تبليغاتX
عقاید یک دلقک
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
 

تا عصری فکر می کردم امسال چقدر چهارشنبه سوری سوت و کوری است راستش من چهار شنبه سوری  خیلی جاها را دیده ام . از شهرک غرب بگیر تا اکباتان و جردن و شهرک امید اتوبان بابائی و....

ولی پارک قیطریه چیز دیگری است . پارسال که آنجا نبودم . ولی سال قبلش یگان ضد شورش آمده بود آنجا . حداقل دویست نفر بودند با سپر و باتوم و کلاه . به شکل مربعی هم حرکت می کردند ( فالانژ ) باتوم ها را منظم و با هم می کوبیدند به سپر هایشان . یک جوری صدائی می داد : گرومب گرومب که بدجوری توی دلت را خالی می کرد . می آمدند به سمت جمعیت و تا چندین بار نزدیک شدند ولی باران نارنجک و فشفشه و بمب و آجر پاره ای که از طرف جمعیت توی سرشان می بارید هردفعه باعث می شد که در یک لحظه همگی می ترسیدند و الفرار !

خلاصه امسال که ظاهرا خبری نبود . مهیار غروب آمد اینجا . آپارتمان ما به اضافه سه چهار تا خانه کناری حسابی سنگ تمام گذاشته بودند و با مهیار دوری هم زدیم . ولی هیچ جا مثل دم خانه خودمان نبود ! من یک دقیقه رفتم بالا و دیدم مامان زرشک پلوی مفصلی پخته . دوباره با مهیار رفتیم توی شهر چرخی زدیم و من فکر کردم حیف است آن زرشک پلو را از دست بدهیم و به جایش ساندویچ یا پیتزا بخوریم . لاجرم دوباره برگشتیم و شام را خانه  خوردیم . خواهرم و خانواده اش هم بودند . بعد هم رفتیم خانه مهیار و با هم فیلم دیدیم . این هم از چهار شنبه سوری امسال .

خوب . سال هشتاد و شش هم گذشت . نمی دانم چطور گذشت . بعضی لحظه ها بود که واقعا احساس خوشبختی می کردم . بعضی لحظه ها هم .خوب  راستش گاهی به یادش می افتم فکر می کنم پسر چطور چنین چیزی بر تو گذشت و از شدت اندوه نمردی ؟ چطور ؟ نمی دانم . شاید از سگ جانی ام باشد ...

هرچه بود گذشت . می گذرد و گذشت .

امسال هم که سال موش است . بنابراین سال من می شود . چون من موشم ! نمی دانستید ؟ یک موشم  . موش خرداد هم هستم . یعنی به گفته کتاب طالع بینی یک موش فوق العاده هستم ! موشی که از تمام دام ها می گریزد !  نمی دانم . در این باره نظر  خاصی  ندارم  .  شاید  علت اصلی  ازدواج نکردنم همین  است !  گریز از دام ها !

 به هرحال . تا آن جائی که به من مربوط می شود . طعم پنیر تله را همیشه چشیده ام . با این امید که معجزه ای اتفاق می افتد و فنر تله روی مغزم فرود نمی اید !

به هرحال واقعا امیدوارم چنین باشد . یعنی سال اینده سال خودم باشد . این را هم بگویم که هیچ طرح و تصمیمی هم برای امسال ندارم . قبلا همیشه اول سال تصمیمات بزرگی می گرفتم . خوشبختانه چند سالی است که از این کار دست برداشته ام . شاید علتش سبک زندگی باشد که در این چند سال اخیر به شدت دچارش شده ام . کلبی مسلکی و زندگی باری به هرجهت . امروز خوش بگذرد . فردا خدا بزرگ است !

باری . و اما تو رفیق عزیزم . سالی را باهم گذراندیم . از تو ممنونم به خاطر همراهی و این که گاهی چند خطی برای من نوشته ای . هستند دوستانی که این لطف را همیشه داشته اند و از آنها هم ممنونم . خیلی زیاد .

حالا اجازه بده . برای یک بار هم که شده از این قالب در بیائیم . قالب وبلاگ و دنیای مجازی . این مونیتور و دنیای الکترونیک . تو . چه پسر باشی و چه دختر . اقا یا خانم . چه آن سر دنیا و چه نزدیک .

 اجازه می خواهم به خاطر این همه درک.  احساس . نگران شدنت برای من . شاد شدنت . اندوهت به خاطر حسی که به من داشته ای . تمام لحظه هائی که این جا سپری کردی . به خاطر همه چیز . گونه ات را ببوسم و برایت از صمیم قلب سال فوق العاده ای ارزو کنم .

سال اینده را نیز با هم خواهیم بود . آرزو دارم اینجا از لحظه های خوب بنویسم و از لحظه های خوب شما بخوانم . و نهایتا امیدوارم سال اینده را بهتر از پارسال و با دل خوش و شاد سپری کنید .

                                                         

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
 

من بیست و یکی دو سال داشتم . یک خانواده جدید آمده بودند در خانه کناری ما و آن سال عید هم آمدند خانه ما . یک دختر هم داشتند به نام آتوسا ٬ که هم سن و سال من بود . یعنی در واقع سه سال کوچکتر بود .

بعد که رفتند من و خواهر کوچکترم داشتیم راجع به این دختره حرف می زدیم . خواهر من لجش درآمده بود چون آن موقع هنوز دانشجو بود و درگیر این که طرح را کجا برود و امتحان هایش را چه جوری پاس کند . ولی این آتوسا اصلا مال این حرفها نبود و به خواهرم می گفت تو چه حوصله ای داری ؟ آدم باید تا می تواند حال کند و درس خواندن و این چیزها کار چرتی است .

خلاصه من به خواهرم گفتم چطور است بروم توی کار این دختره ؟ ولی او گفت برو بابا اینی که من دیدم عمرا  به کسی مثل تو پا نمی دهد .

ولی با کمال تعجب فردا شب آتوسا به من زنگ زد و خلاصه ما با هم دوست شدیم . بعد از شش ماه هم من باید می رفتم لار و این رابطه یک جورائی کم رنگ شد . البته وقتی من می آمدم تهران باز همدیگر را می دیدم .

به هرحال این دختر خیلی شر و شیطان بود . ساعت یک و دو نصفه شب وقتی همه می خوابیدند با لباس خواب قایمکی می آمد به حیاط ما و با هم می رفتیم توی ماشین بابا که توی حیاط پارک شده بود ! خلاصه این که این بچه  همیشه پایه کارهای احمقانه و خطرناک  بود . ما با هم ماجراهای عجیب غریب زیادی داشتیم که الان حال و حوصله تعریف کردنش را ندارم .

نهایتا بعد از یک سال و نیم رابطه ما کم کم کمرنگ شد و دیگر تمام شد . ولی هر از گاهی که فرصت می شد همدیگر را می دیدیم . بعدش هم آتوسا ازدواج کرد . از این ازدواج های غیابی . چون شوهرش در انگلیس بود و اینها بعد از ازدواج وقتی آتوسا رفت انگلیس تازه همدیگر را دیدند .

دیگر من آتوسا را ندیدم . مگر یکی دوبار آن هم توی کوچه . و  خبری از اوضاع احوالش نداشتم .

سه روز پیش . کار خاصی نداشتم . چون الان در هفته دو سه روز بیشتر کار نمی کنم . عصر حوصله ام سر رفت و آمدم بیرون .

از آن روزها بود که وقتی می آئی بیرون . نور افتاب می خورد توی چشمت و مجبوری چشمت را نیمه باز نگه داری . بعد متعجب می شوی که اصلا توی این دنیا چه کاره ای و قرار است چه غلطی بکنی ؟ آخرش چی ؟ اصلا اخرش را ول کن . الان می خواهی چه کار کنی ؟

رفتم تجریش و برای خودم کفش عید خریدم . حالم چندان خوب نبود . گفتم بروم پیش یکی از بچه ها . دیدم حس و حالش نیست . رفتم نشستم برای خودم تنهائی توی یک کافی شاپ و یک مجله هفت ( بسیار مجله خوبی است ) خریدم و نیم ساعتی خواندمش و بعد آمدم به سمت خانه.

جلوی در پارکینگ و کنارهای پل چند تائی ماشین پارک شده بود . نمی شد جیپ را برد توی پارکینگ . فکر کردم که اگر سر و ته کنم و از آن سمت وارد شوم شاید بهتر باشد .  یک دویست وشش هم آن کنار ایستاده بود که راننده اش یک خانم بود . من حواسم به پارک کردن بود و درست نگاه نکردم ببینم چه کسی توی ماشین است .

بعد او هم آمد و از عقب چسباند به جیپ و شروع کرد به نور بالا زدن . با دست اشاره کردم که بیاید از کنار رد شود . ولی او باز شروع کرد به بوق زدن .

کفرم در آمد و رفتم جلوتر و باز کشیدم کنار . باز آمد پشت من ایستاد به چراغ زدن . میخواستم برگردم چیزی بهش بگویم . دیدم پیاده شد و آمد کنار پنجره که عجب خری هستی این همه دارم بوق و چراغ می زنم و همه محل فهمیدند به غیر از تو !

چند ثانیه طول کشید تا بشناسمش . بعد دیدم سبحان الله ! این که آتوسا است !

احوالپرسی کردیم و گفت الان مامانم می اید پائین . شماره من را یاد داشت کن و شب به من زنگ بزن .

شب تماس گرفتم و صحبت کردیم . معلوم شد یک سالی است که طلاق گرفته و یک دختر کوچک دارد . الان هم با دخترش در سعادت اباد زندگی می کند .

فردا شب من را دعوت کرد خانه اش برای شام . خلاصه کلی نشستیم و از نوستالوژی های گذشته حرف زدیم . جالب است که این بچه همان آدم سابق است . فقط باید خوش بگذراند و همین .  این خانم عارف و فرزانه همان موقعش هم توی مغزش چیزی به جز لوچیدن و شوکولات نبود . الان که دیگر کاملا تکمیل شده و رسما تعطیل محض است !

هفته ای دو سه روز در یک کلاس ایروبیک مربی است . خودش هم کلی وقت صرف بدنسازی می کند و وزنه و این مسخره بازی ها .

