تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

چه کنم ؟

 

امروز داستان اقای دال را توی کلاس خواندم . ملت هم با قاطعیت گفتند مزخرف است . ولی میرصادقی می گفت این از داستان ملاقات شرعی بهتر است . نمی دانم . باید چند روز صبر کنم و بعد دوباره بخوانمش . اینجوری می توانم عیب و ایرادهایش را ببینم . چون الان که ملاقات شرعی را می خوانم خیلی خوب معایبش را می بینم . تا یکی دو روز بعد از نوشتنش نمی توانستم این چیزها را بفهمم . مطمئن بودم ایراد دارد . اما نمی توانستم دقیقا رویش انگشت بگذارم .

چند وقت پیش یک سری از پستهای  وبلاگ قدیمم را خواندم . منظورم اولین پست ها است . واقعا خجالت آور بودند . لحن سانتی مانتال و چیپ به همراه کلی مزخرفات نارسیتیک . بدتر از همه مدام جواب دادن به این و آن به صورت پست . البته تصور می کنم این کار را  خیلی های دیگر هم انجام می دهند . علی الخصوص در اوایل وبلاگ نویسی . احساس می کنی باید قاطعانه از خودت دفاع کنی ٬ در برابر سو تفاهمات و نظرها و توهین ها .

صحبت از جواب دادن شد . این را می دانم که خیلی از شما به دلیل نظراتی که نوشته اید و چیزهائی که پرسیده اید از دست من ناراحتید . چون به ندرت به کامنت ها جواب می دهم . و دیگر این که به ندرت برای بقیه وبلاگ ها نظر می نویسم .

این را اضافه کنید به کلی ای میل های گوناگون که آنها هم بی جواب مانده اند . بعضی از آنها سه چهار دفعه تکرار شده اند . یا حتی سئوالاتی که به صورت اف توی مسنجرم  آمده و بعدش هم هیچی ..

خیلی خوب . اول برویم سراغ نظراتی که اینجا نوشته می شوند . راستش توضیح دادنش برایم سخت است . شاید یکی از دلایلش این است که به ندرت حال و حوصله جواب دادن را دارم . من فقط موقعی می نویسم که حرفی داشته باشم یا  یک نوع انگیزه برای بیان یک سری مسائل سراغم بیاید . توی نظرات من چنین حسی پیدا نمی کنم . یا بهتر است بگویم به ندرت چنین حسی به من دست می دهد .

آخر کمی هم انصاف داشته باشید . این وبلاگ از لحاظ تعدد پست ها یکی از وبلاگ های پرکار است . قبول کنید که من خیلی زودتر از بقیه وبلاگ نویس ها آپ می کنم . متوسط هفته ی سه بار ٬ یا حداقل دوبار اینجا اپ می شود . اگر بخواهم به نظرات هم جواب بدهم باید کل هفته بشینم جلوی اینترنت . اگر وقتش هم گیرم بیاید حوصله اش را ندارم . در واقع هیچ کس ندارد .

یک اعتراف هم دارم . راستش من خیلی به ندرت وبلاگ می خوانم . بنابراین روشن است که نظری هم ندارم . شاید بعضی ها فکر کنند چون به اینجا می آیند و چیزی می نویسند پس من هم باید بروم خدمتشان و چند سطری بنویسم . نمی دانم . شاید هم توقعشان منطقی است . ولی من دوست ندارم خاله بازی کنم و حتی در بچگی هم از این بازی خوشم نمی امد . از دید و بازدید به طور کلی متنفرم . فکر می کنم اگر من یک وبلاگ خاصی را می خوانم به این دلیل است که از نوشته های طرف خوشم می اید . پس لطفی در حق او نمی کنم . و لاجرم توقعی هم از نویسنده آن وبلاگ ندارم . یا نمی توانم داشته باشم . شاید الان مدت ها است به وبلاگ مرجان سر نزده ام . یا ارایه یا رها و کلی از بچه های دیگر ٬ این به خاطر این نیست که مشکلی با آنها داشته باشم . اتفاقا من این بچه ها را خیلی دوست دارم . فقط چیزی که هست این مدت اخیر واقعا بی حوصله و بی انگیزه شده ام . همین .

اتفاقا همین یک ساعت پیش به وبلاگی سر زدم که به نظرم یکی از جذاب ترین وبلاگ هائی است که تا به حال دیده ام . نویسنده این وبلاگ را هم خیلی دوست دارم . یعنی جذاب است . هرچند تا به حال هیچ ارتباطی به جز یکی دو تا کامنتی که برایم گذاشته و گذاشته ام نداشتیم. خلاصه به نظراتش هم سر زدم . واقعا تاسف برانگیز بود . یکی دو نفر افتاده بودند به میدان داری و بذله گوئی های بی معنی و بی مزه و...واقعا حس و حال بدی به آدم دست می دهد . شاید من هم خیلی دوست داشته باشم روزی بیست تا نظر برای این آدم بنویسم . ولی این کار را نمی کنم . فکر می کنم این کار  باعث می شود اعصاب این بیچاره خراب شود . علاقه من  که حقی برایم ایجاد نمی کند . بگذریم . از موضوع دور شدیم .

و اما چت و جواب دادن به اف ها . این را هم شرمنده ام . از چت کردن خوشم نمی آید . خیلی ها دوست دارند و از این کار لذت می برند . ولی من دوستش ندارم . چیز خاصی هم گیرم نمی اید . منظورم این است که لطفی برایم ندارد .

و اما ای میل ها ٬ به وطر متوسط هفته ای ده پانزده تا ای میل دارم . نود درصد شان سئوالات و تقاضاهای مشاوره است . یعنی به نوعی به روان شناسی مربوط می شود . ده درصد بقیه هم متفرقه است .

شاید اگر یک وب کم می گذاشتم روی مونیتور تا ملت ببینند نویسنده این وبلاگ کیست دیگر ای میلی برایم  نمی فرستادند . یک آدم ژولیده و درب و داغان که الان  با شلوارک یشمی و تی شرت سرمه ای تمرکیده اینجا . حالا بفرمائید سئوالاتتان را بپرسید !  افسرده ای ؟ نمی دانی توی زندگیت چکار کنی ؟  رودربایستی نکن لطفا ! راحت باش !

چمباتمه زده پشت این میز که رویش کلی سی دی های مختلف و دوتا زیر سیگاری پر و دوسه تا لیوان خالی و نصفه . شیر یا چائی . دوسه تا آدامس خرسی . کبریت و فندک . پنج شش تا کتاب به اضافه این کیبورد که رویش کلی خاکستر سیگار ریخته است ..بپرس دیگه ! من اصلا شغلم این است که به ملت راه و رسم زندگی کردن یاد بدهم ! مگه نمی بینی خودم چقدر موفق و خوشحالم ؟

گیرم اگر به جای من خود حضرت فروید علیه السلام با کراوات هم اینجا نشسته بود نمی توانست چندان کمکی بکند . مخصوصا بعضی از ای میل ها که واقعا شاهکارند . اولا که حتما فینگلیش و با ریزترین فونت ممکن نوشته شده . بعد مثلا :

 سلام . دختری هستم بیست و هشت ساله که اخیرا دوتا خواستگار با هم سراغم آمده اند . به نظر شما با کدام یکی ازدواج کنم ؟ بعدش هم اخیرا داداشم با مادرم مدام دعوا می کنند . خیلی ممنون . راستی من خیلی وقت است وبلاگ شما را می خوانم ! واقعا عالی می نویسید !

خوب آخه من بدبخت نه تو را می شناسم . نه این یکی خواستگارت  . نه آن یکی خواستگارت . نه مادر محترمت . نه داداش عزیزت را . انتظار داری چی بشنوی ؟ آهان . حالا از شوخی گذشته به نظر من با اون یکی خواستگارت عروسی کن ! به داداشت هم  بگو  بیشتر  درس بخونه !   راجع به مادرت هم فعلا هیچ پیشنهادی ندارم !

گیریم این ای میل استثنا بود . بقیه بیشتر و کاملتر می نویسند . خوب . حالا به این خانم تحصیلاتش و محل سکونتش و یکی دو پارامتر دیگر اضافه کنید . به داداشه و مامانه هم همینطور . بعد چی ؟ به نظرت چیز خاصی تغییر می کند ؟

بابا به پیر به پیغمبر . روان شناسی یعنی ارتباط . یعنی تماس . یعنی این که من باید  ببینم وقتی حرف می زنی حالت چشمانت چطور است . کجا احساساتی می شوی . چه چیز را داری پنهان می کنی . کجا داری دروغ می گی . بتوانم یکی دوتا تست از تو بگیرم . چطور نشسته ای . موقع حرف زدن با دستهات چه کار می کنی . کلا اوضاعت چطور است و خیلی موارد دیگر . توی ای میل . توی چت . حتی توی تلفن نمی شود این چیزها را فهمید . یا من بلد نیستم . تمام رفرنس ها به اتفاق مشاوره اینترنتی و تلفنی و چتی و نامه ای   را  رد می کنند . چطور از یک دندان پزشک نمی خواهید از طریق ای میل دندان شما را پر کند  . یا از یک لوله کش . واقعا چه انتظاری دارید ؟

پریروز یک ای میل داشتم . خانمی نوشته بود سلام اقای دکتر !  من دوسالی هست که وبلاگ شما را می خوانم و کلی تعارفات دیگر و...اخر سر پرسیده بود من یک ماهی هست که مدام بعد از غذا سر درد می گیرم !  چه کنم ؟!  ( دقیقا فرموده بود چه کنم ! )

من هم اتفاقا همان لحظه  نوشتم الان می گویم چه کنی ! شما هر روز صبح ناشتا . یک لیوان مخلوط مساوی سرکه و ابلیمو میل کنید . شب قبل از خواب هم یک لیوان آب غوره !  این کار را برای یک ماه و نیم ادامه بدهید . بعدش حتما به من میل بزنید و بنویسید که چه اتفاقی برای شما افتاده !  دقت کنید که حتما این کار را بکنید . چون جوابش را واقعا لازم دارم !

چه کنم ؟ مرض دارم . بیمار روانی هستم ! خوشم می اید اینجوری انتقام بگیرم ! البته فکر می کنم این مورد برای علم پزشکی هم مفید باشد ! قطعا در طول تاریخ پزشکی چنین ازمایشی انجام نگرفته ! بنابراین پاسخ این خانم را برای دانشگاه تهران می فرستم . خوب من دوست دارم به رشد علم کمک کنم ! چه کنم ؟ دست خودم نیست !

سه چهار تا ای میل بعد از آن پست دانشگاه داشتم . همگی پرسیده بودند منابع کنکور ارشد بالینی چیست ؟ ضرایب درس ها و رتبه ها و...

آخر مگر من کلاس کنکورم ؟ من از کجا بدانم رفرنس ها چیست و ضرایب کدام است . مگر یادم مانده ؟ به خدا یک سرچ ساده در گوگل جواب همه این سئوالات را می دهد .

مخصوصا جماعت به شدت درگیر این قضیه هستند که دوست پسرشان رفته و حالا غمگینم ! چه کنم ؟

ــ چه کنی ؟

ــ چه کنم ؟ اقای دکتر !

ــ  واقعا می خواهی بدانی  چه کنی ؟

ــ واقعا می خواهم بدانم چه کنم ؟ اقای دکتر !

ــ مخلوط مساوی آب لیمو و  سرکه هر روز صبح . به اضافه یک لیوان اب غوره خالص ظهر . و شب قبل از خواب هم یک لیوان آبغوره دیگر ! بعد از یک ماه و نیم  یک عکس جدید از خودتان با ای میل برای دوست پسرتان  بفرستید و بنویسید :

ببین با من چی کار کردی .  همه اش تقصیر تو است !

از آن عکس یکی هم برای من بفرستید ! ممنون می شوم !

جالب است بدانید پنج نفر از خانم های ایرانی ساکن المان . همگی دچار همین موضوع فرار دوست پسر گرامی شده اند و دوتا با ای میل و سه تا در چت ( واقعا نمی دانم توی آلمان چه اتفاقی افتاده ! )  درگیر این قضیه هستند که چه کنم ؟!  مخصوصا دوتا از این ها روزی هزار تا اف می گذارند که کجائی ؟ چرا جواب نمی دی و ..بابا  من بدبخت همینجا تمرکیدم . ولی چرا باید از صبح تا شب بشینم با شماها چت کنم ؟ به طرف می گی یک دوست پسر دیگر پیدا کن . می گوید نمیشه ! خوب برو سر خودت را با چیز دیگر گرم کن . باز می گوید نمیشه ! خوب حالا بعدش چی ؟ من چه کاری از دستم بر می اید ؟ بیام المان دوتائی با هم دنبال دوست پسرت بگردیم ؟ شما خودت از همین فردا شروع کن به گشتن من هم با اولین پرواز خودم را می رسونم !

نظرات خصوصی هم به نوبه خودشان جالب هستند . به لحن آمرانه این یکی دقت کنید :

سلام اقای سهیل من میخوام با شما مشاوره کنم . با این شماره تماس بگیرید . من خانم متاهل هستم در حال جدایی منشی من تلفن جواب میدن از ساعت دو ونیم تا ده  شب ..

 

 حالا این هیچی . ولی کسی که اینجا نظر خصوصی می نویسد و چیزی می پرسد یک لحظه فکر نمی کند این بدبخت جواب سئوال من را چطوری باید بدهد ؟ با میل ؟ خوب نود درصدشان میل نمی نویسند . توی وبلاگ ؟ یعنی باید یک پست مخصوص تو بنویسد ؟ بالاخره کجا ؟

یک ای میل جالب دیگر هم دوهفته پیش آمد. یک دختر خانمی نوشته بود اضطراب دارم و فلان مشکل را دارم و..بعد آخرش هم نوشته بود راستی یادتان نرود که من نامزد دارم !!

یعنی طرف دقیقا منظورش این است که : اره اقا جون من نامزد دارم ! فکر نکنی خبریه ! فکر نکنی من از اونام !  فکرای عوضی به سرت نزنه یه وقت ! اره اقا جون گوشی دستت باشه ! خلاصه احترامت دست خودت باشه ! حالا من دارم لطف می کنم و ادم حسابت می کنم و ازت سئوال می پرسم تو هم جنبه داشته باش ! ظرفیت هم خوب چیزیه والله ! نذار دهنم رو باز کنم ! نذار به نامزدم بگم بیاد جرت بده !

 چشم خانم ! چشم ! به خدا شما برای من عین خواهرم می مونید ! اصلا برای این که اقاتون عصبانی نشه کلا به ای میل شما جواب نمی دم ! بالاخره از قدیم گفتن زن و مرد مثل پنبه و اتیش می مونند . منم خودم می دونم ظرفیت این چیزها رو ندارم . کلا جواب ندم بهتره . می ترسم فردا پشیمونی به بار بیاد !

باری . اوضاع بدین منوال است . طبعا من بدم نمی اید به طریقی برای دیگران مفید باشم یا کمکی بکنم . این را هم بگویم که موارد زیادی در این مدت پیش امده که توانسته ام قدمی بردارم یا کمک کوچکی بکنم .  اما کلا سئوالات چه در میل چه در نظرات و..خیلی بیشتر از توان و وقت من است . باور کنید بابت این قضیه همیشه عذاب وجدان دارم . اگر می توانستم به تک تک میل ها و نظرات جواب می دادم . متاسفم که نمی شود . در ضمن وبلاگ های زیادی هستند که اصلا کارشان همین است . منتظرند کسی بیاید و چیزی بپرسد  . خیلی بهتر است که به آنها مراجعه کنید .

هر وبلاگ نویسی برای نوشتنش دلیلی دارد . اینجا برای من مثل یک سوراخ است . غاری که بتوانم از دست زندگی روزمره در آن پناه بگیرم . من نیامده ام که دوست پیدا کنم یا با بقیه معاشرت کنم . من اینجا به عنوان یک روان شناس  نمی نویسم . فقط دوست دارم خودم باشم بدون هیچ صفت یا وجه مشخصه ای . گاهی خشنم یا چیزی می نویسم که به طرف بر می خورد . من نمی خواهم اینجا سمبل اتیکت و رعایت مواردی باشم که به نام اخلاق معروف است . دموکراسی و تحمل مخالف و این مزخرفات در اینجا برای من مهم نیست . من دوست دارم اینجوری بنویسم . همین . هرکسی خوشش نیاید طبعا دیگر نمی خواند . بنابراین نمی پذیرم که کسی  بخواهد برای من تکلیف تعین کند . من دنبال زیبائی نوشته ها و..این چیزها نیستم . اگر بودم حتما این انتقادات مفید بود . اما در حال حاضر ترجیح می دهم حتی ثانیه ای فکرم را درگیر این چیزها نکنم . روزی یکی از دوستان می گفت سهیل اگر کمی مردم دار بود  ده برابر   الان خواننده داشت . بله این حرف را قبول دارم . اما چیزی که هست من دنبال بالابردن آمار اینجا نیستم .

خیلی ها در طول دو هفته یا یک ماه یک پست می نویسند . هزار بار ویرایش می کنند و صیقل می دهند و..تا آخرش مطلب را میگذارند توی وبلاگ . من همینجوری فی البداهه می نویسم . شما وقتی می خواهید با یک دوست صمیمی حرف بزنید دیگر از قبل متن سخنرانی اماده نمی کنید ! من هم که نمی خواهم اینجا سخنرانی کنم . من فقط می خواهم با یک دوست چند کلمه حرف بزنم . همان دوستی که هیچ وقت کلمه ای برای من نمی نویسد . یا شاید گاهی هوس کند و یکی دوسطر هم بنویسد . در عوض من شک ندارم که او حرفهای من را درک می کند  . قطعا درک می کند ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

اقای دال...

 

این هم یک داستان دیگر  :

 

قای دال  عادت داشت هر هفته کتابهایش را گردگیری کند . این کار تقریبا تمام  جمعه هایش را به خود اختصاص می داد .. غروب که کارش تمام می شد  با یک لیوان چائی می نشست روی مبل و با لذت به کتابها نگاه می کرد .

کتابها ردیف به ردیف کنار هم مرتب و منظم ایستاده بودند . همگی در یک خط بدون یک میلیمتر عقب یا جلو .

تماشای کتابها نوعی حس غرور و اعتماد به نفس را به اقای دال القا می کرد .  خودش را مثل زنرالی می دید که از انبوه لشکریانش سان می بیند . سربازانی مصمم و اماده  که خبردار ایستاده اند و پرچم هائی که با سربلندی در باد به اهتزاز در آمده اند . سپاهی برای جنگ با دیو جهل و نادانی . تا به حال در هیچ خانه ای کتابخانه به این بزرگی ندیده بود . و هر وقت  این واقعیت را  به خودش یادآوری می کرد لبخند بزرگوارانه ای بر لبانش نقش می بست...

 

 آن روز وقتی مشغول گردگیری بود متوحه شد که پشت بعضی کتابها پودر سفیدی ریخته است .  تعجب کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد . پودر سفید و نرم بود و لکه های روشنی بر سطح بعضی قسمت های کتابخانه ایجاد کرده بود .

 پودر را زیر انگشتانش لمس کرد  اما چیزی دستگیرش نشد  . بعد  دانه های سیاه رنگی را دید که چند جا پشت کتابها ریخته شده بود . با وحشت متوجه شد که فضله موش است .

بله . یک موش موذی به سراغ کتابها آمده بود . اولین قفسه بیشتر از هر جای دیگری اسیب دیده بود . کتابها را بیرون آورد و معاینه کرد . یکی از کتابها به کلی نابود شده بود . اوراق کتاب درست و حسابی جویده شده بودند . دیگر نمی شد این کتاب را خواند . فقط جلدش تقریبا سالم بود . یکی دوتا کتاب دیگر هم تا حدی اسیب دیده بودند .

