بر طبق رسمی که پدر بزرگوار بنیان گذاشته . جمعه ها همه خانواده برای نهار در یک رستوران مهمان ایشان هستند . منظورم از همه خانواده شامل من و پدر و مادر و دو خواهر به اضافه بچه ها و داماد ها هستند .
این هفته چون چند روز قبل تولد آنیتا بود همگی رفتیم به رستوران ژاپنی ها . این رستوران چون نسبتا جالب است و با بقیه رستورا ن ها کمی فرق دارد تصمیم گرفتم چند سطری راجع بهش بنویسم .
این رستوران در خیابان بیژن . نزدیکی میدان ونک واقع شده و چند تا سالن دارد به اضافه یک کافی شاپ . یکی از سالن ها به شکل سنتی ژاپنی مبله شده و میزهای کوتاه دارد که باید چهار زانو بدون کفش پشتش نشست .
سالن دیگر هم میز و صندلی عادی است . حال و هوا و فضای رستوران به دقت و سلیقه شبیه فضای ژاپنی است و انصافا برای دکوراسیونش خیلی خرج کرده اند و زحمت کشیده اند .
وسط هر میز یک صفحه استیل واقع شده که در واقع اجاق است . مثل این عکس :
http://i32.tinypic.com/5aqgeh.jpg
آشپزها که به کمرشان چند نوع کارد مختلف آویزان است می ایند سر میز و شروع می کنند به پختن و آماده کردن غذا که اتفاقا کارشان خیلی جالب است .
آنها مثل تردست ها و شعبده بازها کار می کنند و اول از همه مواد را با سرعت عجیبی با ساطور و کارد های مختلف خرد می کنند . بعد با کاردک مواد را تا نزدیکی سقف سوت می کنند هوا و بعد با آن یکی دست می گیرند . یا کاسه کوچک پر از غذا را جوری پرت می کنند هوا که ده دوازده تا چرخ می خورد و معلوم نیست چرا هیچی از کاسه نمی ریزد بیرون . آماده کردن غذا توسط این اشپزها بسیار جالب و دیدنی است . در واقع این چیزی است که این رستوران را نسبت به بقیه رستوران ها متمایز می کند .
و اما مزه و اسم غذاها . راستش اسم هیچکدام از غذاها را نتوانستم یاد بگیرم . چند سال پیش که یک بار با نسیم آمده بودیم اینجا اصلا از مزه غذاها خوشمان نیامد . اما امسال خیلی بهتر شده بود .
و اما قیمت . راستش اینجا جزو رستوران های گران است . در واقع یکی از چند رستوران گران تهران محسوب می شود .
چند تا عکس دیگر :
http://i32.tinypic.com/xpts29.jpg
http://i26.tinypic.com/2q0uc8w.jpg
http://i29.tinypic.com/2pq5oci.jpg
انتهای برنامه و نوشتن کلمه پایان :
http://i30.tinypic.com/scdzc8.jpg
شعله :
http://i27.tinypic.com/mb33fk.jpg
خوب . این هم از رستوران ژاپنی ها . راستی تا یادم نرفته . اگر روزی رفتید به آنجا یادتان باشد هی مدام به همدیگر و دیگران تعظیم کنید ! وگرنه همه فکر می کنند شما آدم بی تربیتی هستید ! لباس مناسب هم فراموش نشود . البته کیمونو در هر خانه ای پیدا نمی شود . ولی اگر یک دست لباس کاراته هم بپوشید خوب است !
و اما در نظرات پست قبل در مورد دانشگاه ها بحث پیش آمده بود . اول از همه این را خدمتتان عرض کنم که در دانشگاه های مختلفی بوده ام و بیشتر به خاطر کنجکاوی سر کلاس رشته روان شناسی چند تائی از دانشگاه های معتبر نشسته ام . به ضرص قاطع و اطمینان صد در صد می توانم بگویم چندان تفاوتی بین رودهن و دانشگاه های دیگر ندیده ام . در رشته روان شناسی معتبرترین دانشگاه در ایران استیتو روان پزشکی است که وابسته به سازمان بهزیستی است . تقریبا یک سر و گردن از بقیه جاها بالاتر است . آن هم بیشتر به این دلیل است که بچه های آنجا از لحاظ زبان قویتر از بقیه جاها هستند و کارگاه های عملی بیشتری دارند . نهایتا همانطور که قبلا هم گفته ام دانشجو مهمتر از دانشگاه است .
شاید در کمتر رشته ای مثل روان شناسی بالینی تفاوت ها و استعداد های شخصی دخیل باشد . حتی قبل از وارد شدن به دانشگاه هم می شود با اطمینان بالا گفت فلان کس به درد این رشته نمی خورد . کسی که قابلیت تاثیر گذاری در دیگران را ندارد و یا به هر دلیلی نمی تواند دیگران را جذب کند نمی تواند در کار کلینیکی موفق باشد . روان شناسی بیست درصد تکنیک است و بقیه شم بالینی و قدرت تاثیر گزاری است . این به این معنی نیست که بدون سواد آکادمیک هم می شود درمان کرد . ولی نهایتا همه چیز سواد و تکنیک نیست .
