تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

انتقال و...

 

دخترکی از هم دوره ای های دانشگاه . اهل رفسنجان و اتفاقا از این خانواده های خرمایه دار آن حوالی . چند روز پیش زنگ زد به من که کلینیکی خریده و می خواهند استارت بزنند . بیا و تو هم با ما کار کن .

دیروز صبح راه افتادم رفتم آنجا . حوالی پیچ شمرون . یک طبقه کامل از یک ساختمان پزشکان که  چهار تا اطاق داشت به اضافه یک سالن انتظار مرتب و انصافا جای شیک و تر و تمیزی بود .البته نگفت چند خریده است .

دونفر دختر بودند . خودش و دوستش . بعد قرار بود من باشم با یک نفر دیگر . که آن آقا هم آنجا بود و چیزی حدود چهل و پنج سالش می شد . می گفت پانزده سال تجربه کلینیکی دارد .

تصمیم بر این بود که اساسنامه ای بنویسند و چیزی شبیه به شرکت از توش دربیاید . اصطلاح حقوقی اش را بلد نیستم . به هرحال در سود و زیان همه شریک باشند .

هرچقدر اصرار کردم که سه روز در هفته به من یکی اش  را اجاره بدهند قبول نکرد . لامصب زرنگ شد بود . از آن طرف من هم قبول نکردم رسما در تشکیلاتش عضو شوم .

مسئله این جا است که من دو نفر از ان ها را می شناسم . ان اقا را نمی شناسم ولی می توانم حدس بزنم چه کاره است . اگر من آن جا باشم . در بهترین حالت . می شود کار کردن خر و خوردن یابو . چرا باید ضرر از جیب من برود ؟

ببینید . روان شناسی هم مثل هر شغل دیگری . احتیاج به یک سری استعدادها و توانائی های مختلف دارد . این که طرف چقدر کار بلد است . فلان  رفرنس ها را خورده و چشم بسته دایره المعارف روان شناسی است . فقط می شود  یک روی سکه .

روی دیگر سکه . توانائی جذب افراد مختلف . توانائی ایجاد ارتباط  . جذابیت های فردی  .  چیزهائی  مثل  قدرت  کلام و.... یعنی همه آن چیزی است که باعث می شود شما یک جلسه پیش طرف بروید  و به این کار ادامه بدهید .

اساسا  تبلیغات و توصیه این و ان و مواردی از این قبیل باعث می شود که شما به هر دلیلی برای دفعه اول به یک روان شناس مراجعه کنید . این موضوع به تنهائی خیلی مهم نیست . چیزی که اهمیت دارد استمرار است . یعنی شما پیش خودتان فکر کنید هفته بعد هم می ایم .

باری . این خانم و دوستش . هیچ کدام آدمهائی نیستند که بتوانند کسی را جذب کنند . آن اقا هم به نظر من همینطور آمد . کسی نبود که من از آشنائیش خوشحال بشوم . یا دوست داشته باشم پنج دقیقه بیشتر با او حرف بزنم .

در عین حال . مسئله تخصص و قابلیت های حرفه ای هم مهم است . اصولا مریضی که پیش شما می اید دقیقا یک منقد است . او بیشتر به دنبال ایراد گیری است . او دلش می خواهد به خود ثابت کند که این بابا به درد نمی خورد . لاجرم جلسه اول نقشی کلیدی دارد . اگر شما به عنوان درمانگر نقش یک آدم همه چیز دان و حلال مشکلات را بازی کنید و بخواهید این موضوع را به مریض ثابت کنید همان لحظه اول کارتان تمام است . عمرا نمی توانید چنین چیزی را به مریض القا کنید . در بهترین حالت یک موجود پر مدعا و در بدترین حالت یک موجود مسخره و خنده دار خواهید شد . لم کار چیز دیگری است .

خوب حالا از لم کار گذشته ٬ یک نکته کلیدی دیگر هم هست . انتقال .

انتقال به معنای علاقه بیمار به روان شناس است . این مسئله خود به خود پیش می اید . در حین جلسات درمان . نوعی رابطه انسانی بین بیمار و درمانگر به وجود می اید . تعریف تخصصی و توجیه این موضوع در حوصله بحث ما نیست . نهایتا  درمانگر تبدیل به یک شخصیت مرجع می شود . یعنی کسی که شما حرفش را بی چون و چرا می پذیرید . در واقع انتقال اب به اسیاب درمان می ریزد . تسهیل کننده و کاتالیزور درمان انتقال است . البته گاهی هم برعکس این موضوع پیش می اید . یعنی بیمار از درمانگر متنفر می شود .ولی احتمالش کم است .

به همین دلیل است که در شغل روان شناسی خیلی راحت می توان سو استفاده کرد . اگر  درمانگر ظرفیت این مسائل را نداشته باشد . به سادگی می تواند بیمار را به هرکاری ( دقیقا هرکاری ) وادار کند . البته یک مسئله هم اینجا هست . رابطه ای که بر اساس انتقال استارت می خورد و تبدیل به رابطه عاشقانه می شود . ذاتا مریض و غیر نرمال خواهد بود .

یک مثال از انتقال . زوج جوانی هر دو بیمار من بودند . دوسال بعد از خاتمه درمان . یک شب آنها من را به شام دعوت کردند . فردای آن روز زنگ زدم تا تشکر کنم . خانم می گفت صبح که از خواب بیدار شدم به شوهرم گفتم اصلا نمی توانم باور کنم دیشب اقای فلانی اینجا بوده است ! یعنی تصور کن چقدر می تواند این رابطه قوی باشد . معجزه ای که یک آدم معمولی مثل من را تبدیل به یک بت برای فرد دیگری می کند .  در هیچ شغل دیگری دونفر تا این حد به هم نزدیک نمی شوند . در واقع درمانگر نزدیکتر از همسر یا پدر یا مادر یا هرکس دیگری می شود ...

باری . از موضوع دور شدیم . خلاصه این که این پیشنهاد را قبول نکردم .

اما دیشب رضا من را برای شام دعوت کرده بود . او دندانپزشک و استاد دانشگاه است .. قبلا در مورد این آدم  نوشته ام . بسیار پسر خوب و مهربانی است . من را برد به یک رستوران فرانسوی در داراباد که تا به حال نرفته بودم . خیلی جای خوبی است . البته کمی گران است . ولی محیط و غذای خوبی دارد . تصور می کنم برای یک شام رسمی . انتخاب خوبی باشد . یک باغ است که در درونش مجموعه ای از چند رستوران و کافی شاپ هست . جائی که ما رفتیم اسمش شومینه بود . رضا یک ماجرای خیلی خنده دار تعریف کرد که ارزش گفتن دارد . راستش دو سه هفته پیش من و امید با هم رفتیم مطب رضا . اخر وقت هم بود . یک دختر خیلی سانتی مانتال و شیک پوشی امده بود با رضا حرف می زد . بعد از رفتنش ما پرسیدیم قضیه چیست ؟ گفت این خانم دستیار یکی از همکاران و در عین حال دانشجوی من هم هست . دخترک ادعاهای غریبی هم داشت . مثلا می گفت من از اول دبستان تا به حال هیچ نمره ای جز بیست نگرفته ام ! حتی یک مورد ! تصور کن چنین نابغه ای در حال حاضر دانشجوی فوق دیپلم هم هست !!

خلاصه این که این دختر خانم به نوعی شروع می کند به کار کردن روی مغز عموی رضای ما . پریروز هم باز می اید پیش رضا . و او می گفت که تیپ خیلی خفن و عجیب غریبی هم زده بود . قرار می شود با هم بروند به یک کافی شاپ . خلاصه می روند به پاساژ تندیس در تجریش . که یک کافی شاپی هم آنجا هست .

در طبقه دوم پاساژ  می خورند به پست گشت نیروی انتظامی . می پرسند که شماها چه نسبتی با هم دارید ؟ رضا هم با خونسردی ( این ادم به طرز غریبی خونسرد و آرام است ) می گوید که من شغلم فلان است و این خانم هم قرار است دستیار من بشود . آمده ایم تا در مورد شرایط کاری با هم حرف بزنیم .

آنها هم خیلی مودبانه رضا را ول می کنند و بعد خیلی شیک آن دختر بیچاره را کشان کشان با خودشان می برند !!!

البته این قضیه از هر طرف که نگاه کنی اسفناک و یادآور شرایط مزخرف وطن عزیز ما است . ولی نمی دانم چرا من دچار یکی از این خنده های هیستریکی شدم که اصلا نمی توانی جلویش را بگیری !! فکر می کنم منشا اش تصور قیافه آن دختر بود . بیچاره از این تیپ های مغروری بود که هیچ کس را آدم حساب نمی کنند . بعد با آن ارایش و لباس پوشیدن خفن و...بعد یک دفعه نیروی انتظامی !!

خلاصه بیچاره را بردند به وزرا و از این پلاک های ماشین انداختند گردنش و چلیک چلیک عکس و پرونده و....

یک چیز عجیبی هم تعریف می کرد . گویا یک مادر و دختر را گرفتند که مانتوی دخترک کوتاه بوده . به همین موضوع هم گیر دادند . از قضا آنها همان لحظه یک مانتوی دیگر هم خریده بودند که معمولی و بلند بود و توی یک نایلون در دست دخترک بوده است . به مادر گفتند ما دخترت را می بریم و تو بعدا بیا و برایش مانتو بیاور . هرچه مادر اصرار کرده که بگذارید همین مانتوی تازه را بپوشد و قضیه تمام شود قبول نمی کنند و نهایتا دختر بیچاره را با خودشان می برند . رضا می گفت فوقش این دختر پانزده سالش بود ...

 

پی نوشت : سحر نیم ساعت پیش زنگ زده بود و داشتیم پشت سر بچه های کلاس غیبت می کردیم . صحبت از این شد که یک برنامه سه نفره با مریم بگذاریم برویم باغ وحش ( من خیلی دوست دارم و هر سال می روم ) خلاصه . من اشتباها گفتم آخرین دفعه ای که ما با هم باغ وحش اومدیم  !!! کی بوده ؟

او می گفت پارسال بود ! بعدش فرار کردیم و متاسفانه دوباره گیر افتادیم و آوردنمون همینجا !!

پی نوشت : تنهائی خیلی اذیتم نمی کند . فقط گاهی اوقات حمله های ناجور دارد . مخصوصا این یکی دو روز اخیر ...

این جور مواقع سعی می کنم به مصیبت های رابطه اخری فکر کنم .که واقعا تنم را می لرزاند .  و این که چقدر الان ارامش دارم . ولی احمقانه است اگر بگوئی همین دلیل برای تنهائی کافی است . سحر می گفت هرکس طرفهای چند ساله اخیر تو را ببیند مطمئن می شود که انتخاب تو همیشه از روی قیافه بوده . من موافق نبودم . نهایتا هیچ کدام نتوانستیم دیگری را قانع کنیم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

پل کردان . پل پارک وی !

 

دیشب . یعنی والنتاین کذائی را  با سحر در خانه شان نشستیم به فیلم دیدن . او میخواست فیلم داگ ویل را ببینیم . ولی لامصب سه ساعت بود و در ضمن زیر نویس هم نداشت . از آن فیلم ها بود که باید حتما دیالوگ ها را کامل متوجه باشی . نهایتا فقط یک ربعش را دیدیم و حوصله بقیه اش را نداشتیم . فیلم را عوض کردیم و نشستیم به دیدن فیلم پارک وی ( جیرانی ) . واقعا تعجب کردم که این اقای کارگردان از ساختن چنین فیلمی خجالت نمی کشد ؟ واقعا این چی بود ؟ افتضاح در بدترین حالت ممکنه....

صبح زود تنهائی رفتم کردان ٬ بیشتر به این دلیل که خرابی ها و ریخت و پاش های اقا دزده رو جمع کنم . لامصب همه چیز را از توی کمد ها و انباری و قفسه ها آورده بود بیرون و بعد ولو کرده بود . وسط سالن .

تمیز کردن ویلا تا ظهر طول کشید . خواستم بروم کنسرو بگیرم برای نهار که دیدم حال و حوصله اش را ندارم . برای همین رفتم رستورانی که آن اطراف است . یکی دوبار قبلا آنجا غذا خورده بودم .ولی به هرحال از نظر بهداشتی کمی مشکوک به نظر می رسید . بدتر از همه این که می گفت امروز هیچ غذائی به جز کباب کوبیده ندارند . یعنی بدترین غذا از نظر ریسک مسمومیت و این جور چیزها .  نهایتا فکر کردم به جهنم  و همان کوبیده کذائی را سفارش دادم . بعد یک زن و شوهر امدند که آنها هم در این که غذا بخورند یا نه تردید داشتند . آخرش از من پرسیدند که غذا چطور است ؟ گفتم این سئوال را در حال حاضر نمی توانم جواب بدهم ! چون نتیجه اش بعدا معلوم می شود !!

بعد از ظهر جیپ را انداختم به سمت تپه های آنجا . مسیر هم برف و هم گل رس بود . بعضی جاها چنان ماشین توی گل فرو می رفت که می ترسیدم شاسی به گل بنشیند و اگر این اتفاق افتاد هیچ چاره ای جز جرثقیل وجود ندارد . اگر ماشین توی برف گیر کند می شود  برف های زیر ماشین را خالی کرد و به راحتی خلاص شد . ولی گل با برف خیلی فرق می کند. بدتر از همه این که ماشین لحظه به لحظه بیشتر فرو خواهد رفت . این تپه های کردان یک حسن بزرگ دارند . یعنی سری اول تپه ها را رد می کنی دیگر چشم انداز شهرک کاملا مسدود می شود و این احساس بهت دست می دهد که وسط یک بیابان دور از هرگونه اثار تمدن تنها هستی . نهایتا علی رغم این که مسیر را تنهائی طی کردم بازهم خیلی فاز داد.

باری . موقع برگشتن برف و باران می بارید  و چنان ترافیک وحشتناکی در اتوبان درست شده بود که آدم واقعا از بیرون آمدنش پشیمان می شد . به تهران که رسیدم خیلی خسته بودم . تازه حالا ترافیک خود تهران شروع می شود . بنابراین رفتم خانه شری و یک ساعتی آنجا بودم تا کمی ترافیک سبک شد

 اف راد ٬ شیب به سمت پائین ( ۱۸ درجه ):

http://i25.tinypic.com/f0zsix.jpg

 

به سمت بالا ( ۱۶ درجه ) :

http://i32.tinypic.com/x0o8cy.jpg

 

اگر همه جا خیس باشد . اول باید برای آتش یک بستر درست کنید . مثل چیدن چند تا هیزم بزرگ در کنار هم . در ضمن باید بقیه هیزم های خیس را طوری کنار آتش بگذارید که حرارت کم کم خشکشان کند . چوب تر . یعنی چوبی که تازه از درخت بریده شده نمی سوزد  مگر این که آتش زیاد باشد . ولی چوب خیس . یعنی چوبی که قبلا خشک بوده و مدتی زیر برف یا باران مانده را می توان سوزاند . به شرطی که مدتی کنار آتش بماند و خشک شود .

http://i28.tinypic.com/2zrq5w8.jpg

 

استخر بدین ترتیبی که ملاحظه می کنید یخ زده است :

http://i32.tinypic.com/2ry3h8w.jpg

 یخ آنقدر کلفت و محکم است که می شود رویش ایستاد :

http://i26.tinypic.com/rrkp3q.jpg

 

 پی نوشت : یک ماجرائی از این مسیر یادم آمد . چند سال پیش . من دانشجوی کارشناسی بودم . با یکی از بچه های دانشگاه به نام سعید داشتیم می رفتیم به سمت کردان . وسط راه توی اتوبان دوتا دختر سوار کردیم که ظاهرا اهل کرج بودند . قیافه های عجیب و غریبی هم داشتند . ماگفتیم داریم می رویم فلان جا و شما هم اگر دوست داشتید با ما بیائید . آن ها گفتند که نه ما الان کار داریم . یکی شان گفت من با یک پسری دوست بودم و دیشب با او به هم زدم . از طرف دیگر هم بیست تومن بهش بدهکارم ( آن موقع نسبتا پول زیادی بود )  می خواهیم الان برویم این پول را بهش پس بدهیم تا زیر بار منت نباشم ! ولی مسئله این جا است که اصلا پول ندارم !! خلاصه این که بعد از این که رفتند توی این مایه ها  ما دیگر بی خیال شدیم و  یک جائی که خودشان گفتند کنار اتوبان پیاده شان کردیم و من از توی اینه دیدم که دارند می روند آن طرف اتوبان . ماشین ما یک ۴۰۵ بود و من هم گازش را گرفتم تا زودتر برسیم . راحت صد و شصت هفتاد سرعت داشتم . بعد از یک ربع ناگهان دیدم که دو تا دختر جلوتر کنار اتوبان ایستاده اند . دقیقا خودشان بودند !! حتی برای ما دست هم تکان دادند ! ولی سرعت من آنقدر زیاد بود که نتوانستم توقف کنم !

یعنی فک کن تا مدتها بعد بحث ما این بود که چطور چنین چیزی امکان دارد ؟ آخر آنها داشتند می رفتند آن طرف اتوبان . تازه اگر هم نرفته باشند سوار چی شدند که تونستند از ما جلو بزنند ( در تمام این ده دقیقه هیچ ماشینی از ما سبقت نگرفت ) و فرصت پیاده شدن هم داشته باشند و...

ما توی کف مانده بودیم که اینها جن بودند ؟ روح بودند ؟  جادوگر بودند ؟ در ضمن بدون هیچ تردیدی خودشان بودند و ما انها را با کس دیگری اشتباه نگرفتیم....

خلاصه این که هنوز هم من نفهمیدم قضیه چی بود ؟!!

 

 

 

.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

sos please some one help me !!

 

یک داف خارجی به نام ریحانا در آهنگی به نام ( sos ( rescue me می فرماید :

sos please some one help me !!

این نکته بسیار مهم و کلیدی است ! بدون توجه به آن نمی شود این پست را خواند ! حالا بقیه اش :

 

چند وقت پیش توی خیابان یک جیپ ویلیز خیلی تر و تمیز دیدم . این جیپ ها خیلی قدیمی و در واقع اولین جیپ هائی هستند که وارد ایران شدند . کمپانی جیپ در جنگ جهانی دوم این جیپ ها را ساخت .

از کنارش رد شدم . بعد یک دفعه ویلیزه یک شتاب عجیبی گرفت و خیلی راحت من را جا گذاشت . بالاخره گرفتمش و معلوم بود موتور ویلیز را عوض کرده است . از راننده اش پرسیدم که گفت موتور هشت سیلندر رنه گید روی ویلیز نصب کرده است .

خوشم آمد از جیپش . شماره تلفن به هم دادیم و قرار شد یک روز ماشین ها را با هم بیندازیم . چند روز قبل قراری گذاشتیم و این دفعه زیر کاپوت ماشینش را دیدم . انصافا کار تمیز و نسبتا خوب بود . راننده ویلیز هم جوانک بیست و هفت هشت ساله ای بود که قیافه بامزه و در عین حال خلافی داشت .

می گفت مکانیک است و در  حوالی لویزان مغازه ای دارد . اطلاعاتش بد نبود . ولی یک سری مسائل را نمی دانست . چون درس نخوانده بود و همین طوری تجربی یاد گرفته بود . به نظر من باید ماشینش خیلی بهتر می شد . چون شاسی ویلیز زیر یک تن وزن دارد و با این موتور هشت سیلندر باید عملا پرواز می کرد .

به هرحال کورس جالبی بود . یک طرف  غول هشت سیلندر و یک طرف هم جیپ صحرای ۲۶۰۰ سی سی چهار سیلندر و البته دستکاری شده . البته در همه حال ویلیز جلو بود . ولی باز در حد انتظار من نبود .