آنقدر ناراحت شد که  از تمیزکردن بقیه کتابها منصرف شد . هیچ چیز بدتر از نابودی کتابخانه نبود . روشنفکر که بدون کتابخانه نمی شود . روی دیوارهای خانه پر بود از عکس متفکران و دانشمندان بزرگ . احساس می کرد همگی با عصبانیت به او خیره شده اند و او را به خاطر کوتاهی اش سرزنش می کنند..

 

 

اقای دال فردای آن روز  که از اداره به خانه بر می گشت به یک مغازه لوازم کشاورزی سر زد و یک قوطی سم خرید .

وقتی رسید به خانه یک چهارپایه گذاشت زیر پایش تا عملیات سم پاشی را شروع کند . اما قبل از این که کار را شروع کند متوجه شد  سطح یک قفسه دیگر هم  به کلی از پودر کاغذ سفید شده است . کتابهای قفسه  را کشید بیرون و دانه دانه معاینه کرد . هرکتابی که باز می کرد کلی کاغذ پاره به زمین می ریخت . حتی یکی  از آنها سالم نمانده بود . بدتر ازهمه هنوز آنها را نخوانده بود . مثل  خیلی از دیگر کتابهای کتابخانه اش ....

 

..آخ اگر دستش به این موش لعنتی می رسید.

تلویزیون را روشن کرد تا کمی ناراحتی اش را فراموش کند . اتفاقا تلویزیون  یک فیلم جنگی پخش می کرد .

تماشای فیلم  جنگی روحی ا ش را تقویت کرد و با قوطی سم رفت سراغ کتابخانه . با دقت همه جا را سم پاشی کرد و خیالش راحت  شد  .  حالا احساس سربازی را داشت که وظیفه اش را به خوبی انجام داده است .

 

. فردای آن روز که از اداره به خانه برمی گشت مطمئن بود که کلک موش کنده شده  . اما به محض این که وارد خانه شد و  کتابخانه را دید  واقعا دیوانه شد . تقریبا تمام کتابهای یک قفسه دیگر یا جویده شده بودند یا طوری کثیف شده بودند که چاره ای جز دور ریختنشان نداشت . این دفعه یک تلفات جدی به سپاه کتابها وارد شده بود و  برگ کتابهای جویده شده  به طور رقتباری از قفسه آویزان بود .

سطل زباله را آورد و با اندوه  باقیمانده کتابها را در آن ریخت . او از ناراحتی درحال مرگ بود در حالی که از خانه همسایه صدای خنده و موسیقی می امد .

اقای دال در حین تمیز کردن کتابخانه  آهی   کشید و با خودش  گفت . واقعا خوشبختی واقعی متعلق به ادمهای نادان و جاهل است اما من محکوم به عذاب و رنجم  . من سیب آگاهی را  گازی زدم و از بهشت رانده شده ام . البته یک گاز از سیب آگاهی برای اقای دال انصافا شکسته نفسی بود . چون به نظر خودش کل درخت آگاهی را به همراه شاخ و برگش  بلعیده  بود ! 

 

 

فردای آن روز اقای دال یک سلاح بهتر خرید . یعنی  یک تله موش .  و آن را به دقت پشت کتابهایش کار گذاشت .

 

صبح با هزار امید و ارزو تله موش  را چک کرد . هیچ اتفاقی نیفتاده بود . اما عیبی نداشت . عصر که به خانه بر می گشت قطعا موش بدجنس در تله بود . مگریک موش ناچیز چند بار شانس فرار از مرگ دارد ؟

عصر  وقتی به خانه رسید با اطمینان رفت سراغ تله  . باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود . البته برای موش !  چون انگار  برای کتابخانه یک اتفاق هائی  افتاده بود ! در واقع موش ناجنس ظرف کمتر از بست و چهار ساعت یک قفسه کامل دیگر را جویده بود !

اقای دال همانجا روی زمین پهن شد . خدایا چه مصیبتی .  مخصوصا یکی از کتابها واقعا حیف بود . یک کتاب قطور با اسمی دهن پر کن و نامفهوم !  چقدر با این کتاب توی خیابان ها قدم زده بود وسوار اتوبوس شده بود و  از دیدن کسانی که توجهشان به کتاب جلب می شد لذت برده بود ..

به هرحال چاره ای نبود . دوباره سطل زباله را آورد و باقیمانده کتابها را ریخت توی سطل .  سطل زباله تا لب پر ازکاغذ  شد . اقای دال نزدیک بود گریه اش بگیرد .

چند لحظه بعد زنگ در خانه به صدا درآمد . دختر همسایه بود که  گفت سلام استاد . بفرمائید . بعد یک کاسه آش نذری دست اقای دال داد و رفت .

با شنیدن کلمه استاد همه ناراحتی اقای دال از بین رفت و نشست همه     اش را با لذت خورد .

فردای آن روز جناب دال رفت به مغازه لوازم کشاورزی و فروشنده گفت دیگر هیچ پیشنهادی برای اقای دال ندارد . چون سم و تله هایی که به اقای دال داده از بهترین و مرغوبترین انواع بوده اند . بعد وسیله عجیبی را در گوشه مغازه نشان داد و گفت فقط این هست که به درد شما نمی خورد . چون یک سم پاش صنعتی است و برای استفاده خانگی نیست .

این وسیله از یک مخزن بزرگ و یک لوله بلند تشکیل می شد که انتهای آن  چیزی شبیه به تفنگ وصل شده بود .

اقای دال گفت  واقعا این وسیله موثر است ؟ فروشنده گفت با این سم پاش حتی فیل هم از پای در می اید . اقای دال دودل بود . اما  کتابخانه اش داشت از بین می رفت . دل به دریا زد و سم پاش گران قیمت را خرید .

 بر گشت به خانه  و نگاهی به کتابخانه انداخت . باز هم تعدادی از کتابها نابود شده بودند . می خواست همین الان سم پاش را بردارد و ترتیب موش را بدهد . اما پیش خودش گفت عجله برای چه ؟ من که هروقت اراده کنم کار موش تمام است . بهتر است اول یک چائی بخورم  تا خستگی ام دربرود .

نشست و با ارامش مشغول چائی خوردن شد  در همین حین.موش هم از پشت کتابها بیرون آمد و شروع کرد به تماشای اقای دال...

اقای دال از دیدن موش واقعا یکه خورد . برخلاف انتظارش  جثه موش خیلی کوچک بود .  یک موش کاملامعمولی  . دماغش می جنبید و با کنجکاوی  اقای دال را نگاه می کرد ...

 چند دقیقه ای هر کدام مشغول تماشای دیگری بود  ناگهان حقیقت برای  اقای دال روشن شد .

چرا این موش این همه علاقه به کتاب داشت ؟  چرا فقط کتاب ؟  چرا هیچ چیز دیگری جز کتاب را نجویده بود ؟ بله نکته همین بود .  این موش داشت کتابها را به روش خودش مطالعه می کرد ! آن هم با تحمل کلی خطر و رنج . با آن همه تله و سم های مختلفی که اقای دال آنجا ریخته بود . عشق موش به دانش آنقدرزیاد  بود که مرگ را ناچیز می شمرد . چشمان آقای دال پر از اشک شد . تا به حال هیچ موجودی را تا این حد شبیه به خودش ندیده بود .  به موش گفت  رفیق عزیز من را ببخش . هرگز فکر نمی کردم روزی مانع مطالعه و کسب دانش شوم .  من را ببخش که با سنگدلی  در پی مرگ تو بودم ...

اقای دال  نیم ساعتی با موش راز و نیاز کرد و عشق او را به دانش ستود . بعد گفت از این لحظه به بعد دیگر هیچ مانعی برای تو نیست .کتاب برای خواندن است . من همیشه با گشاده دستی دانشم را در اختیار دیگران گذاشته ام . گیرم روش خاص تو در مطالعه  کتاب را از بین می برد . اما اصلا مهم نیست . هر کتابی را که دلت خواست بخوان..

بعد هم از یخچال ظرف پنیر را آورد و بالای کتابخانه گذاشت و گفت رفیق ناقابل است . اگر حین مطالعه گرسنه شدی  بخور .

کمی فکر کرد و تعدادی رمان پلیسی و مجله از کتابخانه   برداشت و در یک صندوق  گذاشت . آخر اینها را  واقعا می خواند . حیف بودند . درضمن اینجوری سطح مطالعه موش بالاتر می رفت .

. رفته رفته هیجانش از بین می رفت و علی رغم قولی که به موش داده بود برای کتابخانه اش افسوس می خورد . بدون کتابخانه که نمی توانست روشنفکر باشد .

دوباره سر و کله موش از لای کتابها پیدا شد . اقای دال به موش لبخند زد . بعد آهسته  رفت سم پاش را اورد . موش نترسید . همچنان ارام نشسته بود و به اقای دال نگاه می کرد .

اقای دال با مهربانی به موش گفت : دوست عزیز . تو حالا به خاطر لذت مطالعه غرق در شادی هستی . هنوز نمی دانی چه سرنوشت تلخی در انتظارت است . نمی دانی  چشیدن طعم میوه آگاهی یعنی تبعید از بهشت جهل و نادانی . اگر بدانی چه  عذابی خواهی کشید همین الان آرزوی مرگ می کنی . من توانستم همه این مشکلات را به جان بخرم . مثل یک شمع .   بی ادعا و سربه زیر . می سوزم و نور افشانی می کنم . اما  مطمئنم تو با این جثه نحیف نمی توانی و روزی  هزار بار ارزوی مرگ خواهی کرد . باور کن همین الان اگربمیری و خلاص شوی بهتر از این زندگی جهنمی است

.بغض گلوی آقای دال را گرفت . لوله سم پاش را بالا آورد  : پس به خاطر خودت و رهائی از درد و رنج اینده ات. خداحافظ رفیق . بدرود .

این را گفت و دگمه سم پاش را فشار داد ....

پی نوشت :  این داستان ذر ابتدا بلندتر بود .شاید ده برابر چیزی که بالا خواندید .  قسمتهای زیادی حذف شده اند . دلایل زیادی برای حذف وجود داشت . بگذریم از این که داستانی که در کلاس خوانده می شود نمی تواند زیادی بلند باشد و یک حد و مرز خاصی وجود دارد . به هرحال هرچه در باره یک شخصیت بیشتر بنویسید او را بهتر می شناسید و در نتیجه روان شناسی شخصیت در داستان بهتر و مجکم تر می شود . برای همین هم در نگارش اولیه من اصلا به پایان داستان توجه نکردم و فقط نوشتم و نوشتم .

نام شخصیت اصلی ٬ یعنی دال را  از اصطلاح دال و مدلول انتخاب کردم ٬ دال به معنای فرم ظاهری کلمه است . در واقع دال یعنی اسم و مدلول به معنای چیزی است که آن نام به آن اشاره می کند . بنابراین دال می تواند معنی ظاهر  هم داشته باشد . ظاهر در برابر مدلول یا باطن . بنابراین دال به این آدم که مدام دنبال تظاهر و ظاهر سازی است می خورد . البته لزومی به معناداشتن این نام نیست . می توانست به جای دال هرچیز دیگری هم باشد .

 به هرحال  تیپ اقای دال را خیلی خوب می شناسم .چون تیپ های رایج در فضای روشنفکری را خوب می شناسم . هم روشنفکران اصیل و هم کسی مثل اقای دال که فقط تظاهر به روشنفکری می کند . به هرحال داستان بالا اشکالات فرمی زیادی دارد و حتی یکی دوجا زاویه دید انحراف دارد . این ها را بعدا درست می کنم . و این هم بعضی از قسمت های حذف شده که شاید خواندنشان جالب باشد :

 

. این چیزها همیشه او را به فکر ازدواج می انداخت . معتقد بود زنی که با او ازدواج کند مستقیما وارد بهشت می شود قطعا شوهر روشنفکر و فهمیده ای مثل اقای دال یک موهبت الهی بود . خودش را با مردهای دیگر مقایسه می کرد که زن برای آنها چیزی جز یک موجود درجه دو نبود در صورتی که خودش روشنفکر که هیچ بلکه  فمینیست هم هست ! معتقد به برابری مطلق و این که چگونه همسرش از این که اقای دال  او را با تمام وجود درک می کند حیرت زده می شود !  بعد چگونه برای خانم های دیگر از دال تعریف و تمجید می کند و انها چطور به همسرش حسادت می کنند . ..

راستش اقای دال به دلایل گوناگون تا به حال ازدواج نکرده بود . در جوانی مشکلات مالی به همراه اعتقاد راسخش به تجرد ابدی او را از ازدواج دور نگه داشته بود . حالا هم از طرفی از تنهائی خسته شده بود و از طرف دیگر پیدا کردن همسر برایش سخت بود . صد البته از نظر تئوری همچنان با ازدواج مخالف بود . در واقع او طرفدار عشق ازاد بود و به نظرش ارتباط های ازاد   با خانم ها  بهترین راه حل بود . مخصوصا که راجع به اشتهای بعضی از فلاسفه و روشنفکران هم چیزهائی خوانده بود . اما متاسفانه او موجود جذابی برای زنان نبود . سن و سالش هم خودش یک فاکتور مهم بود . عوامل نسبتا زیادی برای این موضوع وجود داشت . وضع مالی بخور و نمیر به او اجازه نمی داد بتواند با پول کسی را جذب کند . قیافه اش هم انصافا با  زان پل سارتر توی یک ردیف بود !  به هرحال چند باری که توی اداره یا جای دیگر با خانمی اشنا شده بود و کار به ارتباط دوستانه کشیده بود هم نتوانسته بود موفقیت زیادی کسب کند . چون بعد از اشنائی  آنقدر آنها را به بی سوادی  متهم کرده بود و انقدر سوادش را توی سر انها کوبیده بود که هرکدام بعد از مدتی تحمل کردن دیگر خسته شده بودند و خداحافظ شما...

اقای دال  معتقد بود که این هم یک  معضل جهان سوم است . یعنی قدر یک ادم روشنفکر را نمی دانند و نمی فهمند یک روشنفکر چه ارزش زیادی دارد . بنابراین اگر او در یک کشور دیگر زندگی می کرد قطعا همیشه تعداد بی شماری از خانم ها در اطرافش جست و خیز می کردند و هرکدام سعی می کردند به تنهائی مالک قلب اقای دال شوند .  اقای دال در خیالبافی واقعا موجود با استعدادی بود . یکی از سرگرمی های بزرگش در زندگی خیالبافی و غرق شدن در رویاهای شیرین بود . اغلب اوقا ت با این خیال به خواب می رفت . دخترخانم بسیار جذاب و زیبائی که تصادفا وضع مالی خیلی خوبی هم داشت و از  اروپا از یک رشته روشنفکرانه مثل هنرهای معاصر یا فلسفه فارغ التحصیل شده بود در یک مهمانی اقای دال را می دید و تحت تاثیر معلومات و سواد فوق العاده اقای دال قرار می گرفت و یک دل و نه صد دل عاشق او می شد ! در واقع او اقای دال را کشف می کرد !  چون مدت طولانی در یک کشور متمدن زندگی کرده بود و در دانشگاه های آنجا تحصیل کرده بود . بدیهی است که چنین موجودی عاشق اقای دال می شود ! اوج ماجرا هم جائی بود که آن خانم با حیرت می گفت من حتی در رشته تخصصی  خودم هم  قادر نیستم شما را شکست بدهم ! آخر اقای دال همیشه بحث و صحبت کردن را چیزی شبیه به دوئل می دید ! یعنی بالاخره یک طرف باید تسلیم می شد یا شکست می خورد !  اقای دال اغلب به این جای  داستان که می رسید به خواب می رفت . گاهی دیرتر خوابش می برد و ماجرا  ادامه پیدا می کرد . یعنی ازدواج می کردند و زندگی خوشی را شروع می کردند که البته بیشتر شبیه زندگی یک ارباب با کنیزش بود !  این موضوع از لحاظ منطقی  تعارضی با فمینیست بودن اقای دال نداشت . چون ان خانم ایمان داشت که  کنیز شخص روشنفکری مثل  اقای دال بودن یک افتخار بزرگ است !

 

 ..................................................................................................

 

 

کربلائی باقر  یکی از همسایه های مومن و بسیار متدین جناب دال بود . حضوری دائمی در مسجد محل داشت و همیشه  با شور و شعف در حال اجرای برنامه هائی مانند کلاس قرآن برای نوجوانان یا  برنامه منظم هفتگی جمکران و...بود .

اگر جناب دال در تمام عمر دارای اشتغال ذهنی دائم با هدفی مانند روشنفکری بود کربلائی قربان نیز به همان نسبت در تقلا و ارزوی روحانی شدن به سر می برد . همیشه عبا می پوشید و اگر پیشنماز مسجد غیبت می کرد  قطعا  کربلائی به جای او نماز می خواند و مهمتر از همه منبر می رفت !

این دو به طور کاملا تصادفی با هم آشنا شدند و طبیعی است که به سرعت اهداف مشترکی کشف کردند . هر دوی آنها خود را وقف کرده بودند . یکی دین و یکی علم . و دیگر این که  هر دوی آنها تشنه سخنرانی بودند .  مخصوصا کربلائی در بین سخنانش کلمه ای به کار برد که جناب دال  از شنیدنش واقعا  شوکه شد . چون گویا  این کلمه همان چیزی بود که او خواه ناخواه در تمام عمر به دنبالش بود .  یعنی خاکریز ارزش ها...

این دو به سرعت شیفته هم شدند و  مخصوصا کشف کردند که هر دو  هدفی جز اصلاح وضع جامعه و ارشاد دیگران ندارند .  جناب دال به همراه کربلائی به کلاس قرآنش رفت که پنج شش تا بچه سیزده چهارده ساله شاگردانش را تشکیل می دادند . هرکدام کلی از دیگری تعریف و تمجید کرد و تا دلتان بخواهد تعارف تکه پاره کردند . بعد هر دو با هم از رسالت خویش گفتند و این که چگونه تا رسیدن به هدف از پای نمی شینند .   بعد جناب دال کنار کربلائی ایستاد و دست او را با دست خویش گرفت و با صدائی که از شدت هیجان می لرزید از بن جگر فریاد زد : وحدت حوزه و دانشگاه !  بالاخره موفق شدیم !

  خدا می داند که کربلائی از شنیدن این جمله چطور دهانش شیرین شد و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و با چشمان اشکبار  روی همدیگر را بوسیدند ...

و اما این وحدت کذائی نمی توانست عمر چندانی داشته باشد . جناب دال که بعد از مدتها چند تا گوش شنوا برای سخنرانی پیدا کرده بود نمی توانست از شرح  مرارت ها و رنج هایش برای کسب علم و دانش دست بکشد . کربلائی قربان هم به همین نسبت عاشق تعریف  خاطرات خودش از جبهه و زحماتش برای اسلام و  انقلاب بود . بنابراین برای هرکدام سخت بود که ساکت بنشیند و شاهد تاخت و تاز دیگری باشد  بنابراین  به سرعت شعله های اختلاف و درگیری بالا گرفت و به ناچار از هم جدا شدند . هم چنان که شیخ اجل نیز فرموده : دو درویش در گلیمی بخسبند و دو سلطان در اقلیمی نگنجند....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

... داستان یک ازدواج

 

مدتی است که عصرها من و پدرم می رویم پارک قیطریه و یک ساعتی با هم پیاده روی می کنیم . قبلا او ساعت پنج و نیم صبح می رفت و تا ساعت هفت و نیم پیاده روی می کرد . از کوچه پس کوچه های محل خودمان می رفت تا فرشته و از آنجا به تجریش و بر می گشت . اما دیگر خسته شد و قرار شد عصرها برود پارک قیطریه . این برنامه همه روزه اوست . اما من فقط سه روز در هفته با او می روم .

