تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

رستوران ژاپنی ها ...

 

بر طبق رسمی که پدر بزرگوار بنیان گذاشته . جمعه ها همه خانواده برای نهار در یک رستوران مهمان ایشان هستند . منظورم از همه خانواده شامل من و پدر و مادر و دو خواهر به اضافه بچه ها و داماد ها هستند .

این هفته چون چند روز قبل تولد آنیتا بود همگی رفتیم به رستوران ژاپنی ها . این رستوران چون نسبتا جالب است و با بقیه رستورا ن ها کمی فرق دارد تصمیم گرفتم چند سطری راجع بهش بنویسم .

این رستوران در خیابان بیژن . نزدیکی میدان ونک واقع شده و چند تا سالن دارد به اضافه یک کافی شاپ . یکی از سالن ها به شکل سنتی ژاپنی مبله شده و میزهای کوتاه دارد که باید چهار زانو بدون کفش پشتش نشست .

سالن دیگر هم میز و صندلی عادی است . حال و هوا و فضای رستوران به دقت و سلیقه شبیه فضای ژاپنی است و انصافا برای دکوراسیونش خیلی خرج کرده اند و زحمت کشیده اند .

وسط هر میز یک صفحه استیل واقع شده که در واقع اجاق است . مثل این عکس :

http://i32.tinypic.com/5aqgeh.jpg

آشپزها که به کمرشان چند نوع کارد مختلف آویزان است می ایند سر میز و شروع می کنند به پختن و آماده کردن غذا که اتفاقا کارشان خیلی جالب است .

آنها مثل تردست ها و شعبده بازها کار می کنند و اول از همه مواد را با سرعت عجیبی با ساطور و کارد های مختلف خرد می کنند . بعد با کاردک مواد را تا نزدیکی سقف سوت می کنند هوا و بعد با آن یکی دست می گیرند . یا کاسه کوچک پر از غذا را جوری پرت می کنند هوا که ده دوازده تا چرخ می خورد و  معلوم نیست چرا هیچی از کاسه نمی ریزد بیرون . آماده کردن غذا توسط این اشپزها بسیار جالب و دیدنی است . در واقع این چیزی است که این رستوران را نسبت به بقیه رستوران ها متمایز می کند .

و اما مزه و اسم غذاها . راستش اسم هیچکدام از غذاها را نتوانستم یاد بگیرم . چند سال پیش که یک بار با نسیم آمده بودیم اینجا اصلا از مزه غذاها خوشمان نیامد . اما امسال خیلی بهتر شده بود .

و اما قیمت . راستش اینجا جزو رستوران های گران است . در واقع یکی از چند رستوران گران تهران محسوب می شود .

چند تا عکس دیگر :

http://i32.tinypic.com/xpts29.jpg

http://i26.tinypic.com/2q0uc8w.jpg

http://i29.tinypic.com/2pq5oci.jpg

انتهای برنامه و نوشتن کلمه پایان :

http://i30.tinypic.com/scdzc8.jpg

شعله :

http://i27.tinypic.com/mb33fk.jpg

 

خوب . این هم از رستوران ژاپنی ها . راستی تا یادم نرفته . اگر روزی رفتید به آنجا یادتان باشد هی مدام به همدیگر و دیگران تعظیم کنید ! وگرنه همه فکر می کنند شما آدم بی تربیتی هستید ! لباس مناسب هم فراموش نشود . البته کیمونو در هر خانه ای پیدا نمی شود . ولی اگر یک دست لباس کاراته هم بپوشید خوب است !

و اما در نظرات پست قبل در مورد دانشگاه ها بحث پیش آمده بود . اول از همه این را خدمتتان عرض کنم که در دانشگاه های مختلفی بوده ام و بیشتر به خاطر کنجکاوی سر کلاس رشته روان شناسی چند تائی از دانشگاه های معتبر نشسته ام . به ضرص قاطع و اطمینان صد در صد می توانم بگویم چندان تفاوتی بین رودهن و دانشگاه های دیگر ندیده ام . در رشته روان شناسی معتبرترین دانشگاه در ایران استیتو روان پزشکی است که وابسته به سازمان بهزیستی است . تقریبا یک سر و گردن از بقیه جاها بالاتر است . آن هم بیشتر به این دلیل است که بچه های آنجا از لحاظ زبان قویتر از بقیه جاها هستند و کارگاه های عملی بیشتری دارند . نهایتا همانطور که قبلا هم گفته ام دانشجو مهمتر از دانشگاه است .

شاید در کمتر رشته ای مثل روان شناسی بالینی تفاوت ها و استعداد های شخصی دخیل باشد . حتی قبل از وارد شدن به دانشگاه هم می شود با اطمینان بالا گفت فلان کس به درد این رشته نمی خورد . کسی که قابلیت تاثیر گذاری در دیگران را ندارد و یا به هر دلیلی نمی تواند دیگران را جذب کند نمی تواند در کار کلینیکی موفق باشد . روان شناسی بیست درصد تکنیک است و بقیه شم بالینی و قدرت تاثیر گزاری است . این به این معنی نیست که بدون سواد آکادمیک هم می شود درمان کرد . ولی نهایتا همه چیز سواد و تکنیک نیست .

