تبليغاتX
عقاید یک دلقک
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
 

دخترکی از هم دوره ای های دانشگاه . اهل رفسنجان و اتفاقا از این خانواده های خرمایه دار آن حوالی . چند روز پیش زنگ زد به من که کلینیکی خریده و می خواهند استارت بزنند . بیا و تو هم با ما کار کن .

دیروز صبح راه افتادم رفتم آنجا . حوالی پیچ شمرون . یک طبقه کامل از یک ساختمان پزشکان که  چهار تا اطاق داشت به اضافه یک سالن انتظار مرتب و انصافا جای شیک و تر و تمیزی بود .البته نگفت چند خریده است .

دونفر دختر بودند . خودش و دوستش . بعد قرار بود من باشم با یک نفر دیگر . که آن آقا هم آنجا بود و چیزی حدود چهل و پنج سالش می شد . می گفت پانزده سال تجربه کلینیکی دارد .

تصمیم بر این بود که اساسنامه ای بنویسند و چیزی شبیه به شرکت از توش دربیاید . اصطلاح حقوقی اش را بلد نیستم . به هرحال در سود و زیان همه شریک باشند .

هرچقدر اصرار کردم که سه روز در هفته به من یکی اش  را اجاره بدهند قبول نکرد . لامصب زرنگ شد بود . از آن طرف من هم قبول نکردم رسما در تشکیلاتش عضو شوم .

مسئله این جا است که من دو نفر از ان ها را می شناسم . ان اقا را نمی شناسم ولی می توانم حدس بزنم چه کاره است . اگر من آن جا باشم . در بهترین حالت . می شود کار کردن خر و خوردن یابو . چرا باید ضرر از جیب من برود ؟

ببینید . روان شناسی هم مثل هر شغل دیگری . احتیاج به یک سری استعدادها و توانائی های مختلف دارد . این که طرف چقدر کار بلد است . فلان  رفرنس ها را خورده و چشم بسته دایره المعارف روان شناسی است . فقط می شود  یک روی سکه .

روی دیگر سکه . توانائی جذب افراد مختلف . توانائی ایجاد ارتباط  . جذابیت های فردی  .  چیزهائی  مثل  قدرت  کلام و.... یعنی همه آن چیزی است که باعث می شود شما یک جلسه پیش طرف بروید  و به این کار ادامه بدهید .

اساسا  تبلیغات و توصیه این و ان و مواردی از این قبیل باعث می شود که شما به هر دلیلی برای دفعه اول به یک روان شناس مراجعه کنید . این موضوع به تنهائی خیلی مهم نیست . چیزی که اهمیت دارد استمرار است . یعنی شما پیش خودتان فکر کنید هفته بعد هم می ایم .

باری . این خانم و دوستش . هیچ کدام آدمهائی نیستند که بتوانند کسی را جذب کنند . آن اقا هم به نظر من همینطور آمد . کسی نبود که من از آشنائیش خوشحال بشوم . یا دوست داشته باشم پنج دقیقه بیشتر با او حرف بزنم .

در عین حال . مسئله تخصص و قابلیت های حرفه ای هم مهم است . اصولا مریضی که پیش شما می اید دقیقا یک منقد است . او بیشتر به دنبال ایراد گیری است . او دلش می خواهد به خود ثابت کند که این بابا به درد نمی خورد . لاجرم جلسه اول نقشی کلیدی دارد . اگر شما به عنوان درمانگر نقش یک آدم همه چیز دان و حلال مشکلات را بازی کنید و بخواهید این موضوع را به مریض ثابت کنید همان لحظه اول کارتان تمام است . عمرا نمی توانید چنین چیزی را به مریض القا کنید . در بهترین حالت یک موجود پر مدعا و در بدترین حالت یک موجود مسخره و خنده دار خواهید شد . لم کار چیز دیگری است .

خوب حالا از لم کار گذشته ٬ یک نکته کلیدی دیگر هم هست . انتقال .

انتقال به معنای علاقه بیمار به روان شناس است . این مسئله خود به خود پیش می اید . در حین جلسات درمان . نوعی رابطه انسانی بین بیمار و درمانگر به وجود می اید . تعریف تخصصی و توجیه این موضوع در حوصله بحث ما نیست . نهایتا  درمانگر تبدیل به یک شخصیت مرجع می شود . یعنی کسی که شما حرفش را بی چون و چرا می پذیرید . در واقع انتقال اب به اسیاب درمان می ریزد . تسهیل کننده و کاتالیزور درمان انتقال است . البته گاهی هم برعکس این موضوع پیش می اید . یعنی بیمار از درمانگر متنفر می شود .ولی احتمالش کم است .

به همین دلیل است که در شغل روان شناسی خیلی راحت می توان سو استفاده کرد . اگر  درمانگر ظرفیت این مسائل را نداشته باشد . به سادگی می تواند بیمار را به هرکاری ( دقیقا هرکاری ) وادار کند . البته یک مسئله هم اینجا هست . رابطه ای که بر اساس انتقال استارت می خورد و تبدیل به رابطه عاشقانه می شود . ذاتا مریض و غیر نرمال خواهد بود .

یک مثال از انتقال . زوج جوانی هر دو بیمار من بودند . دوسال بعد از خاتمه درمان . یک شب آنها من را به شام دعوت کردند . فردای آن روز زنگ زدم تا تشکر کنم . خانم می گفت صبح که از خواب بیدار شدم به شوهرم گفتم اصلا نمی توانم باور کنم دیشب اقای فلانی اینجا بوده است ! یعنی تصور کن چقدر می تواند این رابطه قوی باشد . معجزه ای که یک آدم معمولی مثل من را تبدیل به یک بت برای فرد دیگری می کند .  در هیچ شغل دیگری دونفر تا این حد به هم نزدیک نمی شوند . در واقع درمانگر نزدیکتر از همسر یا پدر یا مادر یا هرکس دیگری می شود ...

باری . از موضوع دور شدیم . خلاصه این که این پیشنهاد را قبول نکردم .

اما دیشب رضا من را برای شام دعوت کرده بود . او دندانپزشک و استاد دانشگاه است .. قبلا در مورد این آدم  نوشته ام . بسیار پسر خوب و مهربانی است . من را برد به یک رستوران فرانسوی در داراباد که تا به حال نرفته بودم . خیلی جای خوبی است . البته کمی گران است . ولی محیط و غذای خوبی دارد . تصور می کنم برای یک شام رسمی . انتخاب خوبی باشد . یک باغ است که در درونش مجموعه ای از چند رستوران و کافی شاپ هست . جائی که ما رفتیم اسمش شومینه بود . رضا یک ماجرای خیلی خنده دار تعریف کرد که ارزش گفتن دارد . راستش دو سه هفته پیش من و امید با هم رفتیم مطب رضا . اخر وقت هم بود . یک دختر خیلی سانتی مانتال و شیک پوشی امده بود با رضا حرف می زد . بعد از رفتنش ما پرسیدیم قضیه چیست ؟ گفت این خانم دستیار یکی از همکاران و در عین حال دانشجوی من هم هست . دخترک ادعاهای غریبی هم داشت . مثلا می گفت من از اول دبستان تا به حال هیچ نمره ای جز بیست نگرفته ام ! حتی یک مورد ! تصور کن چنین نابغه ای در حال حاضر دانشجوی فوق دیپلم هم هست !!

خلاصه این که این دختر خانم به نوعی شروع می کند به کار کردن روی مغز عموی رضای ما . پریروز هم باز می اید پیش رضا . و او می گفت که تیپ خیلی خفن و عجیب غریبی هم زده بود . قرار می شود با هم بروند به یک کافی شاپ . خلاصه می روند به پاساژ تندیس در تجریش . که یک کافی شاپی هم آنجا هست .

در طبقه دوم پاساژ  می خورند به پست گشت نیروی انتظامی . می پرسند که شماها چه نسبتی با هم دارید ؟ رضا هم با خونسردی ( این ادم به طرز غریبی خونسرد و آرام است ) می گوید که من شغلم فلان است و این خانم هم قرار است دستیار من بشود . آمده ایم تا در مورد شرایط کاری با هم حرف بزنیم .

آنها هم خیلی مودبانه رضا را ول می کنند و بعد خیلی شیک آن دختر بیچاره را کشان کشان با خودشان می برند !!!

البته این قضیه از هر طرف که نگاه کنی اسفناک و یادآور شرایط مزخرف وطن عزیز ما است . ولی نمی دانم چرا من دچار یکی از این خنده های هیستریکی شدم که اصلا نمی توانی جلویش را بگیری !! فکر می کنم منشا اش تصور قیافه آن دختر بود . بیچاره از این تیپ های مغروری بود که هیچ کس را آدم حساب نمی کنند . بعد با آن ارایش و لباس پوشیدن خفن و...بعد یک دفعه نیروی انتظامی !!

خلاصه بیچاره را بردند به وزرا و از این پلاک های ماشین انداختند گردنش و چلیک چلیک عکس و پرونده و....

یک چیز عجیبی هم تعریف می کرد . گویا یک مادر و دختر را گرفتند که مانتوی دخترک کوتاه بوده . به همین موضوع هم گیر دادند . از قضا آنها همان لحظه یک مانتوی دیگر هم خریده بودند که معمولی و بلند بود و توی یک نایلون در دست دخترک بوده است . به مادر گفتند ما دخترت را می بریم و تو بعدا بیا و برایش مانتو بیاور . هرچه مادر اصرار کرده که بگذارید همین مانتوی تازه را بپوشد و قضیه تمام شود قبول نمی کنند و نهایتا دختر بیچاره را با خودشان می برند . رضا می گفت فوقش این دختر پانزده سالش بود ...

 

پی نوشت : سحر نیم ساعت پیش زنگ زده بود و داشتیم پشت سر بچه های کلاس غیبت می کردیم . صحبت از این شد که یک برنامه سه نفره با مریم بگذاریم برویم باغ وحش ( من خیلی دوست دارم و هر سال می روم ) خلاصه . من اشتباها گفتم آخرین دفعه ای که ما با هم باغ وحش اومدیم  !!! کی بوده ؟

او می گفت پارسال بود ! بعدش فرار کردیم و متاسفانه دوباره گیر افتادیم و آوردنمون همینجا !!

پی نوشت : تنهائی خیلی اذیتم نمی کند . فقط گاهی اوقات حمله های ناجور دارد . مخصوصا این یکی دو روز اخیر ...

