سالیان پیش در اردبیل مردی بود به نام شیخ حسن ک به شدت متعصب و در عین حال نوکر صفت و عوضی بود . او از جمله کسانی بود که مخالف تاسیس مدرسه بودند و به مردم می گفت مدرسه ها بچه ها را بی دین می کنند . در کودتای بیست و هشت مرداد . مرحوم پدر بزرگم سر دبیر روزنامه بود و از جمله نزدیکان مصدق به شمار می رفت . روز کودتا همین جناب شیخ حسن با یک سری اراذل اوباش که افرادش بودند با قمه ریختند خانه پدر بزرگم را تاراج کردند و همین اقا مادربزرگم را با قمه زخمی کرد .
باری . شیخ حسن جزو سر دسته های هیئت و دسته های سینه زنی هم بود . در واقع جزو مشهورترین قمه زنان اردبیل به شما می رفت . مدعی بود که نزدیکی های عاشورا کله اش می خارد و فقط با قمه زدن می تواند این خارش را تسکین دهد ! به هرحال یک سال در روز عاشورا شیخ حسن در جلوی یک دسته عزاداری بود و بقیه را رهبری می کرد . موقع حرکت به جائی رسیدند که یکی از گذرهای بازار بود و آن زمان به خاطر اختلاف سطح ده دوازده تا پله می خورد . شیخ حسن به ابتدای پله ها که رسید ــ آن گوشه یک گونی نخود بود که جلوی یک مغازه گذاشته بودند ــ خلاصه گونی نخود خود به خود باز شد و نخودها ریخت زیر پای شیخ حسن ! شیخ حسن بیچاره هم مثل این کارتون ها روی نخودها لیز خورد ( نخودها مثل ساچمه عمل کردند ) و با کله این پله ها را رفت پائین و در انتهای پله ها به درجه رفیع شهادت نائل آمد !! روحش شاد !!!
در حدود چهل سال پیش . هیئت قلهک یک پوست شیر داشت که اصل هم بود . شب عاشورا یک نفر آن را به تن می کرد و نقش شیری را بازی می کرد که مطابق روایات شیعه شب عاشورا می اید بر سر اجساد شهدا و عزاداری می کند .
یک بار کسی که نقش شیر را بازی می کرد احتیاج به دستشوئی پیدا می کند و می رود در یک خرابه تا خودش را خلاص کند . یک گله سگ آنجا بودند که با دیدن او خیلی تعجب کردند ! برای چند لحظه مات و متحیر مانده بودند که این چیست ؟ شیره ؟ سگه ؟ آدمه ؟ به هرحال بنا به دلائل نامعلومی خیلی عصبانی شدند و همگی ریختند روی سر این شیر بیچاره و خلاصه حسابی ترتیبش را دادند ! بدین ترتیب علاوه بر زخمی شدن آن مرد بیچاره پوست شیر ارزشمند هم توسط یک دسته سگ نانجیب از بین رفت !!
در یکی از دهات اردبیل در حال شبیه خوانی بودند . کسی که نقش شمر را بازی می کرد خیلی وظیفه شناس و لایق بود و انصافا شمر جدی و درست حسابی به شمار می رفت ! بعد از کمی شمشیر بازی امام حسین دید که این شمره واقعا شورش را درآورده و دارد پدرش را در می آورد ! خلاصه غیرتش گل کرده بود و با چند حمله جانانه شمر بیچاره را در دره ای که کنار میدان بود سرنگون کرده بود !!!
در یک شبیه خانی دیگر به حدی شمرش هنرمند بود و نقشش را خوب بازی می کرد که مردم همیشه در صحنه و مسلمان احساساتی شده بودند در دفاع از حسین ریخته بودند سرش و بیچاره را کشته بودند !! خلاصه این دفعه هم شمر به نوبه خود مظلوم واقع شده بود !!
یک بار در یک دسته سینه زنی که خیلی هم مفصل بود . یک وانت حرکت می کرد که رویش تخته انداخته بودند و شمر و یزید نشسته بودند رویش . هر دو کلاه های افسری ارتشی سرشان بود که منجوق دوزی شده بود و یک فلاسک داشتند که درونش مایع قرمز رنگی ( مثلا شراب و احتمالا شربت البالو بود ) هی الکی قهقهه می زدند و برای همدیگر از فلاسک شربت می ریختند ! یکی شان هم یک دوربین دستش بود که گاهی با آن دخترها را نگاه می کرد !!
