تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

انتهای بازی . نتیجه ..

 

مدام به من می گفتید که چرا روی افشین انقدر زوم کردی و ولش کن و تو نباید با این آدم بی ارزش دربیفتی و....

خواهش کردم صبر کنید و منتظر نتیجه باشید .

لابد یک چیزی داشت و من هم باز شک ندارم در شناختم اشتباه نکردم . گفتم بیام برای شما بنویسم و تحلیل روان شناسی بدم . که چرا این آدم درگیر شد و قصدش چه بود و حالا بیماری اش این است و درمانش هم این است و.....اما نه .

حالا چیزی فراتر از روان شناسی . فراتر از این حرفها به شما می دهم . به شما نه . منظورم فقط افشین است . اگر مثل او نباشید چیزی گیر شما نمی اید .

آره بابا افشین مهندس کامپیوتره . متولد شصت . اهوازی . وبلاگ می نویسه . اینجا هم به من فحش خواهر مادر داده و گیرم اصلا نامرد و بی شرف و..

خوب که چی ؟ این افشینه که این شده . من اگر جای اون بودم و شرایط اون رو داشتم حالا شاید جای سگ افشین هم نبودم . تو اگه جای من بودی ؟ من اگه جای تو بدم چی ؟ از کجا میدونی ؟ تو چی میدونی این آدم چه مانع هائی رو کنار زده ؟ ببین من دیگه طرفم رو می شناسم . به روان شناسی هیچ ربطی نداره . بالاتر از این حرفها است . تجربه نیست . علم نیست . یک نوع بینش غریب است که ترکیب همه این ها است . شاید هم توهم و اشتباه باشد . نمی دانم .

خار بیابون رو که دیدی . بیابون خشک و برهوت . نمک و شوره زار . همه چیز از هر لحاظی در بدترین حالت است . یک بوته این جا . یکی هفت متر آن طرفتر . فقط چوب خشک و خار ..

در هیچ گلفروشی نیست . هیچ قشنگی ندارد . بلند نیست . سبز نیست .و هیچ زیبائی خاصی هم در آن نیست .

یک نوع زیبائی و کیفیت خاصی در آن هست که در هیچ جای دیگر نیست . اصلا از لحاظ منطقی نباید همان خار هم در آن بیابان رشد کند . اما هست . زیرا یک نوع لجاجت و سرسختی وحشتناک در او هست . بیشتر از تحمل . بیشتر از پشتکار . اصلا او خود آن صفت است . او چیزی بیشتر از این حرفها است .

برای همین است که فلان درخت زیبا و بلند و با شکوه باید هزار نوع شرایط در بهترین حالت باشد تا رشد کند . اما آن درختچه کوچک روی تخته سنگ گوشه کوه . آن بوته خار . چیزی فراتر از این حرفها است .

افشین هنوز نمی داند کیست . خودش را با دیگران مقایسه می کند . این به وضوح از تمام حرفهای او فواره می زند . او از قضاوت دیگران می ترسد . دقت کنید روی ان پست در وبلاگ خودش که اتفاقا نامش وبلاگ است : این حالت ها برای او ایده آل است . اما خودش هم  در حال حاضر می داند اینطور نیست .

افشین دقت کن که نمی خواهم بیخودی بزرگت کنم . ضعف های جدی داری . ترس های جدی داری . هزار نوع ضعف و بیچارگی در تو هست . اما من روی تو شرط می بندم . خیلی بیشتر از آن چیزی که تصور می کنی . فقط به شرطی که خصوصیت خار را  حفظ کنی . اشتیاق به رشد . نیاز به بالا رفتن . انقدر که شبیه به لجاجت باشد . کیفیت آن را حفظ کنی ...اگر جان سالم به در ببری . اگر شانس هم داشته باشی و خدا می داند هزار جور اگر دیگر ...

دیروز رفته بودم پیش یکی از دوستانم . چهل و چهار ساله . تازه همین پارسال مدرک تحصیلی اش را گرفته . مجرد . بدون درآمد یا هرچیز خاصی . هشت سال زندان بوده . فلاکت هائی کشیده که خدا می داند هزار تا مصیبت ...

نشسته بودم توی سالن انتظار و تا جلسه درمان او تمام شود . سر زده رفته بودم و منشی گفت ایشان مریض دارند . داشتم به این فکر می کردم که اگر متولی های روان شناسی این مملکت کمی عقل داشتند این بیچاره را اصلا نمی گذاشتند وقتش را با درمان و این حرفها تلف کند . شان او خیلی بالاتر از این حرفها است . مثل این است که از لامبورگینی به عنوان ماشین زباله استفاده شود . او در روان شناسی یک تئوریسین است . او یک دانشمند است .

اساتید دانشگاه که هیچ . گنده تر از این حرفها مثل سگ از او می ترسند . بحث روان شناسی نیست . در مورد مارکسیسم از او باسوادتر ندیدم . تنها کسی است که می توانم بگویم قبولش دارم .  . او در یک محله بسیار خطرناک . پر از لات و معتاد و مواد مخدر زندگی کرده است . از همان ابتدای تولد . پدرش فقط یک راننده شرکت واحد بوده است . حالا فکر کن که کمربند مشکی هم دارد . هرجور حساب کنی هیچ چیزی با عقل جور در نمی اید ..شاید فکر کنی که لابد نابغه است . نه عزیزم او فقط باهوش است . اما چیزی که او را به این جا رسانده هوش نیست . با هوش و استعداد در بیابان  و شوره زار نمی شود موفق شد . ربطی ندارد .

اگر جان سالم به در ببری و واقعا خار باشی . لجاجت خار برای رشد کردن . برای کنار زدن موانع . همه اینها .  چیز ترسناکی می شوی . فراتر از قضاوت . اصلا کسی سگ کی باشه بخواهد راجع به هادی ( همان دوست من ) قضاوت کند . او اصلا با عقل جور در نمی آید . فراتر از اخلاق است .فراتر ....

شرایط یک بوته خار هیچ وقت تغییر نمی کند . بیابان تبدیل به چمنزار نمی شود . هادی هنوز هم  ممکن است  ریشه کن شود . کسی نمی داند . اما به سادگی نه . اصلا ریشه کن کردن خار راحت نیست . ..

من هم بوته خار دیگری هستم . در شوره زاری که دقیقا شکل چمن است . لایه سبز نازکی روی اقیانوس سم و زهر . همه فکر می کنند چمن است . اما نه . شرایط ظاهری نباید تو را به اشتباه بیندازد . خدا می داند همین الان در چه اوضاعی هستم  . یک مو . باریکتر از مو مانده تا کلا ریشه کن شوم . شاید روزی برای شما تعریف کردم . اگر جان سالم به در ببرم . اگر زنده ماندم . من الان سهیل نیستم . آن را از من گرفتند . هرچه در تمام این سالها جمع کرده بودم . هویتم . نامم . شخصیتم . هزار بار سعی کردم پس بگیرم و نشد . این بار آخر است . یا پس می گیرم و این یعنی زندگی . یا که نه مسئله مرگ و زندگی است .

فقط این رو بدون که اگر گفتم ان را از من گرفتند یعنی پریروز همه چیز . از شناسنامه بگیر تا سند و مدرک و هرچیزی که روی آن اسم من حک شده بود روی هم ریختم تا آتش بزنم . چطور این را به شما بفهمانم ؟

امثال من و هادی و افشین کم نیستند . بعضی ریشه کن شدند و بعضی هم تسلیم شدند و دیگر پوسیدند . کسی نمی داند ..

بوته خار ذاتا خطرناک است . دستت را خونی می کند . او با جنگ بزرگ شده است . ذاتش همین است . با همه . با خودش . با هرکسی که به او نزدیک شود ..

درخت های کاج . بوته های رز . ارکیده . قشنگ و گران قیمت و ظریف . دست پرورده های باغبان های حرفه ای و مهندسین کشاورزی . ویترین گل فروشی ها . زیبائی مطلق ...

انها بوته های خار را تحقیر می کنند . اما در عین حال از او می ترسند . واقعا هم ترسناک است . من اگر روزی جنگ خودم را ببازم . اگر قرار است بمیرم ارزان نخواهد بود ...

یک مثل ژاپنی بسیار زیبا هست : اگر دو ببر با هم بجنگند یکی کشته و دیگری به شدت زخمی خواهد شد .

همین است . ببر به این سادگی برنده یا بازنده نمی شود . کفتار نیست . آدم نیست  . تسلیم و مصالحه برای او تعریف نشده است ...

افشین من تا هنگامی که نمی دانستم شغل و تحصیلات تو چیست در مورد تو  شک داشتم . شاید هم به شدت در مورد تو اشتباه می کنم . نمی دانم .

همین که ریاضی خواندی و نرم افزار   و بارها وبلاگی نوشتی و حذف کردی و  همه اینها را من می دانم به این سادگی نیست . خیلی زحمت کشیدی . زمین خوردی  بلند شدی و....

نمی دانم افشین . من در مورد تو حدس هائی می زنم . شاید درست نیست . می خواهم بفمی من دارم به تو می گویم اگر جان سالم به در ببری و انگیزه هایت را حفظ کنی تبدیل به یک چیز خاص خواهی شد .

پشتکار مربوط به شرایط خوب و نهایتا متوسط است . رشد در بیابان نیاز به چیزی خیلی فراتر از پشتکار دارد .

افشین . اگر زمین زدن و نابود کردن تسکینت می دهد ( خود من هنوز هم گاهی نیاز به اثبات کردن خودم دارم ) حتما این کار را بکن . هیچ عیبی ندارد . این یک مرحله از رشد است . اما دقت کن :

اول از همه اگر از نام و هویت جعلی استفاده کنی باعث رشد نمی شود . اتفاقا بدتر تو را عقب می اندازد . یعنی باید از جنگیدنت خجالت نکشی . وگرنه فقط خودت را به عقب برده ای ..

دوم این که : با هویت خودت  بجنگ و مثلا این که بگوئی به بقیه گفتی عمله هستی و دو کلاس درس خواندی و سهیل رو زدی زمین باز هم اشتباه است . این هم هیچ حاصلی ندارد . اگر لیسانس داری با همان بیا . اگر هم دوکلاس خواندی با همان . اینجوری درست است .

سوم این که : باید بتوانی به حریفت احترام بگذاری . منظورم این است که اینجوری شان خودت را حفظ کرده ای . ببین مثلا تو می گوئی چون صاحب این وبلاگ من هستم با من بازی نمی کنی و مطمئنی من حرفهای تو را عوض می کنم . خودت هم می دانستی اینطور نیست . مگر کامنت هائی که اینجا گذاشتی یک کلمه تعییر کردند ؟ تا به حال یک کلمه از حرفهای تو تغییر  کرده است ؟

افشین من خودم همین کارها را کرده ام . خیلی بدتر از این را هم بارها انجام داده ام . کسی اینجوری به من نگفت . هیچ کسی را نداشتم . هیچ وقت هیچ کسی را نداشتم که بخواهد کمکی به من بکند . اما ای کاش اینطور بود . یعنی بهای این مسخره بازی ها را پرداختم . خیلی عقب افتادم . حیف بود . برای همین دارم به تو می گویم اینجوری بازی نکن . این جنگ نیست .

نهایتا تو فقط با شرایطی ارضا می شوی که از هرلحاظ غیرمنطقی و غیر ممکن است . به قوانین بازی خودم و تو نگاه کن . هرجور حساب کنی همه چیز به نفع تو بود . حتی باختت هم دردناک نبود . یعنی اگر بازنده می شدی اسم و ای میل تو را اینجا نمی گذاشتم . فقط یک افشین بودی . همین .

اما اگر می باختم هم چیزی تغییر نمی کرد . یعنی صاحب چیزی شدی که به این راحتی ها از دست نمی دهی . این یعنی یک هویت که فقط مال خودت است ..

ببین . بعضی اوقات چیزی که از هرلحاظ یک بیماری است در واقع برای یک نفر خاص اینطور نیست . یعنی یک مرحله از رشد است . اگر تو تا آخر عمر در جای خودت بمانی و مدام از این کارهای امروز و دیروزت بکنی چیزی جز یک بیمار روانی نیستی . یعنی درگیر کمپلکس های اساسی و واقعی هستی . اما اگر سال بعد با امسال فرق کرده باشی یعنی این کارها فقط مرحله ای  از رشد تو بوده است . من اکنون نمی توانم قضاوتی بکنم و خودت باید همیشه بفهمی کجای کار هستی . نگذار اسیر شوی . نگذار کور باشی و یک حرکت را تا ابد تکرار بکنی .

یک مثال برایت می زنم . کامنت های پست قبل موجودی به نام حمید هست . می دانی از کی این آدم آمده و فحش داده ؟ یک سال ؟ یک سال و نیم ؟ نمی دانم . نه تا به حال حذف شده و نه این که بخواهم جواب بدهم و یا یک کلمه حرف بزنم . من می دانم که او بیمار  روانی نیست. چیزی بدتر از آن است . خودش برای خودش کافی است . اگر این همه با تو سرو کله زدم چون خیلی با او فرق داشتی . این را فقط  همین  حمید عزیز می تواند بفهمد . چون  همیشه در آرزوی این است فحش بدهد اما نمی تواند . این افشین است که فحش می دهد . حمید فقط پارس می کند. برای همین هم برای برخورنده نیست . خیلی دوست دارد که روزی بتواند فحش بدهد . اما باز هم نمی شود . او پارس می کند و این که سگ است یا آدم هم اصلا مهم نیست . چون فقط صدایش را می شنوی و خوب فرقی هم نمی کند که چیست . چیزی که من می شنوم فقط پارس است .