این جور مواقع سعی می کنم به مصیبت های رابطه اخری فکر کنم .که واقعا تنم را می لرزاند .  و این که چقدر الان ارامش دارم . ولی احمقانه است اگر بگوئی همین دلیل برای تنهائی کافی است . سحر می گفت هرکس طرفهای چند ساله اخیر تو را ببیند مطمئن می شود که انتخاب تو همیشه از روی قیافه بوده . من موافق نبودم . نهایتا هیچ کدام نتوانستیم دیگری را قانع کنیم .

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386
 

دیشب . یعنی والنتاین کذائی را  با سحر در خانه شان نشستیم به فیلم دیدن . او میخواست فیلم داگ ویل را ببینیم . ولی لامصب سه ساعت بود و در ضمن زیر نویس هم نداشت . از آن فیلم ها بود که باید حتما دیالوگ ها را کامل متوجه باشی . نهایتا فقط یک ربعش را دیدیم و حوصله بقیه اش را نداشتیم . فیلم را عوض کردیم و نشستیم به دیدن فیلم پارک وی ( جیرانی ) . واقعا تعجب کردم که این اقای کارگردان از ساختن چنین فیلمی خجالت نمی کشد ؟ واقعا این چی بود ؟ افتضاح در بدترین حالت ممکنه....

صبح زود تنهائی رفتم کردان ٬ بیشتر به این دلیل که خرابی ها و ریخت و پاش های اقا دزده رو جمع کنم . لامصب همه چیز را از توی کمد ها و انباری و قفسه ها آورده بود بیرون و بعد ولو کرده بود . وسط سالن .

تمیز کردن ویلا تا ظهر طول کشید . خواستم بروم کنسرو بگیرم برای نهار که دیدم حال و حوصله اش را ندارم . برای همین رفتم رستورانی که آن اطراف است . یکی دوبار قبلا آنجا غذا خورده بودم .ولی به هرحال از نظر بهداشتی کمی مشکوک به نظر می رسید . بدتر از همه این که می گفت امروز هیچ غذائی به جز کباب کوبیده ندارند . یعنی بدترین غذا از نظر ریسک مسمومیت و این جور چیزها .  نهایتا فکر کردم به جهنم  و همان کوبیده کذائی را سفارش دادم . بعد یک زن و شوهر امدند که آنها هم در این که غذا بخورند یا نه تردید داشتند . آخرش از من پرسیدند که غذا چطور است ؟ گفتم این سئوال را در حال حاضر نمی توانم جواب بدهم ! چون نتیجه اش بعدا معلوم می شود !!

بعد از ظهر جیپ را انداختم به سمت تپه های آنجا . مسیر هم برف و هم گل رس بود . بعضی جاها چنان ماشین توی گل فرو می رفت که می ترسیدم شاسی به گل بنشیند و اگر این اتفاق افتاد هیچ چاره ای جز جرثقیل وجود ندارد . اگر ماشین توی برف گیر کند می شود  برف های زیر ماشین را خالی کرد و به راحتی خلاص شد . ولی گل با برف خیلی فرق می کند. بدتر از همه این که ماشین لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهد رفت . این تپه های کردان یک حسن بزرگ دارند . یعنی سری اول تپه ها را رد می کنی دیگر چشم انداز شهرک کاملا مسدود می شود و این احساس بهت دست می دهد که وسط یک بیابان دور از هرگونه اثار تمدن تنها هستی . نهایتا علی رغم این که مسیر را تنهائی طی کردم بازهم خیلی فاز داد.

باری . موقع برگشتن برف و باران می بارید  و چنان ترافیک وحشتناکی در اتوبان درست شده بود که آدم واقعا از بیرون آمدنش پشیمان می شد . به تهران که رسیدم خیلی خسته بودم . تازه حالا ترافیک خود تهران شروع می شود . بنابراین رفتم خانه شری و یک ساعتی آنجا بودم تا کمی ترافیک سبک شد

 اف راد ٬ شیب به سمت پائین ( ۱۸ درجه ):

http://i25.tinypic.com/f0zsix.jpg

 

به سمت بالا ( ۱۶ درجه ) :

http://i32.tinypic.com/x0o8cy.jpg

 

اگر همه جا خیس باشد . اول باید برای آتش یک بستر درست کنید . مثل چیدن چند تا هیزم بزرگ در کنار هم . در ضمن باید بقیه هیزم های خیس را طوری کنار آتش بگذارید که حرارت کم کم خشکشان کند . چوب تر . یعنی چوبی که تازه از درخت بریده شده نمی سوزد  مگر این که آتش زیاد باشد . ولی چوب خیس . یعنی چوبی که قبلا خشک بوده و مدتی زیر برف یا باران مانده را می توان سوزاند . به شرطی که مدتی کنار آتش بماند و خشک شود .

http://i28.tinypic.com/2zrq5w8.jpg

 

استخر بدین ترتیبی که ملاحظه می کنید یخ زده است :

http://i32.tinypic.com/2ry3h8w.jpg

 یخ آنقدر کلفت و محکم است که می شود رویش ایستاد :

http://i26.tinypic.com/rrkp3q.jpg

 

 پی نوشت : یک ماجرائی از این مسیر یادم آمد . چند سال پیش . من دانشجوی کارشناسی بودم . با یکی از بچه های دانشگاه به نام سعید داشتیم می رفتیم به سمت کردان . وسط راه توی اتوبان دوتا دختر سوار کردیم که ظاهرا اهل کرج بودند . قیافه های عجیب و غریبی هم داشتند . ماگفتیم داریم می رویم فلان جا و شما هم اگر دوست داشتید با ما بیائید . آن ها گفتند که نه ما الان کار داریم . یکی شان گفت من با یک پسری دوست بودم و دیشب با او به هم زدم . از طرف دیگر هم بیست تومن بهش بدهکارم ( آن موقع نسبتا پول زیادی بود )  می خواهیم الان برویم این پول را بهش پس بدهیم تا زیر بار منت نباشم ! ولی مسئله این جا است که اصلا پول ندارم !! خلاصه این که بعد از این که رفتند توی این مایه ها  ما دیگر بی خیال شدیم و  یک جائی که خودشان گفتند کنار اتوبان پیاده شان کردیم و من از توی اینه دیدم که دارند می روند آن طرف اتوبان . ماشین ما یک ۴۰۵ بود و من هم گازش را گرفتم تا زودتر برسیم . راحت صد و شصت هفتاد سرعت داشتم . بعد از یک ربع ناگهان دیدم که دو تا دختر جلوتر کنار اتوبان ایستاده اند . دقیقا خودشان بودند !! حتی برای ما دست هم تکان دادند ! ولی سرعت من آنقدر زیاد بود که نتوانستم توقف کنم !

یعنی فک کن تا مدتها بعد بحث ما این بود که چطور چنین چیزی امکان دارد ؟ آخر آنها داشتند می رفتند آن طرف اتوبان . تازه اگر هم نرفته باشند سوار چی شدند که تونستند از ما جلو بزنند ( در تمام این ده دقیقه هیچ ماشینی از ما سبقت نگرفت ) و فرصت پیاده شدن هم داشته باشند و...

ما توی کف مانده بودیم که اینها جن بودند ؟ روح بودند ؟  جادوگر بودند ؟ در ضمن بدون هیچ تردیدی خودشان بودند و ما انها را با کس دیگری اشتباه نگرفتیم....

خلاصه این که هنوز هم من نفهمیدم قضیه چی بود ؟!!

 

 

 

.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
 

یک داف خارجی به نام ریحانا در آهنگی به نام ( sos ( rescue me می فرماید :

sos please some one help me !!

این نکته بسیار مهم و کلیدی است ! بدون توجه به آن نمی شود این پست را خواند ! حالا بقیه اش :

 

چند وقت پیش توی خیابان یک جیپ ویلیز خیلی تر و تمیز دیدم . این جیپ ها خیلی قدیمی و در واقع اولین جیپ هائی هستند که وارد ایران شدند . کمپانی جیپ در جنگ جهانی دوم این جیپ ها را ساخت .

از کنارش رد شدم . بعد یک دفعه ویلیزه یک شتاب عجیبی گرفت و خیلی راحت من را جا گذاشت . بالاخره گرفتمش و معلوم بود موتور ویلیز را عوض کرده است . از راننده اش پرسیدم که گفت موتور هشت سیلندر رنه گید روی ویلیز نصب کرده است .

خوشم آمد از جیپش . شماره تلفن به هم دادیم و قرار شد یک روز ماشین ها را با هم بیندازیم . چند روز قبل قراری گذاشتیم و این دفعه زیر کاپوت ماشینش را دیدم . انصافا کار تمیز و نسبتا خوب بود . راننده ویلیز هم جوانک بیست و هفت هشت ساله ای بود که قیافه بامزه و در عین حال خلافی داشت .

می گفت مکانیک است و در  حوالی لویزان مغازه ای دارد . اطلاعاتش بد نبود . ولی یک سری مسائل را نمی دانست . چون درس نخوانده بود و همین طوری تجربی یاد گرفته بود . به نظر من باید ماشینش خیلی بهتر می شد . چون شاسی ویلیز زیر یک تن وزن دارد و با این موتور هشت سیلندر باید عملا پرواز می کرد .

به هرحال کورس جالبی بود . یک طرف  غول هشت سیلندر و یک طرف هم جیپ صحرای ۲۶۰۰ سی سی چهار سیلندر و البته دستکاری شده . البته در همه حال ویلیز جلو بود . ولی باز در حد انتظار من نبود .

به نظر من گیربکس ویلیز مناسب نبود . باید از گیربکسی با ضریب دنده های کمتر استفاده می کرد . یک سری کتاب معرفی کردم تا برود بخواند و گفتم حیف است توئی که شغلت این است در بعضی قضایا لنگ بزنی ...

باری . امروز عصر حدود چهار و نیم تلفن زنگ زد و دیدم همین طرف است . می گفت در لواسان گیر کرده و  هر کاری می کنند نمی توانند ماشین را بیرون بکشند . احتیاج به یک جیپ دیگر بود تا برود بالا و ویلیز را خلاص کند . از جاده لواسان یک جاده فرعی منشعب می شود که به سمت تلو می رود . تپه های خوبی برای اف راد دارد . یک قسمتش مال موتور سوارها است که با موتور تریل از تپه بالا می روند و یک قسمتش هم مسیر های اف راد ماشین است . ( اف راد یعنی مسیرهای صعب العبوری که با ماشین های معمولی نمی شود رفت و باید حتما از ماشین های دودیفرانسیل استفاده کرد . این به معنی یک رشته ورزشی هم هست )

خلاصه این که من هم سرم درد می کند برای اینجور کارها . یک بیل برداشتم با کابل های بکسل و یک مقداری روزنامه کهنه ( بهترین چیزی که می توانی زیر چرخ بگذاری ) و راه افتادم  به سمت لواسان .