به نظر من گیربکس ویلیز مناسب نبود . باید از گیربکسی با ضریب دنده های کمتر استفاده می کرد . یک سری کتاب معرفی کردم تا برود بخواند و گفتم حیف است توئی که شغلت این است در بعضی قضایا لنگ بزنی ...

باری . امروز عصر حدود چهار و نیم تلفن زنگ زد و دیدم همین طرف است . می گفت در لواسان گیر کرده و  هر کاری می کنند نمی توانند ماشین را بیرون بکشند . احتیاج به یک جیپ دیگر بود تا برود بالا و ویلیز را خلاص کند . از جاده لواسان یک جاده فرعی منشعب می شود که به سمت تلو می رود . تپه های خوبی برای اف راد دارد . یک قسمتش مال موتور سوارها است که با موتور تریل از تپه بالا می روند و یک قسمتش هم مسیر های اف راد ماشین است . ( اف راد یعنی مسیرهای صعب العبوری که با ماشین های معمولی نمی شود رفت و باید حتما از ماشین های دودیفرانسیل استفاده کرد . این به معنی یک رشته ورزشی هم هست )

خلاصه این که من هم سرم درد می کند برای اینجور کارها . یک بیل برداشتم با کابل های بکسل و یک مقداری روزنامه کهنه ( بهترین چیزی که می توانی زیر چرخ بگذاری ) و راه افتادم  به سمت لواسان .

هوا خیلی خوب بود . به هرحال وقتی رسیدم دیگر افتاب غروب کرده بود . ویلیز دقیقا در سینه کش یک تپه به طرز بدی توی برف فرو رفته بود . واقعا کف کردم که چطوری توانسته تا آنجا برود ! بهش گفتم رفتی اون بالا چه غلطی بکنی ؟

موضوع این بود که صاف رفته بود بالا . بعد پشیمان شده بود و  احمق تصمیم گرفته بود دور بزند ! دقیقا وسط دور زدن گیر کرده بود و ماشینش هم به طرز خطرناکی به پهلو خوابیده بود . جوری که آدم می ترسید از بغل برگردد و چپ شود .

جیپ صحرا حداکثر می تواند چهل و پنج درجه عمودی و سی و پنج درجه افقی را تحمل کند . یکی از وسائل واجب برای موقعیت های تپه و اف راد  شیب سنج ( ژئومتر ) است . چون وقتی پشت فرمان باشی خیلی به راحتی امکان اشتباه پیش می اید . علی الخصوص شیب افقی . ممکن است به نظرت خیلی زیاد باشد و از چپ شدن بترسی . اما در واقع شیب زیادی نباشد . برعکسش هم همینطور . یعنی شیب زیاد به نظرت کم باشد و ماشین برگردد .

به هرحال با دنده کمک سنگین تپه را شروع کردم . یکی دوبار هم مجبور شدم توقف کنم تا زاویه شیب قابل تشخیص شود . یک بار شیب سنج تا بیست و هفت درجه را هم نشان داد . وقتی توی ماشین باشی به نظر خیلی زیاد می اید . طوری ماشین کج می شود که آدم واقعا زهره ترک می شود !

جیپ صحرا سه نوع دنده کمک دارد . اولی حالت دو دیفرانسیل است . یعنی در حالت عادی نیروی موتور فقط به چرخهای عقب منتقل می شود . در حالت دو دیفرانسیل چرخهای جلو هم به موتور متصل می شوند یعنی  هر چهار چرخ به موتور متصل می شوند .

دومی قفل دیفرانسیل  است . حتما دیده اید که بالفرض ماشینی توی جوب افتاده و یکی از چرخها که بیرون است با سرعت می چرخد و چرخی که توی جوب است ثابت ایستاده است . این به خاطر عملکرد دیفرانسیل است . وقتی دیفرانسیل قفل شود دیگر چنین حالتی پیش نمی اید . وقتی از این دنده استفاده کنید عملا ماشین مثل یک تانک می شود و امکان ندارد در جائی گیر کند . مگر این که انقدر زیر ماشین برف باشد که شاسی به گل بنشیند و هیچ کدام از چرخ ها به نتوانند به جائی چنگ بزنند . در این حالت از بهترین ماشین های دودیفرانسیل هم هیچ کاری بر نمی اید . به همین علت است که جیپ مثلا بهتر از رونیز می تواند از مسیرهای اف راد بگذرد . چون ارتفاع جیپ بیشتر است .

دنده کمک سوم هم حالتی است که ضریب دنده خیلی بالا می رود و حداکثر سرعت  ماشین در بالاترین دور موتور حداکثر سی کیلومتر است . این حالت برای بکسل کردن و کشیدن بارهای خیلی سنگین استفاده می شود . در این حالت می توانید حتی یک کامیون را هم بکسل کنید .پارسال این دنده کمک ماشین من خراب بود و یک بار که داشتم رنه گید بیتا را بکسل می کردم در اواسط شیب دوربرگردان اتوبان صدر به فرمانیه دیگر زور صحرا نرسید و دود وحشتناکی از صفحه کلاج من زد بیرون . یعنی خیلی شیک صفحه کلاجم سوخت ! اگر دنده کمکم سالم بود عمرا چنین بلائی سرم نمی امد .

 یک حالت چهارم هم هست که موتور از چرخها کلا جدا می شود و می توانید از سر گاردن کمک به عنوان منبع نیرو استفاده کنید . مثلا برای موتور برق یا چیزهای مشابه این . البته من یک پولی ساخته ام که می تواند به سر گاردن کمک وصل شود و با کابل تبدیل به وینچ شود . راستش خیلی دوست داشتم یک وینچ بخرم ولی خیلی گران است . چیزی حدود یک و نیم قیمت دارد . وینچ یک موتور کوچک است که به یک کابل وصل است و  جلوی ماشین نصب می شود . استفاده های متعددی دارد که ساده ترینش کشیدن یک چیز سنگین . مثلا یک ماشین دیگر است .

خلاصه این که به هر بدبختی بود و در هوای تاریک رسیدم به کنار ویلیز . یک بیلچه کوچک تاشو چتربازی همیشه در ماشین من هست . یک بیل بزرگ هم از خانه آورده بودم که با  پدرام ( راننده ویلیز ) و دوستش ( آنها دونفر بودند ) نزدیک به نیم ساعت زیر و اطراف ویلیز را خالی کردیم . صحرا را بردم بالای سر ویلیز و با کابل بکس هر دو ماشین را به هم بستیم و بعد بالاخره ویلیز  در حالی که از پشت به ماشین من متصل بود از تپه آمد پائین . مثل این کوهنوردها . اول من کمی می امدم پائین . بعد ویلیز شروع می کرد تا کابل کشیده شود .و بعد همینطوری مرحله به مرحله آمدیم پائین .

بیچاره خیلی تشکر کرد .اما احتیاجی  نبود چون در واقع خیلی هم از این کار  لذت بردم . آنها اصرار داشتند که برویم رستوران و چیزی بخوریم . ولی قبول نکردم . دوست داشتم تنها باشم . در عوض این کار یک حسن بزرگ برای من داشت . چون حالا می توانم هر وقت دلم خواست بروم مغازه اش و از چال سرویسش استفاده کنم . چون هر چقدر هم جک بزنی نمی توانی راحت زیر ماشین کار کنی . چال سرویس یک چیز دیگر است و خیلی به درد می خورد . البته یک نکته هم این وسط هست . راستش این رفیقمان به نوعی رکورد دار تواضع و فروتنی است ! لامصب به حدی پشت سر هم مثل مسلسل زر می زند و ادعاهای مختلف می کند که واقعا از صمیم قلب آرزوی مرگش را می کنی !! از این لحاظ بسیار اعصاب خورد کن است . از پول و بچه مایه دار بازی بگیر تا هرچی که فکر کنی ! هر کلمه ای که از دهانت دربیاید فورا یکی زیاد می اید که اره اتفاقا من خودم چند وقت پیش ..!!  فک کن که خودش نمی توانست از ان بالا بیاید پائین .  ده دقیقه بعد مدام چرت و پرت که فلان روز رفتیم فلان جا هیچ کس نتونست بره بالا بعدش من سه سوت ! ( این تکیه کلامش بود ! ) اینجوری رفتم اونجوری رفتم ! بعدش بالای کوه یک داف !! پیدا کردم و گرفتمش آوردم پائین و بعدش داداشش اومد زدم لهش کردم و....!! خلاصه تحملش اعصاب آهنین می خواهد که متاسفانه من ندارم !!

باری . راه افتادم به سمت خانه . جاده فشم پر از ماشین هائی بود که به سمت پیست اسکی و ویلاهای اطرافش می رفتند . اکثرا هم زوج بودند . فردا هم که والنتاین ! خلاصه برای آدم تنهائی مثل من اصلا دورنمای خوبی نبود !!

البته شاید فردا سحر یک مهمانی کوچولو بگیرد و واقعا امیدورام این قضیه کنسل نشود ! چون تصورش هم وحشتناک است !! والنتاین و همه ملت خوشحال و خندان !! بعدش بیچاره خودم !! شیطونه می گه برم فردا چند تائی از این زوج های خوشبخت را با جیپ له کنم !!

موقعی که عملیات نجات را شروع کردیم شب شده بود و نمی شد با موبایل درپیت من عکس گرفت . ولی یک سری عکس موقع رفتن گرفتم :

 چند تا هاپودیدم کنار جاده . خیلی خوشگل بودند . متاسفانه توی ماشین چیزی نداشتم که به دردشان بخورد . فقط اسمارتیز داشتم ! ولی نمی دانم چرا نمی خوردند !  این هم عکس هاپوها :

ببین هاپو کمی ترسیده . ولی بعد دید فقط می خواهم نازش کنم ترسش ریخت :

http://i30.tinypic.com/x1dcm8.jpg

این یکی رو ببین چقدر متشخص به نظر میاد !!

http://i29.tinypic.com/30dhuzo.jpg

جیپ و جاده :

http://i25.tinypic.com/2s8loaq.jpg

http://i32.tinypic.com/2vju8uu.jpg

آن چیزی که بالای ضبط نصب شده ژئومتر یا شیب سنج است . مکانیسمی مانند تراز دارد . دایره دست راستی شیب افقی و دست چپی شیب عمودی را نشان می دهد .

http://i25.tinypic.com/zxk1zm.jpg

 

وقتی از لواسان و فشم به سمت تهران می آئید . یک جائی هست که جاده دوراهی می شود . یک مسیر به سمت تهرانپارس و اتوبان بابائی . یک مسیر هم به سمت شمیران که البته از اقدسیه سر در می اورد . سر این دوراهی یک رستوران هست به نام طبرستان . اینجا را دوست دارم . یک بخاری گردن کلفت هم وسط سالنش است که دورش صندلی چیده اند . خلاصه رستوران پر بود از زوج های خوشبخت و بدبخت ! من هم البته تنها نبودم و یک فیسوف زبان شناس به نام جناب فردیناند دوسوسور همراهم بود ! باور نمی کنی ؟ بفرما این هم عکسش !

http://i30.tinypic.com/2h2p2x5.jpg

این دافی که در عکس می بینید در واقع داف نیست ! آنیتای ماست که چون پدرمادرش امشب کشیک بودند خانه ما مانده و کیف و کتاب اول دبستانی هم در سراسر اتاق  ولو است !

http://i25.tinypic.com/2vccfaf.jpg

پی نوشت : شش سال قبل روز قبل از والنتاین ٬ رمی خواستم برای نسیم سواچ بخرم ولی گیج شده بودم چه مدلی انتخاب کنم . از تجریش زنگ زدم به سحر که خانه شان همانجا است . او هم با دوستش آمد و کمک کردند یکی انتخاب کردیم . آن را گذاشتم توی یک جعبه خوشگل مخصوص هدیه  که اندازه قوطی کفش بود . تویش را پر از پوشال های رنگی کردم و لای پوشال ها هم پر از پاستیل و تخم مرغ شانسی و  اینجور قاقالی لی ها بود . خیلی چیز خوشگلی از اب در آمد . البته برای والنتاین بهترین هدیه شکلات و اینجور چیزهای کوچک است . ولی آن سال دوست داشتم یک چیز بهتر بخرم چون اولین سال دوستی ما بود ....

پی نوشت : واقعا نمی فهمم این قضیه والنتاین یعنی چی ؟ خجالت هم خوب چیزی است ! تازه این را فروشنده ها مد کردند تا هر سال پول خوبی به جیب بزنند ! حالا اگر شما خیلی دوست دارید والنتاین بگیرید باید به جای ترویج فرهنگ بیگانه از روز ملی و باستانی خودمان استفاده کنید ( اسمش یادم رفته !! ) تازه اون روز چند ماه پیش بود ! گذشت و رفت و تموم شد !!! گذشت خانم جون !! خلاصه والنتاین بی والنتاین !!  تازه فک نکن مثل اون ویلیزه هر جا دلت خواست می تونی بری و فوقش دلقک میاد درت میاره !! عمرا از جام تکون هم نمی خورم ! می خوان برن والنتاین بگیرن و بعدش برن بالای کوه گیر کنن و بعدش هم زنگ بزنن به من که بیا به دادمون برس !! نه خیر !!  این خبرها نیست !! خواب دیدی خیره !!

پی نوشت : ۸۱۴ بازدید . رکورد دیروز بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

بازی..

 

به یک بازی دعوت شده ام در باره کتابهائی که نخوانده رها شده اند . سارا  دعوت کرده که لینکش همین کنار هست . در عبور یک بچه محل !!

اول از همه خدمتتان عرض کنم که یادم نمی اید کتابی را نصفه نیمه رها کرده باشم .در واقع مسئله من برعکس است . من همیشه کتاب کم می آورم . از یک طرف هرچقدر کتاب بخرم زود تمام می شود و از طرف دیگر از کتابخانه و عضویت در آن خوشم نمی اید . البته از دوستان کتاب قرض می کنم .

خواندن بیش از این که یک هدف باشد . برای من یک نیاز است . عادت کرده ام و نمی توانم رهایش کنم . موقع غذا خوردن حتما باید چیزی بخوانم ( اگر تنها باشم ) هرچه شد مهم نیست . از یک تکه روزنامه پاره بگیر تا....

اگر بیرون از خانه بخواهم تنها نهار بخورم باید قبلا یک روزنامه ای چیزی بخرم تا خیالم راحت شود !

یک زمانی داشتم مطالعه در حین راه رفتن را شروع می کردم ! ولی یک بار چنان سرم به سایه بان یک مغازه خورد که نزدیک بود متلاشی شود ! بعد از آن دیگر بی خیال شدم !

در حین رانندگی نه . ولی پشت چراغ قرمز و ترافیک چرا ٬  همیشه چیزی توی ماشین دارم  که بشود خواند ..

در ضمن سرعت خواندن من زیاد است . یکی از رکوردهای من کل یازده جلد تاریخ ویل دورانت ( از مشرق زمین گهواره تمدن تا عصر ناپلئون ) در مدت دوماه است . این را هم  اضافه کنم که کیفیت مطالعه من کمتر از  کمیت آن است . وگرنه الان داشتید با یک موجود استثنائی حرف می زدید !!

جالب این جا است که علی رغم فشار وحشتناکی که در طول زندگی به چشم هایم آورده ام هنوز عینکی نشده ام ! در ضمن . از این که دیگران من را یه عنوان یک موجود کرم کتاب خر خون و...بشناسند واقعا متنفرم .

شاید به همین دلیل در بحث اخیری که با شراگیم داشتیم روی یک سری مسائل تاکید داشتم . دوست ندارم علاقه به خواندن من را تبدیل به موجودی بکند که در بالا اشاره کردم .

حالا چه می خوانم ؟ راستش هر چیزی که گیرم بیاید ! ولی باید اضافه کنم که فلسفه را دوست دارم . در سالیان اخیر بیشتر کتاب هائی که خریده ام  در مورد همین موضوع بوده است . ولی به غیر از ان هرچیزی که گیرم بیاید !! برای مثال در این چند ماه اخیر . تقریبا تمام کتابخانه مهیار را خواندم . اول از چیزهائی که دوست دارم شروع کردم و بعد کفگیر رسید به ته دیگ !!

چند روز پیش تولد بچه خواهرم بود . قرار بود چند تا کتاب هم برایش بخرم . من در سن و سال او ( اوایل دبیرستان )  کتاب های سنگین می خواندم ( در واقع سعی می کردم بخوانم !!! ) از هگل بگیر تا....

ولی در حال حاضر اصلا معتقد به چنین چیزی نیستم . به نظر من در این سن و سال رمان های خوب . علی الخصوص در ژانر پلیسی خیلی مناسب تر است . بنابراین برایش چهار پنج تا از کارهای گراهام گرین خریدم . یکی اش را هم خودم خواندم و انصافا عالی بود .

 بچه که بودم . منظورم حدود ده سالگی است . خیلی دوست داشتم پدربزرگم من را در حال کتاب خواندن ببیند . چون خودش هم انسانی فرهیخته و اهل مطالعه بود . عاشق این بودم که من را در حال خواندن یک کتاب سنگین ببیند !! البته در آن موقع کلفتی کتاب به نوعی فاکتور اصلی به نظر می آمد !!

در عین حال تنها نوه ای که مثل خودش اهل مطالعه شد هم من بودم . بقیه اصلا توی این خط ها نرفتند . چون هیچ کدام به اندازه من از او تاثیر نگرفتند . پدرم از او اصلا خوشش نمی آمد ( او پدربزرگ مادری ام بود ) و اتفاقا همین موضوع باعث میشد من بیشتر به سمت او کشیده شوم .

حالا از همه این حرفها گذشته . شاید بپرسید این همه خواندن . یا کلا خواندن چه مزیت هائی دارد ؟ راستش می توانم برایتان یک سری صفات ردیف کنم و قضیه را تمامش کنم . اما بگذار صادق باشیم . نمی دانم . واقعا نمی دانم ...

هیچ وقت سعی نکرده ام کسی را به مطالعه ترغیب کنم . یادم می اید در مورد نسیم چند تائی کتاب دادم تا برود و بخواند . رمان های سبک و جذابی بیش نبودند . ولی او یک نوع سرسختی و عنادی در مورد توصیه های من داشت . بنابراین آن کتابها را می داد تا دوستش بخواند و بعد خلاصه اش رابرایش تعریف کند !! تا به قول خودش کم نیاورد !! بعدا هم از این موضوع به عنوان یک مثال از شکجه های سهیل نام می برد !! انگار من چه گیری داده بودم که یالله بخون ! مسخره ! یکی نیست بگوید خوب احمق بگو دوست ندارم بخونم . مگر با خواندن تو چیزی گیر من می اید ؟! یا مگر من اصرار دارم که بخوانی ؟ خوب نخون . به درک !

در ضمن باید این را هم بگویم . تا به حال کسان زیادی را دیده ام که مدعی بوده اند اصلا کتاب نمی خوانند . در بین این آدمها هیچ کدام به نظر  مطلع و فهمیده نمی آمدند . اصلا نمی خواهم بگویم اینطور بودند چون کتاب نمی خواندند . بلکه احمق و کسل کننده به نظر می آمدند . بیشتر به این دلیل که نمی توانستی در هیچ موردی با آنها یک صحبت جالب داشته باشی . حتی در امور روزمره . چون نظراتشان انقدر احمقانه و سطحی بود که خنده ات می گرفت . نکته جالب این که بعضی ها به این قضیه افتخار هم می کنند !

البته معتقدم ارزش یک ذهن تیز و درخشان خیلی بیشتر از ذهنی است که مملو از کتاب باشد . ولی نه این که طرف هیچ چیز نخواند و بگوید چون باهوشم نیازی نیست . ذهن به هرحال نیاز به اطلاعات دارد و این داده ها باید از یک جائی بیرون از ذهن بیایند . همه چیز را نمی شود از زندگی روزمره آموخت ....

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

بپیچون ! نپیچون ! یاحداقل بده شری بپیچونه !!!