 

پی نوشت : چند روز پیش تولد آنیتا بود و حدود بیست نفر از دوستانش هم دعوت بودند و خانه آنها پر شده بود از دختر بچه های شش هفت ساله . من وقتی رسیدم که کیک را بریده بودند . شمع های روی کیک از نوعی بود که خاموش نمی شوند و وقتی فوت می کنی اول خاموش می شوند و بعد دوباره روشن می شوند . بچه ها از من خواستند که شمع ها را برایشان دوباره روشن کنم . هر دام هم یکی از این شمع ها دستشان بود . یکی از بچه ها دستش را برد بالا و شعله شمع گرفت به کاغذ کشی ها و شرشره های کاغذی که تمام سقف را پوشانده بود . چشمتان روز بد نبیند . در عرض یک لحظه چنان آتشی به پا شد که بیا و ببین !

شرشره ها به سرعت مشتعل می شدند و من می دیدم که خدایا آتش از اینور می رود و از آن طرف می رود . و بالا و پائین و چپ و راست و یعنی ظرف چند ثانیه تمام زیر سقف شد آتش !

حالا فک کن که بیست تا دختر بچه با آخرین قوا جیغ می زنند و بادکنک های آویزان شده پشت سر هم مثل مسلسل می ترکند ترق تروق بنگ بونگ ! یعنی نمی دانی چه صحنه خفنی بود !

مامان که صحنه را دید تقریبا غش کرد ! خواهرم هم بیچاره چنان هول شده بود که بدو بدو رفت یک پتو آورد ( فک کن که آتش زیر سقف را بخواهی با پتو خاموش کنی ! ) من هم مثل مشنگ ها با دهان باز خیره شده بودم به سقف !

هیچی . همانطور که ظرف چند ثانیه مشتعل شد ظرف چند ثانیه بعد هم خودش خاموش شد . فقط کل خانه  مخصوصا فرش ها شد خاکستر و کاغذ سوخته ! ولی این دختر بچه ها تا یک ساعت بعدش هم هی الکی داشتند با آخرین قوا جیغ می کشیدند ! 

پی نوشت : در تعطیلات عید یک شب رفتم پیش مهیار و مهرداد . مهیار شروع کرد از پشت آیفون مسخره بازی در آوردن که چرا اینقدر دیر کردی . ولی من گفتم زود باش در رو باز کن نمی دونی چه اتفاق عجیبی افتاده !

بعد وارد شدم و گفتم زود باش یک لیوان اب بده ! این دوتا هم با تعجب گفتند مگه چی شده ؟

شروع کردم به تعریف کردن : پشت چراغ قرمز وایستاده بودم . کنار من یک بی ام و مدل دوهزار و شش بود که یک داف استثنائی نشسته بود پشتش و یک پسره از این قرتی ها هم کنار دستش بود . این دوتا دعواشون شد . پسره با پشت دست زد توی دهن دختره ! ( فک کن که چه حیوونی بود ! )

من که این صحنه رو دیدم کنترلم را از دست دادم و از ماشین پیاده شدم و پسره رو هم از ماشینه کشیدم بیرون و حالا نزن . کی بزن ! اینجوری هی شترق شتروق بابمب و بومب  ! بعدش پسره دیگه تلو تلو خورد و نقش زمین شد . در همین حال هم دختره گازش را گرفت و رفت !

من هم خیلی خونسرد سوار جیپ شدم و سر چهار راه بعدی پشت چراغ قرمز کنار دختره ترمز کردم !  دافه لبخندی زد و گفت تو همیشه عادت داری توی خیابون اینجوری وحشی بازی در میاری ؟ من هم گفتم که نه . ولی اولین بار بود که دیدم یکی داشت تو رو کتک می زد !

بعدش دختره خندید و با هم رفتیم یک رستوران و چیزی خوردیم . دختره گفت اسم من شیده ! است و تنها زندگی می کنم و خونه ام هم شهرک غربه ! نمی دونم چرا ولی خیلی ازت خوشم اومده ( چرا نداره !  باید هم خوشش بیاد !! )

خلاصه این که گیر داده امشب باید حتما از اینجا برم پیشش !

راستش من چنان این قضیه رو طبیعی و با هیجان تعریف کردم که وقتی به اینجای داستان که رسیدم مهیار و مهرداد هر دو  با دهان باز به من خیره شده بودند و هر از گاهی اصواتی مثل ایول ! وای ی ی !  آ خ خ خ ! عجب ب ب ب ب ! از دهنشون خارج می شد !

ولی من دیگه دلم به حالشون سوخت ! گفتم حالا می دونید چرا من این قضیه رو براتون تعریف کردم ؟

 ــ  چرا ا ا ا ا ا ؟ !

جون که اولا اقای میر صادقی توی کلاس داستان نویسی گفته تا می تونید باید قدرت تخیلتون رو تقویت کنید و مهمتر از همه این که دوست داشتم ببینم قیافه تون وقتی دارین از حسودی می میرین چطوری میشه !!!

خوب بچه های عزیز ! قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید دلقک هم از این دوتا چند تا پس گردنی و مشت و لگد هم خورد !!

بعدش هم دلقک و اون دافه که اسمش شیده بود با هم دیگه زندگی شیرینی را اغاز کردند !!

