصه حسابی ترتیبش را دادند !  بدین ترتیب علاوه بر زخمی شدن آن مرد بیچاره پوست شیر ارزشمند هم توسط یک دسته سگ نانجیب از بین رفت !!

 در یکی از دهات اردبیل در حال شبیه خوانی بودند . کسی که نقش شمر را بازی می کرد خیلی وظیفه شناس و لایق بود و انصافا شمر جدی و درست حسابی به شمار می رفت !  بعد از کمی شمشیر بازی امام حسین دید که این شمره واقعا شورش را درآورده و دارد پدرش را در می آورد ! خلاصه غیرتش گل کرده بود و با چند حمله جانانه شمر بیچاره را در دره ای که کنار میدان بود سرنگون کرده بود !!!

در یک شبیه خانی دیگر به حدی شمرش هنرمند بود و نقشش را خوب بازی می کرد که مردم همیشه در صحنه و مسلمان احساساتی شده بودند در دفاع از حسین  ریخته بودند سرش و بیچاره را کشته بودند !! خلاصه این دفعه هم شمر به نوبه خود مظلوم واقع شده بود !!

یک بار در یک دسته سینه زنی که خیلی هم مفصل بود . یک وانت حرکت می کرد که رویش تخته انداخته بودند و شمر و یزید نشسته بودند رویش . هر دو کلاه های افسری ارتشی سرشان بود که منجوق دوزی شده بود و یک فلاسک داشتند که درونش مایع قرمز رنگی ( مثلا شراب و احتمالا شربت البالو بود ) هی الکی قهقهه می زدند و برای همدیگر از فلاسک شربت می ریختند ! یکی شان هم یک دوربین دستش بود که گاهی با آن دخترها را نگاه می کرد !!

در اردبیل رسمی هست به نام نعش که یک تابوت درست می کنند و کسی هم درونش می خوابد . بعد او را دوره می گردانند  . یک بار چند نفر داشتند یکی از این تابوت ها را می گرداندند . مردم هم به آنها کلوچه و تخم مرغ و از این جور چیزها می دادند . همینطوری که می رفتند سهم نعش را هم می دادند و او هم آنها را می خورد و پوست تخم مرغ و بقیه چیزها را پرت می کرد پائین !! اگر خودت این صحنه را می دیدی خیلی خنده دار بود ...

یک خانواده را می شناختم که همگی عشق دو چیز داشتند . اول بدن سازی و دوم هیئت و علم و.... در ضمن به طرز باور نکردنی هم پولدار بودند . در ضمن اینها دو گروه بودند . پدر و چند تا از پسرها در یک هیئت و بقیه برادرها به اضافه پسرعموها و... در یک هیئت دیگر و همیشه این دو گروه سر تعداد تیغه های علم هیئتشان کل کل داشتند . یک سال هیئت پدر و دوتا از برادرها مخفیانه یک علم خیلی بزرگ درست کردند و درست روز عاشورا رو کردند و بدین ترتیب آن یکی هیئت غافلگیر شد و حالا مجبور بودند یک سال خفت و خواری را تحمل کنند ! خلاصه یکی از پسرها به حدی از این قضیه عصبانی شد که رفت توی دسته آن یکی هیئت که پدر داشت به سختی علم بزرگ را راه می برد . خلاصه . این پسره از پشت یک اردنگی جانانه زده بود به پدر که زیر بار سنگین علم بود !! پدر بیچاره هم با علم رفته بود توی جمعیت و چند نفری سر و کله شان شکسته بود !!!

 یکی از عموهای من در خانه پدری اش هرسال ظهر عاشورا نهار می دهد . بساطی است و همه فامیل هم موظفند ظهر عاشورا آنجا باشند . امروز من هم طبق معمول رفته بودم آنجا و موقع برگشتن هم دو تا کیسه بزرگ به من دادند که توش زرشک پلو در ظرف های یک بار مصرف بود . هرکیسه تقریبا ده پرس بود . من ماشینم را دور پارک کرده بودم چون جا پارک نبود . خلاصه داشتم اینها را می بردم که متوجه شدم از زیر یک ماشین صدای میو میو می اید . نگاه کردم دیدم دوتا بچه گربه به اضافه مادرشان هستند که بیچاره ها بوی غذا را هم شنیده اند . هرجور حساب کردم دیدم از اینها مستحق تر در کل دنیا گیرم نمی اید ! بنابراین سه پرس از این غذاها را دادم به پیشی ها و آنها هم کلی دعایم کردند !!!

 در رینه پلور یک قرارگاه تکاور هست که مخصوص آموزش هوابرد و تکاور ارتش است . من دوماه از دوره آموزشی ام را انجا بودم . آنجا پامرغی و کلاغ پر خیلی مد است و به هربهانه ای این بساط برپا است . کسانی که توی تکاور خدمت کرده اند می دانند من چه می گویم . روز عاشورا توی پادگان دسته ای راه افتاده بود . اینها داشتند از جلوی ما رد می شدند که نزدیک به ده نفر بودیم . یکی چیزی گفت که ما همگی خندیدیم . افسری آنجا بود که از این قضیه عصبانی شد و ما را مجبور کرد کلاغ پر دنبال دسته برویم !! این دفعه افراد دسته همینطوری که زنجیر می زدند ما را مسخره می کردند و به ریش ما می خندیدند ! ما هم بعد از ده دقیقه توی هوائی که خر سینه پهلو می کرد خیس عرق شده بودیم ! این تنها باری بود که در عمرم دنبال دسته رفته ام البته کلاغ پر ! فکر می کنم اجرش بیشتر از زنجیر زدن باشد !

دو سه روز پیش با امید داشتیم حوالی چراغ برق و توپخونه دنبال چیزی می گشتیم . بعد به جائی رسیدیم که حسینیه بود و همینطوری جلوش یک میز و سماور و کتری گذاشته بودند و چائی صلواتی میدادند . آنجا ایستاده بودیم . م به امید گفتم راستی توی کربلا اب رو به اجداد ما( ما هر دو سیدیم ) بسته بودند دیگه نه ؟ گفت آره . بعد من گفتم پس بچه ها اونجا چائی رو چی کارش می کردند ؟

 یک پیرمردی کنار ما ایستاده بود و داشت چائی میخورد . این را که شنید چائی پرید توی گلوش و داشت واقعا خفه می شد ! مغاز دارها ریختند کمکش کنند می زدند پشتش و ما دیدیم اگر حالش جا بیاید همچین...خلاصه فلنگ را بستیم !!

 

 

پی نوشت : از دیروز جانوری به نام اریک (تصور نمی کنم این همان اریکی باشد که وبلاگ می نویسد ) ظهور کرده که گویا قرار است طبق معمول ثابت کند من اینجا را راه انداختم که فقط به قول خودش بزنم توی کار ناموس مردم !! حالا از این حرفها گذشته ٬ فکر می کنم در این زمینه بی خاصیت ترین وبلاگ نویس خودم باشم ! چون بعد از نزدیک به سه سال وبلاگ نویسی تا به حال حتی یک دختر هم از خواننده های اینجا توسط من تور نشده ! فقط از دخترهائی که با من دوست بوده اند فقط نازنین وبلاگ نویس بود که اتفاقا خواننده اینجا هم نبود و فقط یک بار امده بود اینجا و کامنتی نوشته بود که چون جوابی نداده بودم دیگر نیامده بود . من او را در منزل یکی از بچه های وبلاگ نویس دیدم و آشنائی ما از فردای  همان روز و در  شروع شد . شمائی که اینجا را می خوانید می دانید که من  قصد جانماز آب کشیدن  ندارم . نمی خواهم بگویم که از طریق وبلاگ با کسی رفیق شدن خوب نیست یا چنین و چنان است . فقط من این روش را دوست ندارم و می توانم بگویم روش من این نیست . دست بر قضا تا به حال  بارها اتفاق افتاده که خواننده های اینجا را دیده ام و نشستیم یک ساعتی حرف زده ایم . منتهی به هیچ وجه قصد و غرض این ملاقات دوستی و این حرفها نبوده است .

به هرحال قدیمی های این وبلاگ به خوبی می دانند که هر از گاهی حیوانی در کامنت ها ظهور کرده و فحاشی و.. ( نمونه اش را در کامنت های پست قبلی بینید ) بنا به دلائلی من جزو وبلاگ نویسانی هستم که بیشتر از دیگران مورد حمله زباله های مختلف قرار می گیرم . به هرحال معتقدم کسی که دوست دارد صادقانه بنویسد و قصدش نوشتن برای نوشتن است باید پی این چیزها را هم به تنش بمالد . تاییدی کردن کامنت ها ساده ترین و عملی ترین راه برای برخورد با این حیوانات است . منتهی تصور می کنم دلیلی برای این کار نیست . چون نقطه ضعفی ندارم که بخواهم مثلا نگران افشا شدنش باشم . من اینجا از کارهای بدم بیشتر نوشته ام و حالا طرف مثلا چه چیزی دارد که من نگرانش باشم ؟ به هرحال کامنت دونی این وبلاگ مال من نیست و مال شما است . تاییدی کردن کامنت ها از جذابیتش کم می کند و به هرحال هر اتفاقی بیفتد اینجا تاییدی نخواهد شد . لجن متعفنی که تنها هنرش فحش دادن است  نهایتا ده تا صد تا کامنت دیگر پر از فحش می نویسد . اگر طرفش منم که نه از فحش خوردن می ترسم و نه این فحاشی ها چیزی از شخصیت من کم می کند . کسی که سطر سطر اینجا را چندین بار و با کمال دقت می خواند و حتی بعضی از کامنت ها را در کامپیوترش سیو می کند ! وقتی فحش می دهد دیگر بچه دوساله هم می فهمد که بزرگترین انگیزه اش حسادت است .( جالب است که طرف مدعی فرهنگ و شعور هم هست منتهی از شدت اعتمادی که به حرفهایش دارد رویش نمی شود اسم واقعی اش را بنویسد !!! ) پریروز کانتر اینجا شصد و بیست خواننده را ثبت کرده بود . تصور می کنم به خاطر یک نفر حق ششصد و نوزده نفر را پایمال کردن عاقلانه نیست . باز تکرار می کنم که کامنت دونی اینجا مال من نیست . متوسط در روز یکی دوبار اینجا را چک می کنم و دوست ندارم تاییدی شدن اینجا باعث شود ساعتها کامنت ها در انتظار بمانند . دیگر این که استرس تایید کردن کامنت ها و این که مجبوری روزی چند بار سر بزنی تا کامنت ها تایید شوند هم اصلا خوشایند نیست .

دیگر این که پاسخ ندادن به این حیوانات بهترین راه مقابله است . گیرم بی حوصلگی و کسالت این یکی دو روز اخیر باعث شد تا چند سطری برای این جانور بنویسم و اتفاقا همین هم باعث خوشحالی این قبیل حیوانات می شود . اساسا نیمرخ روانی این تیپ ادمها در زندگی واقعی شان بدین ترتیب است . در کتاب روانپزشکی بالینی نیکخو چنین نوشته است :

. اول این که شدید خجالتی هستند . دوم ارتباط ناسالم و شکسته با جنس مخالف دارند یا اصلا هیچ ارتباطی ندارند . سوم این که به شدت بی عرضه هستند منتهی چیزی که هست وقتی عرضه انجام کاری را ندارند می گذارند به حساب اخلاقی بودن و سجایای مختلف معنوی که دارند ! چهارم این که اکثرا مدعی دین و عرفان و معنویت به شمار می روند . پنجم این که اغلب جزو افراد پائین دست جامعه به شما می روند . در تاریخچه زندگی ایشان اغلب چند تائی شکست شغلی و تحصیلی و... ششم هم این که اغلب نمی توانند جزو سازمان یا مجموعه ای باشند . چون اینها به شدت خیالپردازند و در  رویاهایشان خود را خیلی جذاب و فعال و..بنابراین از این که بنا به وضعیت تحصیلی و شغلی شان لزوما در طبقات پائین هر سازمانی قرار می گیرند خشمگین هستند و اتفاقا در زندگی آنها دوره های طولانی بیکاری هم دیده می شود .در نهایت فیزیک بدنی نامناسب علی الخصوص در نمونه های زن که اتفاقا به ندرت زن هستند و نود درصد اینها مرد هستند . منتهی طرف دچار کمپلکس های فیزیکی مثل چهره نامناسب یا قد کوتاه و ....البته این موضوع در یک آدم معمولی اصلا مشکلی یجاد نمی کند . منتهی این تیپ به شدت از این لحاظ زخم خورده اند . این مجموعه سر دراز دارد و به هرحال کسانی که علاقه مند هستند می توانند ادامه اش را در  کتاب اصول روان پزشکی بالینی نیکخو جلد دوم پیدا  کنند . البته جزو طبقه ناسازگاری اجتماعی به شمار می روند . کسانی که همیشه یک خودکار در جیبشان دارند برای شعار نویسی و اغلب جملات مستهجن در دیوارهای اماکن عمومی و...  نکته جالب این جاست که اینها خودشان به شدت از این که حین ارتکاب چنین جرمی گیر بیفتند می ترسند و به شدت دقت دارند که کسی نام واقعی شان را نفهمد . چون از این که کسی بفهمد چنین کاری می کنند به شدت خجالت می کشند .این موضوع به دلیل سوپراگوی نامتناسب و خیلی قوی آنها است . اغلب یکی دوتا وسواس دارند . همین سوپر اگوی قوی آنها را مستعد آلودگی به مواد مخدر میکند . تحلیل فرویدی این موضوع بر می گردد به این که این تیپ اغلب بچه بزرگ خانواده هستند و ضربه ای که هنگام تولد فرزند بعدی خورده اند به همراه موضوعات اودیپی هم در این موجودات وجود دارد .این تیپ در عین حال کسی است که اغلب در حال سواری دادن به دیگران است . سوپراگوی قوی آنها را تبدیل به کسانی می کند که راز محبوبیت و موفقیت را در سرویس دادن بی پایان به دیگران می دانند .

باری . به عنوان نمونه به همین اریک دقت کنید . اولا این که از این که اسم واقعی اش را بنویسد می ترسد . دوما این که خواننده دقیق و قدیمی این جا است . در سطر سطر کامنت هایش به چیزهائی اشاره کرده که به وضوح مشخص می کند خیلی دقیق و با علاقه این وبلاگ را می خواند . دیگر این که بعضی کامنت ها را حتی در کامپیوترش سیو می کند . مهمتر از همه به دلیل بیکارگی و احتمالا عدم تحصیلات درست و حسابی به شدت ارزوی پست و مقام دارد . چون به شدت سعی می کند دیگران فکر کنند در جائی مثل نیروی انتظامی یا دادگستری نفوذ دارد مرتب دم از شکایت و این که کاری می کنم به عنوان ازاذل اوباش توی محل بچرخاننت !!! و این قبیل توهم ها . دیگر این که ایشان هم مثل خیلی های دیگر مدعی درپیت و کوچه بازاری عرفان و معنویت است این را هم در کامنت هایش پیدا می کنید . مثلا در جائی صحبت از شیخ عطار گرانقدر و بزرگوار کرده است . این را از من داشته باشید . خیلی از این جور ادمهاهمانجورکه گفتم بی عرضگی و عدم امکانات را می گذارند به حساب عارف بودن ! و روح پاک خودشان !! اتفاقا اگر اب گیرشان بیاید شناگر ماهری هم هستند . ایشان که مدعی است من اینجا را برای دختر بازی راه انداختم مطمئن باش ساعتها توی اینترنت می چرخد تا ببیند می شود دختر بخت برگشته ای را تور کرد یا نه ! در نهایت این تیپ عاشق بی قرار و سینه سوخته تهدید کردن است ! عشقش این است که مردم ازش بترسند . مدام تکرار می کند که بقیه نمی دونن تو کی هستی ! فقط من می دونم !  اخرش هم هیچی در بساط ندارند جز مثلا دعوای من و نازنین یا برچسب دختر باز زدن و از این قبیل مزخرفات ..چیزی که هست این آدم اگر می توانست کاری کند یا واقعا ضرری به من یا هرکس دیگری بزند خیلی وقت پیش کرده بود . منتهی معذور است . به دلیل بی عرضگی یا همان عرفان و اخلاق و روشنگری عامه !  مثلا نوشته تو پیش ما ! پرونده داری ! زنا کاری ! جالب این جاست که این ادم به وضوح مشخصه عاشق این است که مثلا پلیسی چیزی باشد و بتواند دیگران را دستگیر کند ! از نوشته های  خودم برایم پرونده درست کرده و در رویاهایش صحنه دادگاهی را می بیند که من بیچاره متهمش هستم ( به جرم زنا !! ) و خودش هم مثلا دادستان است ! حالا پای صحبت این احمق بنشینید کلی دم از دموکراسی و حقوق بشر می زند ولی در تخیلاتش پلیس است و دیگران را به جرم زنا ! دستگیر می کند

باری . این چند سطر را نوشتم تا دیگر وبلاگ نویسان هم این تیپ را بشناسند . تقریبا همه وبلاگ نویسان گاهی با چنین مشکلی روبرو می شوند علی الخصوص اگر خانم باشند . این جور آدمها هیچ وقت خواننده گذری وبلاگ شما نیستند . برعکس کسانی هستند که از مدتها پیش خواننده پرو پاقرص وبلاگتان هستند . مطمئن باش همین آدم کلی کامنت پر از تعریف و تمجید برای من دارد . از تقلید شروع می کند و سعی می کند به نوعی شبیه به شما شود .ولی چون عجول است و در کوتاه مدت این روش جواب نمی دهد بعد از مدتی دشمن شما می شود و روش انتقام گرفتنش هم همین است که می بینید . و احتمالا خواهید دید . در کامنت های همین پست مطمئنا سر و کله اش پیدا می شود و اولا با کوشش و پشتکار سعی می کند ثابت کند اصلا صفاتی که ذکر شده را دارا نیست و بعد هم دوباره مزخرفات از فحش بگیر تا  اتهام زنا !!! و پرونده های عجیب و غریبی که من نزد آنها ( فرموده اند در واقع یک سازمان عریض و طویل هستند !! )  دارم . خلاصه از ما گفتن بود ...

 

 پی نوشت : سارینای عزیز اون لینکت خیلی خوب بود . علی الخصوص که من از این بچه خیلی خوشم میاد . ولی فکر نمی کردم همچین خونه زندگی داشته باشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

امید ..

 

صبح می خواستم بروم طرف میدان توپخانه و هرچند نسبتا زود از خواب بیدار شدم ولی الکی همینطوری وقت کشی کردم و بالاخره ساعت نه از خونه رفتم بیرون .

تصمیم داشتم با  جیپ بروم  مترو حقانی و از آنجا با مترو بروم . توی پارکینگ مترو داشتم دنبال جا می گشتم و البته همه جاها هم اشغال شده بود . نمی خواستم زیاد دور شوم چون در این هوای سرد یک کیلومتر پیاده روی از محل پارک ماشین تا ایستگاه مترو حال و حوصله می خواهد . خلاصه . دیدم یک جائی همون اوایل هست که می شود ماشین را پارک کرد . جیپ را که پارک کردم یک پژو ۴۰۵ هم فوری آمد جلوی من پارک کرد . من پیاده شدم و می خواستم به راننده پژو بگویم کمی نزدیکتر به جدول پارک کند تا اتوبوس ها بتوانند رد شوند . دیدم از توی اینه به من خیره شده . بعد از ماشینش پیاده شد و دیدم یاللعجب !  طرف کسی نیست جز امید دوست قدیمی و بسیار صمیمی من که زمانی شبانه روز با هم بودیم و بعد از ماجرای نسیم بنا به دلائلی من با کل این اکیپ قطع رابطه کرده بودم .

یعنی نمی توانم بگویم بعد از حدود سه سال دیدن این آدم چه حالی به من داد . من و امید زمانی ماجراها و داستانهائی داشتیم . امید بچه زعفرانیه و یک پاترول خیلی تر و تمیز مشکی رنگ داشت که با این ماشین خدا می داند چند دفعه شمال رفتیم و چقدر توی جردن دختر بازی کردیم .

یک سال عید توی جردن با دو تا دختر رفیق شدیم و بعد فردایش آنها رفتند شمال . شب ما نشسته بودیم توی خانه ما و داشتیم فیلم نگاه می کردیم . یکی از آن دخترها زنگ زد و پرسیدم شمال چه خبر ؟ گفت الان توی نمک ابرود هستیم و  هوا خیلی خوب است و مه هم همه جا را گرفته . گوشی را گذاشتم به امید گفتم بریم شمال ؟ گفت بریم .

رفتیم جائی شام خوردیم و من گفتم یک لحظه برگردیم خانه ما تا  یک فلاکس نسکافه برداریم برای توی راه . حدود ساعت دوازده بود . امید توی ماشین نشست و من هم آمدم بالا . توی اپارتمان هم هیچکسی جز من نبود و همه رفته بودند مسافرت . فلاکس را پر کردم و داشتم با اسانسور میامدم پائین که ناگهان فیوز های اسانسور سوخت و من بین طبقه سه و چهار گیر افتادم . هرچقدر هم داد زدم هیچ کسی توی کل ساختمان نبود که به فریادم برسد .

از آن طرف امید هم هرچه منتظر نشسته بود هیچ خبری از من نشد . زنگ خانه را زد و هیچی . به موبایلم زنگ زد که خط نمی داد ( توی اسانسور ما آنتن نداشت ) تلفن خانه را گرفته بود و باز هم هیچی . او فکرش رفته بود به جنایت و قتل و این حرفها . خلاصه از دیوار پرید و با احتیاط پله ها را آمد بالا تا بالاخره نجاتم داد . یعنی اگر امید نبود باید تا سیزده بدر توی اسانسور می ماندم !! فقط هم یک فلاکس نسکافه و یک بسته سیگار داشتم !!

خلاصه . راه افتادیم توی جاده و نزدیکی صبح رسیدیم به ویلائی که خانواده امید داشتند . هوا هم خیلی سرد بود . آمدیم توی ویلا و امید متوجه شد که سوئیچ را توی ماشین جا گذاشته ! من شروع کردم به بد و بیراه گفتن که چقده حواس پرتی ! توی ویلا هم فقط یک شومینه بود که هیزم هایش کلی نم دار بودند و من نزدیک شومینه یک گالن پیدا کردم که فکر کردم نفت است . نصف گالن را خالی کردم توی شومینه که تازه فهمیدم گالن به جای نفت پر از اب بوده !!!!!

خلاصه حالا بیا و این شومینه را روشن کن ! به هرحال فردایش رفتیم سراغ دخترها و این ها هم یک اکیپ بودند با خانواده که چیزی حدود هفت هشت نفر  در و داف بودند از این بچه های شیطون تخم سگ از دوتا پانزده شونزده  ساله بگیر تا بیست و هفت هشت ساله . این دوتا کوچولو ها ( پونزده شونزده ساله ها ) داشتند توی شهرک راه می رفتند که یک پژو با دوتا پسر امدند کنارشان که به خیال خودشان مخ بزنند . پسر کنار دست راننده همینجوری که داشت با این بچه ها حرف می زد یکی شان آدامسش را تف کرد توی چشم پسره بدبخت ! بیچاره داد می زد که کور شدم ! چشمم در اومد !!  آدامس چسبیده بود توی چشمش  !! آن هم از این آدامس خرسی ها که اگر به جائی بچسبد دیگر جدا نمی شود !

خلاصه شب شد و قرار شد کنار ساحل مشروب بخوریم با این بچه ها . هرچی گشتیم لیوان یک بار مصرف گیر نیاوردیم . آخرش ده دوازده تا از این سطل های ماست خریدیم !  پدر سگ ها همچین با سطل قلپ قلپ مشروب سک میخوردند که کف می کردی . بعد از نیم ساعت همگی چنان مست بودیم که هیچ کس نمی فهمید کجاست و دارد چه غلطی می کند . هرکسی برای خودش داشت یک طرفی می رفت و فکر می کرد راه خانه از این طرف است !!

خلاصه این که با این عمو امید داستانهائی داشتیم . حتی شب قبل از ازدواجش هم ما با هم بودیم . به هرحال الان متاهل است و خانمش هم تا یک ماه دیگر دوتا پسر دوقلو به دنیا خواهد آورد . امید در کار  آدم موفقی است و در شرکت های خفن خارجی مسئولیت های مدیریت دارد . یک مدتی توی کنت بود و بعد هم در یک شرکت سوئیسی و .. در این مدت هم یک سفری به فرانسه داشته و دوره های ام بی ای دیده و خلاصه برای خودش کسی است .