   شراگیم ( لعنت الیه علیه و آل فامیلین ! ) یک پست چرتی نوشته و توش یکی دوتا شوخی هم با من کرده و حالا خیل شراگیم دوستان ریخته اند اینجا که ای ی ی ی ی چرا این همه خالی می بندی و چرا دست دختر مردم رو می پیچونی ؟دست دختر مردم رو نپیچون ! و بده شراگیم هم بپیچونه و.......

ببینم اون موقع که این شری جونتون شده بود فرمانده انقلاب ایران و لیدر کل اپوزسیون !! و تز می داد که همه باید روبان مشکی به دستتون ببندید و راه بیفتید توی خیابون ما چیزی گفتیم ؟!  حالا دست یک دختر رو پیچوندیم شدیم خالی بند ؟!!

در ضمن من نفهمیدم چرا این پست آخری این همه به نظر بعضی ها غریب و غیر قابل باور شده بود ؟ حتی یک سری گیر داده بودند به این که چطور همچین دختری به تو پا داده !! والله من نمی دونم مگه توی خیابون با کسی رفیق شدن شاخ و دم می خواهد ؟ یا حتما باید براد پیت باشی یا گنج قارون داشته باشی ؟ اتفاقا همین جناب شری خان خونه یکی از دوست دخترهای من تشریف آورده اند که البته مربوط به همین پارسال بود . طرف رو بچه های قدیمی اینجا حتما می شناسند که انصافا  از لحاظ قیافه و فیزیک عالی بود و یک اپارتمان توی جردن داشت که تنها در آن زندگی می کرد و ماشینش هم یک رنه گید هشت سیلندر بود و مطمئنم تنها دختری توی ایران که همچین ماشینی داشت همین آدم بود . دست بر قضا شرایطش خیلی هم خفن و فوق العاده به نظر می رسید . ولی من توی خیابون گیرش انداختم و توی وبلاگ قدیمم دقیقا نوشته بودم که چه طوری با هم آشنا شدیم . یک جمعه شب حوالی پارک وی ایشان را زیارت کردم و داشت با ماشینش از آنجا رد می شد ... خلاصه این که همین شراگیم یک پست هم راجع به ان شبی که خانه این دختر بودیم  نوشته و خواننده های قدیمی وبلاگش حتما یادشان هست . اتفاقا حدود دوماه پیش با همین خانم توی مسابقات کشوری دودیفرانسیل شرکت کردیم و ایشان هم یک مقامی آورد و توی چند تا مجله ورزشی هم چیزهائی نوشتند ( عکس و فیلمش را همین شری با اون چشای کور شده اش دیده !! ) من اگر یک پست می نوشتم راجع به این دختر مطمئنم بعضی ها دوباره شروع می کردند که دروغ است و چنین است و چنان است و..اینجا هر وصله ای به من بچسبد  خالی بندی نمی چسبد و تنها لطفی که این وبلاگ برای من دارد همین عدم سانسور و صداقت است و دیگر هیچ .

 

پی نوشت : امروز یکی می گفت که توی اکباتان دیده پسری داشته دنبال یه دختر بیچاره می دویده و آخرش گیرش انداخته و بدجوری دستش رو پیچونده !! راستش من فکر نمی کنم شراگیم باشه ! نمی دونم البته از این آدم بعید نیست !! انگار حواسش نبوده و پست من رو دقیق نخونده ! یکی نیست بگه بابا اول باید با طرف رفیق بشی و شماره بدی و بعدش اگه فرصتی شد دستش رو بپیچونی !! آخه این چه کاریه که همینطوری بی مقدمه راه می افتی تو خیابون دست دخترها رو می پیچونی ؟!  بعدشم این رو که شنیدم کمی برای خانم شین نگران شدم ! می ترسم اون هم در جریان نباشه همینطوری بره پیش شری و خدای نکرده دستش طوری بشه !!

پی نوشت : یک دوستی اینجا بود که دست برقضا توی مسنجر من هم ادد شده بود . اول از همه بگویم که وبلاگ نویس خوبی هم هست . به هرحال از این تیپ ها بود که اهل چت کردن و این حرفها هستند . برعکس من اصلا دوست ندارم . مخصوصا این که بخواهی با یک پسر از یک شهر دیگر با اختلاف سنی زیاد هم چت کنی !! راستش بعضی وقتها می خواستم چراغ مسنجر را روشن کنم از ترس این بچه نمی توانستم روشنش کنم ! از طرف دیگر هم رویم نمی شد یک سری چیزها را رک و راست بهش بگویم . خلاصه این که بدجوری روی اعصابم بود . دیشب دوباره توی این فکر بودم که این بابا چراغش روشن است . حالا من هم همینطوری اینویزیبل بمانم یا روشن کنم ؟ داشتم به این چیزها فکر می کردم که یک دفعه عصبانی شدم از این همه مسخره بازی و اعصاب خرد شدن بیجا . خلاصه بیچاره به محض این که اولین پیام را داد به طرز فجیعی ایگنورش کردم !! و خلاص..

البته حدس می زنم که ناراحت شده باشد . ولی مرگ یک بار شیون هم یک بار . آخر چه دلیلی دارد که ما با هم چت کنیم ؟ فک کن که دو تا پسر ( البته ایشان اقاست ! ) با حدود ده سال اختلاف سن و من از این جا و آن هم از یک شهر دیگر با کلی اختلاف فرهنگی . هی بشینیم اینجا برای هم آسمون ریسمون ببافیم که چه بشود ؟ چه لطفی دارد ؟ حالا باز اگر دختر بود یک چیزی . حالا باز اگر هر از گاهی بود یک چیزی . ولی نه این که هر وقت من بدبخت بیایم توی نت ٬ بشینم با تو چت کنم ! یک بار هم یک کامنت خصوصی گذاشته بود که لطفا شماره ات را بده تا صدای نازت !!! رو بشنوم ! باور کن این رو خوندم موهای سرم سیخ شد !! البته بیچاره واقعا لطف داشت به من و این حرکتش هم از روی محبت بود . ولی واقعا در توان من نیست که این تیپ روابط را داشته باشم . آن هم من که خیلی روزها به تماس دوستهای نزدیک هم به یک بهانه ای جواب نمی دهم و بیماری جمع گریزی ام گاهی عود می کند .

نهایتا این که از دیشب عذاب وجدان گرفته ام که خدایا نکند ناراحت شده باشد . برای همین این چند سطر را نوشتم تا شاید بخواند و این که پدرجان متاسفانه من این تیپ روابط را دوست ندارم و همیشه هم از این جور چیزها فراری بوده ام . حالا هم اگر ناراحت شده ای معذرت می خواهم . به هرحال امیدوارم درک کنی که هرکسی حق دارد در مورد روابطش تصمیم بگیرد و خلاصه این که دست خودم نیست ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه و شنبه..

 

روز جمعه من و مهیار دوباره رفتیم کردان کرج . همچنان برف سنگین روی زمین بود . طوری که جیپ جلوی در ویلا گیر کرد و به زحمت تونستیم وارد شویم .

در ساختمان را که با کردم با یک نگاه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ٬ دوباره دزد آمده بود . ظاهرا کلی هم وقت صرف کرده بود تا همه جای ویلا را کاملا بگردد . حتی زیر شیروانی و انباری ٬ همه چیز همینطوری وسط سالن ولو بود .

در یکی از اتاق ها را با تبر داغان کرده بود . نتوانسته بود قفلش را باز کند و در را طوری سوراخ کرده بود که یک آدم ازش رد می شد .

ولی انگار معجزه ای اتفاق افتاده بود و در لحظه آخر صدای کسی را نشیده بود . نگهبانی پلیسی چیزی و بدون این که چیزی ببرد فرار کرده بود .

رفتیم سراغ حفاظت شهرک و آوردیمشان به محل ارتکاب جرم ! نگاه کردند و دنبال رد پا گشتند و از این مسخره بازی ها . لامصب هفته پیش به شبگرد آنجا پول دادم تا بیشتر هوای اینجا را داشته باشد . انگار قضیه برعکس بود . از حق نگذریم گشت زدن در آن حوالی آن هم شب ها کار هرکسی نیست . ماشین حفاظت  یک پراید است با چراغ گردان ولی عمرا  نمی تواند وارد خیابان ما شود . جیپ به سختی از آن همه برف رد می شود تا چه برسد به پراید . اتفاقا موقع برگشتن از خیابان که بیرون آمدیم یک پراید با یک دختر پسر که دخترک پشت فرمان بود وارد خیابان شدند . با دست علامت دادم که نروند توی خیابان ولی متوجه نشدند و مثل احمقها رفتند تو و بعد از چند متر ماشین تا خرخره توی برف فرو رفت . دوباره برگشتیم و پراید را بیرون کشیدیم . آنها به نظر خواهر برادر بودند . به پسره گفتم تو بشین پشت فرمان و دخترک حاضر نمی شد . می گفت به شرطی که زود بیای پائین بذاری دوباره من بشینم !!!

خلاصه این که دزد زده شدیم ! البته قبلا خیلی این اتفاق می افتاد . طوری که من روی یک کاغذ نوشته بودم سارق عزیز ! در این ویلا چیزی که قابل شما را داشته باشد وجود ندارد ! لطفا از شکستن در و پنجره اکیدا خود داری کنید !!

ولی در این دوسال اخیر و بعد از این که حفاظت شهرک تاسیس شد سرقت ها خیلی کم شده بود . به هرحال ما تکه های شکسته در و یک سری هیزم جمع کردیم و یک اتش درست حسابی توی باغ روشن کردیم . نشستن کنارش با آن سکوت و سرما خیلی فاز می داد . سکوت محض . فقط صدای جرق جروق هیزم ها ....

واما ماجرای اصلی بعدا اتفاق افتاد . ما حدود ساعت شش و نیم راه افتادیم به سمت تهران . حدود هشت رسیدیم به خانه مهیار . یک نیم ساعتی هم آنجا بودم و یک چائی با هم خوردیم . بعد راه افتادم به سمت خانه .

دیدم پمپ بنزین پل رومی خلوت است . گفتم از خلوتی اینجا استفاده کنم و باکم را پر کنم . توی صف بنزین یک ۲۰۶ سفید پشت سرم بود که دوتا دختر  تویش نشسته بودند . نوبت من شد و داشتم بنزین می زدم که متوجه شدم راننده ۲۰۶  میخ زل زده به من . یکی دو دقیقه بعد دوباره نگاه کردم و دیدم همچنان همان وضع است .

پیش خودم فکر کردم که این بچه حسابی پایه است . از آن طرف به خودم قول داده بودم فعلا با دختر جماعت کاری نداشته باشم . نهایتا هوس کردم یک امتحانی بکنم . بنابراین بنزین را که زدم  در خروجی پمپ بنزین منتظر شدم تا ۲۰۶ هم کارش تمام شود .

کنار من یک لحظه مکث کرد . من از توی جیپ فقط کنار راننده را می دیدم . بعد من رفتم دنبالش و صدمتر پائین تر یک چراغ زدم و او هم راهنما زد کنار وایستاد . من هم پیاده شدم رفتم سراغش . می گفت اسمش رویا است و راستش از لحاظ فیزیکی خیلی خوب به نظر می آمد . و متولد پنجاه و هفت هم بود .

آخر شب زنگ زد و نزدیک به دوساعتی حرف زدیم . نهایتا قرار شد امشب جائی شام بخوریم . در طول روز هم یکی دو دفعه دیگر تماس گرفت . یک حرفی زد که یک جورهائی توی ذهنم ماند . می گفت می دونی من چند ساله شماره از کسی نگرفتم ؟ راستش این قضیه کمی مشکوک به نظر می رسید . دست به دامان روان شناس بازی شدم و ...

ساعت شش زنگ زدم تا قرار را فیکس کنیم . کمی صحبت کردیم و او گفت بیا امشب بی خیال بیرون رفتن بشویم و عوضش تو بیا اینجا . گفت که خواهر و شوهرش اینجا هستند که ان ها هم بعد از شام جائی می روند مهمانی و دیر هم بر می گردند . در ضمن گفت نمی تواند به آنها بگوید اصل قضیه چیست و برای همین هم قرار شد من یک دوست قدیمی . از بچه های دانشگاه باشم و این جنغولک بازی ها ....

با جوانک ملقب به شوهر خواهر دست دادم . بعد با خودش و سپس با خواهرش که به نظر می رسید از خودش بهتر باشد . گیرم حداقل سه سالی بزرگتر بود .

شام خوردیم و  صحبت حول و حوش انقلاب و این حرفها دور می زد . به طرز غریبی از همه چیز بی اطلاع بودند . خوشبختانه خواهر گرامی و همسرش عجله داشتند . جوانک می خواست چائی بخورد ولی زن نگذاشت و گفت چائی را آنجا می خوریم . و من و رویا تنها ماندیم .

حدود بیست دقیقه حرف زدیم . چیز مهمی هم نبود . بیشتر من حرف زدم . بعد پاشدم به تماشای یکی دوتا تابلو و کریستال های روی بوفه .

آمد نزدیکم ایستاد . داشتم از پنجره بیرون را نگاه می کردم . ما طبقه نهم بودیم و همه شهر معلوم بود . سعی کردم  محل دقیق خانه مان را پیدا کنم که البته نمی شد .

وقتی کاملا نزدیک شد دستش را گرفتم و پیچاندم و چسباندمش به دیوار . حالا دیگر به هم چسبیده بودیم . علی رغم غافلگیری به سرعت خونسردی خودش را به دست آورد و فقط توی چشمانم ذل زد بعد لبش را گاز گرفت .

گفتم می دونی توی یکی از رفرنس های ما چی نوشته ؟

ــ چی نوشته ؟

ـــ این که غالب دخترها ٬ رویاهائی دارند . راجع به عاشق بی قراری که ناگهان کنترل  خودش را از دست می دهد و به آنها تجاوز می کند ! دقیقا همین .

 خندید . ولی من دستش را محکمتر پیچوندم . گفت بسه دیگه دردم اومد . باز محکمتر . این دفعه لبخند از لبش محو شد و نگاهی که داشت خشم آلود می شد این چه کاریه ؟

بگو ببینم چه کلکی تو کارته ؟

یعنی چی ؟ کمی دیگر پیچوندم . حرف بزن تا دستت رو نشکوندم .

آی ی ی ی ی ! بی شعوررر . جیغ می زنم !

  بگو .

چی رو بگم ؟ باز بیشتر پیچوندم .

 سعی نکن همین الان یک چیزی اختراع کنی . راستش رو بگو .

کمی تقلا کرد . بعد دید فایده ای ندارد . با صدائی که دو رگه شده بود گفت من اینجا نیستم . ولش کردم روی کاناپه . رفتم توی آشپزخانه دنبال چائی .

وقتی برگشتم داشت گریه می کرد . چند دقیقه ای همینطوری گذشت . بعد گفت چطوری فهمیدی ؟

چون همینطوری راه می افتی توی خیابون و شماره می گیری که البته اصلا چیز غریبی نیست . ولی دیشب مشخص بود  حتما می خواهی یکی را پیدا کنی و این اصرارت عجیب بود . هرچند دوستت هم اصلا موافق نبود . این را از رفتارش فهمیدم . بعد این که خیلی هول هولکی می خواهی ظرف بیست و چهارساعت صمیمی بشی . مناسباتت با خواهر و شوهرش هم  نرمال نیست . مهمتر از همه . مدعی هستی خانه ات این جا است . ولی اطاقت اصلا در حد خودت نیست . این اطاق دختری مثل تو نیست .

بقیه ماجرا را البته مخلوط با گریه اینجوری گفت که آلمان است و دوسالی می شود با یک اقا پسری عاشق و معشوقند . بعد او مچ پسرک را با دختری می گیرد و قهر می کند بر می گردد اینجا برای یک اقامت دو هفته ای و تصمیم می گیرد حتما به جبران حرکت نامزدش به او خیانت بکند و از شانس طلائی من دیشب توی پمپ بنزین دلقک را می بیند که داشته بنزین می زده...

راستش این داستانش هم می توانست سرکاری باشد .حداقل این که آدم انتظار دارد چنین حرکات احمقانه ای را از یک دختر هفده هژده ساله ببیند . این ماجرا در حد یک دختر بیست و هفت هشت ساله نیست .

 اما گریه ها و وضعیت آشفته اش به نوعی ثابت می کرد که راست می گوید . از آن طرف این که طرف نامزد دارد یا داشته برای من در حد یک جک بیمزه بیشتر نبود .ولی کل این ماجرا می توانست واقعا خطرناک باشد . چون اگر همینطوری ادامه پیدا می کرد و بعد از هفت هشت روز ناگهان غیبش می زد و بر می گشت به المان می توانست واقعا عصبی ام کند . انصافا این یک دفعه را شانش آوردم . در واقع از بغل گوشم رد شد ...

بقیه شب هم به مشاوره و این حرفها گذشت .  منظورم دو ساعت بعدی است . بعدش هم برگشتم خانه . توی راه به این فکر می کردم که می توانستم  خودم را از همان اول به نفهمی بزنم و پایه همه چیز باشم . راستش تا همین دو سه سال پیش همین کار را می کردم . ولی الان دیگر اینطور نیست . برعکس می تواند حتی شکنجه ام بکند . این که در تمام مدت می دانی همه چیز دروغ است . شبیه یک پارتی به نظر می رسد که ناگهان از هوا می افتی توش ٬ از یک طرف هم می دانی هرلحظه ممکن است با اردنگ بیرونت کنند ! نه خیلی ممنون ! ترجیح می دهم از همان اول  توی اطاق خودم باشم .یعنی همین جائی که عکس هایش را دیده اید ...

لامصب ٬ ای کاش چند تا عکس با موبایلم از صحنه می گرفتم . فک کن ! چقدر هیجان انگیز و جالب می شد ! مثل این مستندهای بی بی سی ! ولی تازه الان به  فکرم رسید . حیف شد..

پی نوشت : کامپیوتر شوهرخواهر گرامی کلا به رنگ نارنجی بود ! تا به حال ندیده بودم . حدس زدم شاید بعدا رنگ شده باشد ولی رویا  گفت نمی داند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

شیشه و خانم دکتر و اطاق من و مابقی قضایا...

 

پریروز به خاطر کاری رفته بودم سازمان مرکزی دانشگاه آزاد . توی دفتر یک خانم دکتری که نسبتا هم پست مهمی دارد منتظر بودم . یک منشی هم آنجا بود که خانم حدود بیست و پنج شش ساله ای بود . به غیر از من دو نفر دیگر هم منتظر بودند . همینطوری نشسته بودیم که یک پسرک حدود بیست و چند ساله وارد شد . یک جوری تقریبا با رقص ! وارد شد و با یک دستش هم بشکن های خفیفی می زد !

بلافاصله خانم دکتر هم آمد ( حدود پنجاه ساله ) و نشست پشت میزش .

بعد یک چنین نمایشی اجرا شد :

پسرک پا شد صاف رفت بالای سر خانم دکتر و شروع کرد با سرعت دیوانه واری حرف زدن . می گفت فوق دیپلم است و حالا لیسانس قبول شده و حالا یک سری مشکلاتی در مدارکش وجود دارد و...

ولی یک سری چرت و پرت هائی این وسط می گفت . راستش من اول فکر کردم یکی از این احمق هائی است که جو گیر شده و دارد ادای قهرمان های مجله موفقیت را در می آورد !! ولی بعدا دیدم قضیه چیز دیگری است .

مسئله این بود که بچه مون حسابی خودش را با یک چیز روان گردان . به احتمال زیاد شیشه یا اکس  ساخته بود . واقعا نمی دانست کجا است ! نمی دانست طرف صحبتش کیست !

مثلا یک دفعه حرفش را قطع کرد و گفت ببینم کدومتون عطر  فلان رو زدید ؟ سرم داره از درد می ترکه ! چقدر جوادید !