پی نوشت : این را از دست ندهید :

http://360.yahoo.com/profile-pyz.FBIwd68AW7jpdx9.eYGG#ymgl-guestbook

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

اول از همه علت تاخیر  :

خدمتتان عرض شود که یک سری اتفاقات مختلفی باعث شد که .. نه ! هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود . فقط حس و حالش نبود . همین ! مرض نداریم که هی الکی خالی ببندیم !

دو سه روز پیش رفته بودم دانشگاه ( رودهن ) واقعا همه چیز تغییر کرده است . یکی دوتا از بچه های هم کلاس را دیدم که ظاهرا هنوز مشغول پاس کردن درس ها هستند !  بچه های ورودی  جدید ارشد بالینی را هم دیدم . دخترها به نسبت بهتر از هم دوره های من بودند . ولی پسرها همچنان عمله هستند !

البته یک چیز واقعا حیرت آور هم دیدم . دو نفر از اقایان محترم با کراوات سر کلاس نشسته بودند !! باید اعتراف کرد که این یک رکورد است !

از همه این حرفها گذشته . محیط دانشگاه و یک سری مسائل دیگر باعث شده که هوس دکترا به سرم بزند . در دانشگاه خودمان دوره دکترا راه افتاده که اتفاقا زیر گروه روان شناسی هم هست . یعنی دکترای روانشناسی علوم تربیتی . هر سال هم سه نفر پذیرش دارد . متاسفانه نمی شود رویش حساب کرد . چون هر سه نفر از مدرس های فوق لیسانس هستند که سالهاست در همین دانشگاه درس می دهند . تا آنها هستند نوبت به بقیه نمی رسد . اگر رقابت منصفانه بود می شد امیدوار باشم . چون هم در دوره لیسانس و هم فوق لیسانس رتبه اول ورودی روان شناسی خودم بودم .

خارج از ایران هم فعلا منتفی است . باید ببینم چه کار می شود کرد . شاید حتی پیام نور را هم امتحان کنم . راستش چندان به رشته اش فکر نمی کنم . فقط تیتر دکترا برایم مهم است . من هم در لیسانس و هم در فوق لیسانس خیلی توی ذوقم خورد . چون اصلا انتظار نداشتم  انقدر احمقانه باشد . اول فکر می کردم که این موضوع به خاطر دانشگاه است . اما بعد رفتم سر کلاس دانشگاه های خیلی معروف مثل تهران و شهید بهشتی . اما آنجا هم هیچ فرقی با دانشگاه خودمان نداشت . اتفاقا روان شناسی رودهن یکی از معتبرترین دانشکده های روان شناسی ایران است . چون هم قدیمی است و هم سرمایه گذاری بسیار زیادی روی آن صورت گرفته است .

الان تصور می کنم دانشگاه خیلی مهم نیست . چیزی که مهم است  دانشجو است . دانشجوی خوب یعنی فارق التحصیل خوب و دانشگاهش هم چندان مهم نیست . کما اینکه از دانشگاه های خوب هم فارغ التحصیل های بی سواد و مزخرف زیادی بیرون می ایند .

دانشگاه رودهن بسیار بزرگ است . از لحاظ ظاهری شبیه شهید بهشتی است . چون هم تپه ماهور است و هم دار و درخت زیادی دارد .ساختمان کارشناسی ارشد در انتهای دانشگاه و در راس یک تپه قرار گرفته .  پیاده رفتن کمی طول می کشد . بنابراین بچه های ارشد می توانند با ماشین وارد دانشگاه شوند . ظاهرا جیپ به مذاق در و داف دانشگاه خوش آمده و  بچه ها خوب تیک می زدند . شاید یک حرکت هائی کردم . بینم چه می شود .

 

این هم چند تا عکس از داخل دانشگاه :

خیابانی که از دانشکده ارشد به سمت مرکز دانشگاه کشیده شده :

http://i32.tinypic.com/34xq14g.jpg

دانشکده کارشناسی ارشد

http://i25.tinypic.com/2i957bb.jpg

چشم انداز از ساختمان ارشد به سمت پائین و مرکز دانشگاه :

http://i28.tinypic.com/14bhv2c.jpg

 

 پی نوشت : یک لغت جدید اختراع کردیم که بد نیست شما هم در جریان باشید . البته لاله سهم بزرگی در این اختراع داشته و من و مهیار یک شبی که خانه لاله رفته بودیم این اختراع را ثبت کردیم .

افسردگی که به دلیل بحران های وجودی پیش می اید . یعنی شما به این نتیجه می رسید که دنیا پوچ و بیهوده است . برای توصیف این حالت از این لغت استفاده می شود :

پوچیده شدن

درست شد ؟ بنابراین چند مثال :

 دیشب پوچ زدم .

 سهیل پوچیده شد !

 بچه ها دور هم بودن . اول مشروب خوردند و بعدش پوچ زدند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...........

 

ماشین لباسشوئی آتوسا خراب شده بود . رفتم از توی ماشین جعبه ابزارم را آوردم تا درستش کنم .

نشسته بود روی صندلی آشپزخانه و طبق معمول . مثل همیشه .  تمام صحبت ها به این جا ختم می شود که سهیل جواد است . البته جز این موضوع هیچ بحث دیگری هم مورد علاقه ایشان نیست !