در اردبیل رسمی هست به نام نعش که یک تابوت درست می کنند و کسی هم درونش می خوابد . بعد او را دوره می گردانند . یک بار چند نفر داشتند یکی از این تابوت ها را می گرداندند . مردم هم به آنها کلوچه و تخم مرغ و از این جور چیزها می دادند . همینطوری که می رفتند سهم نعش را هم می دادند و او هم آنها را می خورد و پوست تخم مرغ و بقیه چیزها را پرت می کرد پائین !! اگر خودت این صحنه را می دیدی خیلی خنده دار بود ...
یک خانواده را می شناختم که همگی عشق دو چیز داشتند . اول بدن سازی و دوم هیئت و علم و.... در ضمن به طرز باور نکردنی هم پولدار بودند . در ضمن اینها دو گروه بودند . پدر و چند تا از پسرها در یک هیئت و بقیه برادرها به اضافه پسرعموها و... در یک هیئت دیگر و همیشه این دو گروه سر تعداد تیغه های علم هیئتشان کل کل داشتند . یک سال هیئت پدر و دوتا از برادرها مخفیانه یک علم خیلی بزرگ درست کردند و درست روز عاشورا رو کردند و بدین ترتیب آن یکی هیئت غافلگیر شد و حالا مجبور بودند یک سال خفت و خواری را تحمل کنند ! خلاصه یکی از پسرها به حدی از این قضیه عصبانی شد که رفت توی دسته آن یکی هیئت که پدر داشت به سختی علم بزرگ را راه می برد . خلاصه . این پسره از پشت یک اردنگی جانانه زده بود به پدر که زیر بار سنگین علم بود !! پدر بیچاره هم با علم رفته بود توی جمعیت و چند نفری سر و کله شان شکسته بود !!!
یکی از عموهای من در خانه پدری اش هرسال ظهر عاشورا نهار می دهد . بساطی است و همه فامیل هم موظفند ظهر عاشورا آنجا باشند . امروز من هم طبق معمول رفته بودم آنجا و موقع برگشتن هم دو تا کیسه بزرگ به من دادند که توش زرشک پلو در ظرف های یک بار مصرف بود . هرکیسه تقریبا ده پرس بود . من ماشینم را دور پارک کرده بودم چون جا پارک نبود . خلاصه داشتم اینها را می بردم که متوجه شدم از زیر یک ماشین صدای میو میو می اید . نگاه کردم دیدم دوتا بچه گربه به اضافه مادرشان هستند که بیچاره ها بوی غذا را هم شنیده اند . هرجور حساب کردم دیدم از اینها مستحق تر در کل دنیا گیرم نمی اید ! بنابراین سه پرس از این غذاها را دادم به پیشی ها و آنها هم کلی دعایم کردند !!!
در رینه پلور یک قرارگاه تکاور هست که مخصوص آموزش هوابرد و تکاور ارتش است . من دوماه از دوره آموزشی ام را انجا بودم . آنجا پامرغی و کلاغ پر خیلی مد است و به هربهانه ای این بساط برپا است . کسانی که توی تکاور خدمت کرده اند می دانند من چه می گویم . روز عاشورا توی پادگان دسته ای راه افتاده بود . اینها داشتند از جلوی ما رد می شدند که نزدیک به ده نفر بودیم . یکی چیزی گفت که ما همگی خندیدیم . افسری آنجا بود که از این قضیه عصبانی شد و ما را مجبور کرد کلاغ پر دنبال دسته برویم !! این دفعه افراد دسته همینطوری که زنجیر می زدند ما را مسخره می کردند و به ریش ما می خندیدند ! ما هم بعد از ده دقیقه توی هوائی که خر سینه پهلو می کرد خیس عرق شده بودیم ! این تنها باری بود که در عمرم دنبال دسته رفته ام البته کلاغ پر ! فکر می کنم اجرش بیشتر از زنجیر زدن باشد !