خانم دکتره و منشی با دهن باز داشتد به هم نگاه می کردند ! ولی هنوز از شوک این ماجرا در نیامده بودند که بچه در اومد که :

 خانم دکتر شما لطفا یک نامه فدایت شوم !! برای رئیس دانشگاه ما بنویسید !!

 خانم دکتر اگه کار من رو درست نکنی بابام میاد سراغت اونوقت کار به جاهای باریک میکشه ها !!

 به منشی می گفت کفشاتو از کجا خریدی ؟  تاناکورا است دیگه نه ؟!

بعدش یه جوری شد که دیگه به همه گیر داده بود ! از من پرسید چقدر درس خوندی ؟ گفتم فلان قدر . گفت عجب خری هستی !! برو بازار پول دربیار !! من الان دوساله رفتم پیش بابام  بازار دارم کار می کنم پول در میارم و...

منشی قاطی کرد و گفت پسر تو چقدر پر روئی ! خجالت نمی کشی ؟ پسره گفت خجالت جاش زیر لحافه !!

باز خدا پدر خانم دکتره رو بیامرزه که واقعا آدم خونسردی بود . خیلی مودبانه پسرک رو ردش کرد و رفت . هرکس دیگری بود حسابی قاطی می کرد . البته من هم خیلی موذیانه از فرصت استفاده کردم و جهت پاچه خواری یک لکچر مفصل و آموزنده راجع به اواع روان گردان ها و...اومدم که کلی کارم را جلو انداخت !

یاد یک ماجرائی افتادم که البته در کلیات عبید خوانده ام . واعظی در منبر می گفت  یک دینار پول می دهید یک شیشه شراب می خرید  که ظاهر و باطنش نجس است و  اگر در حین شرب خمر بمیرید در قیامت مست محشور خواهید شد !

یکی از افراد پای منبر گفت والله این چیزی که تو می گوئی هر شیشه اش هزار دینار می ارزد !!

تقریبا دوسال پیش یا کمتر در وبلاگ قبلی یک پست راجع به اطاقم نوشته بودم که در واقع به نوعی توصیف کرده بودم چه چیزهائی در این اطاق هست و ...

راستش را بخواهید من اکثر اوقاتم را در همین اطاق میگذرانم . یعنی اگر خانه باشم حتما توی اطاقم هستم . خیلی به ندرت ممکن است بنشینم جلوی تلویزیون و یا هرجای دیگری . امروز هوس کردم چند تائی عکس از این اطاق کذائی گرفتم . عمدا هم با موبایل گرفتم تا حجم عکس ها کم باشد و بشود سریع دید .

این کتابخانه من است . دقیقا دوضلع از اطاق من کتاب است . ضلع کوچکتر کتابهای روان شناسی و ضلع بزرگتر هم بقیه کتابها . متاسفانه نمی شد با موبایل یک عکس کامل از کتابها گرفت . این کتابخانه از پنج قسمت تشکیل شده که چهار قسمتش در این عکسها است :

http://i25.tinypic.com/30v19jq.jpg

http://i29.tinypic.com/1r1ybk.jpg

http://i25.tinypic.com/2yxhgdh.jpg

 

 خواننده های قدیمی اینجا دکترآشوری را می شناسند . دکترای هنر های زیبا از فلورانس ایتالیا که سالها است در یک تیمارستان به دلیل اسکیزوفرنی شدید بستری است . بسیار بسیار شخصیت جذابی دارد . او تصور می کند که یکی از مقامات بلند پایه اینترپول ( پلیس بین المللی است ) دکتر آشوری همیشه در حال گزارش نوشتن است . کاغذهای شیت آ صفر را با نوشته هایش سیاه می کند . یکی از این گزارش ها را به من داد ( با من خیلی رفیق بود ) و من هم قاب کردم و زده ام به دیوار . مثلا در یک گوشه اش چنین نوشته :

باور نمی کنم پرزیدنت آمریکا از گرسنگی سپوری کند ! ای وای پسرم گلپایگانی تو ایرانی هستی در کوچه های هلند چه می کنی دنبال که می گردی ؟ پرزیدنت آمریکا دیوانه است من هم دیوانه خواهم شد ! سرما ما را کشت . بچه ها را کشتیم ! با ناوگان ایالت متحده در اقیانوس ها روانیم . به سوی افغانستان در راهیم . وای به حال بچه های افغانی . شماره کد ۰۵۶۹۸۷۷۷۷۴۱  جناب هوپرآجوکا ورتر رئیس اسیا و آمریکا و اروپا و هلند و بلژیک . معاون دکتر اشوری فرمانده کل قوای آمریکا !

من این تابلو را با عکس های مختلف دیگری هم پوشانده ام . چند تا عکس از حضرت فروید علیه السلام . به اضافه چند تا عکس کوچکتر :

http://i27.tinypic.com/2csdy1k.jpg

http://i27.tinypic.com/axiqyu.jpg

یک میز عسلی کوچک به اضافه یک مجسمه و شمعدان قدیمی . از این مجسمه یکی دیگر هم هست که همان سال ماجرای من و آنیتا خریدم . یکی پیش او است و یکی هم پیش من مانده . قرار بود روزی این مجسمه ها جفت شوند . این امر هیچ وقت اتفاق نیفتاد . در کنارش مجموعه سه گانه اثار ارسطو  و یک مجموعه سه جلدی از کتاب متفکران یونانی :

http://i26.tinypic.com/21cwolw.jpg

میز کنار تخت خواب به همراه جینگیل پینگیل های رویش . یک جعبه چوبی و دو گلدان سفالی و...

http://i28.tinypic.com/sqsawp.jpg

این هم قاب عکس افلاطون به همراه شمعدانش . دو فیلسوف مورد علاقه من افلاطون و هایدگر . از نظر طرفداران پوپر کسی که چنین سلیقه ای دارد یک فاشیست واقعی است !

http://i32.tinypic.com/xdfjty.jpg

کازیه روی میز تحریر. این توپ های فلزی در واقع متعلق به اسیاب گردان صنعتی هستند .

http://i29.tinypic.com/29e6kx0.jpg

این کلاه از روسیه آمده . رویش تمام مدال ها و نشان های شوروری سابق سنجاق شده :

http://i26.tinypic.com/2ps3p5d.jpg

این چهارپایه در سمت چپ صندلی من واقع شده و رویش هم چند تائی قوطی سیگار فلزی و یک گلدان سفالی :

http://i28.tinypic.com/fna3k0.jpg

میز و کتابخانه پشتش که متعلق به کتابهای روان شناسی است . کیس کامپیوتر یکی دو طبقه از کتابخانه را پوشانده :

http://i28.tinypic.com/v6ngpy.jpg

این دوتا مبل و میز وسطش یک زمانی خیلی کاربرد داشت . آخر من قبلا در همین اطاق کار می کردم . منظورم کار روان شناسی است .

http://i29.tinypic.com/1604ze8.jpg

یادتان هست که در یک پستی نوشته بودم که رفتم از پاساژ نارون نیاوران چیزی شبیه به گلیم خریدم تا بیندازم روی کاناپه کهنه اطاق ؟ بیشتر اوقات روی همین کاناپه نشسته ام .

http://i26.tinypic.com/2w51y0n.jpg

این رمل و اسطرلاب است . من آن را از یک عتیقه فروشی خریدم و با هزار بدبختی توانستم طرز کارش را یاد بگیرم . موضوع مال خیلی وقت پیش است . اسطرلاب کذائی در حال حاضر روی دیوار است :

http://i28.tinypic.com/28rmfl4.jpg

و یک مجموعه تابلو که در واقع روی دیوار بالای تخت نصب شده اند :

http://i32.tinypic.com/33457bk.jpg

http://i28.tinypic.com/29fd0zd.jpg

http://i30.tinypic.com/2qlzc4x.jpg

http://i30.tinypic.com/r2jcs9.jpg

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

برف و سگ ها...

 

باغچه کوچکی دراطراف پل  کردان کرج داریم که یک ویلای کوچک هم وسطش است . این باغچه را بابا  خیلی وقت پیش خریده و اکثرا روزهای جمعه تابستان و بهار را می رود آنجا و سرش را با باغبانی و این حرفها گرم می کند . قبلا من را هم با خودش می برد و کار مفصلی هم از من بیچاره می کشید . منظورم از همان هفت هشت سالگی است . مزدم هم این بود که موقع برگشتن نیم ساعتی در اتوبان شیخ فضل الله توقف می کرد . همان جائی که نزدیک به برج میلاد است . آنجا پاتوق موتور  سوارهائی بود که موتور تریل داشتند و از تپه های آنجا بالا و پائین می رفتند . من خیلی دوست داشتم آنها را تماشا کنم . مخصوصا یک جوانکی بود که موهای روشن داشت و بادگیر ابی  می پوشید . یک موتور تریل هم داشت و این آدم از نظر من به طرز مافوق تصوری کارش درست بود !!  وقتی بر می گشتیم خانه سوار دوچرخه ام می شدم و در عالم رویا من او بودم و دوچرخه هم موتور تریل بود....

خلاصه این که این باغچه چنین شرایطی دارد  . ساختمان ویلا و استخرش را در سال هفتاد و پنج ساختیم و راستش در واقع خودم آن را ساختم . خیلی هم خوب شده بود . منتهی به دلیل این که اطراف باغچه کسی نبود و آن زمان آن طرفها خیلی خلوت بود  بلافاصله دزدها آمدند و همه چیز را بردند . یعنی تا سینک ظرفشوئی و توری های پنجره را هم  برده بودند . البته الان دیگر انجا شهرک شده و گشت حفاظت دارد و امنیت برقرار است . ولی تا به این زمان برسیم هزار بار دزد آمد و قفل ها را شکست و همه چیز را برد .

به همین دلیل ما دیگر برای آنجا چیزی نخریدیم و  بیشتر از وسایل مازاد خانه تهران برای آنجا استفاده کردیم . برای همین دیگر اقا دزده هم هوس سرقت از آنجا به سرش نزد .

خلاصه من بعضی وقتها هوس می کنم و با دوستان یا خودم تنهائی سری به آنجا میزنم . خیلی فاز می دهد که تنهائی آنجا بروی و شب برای خودت آتشی درست کنی و کنارش لم بدهی و ..البته آنجا جان می دهد برای اکیپی رفتن و شلوغ بازی درآوردن . یک زمانی ما هر هفته آنجا می رفتیم .

راستش یکی دوهفته ای بود که می خواستم سری به آنجا بزنم . بیشتر به خاطر این که تپه های آنجا جان می دهد برای آف راد       . علی الخصوص که می دانستم برف سنگینی هم آنجا آمده است . جمعه پیش قرار بود با مهیار برویم که خواب ماندیم و نشد . دیروز بالاخره حدود ساعت ده از خانه زدم بیرون و البته این دفعه هم مهیار ظاهرا در خواب خرگوشی بود !  بنابراین زنگ زدم به شراگیم و گفتم اگر پایه باشد با هم برویم که خوشبختانه موافق بود .

اولا که هوای آنجا حداقل ده درجه سردتر از تهران بود . بعد هم این که چنان برفی روی زمین بود که گاهی تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم . یعنی چنان برفی بود که جیپ با بستن پولوس جلو  و قفل دیفرانسیل عقب . یعنی با هر دو دنده کمکش به سختی از خیابان فرعی  آنجا رد می شد . برف تا بالای سپر جلوی ماشین می رسید و یک دفعه هم رسما گیر کرد و علتش هم این بود که برف  گیر می کرد به زیر ماشین . تازه شاسی جیپ من پانزده سانت بالاتر از بقیه جیپ ها است .

خلاصه بخاری های ویلا را  راه انداختیم و توی باغچه هم از زیر برف ها هیزم جمع کردیم و آتش مفصلی افروختیم !!  ولی سوز بدی در هوا بود .

توی کمد ویلا من سه تا قوطی تن ماهی پیدا کردم که تاریخ مصرفشان گذشته بود . می خواستیم بندازیمشان دور . ولی سر کوچه یک کیوسک نگهبانی هست که در اطرافش یکی دوتا سگ بودند . تصمیم گرفتیم بدهیم آنها بخورند .

من رفتم از سوپر کره بخرم .  تن ها را هم برداشتم تا سر راه بدهم به هاپوها . رسیدم انجا دیدم تعداد سگها خیلی بیشتر از یکی دوتا است و نزدیک به پانزده تائی می شدند . در ضمن دوتا توله سگ کوچولو خیلی بامزه هم یک گوشه ای نشسته بودند . با خودم گفتم دوتا از تن ها را می دهم به بزرگ ها و یکی هم بشود سهم این کوچولوها .

ولی زهی خیال باطل ! مگر این سگها گذاشتند چیزی به این توله ها برسد . ریخته بودند دور من و چنان کولی بازی راه انداخته بودند که بیا و ببین ! هر وقت من قوطی را گذاشتم جلوی توله ها یک سگ نره غول آن را به دندان گرفت و فلنگ را بست !!  نمی دونی چه فیلمی بودند ! پدرسگ ها !  مثلا می خواستی بزنی توی سرشان تا بروند کنار . چنان این سگ های نره غول شروع می کردند به زوزه کشیدن انگار داری شکنجه شان می کنی ! دقیقا جوری که انگار  زانو می زدند و التماس که نه تو رو خدا ! رحم کن ! ما رو نزن ! به جاش غذا بده !! رحم کن ! زود باش غذا بده !!

خلاصه . این کوچولوهای بیچاره هیچی نصیبشان نشد .  بقیه  بعد از خوردن تن داشتند  لب و لوچه می لیسیدند . بعد این کوچولوها رفتند پوزه شان را بو کردند و بوی خوب به مشامشان رسید . بعد چنان با حسرت به آدم نگاه می کردند که جگرت اتیش می گرفت ....

دیدم اینطوری نمی شود . رفتم سوپر و کره را خریدم . یک کیلو هم سوسیس برای توله سگها خریدم و برگشتم سراغشان . ولی هیهات !  این دفعه دیگر رسما داشتند از سر و کولم بالا می رفتند !  من خواستم گولشان بزنم و یک سوسیس را سوت کرد م آن دور دورها که همه بدوند طرفش و اینجا خلوت شود . ولی این پدرسگ ها زرنگ تر از این حرفها بودند ! چند قدم می دویدند . بعد می فهمیدند که فایده ندارد و نمی توانند زودتر از بقیه برسند دوباره بر می گشتند سراغ من بدبخت !!

دیدم دوباره همان حکایت تن ماهی است . جفت کوچولوها را  بغل کردم و آوردم توی جیپ . اولش ترسیده بودند و دمشان رفته بود لای پایشان . یکی از گوش هایشان هم آویزان شده بود پائین و یکی هم سیخ شده بود بالا ! یعنی نمی دونی چه قیافه بامزه ای داشتند !! ولی چند دقیقه ای گذشت و توی ماشین هم گرم و سوسیس ها هم خوشمزه بودند و خلاصه بدون مزاحمت دلی از عذا دراوردند !

نوازش کردنشان خیلی حس خوبی داشت . گوش های مخملی و خز گردنشان هم نرم و...

برگشتم به ویلا و برای  شری قضیه را تعریف کردم البته منهای ماجرای ماشین سواری توله ها ! چون می ترسیدم حس بهداشتش گل کند و از این که روی صندلی ها سگ بوده خوشش نیاید .البته شراگیم هم حیوانات را دوست دارد .حیف که موقع غذا دادن به سگها موبایلم همراهم نبود و نتوانستم عکس بگیرم . عوضش یکی دوتا عکس از محوطه گرفتم که در انتهای پست می بینید .

متاسفانه چون دیر راه افتاده بودیم  نتوانستیم به تپه نوردی برسیم . چون داشت تاریک می شد . ولی قطعا در اینده نزدیک این کار را خواهم کرد .

یک ماجرا هم از این باغچه یادم آمد که ارزش تعریف کردنش را دارد . حدود سه سال پیش پدرم تصمیم گرفت آن طرفها چند تکه زمین بخرد . چون حدس می زد به زودی قیمتها ترقی کنند . یک روز رفته بود سراغ بنگاه های املاک آنجا . نزدیک به ساعت شش عصر خسته و کوفته برگشت خانه و خیلی هم ناراحت بود . پرسیدم چه شده و گفت که نزدیک خانه متوجه شده کیف دستی اش را گم  کرده که حدود پنج ملیون نقد و تراول درونش بوده است .

می خواست برگردد که من نگذاشتم . خودش هم اصلا به پیدا شدن کیف امیدوار نبود . بنابراین من تنهائی رفتم کردان و از  املاکی های آنجا سراغ کیف را گرفتم . شاگرد یکی از مغازه ها که پیرمرد مسنی بود گفت کیف را من پیدا کردم و آن را تحویلم داد . او پیرمرد فقیری بود که جلوی مغازه املاک هم بساط سیگار فروشی محقری داشت و در ضمن در مغازه املاک هم ابدارچی بود .

حتی یک ریال از پول های توی کیف کم نشده بود . پرسیدم وسوسه نشده کیف را برای خودش بردارد ؟ گفت من توی عمرم از این پول ها نخوردم....

با اصرار و به سختی حاضر شد صد تومن به عنوان مژدگانی بگیرد . برایم عجیب بود که چطور این آدم چنین وجدانی دارد . حقیقت این است که خیلی از آدمها در این شرایط به راحتی کیف کذائی را تصاحب می کنند . به خودشان می گویند چرا نباید ان را بردارم ؟ مگر غیر از این است که قربانی سرنوشتم شده ام و جامعه به من ظلم کرده ؟ تازه صاحب این کیف معلوم است که با این پولها چیزی ازش کم نمی شود . بگذار حداقل من به یک نوائی برسم . راستش اگر من جای او بودم و در سن پیری چنین وضعیتی داشتم شاید آن کیف را پس نمی دادم...

 

http://i32.tinypic.com/2motsee.jpg

http://i32.tinypic.com/jg5bp3.jpg

باغ بی برگی ...زمستان و زمهریر و سکوت..

http://i29.tinypic.com/14o52x2.jpg

پی نوشت : امروز بالاخره رفتم و پلاک های جیپ را عوض کردم . این کار لامصب بدجوری به خنسی و نحسی خورده بود و هر دفعه یک اما و اگری پیش می آمد . راستی یک لامبورگینی دیابلو آورده بودند آنجا که همه دورش جمع شده بودند . واقعا خوشگل بود . ولی به نظر نمی آمد صفر کیلومتر باشد . امروز سحر و مریم آمده بودند خانه ما و  این قضیه لامبورگینی را تعریف کردم مریم می گفت که در جریان این ماجرا هست و صاحبش را می شناسد و گویا این ماشین را برای ساختن یک فیلم به ایران آورده اند و بعد دوباره از ایران خارجش می کنند . این هم عکس های لامبورگینی دیابلو :

http://i28.tinypic.com/1z1qw6h.jpg

http://i25.tinypic.com/juy1yr.jpg

http://i30.tinypic.com/14bizqa.jpg

http://i28.tinypic.com/214886d.jpg

مسابقات کشوری دو دیفرانسیل . روز قبل از مسابقه تا دوازده شب داشتم با این جیپ رنه گید هشت سیلندر دنده اتوماتیک که مال بیتا بود ور می رفتم تا آماده شود :

لحظات قبل از استارت :

http://i30.tinypic.com/2lxi260.jpg

چند ثانیه بعد از استارت . قسمتی از مسیر مسابقه در عکس مشخص است :

http://i27.tinypic.com/168ig4k.jpg

این جیپ در رده ماشینهای شش و هشت سیلندر صاحب مقام چهارم شد . بنا به دلائلی نتوانستم ماجرای آن روز را در اینجا بنویسم . به هرحال روز بسیار نحسی بود ...