 سهیل بالابرود جواد است . پائین بیاید جواد است . هرچیزی بپوشد جواد است . اصلا هیچ چیزی نپوشد هم  جواد است . خلاصه در هرشرایطی و به هرشکلی جواد است .

ولی آتوسا جواد نیست . جواد نیست . جواد نیست . خلاصه جواد نیست ! حتی به زور هم نمی شود جوادش کرد !

 باید پشت لباسشوئی را باز می کردم . ولی چون زیر اپن بود نمی شد . بنابراین کشیدمش بیرون . پشتش یک عالمه خاک و اشغال بود . چهار دست و پا رفتم آن زیر تا اتصال های اب و برقش را جدا کنم . یک  عکس با قاب مقوائی آن پشت افتاده بود که گوشه هایش خیس شده بود و کلی از رنگش  هم پریده بود . عکس آتوسا بود به همراه همسر مرحومش !

 دلم نیومد . یعنی نتونستم . چه باید گفت ؟ سهیل جواد است . قبول . اصلا بحثی نیست ! ولی اگر سهیل جواد است پس این اقای توی عکس چیست ؟

  نهایتا . در خوش بینانه ترین حالت . وقتی یک دختر ازدواج نکرده . می شود همه حرفهایش را پذیرفت . این که مثلا  پسرهای معمولی . اصلا در حد و اندازه اش نیستند و لیاقتش یک پسر بسیار خفن و عجیب غریب و بالاتر از استاندارد است . همه اینها را می شود پذیرفت تا وقتی که آن دختر مجرد است . حالا گیریم یک دوست پسر کج وکوله هم داشته باشد . باز می شود گفت که این قضیه جدی نیست و همینطوری از دستش در رفته و با یک همچین پسری دوست شده ! فقط  برای فان است .

ولی وقتی ازدواج کرده . خانم جان . شوهر عزیزت حی و حاضر این جا است ! ( البته منظورم عکسش است ! )  توئی که چنین کسی همسرت بوده حالا داری برای من از کلاس و اتیکت خودت حرف می زنی و ...

بگذریم از این که این جور بحث ها در سن و سال من واقعا احمقانه و بی معنی است . یک اصلی در روان شناسی هست که می گویند هیچ وقت توهم یک بیمار را از او نگیرید . واقعا هم درست است . چون تنها چیزی است که برایش باقی مانده است .

خوب . خیلی راحت می شود گفت عزیز من توئی که نه تحصیلات درست و حسابی داری . نه حرفه خاصی بلدی . آخر تو بعد از شش سال زندگی در انگلیس حتی زبان هم بلد نیستی !  شوهرت هم که ان اقا بوده و....تنها هنرت هم ترد میل و ایروبیک و این دلقک بازی ها است .

بنابراین بحثی نداریم . من هم البته همیشه با تمام فرمایشاتش موافقم . عمرا هم این چیزها را به رویش نمی آورم . نتیجه این که عکس کذائی را از من گرفت . یک نگاه سرسری و بعد زیر لب گفت اشغال ! بعدش هم انداخت توی سطل زباله ...

و اما همه اش هم این نیست . خوشبختانه اصلا اهل حرف زدن تلفنی نیست . حال و حوصله بیرون رفتن را ندارد . محیط خانه اش هم حداقل برای من دلپذیر است . نهایتا در هفته یک بار هم بیشتر نیست .خودش هم اگر این عادت خنده دار بحث های جوادی را فاکتور بگیریم خوب است . یعنی سر زنده و خوش اندام و نسبتا خوشگل است . شکر خدا  من را هم به عنوان دوست پسرش قبول ندارد .

همه این ها یعنی از سر من هم زیاد است . والسلام .

 

 پی نوشت :

به سارا : رفیق ای میلت رفته توی بالگ ها و من شانسی امروز دیدمش . ما که این همه به این مهیاره سرویس دادیم . این هم روش . خانم جان تو اگه می خوای با مهیار بری چیتگر  من این وسط چه کاره ام ؟ بابای مهیارم ؟ یا بابای توام ؟ گوشه وبلاگ من لینک وبلاگ مهیار هست . به نام مهیار سیاه کوچولو ! برو توی وبلاگش هم ای میلش هست و هم همه چیز دیگه اش . برین با هم چیتگر  سه چرخه سواری کنید .  ما که بخیل نیستیم ! دوستان به جای ما !

پی نوشت : بالاخره یک داستان کوتاه برای کلاس قصه نویسی نوشتم . واقعا اذیتم کرد . نمی دانم چرا هر کاری می کردم نمی شد . خلاصه تمام شد . ولی هنوز راضی نیستم . بعد از این که کامل شد و به نظر خودم خوب آمد می گذارمش اینجا تا بخوانید و نظرتان را بنویسید .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

ورزش و نرمش !!

 

هفته پیش با مهیار رفتیم پارک چیتگر ٬ راستش من تا به حال آنجا نرفته بودم . ولی دفعه اول انقدر به نظرمان عالی بود که دو دفعه دیگر هم رفتیم و اصلا قرار شد بعد از این حداقل یک بار در هفته را برویم .