من توی همان کامنت ها هم این حرفها را به زبان دیگری زدم . این هم یک زبان دیگر است که گفتم . راستش نوع دیگری بلد نیستم . یعنی هرچه لازم بود را گفته ام و فکر نمی کنم دیگر موضوعی باشد . این بحث اینجا تمام است . اگر هر موقعی احساس کردی من می توانم کمکی بکنم یا هر چیز دیگری به من میل بزن . افشین من دینی به امثال تو دارم که باید ادا کنم . من دشمن تو نیستم . شاید با تو بجنگم و حتی تحقیرت هم بکنم اما بدان ریشه کنت نمی کنم .

نمی دانم . شاید هم فقط خودم را مسخره کردم . شاید واقعا مزخرف بود . نمی دانم . کاری که از دستم بر می اید همین بود . بقیه اش به من ربطی ندارد . چه فحش بدهی یا چه هرکار دیگری بکنی . اما اگر حس کردی سه ماه بعد . دوماه بعد . یک زمانی که نمی دانم کی است من می توانم کمکی بکنم حتما میل بزن . مسئله هم فقط بین خودم و تو باقی خواهد ماند ...

این که با تو اینطور حرف زدم . برای اثبات خودم و این که بخواهم ادای یک آدم حسابی  مهربون و بزرگوار را دربیاورم نیست . کار من از این حرفها خیلی وقت پیش گذشت . جوری که خودم هم نفهمیدم...

شاید فقط تو را بزرگ کردم که حرفهای قبلی و درافتادن با تو را توجیه کنم ؟ خودم می دانم اینطور نیست . اما باز هم مطمئن نیستم . گیرم روی آدم درستی شرط نبستم . اما اینطور نیست . من اشتباه نکردم . حداقل اینجوری فکر می کنم ...

 

پی نوشت : به زودی در اینجا تولد یک مکتب جدید اعلام خواهد شد . مکتب فرانکفورت یک قرائت جدید از مارکسیسم بود که در زمان خود بسیار مهم و تاثیر گذار شد .

مکتب شمرون هم چیزی شبیه به همین است . خالق و صاحب اصلی این مکتب استاد محمود گلابدره ای است . ایشان صاحب حداقل سی و چند جلد اثر منتشر شده هستند .من خودم این موضوع را باور نمی کردم اما  گابریل گارسیا مارکز شاگرد مستقیم ایشان است . و بعد از این که استاد متوجه وارد شدن ایشان به کاخ سفید شد ارتباط خویش را با ایشان قطع کرد . فقط بدانید رئالیسم جادوئی کمی از ریشه های مکتب شمرون را دارا است . اما بسیار ناقص ..

 اما مکتب شمرون در واقع ادبیات نیست . یک نوع فلسفه است که دید بسیار جدیدی از دین و  هنر و علم و کلا دنیا ارائه می دهد . نام مکتب شمیران از روی یکی از کتاب های ایشان . یعنی سرنوشت بچه شمرون انتخاب شده است . استاد در کوه های شمیران در یک غار زندگی می کنند . ایشان اصرار دارند که هویت شمیران به عنوان یادگار در اسامی و تعاریف این مکتب ارائه شود ...

به عنوان مثال اگر کسی قادر به فهم و درک این فلسفه شود صاحب عنوان جدیدی به نام بچه شمرون ( منظور سمبلیک و ربطی به تولد در شمیران ندارد ) می شود . در این مکتب بچه شمرون یعنی کسی که زندگی اش بر اساس اصول مکتب شمیران است .

برای مثال همه می دانند که  در حال حاضر تهاجم هسته ای آخرین نسل جنگ است نسل آینده جنگ به شکل جنگ های انرژی و امواج است . این قضیه در مکتب شمرون به عنوان تهاجم گلاب دره ای تعریف شده است ( به افتخار نام فامیلی استاد ) در ضمن بدانید که هسته اولیه این مکتب  شامل سه نفر فوق دکترای فلسفه . چهار نفر دکترا در علوم پایه و چیزی حدود شش نفر دیگر است که توسط استاد انتخاب شده اند .

تولد این مکتب به صورت رسمی در آینده نزدیک در خیلی از منابع اعلام خواهد شد . من هم افتخار این را دارم که این موضوع را در همین وبلاگ در آن زمان اعلام کنم . صرفا چون نقش بسیار کوچکی در حد تایپ و ..در ایجاد مکتب شمرون دارم ..

پی نوشت : اسم استاد را در اینترنت سرچ کنید و متوجه می شوید که قضیه شوخی نیست ( محمود گلاب دره ای )  در ضمن محض اطلاع حضرت استاد در سال شصت و نه پدرش را کشته است . هرچند این حرکت ایشان به معنی سمبلیک و در واقع نفی سنت های پوسیده گذشته است . اما واقعا او را کشت !

پی نوشت : مکتب شمرون شوخی است . اما از جدی هم بدتر است !! 

پی نوشت : از این که بعضی از شما نگران سلامتی روانی من شده اید هم خیلی ممنون !  یک سری حدسیات در کامنت ها دیدم . پست آینده راجع به همین ها خواهد بود . یعنی چگونه از روی رفتار یا هرچیز دیگری می توانید به بیماری روانی مشکوک شوید . بیماری روانی به معنای چیست  و...خلاصه روان شناسی بالینی..اما عملی و ساده و مطمئن ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

بازی !!

 

اول از همه  یک توضیح . کامنت های دعوا و تیم حرفها بین من و افشین . مربوط به سه یا چهار روز قبل است .( زمان دقیقش را به خاطر ندارم ) موضوع این بود که من توی وبلاگ کمالی به کسانی که کامنت گذاشته بودند و یا سعی کرده بودند توضیح بدهند گفتم این همه سعی کردید برای آقای کمالی ثابت کنید که دکتر و مهندس و چه می دونم چنین و چنان هستید . حالا یکی از شما هم جرات داشته باشد بیاید توی کامنت ها به من بگوید اگر برای اقای کمالی نوشته  ایران در زمان هخامنشی عظمت داشت و اسلام خرابش کرد و...بیاید بگوید  از هخامنشی چی می داند و حداقل من بدانم همینطوری شعار نمی دهد . یا توئی که به احمدی نژاد فحش می دهی باید بفهمی مقصر اصلی ایشان نیست . مشکل اصلی توئی هستی که به او رای داده ای و..تا این که بتوانم نتیجه بگیرم مشکل اصلی فعلا من و تو هستیم . از چیزی که مدعی هستیم خوب است یا بد است چیزی نمی دانیم و..

بعد اتفاقی که افتاد این بود . من توی کامنت ها گفتم یکی از شما انقدر وجود داشته باشد و بیاید با من بحث کند .  فقط  بدانم در این همه آدمی که این کامنت ها را گذاشته اند . ( فقط کسانی که کامنت مزخرف نوشته بودند ) فقط یک نفر چیزی می داند دلم خوش شود و... 

هی منتظر شدم . هیچ کس هیچی ننوشت . بعد این افشین آمد و اولین کامنتش را نوشت . بحث بین و افشین اینجور شروع شد .  دقت کنید که من بدون اطلاع کسی بعد از مدتی همه آن پست ها را حذف کردم . این که جناب افشین همه این ها را کپی کرده بود و حالا اینجا همه را باز چاپ کرد . برای من جالب بود . به هرحال .

من اکنون یک پیشنهاد به اقای افشین دارم . شما داور باشید . اگر منصفانه نبود یا به هر دلیلی که فکر می کنید من دارم زرنگی و سو استفاده می کنم و شرایط هر مشکلی داشت لطفا در کامنت ها به این قضیه اشاره کنید .

افشین جان حالا  گوش کن :

۱ )  چیزی که ما راجع به تو می دانیم و خودت گفته ای این است :

تو اسمت افشین است و بیست و هفت سالت است و ساکن اهوازی . یک ادرس ای میل هم از تو هست . یعنی همان ای میلی که در دو تا پست قبل زیر نظرت هست . این همه اطلاعاتی است که از خودت دادی .

۲ ) این هم ادعای تو است :  اگه بت میگفتم من کیم که کف و خون بالا میووردی !
این را دقیقا از کامنت خودت نوشتم . مشکلی نیست ؟ 

۳ ) ما نمی دانیم شغل تو چیست . چقدر درس خواندی . سن واقعی ات چقدر است و....هیچ جائی هم به این قضیه اشاره ای نکرده ای . ممکن است دکترا داشته باشی یا اصلا تا سوم راهنمائی درس خوانده باشی.  ما هنوز نمی دانیم .

۴) اینجا همه من را می شناسند و شغل و محل زندگی و خیلی ها از نزدیک من را دیده اند و  صاحب یک هویت کاملا مشخص هستم . در این هیچ کس نمی تواند شک کند . در یکی از پست های همین یکی دوماه گذشته  حتی عکس خودم هم هست .

۵ )  موضوع و قوانین بازی ما این خواهد بود . افشین من هنوز نمی دانم اصلا کی هست و چه تخصصی داری  و چه کاره هستی  و...شاید علوم انسانی و هنر و ریاضی و...ممکن است هرچیزی باشی . تو باید یک سئوال از رشته تخصصی خودت . هرچیزی که بلدی . هرچیزی که دلت خواست از من بپرسی . مکانیک . هنر . زیست شناسی و...اما راجع به روان شناسی حق نداری سئوالی بپرسی . چون این رشته تخصصی من است و هیچ امتیازی برای من نیست .

الف ) من اگر نتوانم به سرعت جواب جنابعالی را بدهم بازنده خواهم بود .ولی اگر جواب بدهم برنده ام .

ب ) اگر جوابم درست بود یک سئوال هم من از تو می پرسم در رشته تخصصی خودت . اگر جواب بدهی که هیچ . اما اگر نتوانی جواب من را بدهی یعنی در رشته خودت کاملا نابود مطلق شدی . دقت کن که فقط  از همان سئوال خودت برای تو سئوال طرح می کنم . یعنی می خواهم به تو بفهمانم چیزی را که در دانستنش کاملا مطمئنی هنوز بلد نیستی . نتیجه من غیر از این است ؟ منصفانه نیست ؟  می خواهم بفهمی سئوالی که می پرسی باید هوشمندانه و دقیق باشد و خودت هم واقعا فهمیده باشی .این یک راهنمائی و آوانس بود که به تو کردم . یعنی نمی خواهم برایت تله بگذارم یا شانسی برای خودم باقی بگذارم . یعنی بگذار دقیق اعتراف کنم که دلم می خواهد در شرایط غیر ممکن با تو مبارزه کنم . همه چیز به نفع تو باشد .

باز راهنمائی می کنم . یعنی  سئوالی که می پرسی نباید قابل سرچ در اینترنت باشد . یعنی باید جوری باشد که به مفهوم بپردازد . یعنی باید نگذاری  من خیلی راحت  بتوانم سرچ کنم و جواب را پیدا کنم . و باید امکان تقلب را  از من بگیری . چون من در سئوالم این کار را حتما با تو می کنم . مثلا اگر بپرسی منطق فازی یعنی چه من از تو می پرسم این اصطلاح چطور  وارد فلسفه شد و منظور چیست و در دوربین عکاسی  های جدید چه چیزی به این قضیه شبیه است ؟ در جاروبرقی چه طور ؟ و رنگ فازی چیست ؟  قرمز فازی یعنی چی ؟ ( در متن سئوال هر جور که بتوانم تو را درگیر سوتفاهم و اشتباه می کنم . اگر کسی جواب این ها را بداند می فهمد چه تله هائی در آن هست )

می دانی منظورم چیست ؟ من از تو سئوال سختی خواهم پرسید . باید چیزی که بپرسی که کاملا به آن مسلط باشی . چون این چیزی که از تو پرسیدم قابل سرچ نیست و ..

 

حالا اگر افشین برنده شد . اگر من کم آوردم . تو حق داشتی و من کف و خون که هیچ . اصلا جلوی تو  به غلط کردن افتاده ام . من در مورد حرفهائی که به تو زدم کاملا اشتباه می کردم و تو هرچی به من گفتی دقیقا درست است. بعد هم یک هفته کامل در این وبلاگ سکوت محض است . یعنی سهیل جلوی افشین خفه شد . یک هفته تعطیل ! 

۶ ) به هیچ دلیلی حق رد کردن این بازی را نداری .  این که اصلا تو این پست را  ندیده ای و نبودم و اینترنتم قطع بود و بعدا بیائی اینجا باز مزخرف بگوئی می دانی یعنی چی ؟ حتما انقدر معرفت داری و جوانمرد هستی . لطفا آبروی اهوازی ها را حفظ کن . واقعا باید بیائی و من را له کنی . این که بترسی و بگوئی من بزرگتر از این حرفهام که با سهیل بجنگم و..دیگر لوس بازی و خیلی ببخشید . گه اضافه خوردن است .

۶ ) حالا این شرایط ورود تو است : باید مدرکی بدهی که کسی بعدا فکر نکند من و تو یکی هستیم !!!!  اصلا شاید افشین ساخته و پرداخته سهیل است ؟ من که اینجا به قول تو فقط دارم  کاری می کنم که دخترها به من ای میل بزنند !!  می خواهم کسی فکر نکند  که  افشین هم  یک اقای کمالی دیگر است .