روز قبل از مسابقه ٬ جفت جیپ ها  جلوی در خونه . کاملا اماده و مرتب برای لحظه مسابقه :

http://i31.tinypic.com/xmixao.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

عکس..

 

 چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی

                به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است....

نمی دونم چرا دوباره هوس کردم عکس بگذارم اینجا .

چهارسالگی . ببین چقدر جدی بودم ! :

http://i30.tinypic.com/24l8y1t.jpg

دبیرستان منتظری . کلاس دوم ریاضی زنگ ورزش به همراه اقا معلم بیچاره ! ( نفر اول از سمت راست نشسته :

http://i30.tinypic.com/9qw6kn.jpg

 

دبیرستان منتظری . این مدرسه در کل شمیرانات به عنوان مدرسه ای که بچه هایش شر و خلاف هستند شهرت نحسی داشت . اینجا سرویس بهداشتی مدرسه است . از نورگیر بالای سقف می شد جیم شد !  این عکس دقیقا چند دقیقه قبل از یک فرار موفق گرفته شده است ! کسی که افتابه در دست دارد اینجانب هستم ! کلاس سوم ریاضی :

http://i25.tinypic.com/2zp8ew2.jpg

 

اینجا نزدیکی های بندر لنگه است .حدودا بیست و چهار ساله بودم. من در اینجا کار می کردم . قرار بود استخرهای مصنوعی بسیار بزرگی درست کنیم تا اب باران های فصلی در آن جمع شود و تبدیل به منبع سفره های اب زیرزمینی گردد .  بیشتر لودر کاری بود . مسئولیت من متره و برآورد مقدار کار انجام شده بود . نفر دوم از سمت راست من هستم . بقیه راننده های لودر و از این قبیل هستند . کار بسیار سخت و شرایط هوا هم  خیلی وحشتناک بود. یک نوع مار محلی در آن جا بود که وقتی لودر کار می کرد  از جلوی بیل لودر چنان پرشی می کرد که آن ور لودر میامد پائین ! اسم محلی اش را فراموش کردم . در واقع یک نوع مار فنری بود :

http://i29.tinypic.com/vosgg6.jpg

 

دبیرستان منتظری اول دبیرستان . نفر دوم از سمت چپ من هستم . نفر اول از سمت چپ کسری است که قدیمی ترین و عزیزترین دوست من است . او در حال حاضر انگلیس است . نفر سوم نیما است که در ایتالیاست . آن اقا هم ناظم بخت برگشته است !  نفر اول از سمت راست شهاب است که علی رغم قیافه مظلومش یکی از شرترین آدمهائی است که در زندگی ام دیده ام . او نیوزلند است . افسوس که مهاجرت تمام دوستانم را از من گرفت .

http://i29.tinypic.com/2lihsgo.jpg

 

برنامه سنگ نوردی به قصد پناهگاه شروین و تیغه ایگل . زمانی که در دبیرستان درس می خواندم . یک مدتی به سنگ نوردی علاقه مند شدم و  چند وقتی هم  کار کردم .

http://i29.tinypic.com/vsjkty.jpg

 

 لار . خانه دانشجوئی . زمانی که دانشجوی عمران بودم . یک شب بنا به دلائلی خیابان ها آذین بندی شده بود . احتمالا دهه فجر بود . ما رفتیم و کلی پرچم و خرت و پرت دزدیدیم . نفر اول از سمت چپ منم . نفر کناری اهل لار است و بقیه هم هم خانه ای های محترم ! هستند :

http://i26.tinypic.com/v7gsi9.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

این عکس مربوط به موقعی است که پنجم دبستان بودم :

http://i31.tinypic.com/2zoyy3r.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

زن خوب !!

 

چند وقت پیش یکی از شماها راجع به خصوصیات زن خوب پرسیده بود ! راستش هوس کردم راجع به همین قضیه . یعنی زن خوب ! بنویسم  :

البته من نمی توانم راجع به بقیه مردها هم نظر بدهم و این که بقیه به چه چیزی می گویند زن خوب !  من فقط می توانم نظر خودم را بگویم . در ضمن این سئوال اصلا راحت هم نیست . وقتی راجع به آن فکر می کنی تازه می فهمی خودت هم درست نمی دانی ایده آلت چیست . تازه این از آن بحث هائی است که فقط می توان راجع بهش حرف زد . وقتی من می گویم فلان چیز را دوست دارم قطعا به این معنی نیست که همه دنیا صف کشیده اند تا من بروم از بین آنها سوا ! کنم !

فکر می کنم قبلا هم گفته باشم . برای من قیافه مهم است . شاید بعضی ها بگویند مهم نیست . یا این که بعد از مدتی عادی می شود . من اینطور فکر نمی کنم . اگر من و طرفم مثل رابینسون کروزوئه در یک جزیره زندگی می کردیم شاید بعد از یک مدتی قیافه ها عادی می شد . ولی وقتی روزانه تعداد زیادی زن و مرد می بینی نمی توانی بگوئی عادی می شود . چون گاهی مقایسه می کنی .

 حالا بد نیست حرفم را تصحیح کنم . برای من جذابیت مهم است . این فاکتوری است که از قیافه صرف مهمتر است . جذابیت شامل مواردی مثل صدا و طرز صحبت کردن و رفتار بدنی و طرز نگاه و...موارد دیگری می شود . در ضمن طرز لباس پوشیدن طرف هم برای من یک فاکتور اساسی است . آدم شلخته را نمی توانم تحمل کنم . یا بدلباس . یعنی کسی که نمی داند چطور بپوشد .

و اما اخلاق :  عرضه و لیاقت طرف مهم است . دوست دارم در یک زمینه ای متخصص باشد . هرچه باشد مهم نیست . مضاف بر این که حتما و قطعا باید شاغل باشد . مسئله درآمدش نیست . البته درآمد خوب هم عالی است . ولی  همین که شاغل باشد برای من کافی است . در ضمن به ندرت چیزی مثل کار کردن زن را شاداب و سرزنده نگه می دارد .

تحصیلات هم به خودی خود یک فاکتور است . اگر تحصیلاتش از خودم بالاتر باشد که چه بهتر .

خانواده  هم نمی توانم بگویم نقش قطعی دارد . یک خانواده متوسط هم برای من کافی است . ولی از طرف دیگر خانواده سطح پائین در آن حدی که اعصابت را خورد کند هم قابل پذیرش نیست .

عزت نفس و غرور را دوست دارم . باید بتواند بعضی اوقات نوک من را بچیند !  تحمل یک موجود همیشه مطیع و سربه زیر را ندارم . در ضمن آدمی که همیشه درحال مسابقه دادن با همسرش است را هم نمی توانم بپذیرم .

موجود پارانوئید ! کسی که مدام در حال چک کردن شوهرش است . نسبت به همسرش بدبین است و تا کمی دیر می کنی فکرش به خیانت می رود. این زن را نمی توانم تحمل کنم . اتفاقا این یکی از نقاط حساسیت من است . من اهل خیانت نیستم . در عین حال به طرفم هم اعتماد مطلق می کنم . در مقابل انتظار یک حد متوسط از اعتماد به نظرم زیاد نیست .

آدم پرحرف و سطحی ٬ کسی که نمی تواند حرف نزند !  ببخشید ! در توان من نیست !  توی همین کلاس داستان نویسی دخترکی هست که همیشه بعد از شنیدن داستان دیگران دقیقا نیم ساعت زر مفت میزند . ابلهانه ترین و احمقانه ترین نظرات ممکن را مدام تکرار می کند . این جانور حتی نمی تواند بفهمد که بعضی چیزها شخصی و سلیقه ای هستند . مدام زر مفت که باید فلان جا را اینجوری می کردی آن جا را اونجوری ...نمی دانم این اعتماد به نفس را از کجا آورده ؟ از کجا ؟!

روشنفکری ؟ نه . آنقدرها هم مهم نیست . اگر باشد که عالی است .نهایتا  برای من هوش و قدرت درک مهمتر است .

مواردی که برای بعضی ها مهم است . مثل اشپزی و خیاطی و...راستش حتی بهش فکر هم نمی کنم . اصلا اهمیتی ندارد .

مواردی مثل این که قبلا ازدواج کرده است یا نه هم چندان مهم نیستند . در ضمن آدم مذهبی عمرا به خرج من نمی رود . دختر معصوم و به قول اقای کمالی شاخه گلی از بوستان عفت و نجابت ! هم  کفر من را درمی اورد . تصور می کنم از لحظه ازدواج به بعد برای من مهم تر باشد .

آدم  بی کلاس و بی تربیت را نمی توانم قبول کنم . همچنین آدمهای خیلی مادی و حساب گر به اضافه این که اصلا از خانم های بددهن خوشم نمی اید . کلاس و سطح رفتاری یک فاکتور بسیار مهم است . آدم چیپ به خرجم نمی رود که نمی رود .

خوب فکر نمی کنم چیز خاصی از قلم افتاده باشد . البته هیچ وقت نمی شود با این جور معیارها کار کرد . آدم یا از کسی خوشش می اید و یا نه . این که خط کش بگیری دستت و مدام فاکتورها را چک کنی به نظر احمقانه است .

پی نوشت : همیشه مواظبم که موقع رانندگی عابرین را خیس نکنم . ولی پریروز داشتم توی یک کوچه راه می رفتم . یک خانمی با ۲۰۶ با یک سرعت وحشتناکی آمد و چنان گلی به من پاشید که تمام لباس و...حتی توی گوشم هم گل رفته بود !! اگر ماشین دم دستم بود قطعا می رفتم دنبالش و کله اش را می کردم توی جوب !

 

 پی نوشت : کامنت خصوصی  بدون شرح ! 

دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت: 15:55 توسط:عباس

سلام
سهراب جون امیدوارم خوبی باشی . فک کنم بعد از دوسال وبلاگ شما رو خوندن برای اولین بار بخوای کامنت بزاری یه خرده سخته. نمی دونم هم چی شد یکدفعه تصمیم گرفتم کامنت بزارم.
حالا بطور کلی می گم از تمامی ژست هات قریب به اتفاق از همشون خوم می اد.
اقا سهراب گرانقدر داداش پادگان قلعه مرغی کجا فرودگاه مهراباد کجا. ما که خونمون دم پادگان فاصله رو داشتم حساب می کردم خیلیه. اینو نزار به حساب اینکه خواستم ناراحت کنم. درکل امیدوارم موفق باشی.

بعد از دوسال وبلاگ خوندن به نظرش اسم من سهرابه ! فک کن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جناب سروان !

 

بعضی از آدمها لیاقت چیزی بیشتر از سرنوشتشان را دارند . کسانی که در تله شرایط شغلی و اجتماعی شان گیر افتاده اند . کارمندهای رتبه پائین و باهوش . دیپلمه های نابغه و مواردی از این قبیل . در واقع این یکی از مختصات جهان سوم است . استعدادهائی که علی رغم لیاقتشان به ندرت مجال ترقی پیدا می کنند . من نمی خواهم بگویم جناب ستوان دوم دژبان صحرائی چنین کسی بود . شاید هم واقعا همینطور باشد .

در ارتش دوتیپ کلی وجود دارد . اول درجه دارها که با تحصیلات زیر دیپلم وارد ارتش می شوند . اینها نهایت ترقی شان تا ستوانی یا فوقش سروانی است . همینطوری هم بازنشسته می شوند . گروه دوم کسانی هستند که دانشگاه دیده اند . این افراد به طور عادی با درجه سرهنگی بازنشسته می شوند . یا اگر خوش شانس تر باشند به تیمساری می رسند .

این جناب سروان عزیز جزو گروه اول بود . البته من بهش می گویم عزیز ! ولی در واقع به نظر بقیه عزیز که نبود هیچی ! خیلی هم چیز ! بود !

خوب . اول از همه یک توضیح برای خدمت نرفته ها ! دژبان در واقع پلیس نظامی است . پلیس ارتش است و کارش برقراری نظم و انضباط و جلوگیری از تخلفات پرسنل است . احتمالا ماشین های گشت دژبان را در خیابان دیده اید . این ها می گردند توی خیابان و اگر سرباز بخت برگشته ای لباسش منظم نباشد یا بدون برگه مرخصی توی شهر بچرخد یقه اش را می گیرند .

در ضمن درهای پادگان ها و حراست از فضای پادگان ها هم به عهده همین افراد است . دژبان ها جزو پرسنل خود ارتش هستند . منتهی رسته شان دژبان است . منظور این که اینها هیچ ربطی به نیروی انتظامی ندارند. در ضمن اگر یک ارتشی کار خلافی انجام بدهد  نیروی انتظامی نمی تواند کاری بکند و  رسیدگی به این قضایا به عهده دژبان است . دژبان ها توسط واکسیل شناسائی می شوند .واکسیل  یک جور ریسمان منگوله دار است که دژبان ها روی شانه  نصب می کنند .

و اما این جناب صحرائی در کل نیرو هوائی مثل گاو پیشانی سفید بود . چون بی نهایت سختگیر و بداخلاق بود و امکان نداشت یکی از پرسنل ( حتی افسرها ) صحرائی را از دور ببیند و ناخودآگاه لباسش را چک نکند . بارها اتفاق افتاده بود که صحرائی گیر داده بود به یک سرهنگ که چرا آرم لباست رنگ پریده است یا دگمه ات افتاده و....

صحرائی به عنوان یک مرد خیلی خوش تیپ و با جذبه بود . شبیه جوانی های ناصرالدین شاه بود . قد بلند و صورت ظریفی داشت .

صبح ها می ایستاد دم در ستاد . دستهایش را می گذاشت پشتش و با پاهائی که کمی باز بود صاف توی چشم بقیه زل می زد که داشتند از درب ستاد می امدند تو ٬ دقیقا انگار ناظم یک مدرسه ابتدائی باشد ! علی رغم درجه ناچیزش اصلا با کسی شوخی نداشت . روزی یک سرهنگ تمام از درب وارد شد که یک نان سنگک دستش بود و همینطوری داشت از نانش می کند و می خورد ( این کار قدغن بود ! باید نان کذائی را توی روزنامه یا چیز دیگری می گذاشتید که معلوم نباشد ! )  خلاصه ٬ سرهنگه همینطوری بی خیال وارد پادگان شد و داشت از جلوی صحرائی رد می شد که صحرائی گیر داد . گفت یک لحظه لطفا جناب سرهنگ !

سرهنگه اصلا گوش نداد و همینطوری که داشت می رفت دستش را تکان داد وگفت برو بابا !

صحرائی دیوانه شد ! پایش را کوبید زمین و فریاد کشید : دارم بهت می گم وایستا جناب سرهنگ گ گ گ گ گ گ  !!!

بیچاره سرهنگه همینطوری سرجایش میخکوب شد !  صحرائی دیوانه هم رفت طرفش و دستبندش را هم از جیبش درآورد ! و  خیلی ارتیستی بدون این که به داد و هوار سرهنگ که داشت اعتراض می کرد گوش کند دستبندش را زد !  یعنی فکر کن به خاطر یک نان سنگک !

ظاهرا این تند روی های صحرائی باعث خشنودی فرمانده نیرو بود . چون اگر صحرائی نبود واقعا ستاد نیرو هتلی می شد برای خودش ..

روزی فرمانده نیرو هوائی داشت پیاده از یک طرف پادگان می رفت جائی . بعد متوجه شده بود از هر ده نفر هشت نفرشان نه احترامی می گذارند و نه دیدار جناب فرمانده را به جائیشان حساب می کنند !  به فاصله سه دقیقه صحرائی با یک اتوبوس آمد و هرکسی در آن مسیر بود بدون توجه به درجه اش از تیمسار تا سرباز را جمع کرد و ریخت توی اتوبوس و بعدش من دیگر نفهمیدم آنها را کجا برد !

در ضمن جناب صحرائی یک جنون عجیب داشت که چیزی نبود جز علاقه به تیراندازی ! به کمترین بهانه ای هفت تیرش را می کشید و تیر هوائی در می کرد . شب ها توی پادگان می پلکید و کرم می ریخت . از پشت می آمد و پاسدارنگهبان های بیچاره را خلع سلاح می کرد و یا اگر می دید نگهبان یک اسایشگاه خواب است چند تائی پوتین می دزدید و فردا نگهبان بیچاره باید می آمد سراغ پوتین ها و در واقع این کار یعنی اعتراف مستقیم به خوابیدن سر پست و بعدش اضافه خدمت و زندان و...

رسم سرکشی به پست ها توسط دژبان اینجوری بود . چراغ گردان ماشین را خاموش می کردند و نزدیک می شدند . پاسدار ایست می داد . بعد هم آنها چراغ گردانشان را روشن می کردند ( کسی حق نداشت به ماشین دارای چراغ گردان ایست بدهد) در واقع این کار برای این بود که ببینند پاسدار خوابیده یا هوشیار است . یک شب یکی از پاسدارنگهبان ها که دل پری از صحرائی داشت ایست داده بود . صحرائی کرم می ریخت و چراغش را دیر روشن می کرد . آن سرباز هم به همین بهانه جیپ صحرائی را بسته بود به گلوله و حتی چراغ گردان ها را با گلوله شکسته بود !  البته به همین علت مدتی رفت زندان اما به این موضوع خیلی افتخار می کرد که صحرائی چطوری ترسیده بود و  چطوری فریاد می کشید ...

چند ماهی در پادگان قلعه مرغی بودم ( نزدیک مهراباد ) قرار بود که خلبان ها از آنجا بروند بیرون و فقط بقیه پرسنل بمانند . اما خلبان ها دلشان نمی خواست آنجا را تخلیه کنند و مدام این کار را به تعویق می انداختند . تا این که یک روز سر صبح گاه فرمانده قلعه مرغی صحبت کرد و گفت از فردا صبح لباس ابی می ماند و لباس سبز ( یعنی خلبان ها ) می رود بیرون ! بعد اضافه کرد فردا با صحرائی می ایم اینجا..

فردا صبح توی اسایشگاه بودیم که ناگهان سه تا سروان خلبان که جوان هم بودند با عجله آمدندتوی اسایشگاه و رفتند طرف پنجره و از پنجره پریدند روی دیوار پادگان و از آنجا هم پریدند توی کوچه ! یعنی فکر کن که چقدر از صحرائی می ترسیدند !  ما رفتیم بیرون و دیدیم که بگیر و ببند عجیبی توسط صحرائی راه افتاده است..

روزی که از قلعه مرغی منتقل شدیم به ستاد . چند روزی در اختیار هنگ پشتیبانی بودیم و مجبور بودیم صبر کنیم تا قسمت مشخص شود . در این چند روز  کسی با ما کاری نداشت . ارتش سالانه مانورهائی در بیابان های قم برگزار می کند که از قضا همین روزها بود . یک روز صبح ما را که مجموعا هشت نفر بودیم  بردند به اسلحه خانه برای بیگاری .

ماجرا این بود که خامنه ای می خواست برود از مانور بازدید کند و جلویش رژه بروند . از مانور مقداری اسلحه خواسته بودند . این اسلحه ها در اینجا آماده می شدند . یعنی دستگاه چکاننده اش را در می آوردند . هر تفنگ بعد از لخت شدن ( در واقع تبدیل به یک تکه آهن بی مصرف می شد و تویش هیچ چیزی نمی ماند ) توسط چند نفر دیگر بازدید می شد . از نماینده عقیدتی سیاسی بگیر تا نماینده حفاظت . تا مبادا یکی از  این تفنگ ها قادر به شلیک باشد !  در واقع هیچ کسی نباید با یک تفنگ کامل اطراف رهبر عزیز باشد ! شاید شیطون گولش بزند و ..

خلاصه . هر پنج قبضه ژسه را توی یک جعبه چوبی می گذاشتیم و بار کامیون می کردیم . مسئولیت این کار را گذاشتند به عهده صحرائی و او هم خیلی عصبانی درحالی که داشت فحش می داد آمد طرف ما . ظاهرا قرار بود تفنگ ها را کس دیگری ببرد ولی طرف زیر بار نرفته بود و خلاصه انداخته بودند گردن صحرائی ..