 تا حدود سه بعد از ظهر با هم بودیم  شب  رفتیم مطب دندان پزشکی عمو رضا که به خانه ما خیلی نزدیک است . رضا داشت وسایلش را جمع می کرد و یک اقای دکتر دیگر که مرد نسبتا مسن و همکارش بود نشسته بود کنار ما و داشتیم از تلویزیون مطب صدای آمریکا را نگاه می کردیم . طرف هم هرچیزی می گفت من و امید یک تیکه کمالی وار میومدیم .در واقع امید یکی از طراحان اصلی خانواده کمالی است و یک زمانینود درصد حرفهای ما در باره خانواده اقای کمالی بود !! بیچاره دکتره حدود یک ربعی با عصبانیت خیره شده بود به زمین و چرت و پرت های ما رو گوش میداد ( فکر می کرد جدی می گوئیم ! )

تا یک جائی مجری از سرکوب بهائی ها حرف می زد . امید گفت اصلا یعنی چی که در مملکت شیعه بهائی ها باشند ؟ باید یک بار همت کرد و همه اینها را ریخت توی دریا و خلاص !

من هم گفتم واقعا ! کار درست همینه ! مخصوصا که قراره مملکت رو تحویل امام زمان بدیم و اصلا همین الان هم دل اقا از دست این بهائی های صهیونیست  خونه !

بیچاره دکتره دیگه تاب نیاورد و قاطی کرد ! دادش در اومد که یعنی چه اقا ! این چه حرفهائی است شما می زنید ! 

از اون طرف ما هم خیلی جدی و خونسرد جواب دادیم که مگه شما نمی دونید بهائیت یک دین جعلی و ساخته دست انگلیسی هاست ؟!

دکتره گفت اصلا هرچی که هست ! من دلم می خواد بهائی باشم ! اصلا دلم می خواهد بی دین باشم ! ما هم گفتیم از شما بعیده اقای دکتر ! آدم تحصیل کرده که از بی دینی و کفر حرف نمی زند !

واقعا طرف داشت رسما خل می شد که رضا آمد و بیچاره را از دست ما نجات داد ! اگه پنج دقیقه دیگر  ادامه می دادیم بیچاره می نشست زمین  وسط مطب و موهایش را از دست ما می کند !

به هرحال خیلی جالب است که آدم دوستش را بعد از سه سال کاملا تصادفی توی خیابان ببیند . تصور کن که داری ماشینت را پارک می کنی و ناگهان متوجه میشوی که راننده ماشین جلوئی رفیقت است . اگر من سراغش نمی رفتم و به او نمی گفتم که بهتر است کمی کنارتر پارک کند هیچ کدام متوجه دیگری نمی شدیم . بعضی از تصادفات به حدی میزان و سر راست در می ایند که آدم فکر می کند قضیه تعمدی بوده و به قول بعضی ها قسمت این بوده است ...

پی نوشت : یکی از دوستان میلی زده بود در باره این که در خیابان یک جیپ دیده و تصور کرده که دلقک و جیپش است ! خلاصه بر اساس همین سوتفاهم اتفاقات خنده داری هم پیش آمده . مخصوصا هنگامی که از راننده پرسیده که ایا دلقک است ؟ و آن بیچاره هم با کنار دستیش با تعجب به هم نگاه می کردند که این یعنی چی ؟!! بنابراین چند تا عکس نفیس و هنری :

http://i5.tinypic.com/8ax6ubr.jpg

http://i4.tinypic.com/72fqhpf.jpg

 هاپوی عزیز  در ان هنگامی که کارخانه حوالی فرودگاه امام بود :

http://i13.tinypic.com/89ra7np.jpg

این قفس نیست ! چیزی شبیه به یک دکه است که برای نگهبان شب کارخانه ساخته شده . محدودیت های مالی در آن اوایل  مجبورم کرد که خودم بسازمش . جوشکاری های بی پایانش خیلی خسته کننده بود . این عکس مربوط به اواخر کار است و آن کارگر بیچاره ای که با لباس کار   توی عکس است خودم هستم :

http://i9.tinypic.com/6pgrtxw.jpg

ویکتوریا سیلوستت و یک عکس اتفاقی :

http://i13.tinypic.com/7x95bh3.jpg

ادریانا لیما :

http://i13.tinypic.com/85fsjf4.jpg

 

پی نوشت :آخرین باری که به منزل شراگیم رفتم فندکم را جا گذاشتم . دوتا کامنت بین من و شراگیم :

 

اين چند وقته که فندک زيپوی من جا مونده خونه شما واسه خودت خوب حال می کنی ! خوب البته همجواری با يک شی نفيس و خيلی گرون قيمت ( چهل تومن !! ) خيلی تجربه خوشاينديه ! شنيدم که تازگيا می بريش بيرون و باهاش دختر بازی هم می کنی !! دقت کردی که حتی روحيه ات هم عوض شده ؟ بذله گو شدی ! قبلا کی از اين پست ها می نوشتی ! همينجور که می بينی اين ها همه اثرات فندک دختر کش و خفن منه !!! ( اينا رو برای اين نوشتم که روت کم شه ديگه هی پز اون کفش های مسخره ات رو ندی !! )
راستی ديشب جات خالی با مهيار نشستيم اون فيلمی که داده بودی ( پلی بوی ! ) رو ديديم . حالتی رفت که محراب به فرياد آمد... !
اينم نوشتم تا ملت بفهمن تو فيلم های مستهجن ميدی به آدم حسابی هائی مثل من تا به خيال خودت از مسير روشنفکری دورشون کنی ! ولی خيالت رو راحت کنم که نتيجه برعکس داده ! چون تصميم گرفتم هر طور شده جايزه نوبل ببرم

و وقتی رفتم گرفتمش يکی از همون دافای توی فيلم هم زيدم بشن ! و تو اونوقت از حسودی ميميری !

 

جواب شراگیم :

 

سهیل جان :
اون از اون روزت که عکس فروغ فرخزاد را روی در یخچال من دیدی و فکر کردی تترا پاتریک است و این هم از امروزت که فیلم کیشلوفسکی را به صرف اینکه چند تا صحنه ی برهنگی دارد به چشم فیلم پورنو نگاه کردی و این توهم برایت ایجاد شده که من فیلم پلی بوی بهت داده ام...!
این ذهن توست که همه چیز را فقط در ارتباط با سکس و سکسوالیته میتواند معنا کند...مثلا همه جای دنیا از فندک برای روشن کردن سیگار و یا آتش استفاده میکنند اما تو برای فندک کاربرد دیگری تعریف کرده ای...دختر بازی...! و طبیعتا فکر میکنی این روزها هم که فندکت پیش من است من دارم چنین استفاده ای از آن میکنم...! یا مثلا مردم جیپ میخرند که با توجه به قابلیت های آن به دامن طبیعت و کوه و صحرا بروند و تو جیپ سوار میشوی و صرفا جردن را بالا و پایین میکنی...!
از این نمونه ها زیاد است...وبلاگت هم که خدا را شکر این روزها یک سور به سه کاف زده است...!
به هر حال من انچه شرط صلاح است با تو میگویم...تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال...!

 

دلقک : ماشالله رو که نیست سنگ پای قزوینه !!   بچه مون روی در  یخچالش فروغ فرخزاده  زده و فیلمش هم کیشلوفسکی !  از فردا  مجله پنت هاوس رو هم جای مفاتیح الجنان قالب می کنه !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جامعه..

 

یک آزمایشی هست . چیز جالبیه . یک سری موش . مثلا بیست تا . توی یک محیط بسته و آکواریوم مانند زندگی می کنند . همه چیز هم در دسترس است . خاک و پوشال برای لانه ساختن و غذا هم به اندازه کافی به آنها داده می شود . جامعه موش موشی ها  نرمال و به قاعده رشد می کند . نرها با ماده ها جفت گیری می کنند و ماده ها هم بچه دار می شوند و از بچه ها نگهداری می کنند و...

بعد از مدتی . غذا بیش از مقدار کافی داده می شود . در عین حال جمعیت هم به تدریج افزایش می یابد و از همینجا مشکلات شروع می شود .

رفتارهای طبیعی و نرمال موش ها کم کم دستخوش تغییر می شود . فراوانی غذا آنها را چاق و تنبل می کند و  تحرک طبیعی هم از بین می رود . رفته رفته موشها دچار نوعی انحرافات اخلاقی می شوند ! مثلا بر خلاف سابق فقط یک نر با یک ماده جفت گیری نمی کند ! بلکه چند تا نر همگی با هم دنبال یک ماده می کنند و جفت گیری های پی در پی رخ می دهد !  ماده ها هم در عوض دیگر به بچه ها هیچ توجهی نمی کنند و همینجوری ولشان می کنند به امان خدا !

در نهای تعجب دسته های گانگستری از نرهای جوان و بزهکار تشکیل می شود ! موش های دیگر را اذیت می کنند و به ماده ها تجاوز می کنند و ..

در مقابل ماده های جوان هم شروع به ایجاد تشکل و دسته می کنند تا دسته جمعی از خود دفاع کنند  (احتمالا فمینیست می شوند ! ) این رخدادها باعث مرگ و میر بیشتر از حد طبیعی می شود و  بعد از مدتی جمعیت موشها به حد مناسب تقلیل می یابد و به تدریج رفتارهای غیر نرمال هم حذف می شوند . در واقع اتفاقی که افتاده دخالت طبیعت و استارت مکانیزم های کنترل جمعیت است . این همان هوشمندی نامحسوس و نهانی است که در طبیعت وجود دارد و باعث بقای نسل می شود .

و اما در انسانها . بدون هیچ تردیدی چنین مکانیزم هائی وجود دارد . ولی به دلیل پیچیدگی انسانها و جوامع بشری . موضوع دارای اشکال و طرح های دیگری است . و رخدادها  کلا پیچیده تر هستند .

صفحه حوادث روزنامه را قبلا می خواندم . اما چند سالی هست که دیگر برایم جالب نیست و راستش بعضی خبرها اعصابم را خرد می کنند . بنابراین ترجیح می دهم اصلا نخوانمشان . امشب داشتم شام می خوردم . چون هیچ کتابی دم دستم نبود شروع کردم به روزنامه خواندن و در قسمت حوادث این خبر را دیدم :

دو تا دختر چهارده ساله ( حدود دوم راهنمائی ) از مدرسه خارج می شوند و با هم به ملاقات یک پسر که دوست یکیشان بوده می روند . متوجه گذر زمان نمی شوند و یک وقت به خود می ایند و می بینند ساعت نه است . چون قبلا یک بار دیر شده بود و خانواده ها برخورد بدی کرده بودند تصمیم می گیرند دیگر اصلا به خانه برنگردند . در حوالی میدان حر سوار یک پراید می شوند که دوتا پسر هیجده ساله در آن بودند . آن دوتا پسر  دخترها را به یک شرکت تعطیل می برند و سه نفر  دیگر از دوستانشان را هم صدا می کنند . بعد از تجاوز . حدود ساعت دو صبح آنها را به شهرک غرب می برند و همانجا رها می کنند . سپس گشت کلانتری دخترها را پیدا می کند .

خلاصه خبر این بود که خواندید . از این تیپ خبرها در روز خیلی هست . گیرم خیلی اتفاقات دیگر هم رخ می دهد که اصلا خبرش به روزنامه ها نمی رسد . به هرحال همین یک خبر به تنهائی خبر از خیلی اتفاقات وحشتناک می دهد که برای جامعه ما افتاده است .

این دخترها و همچنین پسرها همگی مربوط به نسل بعد از انقلابند . در واقع سالها بعد از انقلاب به دنیا آمده اند . تربیت آنها در همین مدرسه های جمهوری اسلامی رخ داده است . کانال های تلویزیونی جمهوری اسلامی را تماشا کرده اند و در واقع تمام و کمال توسط  جمهوری اسلامی تربیت شده اند .

اول از همه ببینید  این خبر چه چیزها می گوید :

دختری که دوم راهنمائی است چطور دوست پسر داشته است؟ قبول دارم که سن شروع این گونه رفتارها خیلی پائین آمده است . ولی تا این حد ؟ من پنجم ابتدائی اش را هم شنیده ام . ولی تصور می کردم یک استثنا است .

موقعی که من هم سن این بچه ها بودم . توی کوچه یک سری بچه بودیم که با هم بازی می کردیم . هم دختر و هم پسر . ولی اصلا این چیزها مطرح نبود و  هیچ کدام از ما به دیگری به عنوان جنس محالف نگاه نمی کرد . من حتی در آن سن هنوز نمی دانستم مکانیزم صکص بین زن و مرد دقیقا چیست . فکر می کردم همین که توی یک رختخواب باشند و لباس هم نداشته باشند و کمی با هم بلوچند می شود صکص !

 والدین این دخترها چطوری بوده اند که این دو تا بچه محیط خطرناک و هوای یخبندان بیرون را به محیط خانه شان ترجیح می دهند ؟ در ضمن هر دوی این دخترها متعلق به محله های نسبتا پائین شهر تهران هستند . یعنی جائی که هنوز درصد بالائی از خانواده ها کاملا سنتی هستند و یک سری مسائلی که در بالای شهر رواج دارد هنوز به آنجا نرسیده است . این دو تا هنوز بچه هستند . ولی به وضوح مشخص است که می دانستند در صورت فرار از خانه درگیر چه مسائلی خواهند شد . ولی باز هم ترجیح می دهند به خانه برنگردند .

و اما پسرها ٫ چطور پنج تا جوان هیجده ساله به دوتا دختر تجاوز می کنند ؟ یعنی حتی یک نفر از آنها هم نمی دانسته که این کار یعنی چه ؟ آخر شوخی نیست . داریم از تجاوز صحبت می کنیم . آن هم به دوتا دختر چهارده ساله . این پسرها در کجا بزرگ شده اند ؟ والدینشان چه کسانی بوده اند ؟  این پسرها چه چیزی یاد گرفته اند ؟

یعنی درنظر بگیر که حتی انقدر شعور نداشته اند که گیرم در صورت تجاوز . این دوتا دختر را تا صبح نگه دارند و همینطوری می برند در یک جای غریب و در این هوای یخبندان ساعت دو صبح رهایشان می کنند .

معامله کثیفی که خیلی اوقات با دختران فراری می شود این است که صکص به نوعی با جای خواب و احتمالا غذا  مبادله می شود . این اتفاقی است که در جامعه ما روزی هزار بار رخ می دهد . ولی مورد بالا حتی این هم نیست . یعنی این پسرها حتی این کار را هم نکرده اند !

جالب است که هربار در جامعه های غربی یک اتفاق بد می افتد . مثلا کشتار دست جمعی یا چیزی شبیه به آن . رسانه های ما با اب و تاب و ذوق و شوق این خبر را در روز صد بار تکرار می کنند و پیش بینی فروپاشی کامل جامعه غرب و استحکام اخلاق در جامعه ما و حفظ ارزشهای اسلامی و...

خوب واقعا ایا جامعه کنونی ایران از غرب اخلاقی تر است ؟ جلوتریم ؟ اگر اینطور است پس این اتفاقات چیست که به طور روزمره رخ می دهد ؟ استثنا است ؟ یعنی باید همگی قاتل و دزد و متجاوز باشیم تا  بشود گفت جامعه ما خراب است ؟

چند روز دیگر عاشورا است . برای من این فقط یک روز تعطیل است و نه بیشتر . هیچ اعتقادی هم به این چیزها ندارم . در کل زندگی ام حتی یک بار هم در دسته ای نبوده ام و پایم را به هیچ هیاتی هم نگذاشته ام . اصلا نمی دانم فضای درون این هیئت ها چطوری است . اما چیزهائی از این هیئت ها و اتفاقات درونش شنیده ام که واقعا شاخ در می اوری ...

قطعا خیلی دلایل هست که می توانیم لیست کنیم . اول این که کل دنیا به نوعی دچار بعضی معضلات شده و مدرنیته و ماهواره ها و اینترنت و ...

ولی من نمی توانم بپذیرم که مثلا در اینده بچه من دچار چنین مسائلی شود . مثلا از خانه فرار کند یا با دوستانش به یک دختر تجاوز کند . می خواهم بگویم که تربیت بچه ها رفته رفته مشکلتر می شود . قبلا کوچه ها نسبتا فضای امنی برای بازی بچه ها بود . کودکی من در خیابان پاسداران گذشته است و هیچ وقت هیچ اتفاق بدی برای هیچ کدام از  بچه ها نیفتاد . ولی الان واقعا شک دارم که محیط کوچه و خیابان برای بچه ها امن و سالم باشد .مگر در شهرستانهای کوچک .

من بارها و بارها در این چند ساله اخیر پای صحبت والدینی نشسته ام که بچه شان توسط یکی از همبازی ها مورد ازار جنسی قرار گرفته است . چندی  پیش مادری برای من صحبت می کرد ( خیلی هم ترسیده بود و گریه می کرد ) که دیده است پسر پنج ساله اش با پسر شش ساله همسایه در انباری اپارتمان در حال صکص دهانی هستند !! گیرم این بچه ها خودشان هم نمی دانستند چه می کنند و می گفتند این را در یک فیلم دیده اند ...

قطعا نمی شود هیچ نسخه کاملی برای تربیت بچه ها پیچید . یکی از استادهای ما می گفت که بچه ها موقعی خراب می شوند که والدین تصمیم می گیرند تربیتشان کنند ! از روی پیشنهادهای فلان کتاب و فلان برنامه تلویزیونی و...

اگر نظر خود من را بخواهید . یعنی اگر کسی بپرسد چه صفتی در کودک از بقیه مهمتر است . پاسخ من عزت نفس است . نوعی اسقلال خوشایند و کنترل شده که کودک رفته رفته خودش بتواند از پس کارهایش بر بیاید . درک کند که خودش برای خودش کافی است . از تمیز کردن اطاقش بگیر تا بستن بند کفشش . خیلی از والدین عادت دارند اتوماتیک کارهای بچه هایشان را انجام می دهند . این فقط یک پیام به بچه می دهد : تو خودت نمی تونی . حتما خراب می کنی . و هیچ چیزی مثل این نمی تواند روح یک انسان را بکشد .

 معتقدم خیلی از چیزهائ که برای ما عادی است . مثل کانال های خاص ماهواره و دسترسی نامحدود به اینترنت و ... بهتر است در دسترس کودکان نباشد . حتی اگر به قیمت رنجیدن کودک تمام شود .

اگر بچه به شما به چشم یک موجودی نگاه کند که همیشه انتقاد و نصیحت می کند مطمئن باشید همه کارهایش را از شما پنهان خواهد  کرد . اگر بخواهید نقش یک موجود همه چیزدان و با تجربه کامل را برایش بازی کنید فقط تا قبل از ده سالگی موفق خواهید بود و بعد از این سن تبدیل به یک دلقک مسخره برای بچه هایتان می شوید .

کودک باید به شما به چشم کسی نگاه کند که می شود با او درد دل کرد یا مشورت کرد . اگر هر وقت بچه چیزی گفت فورا با دلیل و برهان ثابت کنید که کارش غلط بوده بعد از مدت کوتاهی دیگر مورد اطمینان نیستید .

اگر شما با همسرتان مشکل دارید و دعوا می کنید . اگر عادت دارید با بچه پشت سر همسرتان حرف بزنید و از او انتقاد کنید . اگر جلوی بچه همدیگر را می کوبید و ضایع می کنید . دیگر نمی توانید به هیچ وجه در خانه انضباط برقرار کنید . چون بچه به راحتی از لای شما رد می شود و هر کاری که دلش خواست انجام می دهد .

اگر که خواهید چیزی را ممنوع کنید . باید حتما در این باره با همسرتان مشورت کنید و اگر شما یک موضوعی را اجازه بدهید و همسرتان اجازه ندهد . در عمل به کودکتان یک ازادی نامحدود و خطرناک در هر موردی داده اید .

والدینی که یکی شان ( مثلا پدر ) نقش یک موجود سختگیر و جدی را بازی می کند و دیگری مثلا مادر نرم و ملایم می شود و در صورت شیطنت کودک می گوئید بذار بابات برگرده . بهش می گم چی کار کردی و...

در اینصورت پدر را انقدر از کودک دور می کنید که دیگر مطلقا نمی تواند به او اعتماد کند یا با او رفیق باشد . و خودتان هم تبدیل به موجودی می شوید که در برابرش هر عملی مجاز است .

باری . تصور می کنم  جامعه ما  در حال حاضر چندان قابل اعتماد نیست . اگر شما بچه دارید باید به نوعی او را در برابر خطرات مختلف بیمه کنید . این فقط در صورتی ممکن است که بچه به شما اعتماد داشته باشد . در اینصورت می توانید از زبان خودش بشنوید که چه می کند . در غیر اینصورت موقعی متوجه یک سری مسائل می شوید که دیگر خیلی دیر است .

پی نوشت : در کامنت های پست قبل و چند پست قبلی . چند نفری راجع به تربیت بچه پرسیده بودند . شاید این پست برای آنها هم پاسخی باشد .

پی نوشت : زبان بدن می تواند دقیق باشد . علی الخصوص اگر بتوانید با روانکاوی فرویدی مخلوطش کنید . مثلا دست به سینه نشستن بیانگر روحیه دفاعی است و....این را برای آن چند نفری نوشتم که راجع به آن صندلی کذائی پرسیده بودند. چند تائی کتاب هم راجع به زبان بدن هست .

 

 

الیشا کاتبرت ٬ چندی پیش با مهیار فیلمی از این بچه دیدیم به نام دختر همسایه .که البته تین ایجری و درپیت بود .  البته دی وی دی اش را از سوپر سر کوچه ( سوپر شایان )خریده بودم . این سوپره طبق معمول مال یکی از این ترک های دریانی است و نمی دونید چه فیلم های داره ! یعنی هر فیلمی که تصورشو بکنی می تونی پیدا کنی ! از بالای هیجده سال بگیر تا آخرین فیلم های هالیوود . من چندی پیش سه رنگ کیشلوفسکی را هم از همین سوپر خریدم !

http://i3.tinypic.com/8b7qvie.jpg

http://i13.tinypic.com/6jkgz0j.jpg

http://i10.tinypic.com/8ad8s3r.jpg

http://i16.tinypic.com/6oelt12.jpg

http://i6.tinypic.com/89r5mza.jpg

لیتیوم : آدرس وبلاگت ؟ من ویندوز عوض کردم و خیلی از ادرسها را از دست داده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

گورگابه !

 

نمی دانم کجا این را خوانده ام. اندر مقامات یکی از این عرفا بود . یا یک همچین چیزی . نوشته بود طرف دارای نوعی روشن بینی شده بود که انسانها را به صورت حیوانی که سمبلش هستند می دید . یعنی طرف آدم کثیفی بود و به شکل خوک دیده می شد . یا مثلا عصبانی بود و گرگ می شد و...

من همیشه فکر می کردم که چنین چیزی نمی تواند درست باشد چون که انسانها هیچ وقت مطلق و سمبل دقیق یک صفت نیستند . بلکه طیفی هستند از صفات و مختصات مختلف . هر آدم بدی بالاخره چهارتا صفت خوب هم دارد و..

توی این کلاس داستان نویسی . اکثریت غالب با خانم های متاهل است . همگی هم از زندگی زناشوئیشان ناراضی هستند . پای صحبتشان که بنشینی همیشه بازار خباثت و رذالت مردها داغ است و این یکی اینجوری کرد و اون یکی اون جوری بود و از این حرفها..

امروز یک نفر داستانی خواند . خانمی هم نظر داد که : غیر ممکن است و محض نمونه حتی یک شوهر هم پیدا نمی شود که زنش را دوست داشته باشد !

این را که گفت یاد  همان داستان خوک و گرگ افتادم . واقعا ایا اینطور است ؟ یعنی هر آدم بدی چند تا صفت خوب هم دارد ؟ من امروز اینجوری فکر نمی کردم . یعنی یک صفت بد وقتی شدید و عمیق باشد همه موجودیت طرف را  تحت الشعاع خودش قرار می دهد . این خانمه  خیلی حسود است . یعنی مطمئنم موقعی که یک فیلم هم نگاه می کند توی دلش به هنرپیشه ها فحش می دهد . حسادت با غبطه خیلی فرق می کند . مثلا تو یک بنز داری و من توی دلم می گویم کاشکی من هم یکی داشتم . این غبطه است و هیچ چیز بدی هم نیست . اساسا یکی از انگیزه های پیشرفت بشر همین غبطه خوردن است . ولی اگر توی دلم بگویم چون من بنز ندارم ای کاش تو هم نداشتی می شود حسادت .

این حرفهای من را صرفا یک نظر خام بیشتر نیست . بعید می دانم واقعیت همین باشد . ولی تصور می کنم حداقل در آدمهای جا افتاده تا حدی اینجوری باشد . یک صفت خاص که ریشه می دواند تا اعماق روح طرف و همه موجودیتش را زیر سلطه می گیرد .

 

اصلا نمی توانستی تصور کنی که این آدم هم می تواند شوخی کند یا مثلا سر به سر کسی بگذارد . جدی جدی جدی .