این ماجرای پیاده روی به نوعی باعث نزدیکی من و بابا شده است . نیم ساعتی با هم راه می رویم و بعد من به تنهائی نیم ساعت دیگر می دوم . در نیم ساعت اول با هم حرف می زنیم . او از خاطرات قدیم می گوید و من هم دوست دارم بشنوم . بعضی از ماجراها را قبلا شنیده بودم . اما این دفعه سعی می کنم دقیق تر بشنوم . وقتی  چیزی را تعریف می کند می پرسم دقیقا چه سالی بود ؟ یا فلان کسی که می گوئید نسبتش با آن یکی چه بود و ...

چند روز پیش از ماجرای ازدواجش با مامان صحبت می کرد . دوست داشتم دقیقا همه چیز را بدانم  . مخصوصا این که انگیزه اش از انتخاب مامان چه بود .

 پدربزرگ من پزشک بود . یکی از آن پزشک های قدیمی . او با خانواده اش در اردبیل زندگی می کرد .  پدرمن اولین فرزند بود و شش تا خواهر برادر کوچکتر داشت .

وقتی پدرم چهارده ساله بود . این خانواده برای همیشه از اردبیل مهاجرت کردند و به تهران آمدند . طبعا وضع مالی این خانواده باید خیلی خوب باشد . چون دکترها در قدیم اکثرا وضع مالی عالی داشتند . اما پدربزرگ من آدم خاصی بود و به دلایل مختلف وضع مالی خیلی خوبی نداشت . قمار و مشروب و خیلی چیزهای دیگر سطح درآمد او را تنزل می داد . در ضمن به شدت آدم دست و دل بازی بود و از اخلاقش  داستان های جالبی شنیده ام .

باری . آمدن به تهران  برای پدرمن مشکلات زیادی به همراه داشت . او به زندگی در اردبیل عادت کرده بود . در آنجا خانواده اش معروف و مورد احترام بودند . دوستان زیادی داشت و خلاصه هیچ مشکلی نبود .

اما در تهران اوضاع ناگهان تغییر کرد . در مدرسه و محل جدید هیچ کسی را نمی شناخت و به کلی غریبه بود . خیابان های تهران را بلد نبود . بدتر از همه فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کرد .یکی دوسال  بابت این موضوع مسخره اش می کردند و این موضوع واقعا برایش عذاب آور بود . خاطره آن یکی دوسال  حتی هنوز هم برای پدر من آزار دهنده است . یعنی از مسخره کردن دیگران واقعا متنفر است . حتی هنوز هم من یکی جرات نمی کنم جلوی بابا کسی را مسخره کنم . بلافاصله دیوانه می شود .

یکی دوسالی گذشت و خانواده در تهران جا افتادند . پدربزرگ من یک خانه در تهران به اضافه یک باغچه در شمیران . همان جائی که الان به آجودانیه معروف است خرید . اکثر کسانی که وضع مالی نسبتا خوبی داشتند یک باغچه در شمال تهران برای ییلاق و تابستانهای گرم تهران خریداری می کردند و البته آن باغچه سال پنجاه و شش فروخته شد که هنوز  خاطره  کم رنگی از آن جا در ذهن من هست .

بابا فهمیده بود تنها راه برایش درس خواندن است . بنابراین دیپلم ریاضی گرفت و از خدمت سربازی هم به طرز معجزه اسائی معاف شد . فردای معافی  نشست و پنج تا درخواست کار برای ادارات و سازمان های مختلف نوشت . اولین جائی که پاسخ  مثبت داد بانک سپه بود . او هم رفت و استخدام شد به همین سادگی !

او در بانک دوره های آموزشی زیادی را گذراند و  تا سال پنجاه و هشت در بانک سپه کار می کرد . خوب هم بالا رفت و تا هیئت مدیره رسید . ولی بعد از انقلاب بازنشسته اش کردند . با بیست سال سابقه کار .

اولین حقوق پدر من  سیصد و هشتاد تومان بود . البته پول کمی نبود . توجه کنید که سکه در آن سالها شصت و پنج تومان قیمت داشت !

باری . پدر بزرگوار حالا دیگر از زندگی راضی بود . شیک پوش شده بود و یک اپل رکورد کروکی قرمز رنگ هم خرید و عصرها کارش شده بود لاله زار و سرپل تجریش و کافه های مختلف و در و داف مختلف ! خلاصه همه چیز مختلف بود ! چیز تکراری این وسط وجود نداشت !

سه چهار سالی بدین منوال گذشت و یک روز این اقا پسر خوش تیپ که تقریبا جزو بچه معروف های لاله زار هم بود تصمیم گرفت برود اردبیل و سرعین و...

اپل کذائی را زین کرد و گازش را گرفت به سمت اردبیل البته به عنوان بچه تهران ! توی اردبیل هم چند روزی خانه فک و فامیل مهمان بود و گردش و..

یک روز هم شام  به خانه مادرم دعوت شده بود و در آن جا بود که برای اولین بار مادرم را دید .

مادر من  دختری باریک اندام و قد بلند بود که چشمانی سبز و موهای بلوند داشت . هنوز هم بعد از این همه سال همینطور خوش اندام باقی مانده است . مهیار چند وقت پیش مامان را دیده بود و می گفت مادرت چقدر خوشگله . معلومه جوانی هایش دافی بوده !  این حرف دقیقا درست است . آن موقع که پدرم و مامان همدیگر را دیدند  مامان هفده سالش بود و پدرم  بیست و پنج سال داشت .

بابا تعریف می کرد که مادرت مثل یکی از هنرپیشه های هالیوود بود و من وقتی ان شب دیدمش چنان حیرت زده شدم که تا چند دقیقه نمی توانستم درست حرف بزنم ..

می گفت هرمردی بالاخره در یک جائی گیر می کند . من تا آن موقع کلی دوست دختر داشتم و می خواستم حالا حالاها مجرد باشم . هروقت صحبت ازدواج می شد مخالفت می کردم و بابت این موضوع با مادربزرگت مشکل داشتم . اما وقتی مادرت را دیدم همه این چیزها از یادم رفت و همه هدفم این شد که با او ازدواج کنم .

مامان در آن سالها به خوبی و خوشی در خانه پدرش زندگی می کرد . یک خانه خیلی بزرگ با حیاطی پر از دار و درخت که پنجره های چوبی ارسی داشت . این خانه هنوز باقی است و البته قرار است تا یکی دوسال دیگر تبدیل به  کتابخانه عمومی شود . به یاد و نام پدربزرگم که آدمی اهل قلم و روشنفکر بود ...

مادرم هم آن موقع به حساب امروز سوم دبیرستان بود . یک دفترچه عقاید از آن سالهای دبیرستانش باقی است که چند وقت پیش دیدم و بسیار جالب بود . سئوالاتی مشخص که همه بچه های کلاس به تک تک آنها جواب داده اند و یادگاری نوشته اند . یکی از سئوالها راجع به این است که دوست دارید با چه وسیله ای مسافرت کنید ؟ یکی نوشته با ترن و دیگری ماشین و هواپیما و  آخری نوشته با موشک !!

خلاصه پدرو مادرها با هم صحبت کردند و بعد خواستگاری رسمی و بعد از کلی دردسر این دو با هم نامزد شدند .

بابا برای نامزدش نامه های عاشقانه و اتشینی می نوشت که تا دوسه ماه جوابی نداشت ! بابا می گفت این با این  کلاس  گذاشتن هایش من را می کشت ! بعد از چند ماه پدرم که از درد هجران به فغان آمده بود رفت اردبیل تا یاردلنوازش راببیند . آن موقع خانه پدربزرگم دوطبقه بود . بابا می گفت من کلا سه روز آنجا بودم و مادرت عصر روز دوم افتخار داد و بالاخره از طبقه دوم که اتاقش آنجا بود تشریف  آورد به طبقه پائین !!   و من توانستم یکی  دوساعتی ایشان را زیارت کنم !!

خلاصه این مسافرت چندان برای پدر بیچاره خوش ایند نبود . مخصوصا که دوتا دائی من بچه های شر و شیطانی بودند و مدام با پدربیچاره ام شوخی های شهرستانی می کردند !

نزدیک به هشت ماه نامزد بودند و بعد ازدواج کردند و مامان آمد تهران . آن موقع پدرم هنوز خانه مستقل نداشت . این دو نزدیک به یک سال و نیم در طبقه بالای خانه پدری زندگی کردند .

مادرم می گفت من در این مدت خیلی اذیت شدم . به اردبیل و خانه پدری عادت داشتم و یک دختر هجده ساله بیشتر نبودم . خانواده ما در اردبیل کم جمعیت بود و درضمن همیشه خدمتکار داشتیم  . حالا ناگهان شهر بزرگی مثل تهران که نمی توانستم بهش عادت کنم . بدتر از همه خانواده پدربزرگت در تهران شلوغ و پرجمعیت بود . همیشه هم مهمان داشتند . مدام شلوغی و سروصدا و بساط تخته نرد و مشروب و .. من حالا مجبور بودم کلی ظرف بشورم و اشپزی کنم و کارهای دیگر خانه که اصلا به آنها عادت نداشتم .

مامان راست می گفت . مخصوصا که عمه های من هم بدجوری به این دختر  حسودی می کردند . هرچند آنها خودشان را مدرن و اهل تهران می دانستند . اما باز هم در برابر رفتار اشرافی  او  کم می اوردند و نمی توانستند هیچ جور  خودشان را با او مقایسه کنند .

مامان می گفت من بدجوری دلم برای خانه خودمان در اردبیل تنگ می شد . عادت داشتم  تنهائی توی باغ پر دار و درختش قدم بزنم و کتاب بخوانم . پدرومادرم هم همیشه دوستم داشتند و هرچه می خواستم آماده بود . اما در تهران ...

یک سال و نیم بعد این زوج با یک نوزاد دختر از آن خانه رفتند به خانه ای که پدرم خریده بود . این خانه تقریبا  خارج از شهر بود . یعنی همان جائی که اکنون به نام خیابان پاسداران معروف است .

 

خلاصه زندگی مشترک پدر و مادرم اینجوری شروع شد . البته مادرم هنوز هم همان اخلاق خاص خودش را حفظ کرده است . پدم هنگام  تعریف کردن ماجرای ازدواجش از مامان گله می کرد و این که الان هم مثل ان موقع ها معاشرتی نیست .

ولی اینطور نیست . مامان حق داشت که بعد از آمدن به تهران فاصله اش را  با بقیه حفظ کند . او با آنها فرق می کرد . در عین حال رفتار بقیه هم خصمانه بود . هرچند الان دیگر اینطور نیست . اما من هنوز هم ندیده ام که مادرم در ماجراهای بقیه خانم های فامیل که از هم گله می کنند و قهر و اشتی های فامیلی ..درگیر شود . مطلقا اهل این صحبت ها نیست . اما این موضوع ربطی به معاشرت و این حرفها ندارد .نکته اصلی رفتار و منش او است که همان رفتار و اخلاقی است که در هجده سالگی از اردبیل با خودش به تهران آورد . همان موقع هم با عمه ها و دیگران قاطی نمی شد .  این فقط به خاطر سلیقه خاص خودش است . وگرنه دوستان و رفت و امدهای خاص خودش را دارد .

 اما پر رنگ ترین صفت مادر من مهربانی بی نظیرش است . این را همه در اولین برخورد متوجه می شوند . ارامش و مهربانی اش از پشت تلفن هم مشخص است و من بارها این را از زبان دیگران شنیده ام . در عین حال استعداد عجیبی در برخورد با بچه ها دارد و من تا به حال کسی را ندیده ام که مثل او بتواند با بچه ها سروکله بزند . الان که بچه های خواهرم اکثرا اینجا هستند به این موضوع بیشتر دقت می کنم و این که دقیقا چه کار می کند ؟  ساده انگاری است اگر بگویم با آنها خوب حرف می زند یا برخوردش ملایم  و صبورانه است . موضوع چیزی فراتر از این حرف ها است  . چیزی در وجودش هست که دقیقا نمی دانم چیست .

در عین حال رابطه من و مامان همیشه عالی بوده و هیچ وقت نشد که مشکلی در بین ما باشد . گاهی لای صحبت هایش از آرزوهایش می گوید . مثل خیلی از مادرها که به پسرشان می گویند انشالله عروسیت و ..

این جور موقع ها من همیشه به نوعی شرمنده می شوم . راستش خیلی اوقات جلوی مادرم خجالت می کشم . به خاطر چیزی که هستم . چیزی که شده ام .  تلخ و تیره و شکسته ٬ دیگر آن پسرکوچولوی او نیستم . اما انگار او هیچ وقت این موضوع را نمی بیند . یا همیشه فراموش می کند . یاشاید همیشه امیدوار است . هم چنان که همه مادرها هیچ وقت از پسرشان نا امید نمی شوند ...

از خیلی وقت پیش یک چیزهائی برای من کنار گذاشته . هرچیزی که به نظرش به درد می خورد .گاهی هم چیزی را برای خودش خریده اما بعد دلش نمی اید استفاده کند و می گذارد کنار .  خیلی چیزها هم هست که می گوید برای عروسش نگه داشته است . آن موقع که من و نسیم نامزد بودیم و گاهی نسیم اینجا می امد هردفعه موقع رفتن چیزی به او می داد . مثلا یک روسری . یا یک قواره پارچه . حتی یک بار نشد نسیم دست خالی از اینجا بیرون برود .

گاهی به خانه می ایم و می بینم اطاقم را تمیز کرده است . یا حمامی که فقط من از آن استفاده می کنم را شسته است . اینجور موقع ها هم خیلی معذب می شوم . آخر او الان شصت و هشت سالش است .می دانم این کارها برایش سخت است .  با این حال هنوز هم مثل بچه ها دوست دارد به من بگوید ببین چه خوب تمیز شده !  وقتی اینجوری می گوید دیوانه می شوم . از او قول می گیرم که دیگر از این کارها نکند و به خودم فحش می دهم که چرا خودم قبلا اطاقم را تمیز نکرده ام ...

با این سن و سال این همه راه می رود . آن هم با این کوچه ها که همه سربالائی هستند . نیم ساعتی هم توی صف می ایستد تا دو تا نان سنگک بگیرد یا یک کیلو سبزی . همیشه از یک ربع قبل می رود پائین دم در تا نوه هایش وقتی از سرویس پیاده می شوند مواظب باشد . می گویم چرا نمیگوئی من برایت خرید کنم ؟ یا بچه ها که همین جلوی در پیاده می شوند . احتیاجی به این همه انتظار نیست . اما فایده ای ندارد . قبول نمی کند  . قطعا حرف من منطقی است . اما مگر رفتار مادرها منطقی است ؟ نه موضوع منطق نیست .موضوع  این است که من نمی توانم رفتار یک مادر را درک کنم ...

 خلاصه رابطه  من و مامان اینجوری است . خیلی وقت ها شرمنده و خجالت زده ام . تصور می کنم خیلی از پسرها هم همینطور باشند . اکثر مادرها با رفتارشان پسر را شرمنده می کنند . البته خودشان هیچ وقت متوجه نمی شوند که موضوع چیست . آنها رفتار طبیعی خودشان را دارند . اما چیزی که هست . هر پسری بعد از این که بزرگ شد می فهمد همین چیزهای کوچک هیچ وقت قابل جبران نیست . همین چیزهای کوچک و جزئی که  آدم تازه می فهمد  از هیچ کس دیگری نمی تواند بگیرد . یک کار کوچولو . اما بدون هیچ انتظار ی . بدون هیچ چشم داشتی . این فقط از یک مادر بر می اید . حداقل مادر من اینطوری است .  نمی توانم بگویم چقدر یا چطور . و این یعنی بی نظیر . یعنی چیزی که قابل وصف نیست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

..گوئی شدی بی دست و پا . چوگان او پایت شود

 

شما را نمی دانم . اما من . در اغلب اوقات به طور خسته کننده ای معمولی و متوسطم . ولرم و عادی .

و اما گاهی اتفاقی می افتد . می گویم اتفاق چون دقیقا نمی دانم چیست . می گویم گاهی ٬ شاید بهتر بود می گفتم به ندرت .

و بعد ناگهان تغییری به وجود می اید . کمی از آن حس عادی و متوسط فاصله می گیرم . حالا می توانم بفهمم این جمله هایدگر به چه معنا است : وجود انسانی با رابطه عدم قطعیت که آن را لاینقطع به خود اعمال می کند مشخص می شود . انسان   یعنی  شدنی مداوم و بی وقفه .

به زبان ساده یعنی انسان تصویری بر سطح آب است . مواج و در حال تغییری مداوم . هایدگر البته روان شناس نیست . فیلسوف است و زبان خاص خویش را دارد . اما به نظر من دقیق ترین توصیفات بشری متعلق به او است .

بگذار مثالی بزنم . من بسکت بازی می کنم . گاهی اوقات هم فرصتی بدست می اید و به قول بچه ها تیغی بازی می کنیم . یعنی سر پول . دو تیم سه نفره و هر کس مبلغی . مثلا ده یا بیست تومن . می گذاریم وسط و بازی می کنیم . تیم برنده صاحب همه پول است . زیبائی قضیه به این است که اکثر بازی های تیغی با تیم های غریبه است . کسانی که نمی شناسی . به گوش آنها رسیده که شما حاضر به بازی هستید . آنها هم قبول می کنند و بعد قراری تعیین می شود و ادامه کار..این بازی ها تقریبا خیلی جدی است . اولا که در بسکتبال به طور سنتی همیشه  کل کل  هست . دیگر این که چون بازی سر پول است هر دو تیم با تمام قوا بازی می کنند . سوم این که حریف غریبه است و خود به خود حس رقابت سنگینی در این فضا به وجود می اید . یعنی با یک بازی معمولی با دوستان خیلی فرق می کند .

حالا ما داریم می رویم سر قرار . توی ماشین با خودم تصمیم می گیرم که با تمام وجود بازی کنم . اما هنگام بازی از این تصمیمات و قول هائی که به خودم داده ام هیچ خبری نیست . من همان بازی کن همیشگی هستم . گیریم کمی هم تغییر . گاهی بد بازی می کنم و گاهی خوب . البته به نسبت بازی عادی و همیشگی و همچنین به نسبت خودم . یعنی انتظاری که از من می رود . حالا پنج درصد بهتر یا بدتر .

و اما به ندرت . یا گاهی . انگار معجزه ای به وقوع می پیوندد .انگار به جای خون در رگهایم نیرو و انرژی جاری است . به طرز حیرت آوری خوب بازی می کنم . اگر بسکت بازی کرده باشید می دانید در این بازی تماس چشمی زیادی وجود دارد . مثل کاراته .  خیلی اوقات سعی می کنید از طریق چشمان حریف بفهمید می خواهد چکار کند . دریبل بزند یا شوت کند یا فرار کند..

بعد اعتماد به نفسی که نمی دانم از کجا می اید . بازیکن حریف ترسیده است .به وضوح از نگاهش مشخص است .  نمی تواند سد راه شود .  مدام در حال دست انداختن بازی کن های حریفم . معمولا سعی می کردم آنها را تحریک نکنم و فقط از آنها عبور کنم . حالا انگار فقط می خواهم ثابت کنم که از آنها خیلی برترم . چیه بچه توپ می خوای ؟ خوب بیا . مال تو . بیا بگیرش . و حریف که عصبانی و کلافه با تمام قوا می خواهد توپ را بگیرد و نمی تواند . بیهوده تلاش می کند . فرصت عالی برای شوت را هدر می دهم فقط برای  دوتا دریبل بیشتر و این که ثابت کنم گل زدن به شما خیلی راحت است . ببین باز هم به تو فرصت می دهم . بیا اگه می تونی توپ رو بگیر..عصبانی شدن آنها برایت خوشایند است . بالاخره یک شوت دقیق از راه دور . یا چنان پروازی به سمت حلقه که خودت هم ان بالا تعجب می کنی .