وقتی کامیون ها پر شدند صحرائی گفت خودتان هم بروید بالا ! ما اعتراض کردیم که مال اینجا نیستیم و به ما گفته اند ظهر می رویم خانه و...صحرائی هم اصلا گوش نداد و خلاصه ماها سوار کامیون شدیم و بالای تفنگ ها نشستیم . بعد صحرائی رفت توی دفتر هنگ و آمد بیرون و با تعجب دیدم اسم من را صدا می کند . گفت بیا پائین و  وقتی پائین آمدم سوئیچ جیپ را داد به من . ظاهرا دنبال راننده می گشت و توی دفتر گفته بودند که فلانی راننده است .

بعد هم رفت دوباره از اسلحه خانه چند تا اسلحه واقعی تحویل گرفت و راه افتادیم به سمت قم . جیپ ما جلوتر از همه بود و بعد دوتا کامیون پر از اسلحه و آن یکی جیپ هم اخر از همه می امد .

جیپ های دژبان همگی چراغ گردان و اژیر داشتند . به هر چراغ قرمزی می رسیدیم صحرائی  از بلندگوی ماشین سر پلیس چهار راه داد می کشید که چراغ را سبز کند و رد می شدیم ! محض نمونه سر هیچ چراغی توقف نکردیم !  صحرائی از این موضوع خیلی خوشحال بود و با یک افسردژبان  دیگر که عقب نشسته بود  از دوران خوش قدیم حرف می زدند و زمانی که به قول خودشان ارتش ابهت داشت و...

رسیدیم به محل مانور . یک تپه غول اسا بود که در قله اش جایگاه خامنه ای بود و یگان های رژه رونده از پائینش رد می شدند . جالب بود که اگر کسی از آن پائین می خواست به سمت رهبر تیراندازی کند هم عمرا نمی توانست موفق شود . ولی علاوه بر این که تفنگ ها هیچ کدام دستگاه چکاننده نداشتند در کمر تپه ها کلی محافظ می ایستاد ..

ما هرجا رفتیم که از شر اسلحه ها خلاص شویم نشد . هیچ کسی آنها را تحویل نمی گرفت و می گفتند اصلا بیخود امدید .

مجبور شدیم شب آنجا بمانیم . کفر صحرائی درآمده بود و یک ریز فحش می داد . بیچاره از یک طرف هم حق داشت . دوتا کامیون پر از ژسه روی دستش مانده بود و اگر یک مو از سر اسلحه ها کم می شد پدرش را در می آوردند .

جائی وسط بیابان کامیون ها را کنار هم پارک کردیم . صحرائی اسلحه هائی که آورده بود را بین بچه ها پخش کرد و گفت هیچ کسی حق خوابیدن ندارد و اگر ببینم کسی خوابیده می کشمش !  بچه ها را به صورت دایره اطراف کامیون ها چید و من و یکی دیگر را هم گذاشت بالای کامیون ها . خودش هم نشست روی یک پیت خالی کنار یکی از کامیون ها .

آنجا پر از عقرب بود و سربازهای نیرو زمینی می گفتند یک ماهی می شود که انجا مستقرند و در این مدت حداقل ده نفر با نیش همین عقرب ها تلف شده اند . من دوبار در این مانور کذائی بوده ام و اتفاقا هربار هم به نوعی پدرم درامده است . دفعه دوم که یک اخوند را با معاونش اوردیم اینجا گم شدیم و داشتیم سر از محل دشمن فرضی در می آوردیم !

تا صبح نشستم  روی سقف اتاقک کامیون و صحرائی نگذاشت هیچ کس یک لحظه چشم روی هم بگذارد . صبح بالاخره تکلیفمان روشن شد و دوباره برگشتیم تهران . اسلحه ها را هم با خودمان آوردیم ! صحرائی در تمام مدت یک ریز از خرتوی خری ارتش حرف می زد مخصوصا فرمانده ستاد  هر پنج دقیقه توسط ایشان به القاب مناسب مفتخر می شد !

یکی دوماه  گذشت . من آن موقع راننده بودم  و روزانه چند بار صحرائی را می دیدم . یعنی وقتی که می خواستم از پادگان بروم بیرون یا برگردم تو ٬ شما موظف بودید که  توقف کنید و یک برگه مشخصات ماشین را پر کنید تا بتوانید از پادگان خارج شوید . هیچ کس از این کار خوشش نمی آمد . چون کلی معطلی داشت . بعضی دژبان ها با ما که راننده عقیدتی بودیم کاری نداشتند . ولی صحرائی با کسی از این شوخی ها نداشت .

روزی من می خواستم بروم بیرون که صحرائی آمد کنار ماشین و گفت سیگار داری ؟ من ترسیدم و گفتم سیگار نمی کشم ! او هم گفت غلط کردی ! همه چی می کشی !

گفتم به هرحال الان سیگار ندارم ( واقعا هم سیگار نداشتم ) صحرائی اهی کشید و گفت خدایا یک ساعته اینجا از هرکسی سیگار می خواهم می گوید ندارم ..

من از فرصت استفاده کردم و  گفتم اگر چند دقیقه صبر کند برایش سیگار می اورم . او  هم گفت نخیر لازم نکرده از شما سربازها هیچ خیری به ما نمی رسه ! الان می ری بعد از یک ساعت با یک نخ سیگار کپک زده بر می گردی ...

گفتم ولی من می خواستم برایت یک باکس وینستون بخرم !! صحرائی سوتی کشید و گفت چه بچه خوبی هستی !  بعدش چی ؟ گفتم بعدش این که من دیگر هر وقت دلم خواست از این در می روم بیرون و بر می گردم و برگه هم نمی زنم ! صحرائی خندید و گفت تو یک بکس وینستون برای من بیار و بعدش تا آخر خدمتت هر غلطی دلت خواست بکن !

اینجوری شد که من در ازای یک باکس وینستون از هفت دولت ازاد شدم ! البته فقط موقعی که صحرائی شیفت بود . راحت رد می شدم و یک بوقی هم برای صحرائی می زدم  . یک بار یک جیپ دیگر هم پشت سر من داشت می آمد . من که مثل یابو از در رد شدم او هم فکر کرد که این مد جدید است و بدون توقف دنبال من آمد !  صحرائی هم عربده کشید ایست ت ت ت ت !  راننده جیپ نشنید یا به هرعلت دیگری توقف نکرد . صحرائی هم از خدا خواسته هفت تیرش را بیرون کشید  و بنگ گ گ ! یک تیر هوائی زد !  راستش من توقف نکردم تا ببینم چه اتفاقی برای ماشین عقبی می افتد !

یک بار هم صحرائی داشت حوالی در پادگان قدم می زد . آن در به خیابان پیروزی باز می شد . جلوی در  نیروی انتظامی گیر داده بود به یک دختر و پسر . صحرائی هم انها را آورده بود توی پادگان و نمی گذاشت دست پلیس به آنها برسد . پلیس ها می خوستند بیایند توی پادگان که صحرائی به سربازها گفته بود گلنگدن بزنند و خلاصه پلیس ها از رو رفته بودند . بعد هم آنها را سوار یک ماشین عبوری کرده بود و گفته بود آنها را از درب دیگر پادگان که به خیابان دماوند باز می شد بیرون ببرد . من خودم شاهد این صحنه نبودم و بچه ها تعریف می کردند ..خلاصه این که علی رغم مقرراتی بودن و عدم انعطافش گاهی از این دیوانه بازی ها هم در می آورد .

یک بار صحرائی من را نگه داشت و پرسید کجا می روم ؟ بعد گفت کار واجبی پیش امده و ماشین لازم دارد .من هم قبول کردم . صحرائی به اضافه دوتا سرباز و یک پیرزن سوار شدند و راه افتادیم . آن پیرزن یک پسر داشت که سرباز همانجا بود . گویا پسرک خیلی عوضی بود و هر روز پدر مادرش را کتک می زد . گاهی با یک زن می آمد خانه و پدر مادرش را هم حبس می کرد توی انباری در را رویشان قفل می کرد . پسرک سه ماه بود که نیامده بود سر خدمتش و سربازفراری بود . پیرزن بیچاره آمده بود دم در پادگان و شکایت پسرش را به صحرائی کرده بود . در واقع نمی دانست چکار کند و همینطوری شانسی چشمش به صحرائی خورده بود و ماجرا را برای او تعریف کرده بود . صحرائی هم که عشق اینجور ماجراها داشت . در واقع ما داشتیم می رفتیم سراغ پسرک و پیرزن هم راهنمائی می کرد . دقیقا نفهمیدم کجا می رویم . ولی حدود نیم ساعتی طول کشید تا به خانه برسیم .

صحرائی به من و یک سرباز دیگر گفت که دم در مواظب باشیم . بعد خودش به همراه یک سرباز دیگر رفتند بالا .

چند دقیقه بعد ما متوجه سر و صدائی شدیم و بعد جوانکی با زیرپوش و شلوار گرمکن پابرهنه  مثل گلوله از در خانه زد بیرون و الفرار ..

من و آن سرباز دیگر دویدیم دنبالش . نزدیکی های سرکوچه ان یکی سرباز که ظاهرا فوتبالیست بود از پشت کشید زیر پای پسرک و او هم به شدت زمین خورد و گرفتیمش .

صحرائی هم مثل اجل معلق با دستبندهای کذائی اش رسید و خلاصه پسرک را مثل گوسفند انداخته بودند پشت جیپ و همینطوری که نشسته بودند پوتین هایشان را گذاشته بودند روی سر و صورتش ! صحرائی هم سیگار می کشید و با خونسردی خاکسترش را توی گوش آن بیچاره می تکاند !

بعد از تمام شدن خدمتم یک بار دیگر صحرائی را دیدم. صحرائی مخلوط عجیبی از صفات مختلف بود . علی رغم درجه ناچیزش واقعا آدم با جربزه ای بود . او به راحتی می توانست فرمانده سرهنگ ها باشد . من هیچ افسر دیگری را نمی شناختم که مثل او لایق باشد . همین لباس فرم کذائی که به تن اکثر پرسل زار می زد انقدر به این آدم می آمد که فکر می کردی بهترین خیاط دنیا برایش دوخته است !

یک روز رفته بودم به کارخانه ای که ظروف اشپزخانه تولید می کرد . می خواستم با مدیرش صحبت کنم . وارد محوطه که شدم یک لحظه خشکم زد ! جناب سروان صحرائی ! داشت به راننده لیفتراک می گفت که بارها را  کجا بچیند . اول نشناخت و بعد از چند دقیقه کاملا یادش امد . بیچاره خیلی هم محبت کرد . می گفت چهارسال پیش بازنشسته شده . اصلا تکان نخورده بود سرحال و قبراق . گویا در این کارخانه  مدیر داخلی شده بود . اتفاقا به وضوح مشخص بود . همه چیز منظم و مرتب . از باغچه ها بگیر تا دستگاه ها ...همین را به خودش هم گفتم . گفت پس چی فکر کردی مگه می تونند شلخته باشند ؟ پدرشون رو در میارم !!

بعد با هم رفتیم طرف دفتر . نزدیک درب اتاقش یک خانم منشی نشسته بود . اتفاقا بد دافی هم نبود . صحرائی همینطوری که رد می شد گفت همه اش تقصیر خانم فلانیه !  خانم فلانی هم خیلی با عشوه خندید . پرسیدم وسط  بیابون این رو از کجا گیراوردی ؟ گفت با خودم میاد و بر میگرده !!  به هرحال از قرار معلوم صحرائی برای خودش آنجا مثل موش در قالب پنیر بود !. حداقل بهتر از آن درب کذائی پادگان !!

 

پی نوشت : بچه ها برید توی این وبلاگ . لامصب عجب چیزیه ! توش موج سواری و غرق شدن و اینجور چیزا داره ..نمی دونم چه طوری تونسته همچین پستی بنویسه !من تو عمرم  همچین وبلاگ خفنی ندیدم ! ترکونده لامصب ! چقدر هم خوش خطه !  فوری براش نظر هم بنویسید چون به نفعتونه !  بعدا می گم چه نفعی داره !    http://dharma.blogfa.com/

 

 پی نوشت :

http://i25.tinypic.com/21jnl2x.jpg

 http://i28.tinypic.com/sfcncj.jpg

http://i28.tinypic.com/2jcdpa0.jpg

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

باقالی !!

 

دیروز طرفهای تهرانپارس بودم . بعد از یک چهار راه چند تا پلیس ایستاده بودند و یکی شان تا من را دید بدو بدو آمد جلوی ماشین و گفت وایستا !

خواستم بزنمش کنار رد شوم و توقف نکنم . بعد دیدم که موتور دارند . ترسیدم بیایند دنبالم و اوضاع بدتر بشه . خلاصه ایستادم و گفتم جریان چیه ؟

گفت مدارکت رو بده بهت می گم . من هم مدارک را دادم و بعد گفت چراغ هات زنونه ! گفتم اینها که زنون نیست . گفت هرچی هست نورش زیاده و استاندارد نیست . جالبه که من اکثرا فقط چراغهای کوچک را روشن می کنم تا نورش بقیه را اذیت نکند . ولی متاسفانه آن لحظه چراغهای اصلی ماشین روشن بود .

منتظر بودم که جریمه بنویسد که با حیرت متوجه شدم می خواهند ماشین را بخوابانند ! هرچی جر و بحث کردم فایده نداشت و  یک پا داشتند ! از بیسیم طرف صدای فرمانده شان می آمد که می گفت هر کدام تا امشب باید حداقل پنج تا ماشین را توقیف کنید ! ظاهرا در این چند روزه گیر شدیدی داده اند به مسائلی مثل چراغ و ارتفاع ماشین ( خواباندن ماشین ) و خلاصه اینجور چیزها...

خلاصه ماشین رفت توی یک پارکینگ در خیابان سراج . خیلی حالم گرفته شد . دیشب هم اینجا صدایش را در نیاوردم  تا ببینم بعد چه می شود .

پیش خودم فکر کردم که این همه ارتباط با نیروی انتظامی ( هفته ای دو روز در جائی کار می کنم که رئیسش یک سرهنگ است و در واقع کار ما که تست های استخدامی است به نوعی به نیروی انتظامی مربوط است )  به چه درد می خورد ؟ البته من از پارتی بازی اصلا خوشم نمی اید . ولی این دفعه اصلا حوصله نداشتم بدون ماشین بمانم . خلاصه زنگ زدم به سرهنگه و ماجرا را تعریف کردم . گفت فردا صبح برو ستاد ترخیص و فلانی را پیدا کن و او کارت را درست می کند . من امشب با طرف هماهنگ میکنم .

این ستاد کذائی ترخیص هم در جای پرتی است به نام خیابان خلیج در جاده قدیم کرج . صبح ماشین بابا را برداشتم رفتم آنجا .

حدود یک ساعتی طول کشید تا طرف را پیدا کنم و کارهای ماشین را انجام بدهم . اتفاقا انگار خیلی توصیه سفت و سختی شده بود . من را نشاند توی اطاقش و یک سرباز را فرستاد تا کارهای ترخیص را انجام بدهد .

خلاصه قضیه حل شد و داشتم بر می گشتم خانه . هوا خیلی سرد بود و من هم صبحانه درست و حسابی نخورده بودم . یک چرخ دستی جلوی در ستاد بود که پیرمردی با آن باقالی می فروخت . من چندان رابطه ای با باقالی ندارم ولی چون آنجا هیچ چیز دیگری نبود تصمیم گرفتم باقالی بخورم . آنجا هم که بیابون و کسی به کسی نیست . بنابراین همونجا کنار چرخ طرف وایستادم به باقالی خوردن !

و اما فاجعه اصلی اینجا اتفاق افتاد ! :

یک استادی داشتیم که خانم نسبتا مسن و به شدت محترم و آدم حسابی بود . وقتی می گویم ادم حسابی یعنی این خانمه باشخصیت ترین خانمی است که من در عمرم دیده ام . از این تیپ ها است که آدم در برابرشان خود به خود مودب می شود ! انقدر هم قشنگ صحبت می کند که نمی توانی تصور کنی .

بنا به دلائلی روی من خیلی حساب می کرد و تصور می کرد بعدا برای خودم کسی می شوم . بعد از دانشگاه هم من رابطه ام را با ایشان حفظ کردم و عیدها زنگی می زدم و تبریکی . یک بار هم رفتم خانه شان تا به تصحیح ورقه های امتحانی بچه های کارشناسی کمک کنم .

خلاصه . همینجوری برگشتم و دیدم که همین استاد گرامی با پسرش در یک متری من هستند ! دیگر قایم شدن و پیچوندن هیچ فایده ای نداشت ! خلاصه مجبور شدم سلام کنم و چند دقیقه ای حرف زدیم . باور کن یکی از مواردی بود که در عمرم واقعا خجالت کشیده ام ! داشتم می مردم ! یعنی اصلا مردم !

یعنی فک کن که برای اولین بار در عمرت یک همچین غلطی بکنی و بعد یک اشنای این تیپی  مچت را بگیرد !

چند تا هم لات و لوت هم کنار چرخ  مشغول باقالی خوردن بودند و این یارو پیرمرده هم هی داد می زد باقالی ! باقالی !!!می خواستم یقه اش رو بگیرم خفه اش کنم که باقالی و مرگ ! باقالی و درد !  مرتیکه خواب الود پف کرده ! شاتوبریان ! خارکف ! ( این جدیده !! خارکف ! )

موقع برگشتن هی سعی می کردم قضیه را  بپیچونم که حالا عیب نداره جنایت که نکردی و ..ولی فایده نداره که لامصب !  فک کن که ان همه خودشیرینی ها و کنفرانس ها و نمره های آن چنانی و .. همه اش به خاطر یک مشت باقالی لعنتی به باد رفت ! 

کلا ادمی نیستم که نظر بقیه برایم مهم باشد . خیلی به ندرت درگیر چنین حسی می شوم . ولی این دفعه واقعا فرق داشت ! نابود شدم !

خلاصه عصر رفتم و ماشین را از پارکینگ دراوردم . وقتی برگشتم خانه زهره یا همان بچه محل عزیز زنگ زد . چند وقتی بود که خبری ازش نداشتم . فوری پرسید که امشب برنامه ات چیه ؟ گفتم چطور ؟ گفت بیا برویم تولد یکی از دوستهای من . کمی من من کردم ولی گفت  مخسره بازی درنیار و عشوه نیا که امشب کار من گیر توست !

پرسیدم یعنی چی ؟ گفت این دوستش در ایران زندگی نمی کند . ولی هر وقت ایران می اید از قضای روزگار من تنها هستم و این هم شروع می کند به نصیحت های صد تا یک غاز که چرا باید تنها باشی و از این حرفها ..

تاکید کرد که حتما مرتب باش و کراوات و...گفتم باشد . خلاصه با هم رفتیم  به خانه دوستش که در  محمودیه بود . نسبتا مهمانی خوبی بود . زهره تعریف می کرد که برادرش ده روز پیش موقع اسکی بدجوری خورده زمین و شش نقطه بدنش شکسته !  می گفت مثل این کارتون ها شده که طرف از بالا تا پائین گچ گرفته  و فقط دماغش بیرون است .  

امشب به خاطر این بچه خیلی سعی کردم آدم حسابی باشم و زهره هم راضی به نظر می رسید . موقع برگشتن می گفتم بیا منو به دوستهات کرایه بده برای اینجور جاها که می خواهند آبروداری کنند !  ولی بیشرف کلی مسخره ام کرد ! همیشه اینجوریه خر دختر جماعت که از پل گذشت دیگه خدا را بنده نیستند لامصب ها....

 

پی نوشت : دوتا اس ام اس :

تحقیقات نشان داده فقط بیست درصد مردها عقل دارند ! هشتاد درصد بقیه زن دارند !!