هوا خیلی خوب بود . به هرحال وقتی رسیدم دیگر افتاب غروب کرده بود . ویلیز دقیقا در سینه کش یک تپه به طرز بدی توی برف فرو رفته بود . واقعا کف کردم که چطوری توانسته تا آنجا برود ! بهش گفتم رفتی اون بالا چه غلطی بکنی ؟

موضوع این بود که صاف رفته بود بالا . بعد پشیمان شده بود و  احمق تصمیم گرفته بود دور بزند ! دقیقا وسط دور زدن گیر کرده بود و ماشینش هم به طرز خطرناکی به پهلو خوابیده بود . جوری که آدم می ترسید از بغل برگردد و چپ شود .

جیپ صحرا حداکثر می تواند چهل و پنج درجه عمودی و سی و پنج درجه افقی را تحمل کند . یکی از وسائل واجب برای موقعیت های تپه و اف راد  شیب سنج ( ژئومتر ) است . چون وقتی پشت فرمان باشی خیلی به راحتی امکان اشتباه پیش می اید . علی الخصوص شیب افقی . ممکن است به نظرت خیلی زیاد باشد و از چپ شدن بترسی . اما در واقع شیب زیادی نباشد . برعکسش هم همینطور . یعنی شیب زیاد به نظرت کم باشد و ماشین برگردد .

به هرحال با دنده کمک سنگین تپه را شروع کردم . یکی دوبار هم مجبور شدم توقف کنم تا زاویه شیب قابل تشخیص شود . یک بار شیب سنج تا بیست و هفت درجه را هم نشان داد . وقتی توی ماشین باشی به نظر خیلی زیاد می اید . طوری ماشین کج می شود که آدم واقعا زهره ترک می شود !

جیپ صحرا سه نوع دنده کمک دارد . اولی حالت دو دیفرانسیل است . یعنی در حالت عادی نیروی موتور فقط به چرخهای عقب منتقل می شود . در حالت دو دیفرانسیل چرخهای جلو هم به موتور متصل می شوند یعنی  هر چهار چرخ به موتور متصل می شوند .

دومی قفل دیفرانسیل  است . حتما دیده اید که بالفرض ماشینی توی جوب افتاده و یکی از چرخها که بیرون است با سرعت می چرخد و چرخی که توی جوب است ثابت ایستاده است . این به خاطر عملکرد دیفرانسیل است . وقتی دیفرانسیل قفل شود دیگر چنین حالتی پیش نمی اید . وقتی از این دنده استفاده کنید عملا ماشین مثل یک تانک می شود و امکان ندارد در جائی گیر کند . مگر این که انقدر زیر ماشین برف باشد که شاسی به گل بنشیند و هیچ کدام از چرخ ها به نتوانند به جائی چنگ بزنند . در این حالت از بهترین ماشین های دودیفرانسیل هم هیچ کاری بر نمی اید . به همین علت است که جیپ مثلا بهتر از رونیز می تواند از مسیرهای اف راد بگذرد . چون ارتفاع جیپ بیشتر است .

دنده کمک سوم هم حالتی است که ضریب دنده خیلی بالا می رود و حداکثر سرعت  ماشین در بالاترین دور موتور حداکثر سی کیلومتر است . این حالت برای بکسل کردن و کشیدن بارهای خیلی سنگین استفاده می شود . در این حالت می توانید حتی یک کامیون را هم بکسل کنید .پارسال این دنده کمک ماشین من خراب بود و یک بار که داشتم رنه گید بیتا را بکسل می کردم در اواسط شیب دوربرگردان اتوبان صدر به فرمانیه دیگر زور صحرا نرسید و دود وحشتناکی از صفحه کلاج من زد بیرون . یعنی خیلی شیک صفحه کلاجم سوخت ! اگر دنده کمکم سالم بود عمرا چنین بلائی سرم نمی امد .

 یک حالت چهارم هم هست که موتور از چرخها کلا جدا می شود و می توانید از سر گاردن کمک به عنوان منبع نیرو استفاده کنید . مثلا برای موتور برق یا چیزهای مشابه این . البته من یک پولی ساخته ام که می تواند به سر گاردن کمک وصل شود و با کابل تبدیل به وینچ شود . راستش خیلی دوست داشتم یک وینچ بخرم ولی خیلی گران است . چیزی حدود یک و نیم قیمت دارد . وینچ یک موتور کوچک است که به یک کابل وصل است و  جلوی ماشین نصب می شود . استفاده های متعددی دارد که ساده ترینش کشیدن یک چیز سنگین . مثلا یک ماشین دیگر است .

خلاصه این که به هر بدبختی بود و در هوای تاریک رسیدم به کنار ویلیز . یک بیلچه کوچک تاشو چتربازی همیشه در ماشین من هست . یک بیل بزرگ هم از خانه آورده بودم که با  پدرام ( راننده ویلیز ) و دوستش ( آنها دونفر بودند ) نزدیک به نیم ساعت زیر و اطراف ویلیز را خالی کردیم . صحرا را بردم بالای سر ویلیز و با کابل بکس هر دو ماشین را به هم بستیم و بعد بالاخره ویلیز  در حالی که از پشت به ماشین من متصل بود از تپه آمد پائین . مثل این کوهنوردها . اول من کمی می امدم پائین . بعد ویلیز شروع می کرد تا کابل کشیده شود .و بعد همینطوری مرحله به مرحله آمدیم پائین .

بیچاره خیلی تشکر کرد .اما احتیاجی  نبود چون در واقع خیلی هم از این کار  لذت بردم . آنها اصرار داشتند که برویم رستوران و چیزی بخوریم . ولی قبول نکردم . دوست داشتم تنها باشم . در عوض این کار یک حسن بزرگ برای من داشت . چون حالا می توانم هر وقت دلم خواست بروم مغازه اش و از چال سرویسش استفاده کنم . چون هر چقدر هم جک بزنی نمی توانی راحت زیر ماشین کار کنی . چال سرویس یک چیز دیگر است و خیلی به درد می خورد . البته یک نکته هم این وسط هست . راستش این رفیقمان به نوعی رکورد دار تواضع و فروتنی است ! لامصب به حدی پشت سر هم مثل مسلسل زر می زند و ادعاهای مختلف می کند که واقعا از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کنی !! از این لحاظ بسیار اعصاب خورد کن است . از پول و بچه مایه دار بازی بگیر تا هرچی که فکر کنی ! هر کلمه ای که از دهانت دربیاید فورا یکی زیاد می اید که اره اتفاقا من خودم چند وقت پیش ..!!  فک کن که خودش نمی توانست از ان بالا بیاید پائین .  ده دقیقه بعد مدام چرت و پرت که فلان روز رفتیم فلان جا هیچ کس نتونست بره بالا بعدش من سه سوت ! ( این تکیه کلامش بود ! ) اینجوری رفتم اونجوری رفتم ! بعدش بالای کوه یک داف !! پیدا کردم و گرفتمش آوردم پائین و بعدش داداشش اومد زدم لهش کردم و....!! خلاصه تحملش اعصاب آهنین می خواهد که متاسفانه من ندارم !!

باری . راه افتادم به سمت خانه . جاده فشم پر از ماشین هائی بود که به سمت پیست اسکی و ویلاهای اطرافش می رفتند . اکثرا هم زوج بودند . فردا هم که والنتاین ! خلاصه برای آدم تنهائی مثل من اصلا دورنمای خوبی نبود !!

البته شاید فردا سحر یک مهمانی کوچولو بگیرد و واقعا امیدورام این قضیه کنسل نشود ! چون تصورش هم وحشتناک است !! والنتاین و همه ملت خوشحال و خندان !! بعدش بیچاره خودم !! شیطونه می گه برم فردا چند تائی از این زوج های خوشبخت را با جیپ له کنم !!

موقعی که عملیات نجات را شروع کردیم شب شده بود و نمی شد با موبایل درپیت من عکس گرفت . ولی یک سری عکس موقع رفتن گرفتم :

 چند تا هاپودیدم کنار جاده . خیلی خوشگل بودند . متاسفانه توی ماشین چیزی نداشتم که به دردشان بخورد . فقط اسمارتیز داشتم ! ولی نمی دانم چرا نمی خوردند !  این هم عکس هاپوها :

ببین هاپو کمی ترسیده . ولی بعد دید فقط می خواهم نازش کنم ترسش ریخت :

http://i30.tinypic.com/x1dcm8.jpg

این یکی رو ببین چقدر متشخص به نظر میاد !!

http://i29.tinypic.com/30dhuzo.jpg

جیپ و جاده :

http://i25.tinypic.com/2s8loaq.jpg

http://i32.tinypic.com/2vju8uu.jpg

آن چیزی که بالای ضبط نصب شده ژئومتر یا شیب سنج است . مکانیسمی مانند تراز دارد . دایره دست راستی شیب افقی و دست چپی شیب عمودی را نشان می دهد .

http://i25.tinypic.com/zxk1zm.jpg

 

وقتی از لواسان و فشم به سمت تهران می آئید . یک جائی هست که جاده دوراهی می شود . یک مسیر به سمت تهرانپارس و اتوبان بابائی . یک مسیر هم به سمت شمیران که البته از اقدسیه سر در می اورد . سر این دوراهی یک رستوران هست به نام طبرستان . اینجا را دوست دارم . یک بخاری گردن کلفت هم وسط سالنش است که دورش صندلی چیده اند . خلاصه رستوران پر بود از زوج های خوشبخت و بدبخت ! من هم البته تنها نبودم و یک فیسوف زبان شناس به نام جناب فردیناند دوسوسور همراهم بود ! باور نمی کنی ؟ بفرما این هم عکسش !

http://i30.tinypic.com/2h2p2x5.jpg

این دافی که در عکس می بینید در واقع داف نیست ! آنیتای ماست که چون پدرمادرش امشب کشیک بودند خانه ما مانده و کیف و کتاب اول دبستانی هم در سراسر اتاق  ولو است !

http://i25.tinypic.com/2vccfaf.jpg

پی نوشت : شش سال قبل روز قبل از والنتاین ٬ رمی خواستم برای نسیم سواچ بخرم ولی گیج شده بودم چه مدلی انتخاب کنم . از تجریش زنگ زدم به سحر که خانه شان همانجا است . او هم با دوستش آمد و کمک کردند یکی انتخاب کردیم . آن را گذاشتم توی یک جعبه خوشگل مخصوص هدیه  که اندازه قوطی کفش بود . تویش را پر از پوشال های رنگی کردم و لای پوشال ها هم پر از پاستیل و تخم مرغ شانسی و  اینجور قاقالی لی ها بود . خیلی چیز خوشگلی از اب در آمد . البته برای والنتاین بهترین هدیه شکلات و اینجور چیزهای کوچک است . ولی آن سال دوست داشتم یک چیز بهتر بخرم چون اولین سال دوستی ما بود ....