دو سه روز پیش با امید داشتیم حوالی چراغ برق و توپخونه دنبال چیزی می گشتیم . بعد به جائی رسیدیم که حسینیه بود و همینطوری جلوش یک میز و سماور و کتری گذاشته بودند و چائی صلواتی میدادند . آنجا ایستاده بودیم . م به امید گفتم راستی توی کربلا اب رو به اجداد ما( ما هر دو سیدیم ) بسته بودند دیگه نه ؟ گفت آره . بعد من گفتم پس بچه ها اونجا چائی رو چی کارش می کردند ؟
یک پیرمردی کنار ما ایستاده بود و داشت چائی میخورد . این را که شنید چائی پرید توی گلوش و داشت واقعا خفه می شد ! مغاز دارها ریختند کمکش کنند می زدند پشتش و ما دیدیم اگر حالش جا بیاید همچین...خلاصه فلنگ را بستیم !!
پی نوشت : از دیروز جانوری به نام اریک (تصور نمی کنم این همان اریکی باشد که وبلاگ می نویسد ) ظهور کرده که گویا قرار است طبق معمول ثابت کند من اینجا را راه انداختم که فقط به قول خودش بزنم توی کار ناموس مردم !! حالا از این حرفها گذشته ٬ فکر می کنم در این زمینه بی خاصیت ترین وبلاگ نویس خودم باشم ! چون بعد از نزدیک به سه سال وبلاگ نویسی تا به حال حتی یک دختر هم از خواننده های اینجا توسط من تور نشده ! فقط از دخترهائی که با من دوست بوده اند فقط نازنین وبلاگ نویس بود که اتفاقا خواننده اینجا هم نبود و فقط یک بار امده بود اینجا و کامنتی نوشته بود که چون جوابی نداده بودم دیگر نیامده بود . من او را در منزل یکی از بچه های وبلاگ نویس دیدم و آشنائی ما از فردای همان روز و در شروع شد . شمائی که اینجا را می خوانید می دانید که من قصد جانماز آب کشیدن ندارم . نمی خواهم بگویم که از طریق وبلاگ با کسی رفیق شدن خوب نیست یا چنین و چنان است . فقط من این روش را دوست ندارم و می توانم بگویم روش من این نیست . دست بر قضا تا به حال بارها اتفاق افتاده که خواننده های اینجا را دیده ام و نشستیم یک ساعتی حرف زده ایم . منتهی به هیچ وجه قصد و غرض این ملاقات دوستی و این حرفها نبوده است .
به هرحال قدیمی های این وبلاگ به خوبی می دانند که هر از گاهی حیوانی در کامنت ها ظهور کرده و فحاشی و.. ( نمونه اش را در کامنت های پست قبلی بینید ) بنا به دلائلی من جزو وبلاگ نویسانی هستم که بیشتر از دیگران مورد حمله زباله های مختلف قرار می گیرم . به هرحال معتقدم کسی که دوست دارد صادقانه بنویسد و قصدش نوشتن برای نوشتن است باید پی این چیزها را هم به تنش بمالد . تاییدی کردن کامنت ها ساده ترین و عملی ترین راه برای برخورد با این حیوانات است . منتهی تصور می کنم دلیلی برای این کار نیست . چون نقطه ضعفی ندارم که بخواهم مثلا نگران افشا شدنش باشم . من اینجا از کارهای بدم بیشتر نوشته ام و حالا طرف مثلا چه چیزی دارد که من نگرانش باشم ؟ به هرحال کامنت دونی این وبلاگ مال من نیست و مال شما است . تاییدی کردن کامنت ها از جذابیتش کم می کند و به هرحال هر اتفاقی بیفتد اینجا تاییدی نخواهد شد . لجن متعفنی که تنها هنرش فحش دادن است نهایتا ده تا صد تا کامنت دیگر پر از فحش می نویسد . اگر طرفش منم که نه از فحش خوردن می ترسم و نه این فحاشی ها چیزی از شخصیت من کم می کند . کسی که سطر سطر اینجا را چندین بار و با کمال دقت می خواند و حتی بعضی از کامنت ها را در کامپیوترش سیو می کند ! وقتی فحش می دهد دیگر بچه دوساله هم می فهمد که بزرگترین انگیزه اش حسادت است .( جالب است که طرف مدعی فرهنگ و شعور هم هست منتهی از شدت اعتمادی که به حرفهایش دارد رویش نمی شود اسم واقعی اش را بنویسد !!! ) پریروز کانتر اینجا شصد و بیست خواننده را ثبت کرده بود . تصور می کنم به خاطر یک نفر حق ششصد و نوزده نفر را پایمال کردن عاقلانه نیست . باز تکرار می کنم که کامنت دونی اینجا مال من نیست . متوسط در روز یکی دوبار اینجا را چک می کنم و دوست ندارم تاییدی شدن اینجا باعث شود ساعتها کامنت ها در انتظار بمانند . دیگر این که استرس تایید کردن کامنت ها و این که مجبوری روزی چند بار سر بزنی تا کامنت ها تایید شوند هم اصلا خوشایند نیست .