توی آشپزخانه ایستاده بودیم و سیگار می کشیدیم . هفت هشت تائی از این خانمها هم بودند . پرسیدم هیچ کدام از شماها وبلاگ نمی نویسید ؟ همگی گفتند ا ه ه ه ای ش ش ش  !  حیف وقت آدم نیست ! گفتم به نظر من روی قلم و بیان آدم خیلی تاثیرات مثبت دارد . گفتند که  اصلا اینطور نیست ! وبلاگ چیزی است مثل دفتر خاطرات و اصلا ربطی به این چیزها ندارد .

من دقیقا برعکس فکر می کنم . وبلاگ بدون هیچ شکی اثرات مثبت زیادی روی بیان و قلم  می گذارد . خود من وقتی پست های اولم را می خوانم می بینم در این دوسال و اندی خیلی فرق کرده ام . آخر اینها چنان ادعا دارند که تصور می کنند وبلاگ نویسی در شانشان نیست ! فقط چون چند ماهی به کلاس نویسندگی رفته اند !  راستش تا به حال هیچ مطلب خوبی در این کلاس کذائی نشنیدم . همگی سطحی و بی مایه بودند . مطمئنم اگر این داستان هایشان را در یک وبلاگ بگذاری هیچ کسی حوصله خواندنش را ندارد .

یکی دیگر که   از این تیپ های عشق سیاست هم هست .  . امروز می گفت اگر اداره فلان جا دست ما روشنفکرها !! بود . دوست داشتم بگویم تو فقط یک غورباقه ای خانم محترم !  هیچ وقت غورباقه را به خاطر شنا کردنش تحسین نمی کنند ! چون که غورباقه است و شنا کردن در ذاتش است  . ولی تو احتمالا موقع جست زدن در خشکی روی چند تائی از این روزنامه های دوم خردادی هم پریده ای....

این هم یک جانور دیگر . دوست دارد دیده شود . تحسین شود . شبیه جاه طلبی ولی دقیقا آن نیست . همان غورباقه خوب است .( یک بچه می شناختم که می گفت گورگابه ! )

توی یکی از داستان های بکت یک کرم است . این کرم یک گونی کنسرو به خودش بسته و به همراه یک در بازکن با خودش می کشد . موقع خزیدن هم مدام تکرار می کند که : چون...چون..چون..

این واقعا منم . امروز عصر موقع خواندنش هیچ شکی نداشتم . به هرحال امیدوارم سرنوشتم شکار شدن توسط یک گورگابه نباشد ! 

این آرمین ما تقریبا دوسالش بود . روزی به من گفت دائی بیا برات یک جک بگم . بعد جکش اینجوری بود :

یک اقائی می رود به مغازه حیوان فروشی و می گوید :

ــــ اقا حیوون دارید ؟

فروشنده :  مگر شما خودتان حیوون نیستید ؟

ــــ چرا !

فروشنده : اتفاقا ما خودمون هم حیوونیم !!  فک کن !

چه پست مزخرفی شد . همه اش من اینم و من اونم . انگار حق با خانم گورگابه و رفقایش است ! وبلاگ ؟ اه ه ه ..ایش ش ش   !  شلپ ! ( این صدای خانم گورگابه بود که پرید توی اب ! )

متفرقه ! :

http://i9.tinypic.com/6txu0e0.jpg

http://i13.tinypic.com/7wgoc1z.jpg

http://i3.tinypic.com/6y2o1sk.jpg

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جیپ بازی...

 

امشب چون حسابی داشت برف میومد جیپ رو برداشتم و رفتم دنبال مهیار . هرجائی که فکر می کردیم مسیر خفن و سربالائی پربرفی هست رفتیم . از اوین و درکه بگیر تا آجودانیه و ....

هیچ جا هم محض نمونه گیر نکردیم. خلاصه جاتون خالی بود . موقع برگشتن داشتم فکر می کردم که اگر یک دوست دختر داشتم چقدر می تونستیم امشب خوش بگذرونیم .

راستش تقصیر بابا بود . عصری گیر داده بود که باید با هم حرف بزنیم و بعدش پیله کرد که کم کم داره دیر میشه و باید ازدواج کنی و....

رک و راست بهش گفتم جنابعالی نمی خواد نگران من باشی . تو همین که کمتر اذیتم کنی و اعصابم رو خورد کنی کلی لطف کردی . شروع کرد به روضه خونی که بعد از این همه زحمات و ..اینم دستمزد منه و ..

یک سئوالی رو مدتها توی دلم مونده بود و دلم می خواست بهش بگم . ولی فرصتش نبود . بالاخره امروز تونستم . بهش گفتم میشه محض اطلاع یکی از اون زحماتی که برای من کشیدی رو بگی ؟ حمایت مادی کردی ؟ حمایت معنوی کردی ؟ هوای من رو داشتی ؟ برای من پدری کردی ؟ بگو من هم بدونم .

کمی من و من کرد . آخرش گفت بالاخره من هرچی دارم  مال توست و ...

خنده ام گرفت . گفتم هیچ تردیدی ندارم که اگر راهی بود و می تونستی یک جوری این مال و اموالت رو با خودت ببری این کار رو می کردی و  اگر الان این حرف رو می زنی هم دلیلش چیزی جز ناچاری نیست . به هرحال همینجور که تا به حال گلیم خودم رو از اب بیرون کشیدم بعدا هم می تونم و  جنابعالی نگران نباش . این خرت و پرت هائی که میگی میذارم برای تو هم موقعی مال من میشه که دیگه احتیاجی بهش ندارم . چیزی رو که من ده سال پیش لازم داشتم می خوای ده سال بعد به من بدی و اونموقع دیگه داشتن یا نداشتنش چه فرقی به حال من داره ؟

تمام لطف زندگی بشر به بیست تا چهل سالگیه و در قسمت عمده این زمان من فقط داشتم جون می کندم و خدا می دونه من سر این شهریه دانشگاه چه عذابی می کشیدم . از اول هر ترم استرس داشتم که شهریه ترم بعدی رو باید چی کار کنم و چطوری جورش کنم . در صورتی که برای این آدم پرداخت این پول در حد یک شوخی بود . حالا سر من منت هم می گذارد و از پدری کردنش حرف می زند .

گفتم  در سن و سال من دیگر صحبت از پدر کردن خنده دار است . ولی فقط بدون که من از وقتی یادمه حسرت پدرهای دیگران را خوردم . هر وقت جائی صحبتی بود  پز بچه های تحصیل کرده و فلانت را می دادی . ولی من هیچ وقت نتونستم محض نمونه  یک بار هم که شده احساس کنم پدر دارم و هوایم را دارد . همیشه برای من چیزی جز تنبیه و فحش و بدوبیراه و تحقیر و زخم زبان نبودی . حالا هم اگر دارم می گویم شرایط ازدواج را ندارم داری ته دلت حال می کنی و خوش حالی . فکر می کنی بعد از این همه سال نمی شناسمت ؟ یا میتونی چیزی رو از من پنهان کنی ؟ نه عزیز من .

طبق معمول شروع کرد که هر پدری خیر بچه هاشو می خواد و...گفتم اینها رو به من نگو . یادت نره که من هفت سال توی دانشگاه رواشناسی خوندم . حتی اگر این حرف صحیح هم باشه مثل هر قانونی استثنائی هم داره و اون استثنا هم جنابعالی هستی ....

دوباره روضه خوندن شروع شد . بهش گفتم سربازی من یادته ؟  هر پدری دوست داره برای سربازی پسرش پارتی بازی کنه و ..بالاخره یک جوری هواشو داشته باشه . ولی تو حتی نمی دونستی پادگان من کجاست ؟ پدر جنابعالی که پدربزرگ من باشه به قول خودت خودشو به اب و آتیش زد تا معافی جنابعالی رو گرفت و تو هیچ وقت طعم سرباز بودن  رو حس نکردی . حالا من به خاطر این چیزا  ازت دلخور نیستم . می گذارم به حساب این که می خواستی تک پسر ته تغاریت مرد بشه و از این مزخرفات . حالا اینها اصلا مهم نیست .

 ولی خودت می دونی که در زمان خدمت من نمی تونستم کار بکنم و به همین دلیل همیشه خدا مشکل مالی داشتم . روز آخر خدمت که کارت پایان خدمت رو گرفتم . توی پادگان ما رسم بود که طرف شیرینی می خرید چون کارت پایان خدمت رو گرفته بود . شب قبلش به تو گفتم سه چهار تومن بده که فردا باید دوسه کیلو شیرینی بخرم . گفتی ندارم !! هرکاری کردم این سه چهار تومن رو ندادی . فرداش بعد از گرفتن کارت مجبور شدم مثل دزدها  از مسیری برم که کسی منو نبینه .چون روم نمی شد به بچه ها بگم پول ندارم . به خاطر این مسخره بازی تو نتونستم بعد از دوسال خدمت با رفقا خداحافظی کنم . موقع برگشتن از اندوه داشتم خفه می شدم . این همان لحظه ای بودکه دوسال منتظرش شدم . یعنی روزی که هر سربازی کارت پایان خدمتش را می گیرد .

 هیچ وقت . تا لحظه مرگم هم این موضوع یادم نمیره و  این یکی از اون پدری کردن هات بود که حالا داری منتشو سرم می گذاری . از این پدری ها انقدر در حقم کردی که تا یک هفته هم حرف بزنم تموم نمیشه و  خدا میدونه حق مطلب رو نمی تونم ادا کنم. فقط  از این خوشحالم که هیچ چیز من شبیه تو نیست و خودت هم می دونی که اگر منم کسی بودم لنگه خودت الان چه روزگاری ازت سیاه می کردم...حالا به هرحال من به این اوضاع عادت کرده ام . ولی لطفا دیگه منت سرم نگذار . این یکی رو واقعا نمی تونم تحمل کنم .

بی خیال . نمی خواستم این چیزا رو بنویسم . ولی دلم خیلی پر بود . به هرحال اگر حال کسی گرفته شد ببخشید .

پی نوشت : آدرس اون رستوران گیاهی که متاسفانه اسمش هم یادم رفته : قلهک . خیابا شهید کلاهدوز ( دولت سابق ) خیابان اختیاریه جنوبی . دست چپ. کمی پائینتر از پیتزا پدرخوانده .

 

نسیم و  خواهرش . سه ماه بعد از آشنائی ما در یک برنامه اف راد مسیر کردان . خوانندگان قدیمی همه جریان را می دانند . خدمت جدیدها عرض می کنم که بعد از دوسال ونیم دوستی کار ما به نامزدی کشید و قبل از ازدواج هم بنا به دلائلی این رابطه به هم خورد :

http://i12.tinypic.com/6ylaquh.jpg

جنا جمسن :

http://i9.tinypic.com/87994px.jpg

http://i2.tinypic.com/72szg94.jpg

به همراه تتراپاتریک ( قبلا گفتم دورگه تایلندی و انگلیسی است )

http://i12.tinypic.com/71rld6s.jpg

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

خونه شراگیم اینا !

 

همینجوری می گذره...

حدودای ساعت یک و نیم یکی زنگ زده بود . نمی شناختمش . می گفت تو به من شماره دادی ؟ کی ؟ همین چند وقت پیش !

بهش گفتم حداقل دوسال از آخرین باری که من به کسی توی خیابون شماره داده ام می گذرد !  خلاصه از این اصرار از ما انکار آخرش گفت که پشیمون میشی چون من خیلی خوبم ! گفتم اگه اینطور باشه بعدا این توئی که خیلی پشیمون میشی چون من از اونی که فکر می کنی خیلی عمله ترم !

بعدش شراگیم زنگ زد و گفت امشب یک سری از اهالی وبلاگستان می ایند اینجا . بنابراین من و مهیار و آوات . دوست دختر مهیار راه افتادیم رفتیم اونجا .

شراگیم خیلی زحمت کشیده بود . غذاهایش هم خیلی خوشمزه بودند . ولی یکی از دیس های برنجش خیلی خشک شده بود و همه برنجها قهوه ای و سوخته بود ! قسم میخورد که  خره ! این  برنج  نیست  و  ته دیگه !! ولی من که  عمرا به  خرجم نرفت !

 من و مهیار و مهرداد و آوات ٬ به اضافه روزبه و خانمش نگار . محمد از جابلاگی . مرضیه و امید ؟ دوست پسرش به اضافه خانمی به نام نیروانا که وبلاگی به همین نام داشت . خود شراگیم و خانم شین .

 مرضیه می گفت که اینجا بارها کامنت گذاشته و حتی با هم چت کردیم . ولی من چیزی یادم نیامد . تازه بعد از رفتنشان فهمیدم همان کسی است که به نام فرنی کامنت می گذارد ! من احمق متوجه نشدم کیست . بعد از رفتنشان تازه دوزاری من افتاد . حیف شد . چون کامنت هایش را دوست داشتم و جزو کسانی است که خواندن کامنتهایش خوشایند است .

شب خوبی  بود . مخصوصا خیلی دلم برای روزبه و نگار تنگ شده بود . مهرداد گیر سه پیچ داده بود که فلان ماجرای مدرسه را دوباره تعریف کن . من هم  متعجب بودم که چرا گیر داده به این موضوع چون ماجرای بی سرو ته و بیمزه ای بود . خلاصه ٬ همه ساکت شدند و من شروع کردم به تعریف کردن . بعد خود مهرداد هم خیلی جدی و بدون حتی یک لبخند نشسته بود و گوش می داد ! حدود ده دقیقه مزخرفات گفتم تا تمام شد . هرکسی هم آخرش خندید یا دلش به حال من سوخته بود یا  به خاطر   ادب بود . خود مهرداد همچنان جدی داشت منو نگاه می کرد  !! بهش گفتم چه مرضی داری که اینجوری منو ضایع می کنی ؟ من بدبخت که نمی خواستم این چرندیات را بگویم !  حالا که گفتم حداقل یه لبخند بزن !!

پی نوشت : میرصادقی شاگرد جدید قبول نمی کند مگر بعد از کلی سختگیری . بگذارید خودم اونجا جا بیفتم بعد هرکسی خواست بیاد میل بزند .

پی نوشت : تترا پاتریک ٬ دورگه ٬ محصول مشترک تایلند و انگلیس .

http://i8.tinypic.com/6offurk.jpg

http://i2.tinypic.com/82bjhvk.jpg

ویکتوریا سیلوستت و انا نیکول اسمیت

http://i14.tinypic.com/6s7f8xy.jpg

 

چارلیز ترون :

http://i11.tinypic.com/6nrodna.jpg

http://i12.tinypic.com/6urdjly.jpg

http://i7.tinypic.com/6xuutjl.jpg

http://i3.tinypic.com/8a2fb5x.jpg

http://i14.tinypic.com/8fxog11.jpg

فک کنم دیگه از ترون بستون باشه !!

پی نوشت : هزار تا پست راجع به داف نوشتیم و بعدش این همه آدم باز پرسیدن داف یعنی چی ؟ بابا جون داف یعنی داف دیگه !  دختری که عمله نباشه میشه داف ! مگر این که خیلی بچه باشه یا خیلی پیر !  مثال می خواهی ؟ برو شب جمعه جردن و فرشته !  یا برو رستوران جام جم !  اصلا اون عکسای بالا رو میبینی ؟ این یعنی داف !

پی نوشت : مونیکا بلوچی ! ( اون یکی مونیکا بوچلیه ! این یکی مونیکا بلوچی ! ) خوب تقصیر خودته که انقدر تنبلی ! چرا آدرس وبلاگتو توی کامنتات نمی نویسی ؟ من تازه دیروز فهمیدم جنابعالی وبلاگ هم داری !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

اولین جلسه..

 

امروز اولین جلسه کلاس داستان نویسی بود . از اول صبح چندان حس و حال خوبی نداشتم . نمی دانم چرا اینطوری بودم .

ولی نمی خواستم امروز را تقدیم افسردگی بکنم . بنابراین سر خودم را با تمیز کردن اطاق و کمد که مدتها بود منظم نشده بود گرم کردم .

همینجوری لای خرت و پرت های توی کمد. از لای یک سالنامه یک عکس افتاد روی زمین . فقط چند ثانیه نگاهش کردم . دلم می خواست تسلیم حس و حال امروز بشوم و برایش گریه کنم . ولی این کار را نکردم . صورتم را فرو بردم توی پتوی تختم . گذاشتم چند دقیقه بگذرد .بعدشم خودم را در آینه کمدم نگاه کردم و چون چشم هایم خشک بود خوشحال شدم .

کلاس ساعت پنج شروع می شود . ولی من باید ساعت چهار آنجا می بودم تا یک ساعتی با استاد به صورت خصوصی کار کنم . چون می خواست من را به کلاس برساند .

هیچ کدام از آژانس ها ماشین نداشتند . بنابراین پیاده رفتم تا خیابان شریعتی و از آنجا با تاکسی رفتم تجریش . خانه میرصادقی در کمرکش خیابان دربند است . چنان برفی می آمد که تصور سوار شدن به ماشین در خیابان دربند ابلهانه می نمود . بنابراین از تجریش تا خانه میرصادقی را هم پیاده رفتم . خوشبختانه مجهز به ای پادم بودم و برای امروز هم یک فایل صوتی به شدت درپیت از این رپ های ایرانی گذاشته بودم تا بی خودی به چیز خاصی فکر نکنم . برف و یخبندان و درختهائی که زیر فشار برف خم شده اند . یک اهنگ غمناک هم گوش کنی ! فک کن !

عوضش در این یکی طرف می گفت : الهه رپ توئی توی دخترا ! می خوام صدات کنم بهت بگم پانته آ !

حالا می خواهم همه بکنیدش پرستش !

چون میکروفون دست الهه رپ هستش !

این را که گفت من مثل دیوونه ها وسط خیابون بلند خندیدم و چند تا بچه که داشتند برف بازی میکردند به همین علت رویشان باز شد و دوسه تا گلوله برف پرت کردند که یکیشان چنان خورد توی پیشانیم که نزدیک بود کلاهم از سرم سوت شود !

دقیق راس ساعت چهار رسیدم به خانه میرصادقی . کم کم دارد ازش خوشم می اید . پیرمرد مهربان و دوست داشتنی است . انصافا در ادبیات هم یک منبع موثق و حرفه ای است . گفت برای خودم چائی بریزم و بعد شروع کرد به توضیح دادن انواع داستان و تفاوت داستان با قصه و ...

کمی بعد سحر هم آمد . خوشحال و سرحال ! چون از برف خوشش می اید و از خانه اش در خیابان سعدآباد تا آنجا را هم پیاده آمده بود . با یک جفت کفش کوه سرخابی رنگ که به نظر من خیلی خوشگل بودند .

 

سحر گفته بود که پسری در این کلاس هست که خیلی روی اعصاب آدم می رود . با کدهائی که سحر داده بود فکر می کردم این پسرک باید چیزی شبیه به خودم باشد . یعی خودبزرگ بین و متظاهر و مسخره .

ولی انصافا سحر حق مطلب را درموردش ادا نکرده بود . از این تیپ ها بود که سه دقیقه بعد  اشنائی از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کردی !

انگار وظیفه داشت که در هر موردی احمقانه ترین و ابلهانه ترین اظهار نظر را بکند. میگفت مهندس است و یک مغازه مکانیکی هم در کرج دارد . راجع به مدرنیته زر می زد و البته همه اش مزخرف . مثلا استاد می گفت فلانی چند وقت پیش مرد وحیف شد و این رفیقمون هم بلافاصله می گفت که : بله ! یادش گرامی باد !

رفته بودم توی آشپزخانه و داشتیم سیگار می کشیدیم . این ابله هم آمد و شروع کرد پرسیدن که ماشینت چیه و از مکانیکی شر و ور گفتن . من هم دیدم اگر همین الان فلکه اش را نبندم تا ده سال بعد از مکانیکی اش زر می زند .می گفت بیا آنجا تا برایت ماشینت را مجانی درست کنم !  البته من این حرامزادگی خوشایند را دارم که افراد را در حرفه خودشان شکست بدهم . بنابراین یک لکچر ده دقیقه ای راجع به انواع واریانس خطا در موتور ماشین و پیامدهایش دادم که باعث شد دیگر جلوی من در مورد مکانیکی خفه شود !

هر جلسه یک یا دونفر باید داستانی که نوشته اند را بخوانند و بقیه هم نظر بدهند . بدم نمی امد برایشان زر بزنم . ولی دیدم صورت خوشی ندارد که به عنوان کسی که جلسه اولش است برایشان اظهار فضل کنم ! آخر قرار نبود که من هم مثل آن پسرک باشم ! بنابراین هر وقت نوبت من شد مظلومانه فقط یکی دوجمله گفتم .

سحر بیچاره آخر کلاس فحش می داد . چون من گاهی یواشکی چیزی بهش می گفتم . و او هم مجبور می شد چیزی را گاز بگیرد تا بلند نخندد و میرصادقی هم گویا از این موضوع خوشش نمی اید . حرفهای من به نظر خودم چندان هم خنده دار نبودند . بیشتر اظهار نظر بودند . من و سحر به خاطر نوعی  لوس بازی خاص از سالها پیش همدیگر را موشی صدا می کردیم . امروز می گفت بعد از این همه سال تازه فهمیدم چه موشی پلیدی هستی ! قسم  شرافتمندانه خورد که دیگر کنار من ننشیند ! بهش می گفتم آخه چطوری دلت میاد ؟!

 جو کلاس را دوست دارم . پسرها دوسه نفر بیشتر نیستند و دخترها هم به غیر از یکی دونفر همه متاهل هستند و بدین ترتیب ملت با هم نمی لوچند . ولی کلاس دیگری که چهارشنبه ها تشکیل می شود همگی مجردند و همگی با هم می لوچند و  بدجوری هم پاچه همدیگر  را می گیرند و هر هفته یکی دو تا دعوای جانانه می شود . شاید یکی دوسال پیش چنین جوی برایم جذاب بود . اما الان واقعا تصورش حالم را بد می کند .

ساعت هفت کلاس تعطیل می شود و سحر می خواست با دوستش که عازم اروپا بود خداحافظی کند و منزل طرف قیطریه بود .بنابراین سه نفری پیاده راه افتادیم . البته مریم وسط کار خیانت کرد و یک تاکسی دربست گیرآورد . هرچند مسیرش خیابان کوهستان بود و فقط تا تجریش با ما همراه بود .

همینجوری حرف زدیم و زیر برف از دربند تا پارک قیطریه پیاده آمدیم . از آنجا به بعد دیگر من تنها شدم و بنابراین ای پاد را راه انداختم .

توی یک کوچه دیدم سه چهار تا پسر یک محوطه کوچک را از برف پاک کرده اند و دارند بسکت بازی می کنند . دیدم خیلی هوس وحشیانه ای گریبانم را گرفته . بنابراین با پر روئی رفتم جلو و خواهش کردم من را هم بازی بدهند .

از این بازی های جانانه بود . دقیقا تیپی که من دوست دارم . کمی قلدری و خشونت  به همراه کل کل مداوم . تقریبا چهل و پنج دقیقه بدون توقف بازی کردیم . چنان عرق کرده بودم  که از کله ام بخار بلند می شد ! ولی فاززززز داد . عجیب است که وقتی مدتی بازی نکنی بازی آدم بهتر می شود ! البته فکر می کنم واقعا اینطور نیست و فقط اینجور به نظر می اید . چند تا دریبل های پشت و رو و  دورانی عالی زدم .

عجب بدشانسی گریبانگیرم شده است . جیپ فقط سه چهار روز برفی سال در خیابان ها سلطنت می کند و از شانس من جیپ در تعمیرگاه است و انگار حالا حالا ها هم خیال بیرون آمدن ندارد ...

توی کوچه مان یک پژو گیر کرده بود توی برف و چرخ عقبش هم گیر کرده بود به جدول .راننده اش هم یک دختر بود و هرچه مردم هل می دادند ماشینش در نمی آمد . من و چند تا پسر دیگر داشتیم کمکش می کردیم . من به بچه ها گفتم از کنار به گلگیرش فشار بیاوریم تا بچرخد و ازاد شود . همینجوری که هل می دادیم من بلند به راننده می گفتم:  گاز ! گاز ! گاز ! 

 یکی از این بچه ها گفتش این دختره الان جو گیر میشه میاد بیرون گازمون می گیره !!  لامصب انقدر این رو باحال گفت که تا دو دقیقه هیچ کس از خنده نمی توانست هل بدهد !

پی نوشت : سه تا دیگر از چارلیز ترون :

http://i5.tinypic.com/6ly40vo.jpg

http://i6.tinypic.com/8b6yudg.jpg

http://i3.tinypic.com/8bzao1d.jpg

ترون با فیلم وکیل مدافع شیطان گل کرد که یکی از بهترین بازی هایش بود به همراه پاچینو و ریورز . این هنرپیشه در فیلم های مختلف به حدی قیافه اش تغییر می کند که گاهی بعد از دیدن تیتراژ انتهای فیلم ادم متوجه می شود که ترون در این فیلم بازی کرده است !