این فقط یک بازی از ده یا بیست بازی است . برای من اینجوری است . برای شما شاید از پنج تا بازی . یا شاید از سی تا بازی باشد . این معجزه برای همه اتفاق می افتاد . چه من و چه شما . فقط درصد احتمال فرق می کند . اما چطور و چرا ؟ هیچ کسی نمی داند . من اگر می دانستم چطوری این اتفاق می افتد که دیگر مشکلی نبود . خودم ان را ایجاد می کردم و همیشه یک بازیکن شش دانگ بودم .

من مثالی از بسکت زدم . اما در هر کاری همینطور است . گاهی خیلی خوب می شوی . مهم نیست که در بسکت است . نقاشی است . ساز زدن است . یا هر کار دیگری که در روی زمین هست .

هرکسی معشوقی دارد . هر کدام از ما کسی را داریم که افسوسش را بخوریم . معشوقی . فرزندی . دوستی. بالاخره کسی که اکنون نزدیک ما نیست .اغلب ممکن است یک دلتنگی ساده . یک حسرت ساده و روزمره باشد . در همین حد که بگوئی دلم برایش خیلی تنگ شده است . و یا گاهی . ممکن است مسئله از این حرفها خیلی فراتر برود . آنقدر که دیگر هیچ کنترلی بر آن نداشته باشی .

پستی که چند روز پیش نوشتم حاصل همین اتفاق بود . یک شب عادی و بعد ناگهان دلتنگی که به طور تصاعدی افزایش می یابد .

هرکسی در این جور مواقع نیاز به بیان خویشتن دارد . سعی می کند این حس را تخلیه کند . به هرشکلی که بلد است . یکی با نقاشی . یکی با شعر . یکی می نویسد . یکی در خیابان های خالی رانندگی می کند . و من هم البته راهی برای خودم دارم . یعنی اینجا می نویسم . در این وبلاگ .

در آرشیو من پستی هست به نام . اسپرسو اندوه و عقاید یک دلقک . یکی دوبار هم  تکرارش کردم . به نظر خودم یکی از بهترین نوشته های من است . یک روز عصر که توی خیابان بودن ناگهان همین اتفاق برای من افتاد . آنقدر که عجله داشتم زودتر برسم خانه و بنشینم پشت کامپیوتر . نیاز شدیدی برای بیان . برای نوشتن . هیچ  رازی هم وجود ندارد . لاجرم بر دل نشیند . همین . طبیعی است و صدالبته در چنین لحظه ای خیلی بهتر از اوقات عادی می نویسی ..

 برای من که این نوشته خاص  را از سر نیاز و با تمام وجود می نویسم قطعا خواندنش هم طعم دیگری دارد و می گویم بهتر از بقیه نوشته هایم است . ممکن است شما نظر دیگری داشته باشید . به هرحال قطعا در آرشیو شما هم چنین پستی هست . فقط باید بتوانید آن را بشناسید

پست چند روز قبل هم همینطوری اتفاق افتاد . من عصر اپ کرده بودم . پستی به صورت تکراری گذاشتم اینجا به نام عمو هوشنگ  . تکراری چون آن روز اصلا حوصله نوشتن نداشتم . شب رفتم پیش مهیار و مهرداد . صحبت خاصی هم شاید نبود . بعد که شب برگشتم حس دلتنگی غریبی به سراغم آمد که خیلی زود به کلی از کنترلم خارج شد و بعد نیاز به نوشتن . تصمیم گرفتم فقط یک پی نوشت چند سطری باشد . بعد که شروع شد دیگر  نمی توانستم تمامش کنم . اصراری لجوجانه برای بیان همه لحظه های تلخی که در این مدت بر من گذشته است و  می گویم اصرار . نه هیچ اصراری نبود . چطور بگویم ؟ انگار نیروئی از بیرون من را مجبور می کرد . آن شب برای من خیلی سخت گذشت . من قبلا هم چنین شبی داشتم . یک شب در زمان خدمت که نیمه شب نگهبانی می دادم . بعد دلتنگی که بی رحمانه هجوم آورد و حس غریب سرمای درون..

حقیقت این بود که من دو سه روز وحشتناک را گذراندم . الان حس می کنم تمام شده و حالم بهتر است . من از ساده ترین کارهای روزمره بازمانده بودم . هنوز حتی ای میل هایم را چک نکرده ام .  توانی برای خواندنش نبود . پاسخ دادن که هیهات ....

لاجرم پست بعدی . یعنی دست آخر . تلاش نا امیدانه ای شد برای پایان حس تلخی که همچنان رهایم نمی کرد . صد البته نمی شود به اختیار و اراده از این چنین حسی خلاص شد . اگر می توانستی که مشکلی نبود . نه اینطور نیست . نمی توانی با این کلک ها نجات پیدا کنی . خودش می اید و می رود . من همانقدر در امدن و رفتنش تاثیر دارم که در باریدن  باران . در واقع هیچ کنترلی نیست .

آن چه می شود با اراده و میل ایجاد کرد یا از شرش خلاص شد یک دلتنگی ساده است در حد همان دلتنگی معمولی و همیشگی . نه این چنین موج قوی و سیل اسائی ..

بنابراین تنها کاری که از  دستت  بر می اید  دست و پا زدن است . تلاشی کور و بی نتیجه .  چیزی شبیه به این  :

 پس  لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم .  خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت  در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را  با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...

 

 

این شبیه  همان قول و قرار قبل از بازی است . تصمیم می گیری که چنین و چنان و با قاطعیت می گوئی من نمی گذارم . اما در عمل هیچ چیز خاصی اتفاق نمی افتد . همان آدم همیشگی . نمی توانی . فقط همین .

نهایتا این که در آرشیو  هر وبلاگ نویسی چنین پست هائی هست . چون این حس برای هرکسی اتفاق می افتد . هرکسی زمانی خاص خود را دارا است و صد البته زبانی خاص . نتیجه تفاوت در کیفیت و محتوی است . برای من این بار کمی طولانی بود . یک پست که در اوج حمله نوشته شد و پست بعدی که دیگر موج اصلی گذشته بود و اینک گرفتار  خیزاب های پایانی بودم . تلاشی که بعد از یک موج سنگین می کنی تا به سطح اب برسی و نفس بکشی . گیج و منگ فقط  دست و پا می زنی تا شاید به سطح اب و امکان تنفس برسی ...

و اما هایدگر می گوید شاعر . البته منظورش  شاعری توانا و اصیل است . شاعر در بعضی لحظات خاص مورد خطاب غیب قرار می گیرد و شعری که در این لحظه افریده شود یک ندا از غیب است . چون پیامبری که در خطاب وحی است . مثل این مصرع مولانا : گوش بده عربده را دست منه بر دهنم...

 شاعر روح زمانه را در چنین شعری بیان می کند . نتیجه شعری می شود که دیگر از تکراش عاجز است . خودش هم از نتیجه کار متحیر است . شعری با چنان کیفیتی که شاعر  نمی داند چگونه سروده است . شاعر در این لحظه فقط نقش انتقال دهنده دارد.چیزی شبیه به یک گیرنده . تصور کن ما آدمهای متوسط گاهی از حد خود فراتر می رویم و خوب می شویم . کسی که سطح کارش در حالت عادی عالی است و چنین رشدی می کند به کجا می رسد . نتیجه چیزی فراتر از فوق العاده است . چیزی که قابل وصف نیست .

 بنابراین وقتی می گویند غزل های حافظ تکرار پذیر نیست یعنی همین . رسیدن به سطحی از کیفیت که  در توان بشر نیست . روشن است که چرا این غزل ها هیچ گاه کهنه نمی شوند . روح زمانه در آنها جاری است . هایدگر می گوید شاعر زودتر از هرکسی اینده را پیش گوئی و بیان می کند . شاعر درنوک پیکان بشریت است . بعد از او فیلسوف است که نقش او ساختار بخشیدن و منظم کردن حرف های شاعر است ..

از موضوع خارج نشویم . این همه نتیجه امکان و وقوع  چند اتفاق استثنائی است . انگار صد تا تاس را بیندازی هوا و همگی روی شش بنشینند ! جمع شدن چند احتمال ضعیف . یک انسان با استعداد و ظرفیتی بسیار بیش از متوسط . و بعد باز یک اتفاق خاص و نادر دیگر . انگار این آدم توسط چیزی انتخاب می شود یا از جای دیگری به او اشاره می شود . چیزی که نمی دانیم چیست . فقط حدسی می زنیم . نتیجه روشن است . چیزی که تکرار پذیر نیست . آدمی مثل حافظ . یا مولوی . و حاصلی مثل دیوان حافظ و مولانا . و همین جا تمام می شود . می گویم تمام می شود . اما همیشه  احتمال ضعیفی  هست . یکی دونفر در طول تاریخ یک کشور . یکی دونفر از بین صدها ملیون و میلیارد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

... دست آخر

 

  و عشق نفس تنگی اسبان است ٬ در دامنه کوهستان سینه....

 

و اینک تمام می شود . آخرین دست این بازی . این دست را تنها بازی می کنم بدون توئی که همیشه در برابرت جز باخت چیزی نصیبم نیست .  حالا بدون تو نتیجه بازی معلوم است . اصلا نیازی به بازی نیست . پیشاپیش بازنده ای و پیشاپیش برنده ام . این برد کلید رهائی  است و خلاصی  و ازادی و فرار...

من را به خاطر تقلب و جر زدنم ببخش . چاره ای ندارم . مجبورم  . من که  نمی توانم جوانمردانه برنده شوم . جز تقلب هیچ راهی برای من نیست . باید از شر یاد و خیال و هرآنچه به نام توست خلاص شوم . توان  تحمل کردن و دردکشیدن و زجر ابدی در من نیست . بگذار با تقلب هم که شده این دست آخر برد مال من باشد...

 پس  لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم .  خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت  در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را  با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...

دست آخر بازی این چنین تمام می شود...

 پس بالاخره از یادم می روی . به هزار حیله و تقلب و نیرنگ ...  

پرنده کوچکی در قفسی  هست .  کز  کرده  و  خاموش . هیهات . چاره ای نیست  .  بگذار در همان قفس بماند و مشتی دانه و گاهی پرپری به یاد آن پروازها... بیچاره نمی دانست که قفس سزای پرواز است . در همان قفس تنگت بمان و گاهی اگر دل کوچکت گرفت . پرپری بزن ...

و اینک تو . تو  با نقابی از بی اعتنائی و روزمرگی . توئی که هر صبح نمایشی تک نفره را آغاز می کنی . تنها بازیگر نمایشی که چیزی جز روزمرگی و گذران روزها نیست . سعی می کنی فراموش کنی . فراموش شود . فراموش کنند هر آن چه پیوندی به آن روزگار خوش داشت  . ناامیدانه بازی می کنی . بازیگر خسته این تراژدی بی پایان . یک صحنه و یک هنرپیشه و یک نقش . زنی در زندگی . همین و دیگر هیچ . بازی می کنی . نقش زنی  درخانه کوچکی . تو را می بینم که سرگرم کارهای عادی هستی و چیزی زیر لب زمزمه می کنی...شاید شعری.. ترانه ای..

بازی می کنی رو در روی دیگرانی که تماشایت می کنند . نگاهت می کنند .  همگی دیوارند و قفلند و زنجیرند و تازیانه و میله های زندان کوچکت . بازی می کنی . لحظه به لحظه تا ابد...

 افسوس که در من جز ناتوانی و نتوانستن نیست .افسوس که دیر فهمیدم خواستن هیچ گاه توانستن نبوده و نیست .فقط گاهی به یاد این نتوانستن ها رویائی می بینم و آرزوئی و همین ..رویائی مانند این که ای کاش  شاعری بودم . اخر نمی دانی چه غزل هائی در سینه ام زندانی است . هزار هزار غزل ازاد می شداز بانوئی و خانه اش . هزار هزار قصه از پرنده ای در قفس . و کودکانی که با این قصه ها به خواب می رفتند و نامت جاودان می شد در رویای کودکان .لبخند می شدی بر لب کودکانی که رویا می بینند . از تو تنفس می کردند کودکان و پرندگان..هزار کودک و هزار پرنده ...ای کاش خواستن توانستن بود . دریغا که خواستن من جز رویا و حسرت و بی تابی هیچ نشد . هیچ مگر اشک  و حسرت و  ناتوانی و سرکوب تمنای تو...

پس گریختم  از این همه شکست و سرکوب . از این همه اشک و دریغ و افسوس . گریختم به دنیای خیال و اندکی تسکین و دل خوشی به خیال تو و دیگر هیچ . این انتهای خواستن من شد . فراری به دنیای خیال . تشنه ای که  رویای اب را جرعه جرعه می نوشد و تشنگی و تشنگی و تشنگی..این بود حاصل آن همه خواستن و توانستنی که جز در خواب و خیال نصیبم نشد ...

با تقلب و حیله و نیرنگ بازی را به پیش می برم . و توئی که فراموش می شوی و کمرنگ می شوی و عطر خفیفی که آن نیز رفته رفته محو می شود...

 اینک در این آخرین لحظات .  یاد تو که کبوتری است کوچک و سپید . توئی که ذره ذره تمام شدی و از تو جز این هیچ نمانده . تنها خیالی و رویائی . مجازی و مواج . کبوتری  کوچک سپید .

اینک من در آخرین لحظات . همه خشونتم و اراده ام و تصمیم . شوقم . عطشم . سراپا  انتظار  فرارم  . همه کمینم و دام و نیرنگ و تقلب . و این همه ام تا  خلاص شوم از تو و خیالت و همه آن چه نام تو دارد .

پس اینطور تمام می شود . دشنه ای بر گلوگاه کبوتر کوچکی..

 و اما به پاس آن همه مهربانی هایت و آن همه خاطره . به پاس دریا دریا  لطف و  خورشید خورشید گرما . به پاس همه آن چه نمی توان وصف کرد  . به پاس آن همه که اکنون نمی دانم چیست .  چند قطره اب  . مشتی اب برای کبوتری کوچک سپید . و من آن همه را این چنین  جبران می کنم . مشتی آب و کبوتر کوچکی..

 اینک کبوتری تشنه  که با ولع اب می نوشد و خنجری که بی صبرانه منتظر است .

 حالا   صحبت خنجر و گلوگاه کبوتری کوچک . فقط همین . 

 

 

 

  تمام شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

وادی برهوت..

 

 

امروز سالگرد فوت یکی از اقوام بود . این پست را دوسال پیش به مناسبت مرگش نوشتم .  فکرمی کنم  تکرارش چندان بی مناسبت نباشد .

 

عمو هوشنگ عموی بابا بود . هرچند که فقط دوسال بزرگتر از او بود . ما همه عادت داشتيم عمو هوشنگ صداش کنيم . وقتی دلقک بچه بود . آنها با ما همسايه بودند . يعنی عمو هوشنگ و خانواده اش که تشکيل شده بود از زنش و بچه ها که چهار دختر و يک پسر بودند .

بابک ته تغاری و تک پسر بود . با اختلاف سنی در حدود هفت يا هشت ماه بزرگتر از دلقک . همبازی بوديم و هم مدرسه ای . عمو هوشنگ و خانواده اش در فاز مخالف ما بودند . در خانواده ما ديسیپلين سنگينی برقرار بود . در خانواده آنها يک نوع دموکراسی غريب که گاهی به مرزهای آنارشيسم می رسيد . عمو هوشنگ خيلی مهربان و ملايم بود و بچه هايش قطعا بيشتر از ماها خوشحال بودند . مطلقا به آينده و پس انداز و اين جور حرفها کاری نداشت . در ضمن با پدرم هم همکار بود . يعنی هردوی آنها در بانک کار می کردند . بانک سپه . با اينحال چون آدم نظم پذيری نبود از لحاظ رتبه اداری از بابا پائين تر بود و مقايسه آنها غالبا باعث خوشحالی پدرم می شد .

در آن سالها از يک نانوائی خريد می کردم که در آن يک ساعت شماطه دار بود . ساعتی که در صفحه اش چند مرغ و خروس بودند و خروس هرثانيه نوکش را به زمين می زد . هميشه در صف نان به آن ساعت خيره می شدم و سعی می کردم صدای آن را از ميان هور هور تنور بشنوم : چوک چوک چوک .....

ولی اين ساعت چه ربطی به قضيه داشت ؟ آهان ...ساعت مثل پدرم بود . منظم و مرتب و احتمالا فقط در شبانه روز پنج دقيقه عقب می افتاد.....ولی عمو هوشنگ....

عمو هوشنگ سيگار هم می کشيد . مشروب هم می خورد و در اين سالهای اخير ترياک هم می کشيد .خلاصه اين عمو هوشنگ ما چنين آدمی بود....

دلقک به ياد می آورد که وقتی خانواده عمو هوشنگ در حال اسباب کشی به خانه ای بودند که در همسايگی خانواده دلقک بود . در همان حال که کاميون دم در ايستاده بود و همه در تلاش بودند . او با خونسردی تمام داشت از یک چوب رختی کهنه برای بابک پسرش و دلقک تير کمون می ساخت.....

پدرم هميشه برای او عاقبت بدی پيش بينی می کرد . ببين اين هوشنگو.....امروز فردا سرطان رو شاخشه ...حالا تو هم هی سيگار بکش...مثل هوشنگ ميشی....

بچه هایش  اما . عاقبت بخير نشدند . هرچند که هنوز چندان هم به عاقبت نرسيدند . در حقيقت همگی . بدون استثنا ازدواج های بسيار مزخرفی کردند .

 خانواده عمو هوشنگ حدود چهار سال در همسايگی ما بودند و بعد از آن محل رفتند . ديگر آنها را نديديم . مگر برای دو يا سه دفعه . در عروسی ها يا ختم ها ....

آسم گرفت . بابا می گفت : بفرمائيد اين هم عاقبت سيگار کشيدن . می گفتند که حالش خوب نيست . در عوض تير و کمانی که در کودکی برايم ساخته بود . روزی به ديدنش رفتم . حالش اتفاقا چندان هم بد نبود . بوی سيگار و ترياک می داد . روی کاناپه نشسته بود و فوتبال می ديد و هر از گاهی دستی به سر دلقک می کشيد : پسر خودمه....عمو هوشنگ چنين می گفت و زنش هم آنجا نشسته بود . مثل هميشه زيبا و درخشان و خوش صحبت . اين عمو هوشنگ بود و اين هم زنش .

عمو هوشنگ حدود پنج روز پيش فوت کرد . شب خوابيد و صبح بيدار نشد . به همين سادگی . همه چيز را راحت و ساده می گرفت و به سادگی هم مرد . نه دچار مصيبت بيمارستان و عمل و اين حرفها شد و نه چيز ديگری . شب خوابيد و ديگر بيدار نشد . همين .

خانه اش در کرج بود . چند سال پيش خانه اش در تهران را فروخت و در عوض ويلای بزرگی در يک جای پرت کرج خريد . باغی با يک ويلا در وسطش . به خودش هيچ وقت بد نگذراند . همه می گفتند : ای داد ! حيف خانه به آن خوبی نبود که فروخت ؟

برای خودش در ميان درختان باغ قدم می زد و سيگار می کشيد و نتايج بازی های فوتبال را پيش بينی می کرد . عاشق فوتبال بود .

جنازه را از غسالخانه قبرستان کرج تا سر قبر آورديم . پسرش بابک در وضعی نبود که بتواند کاری بکند . دلقک به درون قبر رفت و جنازه را خواباند . خودم روی کفن را باز کردم و صورتش را ديدم . چنان که گويا خواب باشد . آن پائين توی قبر البته . دنيای ديگری بود و صدای بقيه که گريه و زاری می کردند به طرزی غريب و خفه به گوش می رسيد .

يک قرآن با جلد چرمی به صورتی که شبيه کيف بود به دلقک دادند و گفتند که در لای کفن بگذارد . گفتند که مهر و تسبيحش هم توی آن است . سبحان الله ! مگر عمو هوشنگ  نماز هم می خواند ؟!  وقتی دلقک در قبر خم شده بود تا قرآن را لای کفن بگذارد . سيگار و فندکش از جيب پيراهن پائين افتاد در کنار جنازه عمو هوشنگ . دلقک آنها را هم با قرآن در لای کفن پنهان کرد . خوب اگر عمو هوشنگ در زير خاک به مهر و جانماز و قرآن احتياج داشته باشد قطعا و صدالبته به سيگار و فندک هم نياز خواهد داشت .کما اين که يادم نمی آيد او را بدون سيگار در دست ديده باشم .