پی نوشت : واقعا نمی فهمم این قضیه والنتاین یعنی چی ؟ خجالت هم خوب چیزی است ! تازه این را فروشنده ها مد کردند تا هر سال پول خوبی به جیب بزنند ! حالا اگر شما خیلی دوست دارید والنتاین بگیرید باید به جای ترویج فرهنگ بیگانه از روز ملی و باستانی خودمان استفاده کنید ( اسمش یادم رفته !! ) تازه اون روز چند ماه پیش بود ! گذشت و رفت و تموم شد !!! گذشت خانم جون !! خلاصه والنتاین بی والنتاین !!  تازه فک نکن مثل اون ویلیزه هر جا دلت خواست می تونی بری و فوقش دلقک میاد درت میاره !! عمرا از جام تکون هم نمی خورم ! می خوان برن والنتاین بگیرن و بعدش برن بالای کوه گیر کنن و بعدش هم زنگ بزنن به من که بیا به دادمون برس !! نه خیر !!  این خبرها نیست !! خواب دیدی خیره !!

پی نوشت : ۸۱۴ بازدید . رکورد دیروز بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
 

به یک بازی دعوت شده ام در باره کتابهائی که نخوانده رها شده اند . سارا  دعوت کرده که لینکش همین کنار هست . در عبور یک بچه محل !!

اول از همه خدمتتان عرض کنم که یادم نمی اید کتابی را نصفه نیمه رها کرده باشم .در واقع مسئله من برعکس است . من همیشه کتاب کم می آورم . از یک طرف هرچقدر کتاب بخرم زود تمام می شود و از طرف دیگر از کتابخانه و عضویت در آن خوشم نمی اید . البته از دوستان کتاب قرض می کنم .

خواندن بیش از این که یک هدف باشد . برای من یک نیاز است . عادت کرده ام و نمی توانم رهایش کنم . موقع غذا خوردن حتما باید چیزی بخوانم ( اگر تنها باشم ) هرچه شد مهم نیست . از یک تکه روزنامه پاره بگیر تا....

اگر بیرون از خانه بخواهم تنها نهار بخورم باید قبلا یک روزنامه ای چیزی بخرم تا خیالم راحت شود !

یک زمانی داشتم مطالعه در حین راه رفتن را شروع می کردم ! ولی یک بار چنان سرم به سایه بان یک مغازه خورد که نزدیک بود متلاشی شود ! بعد از آن دیگر بی خیال شدم !

در حین رانندگی نه . ولی پشت چراغ قرمز و ترافیک چرا ٬  همیشه چیزی توی ماشین دارم  که بشود خواند ..

در ضمن سرعت خواندن من زیاد است . یکی از رکوردهای من کل یازده جلد تاریخ ویل دورانت ( از مشرق زمین گهواره تمدن تا عصر ناپلئون ) در مدت دوماه است . این را هم  اضافه کنم که کیفیت مطالعه من کمتر از  کمیت آن است . وگرنه الان داشتید با یک موجود استثنائی حرف می زدید !!

جالب این جا است که علی رغم فشار وحشتناکی که در طول زندگی به چشم هایم آورده ام هنوز عینکی نشده ام ! در ضمن . از این که دیگران من را یه عنوان یک موجود کرم کتاب خر خون و...بشناسند واقعا متنفرم .

شاید به همین دلیل در بحث اخیری که با شراگیم داشتیم روی یک سری مسائل تاکید داشتم . دوست ندارم علاقه به خواندن من را تبدیل به موجودی بکند که در بالا اشاره کردم .

حالا چه می خوانم ؟ راستش هر چیزی که گیرم بیاید ! ولی باید اضافه کنم که فلسفه را دوست دارم . در سالیان اخیر بیشتر کتاب هائی که خریده ام  در مورد همین موضوع بوده است . ولی به غیر از ان هرچیزی که گیرم بیاید !! برای مثال در این چند ماه اخیر . تقریبا تمام کتابخانه مهیار را خواندم . اول از چیزهائی که دوست دارم شروع کردم و بعد کفگیر رسید به ته دیگ !!

چند روز پیش تولد بچه خواهرم بود . قرار بود چند تا کتاب هم برایش بخرم . من در سن و سال او ( اوایل دبیرستان )  کتاب های سنگین می خواندم ( در واقع سعی می کردم بخوانم !!! ) از هگل بگیر تا....

ولی در حال حاضر اصلا معتقد به چنین چیزی نیستم . به نظر من در این سن و سال رمان های خوب . علی الخصوص در ژانر پلیسی خیلی مناسب تر است . بنابراین برایش چهار پنج تا از کارهای گراهام گرین خریدم . یکی اش را هم خودم خواندم و انصافا عالی بود .

 بچه که بودم . منظورم حدود ده سالگی است . خیلی دوست داشتم پدربزرگم من را در حال کتاب خواندن ببیند . چون خودش هم انسانی فرهیخته و اهل مطالعه بود . عاشق این بودم که من را در حال خواندن یک کتاب سنگین ببیند !! البته در آن موقع کلفتی کتاب به نوعی فاکتور اصلی به نظر می آمد !!

در عین حال تنها نوه ای که مثل خودش اهل مطالعه شد هم من بودم . بقیه اصلا توی این خط ها نرفتند . چون هیچ کدام به اندازه من از او تاثیر نگرفتند . پدرم از او اصلا خوشش نمی آمد ( او پدربزرگ مادری ام بود ) و اتفاقا همین موضوع باعث میشد من بیشتر به سمت او کشیده شوم .

حالا از همه این حرفها گذشته . شاید بپرسید این همه خواندن . یا کلا خواندن چه مزیت هائی دارد ؟ راستش می توانم برایتان یک سری صفات ردیف کنم و قضیه را تمامش کنم . اما بگذار صادق باشیم . نمی دانم . واقعا نمی دانم ...

هیچ وقت سعی نکرده ام کسی را به مطالعه ترغیب کنم . یادم می اید در مورد نسیم چند تائی کتاب دادم تا برود و بخواند . رمان های سبک و جذابی بیش نبودند . ولی او یک نوع سرسختی و عنادی در مورد توصیه های من داشت . بنابراین آن کتابها را می داد تا دوستش بخواند و بعد خلاصه اش رابرایش تعریف کند !! تا به قول خودش کم نیاورد !! بعدا هم از این موضوع به عنوان یک مثال از شکجه های سهیل نام می برد !! انگار من چه گیری داده بودم که یالله بخون ! مسخره ! یکی نیست بگوید خوب احمق بگو دوست ندارم بخونم . مگر با خواندن تو چیزی گیر من می اید ؟! یا مگر من اصرار دارم که بخوانی ؟ خوب نخون . به درک !

در ضمن باید این را هم بگویم . تا به حال کسان زیادی را دیده ام که مدعی بوده اند اصلا کتاب نمی خوانند . در بین این آدمها هیچ کدام به نظر  مطلع و فهمیده نمی آمدند . اصلا نمی خواهم بگویم اینطور بودند چون کتاب نمی خواندند . بلکه احمق و کسل کننده به نظر می آمدند . بیشتر به این دلیل که نمی توانستی در هیچ موردی با آنها یک صحبت جالب داشته باشی . حتی در امور روزمره . چون نظراتشان انقدر احمقانه و سطحی بود که خنده ات می گرفت . نکته جالب این که بعضی ها به این قضیه افتخار هم می کنند !

البته معتقدم ارزش یک ذهن تیز و درخشان خیلی بیشتر از ذهنی است که مملو از کتاب باشد . ولی نه این که طرف هیچ چیز نخواند و بگوید چون باهوشم نیازی نیست . ذهن به هرحال نیاز به اطلاعات دارد و این داده ها باید از یک جائی بیرون از ذهن بیایند . همه چیز را نمی شود از زندگی روزمره آموخت ....

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
 

یادتون هست هفته قبل در مورد تصادف با اون خانمه نوشتم که از بچه های کلاس داستان نویسی بود و این که کولی بازی راه انداخته بود و..

امروز دوباره نوبت کلاس داستان نویسی بود . این خانمه هم آمد و سلام علیکی کرد و من هم جواب دادم . بعد رفتم توی آشپزخانه تا سیگار بکشم .

از توی سالن صدای بچه ها می اومد . این خانمه یک جا گفت عجب صدام گرفته و اصلا نمی تونم حرف بزنم . سحر هم بلافاصله گفت انقدر که هفته پیش سر سهیل بیچاره داد کشیدی ! بعد هم ادایش را در آورد که شاااا سی ماشینم جا خورد ! شرمندگی تو حالا چه فایده ای داره !!!

 خواستم بروم توی سالن و یکی دوتا هم من بگویم ولی دیدم خنده ام می گیرد و نمی توانم . بنابراین ماندم همونجا . از طرف دیگر با این چیزی که سحر توی قابلمه اش گذاشت دیگر موردی نداشت تا من حرفی بزنم . زنک داشت می گفت ای بابا مگه شما باور کردید ؟ قشنگ معلوم بود که من دارم شوخی می کنم !!! باید می رفتم بهش می گفتم  جون عمه ات شوخی بود !! تو که راست می گی ...!!!!!

بعد خانمه آمد توی آشپزخانه و گفت سلام . گفتم قبلا خدمتتان سلام کرده بودم . گفت ای وای من حواسم نبود !! کمی پا به پا کرد و می خواست چیزی بگوید ولی من چنان جدی نگاهش کردم که نطقش برید و رفت سراغ سماور و الکی یکی دوتا چائی ریخت و بعد چائی ها را گذاشت همان جا و رفت بیرون !! والله من که فلسفه این حرکتش را نفهمیدم !