 پی نوشت : دیروز پانصد و بیست نفر به این وبلاگ آمدند که یکی هم با سرچ این جمله آمده بود :

داف یعنی چه ؟    به نظر من معتبرترین و موثق ترین جائی که می شود ازش پاسخ این سئوال را گرفت همین وبلاگ است !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جمال جون !!

 

تن آدمی شریف است به جان آدمیت ؟؟

نه !

همین لباس زیباست نشان آدمیت !

 

دوسال قبل ٬ طبقه پائینی آپارتمان ما توسط اقائی که تازه از آمریکا آمده بود خریداری شد . حدود پنجاه ساله و از همسرش جدا شده بود . یک پسر ده دوازده ساله داشت که آمریکا زندگی می کرد و تابستانها به ایران می آمد .

این اقا بعد از چند ماه مشکلات فراوانی برای من درست کرد . او مبتلا به اسکیزوفرنی پارانوئید بود که مشخصه اصلی اش شک و بدگمانی شدید به دیگران است که البته همراه با توهم و هذیان نیز هست . اشخاص ناشنوا و همچنین کسانی که مهاجرت می کنند بیشترین درصد ابتلا به این بیماری را دارند . چون مشکل زبان دارند و  وقتی دونفر دیگر با هم حرف می زنند پیش خودشان فکر می کنند که نکد دارند راجع به من حرف می زنند ؟ به تدریج این شک و بدگمانی ها آنقدر زیاد می شود که کلا جامعه را دشمنان خویش می پندارند ...

این اقا تصور می کرد که من همیشه شبها از پشت پنجره خانه اش دارم توی خانه را نگاه می کنم ( فک کن از طبقه پنجم ! ) یا مثلا همیشه پشت در آپارتمانش کشیک می کشم و حتی چند بار هم پلیس را صدا کرد و به آنها گفت که قضیه چیست . آنها هم کمی به حرفهای او گوش می دادند و می فهمیدند طرف قاطی دارد . بعد یک پول چائی از من بدبخت می گرفتند و می رفتند پی کارشان . تمام در اپارتمانش از بالا تا پائین پر از قفل های مختلف بود ! یک بار گیر داده بود که فلانی شبها می آید و جای قفسه های انباری من را عوض می کند ! یا مثلا جای شیشه های ابلیمو را با سرکه عوض می کند !! البته این چیزها الان خنده دار به نظر می رسد ولی وقتی برای خودت اتفاق بیفتد و را به راه کسی برایت پلیس صدا کند واقعا اعصابت را خرد می کند !

خلاصه . بعد از چند ماه از این خانه رفت به جای دیگر و آپارتمانش را هم اجاره داد . این را هم بگویم که وضع مالیش بسیار عالی بود و همیشه ماشین های اساسی و گرانقیمتی هم سوار می شد .

یک ماه پیش بعد از دوسال دوباره اسباب کشی کرد به اینجا و من هم وقتی فهمیدم پیش خودم فکر کردم که خدایا بیچاره شدم این دیوانه دوباره پلیس و پلیس بازی را شروع می کند !

فردایش توی پارکینگ اپارتمان یک بی ام و نقره ای رنگ  دیدم که واقعا چشم هایم از حدقه پرید بیرون ! پیش خودم فکر کردم که آخه این دیوونه چطوری میتونه این همه پول دربیاره ؟ به هرحال این دفعه ظاهرا بچه مون قرصهاشو سر ساعت می خورد و خبری از پلیس و پلیس کشی هم نبود . ولی چند باری که از پنجره دیدم هر دفعه با یک خانمی بود و معلوم بود بچه واقعا با پشتکار و جدیت مشغوله !

اواخر هفته گذشته . دقیقا همان روزی که برف می آمد . عصری نشسته بودم توی خانه و خیلی هم دلم می خواست بروم بیرون . ولی هیچ بهانه ای نداشتم. بالاخره زنگ زدم به مینای غارنشین ( لینکش اون بغل هست ) که یک سالی بود ندیده بودمش و قرار شد بروم دنبالش تا جائی با هم شام بخوریم . ما حدود ساعت ده از هم جدا شدیم و من برگشتم به طرف خانه .

ماشین بابا را گذاشتم توی پارکینگ و چون اسانسور خراب شده بود مجبور بودم از پله ها بروم بالا .

رسیدم به طبقه پنجم که ناگهان دیدم رفیق قدیمی و عزیزم توی پله ها منتظر من ایستاده است ! خیلی گرم سلام علیک کرد و روبوسی و اصرار که یالله بیا تو !

من هم می دانستم که این جور مریض ها می توانند بسیار خطرناک باشند . یعنی مثلا می بردت تو و بعد با چاقو کله ات را می برد ! چون مثلا طبق معمول معتقد است که دیشب داشتی قایمکی توی انباری خانه اش جای شیشه های ابلیمو را با هم عوض می کردی !!

بنابراین مودبانه گفتم که نه خیلی ممنون ! دیر وقت است و باشد برای یک وقت دیگر ! ولی او همچنان اصرار می کرد و گفت می خواهیم حکم بازی کنیم ! ولی یک نفر کم داریم ! از توی خانه هم صدای در و داف می آمد ! من هم دیدم اگر همین الان نروم تو ممکن است تا دو دقیقه دیگر از فضولی بمیرم ! بنابراین دعوتش را مثل جنتلمن ها پذیرفتم !!

توی خانه دو تا دختر نشسته بودند روی مبل . ما به هم معرفی شدیم . این خانمها دو تا خواهر بودد به نامهای مروارید و مونا که ظاهرا همان روز از توی فرشته شکار شده بودند . یک پاترول هم داشتند که با آن به دنبال بی ام و  این بچه آمده بودند که من تازه فهمیدم اسمش هم جمال اقا است !

مروارید خواهر بزرگتره بود که نزدیک به سی و دوسه سالش می شد . کوچیکه هم حدود بیست و هفت یا هشت سالی داشت . هر دو نسبتا خوشگل بودند . البته می توانستند کاملا معمولی هم باشند ( بدون ارایش و عادی ) ولی انصافا هر دو به شدت سکسی و همچنین خوش هیکل بودند به اضافه تیپ خفن و لباس های فشن . خواهر بزرگتره چیزی مثل شلوار سربازی خیلی تنگ پوشیده بود که توی چکمه های جیر بود به اضافه نوعی پیراهن یقه هفت یشمی تیره که البته به طرز کاملا سخاوتمندانه ای می می هایش را نشان می داد . فکر می کنم حتما عملشان کرده بود .

باری . جمال جون ! ( اینجوری صدایش می کردند ) انقدر مشروب های مختلف و اورجینال با بطری های مارکدار آورد که من حسابشان از دستم در رفت . از بلادی مری بود تا تکیلا و چند جور دیگر که من نمی شناختم .یک بار هم گفت علف خوب دارد !  آن دوتا با هم نگاهی رد و بدل کردند و گفتند نه و من هم به همچنین .

همینجوری چند دقیقه ای به مزخرف گفتن گذشت تا بزرگه گفت حکم بازی کنیم . البته صحبت پوکر هم شد ولی من مدتها بود بازی نکرده بودم و مطمئن بودم نصفش را فراموش کرده ام . به هرحال من و کوچیکه . یعنی مونا یک تیم شدیم و جمال جون و مروارید جون هم یک تیم ! یک ساعتی هم به این ترتیب گذشت .

جمال جون خیلی سعی کرد با مرواریده بلوچد. ولی او روی خوشی به طرف نشان نداد و من و مونا هم طرف شومینه نشستیم به حرف زدن و او تعریف کرد که تازه از اتریش آمده و دوسه ماه آنجا بوده و از وین صحبت کرد .

بعد هم انها گفتند که می خواهند بروند . من هم اصلا دلم نمی خواست بیشتر بمانم و به همراه آنها زدم بیرون . حدس زدم که می شود به نوعی با مونا ادامه داد . ولی راستش ترسیدم . مشخص بود چطور دختری است . ترسیدم وارد یک ماجرای بی سرو ته بی معنی بشوم . مهمتر از همه بچه ها مشخصا سلیقه شان بی ام و بود !

امروز ظهر دوباره همسایه عزیز را زیارت کردم . البته توی حیاط . ولی چندان تحویلش نگرفتم . دوست نداشتم روی من به عنوان پایه این جور مسخره بازی ها حساب کند . آن شب مجموعا حس خوبی نگرفتم . البته آن دوتا دخترهای بامزه و خوبی بودند . ولی جمال جون یک جور بدی روی اعصابت بود . توضیحش راحت نیست . یک جورهائی بهت حس دلهره و اضطراب می داد .

در این یکی دوماه اخیر . تنها چیزی که دوست دارم تنهائی است . اصلا دوست ندارم افسارم را بدهم دست یکی مثل این مردک تا من را هم به همراه خودش بکشاند به اینجور دختربازی های بی معنی ٬ جوری که مثلا قرار است رکورد المپیک را در این زمینه بشکنیم !

حالا از این ها گذشته از خودش هم اصلا خوشم نمی آمد . من در مورد آدمها خیلی سریع به یک قضاوت مشخص میرسم . در همان چند دقیقه اول یا بدم می اید از طرف و یا برعکس خوشم می اید . من نظرم را در مورد این مردک همان دو سال پیش داده بودم و حالا هم دلیلی نمی دیدم که تغیرش بدهم ...

پی نوشت : تغییر دادن نظرات وبلاگ کمالی واقعا فاز می دهد ! طرف شصت تا نظر داده و کمالی هم همه اش را عوض کرده و بعد طرف یک نظر دیگر می دهد که مرتیکه آشغال اگه مردی این یکی رو عوض نکن !!  و بعد کامنتش طبق معمول تبدیل می شود به تشکر از این که کمالی چقدر آدم صادقی است ! چون همه نظرات را تایید می کند ! فک کن !

پی نوشت :

چارلیز ترون : http://i9.tinypic.com/8a2pvsy.jpg

سونگ هی لی ٬ کره جنوبی :

http://i2.tinypic.com/8c1osw0.jpg

http://i8.tinypic.com/7y3qq9s.jpg

 

پی نوشت : تو رو خدا یک سری به وبلاگ مهیار ( ماهی سیاه کوچولو . توی لینک های من هست  ) بزنید ! یک نظری هم براش بنویسید . پلیزززززز !  هرکی منو دوست داره بره اونجا نظر بنویسه !! تریپ رفاقت و معرفت و از این چیزاست ! وبلاگش واقعا بنزه ! ضرر نمی کنید !

پی نوشت : جنابعالی اگر با کسی مشکل داری تشریف ببر و در وبلاگ خودش فحش بده . من کامنتهای اینجوری را پاک می کنم . پشت سر هرکسی هم باشد برای من تفاوتی ندارد .

 

پی نوشت : امروز یک سی دی از کسی گرفتم و الان داشتم در حین نوشتن گوش می دادم . همین الان رسید به این آهنگ :01Jay-Z  ft. Beyonce - Bonnie and Clyde 2003.mp3

البته شو این آهنگ را هزار بار در شبکه های مختلف نشان داده اند . باورتان نمی شود گوش دادنش الان چه فازززی داد . اسم کاملش را نوشتم تا اگر اهلش باشید سرچ و داون لود کنید . بی وانس با اون یارو پسره سیاهه بودند که اف بی ای دنبالشان بود و ...در واقع نقش بانی و کلاید ( یک زوج خلافکار قدیمی و بسیار مشهور آمریکائی که بانک می زدند . کتابش را هم انتشارات کتابهای جیبی سال پنجاه چاپ کرده بود و من  تا به  حال  ندیده ام  در هیچ کتابی  تا این حد صحنه های سکسی را با جزئیات کامل بنویسند ) من این کتاب را شانزده سال داشتم خواندم و واقعا کف کردم !!

اصلا خودم سرچ کردم ٬ این هم لینکش : http://www.mp3000.net/download/mp3/338536/beyonce-bonnie-and-clyde-remix-(feat-tupac-mp3.php

روی گزینه داون لود کلیک راست کنید و  سیو تارگت را بزنید !

 

پی نوشت : یکی دو روز پیش اینجا دعوا بود . یک احمقی می گفت که من اینجا کلی دختر بیچاره را جمع کرده ام که وبلاگ مرا با عشق می خوانند و خبر از شخصیت واقعی من ندارند !! دوباره و برای هزارمین بار تاکید می کنم آدم عوضی و بداخلاق و لشی هستم . لطفا اگر کسی اینجا را با عشق !!!! می خوانده در نحوه قرائت تجدید نظر فرمایند !! چون اون چیزی که برای شما آرزوست برای ما خاطره است !!  خللاصه کسی بعدا گله نکنه !  اینم شرح کاملش :

 

 

 

 

 

پی نوشت  : دقت کردی ؟ طرف منو ادد کرده که بگه خیلی بیشعورم ! و یه نامزد هم داره که یک تار موش رو با ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تا مثل من عوض نمی کنه ! فک کن ! 

پی نوشت : چرا باید چنین چیزهائی بشنوم ؟ طرف میگه یک ماه می خوندمت . شعور طرف رو داری؟ فحش خواهر و مادر می کشه بهت و خواننده هاتم میشن یک مشت دختر که من دارم راه به راه ازشون سو استفاده می کنم ! ببین چه بوی گندی از مغز این آدم بلند میشه . فقط چرا با من چت نمی کنی ! چرا ایگنورم می کنی !  شاکیه که چرا ایگنورش کردم !  نه لابد باید هرشب صد ساعت با این حیوان چت می کردم ! حالا اگه باهاش چت می کردم می شدم ته آدم حسابی و محترم !! مجبورم ؟ حق ندارم روی مسنجر خودم تصمیم بگیرم ؟ یک لجنی مثل این باید روی مسنجر من باشه و هر روز بره روی اعصابم ؟  هر بی سروپائی ادم کنه و بعدش هرشب به شرح عقده ها و کمپلکس هاش گوش کنم ؟ مگه مجبورم ؟ وبلاگ نویسی گناه کبیره است ؟ گوساله ای مثل این بیاد روی اعصابم چهارنعل بره که چی ؟  فکر می کنی امثال این کم اند ؟ نه عزیز من . هر ماه حداقل یکی دوتا به پست من می خوره . ادش رو رد می کنی میاد اینجا فحشت میده . ادد می کنی و بعد می خوای ایگنورش کنی میاد اینجا از نامزدش می نویسه ! به خدا واقعا خسته شدم . حالم از این مسنجر کوفتی به هم می خوره . یارو میاد مزخرف می نویسه . جواب نمی دم . بعدش هی درینگ درینگ . هستی ! نیستی ! ا هستم ولی نمی خوام با تو چت کنم . یعنی تو انقدر کودنی ؟ یا این مطلب پیچیده ایه ؟ خسته شدم به خدا ...

مجبورم که یه جوری قضیه رو برای خودم شوخی و بازی جلوه بدم . اگه بخوام روی مزخرفاتش فکر کنم که اعصاب برای من نمی مونه . همه اش هم برای این که دست دارم وبلاگ بنویسم . ببینم توئی که اینا رو می خونی آخرین بار کی بهت همچین فحش هائی داده ؟ فقط یک لحظه خودت رو بذار جای من و تصور کن چی می کشم ز دست این آدمها که بوی گندشون از پشت همین اینترنت خفه ات می کنه ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

دیروز در یکی از روزنامه ها ( اعتماد ملی ) مطلبی در مورد پیام حضرت امام به گورباچف خوندم که واقعا کف کردم ! بدون هیچ توضیحی برویم سراغ گزیده هائی از این مطلب :

در پایان پیام حضرت امام فرموده اند :

بیش از این شما را خسته نمیکنم . ...تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این مسائل قویا دست دارند راهی قم ! گردانید تا پس از چندسالی ! با توکل به خدا از عمق باریکتر از موی منازل معرفت آگاه گردند که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد ...

حاج اقا آملی هم که جزو هیئت همراه بودند فرموده اند :

گورباچف هنگام خداحافظی گفت :امام خمینی ما را به اسلام دعوت کرده است .ایا ما نیز می توانیم ایشان را به مکتب خودمان دعوت کنیم ؟ ( در اینجا لبخند زد و گفت این یک شوخی است ) این دعوت یک نحوه دخالت در شئون کشور دیگر محسوب می شود . چون هر کشوری در انتخاب مکتب ازاد و مستقل می باشد..

آملی خطاب به گورباچف : ایا شما همانند آن درخت هستید که مرگ شما عبارت از پژمردن و فرسودن شما می باشد یا جان شما مانند مرغی است که در طبیعت تن زندانی است ؟!!...وقتی روح انسان موحد شد راه صحیح کشور داری را می شناسد و آن را به خوبی اداره می کند !!  ( واقعا که باید همه بیایندو کشورداری را از مسئولین دلسوز نظام یاد بگیرند !!! )

حضرت امام با پیش بینی فروپاشی شوروی تمام افتخار این موضوع را از آن خود کرد....

از فرمایشات خانم دباغ :

گورباچف طبق رسوم دیپلماتیک دست خود را برای مصاحفه پیش آوردند . من از دست دادن خودداری کردم و این برای ایشان خیلی سنگین بود ....

خیلی ها بعد از پیام حضرت امام به گورباچف مسلمان شدند و ...

قرائت کل پیام شصت و پنج دقیه طول کشید و در تمام این مدت گورباچف در صندلی نشسته بود و گوش می داد ..

جناب ولایتی هم فرمایشات جالب دارند :

پاسخ اقای گورباچف را وزیر امورخارجه شوروی ادوارد شوارد ناتزه به ایران آورد به اتفاق ایشان رفتیم جماران . ایشان تا امام وارد نشد سرپا ایستادند تا امام وارد شد . امام یک سره رفتند روی کاناپه نشستند و اصلا حتی یک نگاه هم به آنها که منتظر سلام علیک با ایشان بودند نکردند . این کار امام برای شوارد ناتزه خیلی جالب و جدید بود !!!! امام نشستند و به حاج احمداقا اشار کردند که بگویید بنشینند !!

اقای شوارد ناتزه شروع کرد به خواندن پاسخ نامه . ولی بعد از چند دقیقه امام فرمودند ایشان ( گورباچف ) جواب من را ندادند !! بعد هم تشریف بردند !! اقای شواردناتزه همه آن صحنه برایش جالب و جدید بود!! بعد از رفتن امام واقعا مدت طولانی بهت زده بود و اصلا نمی دانست باید چکار کند !!

برخورد حضرت امام با شوارد ناتزه واقعا برخورد یک عارف بود !!

 

 

بیچاره اقای شواردناتزه چقدر چیزهای جالب و جدید ! دیده !

لطفا در نظرات ملاحظه فرمائید ! از نظر قیلتر شدن عرض کردم !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

آرامش

 

دیروز ٬ دوست دختر یکی از دوستان زنگ زده بود به من تا به قول خودش درد ودل کند . هی اون گفت و من گفتم و خلاصه نزدیک به یک ساعتی در گیر این بچه بودیم و گاهی هم گریه می کرد و...

گوشی رو که گذاشتم با خودم فکر کردم که خدایا عجب شانسی آوردم که درگیر چنین ماجرائی نیستم . شکی نیست که یک رابطه محسناتی هم دارد ٬ ولی از این طرف اینجور درگیری ها و ماجراهایش هم واقعا اعصاب خرد کن و کلافه کننده است ٬ هرچند من کلا پایه این جور درگیری ها هم نیستم ٬ برای من اکثرا اولین دعوا یا درگیری آخرینش هم هست .

البته منظورم دعواهای کوچولو نیست . منظورم یک دعوای متوسط به بالا است . نمی توانم قبول کنم طرفم مثلا به من فحش بدهد یا یک سری چیزها را ببرد زیر سئوال . بالاخره باید تکلیفت  روشن شود . من یا آن آدمی هستم که قبولش داشتی و تا حالا با او بوده ای ٬ یا آدمی هستم که الان داری راجع بهش حرف می زنی . یا اینم یا اون . چه معنی دارد از همچین کسی اینجور حرفها بشنوم ؟ رابطه ای که دارد حس بد می دهد همان بهتر که تمام شود و خلاص .

 این را می پذیرم که بعضی وقتها یک رابطه بعد از دعوا ممکن است بهتر شود و یا این که طرف عصبی بوده و...این ها قبول . ولی بعدش را نیستم .

دیروز به خانمی از دوستان می گفتم که ما مثل او موشه هستیم که خوش شانسی آورد و توی تله موش گیر نیفتاد . ولی بعدش نشسته بود و غصه می خورد که چرا نتوانسته پنیر توی تله موش را بخورد !!   تو فکر کن که اگر با فلانی وارد ماجرای ازدواج و این حرفها می شدی بعدا چه دهنی از تو سرویس می کرد ؟  حالا نشستی غصه اون  پنیره  رو می خوری که چی ؟!

خلاصه این که تنهائی یک جور ارامش خوبی دارد و انصافا همین ارامش هم کم چیزی نیست . وقتت هم تمام و کمال مال خودت است و به کسی هم توضیح نباید بدهی . ..

عجیب است که من قبلا وقتی اینجوری تنها می شدم خیلی غصه می خوردم و فکر می کردم باید حتما کسی را جایگزین کنم . ولی این دفعه برعکس قبل اصلا ناراحت نیستم و تازه معتقدم همینطوری خیلی هم بهتر است .

ولی چیزی که هست آدم نمی تواند همیشه چنین احساسی داشته باشد . بعضی وقتها از تنهائی بدش می اید و دوست دارد که ای کاش در زندگی اش کسی بود . این که آدم بگوید من همیشه با تنهائی حال می کنم یک دروغ بزرگ است . اصولا انسان موجودی اجتماعی است . به هرحال فعلا که من همینجوری خوبم و فکر نمی کنم چیز خالی این وسط هست....

 

پی نوشت : چند نفری راجع به فروید پرسیده بودند . ببینید . شما با یکی دوتا کتاب نمی توانید فروید را یاد بگیرید . راهش این است که هر کتابی راجع به ایشان دیدید بخوانید و بخوانید و بخوانید . کتاب راجع به فروید زیاد است . فقط تنها این نکته مهم است که فروید چند تائی هم کتاب دارد که خودش راجع به روانکاوی نوشته است . اینها را بعدا بخوانید . چون برای شروع سنگین است و کلافه تان می کند . از همین کتابهائی که دیگران راجع به فروید نوشته اند شروع کنید .

به سیما : بچه محلیم ؟

ارایه و چند نفر دیگر : طبیعی است که با کلاس رفتن نمی شود نویسنده شد . ولی برای یادگرفتن یک سری مسائل فنی و نقد متن و اینجور چیزها خوب است .

عماد : شعرت خیلی باحال بود . مرسی

ویدا : بله ایشان را تا حدی می شناسم ولی نه من و نه هیچ کس دیگر نمی اید از این حرفها بزند و راجع به کس دیگری توضیح بدهد .

بقیه کامنت ها یک سری اظهار لطف بود که مرسی . هزار و صد بار مرسی

پی نوشت : یاهو مسنجر من بدجوری ویروسی شده و یا کامنت ها را نمی رساند و یا هزار تا با هم می رساند . از این طرف هم هیچ پیغامی را نمی برد . از دوستانی که مسج می دهند و جواب نمی گیرند معذت می خواهم .

 

 پی نوشت : لولیتا کاستا :

http://i2.tinypic.com/8eb08xd.jpg

http://i2.tinypic.com/6ocsfeq.jpg

http://i14.tinypic.com/7ydtdsj.jpg

http://i8.tinypic.com/71re5fk.jpg

http://i6.tinypic.com/8fmg6sj.jpg

http://i9.tinypic.com/7wp9178.jpg

http://i18.tinypic.com/86if88k.jpg

به شراگیم : این همونیه که عکسشو تو آگهی برند گس  زدی رو در یخچالت !

پی نوشت : اقای کمالی رفته بود در یکی از وبلاگ ها و طبق معمول نهی از منکر کرده بود . بعد یکی از خواننده های وبلاگه اومده بود به وبلاگ اقای کمالی و فحشش داده بود . حالا کامنتش طولانیه ولی من فقط قسمت آخرش رو به اضافه چند سطر که توسط امکان ویرایش نظرات !! توسط اقای کمالی اضافه شده !! رو همینجا کپی می کنم . فک کن قیافه طرف رو وقتی کامنتشو به اضافه چد سطر اخری بخونه چی میشه !!