وقتی دلقک داشت عمو هوشنگ را چنان که آخوندی راهنمائی می کرد در قبر جا به جا می کرد تا به پهلوی راست باشد و صورتش در خاک . به قضيه سيگار و فندک فکر می کرد و همين باعث شد تا به خنده بيفتد . به عمو هوشنگ نگاه کرد و به نظرش آمد که او هم دارد به همين قضيه می خندد . صورتش چنان بود که گويا لبخندی . و چنين شد که دلقک در همان درون قبر . به گريه افتاد و به تلخی گريست . از تصور خروار ها خاک که تا لحظاتی بعد . روی لبخند عمو هوشنگ را می پوشاند.....

ديروز سومش بود . به خاطر اشتباه مسجد . که ظاهرا دو ختم در يک زمان افتاده بود . به جای سالن که صندلی داشت . ختم در درون مسجد برقرار شد . بنابراين همگی با کت و شلوار و کراوات . با کيسه نايلونی در دست که کفشهايمان درآن بود . روی زمين نشسته بوديم .

آخوند می گفت که شنيده عمو هوشنگ در روز وفات امام هشتم فوت کرده و در ضمن روز مرگش را هم پيش بينی کرده بوده ! و می گفت که اين اشتباه مسجد در واقع مدد الهی بوده . چون که ثواب و ارج درون مسجد خيلی بيشتر از سالن آن است . می گفت که ختم چنين آدمی بايد که در درون مسجد برگزار می شده !  و البته اين بار و با اين حرفی که او زد . همه کسانی که عمو هوشنگ را می شناختند به خنده افتادند و آخوند با لحنی پوزش طلبانه گفت : من که آن مرحوم را نمی شناختم . خوب به من اينجوری گفته بودند !!! و البته اين بار همگی با صدای بلند خنديدند....

آخوند می گفت با چنان اعتماد به نفسی که گويا خودش آنجا بوده . می گفت که ارواح گناه کاران را به وادی برهوت می برند که در عالم برزخ است. می گفت که می دانی وادی برهوت کجاست ؟ من...من می دانستم . من لامصب می دانستم که آن خراب شده در کجاست . بهتر از همه می دانستم.......

برهوت اين جاست . درون کابوس های من و تو . چنان که امروز صبح . در آن کلينيک لعنتی يکی جلوی من نشسته بود  و ميزی که بين ما بود . و او  صورتش را با دستانی لرزان پوشانده بود و ميان هق هق گريه . با صدائی تلخ می گفت که خدايا خسته شدم .... ديگه خسته شدم....برهوت اين جاست . درست همين جا.... 

هميشه فکر می کردم که با مرگ . انسانها خلاص می شوند از اين همه درد و رنجی . که شايد نه من و تو . ولی اکثر آدمها را درگير خود می کند . و آن آخوند ابله اشتباه می کرد . برهوتی در انتظار ما نيست . پس از مرگ . بعيد می دانم درد و رنجی باشد . همه مصائب مال همين برهوتی است که در آن زندگی می کنيم . هرچند که انسان برای درد و رنج ساخته نشده . يا حداقل من چنين فکری می کنم . و لاجرم دليل کم طاقتی من و توا هم همين است ......

 

پی نوشت :

باغ از سرما کبودم

از بهار من مپرس...

 

 مهرداد امشب  آمد .زنگ زد و گفت بیا اینجا . گفتم نمی توانم . باید برای فردا یک داستان بنویسم . بعد فکر کردم که تا کی می خواهی همینطوری بنشینی و زل بزنی به این مونیتور لامصب ؟  پاشدم رفتم پیش مهیار و مهرداد .

مهرداد با خانمی  قصد ازدواج دارد . ولی بیشتر اطرافیان معتقدند این کار درست نیست . مهرداد  داشت از یک دعوای مختصر صحبت می کرد. گفتم مگر نه این است که اطرافیان دخترک هم می گویند بهتر است این ارتباط قطع شود ؟ کما اینکه اطرافیان تو هم این نظر را دارند ؟ و مزخرفاتی راجع به تفاوت فرهنگی و اختلاف سنی برایت بلغور می کنند ؟ گفت همینطور است و گفتم می دانم برای هر دوی شما سخت است .و قطعا گاهی به شک می افتید . انقدر که اطرافیان . علی رغم آن که دستی از دور بر آتش دارند . چنان با یقین مطلق حرف می زنند که خودتان هم گاهی به شک می افتید که نکند حق با آنها باشد ؟

  یادتان می رود که نیاز به یک معجزه دارید . و این معجزه هر آن در اختیار شما است . معجزه ای که نامش عشق است . جادوئی که هر مشکلی را در لحظه حل می کند...

وقتی دارید چنین بهای گذافی می پردازید . چرا قدر همدیگر را نمی دانید ؟ چرا این بهای سنگین فراموشتان می شود ؟ اشتباه نکنید و قدر همدیگر را بدانید . که در دوست داشتن . اگر یقین مطلق باشد . رنگ و شکلی دیگر می گیرد و نامش می شود عشق .و بعد دیگر همه چیز ساده و اسان است . یا اسان می شود ...

یکی نیست این حرفها را به خودم بگوید . هی تو . توئی که این همه با اعتماد به نفس برای دیگران نسخه می پیچی...

باشد . حق با تو است . حالابگذار چند کلمه بگویم . چند کلمه بشنو . بگذار چند کلمه بگویم و تو گوش کنی :

سردم است .نمی دانم چرا . دارم جلوی این مونیتور یخ می زنم . خاطراتیکه در ذهنم می چرخد . زندگی می کنم . پارسال را زندگی می کنم . یخ زده و اشک آلود . ساکن سرزمین حسرت ها...

 قدر همدیگر را بدانید .قدرش را بدان . این را الان می فهمم . الان می فهمم یعنی چه . خدایا اگر پارسال هم می دانستم ...

 انگشتانم را با احتیاط به گیسوانت نزدیک می کنم . نرم و ملایم . بعد نوک انگشتانم به آن تارهای نرم مواج می خورد . لذتی تلخ در شریانهایم بالا می رود . دهانم طعم عسل گرفته است. طعم گیلاس . لذت گناه آلود عشقی ممنوع . که اگر ثانیه ای گمان می کردم تمام می شود . او  را از دست می دهی .پسر او را از تو پس می گیرند .می فهمی ؟ او را از دست می دهی . از تو پس می گیرند .باید  انقدر از آن ذخیره می کردم که دیگر حسرتی نباشد . و چقدر باید تکرار می شد ؟ مرز حسرت ها در کجاست ؟ هر ثانیه ؟ نفس به نفس ؟ هر دم و باز دم ؟ این کافی است ؟ چقدر باید تکرار می کردم ؟ انتهای لمس گیسوانت کجاست ؟ این را می فهمی ؟ توطعم حسرت را می فهمی ؟

 عطش این که یک بار . فقط یک بار دیگر  . نامت را بشنوی . نامت را از زبانش بشنوی .یک بار دیگر نامم را بگوید . سرسری بی خیال . یک بار . فقط یک بار . یک نام از زبان تو. نامم را صدا بزن . من را صدا بزن . به هرنامی که شد . هر چه خواستی .نامی برای من بگذار و بعد صدایم کن...

یک بار ببینمت . در بیداری و نه در رویا . یک بار ببینمت . می خواهم بدانم . فقط همین . می خواهم بدانم . بفهمم که رنگ چشمانت  چه بود .از رخ و اندامت چیزی به یادگار نمانده .  زشت بودی ؟ زیبا بودی ؟ چقدر زیبا  ؟ باور کن نمی دانم . زمانی برای من زیباترین موجود دنیا بودی . الان خیلی بیشتر است .  انتهای زیبائی کجاست ؟  تو کجائی ؟ تو اکنون کجائی ؟  دختر کوچولو دور شده ای .... دور...خیلی دور...

این وادی حسرت است . من . جانوری زخم خورده . در این قفس جان می کنم . ثانیه به ثانیه . نفس به نفس  . هر دم و بازدم . یک بار اینجا نوشتم در زندگی لحظاتی هست . در زندگی لحظاتی هست که می گذرد . بعد  حیرت می کنی که چطورچنین لحظه ای  گذشت و نمردی ؟    . بس نیست ؟ تا کی ؟  انتهای این شکنجه کجاست ؟ بمیر و تمامش کن. بگذار این شکنجه مداوم تمام شود .. 

 

 

 

 رهی به ناله تا کی دهی درد سر ما را ؟

                                    بمیر از غم و کوتاه کن فسانه خویش....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

جیپ بازی !

 

شما تا به حال یک تکه کباب برگ درجه یک در حد کباب های رستوران البرز را جلوی دماغ یک بچه گربه گرفته اید ؟

اگر این کار را کرده باشید حتما دیده اید که بچه گربه بیچاره چطوری به قول شاعر دل و دین را بر باد می دهد !

راستش امروز یکی از خوانندگان این وبلاگ که تصادفا یک داف شش دانگ هم هست ! دقیقا این کار را با من کرده و اصلا بهتر است خودتان سئوالش را بخوانید تا متوجه بشوید چرا من امروز از اول صبح گرمای مطبوعی در قلبم احساس می کنم و در شمیم جانبخش گلهای بهاری ..بلی ! من عاشق شده ام  ! (این تیکه رو از این مجله های درپیت  دزدیدم ! )

سلام آقا سهیل
یه سوالی از خدمتتون داشتم من میخوام اگر بشه یه جیپ بخرم به نظر شما رانندگی با جیپ واسه خانم ها سخت نیست کلا ماشینی هسن که به درد من بخوره فرمونش سفت نیست چون من بازوهای قوی ندارم لوازم یدکیش پیدا میشه؟گرون نیست؟اگر من رو راهنمایی کنید یک دنیا ممنون لطفتون میشم

 

 

 خوب . حالا که اینطوریه اصلا پست امروز راجع به جیپ است . یعنی جیپ هائی که در ایران موجودند . با قیمت و مزایا و ....

۱ ) جیپ ویلیز . اولین جیپ ساخته شده توسط بشر ! این ماشین در جنگ جهانی دوم توسط کشور آمریکا و کمپانی ویلیز ساخته شد .  چهار سیلندر هزار و هشتصد سی سی . راجع به محسنات و معایبش حرفی نمی زنم چون عملا از رده خارج است و بسیار به ندرت ممکن است در خیابان یا بیابان ببینید .

۲) جیپ شهباز . ساخت آمریکا و مونتاژ شده در ایران . مدل های چهل و هشت ( شمسی ) تا پنجاه چهار سیلندر است .از پنجاه تا شصت و دو شش سیلندر ( خطی ) سه هزار و دویست سی سی . گیربکس سه دنده جلو به علاوه یک دنده عقب . به اضافه دو دنده کمک .

یکی از بهترین جیپ های دنیا است . اسم اصلی این ماشین  cj5  jeep است . در دومدل کروکی ( روباز ) و اطاق دار در ایران وجود دارد . اگر تصادفا یک شهباز به پستتان خورد و قصد خریدش را داشتید حتما دیواره های کناری موتورش را چک کنید . بی احتیاطی بعضی راننده ها و نریختن ضد یخ باعث می شود که این موتور خیلی راحت از کنار جر بخورد و بعد  ترمیم  شود . دیواره های جانبی موتورهای آمریکائی نازک و اصطلاحا پوست پیازی هستند . البته این یک عیب نیست . فقط باید به موقع و هنگام سرما ضد یخ را فراموش نکنید . به هرحال بهتر است که موتور ماشین ترمیمی نباشد . علی الخصوص اگر قصد تقویت و تیونیگ موتور را دارید .

موتوری که در شهباز وجود دارد . با موتور شورلت نوا . اریا . رامبلر . چیروکی چیف یا سیمرغ یکی است . البته کورس پیستون فرق می کند .

باری . شهباز یک ماشین عالی و بسیار قابل اعتماد است . البته اگر سالمش را گیر بیاورید . آخرین مدل شهباز  مدل شصت و دو است . در کوچه و خیابان گاهی دیده می شود . علی الخصوص در شهرستان ها . ماشین سازمانی ارتش ایران قبل از انقلاب و همچنین بسیاری از سازمان های دولتی شهباز بود . از لحاظ لوازم یدکی هیچ مشکلی ندارد . هم ارزان است و هم فراوان . من تا به حال دو تا شهباز داشته ام و از هردو خیلی راضی بودم .در حال حاضر یک شهباز خیلی سالم ممکن است حدود سه ملیون قیمت داشته باشد . البته نمونه های ارزان تر هم هست .بستگی به شرایط فنی ماشین دارد .

جیپ توسن :

مزخرف ترین جیپی است که در ایران وجود دارد . بعد از انقلاب تولید شد . موتور و گیربکس و همه چیزش ساخته شده توسط کمپانی ماهیندرای هند است که در ایران مونتاژ شد . قبلا ارتش از این ماشین استفاده می کرد . اما از رده خارج کرد . این ماشین را اگر مفت هم به شما بدهند قبول نکنید .

جیپ کا ام :

این جیپ توسط سپاه پاسداران و در زمان جنگ به ایران وارد شد . بعدا در مزایده های گوناگون به مردم فروخته شد . تا مدل  ۹۲ وجود دارد . این ماشین در اصل دوتیپ است . تیپ یک جیپ فرماندهی است که اصطلاحا به آن جیپ بی سیم دار هم گفته می شود . تیپ دو مدل توپ دار است که روی آن توپ صد وشش سوار می کردند . به هرحال این دونوع هیچ فرق خاصی با هم ندارند . مگر این که مدل فرماندهی از برق بیست و چهار ولت استفاده می کند . آن هم موضوع خاصی نیست .

باری . جیپ کا ام فقط به صورت کروکی و روباز وجود دارد . این ماشین گیربکس و دیفرانسیل بسیار خوبی دارد . مشکل آن موتور ضعیفش است . چهار سیلندر هزار و ششصد سی سی . با این ماشین نمی توانید بیشتر از هشتاد یا نهایتا صد کیلومتر سرعت بگیرید . البته در صحرا و بیابان عملکرد بسیار خوبی دارد . کا ام دارای سه دنده کمک است . این ماشین را در خیابان زیاد می بینید . بهترین راه تشخیص آن این است که برعکس جیپ های دیگر دارای جلوپنجره افقی است (به جیپ های دیگر دقت کنید . بین دوچراغ راه راه عمودی دارد . اما در کا ام این خط خط ها افقی هستند ) من تا به حال چهار تا از این ماشین داشته ام . کا ام ماشین قشنگی است و خیلی خوب اسپرت می شود . ماشین ارزانی است و شما با سه ملیون می توانید یک کا ام خیلی سرحال بخرید .

جیپ میول : یک جیپ عالی . در دونوع کره ای و آمریکائی وجود دارد . البته خیلی به ندرت یافت می شود . از رده خارج شده و اگر کسی یک میول آمریکائی داشته باشد عمرا حاضر به فروش نیست . مدل کره ای هم حسن خاصی ندارد . میول تنها جیپی است که می توانید در هر سرعتی از دنده کمک استفاده کنید و برعکس جیپ های دیگر برای استفاده از دنده کمک نیازی به توقف ندارید .

جیپ صحرا : از سال شصت و چهار در ایران تولید میشد . یکی از بهترین جیپ های تولید شده در ایران است . صحرا در سه تیپ روباز . اطاق دار و اطاق فایبر گلاس تولید می شد . تا سال هشتاد و دو هم تولید شد و همراه با پاترول تولید آن متوقف شد .

صحرا صاحب دو نوع موتور است . اول موتور میتسوبیشی چهارسیلندر دوهزار و هشتصد سی سی . و دوم همین موتور اما نمونه شانزده سوپاپ آن که در صحراهای مدل هشتاد به بعد وجود دارد .

این ماشین دارای دونوع گیربکس هم هست . گیربکس هندی که دنده عقب آن مثل پیکان است . گیربکس ژاپنی که دنده عقبش مثل بی ام و زیر فرمان می خورد .

صحرا ماشین خوب و قابل اعتمادی است . همچنین صاحب سه نوع دنده کمک است . کمک اول ماشین را وارد حالت دودیفرانسیل می کند . یعنی نیروی موتور به هرچهار چرخ وارد می شود .

کمک دوم قفل دیفرانسیل عقب است که باعث می شود چرخ های عقب با هم بچرخند .

کمک سوم کمک فوق سنگین است . با این کمک می توانید از شیب های خیلی زیاد بالا بروید یا بارهای سنگین را بکسل کنید .

صحرا از طریق چراغ های جلوی چهار گوش آن به راحتی قابل تشخیص است . از لحاظ لوازم یدکی هم هیچ مشکلی نیست . درضمن این ماشین توسط پارس خودرو تولید شده و تعمیرگاه های مجاز هم دارد . صحرا از حدود سه ملیون تومان تا نهایتا شش هفت ملیون قابل خریداری است . بعضی از مدل های ان از جمله ماشین خود من دارای کولر هم هست . اتفاقا کولر فوق العاده ای هم دارد . حسن بزرگ این ماشین موتور قوی ساخته شده توسط میتسوبیشی است . شاید باور نکنید اما موتور پاجرو تا مدل نود و دوی آن با موتور صحرا یکی است .

 و اما جیپ رنه گید :

این ماشین توسط کمپانی جیپ آمریکا تولید شده و در آمریکا به  cj7 معروف است . رنه گید تا حدود سالهای هفتاد اس ماشین های ایران بود و بچه باحال ها رنه گید داشتند . چیزی شبیه به لندکروز فعلی .

در ضمن به نظر من رنه گید یکی از زیباترین جیپ های دنیا است البته از لحاظ ظاهری . هیچ می دانستید تودوزی این ماشین توسط کمپانی لی وایز ساخته می شد ؟

رنه گید چهار تیپ مختلف دارد . شش سیلندر و هشت سیلندر خورجینی . گیربکس اتوماتیک و معمولی . مدل بالاترین رنه گید های موجود در ایران حداکثر تا هفتاد و هشت میلادی هستند . خواننده های قدیمی اینجا حتما بیتا را می شناسند . این دختر را اولین بار در زیر پل پارک وی دیدم . با یک رنه گید هشت سیلندر ابی رنگ . یک مانتوی قرمز چرمی هم پوشیده بود و انقدر خوش تیپ به نظر می آمد که من اصلا جرات نمی کردم بروم جلو ! از پارک وی تا فاطمی دنبالش رفتم تا بالاخره آنجا دل به دریا زدم و شماره دادم .

خلاصه . رنه گید از حدود سه ملیون شروع می شود . نمونه های استثنائی آن تا ده ملیون هم هست . رنه گید بیتا حدود شش ملیون قیمت داشت . به هرحال خرید این ماشین را فراموش کنید . مگر این که خودتان یک پا مکانیک باشید و یا این که پول زیادی برای خرج کردن داشته باشید. پارسال همین بیتا خانم برای یک بازسازی تقریبا اساسی چهارملیون خرج رنه گیدش کرد .

در ضمن این ماشین دارای کولر و فرمان هیدرولیک هم هست . من یک بار روی جیپ شهباز فرمان هیدرولیک گذاشتم . ولی ناچار شدم برش دارم چون در سرعت های بالا واقعا ماشین کنترل نداشت .

خوب . این هم از جیپ ها . البته لندرور هم هست . اما توصیه نمی کنم . قیافه اش اصلا خوب نیست . و بی نهایت هم خشک است . خریدش را فراموش کنید مگر این که شکارچی باشید .