پرسیدم از پسرها چه خبر ؟ کلی روضه خواند که هیچ خبری نیست و من دیگه اصلا هیچ کس به دلم نمی شیند و همه مردها بی شرف هستند و ...متاسفانه از آن موقعی که من این حرفها را باور می کردم ده پانزده سالی گذشته است !

مسئله این جا است که من این وسط چه غلطی می کنم ؟ راستش خودم هم نمی دانم . ظاهرا او دوست دارد این وسط یک رابطه شکل بگیرد . راستش را  بخواهی یک جورائی شروع هم شده است . ولی من در شرایطی نیستم که بتوانم فول تایم و شش دانگ در خدمت این خانم یا هر کس دیگری باشم . نمی دانم قرار است چه پیش اید و این قضیه به چه شکل پیش خواهد رفت. پایه هستم و نیستم . نمی دانم . فعلا همینطوری داریم می لوچیم .

امروز خواهرم را دیدم و قضیه را تعریف کردم . گفت این توله سگ راست می گفت . تمام این سالها من بیچاره پدرم در آمده ( او پزشک و سال آخر تخصص زنان و زایمان است ) و این بچه انگلیس بوده و الان هم که بد نمی گذراند . تازه من بدبخت از پانزده فروردین به مدت یک ماه باید بروم ایلام !

پی نوشت : یک سی دی از مهیار گرفتم که کار انتشارات نور است . کل شاهنامه به اضافه کلی امکانات و علی الخصوص دکلمه کل شاهنامه که واقعا عالی است . این چند وقته عجیب گیر داده ام به شاهنامه . شنیده بودم قبلا در قهوه خانه ها نقال ها برای مردم شاهنامه می خوانده اند و برایم عجیب بود که چرا ملت به خاطر رزم رستم و سهراب گریه می کردند ؟ چندین بار خوانده بودم و چندان احساس خاصی به من دست نداده بود . برعکس غزلیات مولانا و حافظ .

خلاصه تازه الان می فهمم شاهنامه یعنی چی ؟ این لامصب انقدر قشنگ می خواند و چنان حالی بهت دست می دهد که وصف شدنی نیست . خواندن درست و صحیح شعر خیلی مهم است . ای کاش شاملو هم این کار را می کرد . من همه کارهای دکلمه شاملو را دارم . خیام و حافظ و مولوی را دارد . افسوس که عمرش به شاهنامه  نرسید . البته یک سری نظرات خاصی هم درباره فردوسی و شاهنامه داشت که عجیب بود . یک مدتی توی مجلاتی مثل گردون و آدینه بحث و دعوای بین شاملو و بقیه بود که می گفت کاوه آهنگر چیزی مثل شعبان بی مخ است و ضحاک یک شخصیت مردمی بوده که مثل مصدق توسط کاوه و دیگران سرنگون شده است ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
 

 

یکی از همسایه های ما که در طبقه اول زندگی می کند به نام اقای فلانی است . تاجر آهن است و ظرف این سه چهار سال اخیر هم خیلی وضعش بهتر شده . آدم متوسط و عوامی است . مذهبی هم نیست . امروز ظهر من را در پارکینگ دید و پرسید رای میدهم یا نه ؟ بعد گفت امسال باید همگی رای بدهیم . چون دفعه قبل یک سری آدم های عوضی رفتند مجلس و امسال باید جلوی این اتفاق را بگیریم . من هم خوشحال شدم و فکر کردم که این اقای فلانی انقدری که فکر می کردم بیشعور نیست . بعد پرسیدم به کی رای می دهی ؟ گفت به کل لیست اصول گراها به غیر از حداد عادل !!!

حدود ساعت پنج رفتم به یک مسجد در خیابان دولت قلهک تا رای بدهم . به طرز باورنکردنی شلوغ بود . نکته جالب این بود که در چند جای مسجد نوشته بودند خانمهائی که عذر شرعی دارند به خاطر احترام به قداست مسجد لطفا بروند به یک حوزه دیگر !!

دو نفر از این تیپ های مذهبی بازاری که همه کاره این مسجدها هستند یک گوشه ایستاده بودند با ریش و پشم و تسبیح دانه درشت و با اخم و عصبانیت به مردم نگاه میکردند . به طرز بدی این صحنه روی من تاثیر گذاشت . از این طرف شور و شوق مردمی که برای رای دادن آمده بودند و این که مردم بیچاره ایران علی رغم همه امیدها و ارزوها چگونه عملا هیچ کاره اند و تمام مقدراتشان توسط امثال این اقایان عصبانی رقم می خورد . ترکیب مسجد و انتخابات چیز مسخره و متناقضی است . آخر در اسلام و علی الخصوص شیعه چیزی به نام انتخاب نداریم . شما حتی درامور بی اهمیت و جزئی هم تکلیفتان روشن است و باید از فلان مرجع تقلید کنید و چیزی به نام انتخاب در شیعه وجود ندارد .

حالا با وجود رد صلاحیت های بی نظیر و بی سابقه باز هم حضور مردم برای این اقایان خوشایند نیست . هرچند باز همه چیز را به حساب خودشان میگذارند . اما اگر می توانستند همین انتخابات مسخره و بی معنی را هم برگزار نمیکردند ..

آدم تعجب می کند از این ملت که ظاهرا در زمینه حافظه تاریخی اش دچار الزایمر است و علی رغم بارها تجربه تلخ استیلای مذهبی همچنان محکوم به تکرار تجربه های سیاه گذشته است .

هایدگر کتابی دارد به نام به چه کار می ایند شاعران ؟ در آن جا می گوید شاعر در برخی لحظه های خاص مورد خطاب غیب قرار می گیرد و تبدیل به مرسل می شود و قادر به پیشگوئی اینده می گردد . اگر این حرف را باور کنیم یکی از بهترین مصداق هایش فردوسی است . ببین آن زمان یعنی قرنها پیش چطور روزگار تلخ اینده را می دیده و با چه دقتی روزگار ما را به تصویر می کشد . قسمتی از شاهنامه هست که رستم نامه ای به برادرش می نویسد و در آن آینده ایران زمین را اینطور پیش گوئی می کند . البته من فقط گزیده ابیات را اینجا می نویسم :

که زود آید این روز اهریمنی    چو گردون گردان کند دشمنی

از ایران و از ترک و از تازیان       نژادی پدید آید اندر میان

چو تخت با منبر برابر شود            همه نام بوبکر و عمر شود

شود بنده بی هنر شهریار        نژاد و بزرگی نیاید به کار

نه تخت نه دیهیم بینی نه شهر     کز اختر همه تازیان راست بهر

بپوشند از ایشان یکی گروهی سیاه    زدیبا نهند بر سر کلاه

بریزند خون از پی خواسته       شود روزگار بد اراسته

ز پیمان بگردند و از راستی   گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم رزمجوی            سوار آنکه لاف آورد گفتگو

کشاورز جنگی شود بی هنر   نژاد و بزرگی نیاید به بر

رباید همی این ازآن و آن ز این    ز نفرین ندانند باز آفرین

بد اندیش گردد پدر بر پسر    پسر همچنین بر پدر چاره گر

بگیتی نماند کسی را وفا    روان و زبانها شود پر جفا

نه دهقان و نه ترک و نه تازی بود    سخنها بکردار بازی بود

دریغ آن سر و تاج و آن مهر و داد     که خواهد شدن تخت شاهی به باد .....

 

پی نوشت : یکی از خوانندگان . یعنی نازیلا این لینک رو گذاشته و لطفا حتما ببینید . واقعا جالب توجه است :

http://www.autnews.info/archives/1386,12,0008292

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
 

چندی پیش به این فکر می کردم که چقدر خوب است آدم طرفدار دولت کشورش باشد . یعنی عملکرد و روش دولت جوری باشد که خوشت بیاید و حال کنی . واقعا این موضوع می تواند به جای خودش خیلی حس و حال خوبی بدهد . بدبختانه از این موضوع هم مثل خیلی از مواهب زندگی یک عمر است که محرومیم .

باری . مدتی است که دوباره بحث انتخابات داغ شده و رسانه ملی هم که دم به دقیقه در حال تبلیغات است . صحبت کردن راجع به این موضوع هم به نظرم تکرار مکررات است و همه می دانیم توی این ملکت چه خبر است .

نهایتا می رسیم به این مسئله . رای بدهیم یا نه ؟

بعضی ها معتقدند که بهتر است رای ندهیم . یعنی انتخابات توسط ملت تحریم شود . طبعا این کار هم مزایا و معایبی دارد . قبلا هم یکی دوبار شده که رای نداده باشیم . متاسفانه نتیجه مطلوبی حاصل نشد . البته این نظر من است . فکر می کنم هر وقت رای ندادیم بعدا یک جورائی پشیمان شده ایم . چون اگر در کل کشور فقط هزار نفر هم رای بدهند رادیو تلویزیون آن را به صورت یک حماسه ملی و حضور ملیونی پای صندوق های رای در می آورد .

از طرف دیگر اینجوری دقیقا همان کسانی برنده می شوند که قاعدتا نباید بشوند . راستش من یکی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر واقعا توی ذوقم خورد . باور کردنی نبود که ملت ایران بعد از این همه سال و بارها گزیده شدن از سوراخ های مختلف به احمدی نژاد رای بدهند ! به هرحال تبعات برنده شدن احمدی نژاد را همگی داریم می بینیم . گفتنش هم موردی ندارد . جالب این جاست که همه به احمدی نژاد رای دادند و همگی هم الان تکذیب می کنند !!  توی فامیل خودمان کلی آدم می شناسم که بدو بدو رفتند به احمدی نژاد رای دادند و الان می گویند نه بابا اشتباه می کنی ! من به احمدی نژاد رای دادم ؟ کی ؟ عمرا !

یک عقیده رایج در مورد رای ندادن این است که اینجوری ج ا ا  زودتر کلکش کنده می شود ! یعنی سرکار آمدن یک سری آدم تندرو و رادیکال  باعث می شود که آمریکا به ایران حمله کند و خلاص !