شیوه های شیر دادن به بچه :

مادر تهرانی : کامی ! بیا می می !

عرب  : هسون ! تعل پسون !

لر :  گرگعلی بیا گیتو بخور !!!  

 

پی نوشت  :  عمو ماهان بی ۵  اختلاف جزئی با بی ۶  دارد . موتور خوبی نصیبت شده است .

روزبه :  لرزش موتور شما به احتمال زیاد مربوط به بالانس نبودن موتور است . یک سری وزنه تعادل در میل لنگ موتور است که وظیفه شان بالانس موتور است . مکانیک ها بعضی اوقات وزنه تعادل را باز می کنند تا میل لنگ را بیرون بکشند و بعد در جهت اشتباه می بندند .بدتر از همه آن را با چکش بیرون می اورند که قطعا به آن صدمه خواهد زد . به طور کلی هرکدام از قطعات دوار موتور باید به تنهائی بالانس شود . برای رفع مشکل بد نیست با شرکت دودمان که نمایندگی کمپانی شنک المان است تماس بگیرید .

به هرحال موتور شما در وضعیت خطرناکی است . ممکن است میل لنگ بشکند و بدتر از همه وزنه تعادل سر میل لنگ از جای خود بیرون بیاید و اگر خدای نکرده چنین وضعیتی پیش بیاید این وزنه مثل گلوله کاپوت را سوراخ میکند و هرچیزی که سر راهش باشد را نابود می کند . الان حدود ده سال است که استفاده از این جور وزنه تعادل ها در موتور ماشین ممنوع شده است .

به هرحال مکانیک عادی این چیزها را نمی فهمد . صرف گفتن این که مثلا میل لنگ این موتور دست نخورده و استاندارد است و اصلا دست نخورده دلیل بر بالانس بودنش نمی شود . موتور ماشین شما به قول بعضی ها هفت بیجار ! شده و تنها راهی که دارید بالانس کردن مجددش است .

به علی و بقیه :

چند نفری راجع به مشخصات روانی که در یکی دوپست قبل نوشته بودم پرسیده اند و همگی معتقدند که همه این مشخصات را دارند !  چیزی هست به نام سندرم انترن ( یا دانشجوی پزشکی ) که با خواندن مشخصات هر اختلالی تصور می کند همه این فاکتورها را دارد !!  این دقیقا راز موفقیت کتابهای طالع بینی و.. است که هرچیزی می خوانی به خودت می گوئی دقیقا مثل منه !

مسئله اصلی این است که مرجع تشخیص شما نیستید . کمتر انسانی می تواند در مورد مشخصات خودش قضاوت صحیحی داشته باشد . تشخیص توسط متخصص داده می شود نه خودتان !  من نشانه های هر اختلالی را می نوشتم پیش خودتان فکر می کردید که اکثر پارامترها را دارید !  اگر قضیه به این سادگی بود که به هرکس یک سری مشخصات بیماری می دادند و می گفتند خودت بگرد ببین کدامشان را داری !! آن وقت دیگر روان شناس ها چه کاره بودند !  همه این ها به کنار . یک عامل دیگر هم همه تصورات شما را نفی می کند . اگر شما این مشخصات را دارید پس چرا مثل آن اقا گیر نمی دهید به نظرات یک وبلاگ و صدتا نظر مملو از فحش نمی نویسید ؟ چرا روی دیوار خانه مردم چرت و پرت نمی نویسید ؟ چرا گوشی تلفن های عمومی را نمی کنید ؟  نهایتا هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت سعی نکنید به خودتان اتیکت اختلال بچسبانید . تشخیص چیزی است که حتی حرفه ای ها هم در آن اشتباه می کنند . تا چه رسد به دیگران...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

جیپ و مزدا و بقیه بچه ها !

 

 

خیلی وقت بود  که دلم می خواست  پستی راجع به مسائل فنی ماشین بنویسم  . ولی بهانه اش نبود . حالا که دوستی به نام ماهان راجع به مزدای مدل نود و سه پرسیده اند . این بهانه جور شد و لاجرم این پست راجع به موتورهای مزدائی خواهد بود که اخیرا تیونینگ کارها به جای موتور پراید می گذارند. به اضافه کارهائی که در این یکی دوماه اخیر روی موتور جیپ خودم انجام داده ام .

اول از همه این که من تا به حال مزدا نداشته ام . راستش اصلا ماشین زاپنی نداشته ام . کل تماس من با مزدا مربوط می شود به همین یکی دو ماه  پیش که خواهر گرامی یکی خرید و چون به نظرش دلقک بچه خوبی است چند باری مزدایش را داد تا دوری بزنم .

چیزی که من دیدم در واقع مجموعه ای بود از صفات خوب . منتهی نه انقدر که بتوانید بگوئید فوق العاده است . مخصوصا وقتی قیمتش را هم در نظر بگیرید . برای مثال سر پیچ های تند عقب ماشین تمایل به در رفتن دارد . من این حالت را در اطاق پژو خیلی کمتر دیده ام ( پرشیا 405 و اردی ) البته این اطاق خاص یک شاهکار در زمینه هندلینگ و تعادل است ( قیمتش را فراموش نکنید ) قطعا تعادل این اطاق به بنز و بی ام و نمی رسد . ولی در حد ماشین های متوسط خیلی خوب است .

واما موتورهای مزدا را خوب می شناسم . چون شرکت ما تا همین اواخر در خیابان سورنا بود و ان جا هم یکی از بورس های تیونیگ و وسایلش است . هرچند بیشتر سیستم های صوتی و این حرفها رایج است . به هرحال چند باری پشت پرایدهای موتور مزدا نشسته ام و خلاصه موتورهای مزدا را تا حدی می شناسم .

از حدود سه سال پیش از طریق شیخ نشین ها یک سری موتور مزدا وارد ایران شد که اتفاقا موتور مزدای ماهان هم از همین تیپ است ( اگر اشتباه نکرده باشم ) این موتورها کلا به نام موتورهای تیپ B   معروف هستند و چندین تیپ فرعی در همین گروه  هم وجود دارد .

پرایدهائ که موتورشان با مزدا تعویض می شوند تبدیل به یک هیولا از لحاظ سرعت و شتاب می شوند . وزن اطاق پراید حدود هفتصد و پنجاه کیلوگرم است. وقتی این موتور رویش نصب می شود٬ نسبت وزن به اسب بخار ماشین به عددی حدود 5.5 می رسد که این رقم را در سوپراسپرت های خفنی مثل پورشه و فراری می بینید . شتاب صفر تا یک صد کیلومتر هم به عددی حدود 4 ثانیه ( برحسب تیپ موتور ) تقلیل پیدا می کند . به عبارت دیگر چنین ماشینی در ایران که هیچ . بلکه در هر جای دیگر به ندرت می توانید حریفی برایش پیدا کنید . هرچند چنین کاری به لحاظ ضعف سیستم ترمز و هندلینگ اصلا اصولی نیست و  چون توانائی های موتور از اطاق خیلی جلوتر است لاجرم این پرایدها خیلی خطرناکند و هرکسی نمی تواند بدون چپ کردن و اتفاقاتی از این دست با این پرایدها رانندگی کند .

باری . این موتورها  کلا چند تیپ هستند :

ضعیف ترین عضو این خانواده موتور B3  است . تک میل سوپاپ هم هست . از همه هم ارزان تر است . تیپ های   B5 و   B6  از همه بیشتر طرفدار دارند . از همه قویتر که در ایران نایاب است موتور   BPTکه 16 سوپاپ و مجهز به توربو شارژ است .

موتور  B6  در واقع همین موتور است بدون توربو شارژ و چون همه ادوات موتور برای نصب توربو تقویت شده اند  در واقع نیاز به هیچ دستکاری ندارد و با خیال راحت می شود رویش کاربراتورهای وبر و میل سوپاپ های مسابقه ای بست .

از طرف دیگر اگر شما بخواهید یک موتور   B3 روی ماشین نصب کنید  مجبورید از تقویتش کاملا چشم پوشی کنید . مگر این که کلی هزینه کنید و ادوات موتور را تقویت کنید تا بتوانید میل سوپاپ مسابقه ای ببندید یا مثلا کاربراتور وبر ببندید .

برای همین است که  همه دنبال موتور   B6 می گردند . چون از قبل همه این کارها توسط کارخانه رویش انجام شده است . از طرف دیگر خریدن این موتورها نیاز به اطلاعات فنی دارد . مثلا یکی رفته بود از شوش یک موتور خریده بود و بعد از خریدن تازه متوجه شده بود که این موتور متعلق به مزدای دیفرانسیل عقب ( مزدا میاتا ) است و نصبش در پراید دیفرانسیل جلو بسیار مشکل و حتی غیر ممکن است .

 در نهایت اگر شما بهترین موتور مزدا را خریداری کنید و میل سوپاپ مسابقه ای هم نصب کنید می توانید به رقمی حدود 140 تا 150 اسب بخار برسید که به نسبت وزن کم  پراید نتیجه فوق العاده است . توجه کنید که قدرت موتور پراید به ادعای خود کمپانی شصت و پنج اسب بیشتر نیست .

خوب . این هم از مزدا جماعت . ماهان جان پلاک آلومینیومی نصب شده در سینی موتور را نگاه کن تا بتوانی بفهمی موتور مزدایت از چه تیپی است . به هرحال به نظر من خرید ماشین صفر کیلومتر با توجه به قیمتش چندان به صرفه نیست . تصور می کنم مزدای تو با توجه به اصالتش  بهتر از مزداهای ایرانی باشد . کلا ماشین های  ژاپنی خیلی اقتصادی و بی ازار  هستند . به قول این نمایشگاهی ها انشالله چرخش برات به خوشی بچرخه !  اگه دوست داشتی برو میدون خراسون پیش ممد پیکاسو و بهش بگو فلانی تو رو فرستاده ! اونم برات دوتا نخل و یک غروب افتاب و یک چشم گریون پشت ماشینت می کشه و خلاصه ماشینت اسپرت می شه !!!

و اما جیپ عزیز !

این چند وقته که موتور ماشین رو پیاده کرده بودیم . یک سری عملیاتی روش انجام دادم که بد نیست چند سطری راجع بهش بنویسم . من چون می خواستم معاینه فنی بگیرم نمی توانستم موتور را تقویت درست و حسابی بکنم . تازه هزینه ها به کنار .

کاری که من کردم اصطلاحا به ادیت موتور معروف است . اصطلاح اصلی اش می شود         blue printing

ببینید . در هر کارخانه موتور سازی یک سری عملیات ریخته گری و تراشکاری انجام می شود تا موتور ساخته شود . به دلیل تولید انبوه و سرعت انجام کار این عملیات نمی توانند از دقت بالا برخوردار باشند . از طرف دیگر واحد کنترل کیفیت هم یک سری استاندارها برای خودش دارد که در نتیجه اجازه نمی دهد هیچ موتوری  معیوب از کارخانه بیرون برود . بنابراین کیفیت موتورها در حد قابل قبول است . اما فوق العاده هم نیست و برای این که همه فاکتورهای موتور به حد عالی از لحاظ دقت برسند لازم است یک سری کارها بر رویش انجام شود . برای انجام این عملیات لازم است که خودتان فنی باشید و دیگر این که یک تراشکار آشنا هم داشته باشید که بتوانید با هم همکاری کنید و طرف با شما مثل بقیه مشتری ها رفتار نکند . چون بیشتر این عملیات مربوط به تراشکاری است . در واقع ادیت موتور یعنی اصلاح با نهایت وسواس و دقت . یعنی کار کردن با کولیس و علی الخصوص میکرومتر .

خوب . اول از همه بلوک موتور :

اولین کار پیاده کردن همه ادوات موتور و لخت کرد بلوک موتور است . یعنی جائی که سیلندرها قرار دارند . بلوک جیپ کثیف و الوده بود . البته هر ماشینی بعد از یک مدت کار به این روز می افتد . بنابراین بلوک را یک شبانه روز در اسید خواباندیم تا بشود مثل روز اول ( بلوک موتور های آلومینیومی را نمی توانید در اسید بخوابانید چون در آن حل می شوند !)

حرکت بعدی صاف و صوف کردن و  برداشتن زدگی ها و مشکلاتی است که موقع ریخته گری برای موتور پیش می اید .این کار به معنی تمیز کردن و سمبه زدن پاساژهای روغن و اب ( گذرها ) است .

مهمرین و اصلی ترین کار چک کردن سیلندرها است . سیلندرها قرار است که دایره کامل باشند . باید سیلندرها را اندازه بگیرید و هر اختلافی با اندازه اصلی اصلاح شود . برای این کار در ابتدا باید سرسیلندر را ببندید و پیچ هایش را هم محکم کنید و حالا موقعی است که می شود بیضی شدن سیلندرها را چک کرد و در نهایت با تراش دادن یک دایره کامل ساخت . دو تا از سیلندرهای من احتیاج به تراش داشتند و بقیه خوب بودند . اگر موتور شما برای اولین بار باز می شود که هیچ . اگر دفعه دوم به بالا است باید حتما پیچ های سر سیلندر را عوض کنید . در ایران به نظر همه مکانیک ها پیچ پیچ است ! اصلا اینطور نیست . پیچ های سر سیلندر بعد از دفعه سوم باز شدن . خاصیت الاستیک و ارتجاعی خود را از دست می دهند . بدین ترتیب در اولین فشار تراز سرسیلندر و بلوک به هم می خورد و دوباره حکایت اسیب دیدن رینگ و...

نکته دیگر سفت کردن پیچ ها با آچار تورک متر است . اگر همینطوری با یک آچار تخت معمولی بسته شود مطمئن باشید غلط است . متاسفانه در ایران هیچ مکانیکی از تورک متر استفاده نمی کند . حداقل در مکانیکی های معمولی اینطور است . در نمایندگی ها چه خبر است نمی دانم .

میل لنگ :

میل لنگ ماشین های معمولی فولاد فورج است . با ریخته گری تولید می شود و سپس تراشکاری می شود . میل لنگ های مسابقه ای و متعلق به ماشین هائی مثل فراری و لامبورگینی از یک قطعه استیل با تراش کاری بیرون می اید .چنین میل لنگی بسیار گران و در حد یک ماشین متوسط قیمت دارد .

باری . تمیزکاری و صیقل دادن میل لنگ با سمباده اولین حرکت است . من این کار را در همین اطاق با چند تکه سمباده انجام دادم. حرکت بعدی که مهمتر هم هست پخ کردن زاویه های لنگ ها با استفاده از فرز  و فرز انگشتی است . بدین ترتیب استحکام میل لنگ بالاتر می رود . بعضی ها با سوراخ کردن پی در پی آن را سبک می کنند . ولی من این کار را نکردم . تصور می کنم هم ضعیفش می کند و هم از بالانس بیرون می اید . در عوض لبه لنگ ها را تیز کردم تا هوا را بهتر بشکافد . وقتی میل لنگ را در جایش می بندید باید به راحتی و نرمی بچرخد . در غیر اینصورت یاطاقان های زیرش تراز نیست .

نکته دیگر برداشتن روغن اضافه از روی میل لنگ است . چون میل لنگ در بالای کارتل قرار دارد روغن فراوانی رویش می ریزد . مثل دویدن در یک استخر کم عمق . روغن اضافی مقداری مقاومت منفی ایجاد می کند . با نصب یک سری تیغه در کارتل می شود کاری کرد که روغن اضافه از روی میل لنگ برداشته شود . ولی این کار باید خیلی دقیق باشد . چون اگر تیغه ها به میل لنگ گیر کنند فاجعه به بار می اید . من برای خرید این تیغه ها رفتم به پاساژ الغدیر در اوایل جاده قدیم کرج که بورس لوله و ورق استیل است . نهایتا چند ساعتی هم پرسه زدم تا  استیل خوب گیرآوردم .

بعضی ها میل لنگ را اب کروم می دهند . من این کار را انجام ندادم .

شاتون ها :

شاتون ها در شرایط بسیار سخت کار می کنند . در واقع وقتی شاتون ها  سیلندر را بالا می برند به دلیل سرعت زیاد  کمی کش می ایند . محاسبه این ارتجاع کار سخت و خیلی حرفه ای است . کاری که من انجام دادم در واقع صیقلی کردن و برداشتن لبه های تیز شاتون بود . بعد گذاشتم ده ساعت در یک اجاق برقی بماند . این کار در واقع تنش ها و خستگی فلز را از بین می برد و ارایش مولکولی اش را منظم می کند . وقتی یک قطعه نازک فلزی را با دست چند بار خم و راست کنید می شکند . این همان پدیده خستگی فلز است. حرارت دادن شاتون ها کار راحت و کم خرجی است و در عوض عمرش را خیلی زیاد می کند .

 

پیستون ها :

حرفه ای ها با دستکاری تاج پیستون و دستکاری برجستگی های آن  کاری می کنند که بازده آن بالا برود . من این کار را به صورت خیلی خفیف انجام دادم . راستش جرات نکردم بیشتر دستکاری اش کنم .

در عوض شیارهای رینگ  را اصلاح کردم تا اب بندی بهتر شود .

سوپاپ ها :

تمیز کاری و پخ کردن لبه ها که هیچ . مهمتر از همه اب بندی سوپاپ و  جمع کردن بازی جانبی اش است . سوپاپ ها در واقع قرار است فقط بالا و پائین بروند . در عمل وقتی بالا و پائین می روند از کنار هم بازی می کنند که باعث می شود اب بندی سوپاپ و سیت به هم بخورد . با سفت کردن و اندازه زدن فنر سوپاپ می شود کلیرانس جانبی را کم کرد . اب بندی نهائی هم خودش به تنهائی بسیار مهم است . این کار با کمی روغن سمباده انجام پذیر است .

بهترین وسیله برای چک کردن کلیرانس فنر سوپاپ یک گیره کاغذ است . به شرطی که سوپاپ در حالت باز باشد .

حرفه ای ها محل نزدیک شدن سوپاپ و پیستون را پیدا می کنند و چک می کنند که مبادا این دو با هم برخود کنند . من این کار را با لمس کردن ساده انجام دادم .

 

و اما سر سیلندر :

بازکردن بعضی پاساژها و بستن یک تعداد دیگر باعث می شود که روغن کاری بهتری صورت بگیرد . در ضمن تمیز و تراز کردن نقاط تماس سر سیلندر و منیفولد  هم خوب است .

میل سوپاپ :

مغز متفکر موتور همین قطعه است . تیونینگ و تقویت واقعی یک موتور یعنی دستکاری میل سوپاپ . به این ترتیب که آن را با یک میل سوپاپ دیگر عوض می کنند و زمان بندی باز و بسته شدن سوپاپ ها را تغییر می دهند . البته این کار هر کسی نیست . من چون قصد تقویت نداشتم به میل سوپاپ دست نزدم ( هرچند خودم تنهائی اصلا نمی توانستم )  تنها کاری که کردم چک کردن و تراز کردنش بود .

 

منیفولد ها :

برداشتن لبه های تیز و صاف کردنش تا جائی که ممکن است . این کار خیلی به موتور کمک می کند . بعضی ها گذرهای منیفولد را دستکاری می کنند . من این کار را نکردم چون وسایل اندازه گیری  جریان هوا را ندارم . در عوض اصلاح نسبی زاویه ها  را به طور کامل انجام دادم .

 

کاربراتور :

از نظر عوام مهمترین وسیله تقویت موتور کاربراتور است . در عمل اینطور نیست . من مزخرفات زیادی در باره گشاد کردن سوزن ژیگلور شنیده ام . چنین حرکتی در عمل هیچ نتیجه ای نمی دهد . چون با گشاد کردن منفذ سوزن نمی توان سوخت بیشتری به موتور رساند . به این علت ساده که پاساژهای درون کاربراتور را نمی شود گشاد کرد و دیگر این که مخلوط هوا و بنزینی غنی نه تنها باعث بهتر کار کردن موتور نمی شود . بلکه باعث می شود در هر دقیقه موتور خاموش شود و نهایتا مخلوط هوا و سوخت فقیر باعث شتاب خیلی بهتری می شود .