دیگر این که پاسخ ندادن به این حیوانات بهترین راه مقابله است . گیرم بی حوصلگی و کسالت این یکی دو روز اخیر باعث شد تا چند سطری برای این جانور بنویسم و اتفاقا همین هم باعث خوشحالی این قبیل حیوانات می شود . اساسا نیمرخ روانی این تیپ ادمها در زندگی واقعی شان بدین ترتیب است . در کتاب روانپزشکی بالینی نیکخو چنین نوشته است :
. اول این که شدید خجالتی هستند . دوم ارتباط ناسالم و شکسته با جنس مخالف دارند یا اصلا هیچ ارتباطی ندارند . سوم این که به شدت بی عرضه هستند منتهی چیزی که هست وقتی عرضه انجام کاری را ندارند می گذارند به حساب اخلاقی بودن و سجایای مختلف معنوی که دارند ! چهارم این که اکثرا مدعی دین و عرفان و معنویت به شمار می روند . پنجم این که اغلب جزو افراد پائین دست جامعه به شما می روند . در تاریخچه زندگی ایشان اغلب چند تائی شکست شغلی و تحصیلی و... ششم هم این که اغلب نمی توانند جزو سازمان یا مجموعه ای باشند . چون اینها به شدت خیالپردازند و در رویاهایشان خود را خیلی جذاب و فعال و..بنابراین از این که بنا به وضعیت تحصیلی و شغلی شان لزوما در طبقات پائین هر سازمانی قرار می گیرند خشمگین هستند و اتفاقا در زندگی آنها دوره های طولانی بیکاری هم دیده می شود .در نهایت فیزیک بدنی نامناسب علی الخصوص در نمونه های زن که اتفاقا به ندرت زن هستند و نود درصد اینها مرد هستند . منتهی طرف دچار کمپلکس های فیزیکی مثل چهره نامناسب یا قد کوتاه و ....البته این موضوع در یک آدم معمولی اصلا مشکلی یجاد نمی کند . منتهی این تیپ به شدت از این لحاظ زخم خورده اند . این مجموعه سر دراز دارد و به هرحال کسانی که علاقه مند هستند می توانند ادامه اش را در کتاب اصول روان پزشکی بالینی نیکخو جلد دوم پیدا کنند . البته جزو طبقه ناسازگاری اجتماعی به شمار می روند . کسانی که همیشه یک خودکار در جیبشان دارند برای شعار نویسی و اغلب جملات مستهجن در دیوارهای اماکن عمومی و... نکته جالب این جاست که اینها خودشان به شدت از این که حین ارتکاب چنین جرمی گیر بیفتند می ترسند و به شدت دقت دارند که کسی نام واقعی شان را نفهمد . چون از این که کسی بفهمد چنین کاری می کنند به شدت خجالت می کشند .این موضوع به دلیل سوپراگوی نامتناسب و خیلی قوی آنها است . اغلب یکی دوتا وسواس دارند . همین سوپر اگوی قوی آنها را مستعد آلودگی به مواد مخدر میکند . تحلیل فرویدی این موضوع بر می گردد به این که این تیپ اغلب بچه بزرگ خانواده هستند و ضربه ای که هنگام تولد فرزند بعدی خورده اند به همراه موضوعات اودیپی هم در این موجودات وجود دارد .این تیپ در عین حال کسی است که اغلب در حال سواری دادن به دیگران است . سوپراگوی قوی آنها را تبدیل به کسانی می کند که راز محبوبیت و موفقیت را در سرویس دادن بی پایان به دیگران می دانند .