 

 متاسفم که مجبور شدم توی همچین جایی کامنت بگذارم حالم به هم می خوره از تو که دین به این کاملی و قشنگی رو با کارهای مزخرفت داری خراب می کنی متاسفم برات خیلی زیاد بد نیست یه موقع های قرانم بخونی توی قران نوشته هیچ اجباری در پذیرفتن اصل دین نیست
اقای کمالی خیلی ببخشید . من اول این کامنت را نوشتم و سپس که با انصاف و عدالت مطالب شما را خواندم متوجه شدم که شما نیت خیری دارید و برای ارشاد مردم زحمت می کشید . من خیلی از شما ممنونم و از امشب نماز می خوانم و شما را هم دعا می کنم . در ضمن نامم را هم از ساقی به زینب تغییر دادم . التماس دعا دارم و بابات حرفهای سفیهانه و مغرضانه ای که زدم از شما حلالیت می طلبم و دیگر به وبلاگ مرجان هم نمی روم . باز هم ممنون و متشکر !!

 فک کن !!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

قلاب !

 

جیپ افتاده توی مغازه اکبر مکانیک و موتورش هم توش نیست . قرار بود حداقل ده روز پیش کارش تمام بشود .ولی من دوباره جو گیر شدم رفتم بلوک سیلندر و شاتون ها و سوپاپ ها و..رو برداشتم آوردم خونه و حالا روزی یکی دوساعتی با آنها ور میرم و به قول اکبر لاس میزنم !

دیروز داشتم با مته یکی از پاساژهای بلوک موتور رو اصلاح می کردم . یک لباس خلبانی آمریکائی دارم که حداقل ده سالی هست به عنوان لباس کار ازش استفاده می کنم . خلاصه ٬ یک دفعه مته در رفت ( به قول این کاره ها قلاب کرد ) بعد از قسمت بالای زانو . همینطوری لباس رو پاره کرد و پیچوند و اومد بالا تا رسید به گردنم و زنجیرم رو هم پاره کرد و دقیقا جلوی گلوم  انقدرلباس رو پیچوند تا دیگه خودش شروع کرد به چرخیدن دور خودش و اینطوری سیمش دور خودش حلقه شد و کشیده شد از پریز دراومد . همه این اتفاقات  چیزی حدود دو ثانیه طول کشید و من هم به حدی جا خوردم که حتی نتونستم کوچکترین عکس العملی نشون بدم . فقط احسا س می کردم یکی داره خفه ام می کند . به زور تونستم  یقه ام رو از دستش ول کنم و نفسم چنان تنگ شده بود که کلی سرفه کردم تا حنجره ام باز شد .

لامصب انگار یک چیزی لباس رو جویده از وسط ران تا دقیقا یقه ٬ حالا اگر لباس دیگری بود فوری پاره می شد و جر می خورد و مته هم ازاد می شد . ولی این لباسه به حدی محکمه که در ظرف این ده سال هیچ اتفاقی براش نیفتاده بود . خلاصه این که عمرمون به دنیا بود . این حادثه می توانست حسابی ناکارم بکند . کافی بود مته یک قسمت از بدنم رو می گرفت. اصلا باید شکمم رو سفره می کرد . یا مثلا در لحظه آخر شاهرگ گردنم رو می زد . کار کردن با مته و علی الخصوص فرز  می تواند خیلی مرگبار باشد . یک صافکاری بود نزدیک کارخونه ما داشت با سنگ فرز گلگیر یک ماشین رو صاف می کرد . سنگ گیر کرد به یک پیچ و برگشت توی صورت خودش و صورت بیچاره رو مثل کره برید از پائین چانه تا پیشانی و قبل از این که برسد به بیمارستان هم تمام کرد .  وقتی با مته کار می کنید نباید تمام وزنتان را رویش بگذارید . من دقیقا امروز همین بی احتیاطی را مرتکب شدم . توی کارخونه اصلا با این چیزها شوخی نداشتم و اگر می دیدم کارگری در حال انجام کار خطرناکی است . مثلا بدون عینک جوشکاری می کند ( حتی برای یک خالجوش ) یا باز بدون کاور لاستیکی با اسید کار می کند در جا دوروز از حقوقش را کسر می کردم . کار ما همه اش خطر بود . از کوره های گردان هزار درجه  بگیر تا اسید سولفوریک نود و هشت درصد که جزو مواد اولیه مان بود . خوشبختانه به خاطر همین سختگیری های من در این موارد  برای هیچ کس اتفاق خاصی نیفتاد . مگر موارد جزئی که آن هم اجتناب ناپذیر است . یک بار یادم هست یکی از کارگرهای تازه کار  یک ظرف بزرگ اب را همینطوری یک ضرب ریخت توی وان اسید سولفوریک ( واکنش حرارتی خیلی خفنی می دهد ) بعد  اسیدها غل غل و کلی اش که همان اول پاچید بیرون و وان پلاستیکی هم ظرف کمتر از ده ثانیه ذوب شد و صدها لیتر اسید سولفوریک همینطوری راه افتاد در کف کارخانه . ولی چون همه کفش کار داشتند هیچ کس طوری نشد . آن کارگر اولی هم نقاب و لباس فول کاور پلاستیکی داشت . اگر کسی مثلا دمپائی یا صندل پوشیده بود دیگر باید با پاهایش خداحافظی می کرد .

 بعدش به کارگرها گفتم وقتی از حقوقتان کم می کردم پشت سرم می گفتید که فلانی نامرد و بی معرفت است . اگر از این کارها نمی کردم الان نصف شماها دیگر پا نداشتید . من از هر  هزینه ای که می شد کش می رفتم و ان را خرج لوازم ایمنی می کردم . در ایران به طور سنتی در محیط های کاری کسی به این چیزها اهمیتی نمی دهد . ولی من اینطور نبودم و حتی چند باری هم از هیئت مدیره به خاطر هزینه های لوازم به من گیر دادند . مثلا من برای کارگرها همان عینکی را خریده بودم که دندانپزشک ها می زنند تا ترشحات توی چشمشان نرود ! عینک محافظ معمولی دویست تومان بود . ولی چون طلقش موج داشت مطمئن بودم که در دراز مدت چشم کارگرها را اذیت می کند ...

دیشب به مصداق بیا سوته ( سوخته ) دلان گرد هم آئیم ! من و مهیار و سحر رفتیم بیرون ٬ مهیار که دو سه هفته ای هست رابطه اش را تمام کرده و من و سحر هم که خیلی وقت است تعطیل شده ایم ! ٬ این روزهای تعطیل مخصوصا عصرش آدم را اذیت میکند . همه  که توی خیابون ماشالله زوج و در حال رفتن به یک گورستانی !  بعضی وقتها آدم می میرد از حسودی ! خلاصه رفتیم به یک رستورانی در خیابان دولت اختیاریه جنوبی ( کمی پائینتر از پیتزا پدرخوانده ) یک رستورانی هست که مخصوص انجمن گیاه خواران است . من تا به حال نرفته بودم . خیلی بامزه بود . غذاهایش هم خوب بودند . مثلا پیتزایش جوری بود که اصلا فکر نمی کردی گوشت ندارد . قیمت هایش هم خیلی خوب بود . ما گرانترین غذاهایش را سفارش دادیم و سوپ و سالاد و آبمیوه و کلی چیزهای دیگر و در نهایت هر نفر چیزی حدود هفت تومن شد . در صورتی که ظاهر رستوران جوری بود که فکر می کردی باید خیلی جای گرانی باشد .

سحر تعریف می کرد که وقتی بچه بوده فکر می کرده معنی فحش پفیوز یعنی کسی که خیلی تنبل است و از شدت خوابیدن و تنبلی هم پف ! کرده ! این افتاده توی دهن ما و مثلا میگیم فلانی خیلی تنبل شده ! دقت کردی صورتش هم پف داره ؟  این لغت کتلت ( نمی دونم اختراع سحر است یا نه ) هم خیلی خوب است . چون ما به جای فحش رایج ک..ک..استفاده می کنیم ! هم دلت خنک شده و هم فحش ندادی و هم فحشت را دادی !  شاتوبریان هم خوب است ! البته هم وزن فحش خاصی نیست . ولی ما به جای موردهای شدیدتر از کتلت استفاده می کنیم !

آقای جمال میرصادقی یک کلاس داستان نویسی دارد که سحر چند ماهی هست به آنجا می رود . مدتها بود که می خواستم یک جلسه بروم و ببینم چطوری است و تا به حال فرصتش پیش نیامده بود . بالاخره امروز طلسمش شکست و رفتم .

اصلا با تصورات من جور نبود . اولا که کلاس توی خانه خود میرصادقی برگزار می شود و حالت کلاس های رایج را ندارد . میرصادقی هم پیر و مسن است . اصلا به قیافه اش نمی اید نویسنده باشد . به هرحال خیلی مهربان و دوست داشتنی است . مشکل این کلاس ها این است که ثبت نام در آن خیلی مشکل است . بسیار به ندرت شاگرد جدید قبول می کند . ولی من با پادرمیانی سحر و کلی اصرار موفق شدم که رضایت میرصادقی را بگیرم .

هزینه اش هم چیزی حدود سی و خورده ای برای کتاب ها ( خود میرصادقی نوشته و راجع به اصول داستان نویسی است . حدود هشت جلدی می شود ) و با شهریه دوماه و ..کلا حدود صد تومان شد .

خوب شد . یعنی خیلی خوب شد . چون بالاخره آدم باید از جائی شروع کند و من مدام به خودم می گفتم بعدا بعدا..از سال بعد . از ماه بعد..این باعث می شود که مجبور شوم یک حرکتهائی انجام بدهم . سیستم کلاس اینجوری است که یکی از بچه ها شروع می کند به خواندن داستانی که نوشته و بعد از تمام کردنش بقیه آن را نقد می کنند و خود میرصادقی هم نظرش را می گوید .

و اما بچه ها !  شاگردان کلاس همه خانم بودند . ولی تقریبا همه شان متاهل و امروز فقط من مرد بودم . ولی یکی دوتا پسر دیگر هم هستند که نیامده بودند . کلا نزدیک به بیست و خورده ای نفر . و اما سه نفر داستان خواندند . دوتا از داستانها ضعیف و پیش و پا افتاده و یکی شان هم به نظر من خوب بود . اما از نظراتی که ملت می دادند معلوم بود که تقریبا تعطیل هستند . کر کره ها رسما پائین !  جالب است که به خاطر جو زنانه کلاس تقریبا همه داستانها راجع به بدجنسی و شقاوت مردها بود !

وقتی با روانکاوی فرویدی آشنا باشی خیلی راحت می توانی از روی نوشته های یک نفر اوضاع و احوال روحی اش را حدس بزنی .یک خانمی آنجا داستانش را خواند که راجع به یک کتابخانه بود . من حدس زدم که با مساله بالا رفتن سنش به شدت مشکل دارد و خیلی از پیری می ترسد . در ضمن شوهرش هم با این بیچاره خیلی سرد و بی اعتنا بود . از سحر پرسیدم که از این خانمه چه می داند و او هم گفت که بدجوری با همسرش درگیری دارد .سیستم فروید لامصب کار میکند ! واقعا این مکتب عالی است . به شدت به شما توصیه می کنم که فروید بخوانید .

یکی دیگر از محسنات این کلاس هم وجود خانم نازنینی  به نام سارا است که قبلا هم راجع به ایشان حرف زده ام . یعنی راجع به گربه اش حرف زدم که یک دست ندارد . سارا هم گربه باز اساسی و دلش به حال گربه سوخته و توی خانه بزرگش کرده است .

کلاس خانه میرصادقی در خیابان دربند است و سارا هم خانه ای در همان نزدیکی ها دارد . بعد از کلاس با سحر رفته بودیم به خانه سارا و یکی دوساعتی آنجا بودیم . گربه اش هم دقیقا مثل این قضول ها می خواست بفهمد ما چه کار می کنیم . به زور آمد روی میز نشست و با دقت عجیبی به همه حرفها گوش می داد ! فقط مانده بود که گاهی نظر بدهد ! البته این کار را هم می کرد ولی به صورت میو میو !  خیلی بامزه بود مثلا تو حرفی می زدی و این هم گوش می داد و آخرش انگار می خواهد حرفت را تایید کند با تاکید می گفت میو !!

 سارا هر روز به تمام گربه های محل غذا می دهد و جالب است بدانید که ماهی سی کیلو مرغ هم می برد می دهد به گربه های فرحزاد !! اولین نفری است که می بینم بیشتر از خودم پایه گربه بازی است ! به هرحال هم سارا و هم همسرش بچه های خیلی خوبی هستند و من محیط خانه اش را دوست دارم . از این خانه هاست که دکوراسیون و محیطش به آدم ارامش عجیبی می دهد ...

پی نوشت : پاملا اندرسون الان حدود چهل و خورده ای سال دارد و جزو پرافتخارترین کسانی است که در زمینه مدلینگ کار کرده اند . به عنوان بیبی قرن هم شناخته شده است ! این آدم در جائی گفته بود چگونه وارد دنیای مدلینگ حرفه ای شده است . در شانزده سالگی از دوست پسرش جدا می شود چون پسرک به او گفته بود که زشت است ! او هم فکر کرده بود اگر جائی بتواند به عنوان مدل استخدام شود می تواند به طرف ثابت کند که زشت نیست ! بنابراین راه افتاده بود برود سراغ یکی از این آژانس های مدلینگ و در آستانه در آن موسسه یک نفر که گویا در این زمینه ها فعال بوده است او را دیده بود و از او پرسیده بود که اینجا چه کار دارد و بعد به او گفته بود که او چون هجده ساله نشده نمی تواند یک مدل حرفه ای شود .به او پیشنهاد داده بود که برای دوسال با او کار می کند و بعد هم تا سه سال هرپولی از مدلینگ درآورد یک چهارمش مال او باشد . در این دوسال طرف هرماه به او پولی به عنوان حقوق داده بود به اضافه تمام هزینه های باشگاه های ورزشی و ...

بعدا اندرسون با این آدم که مدیر برنامه اش شده بود وارد این کار شدند و  ظاهرا سهم این آدم در مجموع ملیونها دلار شده بود ! به هرحال اندرسون بعد از این همه سال و با وجودی که سنش اصلا مناسب این کار نیست همچنان جزو گرانترین مدل های دنیاست و  از کفر ابلیس مشهورتر است . اندرسون به خطر جراحی های زیبائی که روی بدنش انجام داده به میس سلیکون !!  هم معروف است . اگر فیلم بورات را دیده باشید اندرسون همان کسی است که بورات عاشقش شده بود و می خواست با او ازدواج کند !!!

اندرسون روی جلد  :

http://i5.tinypic.com/85w5wmv.jpg

به همراه زیدشون !!

http://i9.tinypic.com/7wqcgfs.jpg

تابستان گذشته وقتی تشریف برده بودند شمال !!

http://i8.tinypic.com/73caihl.jpg

یک مدتی هست که میانه من و پاملا کمی خراب شده چون گیر داده بود که باید عکس من رو بذاری اون بالا گوشه وبلاگت جای عکس چه گوارا ٬ منم قبول نکردم . خوب البته خیلی ناراحت شد ولی منم نمی تونم همینجوری عکس هرکسی رو بذارم اون بالا که ! بدم میاد از این آدمهائی که تا کمی بهشون می خندی و روی خوش نشون میدی فوری می خوان سواستفاده کنند ! خلاصه پاملا جون میدونم اینا رو می خونی و همین جا بهت می گم از دست من ناراحت نباش ! عوضش سعی کن از این قضیه درس عبرت بگیری ! چون این چیزا رو آدم از دوستش و خصوصی !!! بشنوه خیلی بهتره که یک روز در جمع ضایع بشه !

پی نوشت :مونیکا جان این هم کامل اون شعر که برعکس پاملا خاطر تو یکی رو خیلی می خوام ! :

ای سیر تو را نان جوین خوش ننماید ؟  

 معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است

 حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف

از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

فرقست میان آن که یارش در بر

تا آن که دوچشم انتظارش بر در

معنی بیت دوم : اعراف به معنای برزخ است . می گوید فرشته ها که به بهشت عادت کرده اند اگر بروند به برزخ برایشان مثل دوزخ است و اگر جهنمی ها را ببری به برزخ برایشان مثل بهشت است !

دوبیت دیگر هم که بامزه است . راجع به شاهد ( پسر خوبروی در اینجا ) که چون قدیمها وسایل اصلاح مثل الان نبوده و طرف اگر ریش در می اورده نمی تواسته مثل الان از تیغ ژیلت توربو پنج تیغه استفاده کند ! خلاصه طرف ریش در می آورده دیگه خود به خود از سیستم اوت می شده ! به همچین کسی می گوید که :

 گر صبر کنی ور بکنی موی بناگوش

این دولت ایام نکوئی به سر آید

گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش

نگذاشتمی تا به قیامت که برآید !!

دو بیت دیگر راجع به مخنث ( همجنس باز مرد ) :

 گر تتر بکشد این مخنث را

تتری را دگر نباید کشت !!

چند باشد چو جسر بغدادش

آب در زیر و آدمی در پشت !!

اینجا تتر همون تاتار است ( مغول ) و بیت دوم هم معنی اش بی تربیتیه ! به هرحال جسر یعنی پل و بقیه اش رو می گذارم به عهده دانشجویان علاقمند !!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ای سیر ترا نان تهی خوش ننماید ؟ معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است....

 

امشب با مهیار و برادرش مهرداد رفته بودیم پیش شراگیم ٬ جای شما خالی ٬ بد نبود .

مهیار و شراگیم نیم ساعتی رفته بودند توی یک اطاق دیگر و مهرداد هم داشت فیلم می دید . من دیدم مسنجر شری روشنه و ماشاالله هزار ماشالله فکر نکنم حداقل در ایران مسنجری باشد که به اندازه مسنجر شراگیم توش دختر ادد شده باشد !

چند تائی هم چراغشان روشن بود و من هم از فرصت استفاده کردم شروع کردم به چت کردن با ملت !  مدام دری وری می گفتم که فلانی چقده بی وفا شدی ! دیگه از ما خبری نمی گیری ! بیا فردا با هم بریم بگردیم !! این بیچاره ها هم کلی ذوق می کردند و هی بوس می فرستادند و ...دلم نیومد آخرش گفتم بابا من شری نیستم ! شراگیم اومد و صحنه رو دید دو دستی می زد توی سرش ! که ای وای  بیچاره شدم ! حالا بیا و ثابت کن که این حرفها رو من نزدم ! دلقک زده ! 

خوب البته قبول دارم که این کارها خیلی بی شعورانه است ! ولی چیکار کنم من اگه گاهی از این مسخره بازی ها در نیارم می میرم !

حالا از این حرفها  گذشته ٬ یک بحثی را می خواهم شروع کنم که چند تائی از شما ها در نظرات به نوعی نزدیکش شده بودید . و یا امشب با بچه ها هم صحبتش بود و این بحث مربوط می شود به این که ایا روشنفکری و این حرفها با چیزهائی مثل عکس هائی که در پست های قبل دیدید منافات دارد ؟ یا بهتر بگویم ایا روشنفکر بودن حتما باید با رفتار و زندگی خاصی همراه باشد ؟ اگر شما روشنفکر هستی نباید یک سری کارها را انجام بدهی ؟ و ..و..و...

به اندازه ستارگان آسمان از روشنفکری تعریف هست . من نمی خواهم درگیر این بحث ها بشویم . ارسطو در کتاب اخلاق نیکوماخوس می گوید که علم چیزی است که کاربرد نداشته باشد . اگر علمی کاربرد داشته باشد دیگر علم نیست و فن است .یکی از امام ها هم اتفاقا این مطلب را از ارسطو دزدیده و در حدیثی می گوید علم فقط راجع به دین است و هرچیز دیگری علم نیست و فضل است . بیچاره فکر نمی کرده هزار سال بعد در یک وبلاگ دستش رو شود !

 به هرحال الان کسی این تعریف ها را نمی پذیرد . یا همین دیروز در کتاب تاریخ جهان نو  رابرت پالمر  فصلی راجع به جنتلمن ها و نوع رفتارشان نوشته شده بود . از جمله این که وقتی شما چیزی را می دانید یا در فلان رشته صاحب نظر هستید نباید به هیچ کس بگوئید ! باید به نوعی نسبت به این امتیازتان بی اعتنا باشید .وگرنه جنتلمن نخواهید بود !

خوب . حالا این هم یک سئوال است که اصلا من حق دارم به خودم بگویم روشنفکر ؟ شاید بله و شاید هم نه . اگر استاندارد جهانی را در نظر بگیریم جواب این سئوال منفی است و اگر استانداردهای ایران با سرانه مطالعه چند دقیقه در سال مطرح باشد احتمالا جواب این سئوال مثبت است .

گیرم مطالعه بخشی از روشنفکری است و صرف یک سری محفوظات از هیچ کسی روشنفکر نمی سازد . اصل اساسی تحلیل کردن مسائل و قدرت تشخیص و قضاوت است . این ها بسیار مهم و ارزشمندتر از مطالعه صرف هستند . از طرف دیگر این تصور که چون من باهوشم و قدرت تحلیل دارم پس روشنفکرم هم اشتباه است . بعضی از مسائل هستند که باید حتما خوانده و فهمیده شوند . این ها را نمی شود فهمید یا کشف کرد . مثلا مقایسه انقلاب ایران و انقلاب فرانسه هنگامی میسر است که شما انقلاب فرانسه را بشناسید و راجع به آن خوانده باشید . وگرنه نمی شود حدس ! زد که در فرانسه چه اتفاقی افتاده و آنجا هم که نبوده ایم ! لاجرم باید این واقعیات را از یک کتاب یا هرجای دیگری برداشته باشید .

باری ٬ از بحث دور نشویم . گیریم به عنوان مثال من یک روشنفکر باشم . حالا رفتار من باید چیز خاصی باشد ؟ باید از سینمای گیشه فرار کنم ؟ نباید مجلات زرد بخوانم ؟ نباید از عکسی مثل عکس های قبلی خوشم بیاید ؟

خوب ؟ نمی شود به این سئوال ها و امثال این سئوالها به راحتی جواب داد . به نوعی من با چپها موافقم که می گفتند روشنفکر حتما و لزوما باید در متن جامعه باشد و این که در اطاق خودش بنشیند و کتابش را بخواند باعث برج عاج نشینی و عدم تعهد در برابر جامعه است . این حرف درست است . گیرم در همه موارد صدق نمی کند . در هرجامعه ای روشنفکر برج عاج نشین لزوما باید وجود داشته باشد . چیزی مثل کارگردان هائی جشنواره ای . وجود روشنفکر برج عاج لازم است چون دقیقا در اول خط حمله به ساده پسندی و عوام پسندی است . این مطلب نیاز به تحلیل بیشتر دارد ولی اجازه بدهید با یک پرش اساسی از رویش بپریم و برویم سراغ بحث خودمان .

من نمی خواهم بگویم لزوما رفتار من درست است . ابدا چنین قصدی ندارم . من می خواهم بگویم نظر من به شخصه این است . من نه عقده کلاس گذاشتن برای خودم را دارم و نه با قورت دادن عصا چیزی نصیبم می شود . با خودم که دیگر تعارف ندارم . من مثلا از قیافه همین خانمه یانا کووا خوشم میاید . اصولا از قیافه های سرد و بی احساس اینجوری خوشم میاید . حالا هزار نفر هم اینجا بگویند سلیقه ات بد است و یا چنین و چنان است برای من فرقی ندارد . من توی کامپیوترم هزار تا عکس از این بچه دارم . سه تاش را هم گذاشتم اینجا  چون به نظر من زیبا است . البته پدرم هم دراومد تا بتوانم عکس های با لباس از این بچه گیر بیاورم !

من کوچولو بودم . با بچه های کوچه کتاب رد و بدل می کردیم . همه تن تن می خواندند ولی من معتقد بودم تن تن در شان من نیست ! کتابهای کت و کلفت را دوست داشتم چون تصورم بر این بود که همه فکر میکنند خوش به حالش ! چقدر روشن فکر است ! بعدا یکی به زور به من یک تن تن داد و من هم رفتم قایمکی خواندمش ( باور کن جدی میگویم ) خیلی خیلی خوشم اومد . آخر من آن موقع هشت سالم بود . با خودم فکر کردم که خدایا من عجب خری بوده ام تا حالا تن تن نمی خوندم !  الحمدالله این طرز فکر کلاس گذاشتن و این دلقک بازی ها را همان موقع گذاشتم کنار  و خلاص .

از این مثال ها زیاد دارم . من می شناسم آدمهائی را که جلوی شما هیچ چیزی جز موسیقی کلاسیک گوش نمی دهند . ولی وقتی تنها باشند پایه شهرام صولتی هستند !!  من موسیقی کلاسیک را وقتی تنها باشم گوش می کنم . چون دوست دارم آن را به دقت گوش کنم و بفهمم . ولی وقتی کسی در ماشین من باشد جز پاپ و رپ و از این جور چیزها نخواهد شنید . چون می توانید حرفمان را بزنیم و این تیپ موسیقی نیاز به دقت چندانی ندارد . ولی حداقل من یکی نمی توانم هم ریوالدی گوش کنم و هم حرف بزنم .