در حال حاضر لندرور توسط شرکت مرتب خودرو در ایران تولید می شود . البته به نام پاژن . من چندی پیش با یکی از اینها رانندگی کردم . اصلا با لندرور های قدیمی قابل قیاس نیست ( نباید هم باشد . شانزده ملیون قیمت دارد !! ) این ماشین از موتور هیوندای شش سیلندر با حجم سه هزار سی سی صد و شصت اسب بخار استفاده می کند . این ماشین در    off road ( رانندگی در شرایط سخت ) واقعا رقیب ندارد . و به راحتی از هرمانعی رد می شود .

و اما جیپ و خانم ها :

مشکل خانم ها با ماشینی مثل جیپ چیست ؟ تصور می کنم اولین مشکل همان فرمان سنگین باشد . البته اگر از لاستیک های عادی استفاده کنید  چندان مشکلی پیش نمی اید . اما مثلا من زیر همین صحرا لاستیک های ده پانزده انداخته ام و این موضوع باعث شده که چرخاندن فرمان در حالت پارک سخت باشد . مشکل دیگر جیپ خشکی و فنربندی سخت آن است . البته این هم خیلی مشکل نیست . چیزی در حد همین پاترول است . در کوچه و خیابان خانم های زیادی را در حال راندن یک پاترول می بینید . راندن جیپ قطعا از پاترول راحت تر است .

نکته دیگر تعمیرات این ماشین است . متاسفانه بعضی مکانیک ها به جیپ دست نمی زنند و می گویند تعمیرش مشکل است . به هرحال اگر یک جیپ سالم داشته باشید چندان نیازی به تعمیر نخواهید داشت .

به هرحال من یکی وقتی دختری را پشت جیپ می بینم واقعا قلبم می اید پشت دندان هایم !! البته نمی دانم بقیه پسرها چه نظری دارند ! بگذارید رک بگویم . یکی از علل اصلی علاقه زیاد من به بیتا همین رنه گیدش بود !

و اما یک جای معتبر برای خرید جیپ : خیابان کامرانیه را به سمت شمال بالا بروید تا برسید به خیابان باهنر یا همان نیاوران . دقیقا در محل تقاطع کامرانیه و نیاوران سمت راست یک مغازه هست به نام کامران یدک که لوازم یدکی جیپ و پاترول و رونیز می فروشد . صاحب این مغازه اقای نسبتا مسنی است به نام منصور کامران فر . او اکثرا جیپ در دست و بالش هست و مطمئن باشید سرتان کلاه نمی گذارد . در ضمن از لحاظ تعمیرات و لوازم یدکی و..هم بهترین راهنما همین اقای منصور خان است .

حالا چند تا عکس جیپی ! :

 یک اکیپ از در و داف با جیپ خودم . متاسفانه چون خودم عکس گرفتم تو عکس نیستم !   :

http://i25.tinypic.com/spc8sy.jpg

 

حدود سه سال پیش  : اون هاپوی توی عکس اسمش راجر بود . خواننده های قدیمی اینجا حتما یادشان هست . به طرز دیوانه واری دلم براش تنگ شده :

http://i29.tinypic.com/2vtz953.jpg

رنه گید بیتا به همراه صحرای خودم . روز قبل از مسابقه کشوری اف راد . کلی با این دوتا ماشین ور رفتم تا حاضر شدند :

http://i31.tinypic.com/9va39i.jpg

صحرا :

http://i26.tinypic.com/izw5xw.jpg

این همان شهبازی است که در پست دانشگاه صحبتش بود . جلو پنجره ماشین را می توانید اب کروم بدهید تا نمای بهتری پیدا کند . مثل همین عکس :

http://i26.tinypic.com/vpaj6a.jpg

رنه گید در روز مسابقه .با این ماشین در رده شش و هشت سیلندر در سطح کشور چهارم شدیم  :

http://i25.tinypic.com/sybi36.jpg

یک شوخی بیجای من باعث این اتفاق شد ! هیچ وقت خودم را نمی بخشم ! ( فک کن ! )  درضمن داف های توی عکس از بچه های روان شناسی رودهن هستند :

http://i25.tinypic.com/2j4brs8.jpg

 

این یکی رو حتما ببینید . به عنوان حسن ختام :

http://i29.tinypic.com/28jf6g8.jpg

 

پی نوشت : من این همه قلم فرسائی کردم و..حالا تصور کن که این سئوال کلا سرکاری بوده باشه و طرف گفته این پسره همچین یک کمی شاسکول به نظر میاد بیا یک سئوال راجع به جیپ ازش بپرسیم کمی بخندیم !

 

پی نوشت : سئوالات زیادی راجع به تعبیر خواب و روان شناسی پرسیده بودید . در اینده نزدیک یک پست مفصل راجع به این قضایا می نویسم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

تعبیر یک رویا..

 

دو سه روزی هست که اساسی مریضم . تب و بی حالی و ضعف . حسابی با پنیسیلین سوراخ سوراخم کرده اند . ولی احتمالا فردا می روم دنبال کار و زندگیم . بستری شدن دیگر کافی است .

دیشب یک خوابی دیدم که حالتی شبیه به کابوس داشت .وقتی از خواب پریدم و چند دقیقه گذشت متوجه تعبیرش شدم . چون جالب است و تعبیر فرویدی بسیار سرراستی دارد برای شما هم تعریف می کنم . شاید بعضی از دوستانی که به فروید علاقه مند هستند خوششان بیاید .

اول اتفاقی که باعث دیدن آن رویا شد :

هفته پیش یک شاگرد جدید آمد به کلاس داستان نویسی که دخترک بیست و چند ساله ای بود و فامیل یکی از خانم های کلاس که اتفاقا چندان هم ازش خوشم نمی اید . خلاصه این دختره از این بچه های تخم سگ حاضر جواب بود که راه به راه تیکه می اندازند و خلاصه همچین آدمی بود .. این را هم بگویم که در این کلاس پسر دو سه تا بیشتر نیست که اغلب یکی شان هم غایب است . دیگران یا دختر هستند یا اکثرا خانم های متاهل هستند . من با همه اینها روابط خوبی دارم . در عین حال اصلا خوشم نمی اید در چنین محیط هائی دنبال دوست دختر بگردم . نمی دانم چرا . ولی کلا خوشم نمی اید . تازه بگذریم از این که قرار است حالا حالا ها تنها باشم و حال و حوصله سروکله زدن با دختر جماعت را ندارم .

باری . شبش سحر زنگ زد و گفت این دختره به نظرش خیلی خوب آمده و زیبائی نسل سومی دارد . یعنی خوش هیکل و قدبلند و خوش لباس به اضافه قیافه نسبتا شیطان  و این که از سرتاپا بچه مارک دار پوشیده بود و چه هیکلی و...

این هفته از همان اول کلاس این دخترک شروع کرد به شوخی کردن با من و من هم همینجور که با همه حرف می زنم با این جانور هم چند کلمه ای حرف زدم . بعدا کم کم رویش باز شد و این دفعه گیرداد به قیافه من و این که هفته قبل از قیافه من اصلا خوشش نیامده ولی این هفته نظرش کلا عوض شده و از این مزخرفات ..

بعد سوار جیپ شدم و داشتم بر می گشتم خانه که دیدم این دختره با چند تا از خانم های کلاس ته کوچه دارند می روند که سوار ماشینشان شوند . این دفعه دختره آمد وسط کوچه ایستاد و مثلا راه من را بست . من هم عصبانی  بودم و عمدا لج کردم تخته گاز رفتم توی صورتش که مجبور شد بپرد کنار . بعد که من ترمز کردم که با بقیه خداحافظی کنم . دختره گفت آدم اگر بخواد بمیره بهترین راه اینه که بره زیر ماشین سهیل !

 

شبش این خواب را دیدم :

من توی یک باغ هستم که می دانم باغ خودمان در کردان کرج است . تنهائی توی باغ دارم قدم می زنم و می خواهم از مناظر عکس بگیرم .بعضی درختها غرق شکوفه بودند .  ماشین بابا هم گوشه ای پارک شده بود و عجیب بود که به جای جیپ با ماشین بابا آمده بودم . توی دیوار باغ یک سوراخ بزرگ بود که از توی آن باغ کناری دیده می شد که برعکس باغ خودمان خیلی بایر و ویرانه بود .

من صدای مامان و بابا را می شنیدم که من را صدا می کنند و مدام می گویند این کار را نکن . من هم می گویم عمرا همچین کاری نمی کنم . هرچند چیز ترسناکی در این رویا نبود ولی من خیلی ترسیدم و از شدت ترس از خواب پریدم .

حالا تعبیر سایکودینامیک رویا :

اول تعبیر اشیا و ارتباط سمبولیک :

باغ : به معنای زن و دختر است . کلا چیزهائی مثل برکه . دریا . خانه . باغ و...در تعبیر فرویدی به معنای زن و یا دختر هستند .

ماشین بابا : این که به جای جیپ خودم ماشین بابا توی رویا است در واقع دال بر پیشینه خانوادگی و کلا چیزهائی است که تعلق به خانواده به من می دهد . ماشین بابا از جیپ من گران تر است . همین موضوع به خودی خود ثابت کننده همین موضوع است . یعنی تکیه بر منابع مالی و عاطفی خانواده .

دوربین : در این رویا دوربین به معنای جهت فرایند است . یعنی من دوربین را به طرف آن سوراخ گرفته بودم و از توی آن ویرانه بودن باغ کناری را می دیدم . دوربین در این رویا مثل بردار عمل می کند و نشان دهنده جهت عمل است .

حالا اصوات و گفتگوها را هم داخل تعبیر می کنیم و بدین ترتیب وارد تعبیرات لکانی می شویم . به تعبیر کلی دقت کنید :

سهیل توی باغ خانواده خودش ایستاده . یعنی او در جای خود قرار دارد . در میان خانواده خود یعنی   به ساپورت های خانواده دلگرم است . او در حال ورانداز کردن باغ کناری است .البته  از میان سوراخ دیوار .

مامان و بابا مدام می گویند این کار را نکن . یعنی ناشهیار از طریق رویا به سهیل می گوید اگر خانواده اش بفهمند او می خواهد با چنین دختری رابطه برقرار کند قطعا مخالفت خواهند کرد .

خودش هم با این موضوع موافق است . یعنی می گوید چشم ..

رویا شاهراهی به سمت ناهشیار است . سانسورها و دفاع های روانی در رویا از بین می روند و واقعیت خود را نشان می دهد . در عالم بیداری من هیچ وقت تصور نمی کنم که خانواده من خیلی بهتر از خانواده فلانی است . اصلا به چنین موضوعی فکر هم نمی کنم . چون این کار را ابلهانه و بی معنی می دانم . عمرا فکر نمی کنم چقدر متشخص هستم و فلانی چقدر بی کلاس است !!  اما در رویا این کار انجام می شود . چون در رویا کنترل افکار برداشته می شود . لاجرم این عمل به شکل ماجرای باغ و..نشان داده می شود . ناهشیار همیشه از سمبل ها استفاده می کند .چون این تنها زبانی است که ناهشیار بلد است . ناهشیار با این زبان چیزهائی می گوید که شما در عالم واقعیت هیچ گاه بر زبان نمی آورید که هیچ . حتی تصورش را هم نمی کنید .

در عالم واقعیت  فکر رابطه با این دختر را سرکوب می شود . . اما در رویا این ترمزها برداشته می شود و من ایجاد رابطه با آن دختر را بررسی می کنم .

باری . آن چه خواندید شرح یک اتفاق و سپس تعبیر رویائی بود که به این اتفاق مربوط می شد . تعبیر خواب سایکودینامیک به معنای استفاده صحیح از سمبل ها است . تمام اشیا کارکردی غیرعادی پیدا می کنند . یعنی تبدیل به دال می شوند . دال هائی که مثل کلمه به یک چیز دیگر . یعنی مدلول اشاره می کنند . ماشین بابا دال است . دالی که به مدلولی غیرعادی . یعنی حمایت خانوادگی مربوط می شود .

تعبیر لکانی  که در واقع مکمل و حمایت کننده تعبیر فرویدی است به کلمات و بازی های زبانی مربوط می شود . چنان چه در همین تعبیر گوشه ای از آن را دیدید .

نهایتا تعبیر سایکودینامیک مطلقا به اینده مربوط نیست . تعبیر خواب عادی که در بین مردم رایج است همیشه معطوف به اینده است .مثلا می گویند فلان چیز را دیدی یعنی پول به دستت می اید . تعبیر سایکودینامیک همیشه بر یک اتفاقی که قبلا افتاده دلالت دارد . به مفهوم کلی بیانگر کمپلکس ها و تعارضات درونی است .

وقتی شما در تعبیر خواب کمی راه افتادید . کم کم به سمبل ها و مدلول ها مسلط می شوید . نهایتا نوعی شم و بینش خاص به دست می آورید که کمک کننده است . توی همین کلاس کذائی گاهی بچه ها خواب هایشان را برای من تعریف می کنند . من از وضع خانوادگی و زندگی آنها هیچ اطلاعی ندارم . ولی همیشه با تعبیر خواب هایشان می توانم بگویم در حال حاضر درگیر چه مشکلی هستند . آنها همیشه تعجب می کنند که من چطور می توانم درگیری های آنها را بفهمم و این که چرا هیچ وقت خطا نمی کنم . می گویند تو حس ششم داری . مطلقا ربطی به حس ششم ندارد .راز آن  فقط تسلط به مبانی سایکودینامیک  است به اضافی کمی از آن شمی که راجع بهش  حرف زدیم . همین .

 

پی نوشت :

پست قبلی کمی سروصدا کرد . گاهی اینجوری است . یعنی نوعی حس نیاز و عطش به نوشتن و بیان کردن چیزی که بسیار به ندرت به سراغ من می اید . من از ابتدای وبلاگ نویسی تا به حال فقط چند بار دچار این حس شده ام . حسی که به طرزی باور نکردنی کمک می کند تا خوب بنویسید . من از همین اقای میرصادقی پرسیدم چطوری می شود این حس را به دست آورد ؟ گفت هیچ راهی ندارد جز این که هرشب در زمان معینی بنویسی و بعد از مدتی در همان ساعت دچار این حس خواهی شد . اما  من هنوز این راه را امتحان نکرده ام . به هرحال بابت لطفی که به من داشتید خیلی خیلی ممنونم . باز هم مرسی .

پی نوشت : دیروز یک رکورد بود .با چیزی حدود نهصد بازدید .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

این چند سال....

 

امروز بنا به دلائلی به گذشته ها فکر می کردم و چند سالی که به هرحال تاثیر زیادی بر روی کل زندگی ام داشت . راستش نمی شود همینطوری هفت هشت سال را در چند سطر نوشت . واقعا می شود نوشت ؟ در هزار صفحه می شود ؟ بیشتر ؟ من اینطور فکر نمی کنم . بعضی لحظه ها هست . اگر همه کاغذ های دنیا را هم سیاه کنی نمی توانی ...نمی شود . نمی توانی .

اول ماجرا کجاست ؟ می شود اینجوری گفت . اول ماجرا موقعی بود که من . حدود بیست و سه چهار ساله . از لار آمده بودم بیرون .به معنای دقیق کلمه در بدترین شرایط ممکن بودم . من دانشگاه را از دست داده بودم . رویای مهندس شدنم را نابود کرده بودند . همه آن مصیبت ها در آن شهر کثافت و جهنمی هدر رفته بود . بدتر از همه . من بالکل از نظام آموزش عالی ایران اخراج شده بودم . یعنی حق ادامه تحصیل در هیچ کدام از دانشگاه های ایران را نداشتم .

چند ماهی گذشت . زخم ها کمی بهتر شدند . یک روز دائی ام به من گفت بروم پیشش . این آدم برای خودش کم کسی نیست . از این آدمهای خودساخته است . موقعیت اجتماعی و شغلی خوب و وضعیت مالی فوق العاده ای داشت . شروع کرد به صحبت کردن و این که در ایران اگر پول می خواهی باید به قول خودش خاک بازی کنی . زمین و خانه . بنابراین گفت دو روز بعد برو پیش مهندس فلانی که از دوستان نزدیک من است و با او کار کن . این اقای مهندس جزو برج سازان خفن ایران بود و هست . قبلا یکی دوبار در مهمانی های خان دائی ایشان را زیارت کرده بودم .

باری . یک روز رفتم به فرشته . خیابان بوسنی . برج منیاتور . آن موقع هنوز در حال ساخت بود و این اقای مهندس هم صاحب کل پروژه .

گفت چقدر از درس های عمران را پاس کرده ای ؟ گفتم تا سازه یک را خوانده ام . درس های اصلی عمران با استاتیک ( کتاب پوپوف را پاس کردم ) شروع می شود . بعد دینامیک است که واقعا پوستت را می کند . بعد می رسی به مقاومت مصالح ( تیموشنکو ) و سازه یک و سازه دو الی آخر .... سری تکان داد و  گفت خوب است .فردا صبح ساعت هشت همینجا باش .

کار کردن در آنجا خوب بود . با این جناب مهندس خیلی زود جور شدم . کار من چندان ارتباطی به کارهای اجرائی نداشت . بیشتر اینور و آنور رفتن بود . می رفتم خیابان شیراز پیش فلان اقا . از آن جا می رفتم بازار آهن دنبال میل گرد . رفته رفته کار به آنجا رسید که همراه همین اقای مهندس بودم و هرجای می رفت من هم همراهش می رفتم . این اقا وضعیت مالی حیرت آوری داشت . منزلش در الهیه خانه سابق مرحوم مصدق بود . ماشین های عالی داشت . اکثرا هم یکی از این ماشین ها دست من بود . البته فقط برای انجام کارها . آن موقع خودم یک گلف داشتم .

خوب . از خیلی جهات مشکلی نبود . در واقع همه چیز عالی بود . به غیر از یک چیز . و آن هم این بود که نمی توانستم از دانشگاه چشم پوشی کنم .

توی خانه ما .به درس بیشتر از هرچیز دیگری اهمیت داده می شد . خواهرهای من ماشین های درس خواندن بودند . به ما یا داده بودند که مثل اسب مسابقه باید مدام به رقابت های تحصیلی فکر کنی . من که هیچی . گند زده بودم . ولی خواهر بزرگتر همان موقع دانشجوی کارشناسی ارشد در دانشگاه شهید بهشتی بود . کوچکتره هم پزشکی می خواند در همان دانشگاه با رتبه هفده کنکور سراسری .

راستش این که خیلی به دیگران حسودی می کردم . دوست داشتم به خودم بقبولانم که بدون مدرک هم می توانی زندگی کنی . اما نمی شد . من درس خواندن را دوست داشتم . الان هم همینطور است . نمی توانستم خودم را قانع کنم که پول خوبی درمیاوری و برای زندگی کردن همین کافی است . شاید کسان دیگر جور دیگری فکر کنند . اما من آن موقع تصورم این بود .

خوب . برای ادامه تحصیل یکی دوتا مشکل کوچک وجود داشت . اول از همه این که باید به نوعی رفع ممنوعیت را جور می کردم . دیگر این که من سربازی نرفته بودم و مشمول بودم .

توی خانه جهنمی به پا شد . پدر و مادرم به هیچ عنوان قبول نمی کردند که من به سربازی بروم . هنوز نمی توانستند بپذیرند که سهیل می تواند دوباره از خانه و خانواده دور شود . دانشگاه من به زندان ختم شده بود . تا چه برسد به سربازی !  لابد فکر می کردند که این یکی به اعدام ختم می شود !

یک روز رفتم پیش دائی . اتفاقا کاملا موافق بود . و همین آدم با نفوذی که داشت به من قول درست شدن ماجرای دانشگاه را داد . چند روز بعد یک شب کلید را از جیب بابا کش رفتم و نصفه شب رفتم به شرکتش دنبال شناسنامه ام . چون بابا وقتی فهمید می خواهم بروم سربازی شناسنامه ام را برد گذاشت توی گاو صندوقش !