مثلا یک وبلاگ نویس و یا سایت رسمی یا چیز مشابه بتواند تایید کند که افشین کیست و ساکن اهواز است یا ...مثلا کامنتی که مدتها پیش به اسم و آدرس خودت در هر وبلاگی گذاشته باشی و.... این یک خواهش و یک شرط است . لطفا اجازه بده هرکسی مطمئن شود افشین ربطی به سهیل ندارد و یک آدم دیگری است .

از تاریخ و ساعت این پست که در زیر این وبلاگ نوشته شده است . تا دوازده امشب فرصت داری که سئوالت را بپرسی . یعنی دقیقا راس ساعت دوازده باید سئوالت را بپرسی . حدود چهارده ساعت .

اگر به هردلیلی دوست داری زودتر سئوال را بپرسی قبلا با من هماهنگ کن . اول بگو چه ساعتی و بعد هر وقتی من فهمیدم که  تو به من میل زدی به تو می گویم مثلا ساعت شش عصر سئوالت را بپرس ..در هر ساعتی که سئوالت را پرسیدی نوبت من است و فقط نیم ساعت وقت دارم . تو چهارده ساعت برای طرح سئوال و  من هم نیم  ساعت برای جواب فرصت دارم . یعنی اگر در این فرصت نتوانستم جواب بدهم بازنده خواهم بود .در ضمن باید یک میل هم به آدرس خودت به من بدهی که سئوال در آن باشد . راستش می ترسم شخص دیگری به جای تو اینجا من را سرکار بگذارد و اگر آن ای میل را از تو نگیرم یعنی کسی که کامنت نوشته افشین نیست . درست ؟ ای میلی که رسید . یعنی  فلان کامنت واقعا متعلق به افشین است . تا بعدا نتوانم زیرش بزنم .

۷ ) شما حق نداری اینجا از خودت نام و مشخصات فامیل و شماره تلفن و..لطفا فقط افشین باش . یعنی یک اسم کوچک و یک ای میل . لطفا تحصیلات خودت را هم هرچه هستی واقعا بنویس چون مهم است و بقیه تماشاچی ها حق دارند این را بدانند . این که چرا نباید فامیل و اینها را بنویسی بعدا به تو می گویم . اگر بعد از نتیجه تو برنده شدی هرچی از خودت دلت خواست می توانی بنویسی .

۸ ) عزیز جان در صورت باخت . تحت هیچ شرایطی هیچ نوع کامنتی از تو در اینجا تایید نخواهد شد . مهم نیست چه نوشته باشی . راستی امیدوارم ساعت یازده شب نیائی اینجا بگوئی من تازه نیم ساعت پیش فهمیدم ! عزیزم تو که در ساعت بیست و سه مرتبه وارد اینجا می شوی و خارج می شوی ..یعنی هیچ کس حرفت را باور نمی کند .

 

حالا چند کلمه هم اضافه می کنم . افشین جان من در مورد تو هیچ اشتباهی نکردم . یعنی واقعا مطمئنم یک احمق واقعی هستی . هر کسی هم که یک ذره سواد و شعور داشته باشد با تو وارد چنین مبارزه ای نمی شود . یعنی می خواهم بدونی ملت دارند به این کار من می خندند . من مطمئنم اگر در هر رشته ای حتی لیسانس یا فوق لیسانس هم داشته باشی قطعا در بدیهیات و اصول آن مشکل داری ..

ببین عزیزم . برای من نوشتی : تا حالا تونستی اسکیزوفرنی مزمن رو درمان کنی ؟ 

من هم خدمتت عرض کردم چیزی به نام اسکیزوفرنی مزمن نداریم و در ضمن اسکیزوفرنی کار یک روانپزشک است و من روان شناس هستم . درست ؟

بعد اومدی یک لینک گذاشتی در انتهای نظراتت . یعنی همین لینک :

http://www.shamimnet.com/webpages/News/newstest/newmagalat2.asp?codma=14326&piclogo=

که لینک به سایت اطلاع رسانی خانواده است و این سایت هم چنین نوشته که :

فرد مبتلا به اسکیزوفرنی مزمن ( متداوم یا تکرار شونده ) اغلب به طور کامل به عملکرد طبیعی باز نمی گردد . و نیازمند درمان طولانی مدت است . بعضی افراد مبتلا به اسکیزوفرنی مزمن شاید اصلا بدون کمک فرد دیگری قادر به عملکرد طبیعی نباشند .

تا بتوانی  این نتیجه را گرفتی که  سهیل گفت  اسکیزوفرنی مزمن نداریم چقدر بی سواد است و...

 پسر جان مزمن بودن در ذات   اسکیزوفرنی است . درمانی هم وجود ندارد .اگر هم بهبودی حاصل شود فقط  کم تر شدن نشانه ها است .  اسکیزوفرنی با تولد شروع می شود و با مرگ ختم می شود . آن چیزی که درمان شود اسکیزوفرنی نیست .سایکوز یک صفت است که می تواند به هر بیماری ساده ای متصل شود و تبدیل به چیزی دقیقا مثل ااسکیزوفرنی شود . تشخیص اسکیزوفرنی یک کار بسیار مشکل است و حرفه ای های این رشته هم به راحتی اشتباه می کنند . یعنی افسردگی سایکوتیک در عمل با اسکیزوفرنی یکی است و به این راحتی ها نمی شود فهمید کدام است .  پسر جان اگر گفتم این در حد صلاحیت روان پزشک است یعنی همین . از ابتدای پیدایش روان شناسی تا همین حالا هزار نوع درمان در این مورد انجام شده و نتیجه ای نداشته است .

اسکیزوفرنی در واقع یک مشکل ژنتیکی و نقص های ریشه ای و   غیر عادی بودن مغز از خیلی لحاظ ها است . مثلا در همه اسکیزوفرن ها بزرگی دوبطن طرفی و بطن سوم و درجاتی از کاهش حجم قشر مخ وجود دارد . در لیمبیک هم همینطور . انواع و اقسام تفاوت های دیگر هم در بین مغز یک اسکیزوفرن و یک فرد سالم هست . این مشکلات از همان ابتدای تولد هم هست . یعنی تو اسکیزوفرنی را به همراه داری . اما این که چقدر شانس داشته باشی و کمتر باشد یا بیشتر بستگی به عوامل محیطی دارد . محض اطلاعت چیزی حدود دوازده نوع تعریف رسمی از اسکیزوفرنی هست که هرکدام با دیگری فرق دارد . ممکن است در یکی از این شما اسکیزوفرن باشید و در دیگری خیر . یعنی هنوز روان شناسی نتوانسته یک تعریف مشخص برای این بیماری بدهد .

حالا برو خودت یک اسکیزوفرن را پیدا کن . مزمن هم نباشد !!  یعنی همین دوماه پیش اسکیزوفرن شده است !! بعد بگرد توی زندگی قبلی اش و حتما و بدون تردید یک چیز غیرعادی پیدا می کنی . مثلا سابقه شکست های تکراری و متعدد تحصیلی . زندان . یا خلاصه یک چیزی که عادی نیست . بله دوماه است که نشانه های توهم و هذیان و ..شروع شده است . اما تا به حال به دلیل محیط و خیلی چیزهای دیگر فقط به تعویق افتاده است . چیزی که تغییر می کرده فقط شکل و شدت نشانه ها است .

این را هم بگویم که طبق تعریف رسمی و مورد قبول در ایران ( یعنی دی اسم ام فور ) و آمریکا . شما باید شش ماه تمام مشخصات بالینی ا داشته باشی تا بتوانی بگوئی اسکیزوفرنی است . این را گفتم که اگر بالا گفتم اسکیزوفرن دوماهه پیدا کن یعنی با این شش ماه می شود هشت ماه !!

 

حالا افشین جان گفتم احمقی . چون که توی رشته تخصصی خودم با من بحث می کنی و فکر می کنی بلدی اما انقدر  نمی فهمی که روان شناسی ربطی به درمان اسکیزوفرنی ندارد . و به من می گوئی برو اسکیزوفرنی مزمن !!!!  رو درمان کن !!

پسر جان چرا فقط خودت رو مسخره می کنی ؟  خواستی  به یک دکتر بگوئی بهتر از او می فهمی سرماخوردگی چیست !  رفرنس آوردی که بگوئی با مدرک ثابت می کنی !!!  بعد هم  گفتی  تو که می گوئی  دکتری چرا نمی روی کار دندان پزشکی بکنی ؟!

حالا یک سئوال . خیلی بدیهی و ساده . از همین اصول روان شناسی . چرا  می گویند  توی همین اسکیزوفرنی مزمن !!!  گفتار بیمار سمبلیک است ؟ این یعنی چی ؟

برو بگرد توی گوگل ببین میشه پیدا کرد ؟ عمرا نمی تونی . یعنی می خوام بهت بگم وقتی اون بالا گفتم  سئوال الکی ازت نمی پرسم یعنی چی ..

 

راستی افشین جون یادته می گفتم آدم احمق شرف هم نداره ؟ اگر هنوز معتقدی احمق نیستی . یک نگاهی بکن . بهت آدرس اینجا رو دادم و اومدی چه طوری سو استفاده کردی ؟ فقط یک آدرس بهت دادم . همین ...انقدر هم شعور نداشتی که به ملت بگوئی این کامنتت ها مال چه تاریخی بود و همه فکر کردند این اتفاق حالا افتاده !! 

بیا افشین عزیز . بیا از شرف و  هوش و هرچی که هستی دفاع کن ! بیا ببینم این که گفتی اگه من بفهم کی هستی کف و خون بالا میارم  !! درسته یا باز طبق معمول گه اضافه خوردی ؟ بیا تا فقط با طرح یک سئوال من رو به غلط کردن بنداز . دوازده ساعت برای طرح سئوال وقت داری . یک ساعت برای جواب وقت دارم . هرچی دلت خواست و از هرکجا که عشقت کشید ...بیا بچه اهواز . ببینم می تونی من بچه سوسول دختر باز لش که از صکص با مامانم اینجا می نویسم تا دخترا بهم میل بزنن !!!!  خواننده های من مثل تو باهوش نیستن که !! ولی تو فوری فهمیدی هدف من چی بوده !   می تونی با این همه ارفاق برنده بشی ؟!  یا  می بازی ؟!  بیا ببینم چی هستی ... 

اینا رو گفتم تا بیای سعی خودت رو بکنی و با تمام نیرو با من بازی کنی ...

 

پی نوشت : قطعا کسی با چنین موجودی وارد چنین رقابت بدیهی و مسخره ای نمی شود . این کاملا درست است . اما بد نیست گاهی بعضی ها یک بلاهائی سرشان بیاید تا بعد از این در نوشتن ادعاهای خودشان کمی واقع بینتر باشند . همه این حرفها را پس می گیرم اگر این آقا در این بازی برنده شود . هرچند می دانم برنده شدن در این بازی یک افتخار که هیچ . حتی یک دلخوشی کوچک هم برای من نیست .اما دوست دارم بازی کنم . همین .

 

پی نوشت : شما داور این بازی هستید . لطفا دقیقا بدون هیچ گونه تبعیضی داور باشید . مرسی .

اگر هر گونه تبعیضی و مشکلی در این بازی هست و من در قوانین بازی احجافی در حق افشین کردم حتما یادآوری کنید .

از ساعت ده صبح رسما  شروع شد .یعنی این پست رو ساعت ده صبح اینجا گذاشتم .

 

پی نوشت : جناب محمدعلی در وبلاگ اقای کمالی دفاع جانانه ای از اسلام و روش علمی و حجاب و ...کردند . اما خوب فقط نیت و انگیزه قوی کافی نیست !  به ایشان پاسخ داده ام و فکر می کنم خواندنش ارزش داشته باشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

بعضی از شما می دانستید که وبلاگ اقای کمالی توسط من نوشته می شود . بعضی ها هم نمی دانستند و اصلا این وبلاگ را ندیده بودند .

آقای کمالی یک فرد مومن بود که از اسلام دفاع می کرد . اما خیلی احمقانه . بعضی ها متوجه نمی شدند و جدی می گرفتند و ...

به هرحال بد نیست سری به آنجا بزنید . در ضمن تصمیم داشتم کلا آن وبلاگ را  حذف کنم . اما بنا به دلائلی یک پست جدید نوشتم و از پست های قدیم هم فقط دو تا را  حذف نکردم .

راستی یک کامنت پر از فحش هم در  پست آخر وبلاگ کمالی  هست . بد نیست بدونید فقط یک نفر از خواننده های اقای کمالی توسط ای میل  آدرس اینجا . یعنی عقاید یک دلقک را به دست آورد و بعد از  خواندن یک یا دو پست آن نظر را نوشت . خواندنش شاید جالب باشد .

 

http://kamalifamily.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...لطفا این مطلب را بخوان

 

دیشب دلم می خواست چیزی برای شما بنویسم . اما فرصت نشد . تمام بعد از ظهر به این موضوع فکر می کردم که انگار سبک و موضوع مطالب اینجا جوری شده که به خواننده ها حس یاس و افسردگی القا می کند .

من اینجا با کسی تعارف ندارم . مطمئن باش اگر خودم هم نظرم راجع به زندگی تیره بود . اگر خودم هم همیشه حس یاس و شکست را داشتم . در اینصورت اصلا مهم نبود که دیگران هم به چنین عقیده ای برسند . هر وقت حسی به سراغم آمده سعی کردم بفهمم اصیل و واقعی است یا نه ؟ به طور طبیعی من هم مثل همه دیگران گاهی غمگین می شوم . گاهی دنیا از آن چیزی که هست خیلی تیره تر و کوچک تر به نظر می رسد . اما همیشه اینطور نیست . به طور طبیعی زندگی برای من هیجان انگیز و خوشایند است . من بلدم چطوری برای خودم لحظات خوش درست کنم .