یک بار داشتیم با امیر پسرعمه ام از کارخانه میآمدیم به تهران . او می گفت دوست داری در پنج سال آینده به کجا برسی ؟ من معتقد بودم که اگر بتوانم هایدگر و اطرافیانش را تا آن موقع کامل بلد باشم خیلی خوب است . ولی او می گفت دوست دارد تا آن موقع یک خانه بخرد . هردو هم حق داشتیم . ارزوی من این بود و  اصلا هم به نظرم احمقانه نبود . چون برایم مهم بود و الان هم هست . ولی ایا شما تا به حال اینجا پستی راجع به حضرت هایدگر خوانده اید ؟ نه نخوانده اید . چون به نظرم جایش اینجا نیست و مهمتر از آن شک دارم کسی واقعا علاقه ای به خواندنش داشته باشد .

این وبلاگ برای من معانی مختلفی دارد . بیشتر از هرچیزی راجع به زندگی خودم در اینجا نوشته ام . غیر از آن دوست دارم اینجا چیزی شبیه به یک مجله باشد . نه مجله سنگینی  مثل بخارا ٬ بلکه چیزی شبیه به مثلا نسیم هراز ٬ یک مجله که شاید در نگاه اول یک مجله زرد باشد . ولی اصلا اینطور نیست . مجله ای مثل نسیم را هم من می خوانم و هم مثلا آن جوان زیر دیپلم در فلان شهرستان و هر دو هم از آن لذت می بریم . مخاطب من آدمهای روشنفکر نیستند . بلکه آدمهای عادی هستند و قبول دارم که بعضی وقتها هم دقیقا اینطور نیست . ولی آن استثنا است .

آخر شما که تقریبا همه زندگی من را می دانید .هزار بار شده که موقع نوشتن یک پست گریه کرده ام . وبلاگ نویسی همین است . این نوشتنی است که موقع خواندنش حال می کنی .  بشینم اینجا مثلا راجع به مکتب فرانکفورت بنویسم و توی هر سطرش هم شصت تا اصطلاح علمی به کار ببرم ! خنده دار نیست ؟  که چهارنفر بخوانند و بگویند این چه آدم با سوادی است !! میخواهم صد سال سیاه نخوانند و نگویند و نه آیند و نه باشند و نه باشم !

گوش بده ٬ این که من فقط فیلم های جشنواره کن را ببینم . موسیقی کلاسیک گوش کنم ٬ کتاب های هزار صفحه ای بخوانم و..و..خیلی هم عالی است . ولی اگر این کارها را توی سر کسی بزنم و جوری رفتار کنم که شما از سهیل فقط همین چیزها را بدانید بدون چون و چرا حماقت من را ثابت می کند و نه بیشتر . حکایت همان ببعی است که رفته بود توی پوست شیر !

روزی با خانمی رفته بودیم به شهر کتاب ( همانی که روبروی پمپ بنزین خیابان شریعتی نرسیده به تجریش است ) اون خانمه دنبال کتاب بامداد خمار می گشت . من هم کتاب مرشد و مارگریتا را بهش توصیه کردم . خانمی که مسئول آنجا بود یواشکی به من گفت چرا به کسی که دنبال یک کتاب چیپ و عوام پسند است یک رمان روشنفکرانه مثل مرشد و مارگریتا معرفی می کنی ؟ راستش به من برخورد . بهش گفتم چرا فکر می کنی این بیچاره ای که حالا هوس کرده بامداد خمار بخواند یک بیشعوری است که اصلا قدرت درک چیزی مثل مرشد و مارگریتا را ندارد ؟ حالا یعنی به نظر تو این آدم باید تا آخر عمرش فقط کتاب های سبک بخواند ؟ حرف آن فروشنده این بود که امثال این خانم همان بهتر که طرف کتاب های بهتر نیایند ! چون این  سلیقه  آدمهای  روشنفکری  مثل   ماست !! مائی  که با  عوام  فرق داریم !!  فک کن !

تفکر فاشیستی یعنی همین ! بابا من آدم می شناسم که چهارتا کتاب دارد و این کتابها را به هیچ کس دیگری نمی دهد . چون معتقد است فقط خودش لیاقت دانستن مطالب این کتابها را دارد !  فکر کن که این کتابها هرکدام چند هزارتا تیراژدارند ولی این طرف معتقد است بگذار فقط من این ها را بدانم و بخوانم ! گیریم حرفش هم درست باشد . اصلا به این فکر نمی کند که حداقل خدا تا آدم دیگر هم این کتابها را خریده اند و خوانده اند و ..حالا  احمق توئی که روی چنین چیز بچه گانه ای تعصب داری . مگر تو اینها را نوشته ای ؟ خوب گیریم کتاب خوبی است و تو هم آن را خریدی و خواندی و فهمیدی ( روش شک دارم ! ) بعدش چی ؟ 

آن فروشنده ابلهی که رمانی مثل مرشد و مارگریتا به نظرش انتهای تفکر و روشنفکری و امثال آن است . نمی تواند درک کند که اولا توئی که ادعای روشنفکری داری اگر راست می گوئی برو چهارتا کتاب جدی از کمونیسم بخوان (مرشد و مارگریتا به نوعی نقد جامعه شوروی است ) بعدش چرا دوست نداری بقیه هم این کتاب را بخوانند ؟ مثلا چون به نظرت آن خانم عوام است نباید آن کتاب را بخواند ؟ گیریم این کتاب باعث می شود هرکسی آن را بخواند روشنفکر باشد !! چرا فقط تو ؟ یعنی تو از طرف خداوند برگزیده شدی ؟!! بابا به پیر به پیغمبر تو از عوام هم عوامتری ! عوامی هستی که کمپلکس هم دارد ! چون از یک کتاب به عنوان سلاح استفاده می کنی و تصور می کنی چون آن را خوانده ای از بقیه بهتری !!

من دوست دارم رمان پلیسی هم بخوانم . فیلم گیشه هم ببینم . هزارتا مسخره بازی هم در بیاورم . صرفا چون گاهی این چیزها را دوست دارم . اگر اینها باعث حذف من از جامعه روشنفکری است می خواهم صد سال سیاه روشنفکر نباشم . این خیلی خوب است که یک نفر به آن درجه از رشد برسد که مثلا فقط ذهنیات و تفکر  جنس مخالف برایش مهم باشد . ولی متاسفانه من هنوز شعورم به این چیزها نمی رسد !! برای من دیدن فلان عکسی که فلان مانکن با صورت خوب و می می های عالی را نشان می دهد خوشایند است . پس می گذارم اینجا تا شما هم ببینید . این که  سلیقه  شما  این  نیست  یا  هر نظر    دیگری  که  داشته  باشید   دیگر  مشکل  من نیست .

رولان بارت کتابی دارد به نام لذت متن ٬ در آن نقد زیبائی شناسانه خواندن متن را شرح می دهد . یک نقل قول از ژاک دریدا دارد : من در حین نوشتن می خوانم ٬ به ارامی ٬ با لذت بردن از درآمدهای مطول به هر اصطلاحی . لذت خواندن...

شما یک کتاب می خوانید که بعضی از جاهای آن به طرزی خاص برای شما خوشایند است . خوشتان می اید و لذت می برید و از نبوغ نویسنده هم تعریف میکنید . آنقدر که دوست دارید بقیه را هم در این لذت شریک کنید . من قبلا دوست داشتم یقه خواهرم را بگیرم و بگویم تو رو خدا این صفحه رو بخون !  حالا هم همین کار را می کنم اما به شکل دیگری ٬ یعنی دوصفحه از کتاب ماه پنهان است را مینویسم اینجا تا شما هم بخوانید . این برای من یک ادای دین است به متن و به کتاب ٬ در عین حال شما هم شاید در این لذت و این حس خوشایندی که من داشتم شریک شوید .  این برای من یک حس مضاعف است .مخصوصا  وقتی در نظرات می خوانم که کسی خوشش آمده است . در عین حال تفکر متضادش این است که عجب کتاب خوبی بود ! خوب چشم بقیه هم کور ! می خواستند بروند و بخوانند !  خوش به حال خودم که فقط خودم خوندم و حالشو بردم !  نه عزیز من ٬ این تفکر در بهترین حالت بچه گانه و در واقعیت حماقت است .

کوتاهش می کنم . ببین رفیق عزیز . اساس اسیب روانی دروغ است . دروغی که به دیگران می گوئی و صد مرتبه مهمتر از آن دروغی که به خودت می گوئی ٬ کلاس گذاشتن و ادا های دیگر ممکن است در لحظه خوشایند باشد . ولی به زودی پدر خودت را در می آورد . چیزی که خوشایند توست دیگر خجالت ندارد . از چیزی که لذت می بری شرمنده نباش ٬ هیچ وقت احساسات خودت را سرکوب نکن ٬ این که در نظر دیگران چه چیزی جلوه می کنی ابدا اهمیتی ندارد . بگذار بعضی ها تئاتر خودشان را بازی کنند و برای خودشان خوش باشند ! اگر پیف پیف کردن در برابر تو  آنها را خوشحال می کند بگذار حال کنند . ولی تو همیشه خودت باش . در احساسات هیچ انسانی چیزی نیست که مایه شرمندگی و سرافکندگی باشد . نه در احساسات تو و نه در احساسات بقیه آدمها .

چرا باید اتیکت روشنفکری بین من و چیزهائی که دوست دارم فاصله ایجاد کند ؟ به چه حقی این ظلم را در حق خودم مرتکب شوم ؟  به قول سعدی :

معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است...

من آدمی را می شناسم که توی کافی شاپ قهوه اش را تلخ می خورد ! چون به نظرش کلاس دارد ! ولی وقتی تنهاست شصت تا قاشق شکر توی فنجانش می ریزد ! بین تا چه حد است طیران آدمیت !!

همه ما زمانی دوست داریم کلاس بگذاریم . کیست که تا حالا چنین کاری نکرده باشد ؟ ولی نگذار چنین چیزی معنا و هدف زندگی ات شود .والسلام ..

 

پی نوشت : بچه ها امروز می گفتند که تعداد وبلاگ های پرخواننده کم است و مثلا  همین چند تائی است که ما می شناسیم و در لیست لینک اکثر وبلاگ ها هم هستند. ولی من تصور می کنم اینطور نباشد و وقتی آمار وبلاگ های بلاگفا هشتصد هزار تاست ( تازه فقط بلاگفا ) موضوع همین چند تا وبلاگ نیست . به نظر من یک سری جزیره ها هست که نوعی کولونی تشکیل می دهند . مثلا یکی اش ماهائی هستیم که همدیگر را می خوانیم و می شناسیم . در عین حال جزایر دیگری هم هستند که شاید بزرگتر از ما باشند ولی ما اصلا از وجودشان خبر نداریم . به نظرتان کدام نظر درست است ؟

 

پی نوشت : مسنجر من در حالت عادی همیشه بسته است . گاهی که فعالش می کنم متوجه صدتا پیغام می شوم که هستی ؟ نیستی ؟ تو که الان آپ کردی حتما هستی چرا جواب نمیدی ؟ ببخشید من در هفته شاید یکی دوساعت حس و حال چت کردن داشته باشم . در آنصورت چراغ مسنجر هم روشن است . در این حالت خیلی هم خوشم می اید که کسی برای من پیغام بگذارد . وگرنه که هیچ . به هرحال غرض این که اگر جواب نمی دهم فقط به این دلیل است که متوجه پیغام نمی شوم و همین .

پی نوشت : یک چیز عالی خوندم از ودی الن در کتابی به نام مشاهیر طنز جهان ؟ یا یک چنین چیزی :

 ـــ من تازگی ها در کلاس های تند خوانی شرکت کردم و این کار را یاد گرفتم ٬ اینجوری هر صفحه را در یک لحظه می خوانم . مثلا همین امروز کتاب جنگ و صلح تولستوی را در بیست دقیقه خواندم . راجع به روسیه است !!

پی نوشت : حضرت پیغمبر فرمودند که از سبزه مزبله دوری کنید ! پرسیدند یعنی چی ؟ فرمودند یعنی زن زیبا در خانواده بد ! صرفا برای راهنمائی شما و این که خدای نکرده روزی گیر یک سبزه مزبله نیفتید این عکس را میگذارم اینجا تا گول نخورید و به محض این که یک سبزه مزبله دیدید بشناسیدش !  :

http://i2.tinypic.com/6jfil9y.jpg

می دونی این عکسو از کجا آوردم ؟ چند وقت پیش داشتم با یک دافی چت می کردم . از خانواده اش پرسیدم و  فهمیدم که خانواده خیلی بدی داره و بعد که عکسشو فرستاد فهمیدم حدسم درست بوده و طرف بدجوری سبزه مزبله است ! منم که آدم تیز ! از این کلاه ها سرم نمیره که !  فوری ایگنورش کردم و خلاص ! بیچاره سبزه مزبله بازیش به سنگ خورد ! فک کن ! ولی اگه راهی باشه که آدم قبل از ادد کردن کسی دستش رو بخونه و بفهمه طرف چی کاره است خیلی خوب میشه !

 

 پی نوشت : جناب کمالی هم آپ فرمودند ! البته ساجده خانم زحمتش را کشیدند .

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

ماه پنهان است...

 

جان اشتاین بک نویسنده آمریکائی و برنده جایزه نوبل در سال ۱۹۶۲ خالق آثاری چون موشها و آدمها ٬ خوشه های خشم و ...

چند سطر از کتاب ماه پنهان است را در اینجا برای شما می نویسم که جریانش در یک شب سرد و زمستانی مثل حالا می گذرد . فقط قبل از خواندن باید چند مطلب کوچک را بدانید :

یک شهر کوچک در ساحل نروژ توسط آلمانی ها اشغال شده و حالا نزدیک به یک سال از اشغال شهر می گذرد . فاتحان و مغلوبان با هم چندان اصطکاکی ندارند ولی به واسطه یکی دوتا از اعمال آزادی طلبانه ٬ برخوردهای جزئی هم بین آلمانی ها و ساکنین هر رخ داده است ٬ از جمله اعدام شوهر زنی به نام مولی که در حال حاضر تنهاست و در خانه کوچکی زندگی می کند . ستوان توندر یک افسر جوان المانی است که بعد از یک سال زندگی در این شهر از شدت تنهائی جانش به لبش رسیده است . او از مولی خوشش آمده و تصمیم گرفته به نوعی با او آشنا شود ٬ و حالا ادامه ماجرا  :

روی صندلی تابخوری کنار میز ٬ مولی موردن تنها نسته بود و داشت یک پیراهن بافته ابی رنگ را می شکافت . روی میزی که در کنار او بود بافتنی و میلهای آن قرار داشت و میلها توی بافتنی فرو شده بود ٬ مولی پاکیزه و زیبا و جوان بود ٬ موی طلائیش را بالای سر جمع کرده و یک پاپیون آبی به آن زده بود .

مولی برخاست و به سمت بخاری رفت ٬چند قطعه زغال سنگ در آن انداخت و در بخاری را بست . پیش از آنکه به صندلی خود برسد صدای در کوچه برخاست . مولی به دالان رفت و گفت : چه می خواهی ؟

صدای مردی به او پاسخ گفت ٬ مولی در را باز کرد و صدای مرد گفت : آسیبی به شما نمی رسانم . آسیبی به شما نمی رسانم

مولی عقب عقب به اطاق آمد و ستوان توندر به دنبال او وارد اطاق شد .

مولی گفت ٬ که هستید ؟ چه می خواهید ؟ حق ندارید اینجا بیائید ٬  چه می خواهید ؟

ستوان کلاه خودش را برداشت و با لحن التماس آمیزی گفت : من صدمه ای به شما نمی زنم . خواهش می کنم اجازه دهید بیایم تو .

مولی گفت : چه می خواهید ؟

ستوان گفت : خانم من فقط میخواهم حرف بزنم ٬ همین ٬ می خواهم شما حرف بزنید و من بشنوم ٬ همین ٬ من فقط همین را می خواهم .

مولی گفت : خودتان را به من تحمیل می کنید ؟

ستوان : نه ٬ فقط اجازه بده من کمی اینجا بمانم ٬ بعد می روم .

مولی : از جان من چه می خواهید ؟

توندر سعی کرد بیان کند : می توانید بفهمید ؟ می توانید این را باور کنید ؟ فقط یک کمی ٬ نمی شود جنگ را فراموش کنیم ؟ فقط چند دقیقه . نمی شود دو دقیقه مثل آدم حرف بزنیم ؟ با هم حرف بزنیم ؟

مولی : خیلی تنهائی کشیده ای ؟موضوع به همین سادگی است ٬ نه ؟

ستوان : همینطور است ٬ شما می فهمید ٬ می دانستم که می فهمید ٬ کلمات از دهانش بیرون می جست و مثل کودکان تند حرف می زد : آنقدر تنهائی کشیده ام که دارم دیوانه می شوم ٬ در این سکوت و نفرتی که ما را احاطه کرده بیکس و تنها مانده ام. و آنگاه باز به لحن التماس آمیز گفت : نمی شود کمی با هم صحبت کنیم ؟

در خانه صدائی پیچید ٬ ستوان وحشت کرد و گفت : کسی اینجاست ؟

مولی : نه ٬ برف روی بام سنگینی می کند ٬ دیگر مردی ندارم که آنرا پارو کند .

ستوان با ملایمت پرسید : که شما را بی مرد کرده ؟ ما کرده ایم ؟

مولی که به نقطه ای دور خیره شده بود با سر جواب مثبت داد و گفت : بله

ستوان نشست و گفت : متاسفم ٬ کاش کاری از من ساخته بود . می دهم برف را از روی بام پارو کنند .

مولی : نه٬ نه .

چرا ؟

چون آنوقت مردم خیال می کنند من با شما همراه شده ام . آنوقت مرا از خودشان می رانند . نمی خواهم مرا برانند .

ستوان : بله ٬ می دانم ٬ شما همگی از ما متنفرید ٬ ولی اگر اجازه بدهید من می توانم بعضی کارهای شما را انجام بدهم .

در این موقع مولی که می دانست اختیار در دست اوست ٬ چشمانش اندکی به طرز ظالمانه تنگ شد ٬ و گفت : چرا از من اجازه می خواهی ؟ شما فاتحید و فاتحان احتیاج به کسب اجازه ندارند . هرکاری بخواهند می کنند .

ستوان : اما این آن چیزی نیست که من می خواهم . اینجوری نمی خواهم .

و مولی حنده ای ظالمانه سر داد : ستوان خیلی دلت می خواهد من از تو خوشم بیاید نه ؟

ستوان به سادگی گفت بله ٬ و چشم برداشت و گفت : آنقدر زیبا و لطیفید ٬ گرمید ٬ چه موهای براقی دارید ٬ خیلی وقت است که در صورت هیچ زنی لطف و مهر ندیده ام

مولی پرسید : مگر در صورت من می بینی ؟

ستوان : نه ٬ ولی ای کاش می دیدم

مولی چشمانش را به زیر افکند و گفت : ستوان داری با من لاس میزنی نه ؟

ستوان با اضطراب گفت : نه ٬ این چه حرفی است ؟ من دوستت دارم ٬ حتی برای تو شعر هم گفته ام ٬ می خواهی بشنوی ؟

مولی به طعنه گفت : شعرش طولانی است ؟ زود باید بروی ها .

ستوان : نه ٬ شعر کوتاهی است ٬ در واقع یک تکه کوچک از یک شعر است ٬ دست به داخل فرنچ خود کرد و کاغذ  تا  شده  ای  را  به  مولی داد . مولی ارام شعر را خواند :

در آن بیکران صحفه آسمانی

دو چشم توام جان به یغما ربودی..

کاغذ را تا کرد و گفت : ستوان ٬ این ٬ این شعر را خودت گفته ای ؟

بله .

مولی با لحن سرزنش باری پرسید : برای من ؟

 ستوان با ناراحتی گفت : بله

مولی با لبخند گفت : این شعر را تو نگفته ای ستوان ٬ میدانی چه کسی گفته ؟

ستوان مثل کودکی که دروغش فاش شده باشد لبخند زد و گفت : نه من آن را نگفته ام ٬ این شعر را هاینه گفته است . من همیشه دوستش داشته ام .

ستوان به آشفتگی خندید و مولی هم با او خندید و ناگهان هردو داشتند می خندیدند . ستوان به همان ناگهانی که به خنده درآمده بود از خنده باز ایستاد و گفت :  خیلی وقت است که نخندیده ام ٬ انسان محتاج عشق است . بی عشق میمیرد ٬ و پژمرده می شود . حتما فهمیده ای که من چقدر تنها و بدبختم .

مولی از صندلی برخاست و چشمانش همچون عامل مجازات گردید :ستوان ٬ دلت می خواهد با من بخوابی ؟

ستوان : چرا با من اینطوری حرف می زنی ؟

مولی ظالمانه گفت : چون می خواهم تو را متنفر کنم ٬ یک وقتی شوهر داشتم ٬ شوهرم مرده ٬ میفهمی ؟ شما تیربارانش کردید ...

ستوان : من فقط می خواهم از من بدت نیاید . تو را به خدا با من اینطور حرف نزن .

مولی : ستوان ٬ ما اهل مملکتی هستیم که تصرف شده ٬ شما غذای ما را گرفته اید ٬ من گرسنه ام ٬ اگر بتوانی برای من غذا جور کنی از تو بیشتر خوشم می اید .

ستوان : این حرفها چیست که می زنی ؟

مولی : ستوان حالت را به هم زدم ؟ شاید منظورم همین باشد ٬ قیمت من دوتا سوسیس است .

ستوان : تو نباید از این حرفها بزنی...

مولی : ستوان زنهای مملکت خودتان مگر بعد از آن جنگ چطور بودند ؟ هر مردی می توانست هر زنی را با یک تکه نان یا یک تخم مرغ ببرد . تو برای در آغوش کشیدن من هیچ چیزی نمی خواهی بدهی ؟ قیمتی که گفتم زیاد بود ؟

ستوان : یک لحظه گولم زدی ٬ خیال کردم از من متنفر نیستی ...

مولی : نه ستوان ٬ من فقط از تو متنفر نیستم ٬ من هم گرسنه ام و هم از تو متنفرم.

ستوان : هرچه لازم داشته باشی من برایت فراهم می کنم . اما..

مولی میان حرفش دوید : چرا می خواهی اسمش را عوض کنی ؟ جند...نمی خواهی ؟ تو همین  را می خواهی بگوئی . اسمش همین است .

ستوان : نمی دانم . نمی دانم چه می خواهم بگویم . هرچه بگویم تو از نفرت و تنفر پرش می کنی .

مولی خندید : گرسنگی کشیدن هیچ لطفی ندارد . دوتا سوسیس ٬ فقط دوتا سوسیس کلفت و حسابی می تواند از همه چیز در دنیا قیمتی تر باشد .

ستوان : خواهش می کنم . این حرفها را نزن .

مولی : چرا ؟ مگر دروغ می گویم ؟ و بعد نشست و چشمانش به زیر افتاد : نه دروغ گفتم ٬ من از تو متنفر نیستم ستوان ٬ من هم مثل تو تنها و بدبختم ٬ تنها و غمگین و برف هم بر روی بام سنگینی می کند..

ستوان به طرف مولی رفت و یکی از دستهای او را میان دو دستش گرفت : گوش کن ٬ تو را خدا از من متنفر نباش ٬ من فقط یک ستوانم ٬ من که نمی خواستم به کشور شما بیایم ٬ تو که نمی خواستی دشمن من باشی ٬ من یک انسانم مثل خودت...

مولی دستش را بر گونه ستوان کشید : میدانم ...

وبعد از چند لحظه مولی مثل کسی که در بیداری رویا می بیند : مثل پسری که روز اول مدرسه اش باشد لباسش را تنش کردم ٬ و او می ترسید ٬ تکمه های پیراهنش را انداختم و سعی کردم دلگرمیش بدهم ٬ اما دلش گرم نمی شد ٬ و می ترسید...

ستوان : شوهرت را می گوئی ؟

و مولی مثل آن که هرچه می گفت با چشم می دید :

نمی دانم چرا گذاشتند به خانه بیاید ٬ حواسش سر جا نبود ٬ نمی دانست و نمی فهمید چه دارد صورت می گیرد ٬ وقتی که رفت حتی من را نبوسید ٬ می ترسید و شجاع هم بود ٬ عینا مثل پسری که روز اول مدرسه رفتنش باشد ....من رفتم پیش شهردار اما از او هم کاری ساخته نبود ٬ و او رفت که رفت ٬ موقع رفتن نمی توانست محکم و عادی قدم بردارد ٬ شما تیربارانش کردید ٬ آن وقت ها نمی توانستم باور کنم ٬ هر شب منتظر بودم بیاید ٬نمی توانستم باور کنم .