توی این کلاس کذائی یک چیزی اپیدمی شده و آن هم نوشتن داستان های مختلف راجع به روابط زن و مرد است که البته چون غالب بچه ها زن هستند در نتیجه مردهای داستانشان همگی شخصیت های پلید و شیطان صفت دارند و محض نمونه حتی یک داستان هم پیدا نمی شود که مردش حداقل معمولی باشد ! همگی شیاطین خیانتکاری هستند که اولین هدفشان در زندگی خیانت است ! واقعا کلافه کننده است . بحث خوبی یا بدی مردها نیست . بحث کاریکاتور بودن این شخصیت ها است . شخصیت های تک بعدی مقوائی...

پی نوشت : این شراگیم ( لعنت الیه علیه و آل فامیلین ! ) یک پست چرتی نوشته و توش یکی دوتا شوخی هم با من کرده و حالا خیل شراگیم دوستان ریخته اند اینجا که ای ی ی ی ی چرا این همه خالی می بندی و چرا دست دختر مردم رو می پیچونی ؟دست دختر مردم رو نپیچون ! و بده شراگیم هم بپیچونه و.......

ببینم اون موقع که این شری جونتون شده بود فرمانده انقلاب ایران و لیدر کل اپوزسیون !! و تز می داد که همه باید روبان مشکی به دستتون ببندید و راه بیفتید توی خیابون ما چیزی گفتیم ؟!  حالا دست یک دختر رو پیچوندیم شدیم خالی بند ؟!!

در ضمن من نفهمیدم چرا این پست آخری این همه به نظر بعضی ها غریب و غیر قابل باور شده بود ؟ حتی یک سری گیر داده بودند به این که چطور همچین دختری به تو پا داده !! والله من نمی دونم مگه توی خیابون با کسی رفیق شدن شاخ و دم می خواهد ؟ یا حتما باید براد پیت باشی یا گنج قارون داشته باشی ؟ اتفاقا همین جناب شری خان خونه یکی از دوست دخترهای من تشریف آورده اند که البته مربوط به همین پارسال بود . طرف رو بچه های قدیمی اینجا حتما می شناسند که انصافا  از لحاظ قیافه و فیزیک عالی بود و یک اپارتمان توی جردن داشت که تنها در آن زندگی می کرد و ماشینش هم یک رنه گید هشت سیلندر بود و مطمئنم تنها دختری توی ایران که همچین ماشینی داشت همین آدم بود . دست بر قضا شرایطش خیلی هم خفن و فوق العاده به نظر می رسید . ولی من توی خیابون گیرش انداختم و توی وبلاگ قدیمم دقیقا نوشته بودم که چه طوری با هم آشنا شدیم . یک جمعه شب حوالی پارک وی ایشان را زیارت کردم و داشت با ماشینش از آنجا رد می شد ... خلاصه این که همین شراگیم یک پست هم راجع به ان شبی که خانه این دختر بودیم  نوشته و خواننده های قدیمی وبلاگش حتما یادشان هست . اتفاقا حدود دوماه پیش با همین خانم توی مسابقات کشوری دودیفرانسیل شرکت کردیم و ایشان هم یک مقامی آورد و توی چند تا مجله ورزشی هم چیزهائی نوشتند ( عکس و فیلمش را همین شری با اون چشای کور شده اش دیده !! ) من اگر یک پست می نوشتم راجع به این دختر مطمئنم بعضی ها دوباره شروع می کردند که دروغ است و چنین است و چنان است و..اینجا هر وصله ای به من بچسبد  خالی بندی نمی چسبد و تنها لطفی که این وبلاگ برای من دارد همین عدم سانسور و صداقت است و دیگر هیچ .

 

پی نوشت : امروز یکی می گفت که توی اکباتان دیده پسری داشته دنبال یه دختر بیچاره می دویده و آخرش گیرش انداخته و بدجوری دستش رو پیچونده !! راستش من فکر نمی کنم شراگیم باشه ! نمی دونم البته از این آدم بعید نیست !! انگار حواسش نبوده و پست من رو دقیق نخونده ! یکی نیست بگه بابا اول باید با طرف رفیق بشی و شماره بدی و بعدش اگه فرصتی شد دستش رو بپیچونی !! آخه این چه کاریه که همینطوری بی مقدمه راه می افتی تو خیابون دست دخترها رو می پیچونی ؟!  بعدشم این رو که شنیدم کمی برای خانم شین نگران شدم ! می ترسم اون هم در جریان نباشه همینطوری بره پیش شری و خدای نکرده دستش طوری بشه !!

پی نوشت : یک دوستی اینجا بود که دست برقضا توی مسنجر من هم ادد شده بود . اول از همه بگویم که وبلاگ نویس خوبی هم هست . به هرحال از این تیپ ها بود که اهل چت کردن و این حرفها هستند . برعکس من اصلا دوست ندارم . مخصوصا این که بخواهی با یک پسر از یک شهر دیگر با اختلاف سنی زیاد هم چت کنی !! راستش بعضی وقتها می خواستم چراغ مسنجر را روشن کنم از ترس این بچه نمی توانستم روشنش کنم ! از طرف دیگر هم رویم نمی شد یک سری چیزها را رک و راست بهش بگویم . خلاصه این که بدجوری روی اعصابم بود . دیشب دوباره توی این فکر بودم که این بابا چراغش روشن است . حالا من هم همینطوری اینویزیبل بمانم یا روشن کنم ؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که یک دفعه عصبانی شدم از این همه مسخره بازی و اعصاب خرد شدن بیجا . خلاصه بیچاره به محض این که اولین پیام را داد به طرز فجیعی ایگنورش کردم !! و خلاص..

البته حدس می زنم که ناراحت شده باشد . ولی مرگ یک بار شیون هم یک بار . آخر چه دلیلی دارد که ما با هم چت کنیم ؟ فک کن که دو تا پسر ( البته ایشان اقاست ! ) با حدود ده سال اختلاف سن و من از این جا و آن هم از یک شهر دیگر با کلی اختلاف فرهنگی . هی بشینیم اینجا برای هم آسمون ریسمون ببافیم که چه بشود ؟ چه لطفی دارد ؟ حالا باز اگر دختر بود یک چیزی . حالا باز اگر هر از گاهی بود یک چیزی . ولی نه این که هر وقت من بدبخت بیایم توی نت ٬ بشینم با تو چت کنم ! یک بار هم یک کامنت خصوصی گذاشته بود که لطفا شماره ات را بده تا صدای نازت !!! رو بشنوم ! باور کن این رو خوندم موهای سرم سیخ شد !! البته بیچاره واقعا لطف داشت به من و این حرکتش هم از روی محبت بود . ولی واقعا در توان من نیست که این تیپ روابط را داشته باشم . آن هم من که خیلی روزها به تماس دوستهای نزدیک هم به یک بهانه ای جواب نمی دهم و بیماری جمع گریزی ام گاهی عود می کند .

نهایتا این که از دیشب عذاب وجدان گرفته ام که خدایا نکند ناراحت شده باشد . برای همین این چند سطر را نوشتم تا شاید بخواند و این که پدرجان متاسفانه من این تیپ روابط را دوست ندارم و همیشه هم از این جور چیزها فراری بوده ام . حالا هم اگر ناراحت شده ای معذرت می خواهم . به هرحال امیدوارم درک کنی که هرکسی حق دارد در مورد روابطش تصمیم بگیرد و خلاصه این که دست خودم نیست ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
 

روز جمعه من و مهیار دوباره رفتیم کردان کرج . همچنان برف سنگین روی زمین بود . طوری که جیپ جلوی در ویلا گیر کرد و به زحمت تونستیم وارد شویم .

در ساختمان را که با کردم با یک نگاه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ٬ دوباره دزد آمده بود . ظاهرا کلی هم وقت صرف کرده بود تا همه جای ویلا را کاملا بگردد . حتی زیر شیروانی و انباری ٬ همه چیز همینطوری وسط سالن ولو بود .

در یکی از اتاق ها را با تبر داغان کرده بود . نتوانسته بود قفلش را باز کند و در را طوری سوراخ کرده بود که یک آدم ازش رد می شد .

ولی انگار معجزه ای اتفاق افتاده بود و در لحظه آخر صدای کسی را نشیده بود . نگهبانی پلیسی چیزی و بدون این که چیزی ببرد فرار کرده بود .

رفتیم سراغ حفاظت شهرک و آوردیمشان به محل ارتکاب جرم ! نگاه کردند و دنبال رد پا گشتند و از این مسخره بازی ها . لامصب هفته پیش به شبگرد آنجا پول دادم تا بیشتر هوای اینجا را داشته باشد . انگار قضیه برعکس بود . از حق نگذریم گشت زدن در آن حوالی آن هم شب ها کار هرکسی نیست . ماشین حفاظت  یک پراید است با چراغ گردان ولی عمرا  نمی تواند وارد خیابان ما شود . جیپ به سختی از آن همه برف رد می شود تا چه برسد به پراید . اتفاقا موقع برگشتن از خیابان که بیرون آمدیم یک پراید با یک دختر پسر که دخترک پشت فرمان بود وارد خیابان شدند . با دست علامت دادم که نروند توی خیابان ولی متوجه نشدند و مثل احمقها رفتند تو و بعد از چند متر ماشین تا خرخره توی برف فرو رفت . دوباره برگشتیم و پراید را بیرون کشیدیم . آنها به نظر خواهر برادر بودند . به پسره گفتم تو بشین پشت فرمان و دخترک حاضر نمی شد . می گفت به شرطی که زود بیای پائین بذاری دوباره من بشینم !!!

خلاصه این که دزد زده شدیم ! البته قبلا خیلی این اتفاق می افتاد . طوری که من روی یک کاغذ نوشته بودم سارق عزیز ! در این ویلا چیزی که قابل شما را داشته باشد وجود ندارد ! لطفا از شکستن در و پنجره اکیدا خود داری کنید !!

ولی در این دوسال اخیر و بعد از این که حفاظت شهرک تاسیس شد سرقت ها خیلی کم شده بود . به هرحال ما تکه های شکسته در و یک سری هیزم جمع کردیم و یک اتش درست حسابی توی باغ روشن کردیم . نشستن کنارش با آن سکوت و سرما خیلی فاز می داد . سکوت محض . فقط صدای جرق جروق هیزم ها ....

واما ماجرای اصلی بعدا اتفاق افتاد . ما حدود ساعت شش و نیم راه افتادیم به سمت تهران . حدود هشت رسیدیم به خانه مهیار . یک نیم ساعتی هم آنجا بودم و یک چائی با هم خوردیم . بعد راه افتادم به سمت خانه .