شاید تا قبل از حمله آمریکا و متحدینش به عراق می شد یک جورائی با این موضوع کنار آمد . ولی بعد از تجربه عراق دیگر نمی شود به آمریکا امیدوار بود . در طول جنگ اگر یادتان باشد آمریکائی ها به هر چیزی حمله می کردند به غیر از ارتش عراق و گارد ریاست جمهوری ! هرچه سد و نیروگاه و پالایشگاه توی عراق بود با خاک یکسان شد . چنان که سازمان ملل در یکی از گزارش هایش اعلام کرد عراق به دوران عصر حجر بازگشته و در این کشور تمام زیر ساخت های انرژی و اب سالم و بهداشت از بین رفته است . در حال حاضر هم  که در روز نزدیک به سی و سه نفر آدم به طور میانگین در حملات تروریستی کشته می شوند...

خلاصه این که به نظر من . بهتر است رای بدهیم . نگوئید هیچ فرقی ندارد . چون اینطور نیست . نگوئید رای دادن به منزله تایید نظام است . چون هم ما و هم نظام می داند که لزوما اینطور نیست . گیریم اینها حتی رای مردم به خاتمی را هم به حساب حمایت از نظام گذاشتند...

کوتاه می کنم . از سیاست بدم می اید . البته در سطح کلان و در حد تحلیل نظام های مختلف این موضوع را دوست دارم . دوست دارم راجع به مارکسیسم یا تیپ های مختلف دموکراسی بخوانم و بدانم . اما از سیاست جز نگر و این که فلان نماینده چه گفت و فلان وزیر چه کرد خوشم نمی اید . بنابراین یک کلام . برویم و به اصلاح طلب ها رای بدهیم . تصور می کنم این بهترین گزینه برای ما است. بدون تردید نظارت استصوابی و حقه بازی های دیگر این اقایان باعث شده که این انتخابات هم مثل انتخابات های دیگر فقط یک کاریکاتور و همان قضیه بد و بدتر کذائی باشد . اما به هرحال فعلا گزینه بهتری در دسترس ما نیست ..

خوب . این نظر من بود . حالا بد نیست نگاهی هم به خانواده اقای کمالی ( اگر آقای کمالی را نمی شناسید از لینک بغل وبلاگ استفاده کنید ) بیندازیم :

مدتی است که شور و نشاط خاصی در منزل اقای کمالی برپا است . بلی ! موسم انتخابات است و بچه های آقای کمالی با شور و نشاط ( درست بخوانید با فتحه روی ن ! ) فراوان در حال انتخاب کاندیدای مورد نظر هستند !

نکته جالب این جا است که اقای کمالی هیچ وقت بچه هایش را مجبور نمی کند به فرد خاصی رای بدهند و آنها در این زمینه کاملا ازاد هستند و خودشان کاندیدای مورد نظر را انتخاب می کنند .

 در انتخابات قبلی ساجده خانم و اقا مصطفی و اقا مجتبی هر کدام یک دفتر کوچک تهیه کرده بودند و در آن  محسنات و شرایط هرکدام از کاندیدا ها را نوشته بودند و بدین ترتیب سعی می کردند با انتخاب اصلح به وظیفه دینی و اسلامی خویش عمل کنند !

پریروز توی صف نانوائی بحث داغی بین آقای کمالی و اقای زر دوست ( همسایه بی ایمان اقای کمالی ) در گرفته بود و اقای زر دوست می گفت به خاطر نظارت استصوابی نمی شود به این انتخابات گفت ازاد و باید نظارت استصوابی برداشته شود . اقای کمالی هم از یک مثال جالب و منطقی استفاده کرد :

اقای کمالی : فرض کنید شما می خواهید برای اتومبیلتان یک راننده انتخاب کنید . ایا همینطوری چشم بسته هرکسی از راه رسید را قبول می کنید ؟

اقای زر دوست : البته خیر ! زیرا راننده مورد نظر باید شرایط و معیارهای خاصی داشته باشد و هرکسی برای رانندگی مناسب نیست .

اقای کمالی : حال که برای امر کوچکی مثل رانندگی باید افراد را گزینش کرد برای امر مهمی مثل نمایندگی مجلس نباید گزینش و تایید صلاحیت دقیق و کاملی برقرار باشد ؟!

اقای زر دوست : بلی ! درست است ! مثل همیشه حق با شما است !!  من کاملا قانع شدم ! حال اگر ممکن است چند تا کتاب خوب و مفید در زمینه انتخابات به من معرفی کنید !

اقای کمالی : متاسفانه در زمینه انتخابات کتاب خاصی به ذهنم نمی رسد ! ولی شما می توانید فعلا از روزنامه های مفیدی مثل کیهان و ایران استفاده کنید !

ساجده خانم هم توی خانه  بحث جالبی داشتند در زمینه انتخابات در جهان غرب و ساجده  می گفت دموکراسی و انتخابات در دنیای غرب چیزی جز یک دروغ  و فریب بزرگ نیست ! اگر در دنیا دو تا دروغ بزرگ داشته باشیم اولی هولوکاست و دومی دموکراسی غربی است ! 

بعد هم دوتا کاریکاتور جالب و ابتکاری کشید که اولی تصویر کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا بود که آنها را به شکل عروسک خیمه شب بازی در دستان اربابان زر و زور نشان می داد  و دومی هم یک مشت محکم بود که از توی صندوق رای در آمده بود و به دهان عمو سام خورده بود !

خلاصه این که شب قبل از انتخابات هیچ کدام از اعضای خانواده اقای کمالی خواب به چشمشان نیامد و آرزو می کردند هرچه زودتر صبح بشود !

فردا صبح هم هرچه سریعتر به پای صندوق های رای شتافتند !! و همگی با هم بعد از روزها  تحقیق و تحفص طبق معمول هر سال به کاندیداهای موتلفه رای دادند !

ولی محدثه کوچولو خیلی غمگین بود چون هنوز به سن قانونی رای دادن نرسیده بود . البته اقای کمالی بعد از نوشتن رای آن را به محدثه داد تا با دستان کوچکش ! در صندوق بیندازد !

خلاصه این که در این انتخابات هم مثل همه انتخابات های قبل خانواده اقای کمالی حضور پر شوری دارند و البته این دفعه ما ها هم مجبوریم از زور بدبختی  مثل خانواده اقای کمالی در این ازمون ملی حضور  داشته  باشیم !  حضور نداشته باشیم چه کنیم ؟!

پی نوشت : این هم برای حضور پر شورتر شما !

http://i28.tinypic.com/308y4ps.jpg

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
 

داشتم کامپیوتر را مرتب می کردم . فایل های مختلف را اینور آنور می کردم و از این جور کارها . یک فایل صوتی بدون اسم پیدا کردم . وقتی چک کردم با کمال حیرت دیدم صدای خودم در حال پخش است ! بعد صدای یک نفر دیگر را هم شنیدم و تازه متوجه شدم ماجرا چیست .

تازه ام پی فورم را خریده بودم و آن روز من و نازلی هر کدام به یک کلکی از سر کار جیم شده بودیم تا با هم نهار بخوریم . یک رستورانی هست در محوطه پائین ساختمان های افتاب ونک . به نام ایتالیا ایتالیا که جای بدی هم نیست . خلاصه آنجا این را روشن کردم و گذاشتم روی میز تا ببینم کیفیت ضبط صدایش چطور است .

در آن روزها در بدترین و بحرانی ترین شرایط قرار داشتیم . علیرغم این شرایط هر دو  مطمئن بودیم می توانیم از پس این قضایا بر آئیم . این فایل حدود یک ربع بود . بارها و بارها گوش کردم و چنان من را برد به حال و هوای آن روزها ...

چنان صدای هر دو بی خیال است و همه اش شوخی و مسخره بازی سر این که اسپاگتی را چطور می شود بدون کثیف کاری خورد . انگار نه انگار که در اوج بحران قرار داریم . بحرانی که حداقل می توانست زندگی هر دوی ما را نابود کند .

یک دوستی داشت به نام مریم که خیلی وقتها می آمد به خانه نازلی . این مریم هم دوسال پیش از همسرش جدا شده بود و خانه ای داشت که آنجا تنها زندگی می کرد . قرار بود که اگر من و نازلی لو رفتیم اینطور وانمود کنیم که من و مریم با هم دوستیم و من هیچ ارتباطی با نازلی ندارم .

این مریم یکی از خوش هیکل ترین دخترهائی بود که می شناختم . کلا خوب بود . ولی به خاطر یک سری اخلاق هایش من هیچ وقت خدا از او خوشم نمی آمد . بدجور سطحی بود و این خصلتش خیلی توی ذوق می زد .

بعد از این که خیلی چیزها رو شد و من و نازلی توی مخمصه افتادیم همان طرح کذائی را اجرا کردیم . یعنی من و مریم وانمود می کردیم که دوستیم .

بعد یک عروسی پیش آمد . قرار شد که من و مریم هم باشیم . آن روز عصر را هیچ وقت فراموش نمی کنم . خیلی عصبی بودم . دوش گرفتم و کت شلوار و کراوات و دیدم اینجوری با جیپ جور نیست . بنابراین ماشین بابا را برداشتم و رفتم دم خانه نازلی که قرار بود مریم هم بیاید همانجا...

راه افتادیم به سمت عروسی که در کرج بود . من و مریم هم با هم در یک ماشین . دو نفر دیگر هم در یک ماشین دیگر ..

این مریم لامصب جوری رفتار می کرد که انگار هر دو عاشق و معشوقیم .دوست که چه عرض کنم . در تمام مدت مجلس هم من و هم نازلی خیلی عصبی بودیم . مجلس داشت تمام می شد . رسیدیم به تانگوی آخر مجلس و خداحافظی . دیدم این یکی را واقعا نمی توانم تحمل کنم . معذرت خواستم و گفتم بلد نیستم .مریم لامصب گیر داد که نه حتما باید با هم تانگو برقصیم . یک بار . دو بار . سه بار من آمدم بیرون و این دختر احمق آمد من را به زور کشید برد برای این تانگوی کثافت . دلم می خواست داد بزنم .