خوشبختانه برای این کار هیچ احتیاجی به وسایل خاص هم ندارم . دیروز عصر مامان را برده بودم دکتر . حوالی خیابان ملاصدرا و خلاصه سه چهار ساعتی آنجا علاف بودم . از مطب زدم بیرون و نشستم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان . یک کتاب داشتم . یک ام پی فور . به اضافه یک بطری آب معدنی . اصلا نفهمیدم چطور سه ساعت زمان گذشت . از این لحظه ها همیشه برای من هست . خیلی کلک ها بلدم  برای این که یک ساعت فوق العاده داشته باشم . انقدر خاطرات هست . یاد گرفته ام صحنه ها را چگونه مجسم کنم . انقدر که یک اتفاق را لحظه به لحظه تجربه کنم . انگار نه انگار که مدتها پیش بوده است .

در روان شناسی یک اصل هست : می گویند هیچ وقت توهم یک بیمار را از او نگیرید . مخصوصا وقتی چیزی برای جایگزین کردن ندارید .  این دقیقا درست است . خیلی اوقات کسانی سعی می کنند این کار را بکنند . در یک تیمارستان بیشترین چیزی که می بینید افرادی است که خود را  رهبر ٬ ژنرال ٬ دانشمند ٬ خدا یا چیز مشابه ای می دانند . این امر در واقع یک دفاع روانی است . شخصی که چنان در زندگی تحقیر شود که از تحملش خارج شود دچار چنین موضوعی خواهد شد . یعنی شخصیت خودش را فراموش می کند و می شود یک چیز فوق العاده ٬ مثلا ناپلئون . حالا من هم سعی می کنم به هزار روش ثابت کنم که اصلا اینطور نیست و تو ناپلئون نیستی ! در واقع تنها دستگیره ای که او را بر لبه پرتگاه نگه داشته از دستش می گیرم . بعد چه می شود ؟ هیچ . یک سقوط ..

این مقدمه را گفتم تا این حرف را به تو بگویم : هیچ وقت و در هیچ شرایطی چیزی را خراب نکن . مگر این که بخواهی چیز بهتری به جای آن بسازی . این نکته را لطفا ساده نگیر . اگر فقط یک چیز از تمام این وبلاگ در یادت بماند بهتر است همین جمله باشد .

خودزنی و تخریب هیچ وقت معنی ندارد . بله در پست قبلی یک اسطوره را نابود کردم . چیزی که همیشه برای من مقدس بود . چیزی که الان جز چند پاره استخوان زیر یک سنگ نیست . و متاسفانه خیلی ها هم بعد از خواندن به این نتیجه رسیدند و من هم بقیه داستان را نگفتم .

من با همه ادعا . همه این همه مزخرفاتی که در مغزم هست . یکی از اصول بزرگ زندگی را دوسال پیش از یک نفر آدم غریبه یاد گرفتم . من می دانستم که استقلال یعنی این که بتوانی دیگران را گاهی ندیده بگیری . دیگرانی که ممکن است تشویق  یا حتی تحقیرت کنند . من مدعی بودم که همینطورم و استقلال ذهنی دارم . اما خیلی اوقات اینطور نبود و بچه های قدیمی اینجا یادشان هست بعضی اوقات از شنیدن یک کلمه یا یک نظر چطوری دیوانه می شدم و جر وبحث های بعدی...

یک شب جمعه حوالی خیابان ولیعصر بودم . جلوی پارک ملت . خیلی شلوغ بود و نصف جوان های تهران آنجا بودند . دختر وپسر توی ماشین ها ریخته بودند بساط دختربازی و پسربازی و...

من هم با جیپ تنهائی توی ترافیک گیر کرده بودم . از یکی از خیابان های فرعی یک ۲۰۶ آمد بیرون که درونش یک خانم میانسال . شاید حتی چهل و پنج ساله . تپلی و غرق درارایش و طلا و .. خلاصه یکی از همین هائی بود که در خیابان ها زیاد می بینید . او با ماشینش وارد ولیعصر شد و من هم به او راه دادم و دقیقا جلوی من قرار گرفت . از جلوی پارک ملت تا پل محمودیه . چیزی حدود یک ساعت در ترافیک من پشت سرش بودم و از آینه بغلش می توانستم صورت او را ببینم .

هر ماشینی از جلو می آمد . توجهش به این خانمه جلب می شد و هرکسی چیزی می گفت . از جوان های هیجده بیست ساله بگیر تا مردهای پنجاه ساله . هزار تا متلک بهش انداختند . بعضی از این حرفها واقعا وحشتناک بودند . حداقل یکی از اینها من یکی را تا یک هفته داغون می کرد . حرفهای خوب هم شنید . همه چی شنید . شاید صد تا حرف از صد نفر که هرکدام چیزی گفتند .

خدا می داند این آدم . با همان روحیه ای که وارد خیابان شده بود از ولیعصر خارج شد و رفت توی اتوبان از دید من خارج شد . واقعا برای من عجیب بود . آخر چطور ممکن است این همه حرف بشنوی و بعد انگار نه انگار ؟

حالا می فهمیدم  که این خانم به ظاهر مبتذل و جلف . یکی از همین هائی که توی مغزشان هیچ چیز خاصی نیست . از منی که ادعای روشنفکری و هزار تا کوفت و زهرمار دیگر دارم  خیلی اعتماد به نفس بیشتری دارد . من تازه فهمیدم این یعنی چی و  استقلال ذهنی . ایمان داشتن به خودت یعنی چی ....

برای همین است که دیگر خیلی چیزها روی من اثری ندارد . من از اون خانمه یاد گرفتم و به تدریج و ذره ذره به اینجا رسیدم که می دانم دیگر  نظرات دیگران نمی توانند آرامش من را به هم بزنند . حالا می دانم  دقیقا چی هستم . شاید زمانی حتی  روی ظاهرم هم شک داشتم و یک نظر مثبت یا منفی می توانست خوشحال یا غمگینم کند .

یک روز فکر می کردم خیلی خوش تیپم و یک روز دقیقا برعکس ! بستگی به این داشت که فلان دختر به من چه گفته باشد و دلایل مضحکی مثل همین .

ولی حالا کاملا مطمئنم . من از لحاظ ظاهری دقیقا یک متوسطم . یک سری از این قیافه خوششان می اید . خیلی ها هم دقیقا برعکس بدشان می آید . دیگر درگیر توهم و خیالبافی نیستم . حالا اگر هزار تا دختر صف بکشند و یکی یکی بدترین حرفها را به من بزنند هیچ تاثیری روی من ندارد .و شاید حتی سرگرم کننده هم باشد . من از قیافه ام مثال زدم . ولی هدف اصلی ام این بود که موضوع برای شما روشن شود .

بله  من آن چیزی نشدم که ارزو می کردم . این یک واقعیت است . اما از این چیزی که الان هستم هم خجالت نمی کشم . دقت کن که منظورم خودستائی یا غرور احمقانه نیست . اگر نقص های خودت را نبینی که تا ابد درجا می زنی . حالا  آن اصل را به یاد بیاور :

اگر هدف ساختن نداری . پس آن چیزی که هست را تخریب نکن .

پدربزرگ من برای من یک بت بود . کاری نداریم که او دقیقا چه بود . ولی برای من یک اسطوره بود . هزارتا فحش هم به او بدهم فرقی در واقعیت نمی کند . من به او مدیونم . به خاطر چیزی که هستم و هرآن چه از او یاد گرفته ام . همه آن تاثیراتی که شاید خوب یا بد باشند .

هرچند من در پست قبلی سعی کردم خرابش کنم . ولی شکن نکن که هنوز انقدری عقل توی مغزم هست که بفهمم چه می کنم . بله او دیگر برای من اسطوره نیست . ولی بازهم مثل همیشه   از فامیل و دیگران در برابر سهیل جرات ندارند به خاطره او توهین کنند . همانطوری که آن چند پاره استخوان فعلی وقتی زنده بود جرات نداشتند . او دیگر آن تاثیر سابق را در ذهن من ندارد . ولی همچنان عزیز و قابل احترام است . هرچند دائی های من دیگر سالی یک بار هم سری به گور او نمی زنند . اما من باز هم مثل سابق چند ماه یک بار سری به آنجا می زنم . همچنان که بارها و بارها آن گور را تمیز کردم و یکی دوبار هم شکستگی های اطرافش را تعمیر کرده ام .

همه ما وظیفه داریم چیزهائی را بدانیم . هویت هر انسانی بستگی مستقیم به همین موضوع دارد . آخر از زیر بته که در نیامده ایم . من هم مثل خیلی های دیگر از وضغ فعلی ایران منزجرم . من هم می دانم اگر در یک کشور اروپائی به دنیا می آمدم خیلی برای من بهتر بود . هیچ وقت هم درگیر احساسات نژاد پرستانه نبودم . ولی باید بدانم در این کشور چه گذشته است .

هرچند خیلی ها چیزهای عجیب غریبی راجع به تمدن درخشان زمان هخامنشی می گویند . ولی نیازی به این همه اغراق نیست . علی رغم همه تنفرم از شرایط موجود . سعی کردم بفهمم در زمان جنگ چه گذشته است . صرف نظر از همه چیز . کسانی که آنجا بودند چه جور آدمهائی بودند و چه برآنها گذشت  . فکر نمی کنم ربطی به جمهوری اسلامی داشته باشد . اما مردم این کشور هشت سال جنگیدند . من می توانم حالا برای تو از هر کدام از عملیات یا حمله ها مدتها حرف بزنم . معتبرترین منابع را زیر و رو کرده ام . چون حس می کردم کسانی که آنجا بودند . دوست داشتند بعدها هم کسی بداند چه شد و چه اتفاق هائی افتاد .

و باز هم خیلی چیزهای دیگر هست . بله اینجا یک کشور جهان سوم است . آمار چیزهای وحشتناکی از اوضاع فعلی می گوید . ظاهرا ایرانی بودن از لحاظ دنیا مساوی با خیلی چیزهای بد است . من هم یک ایرانی هستم . چه این موضوع برای من خوش ایند باشد یا نه فرقی نمی کند . واقعیات همیشه وجود دارند . فرقی ندارد در صد سال پیش یا همین حالا . واقعیاتی هست که باید بدانیم . باید بدانی زمانی در اینجا جنگی اتفاق افتاد به نام چالدران و چطور مردان همین کشور یک قدم عقب نرفتند . چطور از هزاران نفر . حتی یک نفر اسیر نشد . حتی یک نفر عقب نرفت . و اینها همه مردم عادی این کشور بودند . اینها واقعی اما تحسین برانگیزند . همه آن چیزی است که هویت من و تو را تشکیل می دهد .

می خواهم این را بدانی که علی رغم همه ضعف های ما . علی رغم این که تقریبا همگی آدمهای معمولی و متوسط هستیم . همگی کلی شکست و تلخی داشتیم . اما انقدر چیزهای هیجان انگیز در زندگی هست که می شود تا آخر عمر لذت ببریم .

من اعتقادی به خیلی چیزها ندارم . اما به انسان ایمان دارم و فکر می کنم همین کافی است . حداقل برای من کافی است .

من فقط یک بازی کن هستم . یک بازی کن در زمین بازی  . گاهی نگاهم به تابلوی امتیازات می افتد و می بینم خیلی از حریف عقب ترم . طبیعی است که این حس خوشایند نیست . اما بازی کردن را دوست دارم . سعی می کنم با تمام وجودم بازی کنم   قشنگ بازی کنم .انقدری از بعد از باخت هم بتوانم بگویم همه سعی خودم را کردم . من و تو . همه ما . هرکدام فقط یک بازیکن در زمین خودمان هستیم .  شاید خیلی عقب باشیم . شاید دیدن تابلوی امتیازات ما اصلا خوشایند نباشد . اما اگر با تمام وجود بازی کنی . اگر واقعا از بازی لذت ببری . در اینصورت برد و باخت تبدیل به یک چیز حاشیه ای خواهد شد . مهم این است که تو از بازی لذت برده ای و این بازی نامش زندگی است .

در آخر بازهم تکرار می کنم . اگر من واقعا آدم مایوسی بودم و تو با خواندن اینجا افسرده می شدی هیچ مشکلی نبود . اما حالا فکر می کنم  به حد کافی صادق نبوده ام وخیلی ها دچار اشتباهاتی شده اند که ظاهرا  به دلیل اشکالات من است .

برای همین است که اصلا دوست ندارم کسی با خواندن اینجا نظر تلخی راجع به زندگی پیدا کند و این موضوع واقعا از دیروز من را اذیت می کند . رفیق . تو . هرکسی هستی . این حق را نداری . من به عنوان نویسنده اینجا این اجازه را به تو نمی دهم . واقعا اگر اینطور است نباید اینجا را بخوانی . من را بابت این حرفها ببخش . اما موضوع مهم است . خیلی مهم است .

واقعا اگر خواندن این وبلاگ تو را افسرده می کند من به تو اجازه نمی دهم که اینجا باشی . اگر من دارم این چیزها را می نویسم . اگر واقعا بعد از این همه مدت حسی بین من و تو هست . و به خاطر همه اینها است که من به خودم این حق را می دهم و برای تو تکلیف تعیین می کنم و می دانم که  درک می کنی .