دیدم پمپ بنزین پل رومی خلوت است . گفتم از خلوتی اینجا استفاده کنم و باکم را پر کنم . توی صف بنزین یک ۲۰۶ سفید پشت سرم بود که دوتا دختر  تویش نشسته بودند . نوبت من شد و داشتم بنزین می زدم که متوجه شدم راننده ۲۰۶  میخ زل زده به من . یکی دو دقیقه بعد دوباره نگاه کردم و دیدم همچنان همان وضع است .

پیش خودم فکر کردم که این بچه حسابی پایه است . از آن طرف به خودم قول داده بودم فعلا با دختر جماعت کاری نداشته باشم . نهایتا هوس کردم یک امتحانی بکنم . بنابراین بنزین را که زدم  در خروجی پمپ بنزین منتظر شدم تا ۲۰۶ هم کارش تمام شود .

کنار من یک لحظه مکث کرد . من از توی جیپ فقط کنار راننده را می دیدم . بعد من رفتم دنبالش و صدمتر پائین تر یک چراغ زدم و او هم راهنما زد کنار وایستاد . من هم پیاده شدم رفتم سراغش . می گفت اسمش رویا است و راستش از لحاظ فیزیکی خیلی خوب به نظر می آمد . و متولد پنجاه و هفت هم بود .

آخر شب زنگ زد و نزدیک به دوساعتی حرف زدیم . نهایتا قرار شد امشب جائی شام بخوریم . در طول روز هم یکی دو دفعه دیگر تماس گرفت . یک حرفی زد که یک جورهائی توی ذهنم ماند . می گفت می دونی من چند ساله شماره از کسی نگرفتم ؟ راستش این قضیه کمی مشکوک به نظر می رسید . دست به دامان روان شناس بازی شدم و ...

ساعت شش زنگ زدم تا قرار را فیکس کنیم . کمی صحبت کردیم و او گفت بیا امشب بی خیال بیرون رفتن بشویم و عوضش تو بیا اینجا . گفت که خواهر و شوهرش اینجا هستند که ان ها هم بعد از شام جائی می روند مهمانی و دیر هم بر می گردند . در ضمن گفت نمی تواند به آنها بگوید اصل قضیه چیست و برای همین هم قرار شد من یک دوست قدیمی . از بچه های دانشگاه باشم و این جنغولک بازی ها ....

با جوانک ملقب به شوهر خواهر دست دادم . بعد با خودش و سپس با خواهرش که به نظر می رسید از خودش بهتر باشد . گیرم حداقل سه سالی بزرگتر بود .

شام خوردیم و  صحبت حول و حوش انقلاب و این حرفها دور می زد . به طرز غریبی از همه چیز بی اطلاع بودند . خوشبختانه خواهر گرامی و همسرش عجله داشتند . جوانک می خواست چائی بخورد ولی زن نگذاشت و گفت چائی را آنجا می خوریم . و من و رویا تنها ماندیم .

حدود بیست دقیقه حرف زدیم . چیز مهمی هم نبود . بیشتر من حرف زدم . بعد پاشدم به تماشای یکی دوتا تابلو و کریستال های روی بوفه .

آمد نزدیکم ایستاد . داشتم از پنجره بیرون را نگاه می کردم . ما طبقه نهم بودیم و همه شهر معلوم بود . سعی کردم  محل دقیق خانه مان را پیدا کنم که البته نمی شد .

وقتی کاملا نزدیک شد دستش را گرفتم و پیچاندم و چسباندمش به دیوار . حالا دیگر به هم چسبیده بودیم . علی رغم غافلگیری به سرعت خونسردی خودش را به دست آورد و فقط توی چشمانم ذل زد بعد لبش را گاز گرفت .

گفتم می دونی توی یکی از رفرنس های ما چی نوشته ؟

ــ چی نوشته ؟

ـــ این که غالب دخترها ٬ رویاهائی دارند . راجع به عاشق بی قراری که ناگهان کنترل  خودش را از دست می دهد و به آنها تجاوز می کند ! دقیقا همین .

 خندید . ولی من دستش را محکمتر پیچوندم . گفت بسه دیگه دردم اومد . باز محکمتر . این دفعه لبخند از لبش محو شد و نگاهی که داشت خشم آلود می شد این چه کاریه ؟

بگو ببینم چه کلکی تو کارته ؟

یعنی چی ؟ کمی دیگر پیچوندم . حرف بزن تا دستت رو نشکوندم .

آی ی ی ی ی ! بی شعوررر . جیغ می زنم !

  بگو .

چی رو بگم ؟ باز بیشتر پیچوندم .

 سعی نکن همین الان یک چیزی اختراع کنی . راستش رو بگو .

کمی تقلا کرد . بعد دید فایده ای ندارد . با صدائی که دو رگه شده بود گفت من اینجا نیستم . ولش کردم روی کاناپه . رفتم توی آشپزخانه دنبال چائی .

وقتی برگشتم داشت گریه می کرد . چند دقیقه ای همینطوری گذشت . بعد گفت چطوری فهمیدی ؟

چون همینطوری راه می افتی توی خیابون و شماره می گیری که البته اصلا چیز غریبی نیست . ولی دیشب مشخص بود  حتما می خواهی یکی را پیدا کنی و این اصرارت عجیب بود . هرچند دوستت هم اصلا موافق نبود . این را از رفتارش فهمیدم . بعد این که خیلی هول هولکی می خواهی ظرف بیست و چهارساعت صمیمی بشی . مناسباتت با خواهر و شوهرش هم  نرمال نیست . مهمتر از همه . مدعی هستی خانه ات این جا است . ولی اطاقت اصلا در حد خودت نیست . این اطاق دختری مثل تو نیست .

بقیه ماجرا را البته مخلوط با گریه اینجوری گفت که آلمان است و دوسالی می شود با یک اقا پسری عاشق و معشوقند . بعد او مچ پسرک را با دختری می گیرد و قهر می کند بر می گردد اینجا برای یک اقامت دو هفته ای و تصمیم می گیرد حتما به جبران حرکت نامزدش به او خیانت بکند و از شانس طلائی من دیشب توی پمپ بنزین دلقک را می بیند که داشته بنزین می زده...

راستش این داستانش هم می توانست سرکاری باشد .حداقل این که آدم انتظار دارد چنین حرکات احمقانه ای را از یک دختر هفده هژده ساله ببیند . این ماجرا در حد یک دختر بیست و هفت هشت ساله نیست .

 اما گریه ها و وضعیت آشفته اش به نوعی ثابت می کرد که راست می گوید . از آن طرف این که طرف نامزد دارد یا داشته برای من در حد یک جک بیمزه بیشتر نبود .ولی کل این ماجرا می توانست واقعا خطرناک باشد . چون اگر همینطوری ادامه پیدا می کرد و بعد از هفت هشت روز ناگهان غیبش می زد و بر می گشت به المان می توانست واقعا عصبی ام کند . انصافا این یک دفعه را شانش آوردم . در واقع از بغل گوشم رد شد ...

بقیه شب هم به مشاوره و این حرفها گذشت .  منظورم دو ساعت بعدی است . بعدش هم برگشتم خانه . توی راه به این فکر می کردم که می توانستم  خودم را از همان اول به نفهمی بزنم و پایه همه چیز باشم . راستش تا همین دو سه سال پیش همین کار را می کردم . ولی الان دیگر اینطور نیست . برعکس می تواند حتی شکنجه ام بکند . این که در تمام مدت می دانی همه چیز دروغ است . شبیه یک پارتی به نظر می رسد که ناگهان از هوا می افتی توش ٬ از یک طرف هم می دانی هرلحظه ممکن است با اردنگ بیرونت کنند ! نه خیلی ممنون ! ترجیح می دهم از همان اول  توی اطاق خودم باشم .یعنی همین جائی که عکس هایش را دیده اید ...

لامصب ٬ ای کاش چند تا عکس با موبایلم از صحنه می گرفتم . فک کن ! چقدر هیجان انگیز و جالب می شد ! مثل این مستندهای بی بی سی ! ولی تازه الان به  فکرم رسید . حیف شد..

پی نوشت : کامپیوتر شوهرخواهر گرامی کلا به رنگ نارنجی بود ! تا به حال ندیده بودم . حدس زدم شاید بعدا رنگ شده باشد ولی رویا  گفت نمی داند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
 

پریروز به خاطر کاری رفته بودم سازمان مرکزی دانشگاه آزاد . توی دفتر یک خانم دکتری که نسبتا هم پست مهمی دارد منتظر بودم . یک منشی هم آنجا بود که خانم حدود بیست و پنج شش ساله ای بود . به غیر از من دو نفر دیگر هم منتظر بودند . همینطوری نشسته بودیم که یک پسرک حدود بیست و چند ساله وارد شد . یک جوری تقریبا با رقص ! وارد شد و با یک دستش هم بشکن های خفیفی می زد !

بلافاصله خانم دکتر هم آمد ( حدود پنجاه ساله ) و نشست پشت میزش .

بعد یک چنین نمایشی اجرا شد :

پسرک پا شد صاف رفت بالای سر خانم دکتر و شروع کرد با سرعت دیوانه واری حرف زدن . می گفت فوق دیپلم است و حالا لیسانس قبول شده و حالا یک سری مشکلاتی در مدارکش وجود دارد و...

ولی یک سری چرت و پرت هائی این وسط می گفت . راستش من اول فکر کردم یکی از این احمق هائی است که جو گیر شده و دارد ادای قهرمان های مجله موفقیت را در می آورد !! ولی بعدا دیدم قضیه چیز دیگری است .

مسئله این بود که بچه مون حسابی خودش را با یک چیز روان گردان . به احتمال زیاد شیشه یا اکس  ساخته بود . واقعا نمی دانست کجا است ! نمی دانست طرف صحبتش کیست !

مثلا یک دفعه حرفش را قطع کرد و گفت ببینم کدومتون عطر  فلان رو زدید ؟ سرم داره از درد می ترکه ! چقدر جوادید !

خانم دکتره و منشی با دهن باز داشتد به هم نگاه می کردند ! ولی هنوز از شوک این ماجرا در نیامده بودند که بچه در اومد که :

 خانم دکتر شما لطفا یک نامه فدایت شوم !! برای رئیس دانشگاه ما بنویسید !!

 خانم دکتر اگه کار من رو درست نکنی بابام میاد سراغت اونوقت کار به جاهای باریک میکشه ها !!

 به منشی می گفت کفشاتو از کجا خریدی ؟  تاناکورا است دیگه نه ؟!