باری . من گلوئی کاربراتور را در حد چند سانتی متر بلند کردم . این کار باعث می شود هوا با سرعت بیشتری وارد کاربراتور شود . ولی برخورد مجموعه فیلتر هوا با زیر کاپوت مانع شد که بتوانم بیشتر بلندش کنم . مگر این که کاپوت را سوراخ کنم و یک ورودی هوا برای فیلتر هوا در آن بگذارم ( نام این وسیله اسکوپ است ) 

در ضمن هرچه کاربراتور شما خنک تر باشد بهتر کار می کند. من یک ورق الومینیومی زیر کاربراتور گذاشتم تا گرمای موتور به آن برخورد نکند .

خلاصه این که هیچ وقت کاربراتور ماشینتان را دستکاری نکنید . کاربراتور وسیله بسیار پیچیده ای است و اصلا از این شوخی ها خوشش نمی اید !

 

سیستم جرقه زنی :

اگر در تاریکی مطلق به موتور ماشین نگاه کنید متوجه هاله های نورانی می شوید که در اطراف وایرها پدید می اید . بهتراست که این اتفاق رخ ندهد . برای رفع این مشکل چند تکه پلاستیکی مسنطیل شکل ( به اندازه یک شانه جیبی ) بردارید و به تعداد وایرها سوراخ کنید . حدود سه یا چهار عدد از این وسیله درست کنید و وایرها را از آن بگذرانید . این کار باعث می شود که همیشه وایرها یک فاصله امن با هم داشته باشند .

دلکوهای خاصی هستند که ولتاژ بیشتری تولید می کنند و بدین ترتیب جرقه قوی تری تولید می کنند . این عمل لازم نیست . در عین حال نباید در سیستم جرقه زنی شما کوچکترین نقصی باشد . کنتاکت های دلکو و پلاتین را هر چند ماه یک بار تمیز کنید . همچنین شمع ها را فراموش نکنید .

من یک دست شمع دو کنتاکت خریدم که در واقع هرکدام دوبرابر یک شمع معمولی بازده دارند .

 

رادیاتور و سیستم خنک کننده :

در یک موتور عادی نیرو به این ترتیب هدر می رود :

گرمای تابشی   20 درصد

اگزوز            35 درصد

سیستم خنک کننده   20 درصد

ونهایتا قدرت مکانیکی . یعنی آن چیزی که شما به عنوان نیروی موتور احساس می کنید فقط 25درصد است !

 

استفاده از رادیاتورهای بزرگ و غول اسا هیچ حسنی ندارد . در واقع این کار باعث می شود که شما نیروی موتور را از میل لنگ بگیرید و به رادیاتور بدهید !   موتور باید گرم باشد . سرد کار کردن موتور هم مستهلک کننده است و هم باعث می شود مقداری از توان موتور هدر برود . پارسال  یک رادیاتور چهارلول برای جیپ خریدم که باعث شد موتور همیشه در دمای مناسب کار کند . برای ماشینی مثل جیپ رادیاتوری بهتر است که فاصله شبکه های آن زیاد باشد تا خاک و گل مسدودش نکند .

برای ماشین های سواری رادیاتوری بهتر است که نازک باشد در عوض باد بیشتری از آن بگذرد . در اطراف پروانه یک وسیله گرد است که به آن بادگیر می گویند . هیچ وقت آن را برندارید . این وسیله کمک می کند که باد پروانه با تمرکز بهتری به  رادیاتور برخورد کند .

ترموستات  همیشه و در هر فصلی باید روی موتور باشد . بعضی تابستانها آن را بر می دارند . این کار بسیار احمقانه است . عدم ترموستات باعث شوک حرارتی به بلوک موتور می شود .

در ضمن حرفه ای ها به جای  تسمه پروانه از چرخ دنده برای چرخاندن پروانه استفاده می کنند . این کار را بزودی انجام خواهم داد .

اگزوز :

در ویترین مغازه هائی که وسایل تیونینگ می فروشند یک سری لوله های استیل و پیچ در پیچ هست که به آن هدرز می گویند . این وسیله به جای منیفولد دود ماشین بسته می شود و صیقلی بودن و زاویه های نرمش باعث می شود که دود راحت تر از موتور خارج شود . همین وسیله به تنهائی می تواند چندین اسب بخار به نیروی موتور شما اضافه کند .

از لحاظ تئوری بهترین اگزوز یک لوله قطور و کوتاه است ! ولی در عمل چنان صدائی تولید می کند که موهایتان را سیخ خواهد کرد .

اسم صحیح وسیله ای که مکانیکها به عنوان انباره اگزوز نام می برند رافتر است . این وسیله در عمل صدای موتور را خفه می کند . برای تولید صدای بهتر باید چند رافتر را عوض کرد و در عمل دید صدایش چطور است . من سالها پیش از شوش یک پروانه کوچک خریده بودم که در اصل مال سوپر شارژ کامیون ولو بود . این را در انتهای اگزوز بسته بودم و وقتی گاز می دادی به سرعت می چرخید و یک صدای خیلی قشنگی می داد . مثل صدای موتور سیکلت های سنگین ..

بسیار خوب . این هم  خلاصه عملیات انجام شده بر روی موتور جیپ بود . چند شب پیش با سحر در اتوبان بابائی داشتیم می رفتیم . من داشتم چیزی تعریف می کردم که متوجه شدم دارد با وحشت به من نگاه می کند ! ماجرا این بود که پدال گاز گیر کرده بود و موتور برای خودش در بالاترین دور داشت کار می کرد . گفتم خلاص کن و بکش کنار خاموش کن . در واقع این حالت واقعا هم می تواند خطرناک و ترسناک باشد .

باری . انتهای اتوبان بابائی و چراغ هم نبود . تاریک محض . هیچ کس هم نبود و آدم می ترسید . آخر در این جنگل های مصنوعی آن حوالی خیلی اتفاقات می افتد . خلاصه . نه ابزار در ماشین بود و نه چراغ

با فندک یک نور خفیفی درست می شد و خلاصه کورمال کورمال دنبال سیم گاز می گشتم . من هم تا حالا 206 نداشتم و اصلا با موتورش آشنا نیستم . بالاخره با یک بدبختی سیم گاز را پیدا کردم و چند بار تکانش دادم تا آزاد شد . خلاصه این که بعضی وقتها آشنائی با مکانیکی به درد می خورد .

حدود دوسال پیش یکی از خواننده ها به نام فرهاد به من میل زد و می گفت موتور ماشینش درست کار نمی کند ! در ضمن یک سری مشکلات هم با دوست دخترش داشت که راجع به آن ها هم پرسیده بود . خلاصه بعد از چند بار میل زدن یک روز با ماشینش آمد دم خانه ما و من موتورش را تنظیم کردم و در حین کار کردن چند تائی پند !! ( دقیقا پند !! ) بهش دادم و خوشحال و راضی رفت . یک مدت بعد در وبلاگ شری ( اگر اشتباه نکرده باشم ) یکی به من فحش میداد . بعد این فرهاده هم یک کامنت در دفاع از من نوشت که سهیل خیلی بچه خوبی است و چند وقت پیش هم ماشین من را درست کرد و هم رابطه من و دوست دخترم رو مرتب کرد و از این حرفها ...

بعدش یک نفر دیگر که اسمش یادم نیست کامنتی گذاشت که خدایا مردم از خنده ! ترکیب مکانیک و روانشناس دقیقا اسطوره تفکر ایرانی از آدم همه کاره و...

از یک طرف خیلی عصبانی شدم و از یک طرف کلی خندیدم که راست میگه واقعا ! این چه مسخره بازی است...

 

پی نوشت : کسری یکی دوساعت پیش از انگلیس زنگ زد و نزدیک به یک ساعتی حرف زدیم . من و او تقریبا با هم بزرگ شده ایم . واقعا جایش اینجا خالی است . به هرحال این تماس تلفنی خیلی خوب بود .

 

پی نوشت : وبلاگ متولد زن متولد 57 را خیلی خیلی دوست داشتم . از خودش هم خیلی خوشم می آمد . واقعا بچه نازنینی بود . تا آن جائی که من خبر دارم دیگر نمی نویسد . شما در گوگل سرچ کنید و ببینید که آیا باز می نویسد یا نه ؟ اگر می نویسد حتما به من هم خبر بدهید .

وبلاگ ارمیتا یا گربه وحشی اولین وبلاگی بود که من در زندگی ام خواندم و اصلا از طریق همین وبلاگ وارد دنیای وبلاگستان شدم . افسوس که دیگر نمی نویسد .

 

 

 پی نوشت : این جیپ شهباز را چندسال قبل داشتم . به زیر بندی و جلوبندی تقویت شده اش دقت کنید .

 

 http://i27.tinypic.com/2vb8uf4.jpg

 

مسابقه دودیفرانسل سایت پرشین اف راد پارسال :

 

http://i30.tinypic.com/r2lsma.jpg

 

 داف ماجراجو !

http://i31.tinypic.com/11rgfiu.jpg

 

 عده ای خوانندگان این وبلاگ که یک جیپ دیگه رو با مال من اشتباهی گرفتن ! بعدش ریختن توش عکس گرفتن !!  :

http://i29.tinypic.com/ipuwap.jpg

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

شانس !!

 

شانس که نداریم ! ولی موضوع اصلی اینه که چقدر نداریم ! نه اصلا منظورم اینه که بد شانسی تا چه حد ؟ آخه واقعا دیگه شورش دراومده !

نشستم امشب پست نوشتم راجع به موتورهای مزدا که اخیرا روی پراید می گذارن و کارهائی که این چند وقت روی موتور جیپ کردم و هفتصد تا هم پی نوشت گذاشتم و داشتم  می خوندم  ببینم غلطی چیزی نداره که یک دفعه برق رفت !!

حالا جالب این جاست که من هیچ وقت پستی که نوشتم را مرور نمی کنم . امشب نمی دونم چرا هوس کردم بخونمش . اگر نمی خوندم آپ کرده بودم و تموم شده بود رفته بود پی کارش . در تمام این مدتی که وبلاگ می نویسم دوبار اتفاق افتاده که پستی در هنگام سند کردن به باد رفته است .

حالا مهم نیست . فردا شب یا همین رو می نویسم و یا یک چیز دیگه می نویسم . فدای سرم و سرت !

راستی چند تائی نظر دیدم راجع به این دوست هنرمندمون . لطفا اصلا اهمیتی ندید . فوقش این که پاکش کنید .

پی نوشت : شعری شنیدم که متاسفانه درستش یادم نیست . یکی دو سطر هم بیشتر نبود راجع به دوماهی که یکی به دیگری می گفت تورو با چه توری گرفتند ؟ من را با تور سفید !  به نظر من قشنگ بود .

به احتمال زیاد این عکس رو دیده اید . به نظر من فوق العاده است :

http://i25.tinypic.com/6xrm1z.jpg

ویکتوریا سیلوست . منتهی یادم نیست که این را قبلا گذاشته ام یا نه .

http://i29.tinypic.com/2drbfyt.jpg

و

http://i29.tinypic.com/ejsiva.jpg

پی نوشت : چند روزی است که آمار روی ششصد و سی چهل تا است . هوس کرده ام روی هزارتا  بروم به سمت دات کام شدن و این حرفها . البته دنگ و فنگی  دارد به اضافه بازی های سرور و این که خیلی از وبلاگهای دات کامی که می بینم بعضی وقتها قابل دسترس نیستند . این موضوعات کمی توی ذوق می زند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

امروز دوباره نوبت کلاس داستان نویسی بود . آخر کلاس یک خانمی اومد . مسن بود ولی از این  خانم مسن های بامزه بود که اسپرت لباس می پوشند . خودش هم به نسبت سنش قشنگ و خلاصه به دل آدم می نشست .

ولی از همون اولش جناب استاد شروع کرد به زهر ریختن و حرفهای بی معنی زدن مثلا یکی از بچه ها از این خانمه تعریف کرد . استاد محترم هم فورا گفت نه این قبلا خوشگل بوده الان دیگه پیر شده ! بعد هم گیر داد به سن این بیچاره و مدام هی تاکید که پیر شده پیر شده پیر شده..

آخرش جوری شد که من اصلا جرات نمی کردم صورتش رو نگاه کنم و فکر می کردم که الان می زند زیر گریه . نفهمیدم چرا ولی استاد محترم رفتارش به وضوح خصمانه بود و تنها علتی که می شد بهش فکر کرد دیر کردن این خانم بود . جالب این جاست که استاد محترم خودش حداقل هشتاد سال دارد . به هرحال خیلی از این حرکت بدم آمد .

نمی دانم چرا این چند روزه پمپ بنزین ها این همه شلوغ شده اند . عصر تصمیم داشتم بنزین بزنم ولی خیلی شلوغ بود . ساعت دوازده شب رفتم و باز هم شلوغ بود و اصلا بی خیالش شدم . موقع برگشتن  توی یکی از این کوچه ها  ناگهان در یک خانه باز شد و یک مرد حدودا چهل ساله آمد بیرون و تند تند داشت می رفت . دنبالش یک خانمی با لباس خانه دوید بیرون و مدام اصرار که مجید غلط کردم. تو رو خدا نرو..دست مردک را گرفته بود و او هم به زور خودش را خلاص کرد و به راهش ادامه داد . بیچاره خانمه چنان زار می زد که دلت کباب می شد . من هم که نمی شد توقف کنم و ادامه ماجرا  را ببینم . هرچی بود خیلی دلم به حالش سوخت . تصور کن که چقدر بد است یک نفر را این همه دوست داشته باشی و او هم به هردلیلی درست تا نکند . تصور می کنم دوست داشته شدن هم خودش کلی اصول و چهارچوب داشته باشد . به هرحال خدا کسی را گرفتار آدم بی ظرفیت نکند . البته من که ماجرای این دوتا را نمی دانم . همینطوری یک حدسی زدم . هرچند قطعا علت ماجرا عشق و این حرفها بود . ولی بقیه اش را نمی دانیم .

بگذار یک ماجرای بامزه تعریف کنم . روزی من رفته بودم به یک مغازه نزدیک خانه خودمان که کامپیوترم را درست کند . صاحب مغازه پسرکی بود که چون مشتری اش بودم یک اشنائی نسبی با هم داشتیم . خلاصه . تلفن پسرک زنگ خورد و او داشت برای نفر پشت تلفن که دوست دخترش بود قسم و ایه می خورد که تو اشتباه می کنی . آن کسی که امروز توی خیابان با یک دختر دیدی من نبودم ! من اصلا امروز پیراهن ابی نپوشیدم ( و پوشیده بود ! ) من امروز اصلا با ماشین نیامدم و از این حرفها . همینطوری که داشت این حرفها را می زد یک چشمکی هم به من زد که قضیه پیچ رو داشته باش . خلاصه . اینها داشتند حرف می زدند و دوباره پسرک داشت راجع به رنگ پیراهنش قسم می خورد که ناگهان دخترک با موبایلش اومد توی مغازه !! فک کن !

بیچاره پسرک کلا زبانش گرفته بود و دختره هم یکی دوثانیه همینطوری نگاهش کرد و بعد یک چیزی از روی میز برداشت و کوبید توی سر پسرک و بدون یک کلمه حرف از مغازه رفت بیرون !!

عاشق این پوسترم :

http://i27.tinypic.com/1199zmb.jpg

سیندی کرارفورد ٬ مشهورترین مدل دنیا و در عین حال جزو با سابقه ترین ها هم هست . علی رغم سن زیادش همچنان مشغول به کار است :

http://i31.tinypic.com/2hh0lzq.jpg

http://i26.tinypic.com/amftvl.jpg

دوون آوکی مدل ژاپنی که هنرپیشه هم هست و البته بیشتر فیلم های درپیت و نقش های منفی :

http://i26.tinypic.com/2vrsfnb.jpg

کول جونز  یک سال به عنوان ۳ ک سی ترین صورت دنیا  انتخاب شد . رتبه سوم  . بدبختانه در کل دنیا حتی یک عکس هم با لباس ندارد ! بنابراین همین یکی رو داشته باشید صرفا برای این که اگر توی تاکسی یا خیابان دیدید بشناسیدش :

http://i30.tinypic.com/inxrh3.jpg

کامرون دیاز علیه السلام :

http://i29.tinypic.com/2rfepty.jpg

پی نوشت : یکی دوتا سئوال توی کامنت ها بود . مخصوصا یکی راجع به مزدا که خیلی دوست داشتم امشب جواب بدهم ولی دیر شد و انشااااااااالله فردا...

 پی نوشت : موضوع این کلاس داستان نویسی و این که حتما باید یک داستان کوتاه بنویسی . راستش داشتم فکر می کردم  احتمالا یکی دوتا از پست های اینجا اگر دستی به سر و گوششون بکشم ممکنه بشه به عنوان داستان جورش کرد . شما  پست خاصی به نظرتون نمی رسه ؟ اگر چیزی توی ذهنتون هست به من هم بگید . مرسی هزار بار .

پی نوشت : این هاپوی عزیز که یکی دو روز اخیر کامنت دونی را مزین فرموده است متاسفانه باعث بروز مشکلاتی شد . گفتم هر چیزی دلت خواست به من بگو و  کاملا در این زمینه آزادی . ولی به خواننده های اینجا حق فحاشی نداری . متاسفانه شعور  همین موضوع ساده را هم نداشت و کم کم شروع کرد به پارس کردن برای بقیه . من دوست داشتم کم کم تربیتش کنم و یاد بگیرد دست بدهد و چیزی پرت کنی بدود بگیرد و از این جور شیرینکاری هائی که می توان از یک سگ انتظار داشت ! متاسفانه نشد . چون کم کم به دست و پا زدن و شنا کردن در فاضلاب هم علاقه مند شد ( اخرین کامنت هایش در پست قبلی را ببینید ) به علاوه شیرین کاری هائی مثل کامنت گذشتن به نام دیگران و...همانطور که می دانید من خیلی حیوانات را دوست دارم . ولی چاره ای نیست و مجبورم در این هوای سرد پرتش کنم توی کوچه ! لاجرم از این به بعد اینجا تاییدی خواهد بود . صرفا به خاطر این که خواندن کامنت هایش مشمئز کننده شده و این هم بر می گردد به علاقه ژنتیکی ایشان به امور فاضلاب !  به هرحال بیچاره تقصیری هم ندارد . ایشان احتمالا از همان موقعی که توله بوده توی خیابان بهش سنگ زدند و چند تائی لگد از بچه های شرور نوش جان کرده و به همین دلیل دیگر از آدمها می ترسد !  حالا به هرحال اگر خواست بیاید طرف شما و واق واقی کند  مهربان باشید !  اصلا بدرفتاری با حیوانات را دوست ندارم .علی الخصوص که این یکی توله سگ بامزه ای هم هست . اولش شروع کرد به تهدید و خط نشان که ما سازمانیم و توی محل دور می گردونیمت و از این جور پارس کردن ها . به فاصله دو روز رسید به اینجا که کاری می کنم کامنت ها تاییدی بشود !! ( تصور کن اهدف سازمان !! ) خلاصه هاپو جان ! مجبورم کردی قلاده ات را سفت کنم ! می دونم  گردنت اذیت می شود ولی تقصیر خودت بود ! کاشکی سگ بهتری بودی ! سعی کن با صاحب بعدی ات کنار بیائی !!  به قول شاعر توی این دنیا هرکسی را بحر کاری ساخته اند ! تو هم قسمتت این بوده ! غصه نخور !  راستی به نفر بعدی یادآوری کن واکسن هایت را بزند ! من در این دو روز فرصت نکردم !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3