هیچ وقت اجازه نداده ام کسی زندگی را برای من خراب کند . حداقل از وقتی که واقعا فهمیدم در یاس و افسردگی و رنج و عذاب هیچ فضیلتی نیست . زمانی فکر می کردم اینها قشنگ است و انسان اگر عذاب بکشد در راه تعالی است . اما اینطور نیست . باور کن هیچ افتخاری در رنج نیست . هیچ رشدی در یاس نیست . انسان با این چیزها فقط نابود می شود . هرچند خیلی ها به این موضوع معتقد هستند و در فرهنگ ما شاید رنج یک فضیلت است .

بله شاید هم رنج و درد فضیلت باشد . اما تنها در صورتی که خودت مسبب آن نباشی . به شرطی که تحمل کنی با این امید که زمانی به پایان می رسد .

اگر خدائی هست . اگر واقعا کسی ما را آفریده است . می گویم اگر چون واقعا نمی دانم . اما به هرحال انسان برای درد و رنج ساخته نشده است . اگر برای انسان هدفی باشد . اگر من و تو وظیفه ای در زندگی داریم آن فقط خوشبختی است . فقط سعادت و لذت است . این یک وظیفه است . تنها وظیفه ما است . این که خوب زندگی کنیم و از آن لذت ببریم .

و تو اگر امروز را بدون این حس شب کنی . اگر از امروزت لذت نبرده باشی فقط آن را هدر داده ای . باور کن حقیقت همین است و هرچیز دیگری جز این فقط حماقت است .

پس به هیچ کس . حتی به من اجازه نده زندگی و لحظه های تو را خراب کند . من هم من هم متقابلا این حق را به تو نمی دهم .لطفا از اینجا به عنوان ابزاری برای افسردگی استفاده نکن . به هیچ عنوان این حق را نداری . اگر اینجور باشد واقعا به من بدهکاری . نمی خواهم زمانی بفهمی چه ساده لحظه های زندگی را از دست دادی . و حتما هم بالاخره خواهی فهمید . همانطور که من فهمیدم . بعد دنبال مقصر می گردی و شاید یاد من هم بیفتی و چند تا فحش هم بدهی . نگذار این اتفاق بیفتد...

پی نوشت : مهرداد تجربه زندان دارد . انقدر چیزهای جالب از او در این زمینه شنیده ام که حد ندارد . همیشه اصرار  داشتم که این ها را بنویسد و در این مورد خیلی بحث کرده ایم . امروز بالاخره شروع کرده و اتفاقا خیلی بهتر از آن چیزی شد که من فکر می کردم . وبلاگ مهرداد یا همان شبگیر را بخوانید . یک پست عالی در آن هست که قطعا از خواندنش پشیمان نمی شوید .

پی نوشت : دیشب نبودی ببینی این جا چه حماسه ای آفریده شد ! یک نمونه فوق العاده از تقوا  و خویشتن داری ! یعنی حضرت یوسف  اگه جای من بود همون اول تسلیم می شد ! یک داف خفن هی اصرار کرد . از ساعت یک تا چهار صبح و بالاخره نتونست تقوای دلقک را خدشه دار کند . اون شاگرد بزازه یادتون هست که معلم های دینی همیشه برای ما تعریف می کردند  که خانمه برده بود خونه اش و بعد پسره رفت توی دستشوئی و فاضلاب ریخت روی کله خودش ! و با این کلک خانمه بی خیالش شد ؟ ( این قضیه از نظر روان شناسی یک نمونه نادر از شیزوفرنی با گرایش سادمازوخیستی است ! ) خلاصه اون پسره اگه جای من بود هم کم می آورد . چون فک کن از پشت تلفن که نمی شود این کار را کرد !! در ضمن دیشب خدا کلی به فرشته ها افتخار می کرد و هی من رو نشون می داد ! تا خود صبح فرشته ها دور خونه ما می چرخیدن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...علف هرز

 

هر انسانی از همان کودکی یک سری الگوها و ایده ال هائی برای خودش پیدا می کند . یکی موفقیت را با پول می سنجد و دیگری توی فلان باشگاه از صبح تا شب وزنه می زند . فلان بچه ای که توی کوچه پس کوچه ها فوتبال بازی می کند برایش رونالدو یا پله یعنی اسطوره موفقیت و پیروزی...

ساده بگویم . هرکسی توی یک خطی می افتد . بستگی دارد چه شرایطی در خانواده و محیط رشد شخص وجود داشته باشد . من هم از همان بچگی فکر می کردم ایده ال یعنی دانش ٬ آگاهی ٬ یا سواد .

حالا چرا من توی این خط بودم ؟ راستش نمی دانم . چون خیلی عوامل هست که ممکن است هرکدام به تنهائی تعیین کننده باشند . خیلی اوقات  لحظه ها و چیزهای به ظاهر جزئی می توانند نقش کلیدی در زندگی ات داشته باشند . باور کن گاهی یک فیلم می تواند سرنوشتت را عوض کند .

برای من فکر می کنم پدربزرگ مادری ام  نقش اصلی را داشت . او آدمی فرهنگی بود که از صبح تا شب کتاب می خواند و علاوه بر این شخصیت بسیار قوی و جذابی داشت که باعث می شد حداقل من یکی در کودکی واقعا تحسینش کنم . از صمیم قلب . فکر می کردم این آدم  یعنی یک موجود برتر !

البته این آدم فقط برای من جذاب نبود . او بسیار خوش صحبت بود و در هر مجلسی بقیه ساکت می نشستند و با علاقه به حرفهای او گوش می دادند . در عین حال محور اکثر حرفهای او در ستایش مطالعه و مضرات بی سوادی و جهل بود !  انقدر روی من تاثیر گذاشته بود که وقتی خانه ما می آمد . سعی می کردم من را  با یک کتاب کت و کلفت که در حال مطالعه اش بودم ببیند و یک کلمه . فقط یک کلمه تحسین آمیز بگوید . و راستش خیلی وقتها نا امیدم می کرد .

پدرم هیچ وقت از او خوشش نمی امد . به نظرش او چیزی جز یک موجود بیکاره نبود . از یک لحاظ حرف بابا درست بود . در واقع زمانی پدربزرگ برای خودش کسی بود و می شد واقعا به او امیدوار بود . ولی متاسفانه در بازی روزگار روی مهره نادرست شرط بندی کرد و او و امثال او به سادگی از زمین سیاست و مقام جارو شدند . او دیگر هیچ وقت نتوانست در یارکشی های سیاسی و زد و بند های پشت پرده موفق شود . نهایتا خانه نشینی ابدی نصیبش شد . اما خوب . تا آخرین روزهای عمرش با آدمهای بزرگی دوست بود . و خانه اش همیشه محل رفت و آمد روشنفکران هم نسل خودش بود . در عین حال من هنوز هم  نمی دانم ...منظورم این است که قضاوت کردن در مورد او سخت است . یک بار تنها نشسته بود روی یک صندلی جلوی باغچه خانه ما و من از بالکن او را می دیدم . داشت با خودش حرف می زد . درو اقع واژه درست این است که داشت برای یک سری شنوندگان خیالی نطق می کرد . سوژه سخنرانی هم درخت کاج عظیم باغچه بود که چطور روی بقیه درختچه ها و بوته ها سایه انداخته و آن بیچاره ها را از تابش نور خورشید محروم کرده است ! بعد چگونه این بوته ها روز به روز ضعیف تر می شوند و این کاج استعمارگر روز به روز قوی تر می شود...

خوب  پدربزرگ عزیز ! نمی دانم الان حرفهای من را می شنوی یا نه ؟ ولی بگذار حرف دلم را به تو بزنم . فکر می کنم تو یکی مخصوصا خیلی به من بدهکاری . ان زمان را می گویم که خدا می داند چقدر تشنه یک کلمه تحسین آمیز از تو بودم .یک نگاه هم برای من بس بود . یک نگاه . همین . خدایا یک نگاه ...

هرچند گفتن این حرفها الان چه فایده ای دارد ؟ مخصوصا به تو ؟ آخرمن که نمی خواهم محاکمه ات کنم . فقط می خواستم بگویم خرده حسابی با هم داریم .در ضمن هنوز آنقدر عقل برای من مانده که از تو یکی طلبکار نباشم . یا بهتر بگویم توقع جبرانش را ندارم . آخر نمی شود .حتی اگر معجزه ای رخ دهد و تو را یک بار دیگر زنده و حی و حاضر در برابرم ببینم .

 دیر است پدربزرگ عزیزم . حتی برای معجزه هم دیر است . خیلی دیر . حتی اگر بخواهی بیشتر از بدهکاری ات بدهی . مثلا یک بار دستت را روی موهایم بکشی . نه باز هم نمی شود . می دانی که ٬ بعضی حسرت ها هیچ وقت جبران نمی شوند . این یک واقعیت تلخ است . اما حقیقت دارد . تو که هیچ . خدا هم نمی تواند تشنگی آن پسربچه کوچولو را تسکین دهد .

برای من زمانی یک اسطوره بودی . واژه بهتری پیدا نمی کنم . نمی دانم درستش چیست . بت بودی یا هرچیز مشابه ای . فقط همین را بدان که تقلید از یک حرکت کوچکت . یک چیز جزئی و بی اهمیت . برای من یک افتخار بزرگ بود . می فهمی ؟ این را می فهمی ؟

و یک چیز دیگر ٬ که حتما می دانی . فقط نمی دانم چقدر متاسفت می کند . بچه هایت که هیچ . از آنها زودتر از نوه هایت نا امید شدی . بعد نوبت نوه هایت رسید . آن ها تک تک و به نوبت نا امیدت کردند . همه جز یک نفر . آن یک نفر هم من بودم .یعنی تنها کسی که واقعا شبیه به تو شد .هرچند این بار نوبت تو بود که در حسرت بمانی . باز به این دلیل ساده که دیر شده بود . خیلی دیر ...فکر می کنم حالا حرفهای همدیگر را بهتر می فهمیم  نه ؟

اما بگذار رک بگویم . این موضوع که چقدر شبیه به تو هستم حالا  برای من افتخار نیست .حتی گاهی باعث سرافکندگی ام می شود . ببخشید که این حرف را می زنم   . خدا می داند که نمی خواهم ناراحتت کنم .

من حداقل اینجا دینم را به تو ادا کرده ام . دوبار و شاید بیشتر ٬ تعدادش دقیقا یادم نیست . اما از صمیم قلب نوشتم . تا جائی که توان داشتم ٬ برای غریبه هائی که نه من را درست می شناسند و نه تو را ٬ و بعد حس افتخار داشتم که ببینید  ٬ پدربزرگ من چنین مردی بود و من نوه او هستم .من تنها کسی که شبیه به او شد ! چه افتخاری !

و خدا می داند که چند نفر . فقط چند نفر و نه بیشتر ٬ واقعا تحت تاثیر قرار گرفتند و بگذار کمی خوش بین تر باشم و بگویم چند نفر ی واقعا حسرت خوردند که ای کاش آنها هم شانس من را داشتند .

فقط همین بود . البته با یک شاید بزرگ ٬ چون نمی شود از درون آدمهای دیگر با خبر شد . نهایتا رشک و غبطه چند نفر غریبه نصیبم شد . همین . باور کن همه اش همین بود .

حالا اصلا چرا این حرفها را به تو می زنم ؟ نبش قبر و این حرفها چه فایده ای دارد ؟ مخصوصا چرا حالا و امروز ؟

خیلی خوب . بگذار داستان را برایت بگویم .

دیشب با یک  آدم جدید حرف می زدم . کاری نداریم کی بود . اما به هرحال تا نزدیک به شش صبح با هم حرف زدیم . بیشتر راجع به فلسفه و این نکته را هم بگویم که این آدم در این زمینه واقعا خوب بود . حالا نظر من به کنار . داشت دکترا می گرفت در یکی از شاخه های فلسفه . سن وسالی هم نداشت . بیست و چهار پنج سالش بود . نهایتا از هم جدا شدیم . برای جلسه اول نظرم راجع به این آدم همین بود که در بالا گفتم و دیگر این که از صحبت کردن با او لذت بردم . او هم همینطور . و می شود گفت بعدا  باز با هم از این شب ها خواهیم داشت . از آن شب هائی که چنان غرق در موضوع می شوی که نمی فهمی کی صبح شده است .

و دیگر این که رک بگویم . واقعا به او حسودیم شد .چیزی که او داشت و من نداشتم . یعنی کسانی به او یاد داده بودند .او را آموزش داده بودند .  ریشه ای و درست . نه این که مثل من همینطوری جسته گریخته برای خودش یک چیزهائی خوانده باشد .اصلا مهم نیست که آن طرف چه بود و چه خواهد شد . این موضوعی فرقی به حال من نمی کرد .چیزی که هستم . فوقش یک آماتور مجهز به روش احمقانه آزمون و خطا و صد البته تا زمانی که دیگر خسته شود و همه چیز را ول کند . نهایتا یک علاقه مند . فقط همین . یک چیز جزئی و بی اهمیت . از اینها همیشه بوده اند . علف های هرز یک بیابان ...