بعدش یه جوری شد که دیگه به همه گیر داده بود ! از من پرسید چقدر درس خوندی ؟ گفتم فلان قدر . گفت عجب خری هستی !! برو بازار پول دربیار !! من الان دوساله رفتم پیش بابام  بازار دارم کار می کنم پول در میارم و...

منشی قاطی کرد و گفت پسر تو چقدر پر روئی ! خجالت نمی کشی ؟ پسره گفت خجالت جاش زیر لحافه !!

باز خدا پدر خانم دکتره رو بیامرزه که واقعا آدم خونسردی بود . خیلی مودبانه پسرک رو ردش کرد و رفت . هرکس دیگری بود حسابی قاطی می کرد . البته من هم خیلی موذیانه از فرصت استفاده کردم و جهت پاچه خواری یک لکچر مفصل و آموزنده راجع به اواع روان گردان ها و...اومدم که کلی کارم را جلو انداخت !

یاد یک ماجرائی افتادم که البته در کلیات عبید خوانده ام . واعظی در منبر می گفت  یک دینار پول می دهید یک شیشه شراب می خرید  که ظاهر و باطنش نجس است و  اگر در حین شرب خمر بمیرید در قیامت مست محشور خواهید شد !

یکی از افراد پای منبر گفت والله این چیزی که تو می گوئی هر شیشه اش هزار دینار می ارزد !!

تقریبا دوسال پیش یا کمتر در وبلاگ قبلی یک پست راجع به اطاقم نوشته بودم که در واقع به نوعی توصیف کرده بودم چه چیزهائی در این اطاق هست و ...

راستش را بخواهید من اکثر اوقاتم را در همین اطاق میگذرانم . یعنی اگر خانه باشم حتما توی اطاقم هستم . خیلی به ندرت ممکن است بنشینم جلوی تلویزیون و یا هرجای دیگری . امروز هوس کردم چند تائی عکس از این اطاق کذائی گرفتم . عمدا هم با موبایل گرفتم تا حجم عکس ها کم باشد و بشود سریع دید .

این کتابخانه من است . دقیقا دوضلع از اطاق من کتاب است . ضلع کوچکتر کتابهای روان شناسی و ضلع بزرگتر هم بقیه کتابها . متاسفانه نمی شد با موبایل یک عکس کامل از کتابها گرفت . این کتابخانه از پنج قسمت تشکیل شده که چهار قسمتش در این عکسها است :

http://i25.tinypic.com/30v19jq.jpg

http://i29.tinypic.com/1r1ybk.jpg

http://i25.tinypic.com/2yxhgdh.jpg

 

 خواننده های قدیمی اینجا دکترآشوری را می شناسند . دکترای هنر های زیبا از فلورانس ایتالیا که سالها است در یک تیمارستان به دلیل اسکیزوفرنی شدید بستری است . بسیار بسیار شخصیت جذابی دارد . او تصور می کند که یکی از مقامات بلند پایه اینترپول ( پلیس بین المللی است ) دکتر آشوری همیشه در حال گزارش نوشتن است . کاغذهای شیت آ صفر را با نوشته هایش سیاه می کند . یکی از این گزارش ها را به من داد ( با من خیلی رفیق بود ) و من هم قاب کردم و زده ام به دیوار . مثلا در یک گوشه اش چنین نوشته :

باور نمی کنم پرزیدنت آمریکا از گرسنگی سپوری کند ! ای وای پسرم گلپایگانی تو ایرانی هستی در کوچه های هلند چه می کنی دنبال که می گردی ؟ پرزیدنت آمریکا دیوانه است من هم دیوانه خواهم شد ! سرما ما را کشت . بچه ها را کشتیم ! با ناوگان ایالت متحده در اقیانوس ها روانیم . به سوی افغانستان در راهیم . وای به حال بچه های افغانی . شماره کد ۰۵۶۹۸۷۷۷۷۴۱  جناب هوپرآجوکا ورتر رئیس اسیا و آمریکا و اروپا و هلند و بلژیک . معاون دکتر اشوری فرمانده کل قوای آمریکا !

من این تابلو را با عکس های مختلف دیگری هم پوشانده ام . چند تا عکس از حضرت فروید علیه السلام . به اضافه چند تا عکس کوچکتر :

http://i27.tinypic.com/2csdy1k.jpg

http://i27.tinypic.com/axiqyu.jpg

یک میز عسلی کوچک به اضافه یک مجسمه و شمعدان قدیمی . از این مجسمه یکی دیگر هم هست که همان سال ماجرای من و آنیتا خریدم . یکی پیش او است و یکی هم پیش من مانده . قرار بود روزی این مجسمه ها جفت شوند . این امر هیچ وقت اتفاق نیفتاد . در کنارش مجموعه سه گانه اثار ارسطو  و یک مجموعه سه جلدی از کتاب متفکران یونانی :

http://i26.tinypic.com/21cwolw.jpg

میز کنار تخت خواب به همراه جینگیل پینگیل های رویش . یک جعبه چوبی و دو گلدان سفالی و...

http://i28.tinypic.com/sqsawp.jpg

این هم قاب عکس افلاطون به همراه شمعدانش . دو فیلسوف مورد علاقه من افلاطون و هایدگر . از نظر طرفداران پوپر کسی که چنین سلیقه ای دارد یک فاشیست واقعی است !

http://i32.tinypic.com/xdfjty.jpg

کازیه روی میز تحریر. این توپ های فلزی در واقع متعلق به اسیاب گردان صنعتی هستند .

http://i29.tinypic.com/29e6kx0.jpg

این کلاه از روسیه آمده . رویش تمام مدال ها و نشان های شوروری سابق سنجاق شده :

http://i26.tinypic.com/2ps3p5d.jpg

این چهارپایه در سمت چپ صندلی من واقع شده و رویش هم چند تائی قوطی سیگار فلزی و یک گلدان سفالی :

http://i28.tinypic.com/fna3k0.jpg

میز و کتابخانه پشتش که متعلق به کتابهای روان شناسی است . کیس کامپیوتر یکی دو طبقه از کتابخانه را پوشانده :

http://i28.tinypic.com/v6ngpy.jpg

این دوتا مبل و میز وسطش یک زمانی خیلی کاربرد داشت . آخر من قبلا در همین اطاق کار می کردم . منظورم کار روان شناسی است .

http://i29.tinypic.com/1604ze8.jpg

یادتان هست که در یک پستی نوشته بودم که رفتم از پاساژ نارون نیاوران چیزی شبیه به گلیم خریدم تا بیندازم روی کاناپه کهنه اطاق ؟ بیشتر اوقات روی همین کاناپه نشسته ام .

http://i26.tinypic.com/2w51y0n.jpg

این رمل و اسطرلاب است . من آن را از یک عتیقه فروشی خریدم و با هزار بدبختی توانستم طرز کارش را یاد بگیرم . موضوع مال خیلی وقت پیش است . اسطرلاب کذائی در حال حاضر روی دیوار است :

http://i28.tinypic.com/28rmfl4.jpg

و یک مجموعه تابلو که در واقع روی دیوار بالای تخت نصب شده اند :

http://i32.tinypic.com/33457bk.jpg

http://i28.tinypic.com/29fd0zd.jpg

http://i30.tinypic.com/2qlzc4x.jpg

http://i30.tinypic.com/r2jcs9.jpg

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
 

روز یک شنبه نوبت کلاس داستان نویسی بود . راه افتادم رفتم به سمت کلاس و اتفاقا کوچه های دربند هم حسابی یخ زده و برفی بود . طوری که هر ماشینی نمی توانست وارد کوچه شود . به هرحال ماشین را دقیقا جلوی در منزل میرصادقی پارک کردم .

کلاس که تعطیل شد همه داشتند جلوی در با هم خداحافظی می کردند . من هم ماشین را روشن کردم و خواستم از پارک بیایم بیرون . غافل از این که پشت من یک پراید هم پارک کرده و صاحبش هم یکی از بچه های کلاس که خانمی سی و چند ساله و چاق است .

چون قبلا پشت ماشین من چیزی نبود من هم حواسم پرت شد . یک دنده عقب کوچولو گرفتم و احساس کردم بعد از چند سانت عقب رفتن ماشین به چیزی خورد . یک صدائی هم داد که البته من خودم متوجه نشدم .

برگشتم از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم این خانمه پریده بیرون از ماشین و داد و هوار که زدی ماشینم رو داغون کردی ! بیا پائین ببینم !!!!

اومدم پائین با تعجب به پرایده نگاه کردم که ببینم چی شده . هیچی هم نشده بود . نه چراغی شکسته بود و نه اتفاق دیگری برای پراید افتاده بود ...

حالا این زنیکه هم صدایش را انداخته روی سرش و مدام می گوید اصلا صدا داد !! شاسی ماشینم جا خورد !!!

 راستش با این برخوردی که این خانمه کرد من یک لحظه فکر کردم که اشتباه می کنم و این زنک از بچه های کلاس نیست ( با توجه به این که همگی ادعای روشنفکری و...)

گفتم خانم ببخشید . معذرت می خواهم . این هم می گوید شرمنده شدی که شدی ! با شرمندگی چیزی درست نمیشه !

به این جا که رسید من رفتم توی این فکر که نکند داد شوخی می کند ؟ حتما شوخی می کند !  منتظر بودم مثلا بخندد و بگوید گذاشتمت سرکار و...

ولی نه خیر ! همینطوری مزخرف گوئی ادامه داشت . مدعی بود که جلو پنجره اش ترک خورده ! شاسی ماشینش جا خورده !!

گفتم خانم شما لطفا تشریف ببرید منزل و جلوی نور !! حسابی ماشینتون رو چک کنید هر خسارتی خورده بود من در خدمت هستم .

سوار شدم و آمدم .

یعنی طوری شده بود که بقیه بچه ها از شرمندگی و خجالت راه افتادند و رفتند و هیچ کس آنجا توقف نکرد ..چنان صحنه برخورد این زنیکه افتضاح بود که اصلا باور نکردنی می نمود ..

واقعا کف کردم که این زنیکه از کدام طویله ای بیرون پریده ؟ والله من بعد سالها رانندگی تا به حال چنین صحنه و چنین برخوردی ندیده بودم .

می خواستم بهش بگویم آخه احمق توئی که زنی و اینجوری برای من لات بازی در میاوری یک لحظه فکر نمی کنی اگر من هم بخواهم مثل خودت باشم می توانم همان جا جلوی بقیه جرت بدهم ؟ فکر می کنی من نمی توانم داد بزنم ؟ دوست داری یک چیزی بذارم توی قابلمه ات که همونجا مثل لبو سرخ بشی ؟

باور کن یک لحظه هوس کردم بشینم پشت جیپ و با دنده کمک بروم روی پرایدش و له و لورده اش کنم و بعد بگم حالا هر چی دلت می خواهد داد بزن ...