چیتگر یک پیست دوچرخه سواری بسیار عالی دارد . در ضمن می توانید به قیمت ساعتی هزار تومن هم دوچرخه کرایه کنید . دوچرخه سواری در مسیر پر دار و درخت و بسیار باصفای چیتگر فوق العاده لذت بخش است . امتحانش را به همه شما توصیه می کنم .

واما یکی دوعیب کوچک هم دارد . اولا که اگر خانم هستید بهتر است تنها نروید . یا حداقل در جائی دوچرخه سواری کنید که خلوت نباشد . در این مدت من هرچه دقت کردم گشت پلیس ندیدم . البته یک پاسگاه در مرکز پارک دارند و تا دلت بخواهد به حجاب و اینجور چیزها گیر می دهند . ولی این پارک خیلی بزرگ است و مسیر دوچرخه هم از جاهائی عبور می کند که گاهی هیچ کسی نیست . در یک کلام چیتگر امن نیست . حداقل برای یک خانم تنها .

نکته دیگر این که تا دلت بخواهد جک و جواد و خز و خیل آنجا ریخته و این موضوع گاهی روی اعصابت می رود . خوشبختانه تا دیر وقت باز است و ما هم برای فرار از این جماعت یکی دوبار دیروقت رفتیم . حسنش این است که کاملا خلوت است و عیبش هم این که بعضی قسمت های مسیر خیلی تاریک است و براحتی ممکن است در حالی که با شوق و شعف و شادمانی رکاب می زنی با دماغ به یک دیوار بتونی یا فنس سیم خاردار برخورد کنی !

راستش من و مهیار خیلی جدی تصمیم گرفته ایم که ورزش بکنیم . مهیار رفته کلی دمبل و وزنه و اینجور چیزها خریده و هر روز ورزش می کند ( ورزش کردن مهیار بدون استثنا شما را یاد یک چیز می اندازد . ورزش کردن گوفی در کارتون والت دیسنی !! ) من هم یکی دو روز در شک و تردید بودم . بعدش رفتم خانه آتوسا و او هم کلی با ترد میل و یک عالمه از این دمبل های خوشگل ظریف زنانه و هزار دست لباس ورزشش پز داد و من هم عین سگ حسودی ام شد .

بنابراین امروز صبح رفتم منیریه و یک سرمایه گذاری سنگین !! ( کلا صد تومن هم نشد ! ) میز پرس خریدم و وزنه و ...یعنی کل منیریه را بار جیپ کردم ( البته در حد صد تومان !! ) و آوردمش خونه .

البته تا قبل از این ماجرای دوچرخه سواری فکر می کردم خیلی وضع بدنم خراب است . مخصوصا این مهیار قبلا هی می گفت تو با این همه سیگاری که می کشی اینجوری میشی و اونجوری میشی و ..

ولی با کمال تعجب وقتی مهیار می برید و مجبور می شد توقف کند و نفس بگیرد من حتی نفس نفس هم نمی زدم . اول فکر کردم لابد مهیار خیلی نفسش کم است . ولی بعد دیدم همه اینجوری هستند و وقتی به بالای یک سربالائی می رسند نفسشان می برد . ولی من اصلا عین خیالم نبود .

راستش این را مدیون چند سال شاگردی پیش علی ستاری هستم و این آدم چنان بلائی سر ما می آورد و انقدر سنگین کار می کرد که ما بعد از اتمام کلاس مثل جنازه می شدیم . الان می فهمم آن تمرین ها چقدر مفید بوده و بعد از این همه سال و سیگار کشیدن های پشت سر هم هنوز اثرش باقی است .

باشگاه عمار در تجریش بود . علی ستاری در انجا سبک تاپ کاراته ( فول کنتاکت ) را آموزش می داد . این آدم واقعا سخت گیر بود . ما مدام روی عرق خودمان سر می خوردیم و زمین می افتادیم .

وقتی شما مدتی پیش یک استاد درست و حسابی باشید . به او خیلی علاقه مند می شوید ( حداقل در آن سن ) و یک رابطه خاصی بین شما به وجود می اید . من از کمربند سفید تا زرد ( نزدیک به یک سال . او خیلی دیر درجه می داد ) پیش ستاری بودم . بعد برای شش ماه رفتم جای دیگر ( فریدون مالکی در امجدیه . او یکی از پیشکسوت های این سبک بود ) . بعد تصمیم گرفتم دوباره برگردم پیش ستاری . ولی با کمال پر روئی خودم به خودم کمربند دادم و نارنجی بستم !!

ستاری هم چیزی نگفت . دو جلسه بعد من را بایکی از بچه های کلاس انداخت و همه هم دور تاتامی نشسته بودند . من احمق هم شب قبلش یکی از فیلم های فرانکی را دیده بودم که او با ضربه پا حریف را  له می کرد (همان ضربه جانبی با تیغه پا یعنی  یوکو گری در کاراته . یوپ چاگی تکواندو و ساید کیک فول کنتاکت ) خیلی جو گیر شده بودم و تصمیم گرفته بودم حتما یکی از این ها را توی صورتش بزنم . این موضوع باعث شد که من یک گند اساسی بزنم و حتی در استانداردهای خودم هم یک افتضاح بزرگ بود . نتیجه این که طرف ( تازه زرد هم بسته بود . یعنی یک درجه پائینتر از من ) خرد و خمیرم کرد .