  و می دانی که چطور گاهی یقه خودت را می گیری ؟ و یک جمله ساده توی ذهنت تکرار می شود . هی پسر . اگر کمی شانس داشتی الان تو جای او بودی . گفتم شانس . و نمی گویم استعداد و هوش . چون حداقل  خودم خوب من می دانم که فقط انگیزه من برای رسیدن به چنین جایگاهی کافی بود . انقدر عطش و ارزو داشتم که برای رسیدن به این جایگاه زیاد هم می آمد. جائی که آرزویم بود .

کمی شانس . برای یک علف هرز . اره بابا یک علف هرز . می دانی ؟ من تازه امروز فهمیدم آن نطق مسخره ات که از توی بالکن داشتم بهش می خندیدم  چقدر معنی داشت . تو داشتی راجع به من حرف می زدی . یک علف هرز که فقط کمی نور . کمی هوا ٬ فقط چند لحظه ٬ یک ذره .یک شانس کوچولو  نصیبش می شد و بعد چقدر بالا می رفت . و خدایا سرنوشت چه شوخی های رکیکی با آدم می کند ...

خوب پدر بزرگ عزیزم . کمی به من حق می دهی ؟ یک ذره ؟ همان اندازه که آن علف هرز کوچولو لازم داشت .برای من که همیشه از صمیم قلب تحسینت کرده ام . باشه ؟  اما دیر است . خدایا دیر است . خیلی دیر...

برای همین امروز صبح فقط داشتم فحش می دادم . بیشتر از همه به خودم و حتی به تو هم فحش دادم . تا حالا برایت پیش آمده که از خودت که هیچ ٬ حتی از الگوهایت  هم حالت به هم بخورد ؟ امیدوارم این حس را تجربه نکرده باشی . اما اگر برایت پیش آمده باشد می فهمی چه می گویم .

 و اما برای این کار هم دیر بود . آدم . زمانی به جائی می رسد که حتی صادقانه ترین حرفهای خودش را هم باور نمی کند . و من امروز صبح همان جا بودم . دقیقا همان جا...

خوب . حالا به من حق می دهی ؟ بابت نوشتن این مزخرفات به من حق می دهی ؟ و این که گفتم شبیه به تو شده ام . نه . من فقط مثل همان موقع ها . ادای تو را در می آورم . همیشه و در هرلحظه و متاسفانه بعد این همه سال هنوز هم مقلد خوبی نیستم ...

آدم هیچ وقت  حسرت های خودش را فراموش نمی کند . برای همین است که سعی می کند به وقتش جبران کند . برای همین است که من هیچ وقت فراموش نمی کنم خواهر زاده هایم را نوازش کنم . و یک اعتراف دیگر ٬ این بچه ها دوستم دارند . از این لحاظ مطمئنم . اما چیزی که هست . هیچ وقت نتوانستم نگاهی که در کودکی به تو داشتم را در چشمان اینها ببینم .نه این که این بچه ها با من فرق دارند . نه . بچه ها در این زمینه ها خیلی شبیه به همدیگر هستند . مشکل اصلی این است که من مثل تو نیستم . این هم یک امتیاز دیگر برای تو . هرچند می دانم خوشحالت نمی کند . می بینی ؟ هنوز هم تحسینت می کنم . نه این که واقعا لایق این حرفها باشی . اصلا چگونه می شود حقیقت را فهمید ؟ بزرگ بودی یا کوچک ؟راستش  این موضوع دیگر برای کسی اهمیتی ندارد . حتی برای بچه هایت .باور کن ثانیه ای به این موضوع فکر نمی کنند .  فقط برای من مهم است . آن هم نه برای حالا  چون حتی فکرش هم من را به خنده می اندازد  . ولی ترجیح می دهم یک گوشه بمانی و همان پدربزرگ عزیز خودم باشی .  ممکن است در اینده باز هم به تو احتیاج داشته باشم . نه . لطفا نخند . از اینده کسی خبر ندارد . کسی چه می داند ؟ شاید باز هم اینجا راجع به تو نوشتم  .

باز بر می گردم به جمله اول . هرکس از بچگی در یک خطی می افتد . این موضوع بیشتر تصادفی است و قرار گرفتن در یک خط ٬ حالا هرچه می خواهد باشد باعث افتخار نیست . اما نرسیدن به هدف . به همان الگوی لعنتی که در ذهنت داری . یک شکست است و بقیه اش هم فقط جزئیات بی معنی است . یعنی در اصل موضوع تفاوتی ندارد . آن علف هرز اگر بالا نرفت فقط و فقط خودش مقصر بود .می گوئی  منصفانه نیست ؟ شرایط ؟ محیط ؟ خوب من هم اینها را بلدم . قبول دارم که این ها برای بحث کردن و آنالیز شرایط به درد می خورد . ولی چیزی که هست . من را تسکین نمی دهد . نکته اصلی باختن است . دلیلش چه اهمیتی دارد ؟

و یک نکته دیگر . خودت را با دیگران مقایسه نکن . حداقل من نمی توانم . بنابراین این که من الان چه کوفت و زهرماری هستم اصلا اهمیتی ندارد .در بهترین حالت می توانم دیگران را قانع کنم . اما خودم با این حرفها قانع نمی شوم .  نکته اصلی این است که در حد خودم رشد نکرده ام .موضوع  بسیار ساده و البته دردناک است .قطعا خلافش هم ممکن است . یعنی شاید از آن چیزی که استحقاقش را داشتم هم خیلی بیشتر گیرم آمده است .  البته منطقی به نظر می رسد . اما حداقل امروز صبح هیچ کمکی به من نکرد .

حالا توئی که پدر یا مادر هستی و تا اینجا خوانده ای .  من می دانم که هر حرفی از طرف من به تو مسخره است . در جایگاهی هم نیستم که بخواهم برای تو ادای یک کارشناس تعلیم و تربیت را دربیاورم . شاید یک وقت دیگر با هم حرف زدیم و من هم کلی نصیحتت کردم . اما الان نه . آخر دیگر چه طور  باید گفت ؟ اگر تا حالا متوجه منظور من نشده باشی . دیگر هیچ توضیحی فایده ای ندارد . به هرحال نگذار فرزندت خود به خود و مثل یک علف هرز رشد کند . باور کن گاهی فقط کمی کمک در زمان مناسب کافی است .

و این همه برای چه بود ؟ هیچ . حسی بود که امروز داشتم و احساس کردم با نوشتن کمی ارام می شوم .  همین .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...یک ای میل . یا قسمت دوم پست ازدواج

 

خوب رفیق . این یک ای میل  همین الان به دستم رسید ٬ منم مثل احمقها داشتم یک پست می نوشتم . می گویم مثل احمقها چون هیچ احمقی در ساعت ده صبح پست نمی نویسد !   من دیشب یک قرص خواب آور خورده بودم . در واقع دوتا خوردم . انتظار داشتم تا ظهر ساعت دوازده خواب باشم . اما ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم .

تا حالا این وقت صبح آپ نکرده بودم . فکر هم نمی کنم بتونم چیز خوبی بنویسم . راستش این که من قرار نبود الان اصلا بیدار باشم . من همیشه ساعت دوازده روز از خواب بیدار میشم . به غیر از هفته ای دو یا سه روز که میرم سرکار ٬ یعنی صبح باید برم سر کار...روز من از ساعت دوازده یا یک ظهر شروع میشه و  ساعت چهار صبح هم تموم میشه...

حالا نکته این جا است که من دیشب هم می دونستم خوابم نمی بره . ولی دو تا قرص خواب آور خوردم . الپروزورام ۵ ولی ساعت هفت صبح مثل یک خروس لعنتی از خواب بیدار شدم . راستش بیشتر از گرسنگی بود . چون دیروز نهار درست و حسابی نخوردم . شام هم نخوردم . یعنی یادم رفت ! چون بیرون بودم و وقتی رسیدم خونه همه خواب بودند . من هم اصلا تو مود شام نبودم . یک لیوان گنده شیر موز درست کردم و اصلا هم مهم نبود که صدای مولینکس قدیمی همه رو بیدار می کنه . منظورم از همه فقط بابا و مامان است . البته اون ها هم بیدار نشدند .

 به هرحال اساسا شبها با مولینکس و اینجور چیزها کار ندارم . به خاطر صدایش . ولی دیشب مهم نبود . دیشب که چه عرض کنم . این روزها هیچ چیزی مهم نیست . نبود . هیچ وقت نبوده . حداقل برای من  اینطوره  . همیشه و مخصوصا این چند روز اخیر که نمی دونم چه بلائی سرم اومده . البته می دونم . حالا بذار یک روزی برایت تعریف می کنم  .

 در واقع روز من همیشه از ساعت دوازده ظهر شروع می شود تا پنج صبح بعدی ٬ چون که هفته ای سه روز باید صبح بیدار شوم .به هرحال نتوانستم مثل آدم بخوابم و نشستم برای چندمین بار فیلم گوست داگ از جیمی جارموش را دیدم .البته فقط چند تا صحنه ش را دیدم . چون dvd اش تازه به دستم رسیده و خیلی بهتر از سی دی اش است .حتما این فیلم را دیده اید و تلویزیون خودمان هم نشانش داده است .  خلاصه می خواستم یک پست راجع به همین فیلم بنویسم . مخصوصا آن صحنه ای که ویتاکر توی یک جاده به دوتا شکارچی بر می خورد که می خواهند لاشه یک خرس را پشت وانت بگذارند و از آنها می پرسد که مگر فصل شکار خرس است ؟ 

شکارچی ها می گویند نه ولی چون دیگر از این خرسها تعداد زیادی باقی نمانده باید هروقت دیدی بزنی ...

ویتاکر همینطوری نگاه می کند و یکی از آن دو شکارچی یک شات گان از پشت ماشینش بر می دارد و به ویتاکر می گوید بهتر است بزنی به چاک ٬ چون این اطراف سیاه پوست های زیادی هم نیستند !

ولی ویتاکر در این فیلم یک قاتل حرفه ای است که بنا به راه و روش سامورائی ها زندگی می کند . خیلی راحت هفت تیرش را می کشد و با دوتا گلوله یکی از شکارچی ها را می کشد و دیگری را ناقص می کند . طرف که زخمی شده درست روی جنازه خرس روی زمین می افتد و ناله می کند و فحش می دهد ..ویتاکر می رود بالای سر شکارچی زخمی  و از حالا نگاه دوربین از دید شکارچی است که از روی زمین به بالا نگاه می کند و ویتاکر که با اسلحه بالای سرش ایستاده است و تفنگش را روی مغز شکارچی گرفته است ) 

ویتاکر  : می دونی در تمدن های باستان  خرس ها قدر و منزلتی به اندازه آدمها داشتند ؟

شکارچی : ولی این اطراف هیچ تمدن باستانی نیست اقا !

ویتاکر : بعضی وقت ها هست !  و شلیکی توی مغز شکارچی..

خلاصه این که گوست داگ یکی از فیلم های بسیار مورد علاقه من است . علی الخصوص که این فیلم هرچند سوژه ای اکشن مانند دارد اما دقیقا و در هر استانداردی مولفه های پست مدرن در آن به شدت به چشم می خورد . یعنی خرده فرهنگ های مختلف . کل فیلم درباره فرهنگ رپ است . مخصوصا موسیقی فوق العاده اش . و در نهایت هم یک آدم تنها که با خواندن یک کتاب شروع به زندگی به مانند به سامورائی می کند و...

حالا از این فیلم بگذریم . من می خواستم راجع به پست مدرنیته هم حرف بزنم . اما چه کنم که این ای میل به دستم رسید و همه چیز را به هم ریخت . پس از اینجا شروع می کنیم . اول ای میلی از یک خواننده :

اخرین مطلب شما خیلی غافگیرکننده بود.........خیلی

مثل این میماند که آدم مدتها با خودش کلنجار بره و ندونه چشه بعدش یهو یه نفر که نمیشناسیش حتی نمیدونی چند سالشه کیه......... دهن باز کنه و حس تورو بگه.خیلی خیلی عجیبه وقتی ببینی که گوینده از جنس مخالفه.....جدا میگم فکر نمیکردم مردی اینطور فکر کنه و اینقدر گیرنده های حسیش قوی باشه.اینقدر حساس بودن برای یک زن سخته چه برسه برای مردا تو این فرهنگ و جامعه

شروع به نوشتن اسون بود مثل یه ذوق زدگی........حالا ادامه دادنش سخته :)  اصلا چرا کامنت نذاشتم مثل بقیه؟ واقعا نمیدونم انگاری دوست نداشتم کس دیگه بخونه

واقعا آرزو میکنم کسی که ارزش و لیاقت محبت شما رو داشته باشه سر راهتون قرار بگیره و در کنارش همه چیزای خوب دنیارو مزه مزه کنید

پاینده باشید

پریسا

 

 

خیلی خوب . جدا از این که باید بگویم پریسا جان شما لطف دارید و من هم برای شما ارزو می کنم که یک مورد عالی در زندگیتان پیدا کنید و...راستش از اینها گذشته یک اعتراف هم بکنم . یک قرص ریتالین هم نیم ساعت پیش خوردم و حسابی من رو ترکوند !  پس حالا که من بیچاره در شرایط عادی نیستم و مغزم الکی مثل اسیاب دور خودش می چرخد چند کلمه صاف و صادقانه :

پست قبلی گفته بودم من نظرم راجع به ازدواج و کلا جنس مخالف چنین و چنان است و خیلی هم می توانم دوست پسر خوبی باشم . بعد هم فراتر رفتم و گفتم حتی می توانم همسر خوبی هم باشم . چند نفر هم توی نظرات گفته بودند که چرا ازدواج نمی کنی ومن هم یک سری دلایلی اورده بودم و....