خدایا ببین کجا زندگی می کنیم .  حالا گیرم من زده ام به ماشینت . مگر عمدا زدم یا گفتم خسارتت را نمی دهم ؟ اصلا مگر چی شده ؟ کجای ماشینت خسارت دیده ؟

می روم می پرسم قیمت جلو پنجره پراید چقدر است ؟ ( آن هم مطئنم از قبل ترک جزئی داشت و برخورد من باعث ترک خوردنش نشد . چون من فقط به سپرش خوردم ) چند برابرش را  جلوی بچه ها می گذارم کف دستش ...

زنیکه الدنگ خجالت نمی کشد . هی می گویم ببخشید . ندیدم معذرت می خواهم . می گوید معذرت خواهی تو چه فایده ای دارد !!! خدایا تازه این ها کلی مدعی روشنفکری و..همین زنیکه کلی برای بچه ها نطق می کند که اوضاع سیاسی اینجوری شده و مردم ایران چنین و چنان و....  

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
 

باغچه کوچکی دراطراف پل  کردان کرج داریم که یک ویلای کوچک هم وسطش است . این باغچه را بابا  خیلی وقت پیش خریده و اکثرا روزهای جمعه تابستان و بهار را می رود آنجا و سرش را با باغبانی و این حرفها گرم می کند . قبلا من را هم با خودش می برد و کار مفصلی هم از من بیچاره می کشید . منظورم از همان هفت هشت سالگی است . مزدم هم این بود که موقع برگشتن نیم ساعتی در اتوبان شیخ فضل الله توقف می کرد . همان جائی که نزدیک به برج میلاد است . آنجا پاتوق موتور  سوارهائی بود که موتور تریل داشتند و از تپه های آنجا بالا و پائین می رفتند . من خیلی دوست داشتم آنها را تماشا کنم . مخصوصا یک جوانکی بود که موهای روشن داشت و بادگیر ابی  می پوشید . یک موتور تریل هم داشت و این آدم از نظر من به طرز مافوق تصوری کارش درست بود !!  وقتی بر می گشتیم خانه سوار دوچرخه ام می شدم و در عالم رویا من او بودم و دوچرخه هم موتور تریل بود....

خلاصه این که این باغچه چنین شرایطی دارد  . ساختمان ویلا و استخرش را در سال هفتاد و پنج ساختیم و راستش در واقع خودم آن را ساختم . خیلی هم خوب شده بود . منتهی به دلیل این که اطراف باغچه کسی نبود و آن زمان آن طرفها خیلی خلوت بود  بلافاصله دزدها آمدند و همه چیز را بردند . یعنی تا سینک ظرفشوئی و توری های پنجره را هم  برده بودند . البته الان دیگر انجا شهرک شده و گشت حفاظت دارد و امنیت برقرار است . ولی تا به این زمان برسیم هزار بار دزد آمد و قفل ها را شکست و همه چیز را برد .

به همین دلیل ما دیگر برای آنجا چیزی نخریدیم و  بیشتر از وسایل مازاد خانه تهران برای آنجا استفاده کردیم . برای همین دیگر اقا دزده هم هوس سرقت از آنجا به سرش نزد .

خلاصه من بعضی وقتها هوس می کنم و با دوستان یا خودم تنهائی سری به آنجا میزنم . خیلی فاز می دهد که تنهائی آنجا بروی و شب برای خودت آتشی درست کنی و کنارش لم بدهی و ..البته آنجا جان می دهد برای اکیپی رفتن و شلوغ بازی درآوردن . یک زمانی ما هر هفته آنجا می رفتیم .

راستش یکی دوهفته ای بود که می خواستم سری به آنجا بزنم . بیشتر به خاطر این که تپه های آنجا جان می دهد برای آف راد       . علی الخصوص که می دانستم برف سنگینی هم آنجا آمده است . جمعه پیش قرار بود با مهیار برویم که خواب ماندیم و نشد . دیروز بالاخره حدود ساعت ده از خانه زدم بیرون و البته این دفعه هم مهیار ظاهرا در خواب خرگوشی بود !  بنابراین زنگ زدم به شراگیم و گفتم اگر پایه باشد با هم برویم که خوشبختانه موافق بود .

اولا که هوای آنجا حداقل ده درجه سردتر از تهران بود . بعد هم این که چنان برفی روی زمین بود که گاهی تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم . یعنی چنان برفی بود که جیپ با بستن پولوس جلو  و قفل دیفرانسیل عقب . یعنی با هر دو دنده کمکش به سختی از خیابان فرعی  آنجا رد می شد . برف تا بالای سپر جلوی ماشین می رسید و یک دفعه هم رسما گیر کرد و علتش هم این بود که برف  گیر می کرد به زیر ماشین . تازه شاسی جیپ من پانزده سانت بالاتر از بقیه جیپ ها است .

خلاصه بخاری های ویلا را  راه انداختیم و توی باغچه هم از زیر برف ها هیزم جمع کردیم و آتش مفصلی افروختیم !!  ولی سوز بدی در هوا بود .

توی کمد ویلا من سه تا قوطی تن ماهی پیدا کردم که تاریخ مصرفشان گذشته بود . می خواستیم بندازیمشان دور . ولی سر کوچه یک کیوسک نگهبانی هست که در اطرافش یکی دوتا سگ بودند . تصمیم گرفتیم بدهیم آنها بخورند .

من رفتم از سوپر کره بخرم .  تن ها را هم برداشتم تا سر راه بدهم به هاپوها . رسیدم انجا دیدم تعداد سگها خیلی بیشتر از یکی دوتا است و نزدیک به پانزده تائی می شدند . در ضمن دوتا توله سگ کوچولو خیلی بامزه هم یک گوشه ای نشسته بودند . با خودم گفتم دوتا از تن ها را می دهم به بزرگ ها و یکی هم بشود سهم این کوچولوها .

ولی زهی خیال باطل ! مگر این سگها گذاشتند چیزی به این توله ها برسد . ریخته بودند دور من و چنان کولی بازی راه انداخته بودند که بیا و ببین ! هر وقت من قوطی را گذاشتم جلوی توله ها یک سگ نره غول آن را به دندان گرفت و فلنگ را بست !!  نمی دونی چه فیلمی بودند ! پدرسگ ها !  مثلا می خواستی بزنی توی سرشان تا بروند کنار . چنان این سگ های نره غول شروع می کردند به زوزه کشیدن انگار داری شکنجه شان می کنی ! دقیقا جوری که انگار  زانو می زدند و التماس که نه تو رو خدا ! رحم کن ! ما رو نزن ! به جاش غذا بده !! رحم کن ! زود باش غذا بده !!

خلاصه . این کوچولوهای بیچاره هیچی نصیبشان نشد .  بقیه  بعد از خوردن تن داشتند  لب و لوچه می لیسیدند . بعد این کوچولوها رفتند پوزه شان را بو کردند و بوی خوب به مشامشان رسید . بعد چنان با حسرت به آدم نگاه می کردند که جگرت اتیش می گرفت ....

دیدم اینطوری نمی شود . رفتم سوپر و کره را خریدم . یک کیلو هم سوسیس برای توله سگها خریدم و برگشتم سراغشان . ولی هیهات !  این دفعه دیگر رسما داشتند از سر و کولم بالا می رفتند !  من خواستم گولشان بزنم و یک سوسیس را سوت کرد م آن دور دورها که همه بدوند طرفش و اینجا خلوت شود . ولی این پدرسگ ها زرنگ تر از این حرفها بودند ! چند قدم می دویدند . بعد می فهمیدند که فایده ندارد و نمی توانند زودتر از بقیه برسند دوباره بر می گشتند سراغ من بدبخت !!

دیدم دوباره همان حکایت تن ماهی است . جفت کوچولوها را  بغل کردم و آوردم توی جیپ . اولش ترسیده بودند و دمشان رفته بود لای پایشان . یکی از گوش هایشان هم آویزان شده بود پائین و یکی هم سیخ شده بود بالا ! یعنی نمی دونی چه قیافه بامزه ای داشتند !! ولی چند دقیقه ای گذشت و توی ماشین هم گرم و سوسیس ها هم خوشمزه بودند و خلاصه بدون مزاحمت دلی از عذا دراوردند !

نوازش کردنشان خیلی حس خوبی داشت . گوش های مخملی و خز گردنشان هم نرم و...

برگشتم به ویلا و برای  شری قضیه را تعریف کردم البته منهای ماجرای ماشین سواری توله ها ! چون می ترسیدم حس بهداشتش گل کند و از این که روی صندلی ها سگ بوده خوشش نیاید .البته شراگیم هم حیوانات را دوست دارد .حیف که موقع غذا دادن به سگها موبایلم همراهم نبود و نتوانستم عکس بگیرم . عوضش یکی دوتا عکس از محوطه گرفتم که در انتهای پست می بینید .

متاسفانه چون دیر راه افتاده بودیم  نتوانستیم به تپه نوردی برسیم . چون داشت تاریک می شد . ولی قطعا در اینده نزدیک این کار را خواهم کرد .

یک ماجرا هم از این باغچه یادم آمد که ارزش تعریف کردنش را دارد . حدود سه سال پیش پدرم تصمیم گرفت آن طرفها چند تکه زمین بخرد . چون حدس می زد به زودی قیمتها ترقی کنند . یک روز رفته بود سراغ بنگاه های املاک آنجا . نزدیک به ساعت شش عصر خسته و کوفته برگشت خانه و خیلی هم ناراحت بود . پرسیدم چه شده و گفت که نزدیک خانه متوجه شده کیف دستی اش را گم  کرده که حدود پنج ملیون نقد و تراول درونش بوده است .

می خواست برگردد که من نگذاشتم . خودش هم اصلا به پیدا شدن کیف امیدوار نبود . بنابراین من تنهائی رفتم کردان و از  املاکی های آنجا سراغ کیف را گرفتم . شاگرد یکی از مغازه ها که پیرمرد مسنی بود گفت کیف را من پیدا کردم و آن را تحویلم داد . او پیرمرد فقیری بود که جلوی مغازه املاک هم بساط سیگار فروشی محقری داشت و در ضمن در مغازه املاک هم ابدارچی بود .

حتی یک ریال از پول های توی کیف کم نشده بود . پرسیدم وسو