بعد علی ستاری به من گفت ببینم این کمربند را من به تو دادم ؟ گفتم نه و از شدت خجالت داشتم می مردم . این موضوع که علی ستاری از دست من عصبانی شده آن موقع برای من پانزده ساله یک فاجعه بزرگ بود .

خلاصه از فردای آن روز تمام سعی و تلاش من این بود که یک جوری نظر ستاری را عوض کنم . سه ماه بعد به بقیه همدوره های من کمربند نارنجی داد و حتی اسم من را هم نیاورد . ولی پنج ماه بعدش یک روز ناغافل بعد از این که کلاس تمام شد به من گفت تو لباست را عوض نکن و وایستا برای امتحان کمربند .

بعد از ما بچه های تکواندو کلاس داشتند . بنابراین محوطه کلاس در اختیار ما نبود . من را برد توی یک اطاق کوچک که در واقع رختکن بود و دورتا دورش کمد های فلزی داشت که لباس هایمان را تویش می گذاشتیم .

موارد امتحان پنجاه تا شنای سوئدی روی سیکن ( مشت ) بود و دراز نشست و بشین پاشو ( تعدادشان یادم نیست ولی جانت در می اومد . فول کنتاکت ان زمان کاتا نداشت . اما الان چند تائی فرم دارد ) به اضافه مبارزه که ما سه راند پنج دقیقه ای کار می کردیم . این زمان به اندازه یک عمر طول می کشد . یکی از بچه های کمربند قهوه ای را به جان من انداخت که من از راند دوم به بعد فقط تلاش می کردم سر پا باشم و حتی مغزم کار نمی کرد . فقط هی پشت سر هم صدای بلندی می شنیدم که در واقع صدای برخورد خودم از پشت با فایل های فلزی دور رختکن بود .

بعد که تمام شد و حالم جا آمد هم ستاری چیزی نگفت . نمی دانستم قبول شده ام یا نه و جرات پرسیدنش را هم نداشتم . علی ستاری از این شوخی ها با ما نداشت که بخواهیم سئوال های اینجوری بپرسیم .

سه جلسه بعدش گفت تو از فردا نارنجی ببند . من شش سال بعد از ستاری مشکی گرفتم و در این مدت چهار جای بدنم هم در ان باشگاه شکست . از کمربند قهوه ای به بعد هم من جزو چند نفری بودم که  جلوی کلاس تمرین می کردند و علتش این بود که ما انعطاف بدنی زیادی داشتیم و پای من از هر دو طرف صد و هشتاد بود . این موضوع باعث می شد که تماشاچی ها علاقه مند شوند و بیایند برای ثبت نام و خلاصه مشتری شوند .

قطعا از آن انعطاف فوق العاده دیگر اثری نمانده . اما هنوز هم بدن من از یک آدم معمولی نرمتر است . آن زمان عقیده بر این بود که اگر پایت را به صد و هشتاد درجه برسانی تا آخر عمرت همینطور می ماند  . اما این موضوع حقیقت ندارد و بهترین مصداقش هم خودم هستم .

آن زمان کسانی که در رشته های رزمی تمرین می کردند اصلا دست به وزنه نمی زدند و اعتقاد عمومی بر این بود که تمرین با وزنه سرعت عمل را کم می کند ( تا حدی درست است ) در واقع یک جنگ تئوری بین ما و بدنساز ها بود که آن ها می گفتند این جفتک پرانی ها هیچ فایده ای ندارد و ما می گفتیم بدنسازی احمقانه ترین رشته ورزشی دنیا است . یعنی چی یک وزنه را از صبح تا شب هی بالا پائین ببری ؟ به هرحال هنوز هم اعتقادی به بدنسازی به عنوان زیبائی اندام ندارم . ولی قطعا تمرین با وزنه برای رشد در یک رشته دیگر خیلی مفید است . مثلا تمرین هائی که باعث می شود ضربات دست شما سنگینتر شود . خلاصه وزنه باید در خدمت رشته دیگری باشد .

 در ضمن اقای کمالی هم معتقد است ورزش هدف نیست و ورزش کردن باعث می شود شما بهتر به مستضعفان خدمت کنید و بهتر با استکبار جهانی بجنگید !! همچنین انعطاف بدنی باعث می شود رکوع و سجده شما در نماز درست و اصولی باشد !!

پی نوشت : من یک راکت بدمینتون درست و حسابی خریدم و خلاصه برای مبارزه با تمام افراد ظالم و ستمکار آماده ام ! به شرط این که اسرائیلی نباشید . چون در اینصورت خیلی عزت مندانه و با سرافرازی میدان مسابقه را ترک خواهم کرد !

پی نوشت : چندی پیش یک مسابقه بسکت تیغی دادیم و مثل سگ باختیم . نفری بیست تومن دادیم و خیلی عزت مندانه آمدیم بیرون ! بدبختانه آنها اسرائیلی نبودند !