به مهندس جریان را گفتم . کلی نصیحتم کرد . می گفت دیوانه ای . همین جا بمان و بعد از مدتی کم کم خودت شروع می کنی به ساخت و ساز و ...

گفتم نه . گفت باشد . اگر می خواهی برو . ولی اگر رفتی دیگر این جا برنگرد . بیچاره حق هم داشت . این همه به من لطف کرده بود و حالا می دید می خواهم همه چیز را ول کنم .

اگر شما وارد نظام نشوید . چندان مشکلی نیست . نهایتا چند ماهی اضافه خدمت نصیبتان می شود . اما اگر سرباز باشید و بعد فرار کنید . به طور تصاعدی جرمتان سنگین می شود و حتی ممکن است به سالها اضافه خدمت هم  ختم شود . بنابراین اگر می رفتم دیگر راه برگشتی نبود و باید تا تهش ادامه می دادم .

راه سختی در پیش داشتم . دوسال سربازی . چهار سال لیسانس . حداقل دوسال هم فوق لیسانس ( این دفعه به لیسانس قانع نبودم ) کم نیست . هشت سال آزگار است . تازه اگر یک ضرب بالا بروی و هیچ جا عقب نیفتی . کار چه می شد ؟ پول از کجا می آمد ؟ تازه کلی هم با بچه های دیگر اختلاف سنی داری . حداقل چهار سال در سربازی و شش سال در دانشگاه...

چرچیل یک نطقی در مجلس کرد که به نظر مورخان جزو تاثیرگذارترین نطق های تاریخ است . لحظه ای که چرچیل به عنوان نخست وزیر وارد مجلس شد . هیچ کس تشویقش نکرد . چون می خواست انگلستان با المان وارد جنگ شود . چون معتقد بود اگر اکنون جلوی هیتلر را نگیرند تاریخ آن ها را نمی بخشد . باری چرچیل به مجلس چنین گفت :

لازم است به مجلس بگویم . که من جز خون ٬ زحمت ٬ اشک و عرق چیزی ندارم که به شما ارائه کنم . ما ازمونی دشوار از سخت ترین نوع آن پیش رو داریم . می پرسید سیاست ما چیست ؟ می گویم جنگ ٬ از راه دریا ٬ جنگ از راه زمین ٬ جنگ به هرشکلی که ممکن باشد . می پرسید تا کی ؟ می گویم تا آخرین لحظه . تا آخرین نفس . سیاست من همین کلمه است . جنگ . می پرسید هدف چیست ؟ می گویم هدف ما پیروزی است . پیروزی به هر قیمت ممکن....

حکایت من هم همین بود . رها کردن زندگی بی دغدغه و ارام با حقوق خوب . رها کردن همه شیطنت ها و خوشی ها . می خواهی بروی دانشگاه ؟ خیلی خوب . اما اول از همه باید موهایت را از ته بتراشی و دوسال ازگار زیر دست یک مشت عقده ای خدمت کنی پسرجان ..

 یا باید بروی سربازی و از آن جا دانشگاه . و یا....

یا چی ؟

هیچ . من انتخاب دیگری نداشتم . فقط یک راه بود . سربازی و کنکور و دانشگاه . بدون هیچ اما و اگر..

به هرحال رفتم . رفتم و دوسال بعد هم تمام شد . سربازی من سخت بود . من هیچ پارتی نداشتم و هیچ کس هم هیچ قدمی برای مساله من برنداشت . خودم یک روز رفتم و دوسال بعد تمامش کردم .

این دفعه اصلا تمایلی به ادامه مهندسی عمران نداشتم . من همیشه عاشق فلسفه بودم . اما می دانستم چیزی که در دانشگاه های ایران تدریس می شود چندان شباهتی به فلسفه ندارد . بیشتر فقه و کلام اسلامی است . حداقل درصد عمده ای از آن همین است . به هرحال روان شناسی چیزی جز شکل کاربردی نظام های فلسفی نیست . مثال عمده اش هم مکتب اگزیستانسیالیسم در فلسفه و فلسفه هنر است که دقیقا به همین نام در روان شناسی شکل کاربردی و درمانی می گیرد .

خوب . دیپلم من ریاضی فیزیک نظام قدیم بود . حالا باید در زیرگروه علوم انسانی شرکت می کردم . این کمی کار را سخت می کرد . به هرحال چون فکر می کردم کار مشکلی باشد اصلا امیدی به کنکور سراسری نداشتم . در واقع در آخرین روزهای خدمت کنکور سراسری را دادم و نزدیک به یک ماه بعد از اتمام سربازی هم کنکور ازاد دادم . به اصرار مامان کنکور هنر هم شرکت کردم . نتیجه این شد :

رنبه هزار و هفتصد سراسری که به من مدیریت دولتی تهران داد . رتبه یک کنکور ازاد در روان شناسی بالینی ( کل زیر گروه روان شناسی ازاد سطح کشور من چهار تا درس را صد زدم ) . رتبه یک کنکور ازاد در روان شناسی عمومی  ( پاره وقت ) حسابداری یکی از این دانشگاه های پولی ( اسمش یادم نیست ) کارگردانی سینما در دانشگاه سوره . گرافیک دانشگاه سوره و در ازمون عملی هر دو رشته هنر هم  قبول شدم .

این قبولی های متعدد کمی من را گیج کرد . بابا خیلی روی حسابداری اصرار داشت . چون رشته خودش بود و شوهر خواهرم هم دکترای این رشته را داشت و هر دو معتقد بودند اگر این رشته را ادامه بدهم . یا حتی مدیریت را . نانم توی روغن است . اما من هیچ کدام را دوست نداشتم .

آن روزها یک پیپ مسخره خریده بودم . یک شب تا صبح نشستم توی اتاقم و پیپ کشیدم . صبح رفتم رودهن و در روان شناسی بالینی ثبت نام کردم . چند روز بعد هم رفتم دانشگاه سوره و کارگردانی را ثبت نام کردم . امیدوار بودم که بتوانم هر دو را باهم تمام کنم . اما بعد از یک ترم کارگردانی  دانشگاه سوره دلم را زد . مهمتر از همه این که برای من پرداخت دو شهریه سخت بود .

روزی که کلاس های روان شناسی شروع شد هیچ وقت یادم نمی رود . رفتم دانشگاه و نمی دانم چرا به طرز غریبی افسرده شدم . کلاس اول را از دست دادم . به جایش رفتم یک گوشه که هیچ کس من را نبیند و زار زار گریه کردم . علتش را نمی دانم . بعد اشک هایم را پاک کردم و رفتم سر کلاس و اینجوری شروع شد .

راستش را بخواهید من دانشجوی خوبی بودم . به قول یکی دوتا از استادها من بهترین دانشجوئی بودم که رودهن به خود دیده است . در این باره نظری ندارم . اما در تمام ترم ها و نهایتا در معدل کل دانشگاه رودهن را با رتبه یک تمام کردم . علتش این بود که من برای این دانشگاه کذائی جنگیده بودم . همینطوری نرفته بودم سر کلاس بنشینم  . مهمتر از همه مطالعاتم خیلی وسیع تر از این حرفها بود . برای بعضی از استادها درس دادن یک کابوس بود . خوشم می آمد سر به سرشان بگذارم و گیجشان کنم . بعضی از آنها به طرز غریبی بی سواد بودند . من هم نمی گذاشتم آب خوش از گلویشان پائین برود .

در عوض بعضی ها هم واقعا استادهای عالی و مسلطی بودند . این ها را دوست داشتم . من نزدیک به شش ماه در پزشکی قانونی نشستم پیش دکتر ثابتی و اینجوری بود که فهمیدم تشخیص درست یعنی چه . روان شناسی جنائی چیست و کاربردش کدام است .

گلف را فروختم و یک جیپ کا ام خریدم . قرمز توت فرنگی روباز و به طرز اساسی دختر کش ! واقعا خوشگل بود . ولی بدبختانه راه نمی رفت . جانت را بالا می آورد . از موتور هزار و ششصد کا ام بیشتر از این نمی شد انتظار داشت . یک روز توی خیابان . جلوی همین قنادی بی بی  خیابان سهیل قیطریه . یک زن و مرد جوان که سوار یک جیپ شهباز بودند ایستادند به نگاه کردن ماشین من . مرد گفت اقا می آئی ماشین ها را عوض کنیم ؟ گفتم باشد . یک و خورده ای سر گرفتم و جیپ ها را عوض کردیم .

البته شهباز یشمی رنگ درب و داغانی بود . اما عوضش موتور شش سیلندر داشت . دقیقا سه ماه روی این ماشین کار کردم و اخرش تبدیل به یک هیولای واقعی شد . فول ادیت شده بود . همیشه خدا  در حال کورس گذاشتن بودم . هم موقع رفتن و هم موقع برگشتن .

روز اولی که ماشین آماده شد . هنوز کروک و چادرش حاضر نشده بود . اوایل ابان ماه . گفتم ولش کن هوا خیلی سرد نیست . همینطوری روباز می روم . حوصله تاکسی نداشتم . چشمتان روز بد نبیند . وقتی رسیدم به جاجرود و می خواستم از مغازه چیزی بخرم دستم از سرما چنان خشک شده بود که نمی توانستم سوئیچ را بچرخانم و ماشین را خاموش کنم !!

موقع برگشتن یکی دوتا از داف های کلاس پرسیدند ماشین آوردی ؟ گفتم آره ولی از سرما یخ می زنید . شروع کردند مسخره بازی که خسیسی و می خواهی خودت تنها برگردی . گفتم باشد سوار شوید ولی اگر منجمد شدید به من هیچ ربطی ندارد . خدا می داند وقتی به تهران رسیدیم اینها چنان خشک شده بودند که حتی نمی توانستند از ماشین پیاده شوند !!  یخشان که باز شد تازه شروع کردند به فحش خواهر مادر !!

باری . لیسانس را در مدت هفت ترم . در واقع شش ترم . چون برای ترم هفت فقط چهار واحد داشتم تمام کردم . حالا رسیده بودم به کنکور فوق لیسانس . نسیم یک دوستی داشت به نام نازنین که شغلش درس خواندن برای فوق لیسانس بود !! چهار سال بود که هرسال می خواند و قبول نمی شد ! آن سال گفت خسته شده و می خواهد این سال را استراحت کند ! من هم گفتم پس کتاب هایت را بده تا من بخوانم و ان بیچاره هم داد .

دقیقا همین اشتباهی که در کنکور لیسانس کردم و سراسری را از دست دادم در فوق هم مرتکب شدم . انقدر که این استادها و بقیه ما را از کنکور فوق ترساندند که فلانی ده ساله پشت کنکور است و ان یکی پنج سال است و...من هم ترسیدم و گفتم حالا که اینطور است اصلا بی خیال سراسری . همین ازاد هم از سرم زیاد است . من شش ماه وقت داشتم برای کنکور . مدام امروز و فردا کردم که از شنبه شروع می کنم به درس خواندن و شروع نمی کردم . این جانور نازنین هم هر دفعه من را می دید می پرسید چقدر خوانده ای ؟ من هم می گفتم هنوز شروع نکرده ام !

تا این که یک روز جمعه عصر نشسته بودیم در یک کافی شاپ و این نازنین هم بود . پرسید چند دور خوانده ای ؟ گفتم چند دور ؟ من هنوز شروع نکرده ام !!

سری تکان داد و گفت امسال را فراموش کن . از سال بعد با هم شروع می کنیم ! چون فقط بیست و نه روز به کنکور ارشد مانده بود !

کفرم درآمد . چی چی امسال را فراموش کن ؟! من باید همین امسال قبول شوم .گفت برو بابا دیوانه فک می کنه همینطوری الکیه !

  این دفعه از فردا شروع کردم .  خوب . این کنکور را هم دادیم و تمام شد . رسیدیم به روز اعلام نتایج . با همین جیپ کذائی رفتم دم کیوسک روزنامه فروشی . روزنامه را خریدم و آمدم . خواستم اسامی را نگاه کنم . به خودم گفتم ببین سهیل جان چرا عجله می کنی ؟ تو که می دانی قبول نمی شوی . پس فعلا یک سیگار بکش .چون در حال حاضر هنوز هم نمی دانی نتیجه چه شده . ولی اگر روزنامه را ببینی و اسمت در آن نباشد از افسردگی می میری ! وایستا سیگارت را با خیال آسوده بکش !

سیگار کذائی را کشیدم و با ترس و لرز روزنامه را باز کردم . البته قبول شده بودم . و این دفعه هم رتبه من یک بود .

یک سال و نیم هم ارشد طول کشید . خلاصه آن سالهائی که زمانی فکر می کردم هیچ وقت تمام نمی شوند بالاخره تمام شد . الان هم پشیمان نیستم . قطعا مدت زیادی علاف داشنگاه بوده ام . اما به نظرم اگر دانشگاه نمی رفتم هم چیز خاصی به دست نمی آوردم . شاید کمی پول . ان هم چیز خیلی مهمی نیست . حداقل برای من اینطور است .

برای همین است که الان روی این مسائل کمی حساسم . من این راه را خیلی سخت طی کردم  . هزینه کردم . از عمرم و پولم و همه چیز . برای همین است که وقتی می بینم بعضی بچه های دانشجو کلا جدی نیستند و فقط می خواهند همینطوری درس را پاس کنند کفرم در می اید . بله درست است که دانشگاه های ایران استاندارد نیستند . درست است که کیفیت آموزش پائین است . اما این دلیل نمی شود که همه چیز را سرسری بگیریم . الان می بینم جلوی همین دانشگاه خودمان دروداف می ایستند و اتو می زنند و شوخی و خنده و چیزی شده مثل جردن . من اینجوری دوست ندارم . من هم توی دانشگاه دوست دختر داشته ام . هزار بار گوشه کنارهای دانشگاه مشروب خورده ام . خیلی کارها کرده ام . اما وظیفه یک دانشجو اول از همه یادگرفتن رشته اش است . بله قطعا شیطنت خوب است . اما مهمتر از درس نیست . دانشگاه محیطی برای خوش گذرانی نیست . سالن مد نیست . دانشگاه برای یادگرفتن است . هرچند استادها بی سواد باشند . هرچند همه چیز خر تو خر باشد .

 این روزها به طور جدی به دکترا فکر می کنم . این یکی دیگر شوخی بردار نیست و نمی شود ظرف بیست و نه روز کلکش را کند . در واقع شرایط ورود مشکل است . اما ولش نمی کنم . بالاخره یک سوراخی پیدا می کنم که بشود ازش دکترا گرفت . یعنی امیدوارم اینطور باشد .

 امروز بحثی با شراگیم داشتم که احتمالا در جریانش هستید . می گفت تو همه چیز را برای تیترش می خواهی. نویسندگی و مدرک تحصیلی و.. گیریم اینطور باشد . البته که دوست دارم به من اقای دکتر بگویند . چرا دوست نداشته باشم ؟ انکار نمی کنم که تیتر برای من مهم است . من یادگرفتن را دوست دارم . محیط های آموزشی را دوست دارم . اگر روزی بتوانم استاد بشوم بهترین روز زندگی ام است . این هیچ عیبی ندارد . جاه طلبی اصلا بد نیست . در واقع یکی از بهترین صفات انسان است . وقتی دوست داری پیشرفت کنی چرا باید خجالت بکشی ؟ این که تیتر و مدرک بد است و....حرف چرندی است که در دهن عوام افتاده است . این که می گویند جامعه مدرک گرا شده و..ای کاش که اینطور بود . اگر مدرک مهم نیست پس چه چیزی مهم است ؟

 تا همین چند سال پیش مثلا حسن اقا بقال کاندید مجلس می شد و بعدش هم می شد نماینده مجلس !! بله قبول دارم که الان خیلی از همین مقامات دولتی مدرک درپیتو الکی  دارند که یک شبه گرفته اند . ولی همین هم برای ما یک پیشرفت است . در حال حاضر مدرک گرائی برای جامعه ما یک قدم رو به جلو است ....

 

پی نوشت : این آهنگ جدید نیست . اما من تازگی ها توی ماشین  زیاد گوش می کنم . تابستون کوتاه از زد بازی :

http://www.4shared.com/file/42811309/503a57e3/Zed_Bazi_Feat_JJ__Sijal__Nassim_-_Tabeston_Kootahe__RapFAcom_.html?s=1

 

 پی نوشت : فرشته جان شماره تلفنت را گم کردم . خودت به من زنگ بزن . ترجیحا شب ها . مرسی و فعلا بای .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

تندیس...

 

دیروز می خواستم  با سحر بروم خرید . قرار بود جلوی پاساژ تندیس تجریش همدیگر را ببینیم چون از خانه سحر تا پاساژ پیاده پنج دقیقه راه است . من موقع رفتن خیلی نگران جای پارک بودم چون همیشه آنجا این مشکل هست . ولی با کمال تعجب جلوی پاساژ کاملا خالی بود و تا دلت بخواهد جای پارک فراوان بود .

از یک مغازه نسبتا بزرگ سحر چیزی خرید و یک تراول داد . مغازه دار گفت نمی تواند تراول را خرد کند چون پول توی دخل ندارد . تعجب کردم که یعنی از صبح تا حالا صد تومان هم فروش نداشته ای ؟ گفت نه به خدا مگر نمی بینی پاساژ چقدر خلوت است ؟ راست می گفت . توی کل پاساژ شاید صد نفر هم نبود و همه این ها به دلیل بگیر و ببند پلیس های ارشاد است .

می گفت پلیس های اینجا زیر نظر رئیس جمهور هستند چون ایشان به اینجا حساس است !  چند وقت پیش یه عنوان اعتراض یک روز مغازه ها را باز نکردیم . ولی آمدند و تعدادی از بچه ها را با کتک بردند و هنوز هم ازاد نکرده اند .

بازار قائم و سر پل تجریش هم همینطور بود . یک خانم و اقا جلوی ما بودند که خانمه استین مانتوش  کوتاه بود . سحر خواست به خانمه بگوید از این طرف نرو تا دستگیر نشوی . از شانس ما آنها خارجی از اب در آمدند و حالا بیا به این زبان بسته ها حالی کن که ممکن است پلیس دستگیرت کند ! او هم با تعجب می گفت چرا ؟ چرا ندارد ! به خاطر حجاب !!

امشب من و آنیتا و کیان تنها بودیم . من شام را گذاشتم به انتخاب آنیتا و قرار شد پیتزا بگیریم . در این فاصله آنیتا خیلی مرتب میز چید تا زنگ در را زدند و پیتزا را آوردند . آنیتا گیر داد که خودم باید بروم بگیرم . من هم پول دادم و گفتم برو خودت بگیر . از توی آیفون داشتم می دیدم چه خبر است . پولی که من داده بودم بیشتر اسکناس های دویست تومنی بود . آن اقا گفته بود می شود پانزده تومن و همین مبلغ را از دست آنیتا گرفت . ولی آنیتا زیر بار نمی رفت و معتقد بود آقاهه بیشتر از این مقدار پول برداشته است !!  ( چون تعداد زیادی اسکناس شده بود . اسکناس ها دویست تومنی بودند ! )

بیچاره پیتزائیه کلافه شده بود و به اینتا می گفت مگه سواد نداری ؟ ببین روی اسکناس نوشته دوهزار ریال !  آنیتا هم می گفت خودت سواد نداری !   چهار پنج تا دویست تومنی داده بود به طرف و می گفت همین بسه !

مجبور شدم بروم پائین و طرف را از دست آنیتا نجات بدهم ! بیچاره پسره موهاش وز کرده بود ! و  دوتائی تقریبا در حال کتک کاری بودند ! وقتی من رسیدم آنیتا می گفت دائی این آقاهه چون دیده من کوچولوام می خواد سرم کلاه بذاره !!

بچه های این دوره زمانه واقعا عجیبند . من وقتی به سن آنی بودم جرات نداشتم با بزرگتر از خودم حرف بزنم . ولی این توله سگ داشت آن بیچاره را رسما جر می داد !