بالاخره تمام شد . رفتم توی دستشوئی و حالم به هم خورد . تا یک ساعت بعدش دستهایم می لرزید . توی ماشین موقع برگشتن همینطوری زر می زد که بالاخره شماها می خواهید چه کار کنید ؟ باور کن یک سر مو فاصله بود . یک سر مو فاصله داشت تا در نصفه شب و تاریکی اتوبان بزنم کنار و این آدم را خفه کنم ...

اگر در این سال کثافت هشتاد و شش چند تا لحظه بد داشته باشم قطعا یکیش همین تانگوی کذائی است ..

می دانم توی دلتان می خندید که حالا یک رقص دو نفره این حرفها را ندارد . ولی اشتباه می کنید . باید توی ان شرایط  بودید تا درک کنید من چه می گویم....

و بعد ؟! آخرش چی ؟ هیچ . آخرش دو سه ماه بعد بود . ما برای هم خیلی کارها کردیم . ماجراهائی را گذراندیم که شنیدنش مو به تن دیگران راست می کند . ما بارها و بارها در عمل ثابت کردیم که حاضریم به خاطر هم هرچیزی را تحمل کنیم . . فقط چیزی که هست . ما بلد نبودیم از اشتباهات کوچک هم بگذریم . این موضوع بی اهمیت را هیچ کدام بلد نبودیم . و به همین دلیل . در اولین برخورد کوچک به خاطر یک موضوع بی اهمیت . همه چیز تمام شد. آخرش همین بود . همین....

پی نوشت : احتمالا با این پست یک جورائی گیج شده اید . منظور از بحران و مسخره بازی های بعدی چیست ؟ ولش کنید . مهم نیست . چیزی نیست که بتوانم اینجا بنویسم . نه به خاطر خودم . اصلا مسئله این نیست .  سانسور این ماجرا به خاطر دو نفر دیگر است که نمی دانم این وبلاگ را می خوانند یا نه ....

پی نوشت : رای بدهیم یا نه ؟ بدبختی ما این است که سر هر انتخابات باید بشینیم فکر کنیم که حالا رای بدهیم یا نه ؟ اگر رای بدهیم یک جور . اگر هم رای ندهیم یک بدبختی دیگر است . پست بعدی راجع به همین قضیه حرف می زنیم . کامنت های سیاسی را نگه دارید برای پست بعدی ....

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
 

راستش من مطلقا آدم باهوش و تیزی نیستم . طبیعتا زندگی برای آدمی مثل من پر از معماهای حل نشده و چیزهای غریب است . در واقع یکی از شکنجه های دائمی برای من فکر کردن به معماهای لاینحل است . مثلا شما می توانید علت علاقه خیلی ها به کامنت های خصوصی را حدس بزنید ؟ همین الان توی این وبلاگ صد و پنجاه کامنت خصوصی هست که طبعا تایید هم نشده اند . حداقل صد تا از این کامنت های حاوی مسائل بسیار عادی و معمولی هستند که هرچه فکر می کنم نمی فهمم چرا طرف به صورت خصوصی این کامنت ها را فرستاده است ؟

در ضمن آخرینش هم فکر می کنم جالب باشد . یک خانمی نوشته تو از چشم های رنگی بیشتر خوشت میاد یا رنگی ؟!

باور کنید از دیروز تا الان سعی می کنم بفهمم این موضوع چرا باید برای این خانم مهم باشد یا اصلا برای ایشان چه فرقی می کند من از چشم رنگی خوشم بیاید یا مشکی ؟!

 حالا از این حرفها گذشته . یکی دو روز پیش ای میلی به دستم رسید که واقعا جالب بود . خانمی از کانادا یک ای میل فینگلیش طول و دراز برای من فرستاده که بد نیست شما هم بخوانید . این ای میل حاوی دو قسمت است . یک در خواست و یک پیشنهاد . در قسمت درخواست از من خواسته شده یکی از همکاران مورد اعتماد را به ایشان معرفی کنم که خواهرش برود پیش ایشان . به شدت هم تاکید کرده اند که این همکار خودم نباشم !  این یکی از لوس بازی های بسیار رایج در بین مراجعان خانم است که به نظرشان حتما آن روان شناس بیچاره باید مورد اعتماد باشد !  از بس که بعضی ها جذاب و مانکن هستند که هر جا می روند طرف دل و دین را از کف می دهد و می افتد دنبال خانم !

نه خانم جان. مطمئن باش آن روانشناس بیچاره انقدر با امثال شما سر و کله زده که  حتی اگر جنیفر لوپز هم باشید به فکرش خطور نمی کند که بیفتد دنبال شماها . من هزار تا کامنت و ای میل اینجا دارم از طرف خانم ها که همگی مدعی شدند رفتیم فلان جا پیش فلان روان شناس و طرف به ما پیشنهادات بی شرمانه داده !! رک  راست بگویم حتی یکی از این هزار مورد را هم باور نمی کنم و این همه مدت در محیط های کلینیکی بوده ام و حتی یک بار ندیده ام چنین اتفاقی بیفتد . این بیشتر یک توهم یا حداقل یک دروغ از طرف خانم ها است . حالا از این حرفها گذشته . برویم سر قسمت دوم نامه این خانم . که البته به قول خودشان یک پیشنهاد است . عین نامه ایشان را در اینجا می آورم . فقط از حالت فینگلیش به حالت فارسی می نویسم  . واقعا نمی فهمم بعضی ها چه اصراری دارند که فینگلیش بنویسند ؟ تصور کن چه پدری از چشم های آدم در میاید تا یک ای میل طولانی را به حالت فینگلیش بخواند . ظاهرا فشار دادن دوتا دگمه و فارسی نوشتن برای بعضی ها خیلی سخت است !

پیشنهاد :

هر وقت حوصله ات سر رفت .یک ای میل به من بده تا دلت به طور تضمینی باز بشه واحتیاج به خیابون گردی پیدا نمی کنی ! کمی هم به ترافیک مملکت کمک میشه ! بعدش که حوصله ات سر جا اومد یک دختر خوب وطنی رو پیدا کنی و از حضورش فیض ببری !

آخه من فکر می کنم تو که حوصله ات سر میره غیر قابل تحمل میشی ! یک کمی باید روی روان حوصله ات کار کنی ها ها ها !

آخه به نظر من مردی که نویسنده ! میشه یا وبلاگ نویس ! نمیشه بهش اعتماد کرد ! یک جورائی منو یاد خاله خانم های ایرانی می اندازی !  یک کمی دنبال این که وای چقدر نازی و خوب می نویسی و فکرت بازه و غیره می گردی !!

اما نه خیر جونم ! به نظر من یک کمی احتیاج به سفر داری تا پخته بشی ! البته  منظورم سفر داخل ایران نیست !

دوماهی میشه که من از دوست پسرم جدا شدم . حالا تا اطلاع ثانوی کلی وقت اضافه بعد از کار و پرواز ؟! و اینها دارم که این پیشنهاد نامه نگاری رو دادم . که خیلی هم بی خطره ! نه تو دستت به من میرسه و نه من .

اینه که من به تو کمک می کنم تا حوصلت سر نره و تو هم به فارسی نوشتن من کمک می کنی ! درضمن یک مورد ایرانی هم الان دارم که اگه خواستی با من ای میل بازی کنی ازت کمک می گیرم !!

من اگه کمی راحت حرف می زنم باید بدونی اصلا بی ادب نیستم !!!!  من واقعا غیر از ایرانی هائی که برای اقامتشون باهاشون کار می کنم با ایرانی ها در ارتباط نیستم . حتی دوست پسر ایرانی هم نداشتم تا بدونم شماها چه موجوداتی هستید ! اینه که از همین الان ساری اگه به نظرت خوش اخلاق نیستم ! حالا عکسم رو هم بهت میدم تا بدونی داری به کی نامه می نویسی ! اذیتم هم اگر کردی بتونی به چشم غره ها توجه کنی ؟!

امیدوارم این نامه نشه موضوع پست بعدیت . لوس بازی هم که نداریم !

 این از پیشنهاد ایشون . من هم این جواب رو دادم :

در زمینه خواهشت هیچ کاری از دستم بر نمیاد . هیچ کدوم از همکارها رو هم نمی شناسم که بشه به قول شما بهش اعتماد کرد . و اما در زمینه پیشنهادت :

با این که فرمودید این قضیه رو توی وبلاگم ننویسم ولی به نظرم حیفه همچین سوژه فوق العاده ای رو از دست بدم . چون انقدر حرفهات احمقانه است و انقدر توی این نامه ات مزخرف نوشتی که واقعا حیفه ملت از خوندن چنین شاهکاری محروم شوند . حالا از توهین آمیز بودنش بگذریم .

دفعه بعد که خواستی به کسی پیشنهاد بدی لطفا کمی روش فکر کن

بای .

و اما جواب ایشون هم خیلی جالبه :

مامانم قبلا گفته بود به روان شناس های ایرانی هیچ اعتمادی نیست !! ولی قبول کردنش برام سخت بود ! شما چه موجود ترسناک و وحشتناکی هستید !  پیشنهاد من نه مسخره بود نه این که خودت رو مجبور کنی اینجوری جواب بدی ؟!  من لحن شما رو نمی دونم . وگرنه مثل خودت می گفتم تا بدونی من مثل شما مارگزیده نیستم که بخوام مردم رو مسخره کنم یا عذاب بدم !! حداقل به مامانم دیگه اصرار روان شناس رو ندارم ؟! همینش هم کلیه !

 

اولا که من نمی فهمم این موضوع به روان شناس بودن من چه ربطی داره ؟ حالا گیرم من تحصیلاتم روان شناسی باشه یا اصلا روان شناس باشم . همینجوری باید بگذارم هر ننه من قمری برداره هرچی دلش خواست برای من بنویسه ؟

 جالبه بعضی از آدمها تصور می کنند صرف زندگی کردن در خارج از ایران یعنی نهایت موفقیت و پختگی و سواد و شعور و....این نامه ای که ایشون نوشته در حد یک بچه ده ساله از یکی از ده کوره های ایران هم نیست . تماما عقده ای بازی مثل من فارسی یادم رفته !  تو باید بیائی خارج از ایران تا مثل من پخته بشی ! من یک مورد ایرانی دارم بیا مثل خواجه های حرمسرا به من کمک کن !  تو همه اش منتظری ازت تعریف کنند نه جونم !!  واقعا آدم چندشش میشه از این همه کمپلکس و عقده گشائی های ابلهانه...