باری . به عنوان نمونه به همین اریک دقت کنید . اولا این که از این که اسم واقعی اش را بنویسد می ترسد . دوما این که خواننده دقیق و قدیمی این جا است . در سطر سطر کامنت هایش به چیزهائی اشاره کرده که به وضوح مشخص می کند خیلی دقیق و با علاقه این وبلاگ را می خواند . دیگر این که بعضی کامنت ها را حتی در کامپیوترش سیو می کند . مهمتر از همه به دلیل بیکارگی و احتمالا عدم تحصیلات درست و حسابی به شدت ارزوی پست و مقام دارد . چون به شدت سعی می کند دیگران فکر کنند در جائی مثل نیروی انتظامی یا دادگستری نفوذ دارد مرتب دم از شکایت و این که کاری می کنم به عنوان ازاذل اوباش توی محل بچرخاننت !!! و این قبیل توهم ها . دیگر این که ایشان هم مثل خیلی های دیگر مدعی درپیت و کوچه بازاری عرفان و معنویت است این را هم در کامنت هایش پیدا می کنید . مثلا در جائی صحبت از شیخ عطار گرانقدر و بزرگوار کرده است . این را از من داشته باشید . خیلی از این جور ادمهاهمانجورکه گفتم بی عرضگی و عدم امکانات را می گذارند به حساب عارف بودن ! و روح پاک خودشان !! اتفاقا اگر اب گیرشان بیاید شناگر ماهری هم هستند . ایشان که مدعی است من اینجا را برای دختر بازی راه انداختم مطمئن باش ساعتها توی اینترنت می چرخد تا ببیند می شود دختر بخت برگشته ای را تور کرد یا نه ! در نهایت این تیپ عاشق بی قرار و سینه سوخته تهدید کردن است ! عشقش این است که مردم ازش بترسند . مدام تکرار می کند که بقیه نمی دونن تو کی هستی ! فقط من می دونم ! اخرش هم هیچی در بساط ندارند جز مثلا دعوای من و نازنین یا برچسب دختر باز زدن و از این قبیل مزخرفات ..چیزی که هست این آدم اگر می توانست کاری کند یا واقعا ضرری به من یا هرکس دیگری بزند خیلی وقت پیش کرده بود . منتهی معذور است . به دلیل بی عرضگی یا همان عرفان و اخلاق و روشنگری عامه ! مثلا نوشته تو پیش ما ! پرونده داری ! زنا کاری ! جالب این جاست که این ادم به وضوح مشخصه عاشق این است که مثلا پلیسی چیزی باشد و بتواند دیگران را دستگیر کند ! از نوشته های خودم برایم پرونده درست کرده و در رویاهایش صحنه دادگاهی را می بیند که من بیچاره متهمش هستم ( به جرم زنا !! ) و خودش هم مثلا دادستان است ! حالا پای صحبت این احمق بنشینید کلی دم از دموکراسی و حقوق بشر می زند ولی در تخیلاتش پلیس است و دیگران را به جرم زنا ! دستگیر می کند ![]()
باری . این چند سطر را نوشتم تا دیگر وبلاگ نویسان هم این تیپ را بشناسند . تقریبا همه وبلاگ نویسان گاهی با چنین مشکلی روبرو می شوند علی الخصوص اگر خانم باشند . این جور آدمها هیچ وقت خواننده گذری وبلاگ شما نیستند . برعکس کسانی هستند که از مدتها پیش خواننده پرو پاقرص وبلاگتان هستند . مطمئن باش همین آدم کلی کامنت پر از تعریف و تمجید برای من دارد . از تقلید شروع می کند و سعی می کند به نوعی شبیه به شما شود .ولی چون عجول است و در کوتاه مدت این روش جواب نمی دهد بعد از مدتی دشمن شما می شود و روش انتقام گرفتنش هم همین است که می بینید . و احتمالا خواهید دید . در کامنت های همین پست مطمئنا سر و کله اش پیدا می شود و اولا با کوشش و پشتکار سعی می کند ثابت کند اصلا صفاتی که ذکر شده را دارا نیست و بعد هم دوباره مزخرفات از فحش بگیر تا اتهام زنا !!! و پرونده های عجیب و غریبی که من نزد آنها ( فرموده اند در واقع یک سازمان عریض و طویل هستند !! ) دارم . خلاصه از ما گفتن بود ...
پی نوشت : سارینای عزیز اون لینکت خیلی خوب بود . علی الخصوص که من از این بچه خیلی خوشم میاد . ولی فکر نمی کردم همچین خونه زندگی داشته باشه.