ولی حالا در این خانه بی سر و صدا و ساکت باور می کنم ٬ حالا که برف روی بام خانه سنگینی می کند باور می کنم ٬ در تنهائی و بیکسی پیش از طلوع افتاب ٬ توی رختخواب نیمه گرم باور می کنم ....

ستوان روبروی مولی ایستاده بود ٬ در نگاهش بدبختی موج می زد ٬ گفت : شب به خیر ٬ من می روم ٬ اما  میشود باز هم بیایم ؟ خواهش می کنم .

مولی که به دیوار و به خاطره ای که پیش چشمش زنده بود مینگریست گفت :

نمی دانم

ستوان : من باز هم میایم

مولی : نمی دانم.....

 

 خوب ٬ چه طور بود ؟  به نظر من که عااااالی بود ٬ در این کتاب ٬ اشتاین بک از تمام کلیشه های حماسی و وطن پرستانه گریخته است ٬ شخصیت های این کتاب اعمال قهرمانانه و حماسی انجام نمی دهند . نطق های پرشور نمی کنند ٬ انسان های معمولی و عادی هستند که اسیر شرایط زندگی و جنگ شده اند .آلمانی ها سفاک و بی رحم به نظر نمی آیند . انسان های عادی هستند که قبل از جنگ هر کدام شغل و زندگی معمولی خودشان را داشتند و حالا مجبورند که در هیات فاتح در این شهر حضور داشته باشند .

در نظر داشته باشید که این داستان در سال های دهه پنجاه میلادی نوشته شده است ٬ شاید در برابر  داستان های زمان ما خیلی مدرن و خارق العاده نباشد ٬ ولی در زمان خودش یک شاهکار بی نظیر بوده است . این نویسنده بیشتر به خاطر خوشه های خشم مشهور است ٬ این کتاب به نظر خیلی ها حاکی از  چپ بودن اشتاین بک است . چون متن کتاب بیشتر به یک داستان مارکسیستی شبیه است .

باری ٬ آن چه خواندید از نسخه جیبی کتاب  ــ ماه پنهان است ـــ منتشر شده در سال ۱۳۴۱توسط سازمان کتابهای جیبی و ترجمه پرویز داریوش است . مطمئنم که این کتاب بارها تجدید چاپ شده است اما نمی دانم توسط کدام انتشارات . من کل دوره کتابهای جیبی را در کتابخانه ام دارم . چیزی نزدیک به صد و بیست جلد است و یکی از بهترین چیزهائی است که توی کتابخانه من پیدا می شود .

 

 

پی نوشت :

 این هم سه تا عکس از یانا کووا  ٬ جالب است بدونید که ایشون نزدیکترین بدن رو در مسابقه کمپانی باربی به نسبت عروسک های باربی دارند .

http://i4.tinypic.com/6wmma6h.jpg

http://i6.tinypic.com/6pa53r8.jpg

http://i10.tinypic.com/89rgto6.jpg

http://i7.tinypic.com/6yjz5lw.jpg

این چهار تا عکس رو مخصوصا برای شراگیم ( لعنت الله علیه ) گذاشتم تا دیگه توی کامنت دونی من دم از روشنفکری نزنه ! راستی می دونید عروسک های دارا و سارا رو از روی شراگیم و زید آینده اش ! ساختند ؟ مخصوصا چون لباسهاشون هم مثل همدیگه است !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

در این یکی دو روز اخیر چندان حوصله نت رو نداشتم . به هرحال چون آخر هفته است و کسی هم  حوصله روده درازی را ندارد . امروز برای شما یک پست کوتاه و کاربردی !  دارم . فردا شب شاید آپ کنم . ولی برای امشب :

 

آدریانا لیما یکی از غول های مدلینگ جهان است . این دختر کم سن و سال برزیلی تقریبا دوسال و یا حتی کمتر است که وارد دنیای مدلینگ حرفه ای شده  و در این مدت کوتاه رشد غریبی داشته است . چند تا عکس از آدریانا :

http://i9.tinypic.com/6kehhmd.jpg

طبیعی است که همه مدلها زیبا و خوش اندام هستند . ولی آدریانا به غیر از زیبائی صورتی به شدت اشرافی و متشخص دارد . محبوبیت و موفقیت او بیشتر به همین دلیل است .

http://i16.tinypic.com/72fnrcp.jpg

یکی دیگر :

http://i7.tinypic.com/6wyns5j.jpg

و :

http://i4.tinypic.com/7xvv2oy.jpg

 

و اما بخش خارج از مسابقه !  شرکت کننده های این قسمت در واقع جمعی از خواننده های همین وبلاگ هستند که بعد از چند پست اخیر و دید عکس های قبلی ...بهشان برخورد و فرمودند جنابعالی اب در کوزه و دور جهان می گردد ! گفتن ما خودمون آخرشیم و اینا !  از من قول گرفتند که عکسهاشونو  همینجا بیارم و منم ترسیدم گفتم چشم !

اولی : خانم ربابه از حوالی شهر زابل :

http://i11.tinypic.com/8f2fqcy.jpg

 

دومی هم خانم  رقیه از علی اباد که به دلیل کردن شلوار درون بوت ! چند روز پیش دستگیر شد و یک شب هم بازداشت بودن . این عکس رو  وقتی می خواستن شام بهش عدس پلو بدن گرفتن !

http://i14.tinypic.com/6nscgom.jpg

این عکس هم مربوط به خانم زهرا  از ممد کلا  :

http://i8.tinypic.com/83300sx.jpg

این خانم که ملاحظه آبروشونو می کنم و اسمش رو نمی برم . فکر می کرد چون من خیلی اهل کتاب و این حرفهام پس میشه با این کلک مخم رو زد . ولی نه دیگه !  اما خدائیش نمی خواستم ناراحتش کنم . قبول دارم که کمی زیاده روی کردم و تند باهاش برخورد کردم !

http://i1.tinypic.com/6yzmp3a.jpg

این خانم هم در اولین ای میلشون عکسش رو با چادر و مقنعه فرستاده بود . بعدش دید من جواب نمی دم ! هی پیشرفت کرد و پیشرفت کرد تا رسید به اینجا !  عکسشون همچین کمی بی تربیتیه ! ولی ما هم که آب از سرمون خیلی وقته گذشته !

http://i9.tinypic.com/6tde1xy.jpg

ایشون هم به همچنین ! :

http://i6.tinypic.com/7whagzo.jpg

 

خیلی خوب ٬ فعلا بسه دیگه ٬ دوست عزیز من به وبلاگ شما اومدم ! شما هم به من سر بزنید !!و البته نظر هم یادتان نرود !!!  وگرنه دیگه عکس بی عکس !!  

پی نوشت : نمی دونم چرا ارایه فیلتر شده ٬ احتمالا به خاطر پست آخرش در مورد بگیر وببند های بدحجابی باشد . 

 

 پی نوشت :  همانطوری که مطلعید وبلاگ اقای کمالی مدتی بود که آپ نمی شد . علتش این بود که ایشان در یک ماموریت غیرمنظره و فوری از طرف آموزش پرورش مجبور شدد به همراه خانواده تشریف ببرند به کشور سوریه و در یک مدرسه ایرانی در شهر شام !! مشغول به کار شوند .

خوشبختانه مدت ماموریت سپری شد و اکنون به سلامتی برگشتند به تهران . ایشان می خواستند وبلاگشان را آپ کنند که متاسفانه هرکاری کردند پس ورد آن یادشان نیامد !  به ناچار یک بلاگ دیگر تاسیس کردند و آرشیو وبلاگ قبلی را هم در این یکی کپی فرمودند . به هرحال ایشان از ماموریت سوریه خیلی راضی بودند و گفتند که اهالی شام ! وقتی می فهمیدند خانواده اقای کمالی ایرانی هستند . خیلی خوشحال می شدند و به گفته اقای کمالی برعکس زمان شاه ملعون که همه دنیا ایرانی ها را تحقیر می کردند و برخورد خیلی زننده ای با ایرانیها داشتد  در حال حاضر ایرانیها در کل دنیا صاحب یک نوع عزت و افتخار خاصی هستند که البته به خاطر برخوردهای انقلابی رئیس جمهور محبوب و دولت خدمتگذار می باشد . اقای کمالی به زودی آپ خواهند کرد و فعلا مشغول انجام فریضه نهی از منکر در یکی از وبلاگ های زنجیره ای ! متعلق به ضد انقلاب هستند . این هم آدرس جدید خانواده اقای کمالی :

http://www.kamalifamily.blogfa.com/

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

سروش....

 

 امشب من و مهیار در پمپ بنزین خیابان میرداماد بودیم . راننده ماشین جلوئی که یک پژو ۴۰۵ درب و داغان بود  مشغول بنزین زدن بود و من ناگهان متوجه شدم که قیافه طرف بسیار آشنا است ٬ او خیلی شبیه به سروش برادر نسیم بود .

خواننده های قدیمی این وبلاگ همگی نسیم را می شناسند . من و او دوسال با هم دوست و نزدیک به شش ماه هم نامزد بودیم و تا یک قدمی ازدواج هم پیش رفتیم ٬ ولی بنا به دلائلی این ازدواج هیچ وقت رخ نداد . سروش برادر بزرگ نسیم و دقیقا هم سن و سال من بود .

سروش به عنوان یک پسر خوش قیافه و خوش تیپ بود . اگر چیز مشترکی بین او و نسیم وجود داشت هم علاقه به ورزش و داشتن اندام زیبا بود . هردوی این خواهر و برادر به طور مرتب به باشگاه می رفتند و ورزش می کردند . البته ژن مناسب و استعداد ارثی هم در این زمینه مشوق خوبی به شمار می رفت و این دوتا استخوان بندی مناسب و قد بلندی داشتند . نهایتا این که سروش اندام پر و خوبی داشت . البته به طور معقول و اصلا از این هیکل های وحشتناک پر از عضله های ناهنجار نداشت .

پسر خوبی بود و میانه ما با هم هیچ وقت بد نبود . سروش در ضمن دوست دختری به نام سالومه داشت که بچه محل ما بود . فیزیک استثنائی داشت به همراه اخلاق و خلق و خوی استثنائی تر که باعث می شد این زوج مدت زیادی از سال را یا قهر بودند یا داشتند دعوا می کردند . سالومه رسما دیوانه بود . مثلا یک بار قرارش را با سروش کنسل کرد چون او بیست ثانیه دیر رسیده بود !

یعنی فک کن این دختر  توی خانه نشسته بود با یک احتمالا کورنومتر ! بیست ثانیه تاخیر ! از نظر او اصلا قابل بخشش نبود !

 سروش در زمینه مرغداری و دان مرغ و اینجور چیزها فعالیت می کرد ٬ وضع مالی اش هم بد نبود . به هرحال انقدری درآمد داشت که بتواند هوس های عجیب غریب سالومه را تامین کند . از مسافرت به دوبی و کیش گرفته تا فلان بوت فلان  برند معروف

 سروش یک زانتیا هم داشت که به عنوان ماشین تصادفی و چپ کرده خریده بود و تا بتواند سوارش شود نزدیک به شش ماه طول کشید . ولی به هرحال زانتیا بود .

من اولین بار سروش را در شب عاشورا دیدم .ماشین  نسیم در شهرک غرب پلوس بریده بود و چنین ماشینی مثل یک تکه سنگ زمینگیر می شود . زنگ زد به من تا بروم به کمکش و من هم بلافاصله رفتم . از آن طرف هم سروش آمد و او چند دقیقه بعد از من رسید .

مثل دوتا آدم متمدن با هم دست دادیم و سلام علیک کردیم . چیزی حدود چندماه از آشنائی من و نسیم می گذشت . ماشین نسیم را بستیم به جیپ و سروش نشست پشت ماشین نسیم و تا خانه شان بکسلش کردم .

نسیم خیلی سروش را دوست داشت . حداقل روزی چند دفعه او را می بوسید و قربون صدقه اش می رفت . عکسی در البوم من هست که مربوط به مسافرت شمال می شود و در این عکس سروش و دوست دخترش به هم چسبیده اند و رو به دوربین لبخند می زنند ...

خوب ٬ حالا من شک داشتم که این آدمی که دارد بنزین می زند سروش است ؟

سوار ماشینش شد و داشت استارت می زد که رفتم کنارش و پرسیدم جناب....

با تعجب برگشت به سمت من و پیاده شد ٬ روبوسی کردیم و باور کن من همچنان مطمئن نبودم که ایا خودش است ؟

اگر بگویم نصف شده بود . از لحاظ وزن و هیکل اغراق نکرده ام . دندان های سیاه و صورتی که هیچ ربطی به صورت قدیم نداشت . زیر چشم ها هم سیاه و....

به زحمت توانستم تعجب و ناراحتی ام را پنهان کنم . شاید هم متوجه این موضوع شد که آنقدر تلخ لبخند زد .

پرسید متاهلم یا مجرد که گفتم کی به ما زن میده ؟ او هم گفت مجرد است و از نسیم پرسیدم که گفت او هم هنوز ازدواج نکرده است ...

به مدت چند دقیقه کمی مزخرفات و تعارفات تکراری کردیم و بعد سوار ماشینش شد  و رفت .

آن قدیمها یک بار برای من اعتراف کرد که شیشه را امتحان ! کرده است و من امشب نتوانستم بفهمم که  در هم شکستن سروش مال شیشه است یا تریاک یا یک کوفت و زهرمار دیگر ...

آن موقع ها به من می گفت که کمتر سیگار بکش و خودش هم شاید در دو روز یک بسته بیشتر نمی کشید .

به این فکر بودم که اگر من در زندگی آن خانواده حضور داشتم و داماد آن خانواده محسوب می شدم عمرا نمی گذاشتم سروش به این حال و روز بیفتد . از لباسی که پوشیده بود و ماشینش می شد مطمئن بود که مسافرکشی می کند و البته هیچ شغلی عیب نیست . من در زمان دانشجوئی مدتی در یک آژانس کار می کردم . اگر می گویم نمی گذاشتم سروش به این حال و روز بیفتد منظورم اعتیاد است .

انقدر امشب دلم تنگ آن قدیمها شده بود که دلم میخواست گریه کنم . خیلی ها بعدا به من می گفتند که شانس آورده ام و اگر ازدواج ما سر می گرفت چنین و چنان می شد . ولی امشب اصلا احساس خوش شانسی نمی کردم .

مانده ام که چرا نسیم تا به حال ازدواج نکرده است ؟ نسیم دختری بود که ازدواج را دوست داشت . هرچند در حرف این قضیه را به شدت تکذیب می کرد . ولی اگر ما به خانه یکی از دوستان من می رفتیم که زوج  و ازدواج کرده بودند . نسیم تا یکی دو روز

حالش بد بود . منظور این که کلا ازدواج را دوست داشت ٬ حالا چه با سهیل و چه با هرکس دیگری ٬ دوست داشت خانواده تشکیل بدهد .

نسیم هیچ عیبی نداشت و حالا این که چرا بعد از من ازدواج نکرد هم عجیب است . ای کاش بعد از آن نامزدی آنجور دیوانه بازی های عجیب غریب در نمی اورد و در اینصورت الان من و او داشتیم زندگی مان را می کردیم . فیلم نامزدی مان را امشب گذاشتم و چند دقیقه اش را دیدم . بیشتر از این نتواستم ٬ و آن صحنه ای که مربوط به حلقه نامزدی بود و من از پدر و مادر او و خودم اجازه گرفتم و بعد حلقه ای که در انگشت نسیم رفت و بعد از این که حلقه در انگشتش جا گرفت دستش را بوسیدم و بعد همدیگر را بوسیدیم و ملت دست می زدند ..چه کسی فکر می کرد عاقبت ما این شود .

بیچاره مامان نسیم که چقدر مهربان و متشخص بود و حالا حتما مشکل سروش کمرش را شکسته است . بیچاره پدرش .

نه ٬ هیچ کدام از ما شانس نیاوردیم . مطمئنم که نسیم هم الان خوشحال نیست . نمی دانم الان تنهاست یا کسی در زندگی اش هست ٬ ای کاش که باشد و بتواند ازدواج بکند . همان جوری که دوست داشت ٬ نمی دانم چرا احساس می کنم این وسط من مقصرم ٬ هرچند که نسیم لامصب هیچ راهی برای من نگذاشت . تحت هیچ شرایطی هیچ چاره دیگری نداشتم . ولی می دانی چه چیزی امشب توی مغزم دور می زد ؟ این که حتی به فرض بی گناهی تو در آن ماجرا ٬ تو یک جرم سنگینتر داری و آن هم این که با حضورت در زندگی نسیم . حداقل دوسال و نیم از عمر او را تلف کردی . شاید اگر کس دیگری بود ٬ یعنی پسر دیگری ٬ در آنصورت این ماجرا شکل دیگری به خود می گرفت . نمی دانم . خدا می داند چند تا دلیل برای رفتار عجیب نسیم پیدا کردم و چقدر روی این مسئله فکر کردم . ولی جوابی به جز این ندارم . نمی دانم . واقعا نمی دانم چرا .

این وبلاگ دقیقا زمانی راه افتاد که مدت کوتاهی از جدائی من و نسیم می گذشت . اصلا من به این امید بودم که بتوانم به وسیله این وبلاگ روی زخمم مرهمی بگذارم . عجیب است که انسان برای تسکین خودش از چه راه هائی می گذرد ٬ نسیم فراموش شد و آن مرهم  هم کار خودش را کرد ٬ و نه با این وبلاگ ٬ بلکه زمان توانست زخم های من را التیام ببخشد . آن موقع از کجا می دانستم تلخی های سنگینتری در کمین من نشسته اند و ساده لوحانه تصور می کردم دیگر ممکن نیست اتفاق بدتری برای من رخ دهد .

 

 

پی نوشت : یک کامنت در نظرات قبل بود که کمی تا قسمتی جالب است :

من تو عمرم فیلم پورونو ندیدم . مثلا اون عکسی که گذاشته بودی به نظرم بد نمیاد . منظورم پیشرفته تره . وقتی که مستقیم اشاره به اون کار می شه اصلا اگه ببینم حالم واقعا خراب می شه . تا حالا چند بار اتفاقی عکس ناجور دیدم . بدش اونقدر ناراحت شدم که اصلا نمی تونم حالمو توصیف کنم . اولین بارش که تموم بدنم به شدت درد می کرد و کوفته بود . فکر می کردم اگه الان دامنو بزنم بالا پامو ببینم حتما کبود و تیکه تیکه شده اونقدر که درد می کرد .ولی هیچی نبود . فقط درد شدید داشت . تو رختخواب بستری شدم . اونقدر حالم بد شد ! ولی نسبت به عکس زن لخت که عادی باشه یه همچین حس بدی ندارم . تو مجله های آنچنانی از کجا گیر میاری ؟ چجوری نگاه می کنی ؟ حالت بد نمی شه ؟ یادمه یه بار گفتی اولین بار که فیلم بد دیدی حالت خراب شد . من اونقدر ترسم شدیده که اصلا نمی خوام اون اولین بارم ببینم . همه غصه عالم می ریزه تو دلم . حتی وقتی حرفش پیش میاد تا چند روز گرفته هستم . به نظرم خیلی چندش آوره . راستی همه آدمای دنیا چجوری اون کارا رو می کنن . !!

پاسخ :

رفیق من نمی دونم منظورت از عکس و صحنه ناجور چیه ٬ ولی به هرحال من هنوز هم نمی تونم خیلی چیزها رو ببینم و اگر ببینم احساس چندش  شدید دارم و ممکن است مثلا نتونم آن روز غذا بخورم . تصور می کنم خیلی ها هم مثل من باشند و این موضوع به این علت است که بعضی از عکس ها و یا فیلم های پورنو در زمان ما در هر استانداردی غیرنرمال و مشمئز کننده هستند . به هرحال پورنوگرافی یک طیف گسترده را شامل می شود که یک سمتش زیبا و تا حدی هنری و مثلا عبارت از اندام زیبای یک مرد یا یک زن است و سمت دیگرش هم اعمال و صحنه های بسیار مشمئز کننده و روانی پسند است . مثلا بعضی ها گاهی چیزهائی به عنوان  جک تعریف می کنند که به نظر من نه تنها خنده دار نیست بلکه حالم را هم به هم می زند . به هرحال صکص از لحظه تولد تا لحظه ای مرگ همراه انسان است و  خواه ناخواه در زندگی ما تاثیراتی دارد . رفیق من نمی دانم تو چند سالت است . احساس تو را هم تا حدی درک می کنم . ولی اگر صحنه های آمیزش عادی ( دقیقا عادی ) و یا گوش دادن به حرف های بقیه راجع به این چیزها تا این حد اثر بدی ( خجالت است یا تنفر ؟ این دو با هم فرق دارند )  روی تو دارد احتمالا چیزی این وسط هست .

اگر سنت از بیست به بالاست . باید کم کم به این موضوعات علاقه مند باشی و حتی اگر علاقه مند نباشی هم نباید تا این حد باشد که به تو احساس انزجار دست دهد . حداقلش بی تفاوتی است و اما تو میگوئی انزجار...این خیلی عادی نیست . بهتر است به نوعی با این مسئله کنار بیائی و  یا مسئله را حل کنی . در غیراینصورت بعدا دچار مشکلاتی خواهی شد . دقت کن که من نمی گویم تو حتما باید از دیدن صحنه های پورنوگرافی لذت ببری یا علاقه مند باشی . بلکه منظورم نیاز جنسی طبیعی هر انسانی است . ببین . هم مرد و هم زن از سن بلوغ به بعد ( و یا پائینتر ) دارای تصورات و خیالبافی هائی در مورد صحنه های جنسی هستند . این یک امر کاملا طبیعی و حتی لازم برای رشد جنسی انسان است . ایا تو در این مورد هم حس انزجار داری ؟ و یک سئوال دیگر  . مذهبی هستی ؟ یا در خانواده مذهبی بزرگ شده ای ؟ خاطره یا اتفاق بدی در زمینه امور جنسی نداری ؟ از این که راجع به این موضوعات با دوستان صمیمی ات صحبت کنی خجالت می کشی ؟ اگر به پسری علاقه مند باشی دوست نداری او لمست کند ؟ منظور این که سئوالات اساسی و مهمی در اینجا هست که بدون دانستن جوابشان نمی توانم کمکی بکنم . نهایتا این که روی این مسئله فکر کن و سعی کن به نوعی حلش کنی ..

 

 پی نوشت : چند وقتی هست که من دچار یک بدبختی بزرگ شدم . هر دفعه مسنجرم باز میشه میگه نامه داری ٬ منم با شوق و شعف میرم توی چک میل با این تصور که باز طبق معمول ( طبق معمول رو خوب اومدم ! )یه دافی میل زده که دلقک جون فلان و بیسار . ولی متاسفانه به جاش دوسه تا میل هست که  خارجی نوشته اقا دو یو رید سیم بوکس ؟  بابا به پیر به پیغمبر من زبون خارجی رو خوب بلدم ! از این لحاظ هیچ مشکلی نیست ! ولی نمی فهمم منظورتون چیه ؟ حالا گیرم من این کتابا رو دوست دارم و تو هم چهار تای دیگه دوست داری . خوب به من چه ؟ اصلا به تو چه ؟ بابا جون مادرتون بیخیال این قضیه کتاب بازی بشید ! والله جواب نمیده !  فک کن که بخوای از طریق کتاب متاب رفیق مفیق پیدا کنی و...آخرالزمون که میگن همینه به خدا !

پی نوشت : چند وقت پیش نوشته بودم که یک خانمه هستش  همسایه ماست و هی نخ میده و اینا ! یک سری اینجا نوشتن خالی بستی و ...اوکی بابا من اصلا خالی بندم ٬ ولی فقط برای این که چشم و چال بعضی ها چهارتا بشه عکسشو گرفتم و میذارم اینجا ٬ محمدی یاش صلوات بفرستن !

 http://i11.tinypic.com/6nsx5vr.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

اندوه . همان..

 

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

                            من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم....

 

 

چندی پیش در ای میلی به یک دوست ٬ نوشتم که این وبلاگ ٬ برای من در حال حاضر به مثابه نوعی دهن کجی به دنیا است ٬ نمی خواهم تظاهر کنم ٬ نمی خواهم بگویم که اوضاع روبراه است ٬ قصدم از این همه نوشتن و هر روز اپ کردن اینها نیست..

این که حالا و در این اعترافات بخواهم برای شما نقش یک قربانی را بازی کنم ٬ و یا این که به تو بگویم سهم من ٬ این نبود ٬ حتی تصورش هم تکراری و نخ نما است ٬ پژواکی از توهم همه مادران ایرانی ٬ این تصور غلط که تو فرق می کنی ٬ تصور غلط ٬ هذیانات یک بازنده ٬ شاید برای بعضی ها این یک حقیقت باشد ٬ استعدادی و ذوقی و هوشی که در این کویر بی حاصل به باد رفت ٬ برای من اما ٬ حقیقت هرچه باشد این نیست ٬ این خود زنی ها هم حکایتی دارند برای خودشان ٬ خودزنی هائی مثل همین سطور که می خوانی ..