جالب تر از همه اصل پیشنهاد است . بیا به من نامه بده تا حوصله ات سر نره !  از این  اخلاق که بعضی از این دخترها دارند . حالا چون چند تا پسر در طول زندگی افتاده اند دنبالش فکر می کند دیگه چه خبره !! بیا به من میل بده حوصله ات سر نره ! خدایا چه شانس بزرگی !! متشکرم !! خیلی ممنون !! یعنی میتونم به تو میل بدم ؟!! باورم نمیشه !!  ای خدای رحمان و رحیم !

نه قربونت . تو که این قدر باحالی بهتره وقتت رو با امثال من هدر ندی ! برو به همون پرواز کردنت برس !!  بعد از این هم به حرفهای مامانت !!  بیشتر گوش کن ...

 

 پی نوشت : یک ای میل امروز به دستم رسید . که حاوی تصویر یک اسکناس هزار تومنی بود که یک نفر با خودکار رویش اینجوری نوشته بود :

ساعت یک و ربع به تاریخ  ۶/۱۲/۸۵  سر پست

بسوزد پدر سربازی

                    که جگرم را سوزاند

دوست دخترم مادر شد  !

   من هنوز سر بازم !!

          

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
 

ظاهرا مبارزات حق طلبانه و جان فشانی های من در این چند ماه اخیر به ثمر رسید و خلاصه قرار شد یکی از واحد های این اپارتمان بعد از خالی شدن به این جانب تعلق بگیرد . اقای مستاجر و خانواده محترم تا اواخر اردیبهشت فرصت دارند و انشالله گوش شیطون کر بعدش می روم توی این واحد که البته نودو پنج متر بیشتر نیست .

هرچند اگر نه متر و نیم هم بود باز من اعتراضی نداشتم !

یعنی بهت می گم مبارزه کردم ! تا پای جان ! نمیدونی چه صحنه های دراماتیکی پیش میومد . مثلا من داشتم نصفه شب روی دیوار اتاق نشیمن با اسپری شعار می نوشتم : یکی از واحدها را به سهیل بیچاره بدبخت مفلوک بدهید !  بعدش یکی می گفت فرار کنید گاردی ها اومدن ! بعدش  بابام با لباس گاردی ها و مسلسل سر می رسید و بنگ بنگ ! شهیدم می کرد !

دو هفته پیش اگر خاطرتان باشد رفته بودم به کردان کرج و چند تائی چاله کنده بودم ( دقیقا سی و پنج تا ! ) تا بعدش توش درخت بکاریم . جونم بالا اومد و کمرم دوتا شد ! تا این چاله های کذائی را کندم .

روز جمعه به همراه پدر بزرگوار رفتیم تا درخت ها را بکاریم . بعدش باغبان آمد و گفت اصلا جای این چاله ها اشتباه است ! باید این ها را پر کنید و دوباره نیم متر اینورتر بکنید . بابا گفت هیچ اشکالی نداره ! سهیل جان بدو بیلت رو بردار بیار  تمومش کن ! من هم به حدی لجم در اومد که دست از جان شستم و گفتم نه خیر ! خواب دیدی خیر باشه ! من دیگه چاله نمی کنم !  گفت چی ؟!! گفتی چاله نمی کنی ؟!!

اون صحنه توی اولیور تویست یادتونه بچه گفت غدا کمه و اقای پامپل چوک ؟!! ( یا اقای سگ نو ست ؟!  نه بابا سگ نوست سگ پدر که توی کارتون سفر به اعماق زمین بود ! ) خلاصه اقاهه گفت چی ؟ گفتی کمه ؟!

من بلافاصله تسلیم شدم ! یعنی راستش فک کردم توی این شرایط حساس ( به قول رهبر عظیم الشان انقلاب ) بهتره از این  جفتک پرونی ها  درنیارم و گفتم منظورم این بود که همین حالا با شوق و شعف و شادمانی و انرژی بسیار همه چاله ها رو می کنم پدر عزیزم !! اصلا بهترین راه استفاده و لذت بردن از تعطیلات کندن چاله است !

شاعر در این زمینه می فرماید :

عمر گران مایه در این صرف شد       تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا...

منظورم اینه که جونم بالا اومد تا دوباره سی و هشت تا چاله کندم !

نکته جالب این بود که جناب باغبان دست هاشو زده بود پشتش و منم با بیلم افتاده بودم دنبالش . هی می گفت اقای مهندس اینجا رو هم بکن ! اقای مهندس با بیلت یک کم خاک هم بریز اینجا ! همه چی به کنار . این مهندس مهندس گفتنش کفرم رو در میاورد !!!

خلاصه موقع برگشتن . من داشتم رانندگی می کردم و پدربزرگوار فرمودند شنیدم تصمیم گرفتی تنها زندگی کنی ؟ گفتم انشالله ! اگر خدا مدد کند...

فرمودند تو که اسباب و اثاثیه نداری ! می خوای چی کار کنی ؟ گفتم حالا یک فکری می کنم .

دوباره فرمودند که اینجوری نمیشه ! بهترین کار ممکن اینه که ازدواج کنی ! چون اون موقع  عروس همه چی با خودش میاره !!

عرض کردم پدر عزیز و بزرگوار ! من پسرتم ! تنها پسرت ! ( تا اطلاع ثانوی البته ! ) یعنی من رو چی فرض کردی ؟ بیام به خاطر چهار تا کاسه بشقاب  زن بگیرم ؟!!  آخه کدوم احمقی این کار رو می کنه که من دومیش باشم ؟!!

خلاصه این که یک جورائی قطعی شد و فقط کافیه این یکی دوماه رو هم دندون روی جگر بگذارم . بعدش مثل یک کبوتر سفید در آسمان لاجوردی در یک روز افتابی پرواز خواهم کرد !

راستش من قبلا نزدیک به دوسال تنها زندگی می کردم و خدایا چه دوران خوشی بود . بعدش دیگه رفتم سربازی و  همه چیز به فاک فنا رفت . شکر خدا این دفعه دیگه لازم نیست غصه خدمت مقدس رو بخورم ! حداقل دیگه به این دلیل زندگیم به باد نمی رود !

دیگه این که دیشب با مهرداد . یعنی برادر بزرگوار مهیار یک بحثی داشتیم . ایشون می فرمودند تو که این همه ادعا داری که چنینم و چنانم و زندگی مجردی و جفتک زدن سرمستانه به طاق طویله و...خلاصه می بینمت که زودتر از آن چه فکر کنی و خیلی غافلگیرانه بد به فاک می روی و...

صد البته من هم می گفتم خواب دیدی خیره ! تمام کسانی که در این زمینه با من رقابت داشتند الان یا در حال عوض کردن پوشک بچه اند یا این که دارند سطل اشغال خونه را به دستور همسر بیرون می گذارند ! ولی من چی ؟ از این خبرها نیست ! والسلام .

ولی اون  می گفت اگه مردی برو توی وبلاگت همین چیز ها رو بنویس و من هم فعلا هیچ نظری برات نمی نویسم . من نظرم رو اون موقعی می نویسم که کار از کار گذشته و کلکت رو کندن ! اونوقت میام  اینجا  برات  می  نویسم  دیدی حالا ؟ خوبت شد ؟! دلم خنک شد !

بعدش هم یک قهقهه شیطانی طولانی سرداد و مثل بابا بزرگ شیورچی توی کارتون  پسر شجاع یک برقی اینجوری جیرینگ توی چشمش درخشید !

ولی متاسفانه باید در اینجا . به طور رسمی . خیلی مودبانه عرض کنم مهرداد و مهردادها این ارزو را به گور خواهند برد !  من اون روزی رو می بینم که ایشون مثل ابوریحان بیرونی که دم مرگش مسئله می پرسید از نوه نتیجه هاش می پرسد که بچه ها دم آخره . حلالم کنید ! فقط به من بگید سهیل ازدواج کرد یا نه ؟

پسرش می گه پدرجان ! الان چه وقت این سئوالهاست ؟ آخه تو داری می میری ! و ایشون هم در حالی که صداش درنمیاد می گه : به نظرت چه جوری بهتره ؟ سهیل عروسی کنه و دل من خنک بشه یا این که همینجوری مجرد بمونه و من با کلی حسرت و جیگر اتیش گرفته از این دنیا برم ؟ هان ؟ حسن نیومد ؟( حسن یکی از نوه هاست که رفته آمار من رو بگیره ببینه بالاخره چی شد ؟! )

بعدش حسن دوان دوان میاد . مهرداد می پرسه چی شد حسن جان ؟ سهیل عروسی کرد ؟!

حسن هم با بغض می گه روم سیاهه بابا بزرگ !  سهیل طبق معمول بعد از هشت هزار و سیصد و نود و سومین دفعه با کسی نامزد کرده و باز مثل همیشه دم عروسی همه چی به هم خورده !!

مهرداد : ای ی ی خدا !! این فیلمشه !! همیشه ادای عروسی کردن رو درمیاره و در آخرین لحظه ها یک جوری قسر درمیره ! پدرم دراومد !! من دارم از حسودی می میرم !! اصلا مردم ! ها  ی ی ( نفس آخر ! )

بقیه : بابابزرگ تو رو خدا نمیر ! سعی کن چند روز دیگه دوام بیاری ! شاید انشالله تا اون موقع سهیل ازدواج کنه !

مهرداد : نه دیگه ! خسته شدم ! یک عمر صبر کردم و دیگه نمی تونم ! (دوباره نفس آخر !! )

 دوربین نمای خارجی صحنه آخر : صدای شیون از خونه بلند میشه و بابابزرگ جان به جان آفرین تسلیم   می کنه و به طرز ضایعی ناکام از دنیا میره !

 موقع پرواز کردن روح هم کله اش می خوره به سقف اتاق و  یک بار دیگه ( البته این دفعه پیش فرشته ها ) ضایع میشه !!