 

 پی نوشت :

علاقه مندان به نقاشی . این سایت هاله است . هاله کارشناس ارشد نقاشی  از لندن است  و به همراه همسرش . یعنی کسری عزیز در همان جا زندگی می کند . کسری را در عکس های دوران دبیرستان من دیده اید .

http://www.haleh-jamali.co.uk/

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

ملاقات شرعی

 

تا قبل از شرکت در کلاس داستان نویسی اقای میرصادقی تصورم از داستان کوتاه به کلی چیز دیگری بود . به نظر خیلی ساده می آمد . یک موضوع جالب پیدا می کنی و آن را به صورت داستان کوتاه می نویسی . مثل خیلی از پستهای این وبلاگ . ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست . هاینریش بول می گوید اکثر علاقه مندان به ادبیات و نوشتن . اول از همه سراغ داستان کوتاه می ایند تا ببینند استعداد ادبی دارند یا خیر ؟ غافل از این که داستان کوتاه یکی از مشکلترین قالب های ادبی است .

داستانی که در زیر می خوانید امروز صبح نوشته شده است . راستش من مدتها وقت داشتم اما مدام امروز و فردا کردم تا این که مجبور شدم  ظرف یک صبح تا ظهر آن را بنویسم . امروز این داستان در کلاس خوانده شد و درواقع اولین داستانی بود که من در این کلاس خواندم . عده ای می گفتند به عنوان اولین داستان خوب است . به هرحال ضعف های زیادی هم دارد .

 

 

 

 

.

 

ملاقات شرعی  :

 

 

از همان اول صبح خبر توی بند  پیچیده بود . مهندس سعی می کرد شوخی ها و متلک های بقیه زندانی ها را زیر سبیلی در کند و اهمیتی ندهد . اما برایش سخت بود . انقدر بچه های سلول سر به سرش گذاشتند که دید اگر چند دقیقه دیگر بگذرد با یکی دعوایش می شود . از سلول زد بیرون و رفت  پیش محسن که مثل خودش  به جرم اختلاس زندانی شده بود

محسن از فلاسک  چای ریخت و پرسید چه خبرها ؟

__ هیچی . امن و امان

--- امروز ساعت چهار ملاقات شرعی داری دیگه نه ؟

__ اره ...ولی پدرم در اومد تا جورش کردم .

__ چطور ؟

__ زنم قبول نمی کرد بیاد .بس که محجوب و سر به زیره . می گفت خجالت می کشم  .

__ خدائیش سخته آدم زن جوون داشته باشه و این تو اسیر باشه .  دلش هزار راه  میره....

 

__ اره ولی شکر خدا من خیالم از خانمم تخت تخته . الحمدالله تو این یکی شانس آوردم .خیلی دوستم داره  من بیست سال دیگه هم اینجا باشم  منتظرم می مونه . هر دفعه توی ملاقات می گه امیر نکنه خدای نکرده بیخودی نگران بشی و غصه بخوری . من تا وقتی بیائی بیرون  چشم به راهتم. سه سال که سهله . سی سال هم باشه منتظرت می مونم 

__ خوب خدا رو شکر . حالا که اینجوریه تو هم  سعی کن کمتر فکر و خیال کنی .حبست سه سال که بیشتر نیست . چشم به هم بذاری تموم میشه..

مهندس سری تکان داد و بلند شد .کمی این پا آن پا کرد و گفت محسن جان . راستی ادکلن داری ؟

محسن با خنده گفت نه مهندس جان ! توی  زندون و ادکلن ؟

 

مهندس برگشت به سلول و سعی می کرد پوزخندها و اشارات دیگران را ندیده بگیرد . علی . جوانکی که هیکل درشتی داشت و به جرم چاقو کشی زندانی شده بود گفت مهندس کمک خواستی من حاضرم باهات بیام ! صدای  خنده دیگران بلند شد .

سعید که از بقیه سن بیشتری داشت گفت مهندس جان ناراحت نشو . اینا  از حسودیشونه که دارن اذیتت می کنن

علی گفت : اره دیگه ما که مثل امیر خان دانشگاه نرفتیم که مهندس بشیم . خوش تیپ و باکلاس هم که نیستیم . کی به ما زن می ده ؟ گور نداریم کفن داشته باشیم .

مهندس نگاهی به ساعت انداخت . دیگر چیزی نمانده بود . رفت جلوی آینه و دستی به موهایش کشید . از توی آینه علی را می دید که داشت زیر لب آهنگ عروسی را می خواند و بقیه بی صدا می خندیدند . برگشت گفت بسه دیگه بچه که نیستید . کمی جنبه هم خوب چیزیه !

علی گفت خیلی خوب بابا چرا ناراحت میشی شا دوماد ؟ خدا به ما چی داده که جنبه داده باشه ؟ داریم شوخی می کنیم . نا سلامتی رفیقیم . تو امشب دوماد بشی انگار ما شدیم !

مهندس گفت لاالله الاالله .   فلاکس را پر از اب جوش کرد . به اضافه دوتا لیوان و  گفت خیلی خوب ما رفتیم .

سعید گفت صبر کن . یک کیسه نایلونی داد دست مهندس . مهندس بازش کرد . چند تا میوه و یکی دو مشت آجیل بود . تشکر کرد .و از سلول زد بیرون .

توی راهرو که داشت می رفت یکی از زندانی ها یک مشت کاغذ پاره پرت کرد هوا و داد کشید لی لی  لی ! به افتخار آقا داماد کف بزنید . چند نفری هم کف زدند . مهندس با لبخند زورکی از راهرو بین سلولها گذشت و  به در بند  رسید . افسر نگهبان پشت میزش نشسته بود . سلام کرد . افسرنگهبان  سری تکان داد و اسم مهندس را درون دفترش نوشت .

بعد از چند دقیقه افسرنگهبان یک سرباز را صدا کرد و گفت  پسر بیا این رو ببر به ساختمون دوم .

سرباز دست مهندس را با دستبند به دست خودش قفل کرد و با هم از ساختمان خارج شدند . نور آفتاب چشم مهندس را زد .  دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . با خودش می گفت نکنه نگار لج کنه و نیاد ؟  خدا کنه دوباره بدقلقی درنیاره...

بلاخره به ساختمان دوم رسیدند و سرباز مهندس را به  دفتر نگهبانی تحویل داد .

گروهبان اسم و شماره مهندس را توی دفترش نوشت و با تنبلی از پشت میزش بلند شد و مهندس را بازجوئی بدنی کرد .توی نایلون را  واررسی کرد و یک مشت آجیل هم برداشت .

 بعد از چند دقیقه  زندانی مسنی که موقع راه رفتن می شلید وارد دفتر شد و  با هم از دفتر خارج شدند

از پله ها که بالا می رفتند زندانی پیر گفت : ببین اقاجان . الان ساعت چهاره  . میری توی اطاق و خانمت که اومد من در رو از بیرون قفل می کنم و چهار ساعت بعد . یعنی ساعت هشت بر میگردم . کل این چهار ساعت رو باهم هستید و احدی حق نداره مزاحمتون بشه . نه کسی میاد تو و نه شما می تونید بیائید بیرون . همه چی هم اون تو هست و تکمیل تکمیله . ملافه ها رو شستم .

پیرمرد در را با کلیدش باز کرد و گفت بفرما تو تا من برم خانمت رو هم بیارم .راستی اسمش چیه ؟ مهندس گفت  نگار حیدری حاج اقا و یک اسکناس در جیب پیرمرد چپاند .

اتاق با یک تخت و یک میز ارایش و دو صندلی مبله شده بود . یک درب کوچک هم گوشه اتاق بود . مهندس آن را باز کرد و دید  یک دستشوئی کوچک است .

توی آینه دستی به موهایش کشید و یقه لباسش را مرتب کرد . صدای پا از توی راهرو نزدیک می شد . صدای پیرمرد می آمد که داشت چیزی میگفت .

در با صدای خشکی باز شد . مهندس به نگار که دم در ایستاده بود لبخند زد .

زن همانطور ایستاد و به مهندس خیره شد

پیرمرد گفت خانم بفرما تو می خوام در رو قفل کنم .

نگار گفت قفل برای چی ؟

پیرمرد گفت چون که قانون اینجا همینه . چهار ساعت بعد بازش می کنم .

مهندس گفت چرا نمیائی تو ؟

زن با تردید وارد شد . در پشت سرش با صدای خشکی بسته شد .

مهندس گفت سلام

_ سلام

حالت چطوره نگار  و جلو رفت

. زن چند قدم عقب رفت  . زیر لب گفت : امیر خدا بگم چی کارت کنه که منو کشوندی اینجا . مردم از خجالت .

مهندس : چرا ؟

_ هزار جای آدم رو می گردن و هر کس و ناکسی  از راه می رسه یک متلکی بار آدم می کنه . اینا چیه دستت گرفتی ؟

مهندس تازه متوجه فلاکس و نایلون آجیلش شد و آن را گوشه ای گذاشت . گفت هیچی . چائی و یک مشت آجیله .

نگار سری تکان داد و پوزخند زد .

مهندس نشست روی تخت و سیگاری روشن کرد .

گفت بیا بشین چرا همینطوری وایستادی ؟

نگار اخم کرد . _ کثیفه . چندشم میشه

مرد گفت کثیف نیست . ملافه ها رو هر دفعه می شورن . فکر کن اومدی هتل

نگار  لبخند تلخی زد و زیر لب گفت هتل . اونم چه هتلی . هتل اوین ! و به لباس زندان اشاره کرد حالا  نمی تونستی یک چیز  دیگه بپوشی ؟

مهندس  با خجالت گفت  نه . ممنوعه . فقط باید همین رو پوشید . و با ناشیگری پیراهنش را صاف کرد .

نگار مانتویش را در آورد و آن را روی تخت پهن کرد .و  با احتیاط روی آن نشست .

 _چه خبرها نگار ؟ از فک و فامیلا که کسی بو نبرده  ؟

_ به همه گفتم رفتی ماموریت . خارج  کشور .

_   این لباس رو ندیده بودم . تازه خریدی ؟

_  بابا  خریده .

_ باریکلا به بابات . خیلی سلیقه به خرج داده . و خیره شد به چشمان زن

_ زن نگاهش را دزدید و سرش را برگرداند .

_ موهات رو چرا رنگ کردی ؟ میدونستی  که من دوست ندارم .

_ همینطوری . به خاطر تنوع

 

_ این  روزها چی کارها می کنی ؟

_ هیچ . چی کار باید بکنم ؟  گاهی میرم پیش دوستام .

_ لابد پیش مژده ؟ اره ؟

_  اره . گاهی .

_ مگه نگفته بودم با اون دختره نگرد ؟

_   نگار  ادایش را درآورد : با اون دختره نگرد !! فرمایش دیگه ای ندارین ؟

_ مهندس سرش را پائین انداخت .

چند دقیقه ای در سکوت گذشت . مهندس  به  نگار  نزدیک شد .زن خودش را کنار کشید . چه بوی سیگاری میدی امیر . تو که ترک کرده بودی .

_ ای بابا مگه میشه توی زندون سیگار نکشید .

 

   انگشتانش را به موهای زن کشید . زن سرش را عقب برد .

_ چرا اینجوری می کنی  نگار؟

_  دستات رو شستی   ؟ شنیدم توی زندون پر از مرضه  . ایدز و..

_  مهندس لب ورچید . زن متوجه  ناراحتی اش شدو دستش را به ارامی روی  موهای  او  کشید و گفت  .

_ دلت برای من تنگ شده  بود؟ آره ؟

_ مرد صدایش را صاف کرد . چرا . خیلی زیاد . دلم خیلی برات تنگ شده بود . همه اش به تو فکر می کردم و این که چی  کارا می کنی ؟

_ دیوونه . ببینم مگه به من شک داری ؟

_ نه اصلا . ولی دست خودم نیست . خودم هم خوب  می دونم همه اش بیخودیه .

_واقعا  دیوونه ای .

_ تو هم اگه جای من بودی فکر و خیال  دیوونه ات می کرد 

 من اگه جای تو بودم  زنم رو طلاق می دادم  خلاص . هم خیال اون رو راحت می کردم هم خیال خودم رو

_  طلاق ؟ یعنی چی نگار ؟

_ شوخی کردم بابا ...

_  من این همه به خاطر تو دارم بدبختی می کشم . حالا بیام طلاقت بدم ؟

__ ببخشید منظورت چیه که میگی به خاطر من ؟

_ خوب به خاطر توست دیگه . همه این مصیبت ها به خاطر تو است .

_ چرا من ؟ مگه من بهت گفتم اختلاس بکن ؟

_ نه تو نگفتی . ولی من می خواستم توقعات تو رو برآورده کنم . ماشین و خونه و..

_  لطفا بیخود این مسائل رو به من ربط نده . یک ماشین فکسنی و یک خونه اجاره ای این حرفها رو نداره .

_ به هرحال  اگه این همه توقع نداشتی مجبور نمی شدم به خاطر پول از این کارها بکنم .

_  نه دیگه عزیز من . من با تو شرط کرده بودم که باید مستقل زندگی کنیم . مجبور نبودی قبول کنی . کسی هم مجبورت نکرده بود با من زندگی کنی . از همون اول هم گفته بودم که حوصله زندگی  مثل بدبختها و یک قرون دو زار کردن رو ندارم .

_ چرا اتفاقا مجبور بودم . چون دوستت داشتم . چون می خواستم  با تو زندگی کنم . چون دوست داشتم یک زندگی ایده آل برات بسازم .

_ واقعا هم که چه زندگی ایده آلی  برام ساختی . خدایا  چقدر احساس  خوشبختی می کنم .  ...

_ بالاخره تموم میشه نگار .

_ اره تموم میشه . سه سال که چیزی نیست . فقط  سه سال از بهترین سال های زندگی من الکی هدر میره . جوونی من هم تموم میشه

_  خیلی خوب . مجبور نیستی  سه سال تحمل کنی . می تونی بری دنبال زندگیت .

_ زن  لبخند تلخی زد 

_ مهندس با شرمندگی خندید . ببین تو رو خدا بعد از این همه وقت فرصتی پیش اومده تنها باشیم و حاالا مدام داریم دعوا می کنیم . دستش را دور کمر زن حلقه کرد . و خودش را به زن چسباند . زن غرغر کرد . با این لباس و این بوئی که میدی دوستت ندارم .

نیم ساعت بعد زن چشمانش را بسته بود . مهندس تکانش داد . بیدار شو نگار . الان که وقت خواب نیست .

_  زن خواب آلوده گفت  فقط ده دقیقه . دیشب اصلا نخوابیدم .

_   مهندس از توی فلاکس دو تا چائی ریخت . یک سیب پوست کند و باز نگار را تکان داد . زن با بی میلی بلند شد و نشست .

_  نذاشتی  چند دقیقه بخوابیم .

_ تو چرا دیشب  نخوابیدی ؟

_ زن یک تکه سیب برداشت . با خنده گفت  فکر و خیال . عزیزم . فکر و خیال تو نمی گذاره بخوابم .

بعد کیفش را باز کرد و یک آینه کوچک به اضافه یک رژلب  بیرون آورد . از توی کیفش یک کارت عروسی هم بیرون آفتاد که آن را  به مرد نشان داد .

_ مهندس کارت را نگاه کرد .

_ عجب . مریم داره عروسی می کنه ؟

_ زن همانطوری که داشت ماتیک  می زد گفت عروسی کرد عزیزم . چه عروسیی هم کرد .

_  مگه تو هم رفته بودی ؟

_ نه عزیزم همونطور  تو اینجا زندونی هستی منم  به یاد تو خودم رو توی خونه زندونی کردم . خوب معلومه که رفتم 

 

 نبودی ببینی  داماد چه بریز و بپاشی کرد  .ماه عسل آنتالیا بودن . پریروز برگشتن . شانش رو میبینی تو رو خدا ؟ دختره ازگل دهاتی .

_  مهندس گفت حالا نمی خواد عروسی مریم خانم رو به رخ من بکشی . صبر کن اون هم امروز فردا تقش درمیاد .

_ زن  پوزخند زد . فعلا که تق تو در اومده .  ساعت چنده ؟

_ چیه  ؟ دوست داری زودتر بری ؟

_ نه عزیزم دوست دارم تا ابد پیش تو توی زندان بمونم . چرا  پیرهنت رو نمی پوشی ؟

_ آخه گفتی از لباس زندان بدت میاد .

  پیراهنش را پوشید . میبینی چقدر لاغر شدم ؟

_ زن با بی خیالی گفت آهان . و ناگهان خوشحال شد  گفت یک ماهه توی رزیمم . سه کیلو کم کردم . معلوم نیست ؟

_ ای خدا من اینجا دارم می پوسم این تو فکر رژیم و این حرفهاست . ببینم اصلا به من هم فکر می کنی ؟

_ رمانتیک شدی امیر ! زندون رمانتیکت کرده ! یک کم دیگه اینجا بمونی شاعر میشی و خندید .

_ مرد چیزی نگفت . سیگاری روشن کرد و پک عمیقی زد .

از بیرون صدای پا آمد . بعد صدای پیرمرد که گفت ده دقیقه دیگه وقت  تمومه .

_  زن روسری اش را سرش کرد . توی آینه  موهایش را مرتب کرد . مرد نزدیک شد و بغلش کرد . گفت دلم برات تنگ میشه .

_ زن با بی خیالی گفت  آهان 

_ چند دقیه همینطوری گذشت .  زن خودش را با ملایمت از آغوش مرد بیرون کشید  و  روی لبه تخت نشست .  کیفش را روی پاهایش گذاشت و  دستانش را دور زانوهایش حلقه کرد .

_ مرد ایستاده بود و به زن نگاه می کرد . زن سرش را بالا آورد و نگاه هایشان با هم تلاقی کرد . زن  نگاهش را از نگاه مرد دزدید .

_ صدای پائی آمد که نزدیک می شد . بعد پیرمرد بود که بلند گفت یاالله و کلیدی که در قفل چرخید و در با صدای خشکی باز شد .

زن بلند شد و ایستاد .  کیفش را باز کرد و پاکت کوچکی را از آن بیرون کشید .

_ مرد گفت این چیه ؟

_  بعدا بازش کن خودت می فهمی  خداحافظ

با قدمهائی تند از اتاق بیرون رفت . چند قدم که دور شد برگشت و با دست اشاره کوچکی کرد . از خم راهرو گذشت و از نظر مهندس ناپدید شد .

 مهندس پاکت را باز کرد .

_ پیرمرد گفت آقا بفرما بیرون . می خوام اتاق را مرتب کنم .

_ مهندس به کاغذ توی دستش که بالایش نوشته بود دادخواست طلاق خیره مانده بود  و جواب نداد  به چهارچوب در تکیه داد و بعد زانوهایش سست شد و همانجا نشست .

_ پیرمرد با  فلاکس  بالای سرش ایستاد و گفت این ها رو جا نذاری

_  مهندس بدون این که به پیرمرد نگاه کند سرش را تکان داد

_ پیرمرد گفت ای بابا جوون انگار حواست پرته . می گم برو بیرون من کار دارم .

_ مهندس بلند شد و از اتاق بیرون رفت . پیرمرد غرغر کنان دنبالش رفت و دوباره فلاکس را دستش داد .

توی راه مهندس پاکت را زیر لباسش پنهان کرد . وقتی وارد بند شد بقیه مدام شوخی می کردند و می خندیدند . وارد سلول که شد علی گفت خسته نباشی مهندس .

مهندس سری تکان داد و به زور لبخند زد

یکی گفت  شام برات گرفتیم . بردار بخور قوت بگیری . رنگت پریده . معلومه  خیلی زحمت کشیدی .

مهندس جواب نداد . رفت روی تخت و پتو را روی سرش کشید . زیر پتو هیچ صدائی نبود . فقط با هرنفس صدای خش خش پاکت را می شنید که همچنان زیر لباسش بود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3