دخترکی از هم دوره ای های دانشگاه . اهل رفسنجان و اتفاقا از این خانواده های خرمایه دار آن حوالی . چند روز پیش زنگ زد به من که کلینیکی خریده و می خواهند استارت بزنند . بیا و تو هم با ما کار کن .
دیروز صبح راه افتادم رفتم آنجا . حوالی پیچ شمرون . یک طبقه کامل از یک ساختمان پزشکان که چهار تا اطاق داشت به اضافه یک سالن انتظار مرتب و انصافا جای شیک و تر و تمیزی بود .البته نگفت چند خریده است .
دونفر دختر بودند . خودش و دوستش . بعد قرار بود من باشم با یک نفر دیگر . که آن آقا هم آنجا بود و چیزی حدود چهل و پنج سالش می شد . می گفت پانزده سال تجربه کلینیکی دارد .
تصمیم بر این بود که اساسنامه ای بنویسند و چیزی شبیه به شرکت از توش دربیاید . اصطلاح حقوقی اش را بلد نیستم . به هرحال در سود و زیان همه شریک باشند .
هرچقدر اصرار کردم که سه روز در هفته به من یکی اش را اجاره بدهند قبول نکرد . لامصب زرنگ شد بود . از آن طرف من هم قبول نکردم رسما در تشکیلاتش عضو شوم .
مسئله این جا است که من دو نفر از ان ها را می شناسم . ان اقا را نمی شناسم ولی می توانم حدس بزنم چه کاره است . اگر من آن جا باشم . در بهترین حالت . می شود کار کردن خر و خوردن یابو . چرا باید ضرر از جیب من برود ؟
ببینید . روان شناسی هم مثل هر شغل دیگری . احتیاج به یک سری استعدادها و توانائی های مختلف دارد . این که طرف چقدر کار بلد است . فلان رفرنس ها را خورده و چشم بسته دایره المعارف روان شناسی است . فقط می شود یک روی سکه .
روی دیگر سکه . توانائی جذب افراد مختلف . توانائی ایجاد ارتباط . جذابیت های فردی . چیزهائی مثل قدرت کلام و.... یعنی همه آن چیزی است که باعث می شود شما یک جلسه پیش طرف بروید و به این کار ادامه بدهید .
اساسا تبلیغات و توصیه این و ان و مواردی از این قبیل باعث می شود که شما به هر دلیلی برای دفعه اول به یک روان شناس مراجعه کنید . این موضوع به تنهائی خیلی مهم نیست . چیزی که اهمیت دارد استمرار است . یعنی شما پیش خودتان فکر کنید هفته بعد هم می ایم .
باری . این خانم و دوستش . هیچ کدام آدمهائی نیستند که بتوانند کسی را جذب کنند . آن اقا هم به نظر من همینطور آمد . کسی نبود که من از آشنائیش خوشحال بشوم . یا دوست داشته باشم پنج دقیقه بیشتر با او حرف بزنم .
در عین حال . مسئله تخصص و قابلیت های حرفه ای هم مهم است . اصولا مریضی که پیش شما می اید دقیقا یک منقد است . او بیشتر به دنبال ایراد گیری است . او دلش می خواهد به خود ثابت کند که این بابا به درد نمی خورد . لاجرم جلسه اول نقشی کلیدی دارد . اگر شما به عنوان درمانگر نقش یک آدم همه چیز دان و حلال مشکلات را بازی کنید و بخواهید این موضوع را به مریض ثابت کنید همان لحظه اول کارتان تمام است . عمرا نمی توانید چنین چیزی را به مریض القا کنید . در بهترین حالت یک موجود پر مدعا و در بدترین حالت یک موجود مسخره و خنده دار خواهید شد . لم کار چیز دیگری است .
خوب حالا از لم کار گذشته ٬ یک نکته کلیدی دیگر هم هست . انتقال .
انتقال به معنای علاقه بیمار به روان شناس است . این مسئله خود به خود پیش می اید . در حین جلسات درمان . نوعی رابطه انسانی بین بیمار و درمانگر به وجود می اید . تعریف تخصصی و توجیه این موضوع در حوصله بحث ما نیست . نهایتا درمانگر تبدیل به یک شخصیت مرجع می شود . یعنی کسی که شما حرفش را بی چون و چرا می پذیرید . در واقع انتقال اب به اسیاب درمان می ریزد . تسهیل کننده و کاتالیزور درمان انتقال است . البته گاهی هم برعکس این موضوع پیش می اید . یعنی بیمار از درمانگر متنفر می شود .ولی احتمالش کم است .
به همین دلیل است که در شغل روان شناسی خیلی راحت می توان سو استفاده کرد . اگر درمانگر ظرفیت این مسائل را نداشته باشد . به سادگی می تواند بیمار را به هرکاری ( دقیقا هرکاری ) وادار کند . البته یک مسئله هم اینجا هست . رابطه ای که بر اساس انتقال استارت می خورد و تبدیل به رابطه عاشقانه می شود . ذاتا مریض و غیر نرمال خواهد بود .
یک مثال از انتقال . زوج جوانی هر دو بیمار من بودند . دوسال بعد از خاتمه درمان . یک شب آنها من را به شام دعوت کردند . فردای آن روز زنگ زدم تا تشکر کنم . خانم می گفت صبح که از خواب بیدار شدم به شوهرم گفتم اصلا نمی توانم باور کنم دیشب اقای فلانی اینجا بوده است ! یعنی تصور کن چقدر می تواند این رابطه قوی باشد . معجزه ای که یک آدم معمولی مثل من را تبدیل به یک بت برای فرد دیگری می کند . در هیچ شغل دیگری دونفر تا این حد به هم نزدیک نمی شوند . در واقع درمانگر نزدیکتر از همسر یا پدر یا مادر یا هرکس دیگری می شود ...