پی نوشت : دیشب نرسیده به تجریش ساعت دو نصفه شب یک سرباز نیروی هوائی را دیدم که کنار یک جیپ ارتش ایستاده بود و کاپوت ماشین هم بالا . زدم کنار و طرف گفت ماشینم خراب شده . گفتم اینجا چی کار داری ؟ گفت رفته بودم پاکدشت از یکی پول بگیرم که پیدایش نکردم و انقدر دیر شده بود که توی پادگان خاموشی زده بودند و درها بسته بود و من هم شنیده ام که می شود توی امام زاده صالح تجریش شب خوابید . ماشینش را درست کردم ( بی عرضه بلند نبود یک پلاتین را تنظیم کند ) بعد هم چون می دانستم پول ندارد( برای همین با ماشین ارتش رفته بود پاکدشت ) ده تومن هم بهش دادم (موسیقی متن .  آهنگ امام علی را توی ذهنتان با  جمله قبل ست کنید ! ) فکر کن که چقدر این آدم خوش شانس بود که یکی مثل من به پستش خورد که توی نیرو هوائی زمان خدمت راننده بوده و الان هم جیپ دارد و لاجرم قطعات یدکی جیپ هم توی ماشینش دارد ! البته من هم می دانم که عمرا توی امامزاده صالح  نمی شود شب خوابید . ولی عمرا امام علی هم  وقتی توی خیابان یکی را پیدا می کرد دیگر شب طرف را نمی برد خانه اش !

دقت کرده اید من چه ادم با معرفتی هستم ؟ مهمتر از همه وقتی یک کار خوبی می کنم دیگر نمی ایم اینور آنور هی جار بزنم که من فلان کار را کرده ام ! هیچ وقت هم به هیچکس نمی گویم ! مثل همین کار دیشب !

پی نوشت : امشب فیلم نجات سرباز رایان را از تلویزیون آذربایجان با دوبله ترکی دیدم . نمی دانی تام هنکس چطوری ترکی حرف می زد ! یک جا نعره می کشید کپک اوقلی ! و به المانی ها تیراندازی می کرد !

پی نوشت : علت غیبت صغری این چند روزه خرابی فن یو اس پی کامپیوترم بود . امروز عوضش کردم و در ضمن فن قبلی را هم گذاشتم زیر کارت گرافیک که داغ می کرد . نتیجه عالی بود و کارت گرافیک هم دیگر اصلا داغ نمی کند .

پی نوشت : بالاخره رفتم سراغ ای دی اس ال . پارس آن لاین سرعت ۱۲۸ با سه مگ داون لود می شود ماهی پانزده تومن . به اضافه بیست تومن هزینه نصب و چهل و پنج تومن مودم امانی . ولی چون تلفن من به مرکز تلفن باهنر ( بالاتر از سینما فرهنگ ) مربوط است و محدودیت ظرفیت دارد باید یک ماه منتظر می ماندم .

من هم عمرا نمی توانم منتظر بمانم . عادت بسیار بدی که دارم وقتی هوس چیزی بکنم باید خیلی سریع بدست بیاورمش در غیر اینصوت کلا بی خیالش می شوم . خدا می داند چقدر به خاطر این موضوع ضرر  کرده ام . خلاصه امروز با جای دیگری قرارداد بستم ( شرکت داده گستر ) که مودم می فروشد شصت تومن با سرعت شصت و چهار کیلو ماهی سی تومن . ولی در عوض حسن بزرگش عدم محدودیت داون لود است و این که ای دی اش هم استاتیک است . من نفهمیدم این یعنی چی ولی اقاهه می گفت تضمینی سرعتش از  ۱۲۸ کیلو پارس آن لاین بیشتر است و باز مهمتر از همه حداکثر تا یک هفته وصل می شود .

پی نوشت : یکی دو روز پیش توی خیابان آجودانیه یک بی ام و روباز قرمز توت فرنگی مدل دوهزار و شش دیدم که یک داف هم راننده اش بود ! نمی شد قضاوت کرد ماشینه خوشگلتر است یا دافه ! م خواستم بپرسم اگر احیانا آن خانمه خواننده این جا است حتما به من ای میل بزند . البته به احتمال نود و نه درصد حتما خواننده قدیمی و ثابت این جا است ! کار خاصی هم ندارم . فقط می خواستم بپرسم ماشینش را از کجا خریده ؟

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

جز همین در به در دشت و صحاری بودن

ما به جائی نرسیدیم ٬ ز جاری بودن....

در همین چند روز اخیر . سه بار این موبایل لامصب را اینور و آنور جا گذشته ام . خدا می داند چند بار از دستم زمین خورده و حالا پر از خط است و خش .

شارژ کردنش هم داستانی است . خیلی ساده نمی توانم به یاد بیاورم که باید شارژ شود .  وسط صحبت  کردن  یک بوق اخطار  و بعد  از  چند ثانیه خاموش می شود . تصمیم قاطعانه می گیرم و هزار جور نشانه می گذارم که دیگر یادم نرود . فایده ای ندارد .

این و آن شکایت می کنند که چرا گوشی را بر نمی داری . چرا شماره من را روی تلفنت ندیدی . چرا اس ام اس را جواب ندادی ...