در بهترین حالت احساسی از صداقت به تو می دهند ٬ یا این که چند نفر دلشان به حالت بسوزد و بخواهند با ترفندهای تکراری پر از کلمات تکراری ٬ چیزی مانند اینها ٬ شکسته نفسی می فرمائید . چه حرفها ٬ نگو ٬ تو دیگه چرا ؟

مثل آن بیچاره افسرده در کنج آن بیمارستان ٬ که یک دانشجوی ابله می خواست به او ثابت کند که چقدر زیبائی در اطراف ما هست ٬ افتاب و سبزه ها و درختان ٬ ولی او مایوس و دلزده به کنج تنهائی خویش بر می گشت ٬ چون چیزی به جز خاک و خاکستر ندیده بود...

یا بگویم از ارزوها ٬ آرزوهای من ٬ آرزوهای خودم ٬ ماجرای اهدافی تحمیلی که زمانی معلوم بود و سالهای برای تحققشان سپری شد و سرانجام از خاطر گریخت

 و همه به این امید که سرانجام ٬ روزی مثل امروز  باعث تسلایم خواهند شد ...

نه ٬ هیچ کدام ٬ اصلا این حرفها نیست ٬ شاید همه این تقلا ٬ همه این نوشتن های هر روزه ٬ به نوعی کمک می کند به این احساس ٬ این حس که در راهم ٬ در حال حرکت ٬ جائی میان آغاز و پایان ٬ در حال پیشروی ٬ پسروی ٬ گم شدن ٬ ولی در تحلیل نهائی در حال حرکت ...

خسته ام ٬ خیلی .

 

 

اندوه

همان

تیری بر جگر بنشسته تا سوفار....

 

 

 

پی نوشت : به همه ای میل ها و کامنت های خصوصی جواب می دهم ٬ کمی صبر کنید .

 

پی نوشت : رفتیم طبق معمول با مهیار دوری زدیم در خیابانهای خالی و خلوت و یخ زده ٬ به مهیار می گفتم : از یک طرف احساس می کنم توی یک بن بست گیرافتاده ام . جوری که هیچ رقم نمی تونم بزنم بیرون ٬ بدون شک بهترین راه ٬ انتخابی نهائی بین ارتفاع و گاز و سم است ٬ از طرف دیگر هنوز چیزهائی در زندگی هست که دوستشان دارم و تصور می کنم که حیف است .

پرسید : مثلا چه چیزهائی ؟

ــ مثلا ......نمی دانم ٬ خیلی فکر کردم ٬ ولی نتوانستم هیچ چیزی پیدا کنم . نتوانستم جوابی بهش بدهم .

بنابراین ٬ یک بلیط یک سره به دنیای مردگان ٬ همین است ٬ بعضی ها معتقدند نتیجه خود کشی این است که صاف بروی توی جهنم ٬ این هم بد نیست ٬ به شرط این که جهنمی کوچکی مناسب میلم باشد ٬ جهنمی  نه خیلی بیرحم و عذاب آور ٬ با چند تا جهنمی ترو تمیز که بتوانم تا ابد برایشان آه و ناله کنم و زر مفت بزنم ...

از طرف دیگر هم مرگ برای من راه حلی بیش از حد ساده است ٬ خدایا عجب داستانی داریم٬ باورکن الکی گنده اش نمی کنم...

توی یکی از داستانهای بکت ٬ یک جائی هست به نام رحمتگاه روانی مادلن که توسط شخصی به نام خانم مادلن ٬ بنده خوب خدا !  اداره می شود . در ضمن این خانم مادلن پیرزن چاقی است که روی دندانش هم با جواهر صلیب عیسی را حکاکی کرده است ! بکت استاد مسلم خلق شخصیت های عجیب است .

نمی دانم چرا الان یاد این موضوع افتادم...

 

پی نوشت : این هم برای حسن ختام ٬ عکسی از خانم سوفیالورن سوپراستار زمانهای دور که نه نمی شد بینی عمل کرد و نه لبها را کلاژن و ....

http://i11.tinypic.com/8fvta3c.jpg

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

غرقه گرداب غم چون رزمناو مین زده !!

 

مرحوم باستانی پاریزی ٬ معروفتر از این حرفهاست که احتیاج به معرفی داشه باشد . از ایشان کتابها و مقالات متعددی باقی مانده است . در یکی از کتابهای ایشان به نام کوچه هفت پیچ شعری چاپ شده به نام لاله زار که مربوط به زمان های گذشته و آن هنگامی است که لاله زار مثل جردن و ولیعصر و فرشته ٬ هم نه ٬ بلکه پر رونق تر و شلوغ تر از این حرفها بود . لاله زاری که الان ما می بینیم . خیلی تغییر کرده و باورکردنش سخت است که زمانی مهمترین خیابان تهران بوده باشد . به هرحال این هم از شعر لاله زار :

دوش سوی لاله زارم برد ٬ عزم سیر وگشت

                                         خسته از بیکاری و پیشانی از غم چین زده

دیدم آنجا داستانی از عبور مرد و زن 

                                           مرد و زن نه ٬ بل بت فرخاری آذین زده

ماهرویان دیده ها بر روی ویترین دوخته

                                            وز صفا رخ طعنه بر آئینه ویترین زده

نوجوانان پایکوب و شادکام و نغمه خوان

                                              گه ببالا رفته و گه سر سوی پائین زده

 شیوه جنتلمنی ! اندر ادب آموخته

                                             زینتی از پاپیون خوش ظاهر و سنگین زده

آن یکی اطراف سر هیتلر منش پیراسته

                                              وین سبیل خویشتن بر رسم استالین زده

با تفنگ خالی افتاده پی آهو وشان

                                             و آن غزالان تند ٬ همچون قمری شاهین زده

ژیگولو با سادگی حیران شده در چار راه

                                           ژیگولت بر کوره ره از کوچه برلین زده

نقشهای سرخ گل بر چین دامنهای زرد

                                           انقلاب سرخ را ماند به ملک چین زده !

 پیرزالان با توالت روی خود را داده اب

                                             غرقه گرداب غم چون زرمناو مین زده  !

لکه سرخاب بر آن گونه مهتاب رنگ

                                               زعفران گوئی کسی بر نان سوخاری زده

مهرتصدیق از مداد وسمه و روژ لبان

                                             بر کتاب داروین در ریشه تکوین زده 

عابدی اینسو ولی نقد عبادت باخته

                                             زاهدی آنسو ولیکن راه زهد و دین زده

 واعظ مسجد که یاسین خواندی اندر گوش خلق

                                               پای خوبان دیده پشت پای بر یاسین زده

لاله زار نو مگو کاینجا بهشت دیگر است

                                               واندر آن خوبان ارمن نقش حور العین زده

گلرخان ارمنی شیرین لبان شیرگیر

                                         هریکی راه هزاران خسرو  شیرین زده

سرو هرگز خوانده ای در کوی و برزن پرسه زن

                                       زلف برمه دیده ای آن نیز بریانتین زده ؟

گرنبودی لاله زار آری سراسر پای تخت

                                       همچو دوزخ بود بر این مردم نفرین زده

این همه گفتم ولی بینم که هم بایست گفت

                                       این سخن که آتش بوجدان من مسکین زده

ملت ما را تجمل نیست الا زهر ناب

                                        ما گروهی تشنه لب بر جام زهرآگین زده

 پا ز تهران نه برون و شعله های فقر بین

                                     بر تکاب و دشتی و بر زابل  و نائین زده

                     کشوری در آتش فقر و فلاکت سوخته

                     گرتوبینی فرقه ای را تکیه بر بالین زده

 

کلمات و ترکیبات !!! :

بت فرخاری : بتی که ساخته فرخار ( همان جائی که مجسمه های بودا در بامیان افغانستان هست ) باشد که به ظرافت و زیبائی معروف بود .

ژیگولو : جوان قرطی یا کسی که ظاهرش اروپائی ماب باشد و ..

ژیگولت :  مونث ژیگولت ٬ داف !!!

کوچه برلن : کوچه معروفی که جنب سفارت آلمان و در نزدیکی خیابان لاله زار است .

زلف برمه : یک نوع مدل مو  و بریانتین نیز چیزی است مانند ژل که برای ارایش مو به کار می رود

وسمه : وسیله ارایشی برای ابرو ٬ داستانی هم هست به نام : وسمه برابروی کور .

این بیت : مهر تصدیق از مداد وسمه و... یعنی پیرزنی که با ارایش زیاد به نوعی ثابت می کند که حرف داروین درست است . یعنی انسان از نسل میمون است !

بیت ماقبل آخر : پا ز تهران نه برون....یعنی پایت را از تهران بگذار بیرون . این را توضیح دادم چون بلد نیستم در تایپ از اعراب استفاده کنم و در واقع نه با کسر ن درست است .

انصافا این شعر بسیار عالی گفته شده است . مخصوصا بیت : نقشهای سرخ گل..

و یا پیرزالان با توالت روی خود را... انقلاب سرخ و رزمناو مین زده فوق العاده است ٬ یا مثلا نان سوخاری.. در واقع همه شعر و تک تک بیت ها خوب است . در آخرش هم شاعر حرف خودش را زده است : کشوری در آتش فقر و فلاکت..

اساسا شعر در خون و ژن ایرانی ها است . زبان فارسی هم به دلیل گستردگی و همچنین آهنگ کلماتش به این موضوع کمک زیادی می کند . شما وقتی به گویش فرانسوی گوش می کنید به راحتی متوجه خوش آهنگی زبان فرانسه می شوید . به روایتی زبان فارسی از این لحاظ بلافاصله بعد از فرانسه قرار می گیرد . مثلا دقت کنید به این کلمه از ژاپنی : یاما ها ٬  به هیچ وجه نمی توانید کلمه ای در فارسی پیدا کنید که سه تا آ  پشت سرهم قرار گرفته باشد . مثلا ماندانا دارای سه تا صوت آ است ٬ اما شکل کلی کلمه به نوعی است که آهنگ اسم حفظ شده است .و نمی توانید آن را با یاماها قیاس کنید .

باری . می گویند فتحعلی شاه روزی با اطرافیانش در بازار قدم می زد . در جلوی یک دکان مسگری متوجه شاگرد مسگری شد که بسیار زیبا و خوش قیافه بود . جوان مسگر هم صورتش از گرد ذغال کوره سیاه شده بود و از طرف دیگر داشت با چکش بر مس می کوبید و طبعا سروصدای زیادی هم ایجاد شده بود .

فتحعلی شاه که خود را شاعر می دانست این مصرع بیمزه و مزخرف را سرود :

 بگرد عارض مسگر نشست گرد ذغال ..

بعد از شاعر همراهش خواست که این مصرع را تکمیل کند ٬ او هم بدون یک لحظه تردید اضافه کرد :

 صدای مس به فلک می رود که ماه گرفت !

متاسفانه نام شاعر در این روایت نیامده است . ولی هرکه بوده توانسته فی البداهه مصرعی به این زیبائی بگوید .

یک روایت دیگر برای حس ختام ٬ حاج میرزا اقاسی صدراعظم معروف به دوچیز خیلی علاقه داشت . اول ساختن و حفر قنات و دوم هم ساختن توپ های جنگی و همه بودجه را صرف این دوکار می کرد . شاعری برای طنز و هزل این رباعی را برای او ساخته بود :

نگذاشت به ملک شاه حاجی درمی

                                       شد خرج قنات و توپ هر بیش و کمی

نه مزرع دوست را از آب نمی

                                      نه ک... خصم را از آن توپ غمی !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

شب یلدا...

 

کلمات دارای دو وجه هستند .مثل سکه ای که دو رو دارد . اول این که معنا دارند ( کلمه دال است و معنی مدلول ) و دوم آوائی است که به عنوان صدای کلمه وجود دارد . این یعنی آهنگ کلمه .

در شعر و همینطور نثر . هر دوجه کلمه استفاده می شود . البته استفاده ابزاری از آوای کلمه احتیاج به تبحر خاصی دارد و مثلا شاعران بزرگ و اساتید این کار می توانند از این وجه استفاده کنند . مثال از فردوسی :

براو راست خم کرد و چپ کرد راست    خروش از خم چرخ چاچی بر بخواست

خوب . تیرانداز پاهایش را محکم کرد و کمان را طوری کشید که صدای غژغژ یا چرق چروق کمان بلند شد .

واما قضیه فقط همین نیست : دقت کنید به تراکم حرف چ و خ در مصرع دوم . خروش از خم چرخ چاچی ٬ این خودش به تنهائی صدای خرچ خرچ و مانند ان را به ذهن شما تداعی نمی کند ؟

و یک مثال دیگر از شاملوی بزرگ :

اندوه

همان

تیری بر جگر بنشسته تا سوفار....

سوفار به معنای انتهای تیر و قسمتی است که پرهای تیر نصب شده است . معنی شعر مشخص است و احتیاج به توضیح نیست و اما :

 (اندوه )کلمه ای است که تلفظش کش دار است . شما نمی توانید این کلمه را کوتاه تلفظ کنید  خود به خود به شکل اندوووه تلفظ می شود .

ولی (همان )یک کلمه کوتاه است . هنگام تلفظش فقط می گوئید همان. کوتاه و سریع . و حالا معنی آوائی شعر :

( اندوه ) که از دهان بر می اید . خود به خود کش دار است و مثل تیری است که از کمان برجسته و در هوا پرواز می کند .

 (همان )٬ کوتاه و تیز و قاطع . مثل تیری است که آمده و حالا با یک ضربه در  هدف می نشیند . و حالا :

تیری بر جگر نشسته تا سوفار ...

درست شد ؟ دوباره بخوانید :

اندوه

همان

تیری بر جگر نشسته تا سوفار...

 نه ؟ اینطور نیست ؟ این قبیل بازی ها با اصوات و آواها . کار هرکسی نیست . فهمش هم به همچنین . نکته بالا را بهبهانی کشف کرده است . منتقدی در حد و اندازه های علی بهبهانی ( پسر سیمین بهبهانی ) می تواند و خیلی های دیگر اصلا به فکرشان هم نمی رسد . حالا ببینید این کلمه هائی که به عنوان مثال اینجا می نویسم و همگی کار شاملو است :

شیرآهن کوه مرد ٬  گاو گند چاله دهان . حواستان به معنی و آهنگ کلمات هست ؟ با چه چیز دیگری می شد به این زیبائی معنی را رساند ؟

 شاملو استاد مسلم کلمه سازی است . و حالا یک مثال دیگر از مهدی اخوان ثالث که در باره برف است . ببینید چگونه شاعر با تکرار این کلمه و بازی با آن حالت ریزش مدام و تند برف را تداعی می کند :

پیش چشمم چیست اینک ؟   راه پیموده٬    پهندشت برف پوش راه من بوده٬  گامهای من بر آن نقش من فزوده ٬   چندگامی بازگشتم ٬   برف می بارید ٬   باز می گشتم ٬  برف می بارید٬   جای پاها تازه بود اما٬    برف می بارید٬    باز می گشتم٬    برف می بارید٬   جای پاها بازهم گوئی دیده می شد٬   برف می بارید٬   باز می گشتم٬   برف می بارید٬  می بارید و می بارید ....

دیدی ؟ دقیقا مثل این که خودت زیر یک برف تند و سنگین گیر کرده باشی٬ می بارید و می بارید . اخوان سعی کرده یک تصویر در برابرت بگذارد و اتفاقا خیلی هم عالی از پس این موضوع برآمده است .

 

بسیار خوب ٬ بگذارید یک چیزی اینجا بگویم . من اصولا دوست ندارم در اینجا جوری بنویسم که انگار اینجا یک وبلاگ آموزشی است و هدفش یاد دادن برخی نکات به بقیه است .به این دلیل ساده که اساسا خودم را در این حد و اندازه ها نمی بینم . ولی استقبال شما از پست برادران مقدم من را به این فکر انداخت که بعضی اوقات یک چنین چیزهائی بنویسم . صرفا همانطور که یک دوست برای دیگری چیزی تعریف می کند . من هم اگر به چیز جالبی برخوردم برایتان اینجا تعریف میکنم .چون تصور می کنم لابد برای شما هم جالب است . همانطور که برای خودم این چنین است .

خدایا این عید قربان را من آخرش نفهمیدم یعنی چی ٬ این گوسفندهای بدبخت را با این وضع فجیع کشتن و گوشتش را بین چهارنفر فامیل و همسایه تقسیم کردن یعنی چی ؟ حالا اگر می رسید دست آدمهای محتاج می شد یک طوری خودت را تسلی بدهی و بگوئی عیب ندارد . ولی این وضعیت کنونی را چه طور می شود قبول کرد ؟ حیوان بدبخت توی این سرما بسته شده به یک درخت و بعد یک قصاب به بدترین وضعی سرش را می برد که عید قربان است...

شاید بعضی ها بگویند بالاخره سرنوشت یک گوسفند همین است و روزی سرش بریده خواهد شد . ولی آخر کشتن حیوان هم راه دارد . در کشتارگاه های صنعتی اوضاع اصلا اینجوری نیست . مثلا گاو را با شوک می کشند و یک نیشتری هم می زنند که قضیه شکل اسلامی پیدا کند . گاوه اصلا نمی فهمد چی شد و چطور مرد . ولی این شکلی که توی کوچه و خیابان این گوسفندهای بیچاره را می کشند واقعا وحشیانه است . من هر وقت می بینم با خودم فکر می کنم که خاک توی سرت کنند با اون حجی که رفتی و این عید قربانت...

نمی دانم کی قرار است از شر این مسخره بازی های مشمئز کننده خلاص شویم . هر نفر کلی از ارز مملکت را می برد می ریزد توی جیب گشاد این عرب ها و بعدش هم خیلی مفتخر و خوشحال بر می گردد که قرار است به من بگویند حاجی ! گوسفند بیچاره را هم ...

بعدش هم می گویند که نخیر ! تا نروی و خودت آنجا نباشی که نمی فهمی یعنی چی!! تازه شریعتی مگه نخوندی ؟ یا از آل احمد مگه نخوندی ؟ ندیدی راجع به حج چه چیزها نوشته اند ؟ خدا رو شکر که شعور من به این چیزها نمی رسد !  راجع به این دونفر ٬ ال احمد و شریعتی هم خیلی حرفها دارم . ولی می ترسم هرچی بنویسم داد و هوار ملت دربیاد .

از این بابا فضل الله نوری خائن تر و پلیدتر نمی توانید پیدا کنید . در این که جیره خوار روسیه بود هم هیچ کسی شک ندارد . ولی چون آخوند بوده نمی تواند که بد باشد ! مگه آخوند هم خائن میشه ؟ استغفرالله !  این آل احمد هم که ماشاالله هزار ماشالله  دیگه انتهای روشنفکری و تفکر است ! من نعش آن مجاهد را بر سر دار !!!! به خدا آدم می مونه دیگه چی بگه..بابا این همه کتاب راجع به تاریخ مشروطه و فضل الله نوری هست . پسر این آدم به حدی از کارهای پدرش منزجر و شرمگین بود که پای دار خوشحالی میکرد . اون یکیشون هم که اصلا رفت کمونیست شد ! کیانوری رو عرض می کنم .

یا اون شریعتی . حالا ولش کن این حرفها رو ...

یکی از نواده های آل احمد زمانی با من رفیق بود . این فامیل اکثرا در فرشته زندگی میکنند . کوچه ای که آل احمد و ایل و تبارش در آن خانه دارند هم هنوز هست و نزدیکی مدرسه ال احمد است . به نام بن بست آل احمد .

خلاصه این که این رفیق ما یک دوست دختری داشت که خیلی هم دوستش داشت . ولی از جائی بو برده بود که دخترک نصفه شبها می رود سراغ یک پسر دیگه و قرار شد یک شبی کشیک بکشیم تا بفهمیم قضیه چیست .

چون این دخترک هم از خانواده خیلی مستمند و تهی دستی بود . نمی شد خودش به تنهائی آنجا کمین بنشیند . چون که خانه دخترک سه تا در ناقابل داشت ! هرکدوم هم یک طرفی بودند .

خلاصه ما سه تا اکیپ شدیم با سه تا موبایل ( دهنمون صاف شد تا بتونیم سه تا موبایل پیدا کنیم ! موبایل نداشت کسی اون موقع ها ٬ یک چیزی تو مایه های ویلا داشتن در امیردشت رامسر بود ) خلاصه این که نشسته بودیم توی ماشین ها و ادای این پلیس ها رو در میاوردیم که توی این سریال های درپیت نشون می دهند :

ــ عقاب به شاهین ! سلام علیکم !  ایا سوژه ! را روئیت کردید ؟! تمام ! 

ــ خسته نباشید عقاب  !  اینجا شاهین !وقت به خیر ! مورد !!  هنوز دیده نشده ! تمام !

اتفاقا سوژه یا همون مورد ! یک ساعت بعد از خونه خارج شد . یعنی پدرسگ اول آروم در حیاط رو باز کرد و ماشین رو خاموش و خلاص از حیاط آورد بیرون و  همینطوری اومد تا وسطهای کوچه و بعدش استارت زد و گازش رو گرفت ! ما ها هم که دنبالش ! همینطوری رفتیم تا سعادت اباد و بعدش اونجا یک افتضاحی شد و چنان دعوا و گیس و گیس کشی بین این عاشق و معشوق راه افتاد که بیا و ببین !

آخرش هم عاشق بیچاره ما رو برد و نزدیکی های صبح یک کله پاچه مفصلی داد و خودش هم هی گریه می کرد و ماها هم کله پاچه می خوردیم و همدردی می کردیم !!

بسه ؟ نه دیگه ! شب یلداست و همه چی باید دراز باشه ! این پست هم همینطور ! شما ادوارد براون رو می شناسید ؟ ایشون از معروف ترین ایران شناسان جهان است و زمان ناصرالدین شاه سفری به ایران کرد و کتابهای عالی در باره ایران دارد . بعدا یک پست را می دهیم به همین آقای بروان .خلاصه . در سفرنامه اش نوشته که :

در نزدیکی های تبریز در یک کاروان سرا اتراق کرده بودند که :

وقتی شب شد یک نفر تهرانی که وضع او شبیه لوطی ها بود چشمی چپ داشت از من پرسید : ایا شما عرق دارید ؟ بعد هم با رفیقش نشستند به عرق خوردن و همه عرق ها را تمام کردند ٬ همان مرد که چشمش چپ بود گفت اجازه بدهید برای شما آواز بخوانم . بعد بدون این که منتظر موافقت من باشد شروع کرد به آواز خواندن و چنان صدای گوشخراشی داشت که همه گوششان را گرفته بودند ! و موقع آواز خواندن به انتهای بیت که می رسید دهانش را می گذاشت دم گوش رفیقش و بقیه آواز را آنجا می خواند ! رفیق او هم مثل این که از او سئوالی کرده باشند سرش را تکان می داد و می گفت : بلی ! بلی !..ایوالله !!! 

بعد که می خواستند بروند هر کاری می کردند از شدت مستی نمی توانستند کفش های خودشان را بپوشند و لوطی چشم چپ هم بعد از پوشیدن کفشش همینطوری تلوتلو خوران از اطاق خارج شد و همینطوری صاف رفت افتاد توی حوض کاروانسرا !!!   فک کن !

 بلی ! بلی ! ایوالله !

پی نوشت : بابت کامنت های پست قبل ممنونم ٬ بابت اظهار لطف های گوناگون شما هم مرسی . بلی ! بلی ! ایوالله !

پی نوشت : اون کامنت جنجالی راجع به صیغه و این حرفها فکر نمی کنم واقعا توسط همون حاجیه نوشته شده باشد . البته مطمئن هم نیستم . آدم نمی دونه چی بگه ! حالا شما برید از خودش بپرسید . اگر گفت خودم نوشتم هم بگید بلی ! بلی ! ایوالله !

پی نوشت : ببخشید که پست شب یلدا ساعت سه صبح آپ شد ! اگر خونه بودم زودتر می نوشتم . تنهائی داشتم کف می کردم و ناچار شدم برم یک گوری برای خودم...

پی نوشت : این عربهائی که اون بالا صحبتشون بود پول حج شما رو اینجوری خرج می کنند :   http://i8.tinypic.com/8eu84th.jpg

حالا این دخترها این عکس رو می بینند و هی میا اینجا می نویسن این چی بود  ؟ چقده زشت بود ! ما از این خیلی بهتریم ! خدایا ببین چه تیکه هائی وبلاگ من رو می خونند ! بلی ! بلی ! ایوالله !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3