حالا رک و راست :

ببین . رفیق عزیزم . مخصوصا توئی که بر داشتی این نامه را برای من نوشتی ٬ و با احساس و صدای لرزان ! ( البته فقط یک حدس است ! ) فرمودی : کسی که لیاقت و ارزش محبت شما را داشته باشه (  فک کن ! ) ...

ببین . از این خبرها نیست . من یک سری مشکلات و مسائلی هم دارم که خود به خود سانسورش کردم . یعنی عمدا نبود . چون من هیچ وقت عمدا چیزی را قایم نمی کنم . حالا این مسائل چه هستند ؟ خوب بابا جان من اگر انقدر پرفکت ! بودم حداقل این بود که تا حالا ازدواج کرده بودم . یا بدتر از آن مثلا دوست دختر فابریک داشتم ! مثلا یک رابطه دوساله یا بیشتر ! ببین الان نزدیک به بیست سال است که از اولین دوست دختر من می گذرد و تا حالا فقط دوتا رابطه نسبتا طولانی داشته ام ! مثلا در حد یک سال و نیم یا دوسال ٬ بقیه آنها از دو ماه و سه ماه بودند تا فوقش شش ماه و نمی دانم هفت هشت ماه . یعنی همین حدودها...

خوب نمی دانم تا به حال معتاد شده ای ؟! یعنی این که به طور منظم یک کوفت و زهرماری را مصرف کرده ای ؟ از تریاک بگیر تا یک چیز مسخره مثل همین قرص فلوکسیتین . یا حتی همین قرص های خواب آور...

بین معتادها یک مثلی هست . می گویند هیچ وقت نئشگی اول تکرار پذیر نیست ! یعنی تو وقتی برای اولین بار تریاک مصرف می کنی چنان نئشه ات می کند که خدا می داند ! صاف می روی فضا !  اما هیهات که این فقط برای اولین بار است . چون برای دومین بار دیگر این نئشگی نصیبت نمی شود ! چون بدنت با همان بار اول هم شروع می کند به وفق دادن خودش با ماده مخدر و همینطور مغز و ذهنت هم همینطور ..خلاصه بعد از یک هفته مصرف دیگر تو نصف دفعه اول هم نئشه نمی شوی و این همان دویل سایکل معروف روان شناسی است ! تو مدام مصرفت را بالا می بری و نئشگی ات هم مدام کمتر و کمتر می شود ! این همان دویل سایکل یا چرخه شیطان است که روان شناس ها می گویند . اقا درد سرت ندهم . بعد از مدتی . فکر کن شش ماه . یا یک سال .بستگی به ماده مصرفی ات دارد و همینطور مختصات بدنی و شخصی ات .  تو ده برابر بار اول مصرف می کنی تا نئشه گی که هیچ ! فقط بتوانی بشوی یک آدم عادی !

بابا باز سر از کجا درآوردم ؟ من داشتم می گفتم مثل یک ماده مخدر هستم از بدترین نوعش ! مثلا کراک ! اصلا به من توی محل می گویند دلقک کراک !  یا سهیل کریستال !  البته در و داف به من همچین اسمی داده اند ! حالا چرا ؟

خوب ببین . من از هر لحاظی در اوایل کار عالی هستم .البته  به عنوان یک دوست پسر ! یعنی آن دختر بخت برگشته مطمئن می شود این پسره خودش است ! همان چیز رویائی ! مودب . مهربان . بسیار جنتلمن .جذاب و دست و دلباز و هرکوفت و زهرمار دیگری که به عنوان صفت خوب تعریف می شود ! این قضیه مثل همان نئشگی دفعه اول است ! دقت کنید که خیلی پسرها برعکس این موضوع هستند . یعنی در ابتدا چندان جذاب به نظر نمی ایند اما به تدریج وقتی طرف بهشان عادت می کند تازه خوب می شوند . اما من برعکسم یعنی همیشه شروع طوفانی و درخشان داشته ام . باور کن بارها و اغلب اتفاق افتاده که مثلا دوستهای دختره از من به عنوان یک مثال استفاده می کنند به عنوان یک دوست پسر عالی ! می گویند فلانی مثل سهیل بود ! یا هست ! خوب دیگر این تازه اولش است . همین .

دومین صفت ماده مخدر چیست ؟ قابل اتکا نیست . یعنی نمی توانید رویش حساب کنید . همان اوایل به شما تمرکز و شکوفائی ذهنی می دهد ! می روید امتحان می دهید و نمره عالی میگیرید . اما بعد کم کم شروع می کنید به تصمیمات احمقانه گرفتن . یعنی دچار چیزی می شوید که بهش کاراکتر شخصیتی یک معتاد می گویند ! کسی که متخصص تعویق انداختن هرکاری است و  خلاصه این که طرف به خاطر اعتیاد همه چیزش را به باد می دهد . این قضیه ربطی به قیمت ماده مخدر ندارد و شما تا آخر عمرتان بشینید پای منقل  ده ملیون تومن هم نمی شود . اما شما  خانه و زندگی تان را به باد می دهید چون دیگر قادر به مدیریت زندگی  نیستید . اشتباه پشت اشتباه و...

خوب این هم دومین صفت بد من است . یعنی طرف بعد از مدتی که گذشت می بیند مدیریت رابطه را از دست میدهد و هیچ کاری هم نمی تواند بکند . در یک کلام . دختر جماعت عاشق این است که بتواند روی شما حساب کند . اما متاسفانه من این حس را نمی دهم . یعنی بعد از مدتی طرف احساس می کند در خلا است !  

حالا چرا ؟ من نمی توانم بگویم همه این مسائل غیر عمدی است و مطمئنا خیلی اوقات به طور عمدی این حس را به طرف می دهم . یعنی خودم از رابطه طولانی گریزانم . و یک جوری خزنده وبه تدریج کاری می کنم که طرف به فکر ترک اعتیاد به سهیل بیفتد ! حالا چرا ؟ چون اولا من علی رغم این که واقعا طرف را دوست دارم خیلی راحت به خاطر یک چیز جزئی طرف از چشمم می افتد و تصمیم می گیرم که دیگر تمامش کنم .یا شاید مشکلی هم نیست . فقط به نظرم مدت زمان این رابطه تمام شده است . مثل داروئی که انقضای مصرفش رسیده است . من خیلی اوقات واقعا در اوج یک رابطه تمامش کرده ام . و این هم یک دلیل تا برسیم به صفت سوم یا بهتر است بگویم اشکال سوم من  ٬ اما  باز باید از لفط تکراری متخصص استفاده کنم ! یعنی متخصص تمام کردن و قطع کردن یک رابطه هم هستم ! یک جوری که هیچ کس خیلی صدمه نبیند . همان قضیه سیخ و کباب است دیگر .

دیگر  این که خود طرف گاهی و به ندرت تصمیم می گیرد که از شر سهیل خلاص شود . اعتراف می کنم این اتفاق بسیار به ندرت افتاده است . به هرحال سومین خصلت مواد مخدر هم در من هست . یعنی شما بعد از سی سال ترک کردن هم همچنان هوس اش را دارید و گاهی واقعا ارزو دارید که ای کاش می توانستید پکی بهش بزنید ! بنابراین طرف های من همیشه بعد از به هم زدن با من هم دوستم دارند و خیلی اوقات این رابطه را به طور کجدار و مریز نگه می دارند و مثلا چند ماه یک بار زنگی و احوالپرسی یا چیزی شبیه به این . یا مهمانی برویم و یا شامی بخوریم . یعنی هیچ وقت تا به حال نشده طرف از من متنفر باشد . حتی یک مورد .

خلاصه بگویم . من متخصص روابط کوتاه مدت هستم .در ضمن متخصص استارت هم هستم . یعنی اگر واقعا از طرف خوشم بیاید حتما به یک ترتیبی به دستش می اورم .  این حرف به این معنی نیست که شکست نداشته ام . اتفاقا شکست هم زیاد داشته ام . اما نه در موقعی که روی کسی زوم کنم . بیشتر اینجوری بوده که توی خیابان از یکی خوشم آمده و بعد سعی خودم را کرده ام و طرف به هردلیلی گفته نه !

 این را هم بگویم خیلی وقت است کسی طوری دلم را نبرده که بخواهم رویش زوم کنم . خلاصه این که گفتم من متخصص روابط کوتاه مدتم . اما یکی هست که این کاره است اما فقط برای دلیلی ٬ مثلا سکس ٬ یا هرچیز دیگری ٬ اما من نه ٬ اگر با کسی باشم تمام و کمال است . نه اهل خیانت هستم و نه اهل کارهای خلاف جهت یک رابطه !  واقعا هم دوستت دارم اگر با من باشی . اصولا صرف این که یکی با من باشد به طور اتوماتیک برای من قابل احترام و دوست داشتنی است . همیشه هم بیشتر از آن چیزی که انتظار دارد به طرفم می دهم . اما بنا به دلائلی که در این پست گفتم فقط برای یک دوره سه تا شش ماهه ...

چون می دانم آن دختر بیچاره دچار همان نئشگی اول است و بهتر است به همین سادگی و سرعت تمام شود . علی الخصوص در سن و سال من ممکن است خیلی سریع طرف به فکر ازدواج بیفتد  . بنابراین همان که چند ماه بیشتر طول نکشد برای هر دوی ما بهتر است .

و مهمتر از همه همینطور که در پست قبلی گفتم . من تا به حال دنبال کسی برای ازدواج نبوده ام . یعنی به قول خارجی ها سرچ و سلکت نکرده ام .از طرف دیگر برای ازدواج هم به طور وحشتناکی ایده آلیستم . طبعا وقتی شما همینطوری توی خیابان  با کسی اشنا می شوید دنبال معیارهای ازدواج نیستید . فقط دوطرف می خواهند با هم دوست باشند . لاجرم آن ایده الی که واقعا ارزوی ازدواج با او را داشته باشید دیگر می شود بحث تصادف و شانس که برای من هم فقط دوبار اتفاق افتاده است ...

نمی دانم الان واقعا چی نوشتم . سر درد بدی هم دارم . شاید به نظر بعضی هایتان این حرفها خودبزرگ بینانه و مخصوصا چرند باشند . اما من فقط هوس کردم جواب یکی دو تا سئوال در کامنت های قبلی را بدهم و مخصوصا این ای میل هم مزید بر علت شد . شاید یک ساعت بعد از خواندن این پست احساس خوبی نداشته باشم یا حتی شرمنده شوم . اما راستش تقریبا همیشه این حس را دارم و خیلی اوقات دستم رفته تا پست قبلی ام را پاک کنم . و بدتر از همه این که نود درصد پست های این وبلاگ را نمی دانم برای چه نوشته ام . واقعا نمی دانم . در واقع یک جورائی جو گیر می شوی و یک چیزهائی می نویسی . همین..

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...دخترها و پسرها . خانم ها و اقایان

 

دل من کجا پذیرد عوض تو دیگری را ؟

                                             دگری به تو نماند تو به دیگری نمانی....

سلام رفیق .

اول از همه این که طبق اطلاع حاصله !  این وبلاگ جزو صد وبلاگ برتر ایران شناخته شده  است . اگر بگویم برایم مهم نیست یک دروغ بزرگ گفته ام و این موضوع خوشحالم کرد .به هرحال این قضیه هرچه که هست به خاطر لطف شماست . یعنی شما رفتید و رای دادید . ممنونم خیلی زیاد .

یک شماره تلفنی داده بودند تا زنگ بزنیم و برای مراسم ثبت نام کنیم . زنگ زدم و خانمی برداشت ٬ گفت بیست و سوم خرداد در دانشگاه تهران برگزار می شود . بعد وقتی نام وبلاگ را شنید گفت من خودم همیشه این  وبلاگ را می خوانم .شنیدن   این  موضوع  به  نظرم  خیلی  جالب آمد  و خوشحال شدم .  بازهم از  شما  ممنونم .هزار بار مرسی .

امروز نزدیکی های ظهر حوالی مرکز شهر بودم . یادم افتاد که یکی از دوستانم در همین نزدیکی ها کار می کند و دو سه روز پیش هم اس ام اسی زده بود که به او زنگ بزنم و راجع به موضوعی می خواهد صحبت کند  .

همینطوری سر زده رفتم پیشش و بعد از چند دقیقه ای گفت که یک دختر از اشنایانش هست که چنین و چنان است و بد نیست یک قراری بگذاریم و او و خانمش به اضافه من و آن دخترک بخت برگشته شامی با هم بخوریم و من ببینمش   .و بعد هم یک سخنرانی مفصل راجع به مزایای ازدواج و...

اتفاقا این آدم را در این زمینه ها قبول دارم . مطمئنم سلیقه اش بد نیست و انقدری هم برای من ارزش قائل هست که عمدا من را دچار دردسر نکند . اما به هرحال جواب منفی دادم و گفتم درحال حاضر ابدا در این مایه ها نیستم و ازدواج که هیچ ٬ حتی یک دوستی عادی را هم نمی توانم بپذیرم .

 بعدش موقع برگشتن به خانه  فکر می کردم که چرا ؟

تو می دانی که چند ماهی است تنها هستم ٬ فقط آتوسا بود که آن هم اصلا نمی شد گفت رابطه ای بین ما وجود دارد .