وبلاگ این آدم همیشه حسرت به دل و ناکام رو در این آدرس بخونید :

http://www.damerah.blogfa.com/

 پی نوشت : اون عکس گوشه وبلاگ خودمم . البته وقتی پنجم دبستان بودم .

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

جمعه هفدهم اسفند 1386

عصر بدجوری حوصله ام سر رفته بود . از این تیپ روزها بود که واقعا آدم نمی دونه چه خاکی توی سرش بریزه . یعنی فکر می کنی کل دنیا روی سرت خراب شده و موندی زیر آوار !

بالاخره همت زیادی به خرج دادم و رفتم دوش گرفتم و زدم بیرون . خیابونها هم شلوغ اندر شلوغ . تصمیم گرفتم بروم شام بخورم . یک رستورانی هست به نام البرز سر خیابان دولت قلهک. رفتم آنجا و البته قبلش هم یک مجله جنگ افزار خریدم ( این مجله رو همیشه می خرم و دوستش دارم ) تا در رستوران بخونم .

قطعا رستوران البرز عباس اباد را می شناسید . تقریبا خفن ترین چلوکبابی تهران است با نرخ های عجیب و غریب مثلا بیست و پنج هزار تومن برای هر نفر ! یک بار از صاحب البرز سر خیابان دولت پرسیدم با توجه به یکی بودن اسم این دو رستوران چه نسبتی بین البرز عباس اباد و البرز قلهک هست ؟ گفت که آن قدیمها رستوران من بهترین رستوران جاده شمیران بود . یک کارگر داشتم که شانسش زد و بخت آزمائی برنده شد !!! بعد با پولش رفت توی عباس اباد یک رستوران زد و قبلش از من اجازه گرفت که اسمش را البرز بگذارد . حالا رستوران او خیلی معروف شده و رستوران من همینطوری مثل سابق مانده !! البته راست و دروغش را نمی دانم . ولی ماجرای جالبی است .

موقع برگشتن تصمیم گرفتم دوری بزنم و انداختم از میرداماد به سمت ولیعصر و جردن . غلغله بود . انگار کل جماعت تصمیم گرفته بودند توی جردن و ولیعصر چرخ بزنند ! نزدیک به بیست دقیقه دوام آوردم و بعدش دیگر حوصله ام سر رفت و برگشتم به سمت خانه ...

یک جورائی آچمز شده ام . هم از تنهائی حوصله ام سر رفته و هم حوصله دوست دختر ندارم . بچه که بودم وقتی می خواستم نق بزنم و مامان را اذیت کنم می گفتم هم خوابم میاد و هم گرسنه ام و هم تشنه ام و هم حوصله ام سر رفته و هم می خواهم بازی کنم ! الان هم لامصب همینطوری شده ام !

چند وقت پیش یک بابائی از طریق همینجا برای من کامنت گذاشت که امروز گذرم افتاد اینجا و حوصله وبلاگ خوندن هم ندارم ولی احساس می کنم آدم جالبی باشی و ... خلاصه بیا با هم آشنا بشیم . من هم گفتم باشد . خلاصه یکی دوشب تلفنی صحبت کردیم و بچه شرط و شروط مفصلی هم داشت . مهمترینش هم این بود که محدودیت زمانی دارد و هیچ وقت نمی تواند از ساعت شش بعد از ظهر به بعد بیرون باشد !!

خلاصه مانده بودم با این شرایطش چه جوری کنار بیایم . آخر ساعت شش یعنی چی ؟ پس کی می شود این آدم را دید ؟ یعنی باید هر روز اول صبح قرار کله پاچه بگذاریم ؟!!!

نهایتا قرار شد که یک عصر برویم و چیزی بخوریم . ولی او گفت اول باید عکست را بینم . بعدش که عکس را دید کلی اخ و پیف کرد و گفت اصلا پشیمان شده !! من هم دیگر اهمیتی ندادم و موضوع را فراموش کردم . چند روز بعدش توی اینترنت دیدمش و هوس کردم ببینم خودش چه شکلی است ؟ آخر جوری برخورد می کرد که من فکر می کردم لابد این دختر خیلی خفن و مانکن است . خلاصه عکسش را فرستاد و این دفعه من کف کردم که این همه اعتماد به نفس را از کجا آورده ؟! نمی گویم زشت بود . ولی کاملا متوسط بود . حداقلش اصلا جوری نبود که اگر من توی خیابان ببینم خوشم بیاید .

این ماجرا را تعریف کردم تا بگویم خودم هم یک جورائی مثل همین بچه شده ام . یعنی هرکسی را می بینم یک عیبی رویش می گذارم . این یکی قدش کوتاه است . آن یکی دماغش دراز است و....آخرش هم هیچ اقدامی نمی کنم . پریروز رفته بودم دانشگاه . یکی از دخترهای آنجا حسابی پایه بود . من احمق هم انقدر پیش خودم فکر کردم و سبک سنگینش کردم تا بالاخره خسته شد و رفت پی زندگی اش !

یک زمانی دچار یک نوع مرض شده بودم . یعنی مثلا می نشستم توی بوفه دانشگاه و بعد یک کرمی می ریختم برای مثلا دختر میز کناری . آن بیچاره هم مثل گربه ای که بوی گوشت شنیده باشد میخ می شد و شروع می کرد به تبادل آتش ! و همینجوری یک مدتی می گذشت . بعدش هم آخرش فکر می کرد که این پسره که این همه نگاه می کند پس چرا هیچ غلطی نمی کند ؟! دوباره هی نگاه می کرد و من هم باز فقط نگاهش می کردم ! خسته می شد پا می شد می رفت و منتظر می شد من هم بروم دنبالش . ولی من همینطوری می نشستم سرجایم و تکان هم نمی خوردم ! بعدش پیش خودم کلی با بدجنسی می خندیدم ! یعنی بازی ناجوانمردانه با پاک ترین احساسات در و داف معصوم !! فک کن !! البته خودم هم چند بار قربانی همین بازی شده ام !! یعنی طرف کلی اشتیاق نشون داده و بعدش من معصومانه با یک قلب طلائی مثل یک بچه معصوم رفتم جلو و بعدش با لنگه کفش زدن توی دهنم !!

خلاصه این که نه تنهائی را می خواهم و نه ارتباطی ایجاد می کنم . از طرفی هم دلم یک ماجرای داغ و درست حسابی می خواهد . دلم می خواهد یکی پیدا شود و واقعا دلم را ببرد . جوری که خرابش بشوم و کل این زندگی خالی پر شود . جوری که به التماس بیفتم . درست و حسابی گیر کنم توی گل . بعدش بیایم اینجا پست های عاشقانه بنویسم . ولی در عمل هیچ جور نمی شود که نمی شود ...

این یکی دو روزه توی یکی از وبلاگ ها . یک جور درگیری پیش آمده بود . یعنی نویسنده وبلاگ دختر بود و پسرکی توی کامنت ها سعی می کرد به نوعی توجهش را جلب کند . در واقع سعی می کرد بقبولاند که روشنفکر و خاص است . آخرش هم این تلاش هایش هیچ نتیجه ای نداد . یعنی نتیجه معکوس داد .

از این طرف هم کلی آدم ریخته بودند سرش که وبلاگستان جای بحث های علمی و فلسفی نیست . حتی من هم یکی دوتا کامنت برایش نوشتم و البته خودش زمینه بحث را ایجاد می کرد و دوست داشت درگیری ایجاد کند . خلاصه آخرش همه چیز تمام شد و خودش به نوعی شکست را پذیرفت . ولی راستش من خیلی دلم به حالش سوخت .

ظاهرا این آدم تصور می کرد اگر بتواند ثابت کند یک روشنفکر است همه چیز درست می شود و لابد نویسنده آن وبلاگ هم نظر مساعدی پیدا می کند . ولی بیچاره انگار سوراخ دعا را گم کرده بود !

اخر روشنفکر بودن یا نبودن چندان پیش دختر جماعت ارزشی ندارد . بسیار به ندرت ممکن است بشود با این چیزها راهی باز کرد . نمی گویم اصلا مهم نیست . ولی حداکثرش یک موضوع فرعی است و نه بیشتر . حتی برای پسرها هم همینطور است . تازه اینجا دنیای وبلاگستان است و اکثرا بالاخره دستی بر آتش دارند . توی دنیای واقعی که هیچ . واقعا برای فلان دختر مهم است که مثلا من رفرنس موثق هایدگر هستم یا نیستم ؟ چه فرقی برایش می کند ؟ ده سانت قد اضافه شاید بیشتر از هزار جلد کتاب ارزش داشته باشد !!

یک سری عوامل هست که در استارت کار نقش تعین کننده دارند . مثل ظاهر و سر و وضع و ... وقتی از این سدها رد شوید می رسید به عوامل فرعی . یعنی در صحبت های بعدی می شود اظهار فضل کرد !! آنوقت در بهترین حالت شاید بشنوید جدی ؟ این همه چیز بلدی ؟ یا این همه کتاب خوندی ؟ چه جالب !! همین !! والسلام !!

یک کاریکاتوری دیدم از یک نقاش کوبیسم که کلی تابلوی کوبیسم و عجیب غریب کشیده بود . ولی تابلوی معشوقه اش را به شکل یک داف اساسی با سینه های برجسته و ...کشیده بود !! یعنی هر آدمی خود به خود دنبال زیبائی های جسمانی و مادی است . قطعا خیلی ها دم از این می زنند که اصل درون طرف است و من دنبال تعالی هستم و...ولی من بعید می دانم واقعا کسی حاضر بشود مثلا دماغ دراز من را به خاطر روشنفکر بودنم تحمل کند !!!

گیرم معنویات و سواد طرف بیشتر در شخصیتش متجلی می شود . یعنی طرف به خاطر روشنفکر بودنش تبدیل به یک آدم جذاب و خوش صحبت می شود که از معاشرتش لذت می برید و دوست دارید وقتتان را با این آدم بگذرانید . این شد یک چیزی . یعنی می شود روی این فاکتور حساب کرد . این که پیش خودت بگوئی از فلانی خوشم می اید و بچه باحالی است . این بهترین حالت است

جز این هیچی نیست . یعنی می شود یک مشت شعار تکراری و مبتذل . آقا من دنبال زیبائی معنوی هستم و ظاهر برایم مهم نیست !!