باری . از موضوع دور شدیم . خلاصه این که این پیشنهاد را قبول نکردم .
اما دیشب رضا من را برای شام دعوت کرده بود . او دندانپزشک و استاد دانشگاه است .. قبلا در مورد این آدم نوشته ام . بسیار پسر خوب و مهربانی است . من را برد به یک رستوران فرانسوی در داراباد که تا به حال نرفته بودم . خیلی جای خوبی است . البته کمی گران است . ولی محیط و غذای خوبی دارد . تصور می کنم برای یک شام رسمی . انتخاب خوبی باشد . یک باغ است که در درونش مجموعه ای از چند رستوران و کافی شاپ هست . جائی که ما رفتیم اسمش شومینه بود . رضا یک ماجرای خیلی خنده دار تعریف کرد که ارزش گفتن دارد . راستش دو سه هفته پیش من و امید با هم رفتیم مطب رضا . اخر وقت هم بود . یک دختر خیلی سانتی مانتال و شیک پوشی امده بود با رضا حرف می زد . بعد از رفتنش ما پرسیدیم قضیه چیست ؟ گفت این خانم دستیار یکی از همکاران و در عین حال دانشجوی من هم هست . دخترک ادعاهای غریبی هم داشت . مثلا می گفت من از اول دبستان تا به حال هیچ نمره ای جز بیست نگرفته ام ! حتی یک مورد ! تصور کن چنین نابغه ای در حال حاضر دانشجوی فوق دیپلم هم هست !!
خلاصه این که این دختر خانم به نوعی شروع می کند به کار کردن روی مغز عموی رضای ما . پریروز هم باز می اید پیش رضا . و او می گفت که تیپ خیلی خفن و عجیب غریبی هم زده بود . قرار می شود با هم بروند به یک کافی شاپ . خلاصه می روند به پاساژ تندیس در تجریش . که یک کافی شاپی هم آنجا هست .
در طبقه دوم پاساژ می خورند به پست گشت نیروی انتظامی . می پرسند که شماها چه نسبتی با هم دارید ؟ رضا هم با خونسردی ( این ادم به طرز غریبی خونسرد و آرام است ) می گوید که من شغلم فلان است و این خانم هم قرار است دستیار من بشود . آمده ایم تا در مورد شرایط کاری با هم حرف بزنیم .
آنها هم خیلی مودبانه رضا را ول می کنند و بعد خیلی شیک آن دختر بیچاره را کشان کشان با خودشان می برند !!!
البته این قضیه از هر طرف که نگاه کنی اسفناک و یادآور شرایط مزخرف وطن عزیز ما است . ولی نمی دانم چرا من دچار یکی از این خنده های هیستریکی شدم که اصلا نمی توانی جلویش را بگیری !! فکر می کنم منشا اش تصور قیافه آن دختر بود . بیچاره از این تیپ های مغروری بود که هیچ کس را آدم حساب نمی کنند . بعد با آن ارایش و لباس پوشیدن خفن و...بعد یک دفعه نیروی انتظامی !!
خلاصه بیچاره را بردند به وزرا و از این پلاک های ماشین انداختند گردنش و چلیک چلیک عکس و پرونده و....
یک چیز عجیبی هم تعریف می کرد . گویا یک مادر و دختر را گرفتند که مانتوی دخترک کوتاه بوده . به همین موضوع هم گیر دادند . از قضا آنها همان لحظه یک مانتوی دیگر هم خریده بودند که معمولی و بلند بود و توی یک نایلون در دست دخترک بوده است . به مادر گفتند ما دخترت را می بریم و تو بعدا بیا و برایش مانتو بیاور . هرچه مادر اصرار کرده که بگذارید همین مانتوی تازه را بپوشد و قضیه تمام شود قبول نمی کنند و نهایتا دختر بیچاره را با خودشان می برند . رضا می گفت فوقش این دختر پانزده سالش بود ...
پی نوشت : سحر نیم ساعت پیش زنگ زده بود و داشتیم پشت سر بچه های کلاس غیبت می کردیم . صحبت از این شد که یک برنامه سه نفره با مریم بگذاریم برویم باغ وحش ( من خیلی دوست دارم و هر سال می روم ) خلاصه . من اشتباها گفتم آخرین دفعه ای که ما با هم باغ وحش اومدیم !!! کی بوده ؟
او می گفت پارسال بود ! بعدش فرار کردیم و متاسفانه دوباره گیر افتادیم و آوردنمون همینجا !!
پی نوشت : تنهائی خیلی اذیتم نمی کند . فقط گاهی اوقات حمله های ناجور دارد . مخصوصا این یکی دو روز اخیر ...
این جور مواقع سعی می کنم به مصیبت های رابطه اخری فکر کنم .که واقعا تنم را می لرزاند . و این که چقدر الان ارامش دارم . ولی احمقانه است اگر بگوئی همین دلیل برای تنهائی کافی است . سحر می گفت هرکس طرفهای چند ساله اخیر تو را ببیند مطمئن می شود که انتخاب تو همیشه از روی قیافه بوده . من موافق نبودم . نهایتا هیچ کدام نتوانستیم دیگری را قانع کنیم .