توضیحش سخت است . چطور بگویم ؟ چطور بگویم یک زمانی این موبایل لامصب برای من یک شیئی مقدس بود  مدام مواظبش بودم . همیشه شارژش پر بود . هیچ وقت نمی گذاشتم زمین بخورد . و این همه فقط  چون راهی بود بین من و تو  ٬ حتی در فکر یک گوشی جدید بودم . شاید که صدای تو را بهتر بشنوم . صدای من را بهتر بشنوی . می دانم می خندی  . اما برای من  مهم بود .  بیشتر از آنچه تصور کنی .

به هرحال بعد از این همه سال و این همه آدمی که امدند و رفتند . خیلی خوب می دانم کسی به خاطر  دیگری نمرده است . همه فراموش می کنیم . زیاد هم طول نمی کشد .

چیزی که هست . بعضی چیزهای جزئی . مثل همین موبایل . یا سرفه های گاه و بی گاه به خاطر سیگار کشیدن های بیش از حد .  که آن هم خوب می شود . بعد بقیه تو را می بینند و همان نظراتی که از دیگران انتظار داری . این که چقدر خوب موندی و همان بهتر که رفت . لیاقت تو را نداشت و یک مشت از همین حرفهای تکراری .

همین و بس....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

.....

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود...

هرچند که سال جدید است ولی من اصلا آدم جدیدی نشده ام . همان آدم سابقم . و قبلا هم چند باری اینجا نوشته ام که : همینجوری می گذره..

با این جانوری که اینجا اسمش آتوسا شده . روز دوم عید با مادرش آمدند اینجا عید دیدنی . یک شب هم من رفتم به خانه اش .گاهی چند دقیقه ای هم تلفنی صحبت می کنیم . تمام صحبت هم این است که من خیلی باحالم و برند بازم و دهنتون سرویسه و همتون از دم جوادید علی الخصوص تو ... 

 اینجا دیوانه وار مهمان میاید .  حدود ساعت هشت و نه که می شود با استفاده از پنج دقیقه وقفه بین مسلسل مهمانها  از خانه فرار می کنم و بعدش جیپ است و یک البوم از آبجیز که این روزها زیاد گوش می کنم .

دیروز داشتم توی خیابان می رفتم . یک پراید آمد بغل من و چنان کشید روی من که واقعا داشتم می رفتم توی جوب ! یک دختر هم راننده اش بود . کفرم دراومد گفتم الان حالت رو جا میارم . اومدم از چپ نزدیکش می خواستم بپیچم جلوش . ولی پراید لامصب دوباره کشید روی من و این دفعه داشتم سوار جدول وسط می شدم ! واقعا دیوانه شدم !  پیش خودم گفتم خاک توی سرت آخه چقدر تحقیر ! چقدر خواری ! چقدر خفت ! بدبخت بی عرضه !

این دفعه با احتیاط  نزدیکش شدم و تصمیم گرفتم هرچقدر هم روی من بکشد کنار نکشم و یا تصادف می کنیم یا این پرایده می رود توی پیاده رو ! بعد که نزدیک شدم خواستم یک نگاهی بیندازم ببینم راننده اش کیست ؟ یک روسری جیغ هم سرش بود . نزدیک که شدم دیدم یک پیرزن نود ساله است !! از این عینک های ته استکانی هم داشت و واقعا نمی دانست کجا می رود و اصلا کنارش ماشینی هست که می پیچد اینور آنور یا نه ؟ مطمئنم اصلا متوجه هم نشده بود که دوبار نزدیک بود من را بکند  توی جوب و جدول !! شانش نداریم که به حضرت عباس !!

خوشبختانه لاله با دوست پسرش دعوا کرده و بدتر از من دنبال راهی است که بتواند شبها را بگذراند . دیشب رفتیم پیش مهیار و نیم بطر شراب خوردیم . ساعت دو رفتیم شام بخوریم . همه جا بسته بود . یکی دوجائی که باز بود هم خیلی شلوغ بودند . ناچار رفتیم میدان آرژانتین دم ترمینال بیهقی یک ساندویچی درپیتی هست . نشسته بودیم روی صندلی های جلوی مغازه و سعی می کردیم حدس بزنیم آدمهائی که می ایند مقصدشان کجاست و کجا می روند .

امشب همان برنامه ولی معکوس . خانه لاله که البته خواهرش و دوستش هم بودند . لاله یک سگ به نام نبات دارد که لامصب نبات نگو عسل بگو ! انقدر امشب با هم بازی کردیم که هر دو آخرش له له می زدیم ! یک بازی بامزه با نبات این است که هی صدایش می کنی نبات نبات ! این هم بدو بدو می اید . ولی باید خودت را به ندیدن بزنی و هی اینور آنور را بگردی که نبات کجاست ؟ پشت مبل ؟ بچه ها نبات را ندیدید ؟ نمی دونی بیچاره چی کار می کنه . هی مثل دیوونه ها می پره بالا پائین که من اینجام ! بیچاره بدجور سر کار می رود .

حرف زیاد است . حس و حوصله می خواهد که من ندارم و احتمالا شما هم نداشته باشید . بعدا می گویم . یک روزی .

دارم یک داستان کوتاه می نویسم برای همان کلاس لامصب . ولی اصلا جلو نمی رود . تبدیل به یک شکنجه واقعی شده است . هر روز می گویم امروز تمام می کنم و بعد دوباره فردا می شود...

این هم از نبات :

http://i32.tinypic.com/2mreiq1.jpg

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3