قطعا یک عده ای واقعا اینطور فکر می کنند . ولی تعدادشان کم است و درواقع درصد ناچیزی می شوند .بقیه فقط شعار می دهند .
کسی که این مزخرفات را می گوید هنوز نتوانسته انقدر بالغ شود که بتواند حرف دلش را بزند . البته این بهترین حالت است . حالت بعدی این است که طرف ژست های مبتذل و خسته کننده می گیرد و البته شما را هم انقدر خر حساب می کند که بشود چنین مزخرفاتی را بهش قالب کرد !!

پی نوشت : کاپریس عزیز زحمت این قالب زیبا را کشیده است . این هم دستاورد سفر کرمانشاه !

 

 

 

پی نوشت : فردا به همراه پدر بزرگوار باید بروم جشن درختکاری ! یعنی در نقش یک عمله باید کمک کنم تا درخت های ویلای کردان را بکاریم . هفته قبل سی و هشت تا چاله به عرض پنجاه و عمق هفتاد کندم ! واقعا پدرم دراومد . هنوز توی دستم جای تاول هایش هست ! حالا باید فردا این چاله های لامصب را پر کنم !! شانس نداریم به حضرت عباس ! ملت روز تعطیل می روند اسکی و ویندو شاپینگ و خرید و کافی شاپ ! من بدبخت باید بروم بیل بزنم !!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

 

دیشب ساعت هشت رسیدم  تهران . همه راه یک طرف و این قسمت اخرش یک طرف ! منظورم از انتهای اتوبان ساوه تا خانه است که ترافیک پدر آدم را در می اورد ....

یک قسمتی از راه . بین همدان و ساوه . یک صحرای صاف و یک دستی بود که هیچ چیزی هم در آن نمی دیدی . نه کلبه ای . نه مزرعه ای . هیچ .

جاده همینطور صاف از وسط این دشت می گذرد . هرچه عقب و جلو را نگاه می کردم هیچ ماشین دیگری هم نمی دیدم . احساس عجیبی به انسان دست می دهد . یک جور ترس . آدم فکر می کند اگر اینجا اتفاقی برایش بیفتد هیچ کسی به دادش نمی رسد . جالب این جاست که انگار بقیه هم دچار چنین حسی می شوند . چون یک پژو از  عقب آمد و به من رسید . ولی بعد سرعتش را کم کرد و جلوی من همینطوری آمد تا بالاخره این جاده تمام شد . ظاهرا او هم از این که تنهائی برود می ترسید !

جالب ترین اتفاق این سفر دیدن یکی از بچه های وبلاگ نویس بود  که لینک وبلاگش به نام کاپریس  را در قسمت لینک های من می توانید ببینید . یک شب برنامه ای گذاشتیم و جای شما خالی با کاپریس رفتیم به یکی از رستوران های سنتی کرمانشاه و دنده کباب بسیار اساسی  خوردیم .

از این کاپریس هرچه بگویم کم گفته ام . بسیار زیبا و جذاب و بسیار بسیار به اضافه خیلی زیاد  بسیار !!  هم  مهربان و دلنشین است .به این خصوصیاتش استادی دانشگاه را هم اضافه کنید . چند ساعتی در خدمت ایشان بودم و واقعا خوش گذشت . با این که یک بار بیشتر کاپریس را ندیدم ولی موقع برگشتن جدا دلم برایش تنگ شده بود . از این تیپ آدمهاست که به طور اتوماتیک از آنها خوشتان می آید .

خلاصه این هم از کرماشاه و کرمانشاهیان ! این شهر به نسبت شهرستان بودنش خیلی تر و تمیز و مرتب و زیبا است . البته آب و هوای بسیار خوبی هم دارد . بعضی از جاهایش جوری است که آدم خیال می کند در یکی از محله های خوب تهران است . البته از حق نگذریم در زمینه رانندگی هم یک استثنا است ! ظاهرا مردمش هم  اهل سوسول بازی هائی مثل راهنما زدن و آینه نگاه کردن نیستند !! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

یکشنبه دوازدهم اسفند 1386

 

دوستی در کرمانشاه دارم به نام خشایار . مربوط به زمانی است که کسری در کرمانشاه دانشجو بود و اینها   هم خانه بودند .

چند وقتی بود که می خواستم سری بهش بزنم . فرصت نمی شد . بالاخره دیروز صبح با جیپ راه افتادم به سمت دیار کرمانشاهان

فکر می کنم چند روزی اینجا باشم

هیچ چیز مثل تنها رانندگی کردن در جاده آدم را به فکر و خیال دچار نمی کند . جالب است که آدم به همه چیز فکر می کند .  خوب است و البته  گاهی اوقات هم بد می شود...

راستش من خیلی مجهز راه افتادم . از زنجیر چرخ بگیر تا هر وسیله دیگری که ممکن بود نیاز شود . انتظار داشتم که گردنه اسد اباد حسابی برفی باشد . ولی هیچ خبری نبود . افتاب درخشان و جاده خشک .

زمان مشروطه . زمانی که نمایندگان مجلس مشروطه ناچار به کرمانشاه مهاجرت کرده بودند . از آن طرف هم روس ها وارد ایران شده بودند و خلاصه در جائی  بین همدان و کرمانشاه به نام بید سرخ . ژاندارم های ایران و سپاه روس جنگ بزرگی کردند . چون ژاندارم ها در بید سرخ سنگر ها و استحکامات بزرگی داشتند و در واقع تنها امید متوقف کردن سپاه روس در همین جا بود . به هرحال روس ها زیاد در آنجا معطل نشدند . چون استحکامات بید سرخ را دور زدند..

باری . از کنار بید سرخ رد شدم و داشتم به همین موضوع فکر می کردم . ایا می شود باقیمانده آن سنگرها  را پیدا کرد ؟ بعد آنجا  کمی حفاری کنی و شاید بشود یک چیزهائی پیدا کرد . یک پوکه زنگ زده یا تفنگ پوسیده و چیزهائی از همین قبیل..

در سوز سرمای زمستان نماینده ها و بعضی طرفدارهای مشروطه که از تهران رفته بودند به اصفهان . مجبور شدند راه بیفتند به سمت کرمانشاه . خیلی ها پیاده و بعضی ها با اسب و قاطر . خیلی ها توی راه تلف شدند . یا از سرما یا به خاطر حملات اشرار و قبائل لر ....

شوخی نیست . حتی تصورش هم مشکل به نظر می رسد . به این فکر می کردم که چقدر ملت ایران در طول تاریخ برای ازادی جان دادند . علی الخصوص در دوران مشروطه ..

آن زمان چند تائی افسر المانی هم در بین مشروطه چی ها بودند . چون المان امیدوار بود بتواند به این وسیله مزاحمت هائی برای روس ها و انگلیس فراهم کند . آخر آن زمان دنیا درگیر جنگ جهانی اول بود .

یکی از این افسرها . اسمش یادم نیست . اینجا هم رفرنسش دم دستم نیست . خلاصه این آدم خدمات بزرگی به مشروطه چی ها کرد . یک شب با یک سرباز آمدند به بید سرخ و شب در خانه کدخدا ماندند . به سرباز یک نامه داد و گفت این را ببرد به همدان و برساند به یکی دیگر از افسرهای المانی . سرباز هم راه افتاد و نامه را رساند . آن نامه در واقع وصیت نامه او بود و این که می خواهد خودکشی کند .

با عجله خودشان را رساندند . کدخدا گفت همین یک ساعت پیش خارج شد و گفت دیگر بر نمی گردد . او را هیچ وقت پیدا نکردند . جائی در بیابان اسلحه را روی شقیقه اش گذاشت و خلاص شد .علت این کار را هیچ وقت نفهمیدند . آن شب برف سنگینی آمد و جسدش برای همیشه در زیر خروارها برف مدفون شد...

حالا از این حرفها بگذریم . فعلا چند روزی اینجا هستم . احتمالا سه شنبه صبح راه می افتم به سمت تهران . ولی سعی می کنم باز هم اپ کنم . تا ببینیم چه می شود ...

پی نوشت : به واژان :

راجع به فرافاسونری منابع متعددی هست که متاسفانه الان حضور ذهن ندارم . به هرحال معروفترین آنها کتابهای اسماعیل رائین است که در سه جلد قبل از انقلاب منتشر شد و جنجال فراوانی هم به خاطرش ایجاد شد . نمی دانم الان هم این کتابها در بازار هست یا اصلا اجازه چاپ گرفته یا خیر ...نهایتا توی کتابخانه من یکی دوتا کتاب راجع به فراماسونری هست . اما هیچ کدام چندان قابل اعتنا نیستند . 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

سه شنبه هفتم اسفند 1386
 

اول عکس رو ببینید :

http://i26.tinypic.com/2llisgn.jpg

فکر می کنم سال هفتاد باشد .اون اقاهه که وسط این همه بچه شر و تخم سگ  گیر کرده معلم دینی ما بود . اسم واقعیش یادم نیست ولی ماها زومبه صداش می کردیم !! بیچاره آدم مظلومی هم بود . می گفتند کاراته کار هم هست . عادت داشت وقتی خیلی عصبانی میشد با مشت محکم می کوبید روی میز . یک بار چنان زد  که نیمکت چوبی کهنه ترک برداشت !

این یارو یه جورائی مخش تاب داشت . یه بار می گفت قضیه عاشورا که اینجوری نبوده ! درستش اینه که امام حسین انقدر تنهائی از این یزیدی ها کشت که اسبش تا رکاب توی خون فرو می رفت ! بعدش خدا گفتش بسه بابا بی خیال بشو ! مگه تو اینا رو خلق کردی که داری همشون رو می کشی ؟ بعدش دیگه امام حسین رضایت داد و بی خیال شد !

اونی که بالای عکس سمت چپ هست و سبیل هم داره !! و در حال سرنگونیه  اسمش سهیله ! این قضیه سبیل اون موقع ها یک جزو لاینفک از صورت همه بود . هر کی هم نداشت یعنی سبیلش هنوز در نیومده بود . من یک سال عید سبیلم رو تراشیدم و بعدش به نظرم انقدر زشت شده بودم که حد نداشت ! حتی یک سری جاها نمی رفتم چون فکر می کردم با این قیافه اصلا نروم بهتره !