پی نوشت : چند روز پیش تولد آنیتا بود و حدود بیست نفر از دوستانش هم دعوت بودند و خانه آنها پر شده بود از دختر بچه های شش هفت ساله . من وقتی رسیدم که کیک را بریده بودند . شمع های روی کیک از نوعی بود که خاموش نمی شوند و وقتی فوت می کنی اول خاموش می شوند و بعد دوباره روشن می شوند . بچه ها از من خواستند که شمع ها را برایشان دوباره روشن کنم . هر دام هم یکی از این شمع ها دستشان بود . یکی از بچه ها دستش را برد بالا و شعله شمع گرفت به کاغذ کشی ها و شرشره های کاغذی که تمام سقف را پوشانده بود . چشمتان روز بد نبیند . در عرض یک لحظه چنان آتشی به پا شد که بیا و ببین !
شرشره ها به سرعت مشتعل می شدند و من می دیدم که خدایا آتش از اینور می رود و از آن طرف می رود . و بالا و پائین و چپ و راست و یعنی ظرف چند ثانیه تمام زیر سقف شد آتش !
حالا فک کن که بیست تا دختر بچه با آخرین قوا جیغ می زنند و بادکنک های آویزان شده پشت سر هم مثل مسلسل می ترکند ترق تروق بنگ بونگ ! یعنی نمی دانی چه صحنه خفنی بود !
مامان که صحنه را دید تقریبا غش کرد ! خواهرم هم بیچاره چنان هول شده بود که بدو بدو رفت یک پتو آورد ( فک کن که آتش زیر سقف را بخواهی با پتو خاموش کنی ! ) من هم مثل مشنگ ها با دهان باز خیره شده بودم به سقف !
هیچی . همانطور که ظرف چند ثانیه مشتعل شد ظرف چند ثانیه بعد هم خودش خاموش شد . فقط کل خانه مخصوصا فرش ها شد خاکستر و کاغذ سوخته ! ولی این دختر بچه ها تا یک ساعت بعدش هم هی الکی داشتند با آخرین قوا جیغ می کشیدند !
پی نوشت : در تعطیلات عید یک شب رفتم پیش مهیار و مهرداد . مهیار شروع کرد از پشت آیفون مسخره بازی در آوردن که چرا اینقدر دیر کردی . ولی من گفتم زود باش در رو باز کن نمی دونی چه اتفاق عجیبی افتاده !
بعد وارد شدم و گفتم زود باش یک لیوان اب بده ! این دوتا هم با تعجب گفتند مگه چی شده ؟
شروع کردم به تعریف کردن : پشت چراغ قرمز وایستاده بودم . کنار من یک بی ام و مدل دوهزار و شش بود که یک داف استثنائی نشسته بود پشتش و یک پسره از این قرتی ها هم کنار دستش بود . این دوتا دعواشون شد . پسره با پشت دست زد توی دهن دختره ! ( فک کن که چه حیوونی بود ! )
من که این صحنه رو دیدم کنترلم را از دست دادم و از ماشین پیاده شدم و پسره رو هم از ماشینه کشیدم بیرون و حالا نزن . کی بزن ! اینجوری هی شترق شتروق بابمب و بومب ! بعدش پسره دیگه تلو تلو خورد و نقش زمین شد . در همین حال هم دختره گازش را گرفت و رفت !
من هم خیلی خونسرد سوار جیپ شدم و سر چهار راه بعدی پشت چراغ قرمز کنار دختره ترمز کردم ! دافه لبخندی زد و گفت تو همیشه عادت داری توی خیابون اینجوری وحشی بازی در میاری ؟ من هم گفتم که نه . ولی اولین بار بود که دیدم یکی داشت تو رو کتک می زد !
بعدش دختره خندید و با هم رفتیم یک رستوران و چیزی خوردیم . دختره گفت اسم من شیده ! است و تنها زندگی می کنم و خونه ام هم شهرک غربه ! نمی دونم چرا ولی خیلی ازت خوشم اومده ( چرا نداره ! باید هم خوشش بیاد !! )
خلاصه این که گیر داده امشب باید حتما از اینجا برم پیشش !
راستش من چنان این قضیه رو طبیعی و با هیجان تعریف کردم که وقتی به اینجای داستان که رسیدم مهیار و مهرداد هر دو با دهان باز به من خیره شده بودند و هر از گاهی اصواتی مثل ایول ! وای ی ی ! آ خ خ خ ! عجب ب ب ب ب ! از دهنشون خارج می شد !
ولی من دیگه دلم به حالشون سوخت ! گفتم حالا می دونید چرا من این قضیه رو براتون تعریف کردم ؟
ــ چرا ا ا ا ا ا ؟ !
جون که اولا اقای میر صادقی توی کلاس داستان نویسی گفته تا می تونید باید قدرت تخیلتون رو تقویت کنید و مهمتر از همه این که دوست داشتم ببینم قیافه تون وقتی دارین از حسودی می میرین چطوری میشه !!!
خوب بچه های عزیز ! قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید دلقک هم از این دوتا چند تا پس گردنی و مشت و لگد هم خورد !!
بعدش هم دلقک و اون دافه که اسمش شیده بود با هم دیگه زندگی شیرینی را اغاز کردند !!
پی نوشت : این را از دست ندهید :
http://360.yahoo.com/profile-pyz.FBIwd68AW7jpdx9.eYGG#ymgl-guestbook