کسی که کاپشن زرد پوشیده و پشت سر من زبونش رو دراورده اسمش محمد بود . من و اون یک تیم بودیم . یعنی یک جور بیزنس داشتیم . محمد خیلی خوش خط بود . ما برای بقیه نامه عاشقانه می نوشتیم . مثل عریضه نویس های دم دادگستری ! من دیکته می کردم و اون هم می نوشت . نرخمون هم نفری یک ساندویچ بود ! دیگه حرفه ای شده بودیم . طرف میومد و فقط می پرسیدیم اسم دختره چیه ؟ و چند وقته باهم رفیق شدید ؟ همین کافیه برو زنگ بعد بیا نامه ات رو بگیر ! دبیرستان دخترانه ایران و همچنین کوثر نزدیک مدرسه ما بود ( دبیرستان متظری دوراهی قلهک ) فک کنم تمام  نامه های عاشقانه مدرسه منتظری به ایران و کوثر رو من می نوشتم !!

 

این هم یک عکس دیگر :

http://i30.tinypic.com/2i0as9d.jpg

 

به جای این آپارتمان مسخره اینجا زندگی می کردیم . یعنی یک خانه ویلائی قدیمی ولی بسیار زیبا و باصفا که هنوز تبدیل به این آپارتمان نشده بود . پشت سر من اطاقم است . یک برچسب روی پنجره هست که مال فیلم تاپ گان تام کروز است و آن موقع خیلی مد بود . این اطاق در واقع یک سوئیت کوچک بود . خدا می داند چند تا دختر توی این اطاق بردیم . هم من و هم یکی از دوستان به نام نیما که همیشه خدا  پایه بود . سمت راست من یک سری پله هست که گوشه اش توی عکس هست . سیزده تا پله بالا می رفتید تا وارد تراس و خانه بشوید . حیاط بزرگ بود با درختهای توت و کاج . شما می توانستید از در  وارد حیاط و بعد اطاق من بشوید بدون این که کسی از توی خانه شما را ببیند . مگر این که طرف پشت پنجره باشد . من درب حیاط را باز می گذاشتم و نیما با دوست دخترش می آمدند تو . ولی قرار را فیکس می کردیم . یک بار قرار ما ساعت پنج بود . من بالا مواظب بودم و بابا هم داشت روزنامه می خواند . دقیقا راس همان ساعت یک دفعه بابا بلند شد و رفت پشت پنجره و داشت حیاط را نگاه می کرد . من دیدم که الان است نیما و دختره بیایند و بابا آنها را ببیند . ما از این کرکره های قدیمی داشتیم . من هم ایستادم کنار بابا و تا احساس کردم الان در حیاط باز می شود ناگهان کرکره را کشیدم پائین !!!!

بابا با تعجب برگشت به من گفت این چه کاریه ؟ منم همینطوری نگاش می کردم و مونده بودم چی بهش بگم ! آخرسر گفتم مگه نمی دونی این همسایه روبروی چقده فضوله ! همیشه داره توی خونه ما رو نگاه می کنه ! بابا عصبانی شد و گفت خوب نگاه کنه  مگه من دختر هیجده ساله ام ؟!

بعدش کرکره رو کشید بالا و خوشبختانه انها رفته بودند ...

یک بار هم من و دخترکی به نام ناهید توی این اطاق کذائی بودیم . به همه گفته بودم که می روم بیرون ولی در واقع در اطاق من بودیم . ما می خواستیم دیگر برویم و من دخترک را برسانم که ناگهان همه خانواده با اضافه خواهر و همسرش و بچه ها آمدند حیاط و بساطشان را پهن کردند . ما هم ساکت و بی صدا نشسته بودیم . هرچقدر گذشت دیدیم آنها نمی روند بالا . ناهید هم خیلی دیرش شده بود و مدام می گفت توروخدا یک کاری بکن . مانده بودم چه خاکی توی سرم بریزم . بالاخره فکر بکری به سرم زد . یک تکه سیم برداشتم و دوسرش را کردم توی پریز برق و فیوز پرید . بابا رفت فیوز را وصل کرد و من هم دوباره پراندم . هی اون وصل می کرد و هی من می پروندمش ! نهایتا سیم رو گذاشتم توی همون پریز موند !

 آخر سر اینها دیدند فایده ندارد و همگی رفتند بالا چون دیگر هوا تاریک شده بود و بدون چراغ هم حیاط صفائی نداشت . خلاصه راه نجات ما باز شد و فلنگ را بستیم !

برگشتم به خانه بابا گفت برق خونه اتصالی کرده و زنگ زدیم به برق کار تا بیاید درستش کند !  گفتم کنسلش کن خودم الان درستش می کنم !!

شب برای دامادمون تعریف کردم . باور نمی کرد . می گفت من اصلا نفهمیدم شما توی اون اطاق هستید . قضیه قیوز چه طوری به فکرت رسید ؟!  پسر واقعا تو نابغه ای !! راستش مسئله نابغه بودن به جای خود . اون درست !  ولی مسئله اصلی این بود که اگر نمی توانستیم بیرون برویم واقعا دهنمون سرویس می شد ! مجبور بودم یک فکری بکنم ! مثل اون ترکه که کوسه بهش حمله کرده بود و وسط دریا رفته بود بالای درخت !! رفیقش می گفت آخه این که نمیشه ! وسط دریا که درخت نیست ! ترکه هم گفت  مجبور بودم ! چرا نمی فهمی !!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  | 

دوشنبه ششم اسفند 1386
 

من بی گل روی تو چنانم که نپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی......

امشب بعد از مدتها لاله زنگ زد و قرار  گذاشتیم همدیگر را ببینیم . لاله گیر یک آدم حساس و متعصب افتاده و لاجرم وقتی با هم قهر می کنند و...می تواند به من زنگ بزند و یک ساعتی حرفی بزنیم و درد دلی و...

می خواهم یک ماجرا تعریف کنم که به نوعی مربوط به لاله می شود . او یک دختر خاله دارد به نام نگار .  گاهی در خانه آنها دور هم جمع می شدیم . این دختر از لحاظ ظاهری بسیار بسیار جذاب و زیبا است . همینقدر بدانید وقتی من و لاله با هم دوست بودیم نگار دوست دختر بزرگترین سوپراستار  سینمای ایران بود . این اقا نگار را در یک مهمانی دید و دیگر دست از سرش برنداشت . رابطه آنها هم نزدیک به یک سال و نیم طول کشید و نهایتا به خاطر تبعات شغل آن اقا و این که هرجا می رفت دخترها برایش غش می کردند باعث شد که نگار از او جدا شود و جالب است بدانید که اقای سوپر استار هم  هر کاری توانست کرد تا شاید بتواند نگار را برگرداند و البته موفق نشد .

خلاصه این که نگار چنین دختری بود . خدا هرچه فکر کنی به این دختر داده بود . از ظاهر بگیر تا وضع مالی و....

نگار دختر خوبی است و خیلی هم به دل می نشیند . سوای ظاهرش من هرچه بیشتر او را می دیدم بیشتر از او خوشم می امد . خلاصه این که بعد از مدتی نگار با پسری به نام امیر دوست شد که  برای خودش پدیده ای بود و شاید از خیلی جهات از آن اقای سوپر استار هم سرتر بود . این دوتا با هم دوستی قشنگی داشتند . خیلی هم همدیگر را دوست داشتند . نگار هم خیلی از این اوضاع راضی بود و دیگر  به نفر قبلی اش حتی فکر نمی کرد .

کمتر از یک سال این دو با هم بودند . زندگی آنها اینجوری بود که هر شب جائی  مهمانی  بود  و بساط پوکر و  مخلفاتش از الکل بگیر تا انواع چیزهای فرح بخش دیگر !!

تا آخرین شب .

در لواسان به ویلای یکی از دوستان رفته بودند . حدود چهار صبح از آنجا بیرون آمدند . شب قبل هم  هیچ کدام نخوابیده بودند و هر دو خسته بودند و خوابشان می آمد . ماشین امیر یک بی ام و شاسی بلند ایکس فایو مدل دوهزار و پنج بود . نگار تا سوار شد خوابش برد و امیر هم  رانندگی می کرد . موزیک ملایم هم بیشتر به آدم حس ارامش و خواب آلودگی القا می کرد .

امیر از لواسان تا آخر گردنه ها با سرعت نسبتا زیادی رفت . توی جاده هیچ کس نبود . بی ام و هم به راحتی از پس هر مسیری بر می اید . اگر به لواسان رفته باشید حتما می دانید . در آخرهای مسیر یک شیب زیاد و بسیار طولانی هست . در حدود چند کیلومتری همینطوری شیب تند و بدون هیچ پیچ و خمی هست تا برسی به پلی که از روی اتوبان بابائی می گذرد و به طرف تهرانپارس می رود . دم این پل یک خروجی هست که می توانید از طریق آن وارد بابائی بشوید و به سمت میدان نوبنیاد ادامه بدهید .

نگار یک بار از خواب پرید . خواست سیگاری بکشد و با امیر حرف بزند . ولی چون خیلی خوابش می آمد منصرف شد و دوباره خوابید .

متاسفانه امیر به تدریج خوابش برد . ماشین بدون راننده در آن شیب جهنمی کم کم به سمت راست متمایل شد و نهایتا به گارد ریل های کنار جاده برخورد کرد .

براثر تصادف ایربگ های ماشین فعال شدند . بدبختانه امیر کمربندش را نبسته بود . باد شدن ایربگ امیر را به سمت نگار هل داد . یعنی امیر رفت به بغل نگار  .ماشین جلو می رفت و گارد ریل را مچاله می کرد .  در همین لحظه . یک قسمت از  گارد ریل که ماشین آن را شکسته و مچاله کرده  بود بلند شد و از شیشه جلوی ماشین وارد شد و مثل گیوتین گردن امیر را زد .

وقتی نگار چشمش را باز کرد . سر امیر روی سینه اش بود و  همرا