بگذار رک و راست بگویم . اول از همه به نوعی همچنان درگیر تعهد رابطه قبلی ام  . هرچند مدتها است همه چیز نابود شده و چیزی جز یک خرابه باقی نمانده . اما آن آدم هنوز توی ذهنم حکمران است و اجازه ورود دختر دیگری  را نمی دهد . نمی دانم . ولی یک جورائی هنوز هم امیدوارم . امید به چیزی شبیه به معجزه ٬ چیزی که می دانم اتفاق نمی افتد . انگلیسیها می گویند بی خبری خوش خبری است . انگار من هم از این بی خبری ام خوشحالم ٬ یا بهتر بگویم . امیددارم که اتفاقات  خوبی  می افتد  و  شاید  چیزی درست شود . نمی دانم ٬ باور کن نمی دانم . خاطره هائی در ذهنم هست . هرچند کمرنگ و ساکت و نا مفهوم . اما با مرور همانها طعمی غریب در دهانم احساس می کنم . خاطره ای از طعمی شیرین . سرابی از ابی خنک و مواج که وقتی نزدکیش می شوی ناگهان محو می شود و تو انگار کلاهت را باد برده باشد به هوا چنگ می زنی تا چیزی را بگیری که از لای انگشتانت می گریزد و دور می شود .

دیگر این که می دانم حوصله و توان یک رابطه جدید را ندارم . احساس می کنم خیلی آسیب پذیر شده ام . خیلی راحت می شود نابودم کرد . یک جور حساسیت که بیشتر ضعف و ضربه پذیری است تا هر صفت دیگری ٬ حس می کنی شکننده و سست شده ای  ٬ دیگر  توان شنیدن یک حرف تلخ را از دهان کسی که دوستش داشته باشم ندارم . و یادم هست که در آن دعوای کذائی چه ها شنیدم و باورم نمی شد و به ناچار  پرسیدم این ها را به من می گوئی ؟ منظورت منم ؟ من ؟

و گفت دقیقا منظورم توئی ٬  تعجب کردم ٬ حداقل در ابتدا حسی که به من دست داد حیرت بود ٬ چرا به من ؟ ما که همدیگر را دوست داشتیم . هزار بار از تو شنیدم ٬ هزار بار به تو گفتم ٬ و حالا چطور می توانی به من چنین حرفهائی بگوئی ؟ چطور ازت بر می اید ؟ چطور دلت آمد ؟ . بعد دلم شکست . جوری که خودم هم باور نمی کردم. و در ادامه گفتم این چیزها را به من نگو ٬ تو نگو ...

حالا وقتی زوج هائی را می بینم که دعوا می کنند می ترسم . بعد خوشحال می شوم که خوب شد من الان تنها هستم و دیگر لزومی ندارد کسی به من از این حرفها بزند . خنده دار است . فقط به چیزهای بد یک رابطه فکر می کنم و این که تنها بودن خوب است چون کسی نمی تواند لهت کند . حداقل بیشتر از این چیزی که هستی . دیگر برای تو کافی است . یک بار بست نبود ؟

تو که غریبه نیستی ٬ قطعا تا به حال فهمیده ای که من چقدر آدم احساسی هستم ٬ هرچند ظاهر و رفتارم مخصوصا در برخوردهای اول کاملا مغایر این موضوع است و اکثرا فکر می کنند این یک آدم خشک و منطقی است . اما اصلا اینطور نیست . یا شاید باید بگویم ای کاش اینطور بود . نمی دانم .

خوب ٬ تنهائی هم محسناتی دارد .در این موضوع  هیچ بحثی نیست .اما  زمانی برای من تنها بودن یک ضعف بود . یک نوع اشکال که باید برطرف می شد . بنابراین می گشتم دنبال کسی و بالاخره یکی را پیدا می کردم . حالا اصلا اینطور نیست . یعنی دنبال کسی نمی گردم . فکر می کنم همینطوری خوب است . شاید هم واقعا همینطور است .

گاهی یکی به من نگاه می کند . از آن نگاه ها که خودت می دانی یعنی چی . نه این که من تحفه ای باشم . ولی خوب این چیزها برای هرکسی پیش می اید .   من خودم را به نفهمیدن می زنم . مثل احمق ها ٬ گاهی هوس می کنم به طرف بگویم من را ببخش ٬ دست خودم نیست ...

چند روز پیش دقیقا برعکس شد ٬ توی یک مغازه دختری جلوی من بود . اصولا من هیچ وقت به کسی خیره نمی شوم . اما چشم هایش از نیم رخ من را به یاد کسی می انداخت . بعد دخترک برگشت و یک نگاه سریع کرد و بعد به طرز خاصی رویش را برگرداند . انگار می خواست بگوید می دانم چقدر از من خوشت آمده اما متاسفم ! تو و امثال تو عمرا دستشان به من نمی رسد !

اما من دلم می خواست به طرف بگویم شاید حق با تو باشد . اما تاسف فقط برای من نیست . برای تو هم هست . می دانی من چقدر می توانم خوب باشم ؟ چقدر می توانم دوستت داشته باشم ؟ می توانم چه حس هائی به تو بدهم ؟ چیزی که تا به حال تجربه نکرده ای . حس یک خوشبختی ٬ مثل وقتی که چشمانت بسته است و نور گرم خورشید را روی پلک هایت حس می کنی ٬ همه اش مال تو است . یا می توانست باشد . ولی تو نخواستی ..

من همیشه به طور سنتی مخالف ازدواج بوده ام . در زمان های مختلف هم دلایل گوناگون داشته ام . زمانی می گفتم تجرد یعنی ازادی محض ٬ یعنی امکان تغییر در هرلحظه ای که اراده بکنی ٬ بعدا می گفتم ازدواج نمی کنم چون مطمئنم شوهر خوبی نمی شوم و نمی خواهم دختری بدبخت شود . کلی دلایل دیگر هم بود که الان حوصله گفتنش را ندارم .

سوتفاهم نشود . من هنوز هم مجرد بودنم را دوست دارم . فقط گاهی  این حس را از دست می دهم ٬ یعنی در یک لحظه های خاص دوست دارم که ازدواج بکنم . یا به خودم می گویم ای کاش متاهل بودم . این موضوع به ندرت اتفاق می افتد . خوب آدم در خیابان یا هرجای دیگری چیزهائی می بیند و دلش می خواهد !  چند روز پیش یک پژو از کنار من رد شد که مردی راننده اش بود و خانمی کنارش نشسته بود که سرش را تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشمانش را بسته بود . آن لحظه هوس کردم که ای کاش زن داشتم و او هم مثل همین خانم انقدر از کنار شوهرش بودن ارامش داشت ٬ جوری که  بتواند همینطوری بی خیال چشمانش را ببندد...

یکی دوماه پیش یک کامنت خصوصی داشتم از خواننده ای که نامش معلوم نمی کرد زن است یا مرد . کلی نصیحتم کرده بود و این که اگر از تنبلی دست بردارم می توانم بالاخره جوری شرایط ازدواج را فراهم کنم و  ...

راستش من از بیست سالگی شرایط ازدواج را داشتم . منظورم همان چیزهائی است که آن خواننده به عنوان هدف مشخص کرده بود . خانه و ماشین و شغل و تحصیلات ( این یکی را بعدا گیرآوردم ! ) .  به هرحال هرچند می گویم با ازدواج مخالفم . اما بدون هیچ شکی یک ازدواج موفق می تواند هرکسی را خوشبخت کند . این یک شانس فوق العاده است و چیزی نیست که بشود در آن تردید کرد . قطعا همان طور که ازدواج بد بیچاره ات می کند ازدواج خوب هم عالی است . حتی برای یک مجرد حرفه ای مثل خودم .

به عنوان یک ضعف و یک اشکال ٬ نگاه من به ازدواج به شدت ایده الیستی است . به نظرم اگر زمانی ازدواج کنم باید واقعا شیفته طرفم باشم . برای من تحسین هم شرط اصلی است . باید بتوانم قلبا به او احترام بگذارم . و این که او هم بدون هیچ قید و شرطی دوستم داشته باشد .

زمانی معشوق و همسر را با هم اشتباه می گرفتم . نازکردن و بعضی بدخلقی ها متعلق به معشوق است . شما هم با کمال میل این را می پذیرید . اما یک همسر نمی تواند همیشه اینجور باشد . چون در طول زمان شما را به جائی می رساند که صاف جلویش بایستید و بگوئید نمی خواهمت. دیگر نمی خواهم . خسته شدم. نمی توانم... 

اما در عین حال هیچ وقت فراموش نکنید که باید این حس را به همسرتان القا کنید . حداقل به عنوان شوهر باید بتوانید گاهی خانمتان را لوس کنید و طوری رفتار کنید که او حس یک معشوقه را داشته باشد . یعنی رتبه یک ٬ یک موجود بی رقیب ٬ احساس کند که همیشه و در هرشرایطی دوستش دارید . باور کند که برای شما یک معشوق ابدی است . این موضوع همیشه یک طرفه و ثابت نیست . یک نوسان است . یک شرایط متغیر و مواج .

یعنی  هم زن و هم شوهر باید گاهی به دیگری حس معشوق را القا کنند  بدون این که طرف رفتار یک معشوق را داشته باشد . لوس کردن و نوازش زنی که از صبح در اداره یا اشپزخانه زحمت کشیده و حالا خرد و خراب و خسته به خانه برگشته است . نه ارایشی دارد و نه لباس مناسبی تنش است . این همان کسی است که با خیلی چیزهای زندگی مشترک  خودش را وفق داده ٬ زمانی که پول کافی نداشتید . بعضی بدخلقی ها ٬ چیزهای بد ٬ و حالا حق مسلم اوست که نوازش شود یا بتواند خودش را برای همسرش لوس کند . مثل بچه ها و صدالبته برای شوهر هم همینجور است .  مردی که موقع خانه آمدن حتی نا ندارد چند کلمه حرف بزند . فرقی ندارد .

اکبر عبدی در آن فیلمی که الان نامش یادم نیست می گوید اگر لیلی در خانه مجنون بود و قرمه سبزی می پخت دیگر مجنونی به وجود نمی آمد . یا یک بار از مردی شنیدم که به زنش می گفت عشق و عاشقی مال روزهای اول بود !  خدایا چه حماقتی ! چقدر بعضی آدمها می توانند خر باشند ؟!

  برعکس من فکر می کنم اگر طرفم را در خانه ببینم که  کارهای عادی را انجام می دهد و حتی قرمه سبزی می پزد بیشتر دوستش دارم . اتفاقا این خیلی قشنگ است . عشق زبانهای مختلف دارد . یکی اش هم همین است . اتو کردن لباس یا پختن غذا . این یعنی عشق ٬ مگر حتما باید طرف مثل تابلوهای مینیاتور همیشه دستش پیاله شراب باشد یا چنگ بزند ؟( منظورم نواختن ساز چنگ است ! ) تصور می کنم اگر زنی را دوست داشته باشی تماشا کردنش هنگام کارهای عادی ٬ اصلا هرکاری ٬ لذت بخش و شیرین است .

خدایا کجا بودیم و سر از کجا دراوردیم ؟ من داشتم راجع به خودم حرف می زدم و این که گاهی دلم می گیرد . مضحک است که در این سن و سال حتی نمی توانم مطمئن باشم که کدام بهتر است ؟ تنها باشم یا نه ؟

به هرحال برای آدمی مثل من عجیب است که چطور بعد از این همه سال و این همه آدم های مختلف که وارد زندگی ام شده اند هنوز هم مجردم ! منظورم این است که از نوزده بیست سالگی تا به حال زمان کمی نیست . طبعا بیشتر از کسی می شود که مثلا در بیست سالگی دوست دختر داشته است و بعدا در بیست و هشت سالگی ازدواج کرده است . راستش را بخواهید چند باری سعی کرده ام اسم کسانی که در زندگی من بوده اند را بنویسم و بشمرم . اما نتوانسته ام . مثلا فردایش چهارتا اسم دیگر یادم آمده و از این مسخره بازی ها..

نکته این جا است که من هرکدام را در زمان خودش دوست داشته ام . گیریم یک چهارم آنها جوری نبودند که بتوانم حسی داشته باشم . اما قطعا بقیه اینطور نبوده اند . یعنی دوستشان داشته ام . مرض نداشتم که کسی را وارد زندگی ام کنم که نشود دوستش داشت !  خوب بعد چی شد ؟ یعنی هیچکدام انقدری دل من را نبردند  که ارزو کنم تا ابد با او باشم ؟

راستش چرا ٬ اولی آنیتا بود که متاسفانه در آن زمان سرباز بودم و حتی فکر ازدواج هم غیرممکن می نمود . دومی نسیم بود که واقعا تا ازدواج ما یک ماه مانده بود و بعد جدا شدیم . سومی هم همین پارسال بود . اما متاسفانه این یکی شرایطش جوری بود که ازدواج ما امکان نداشت . اما خوب . از حق نگذریم تقریبا هم پسر یا دختری حداقل یکی دوتا عشق بربادرفته دارد ! 

و یک کابوس هم هست . کابوسی راجع به ازدواج که حتی تصورش هم من را می ترساند . یعنی بعد از مدتی بفهمی این آدم را دوست نداری و حالا فقط مجبورید روزها و شب ها را به نوعی بگذرانید . این بد است . خیلی بد است .

دقیقا یکی از چیزهائی است که من را به ازدواج بدبین می کند . من می توانم یک نفر را خیلی زیاد دوست داشته باشم و از طرف دیگر هم ممکن است طرف به راحتی این جایگاه را از دست بدهد . بعدش چه خاکی به سرم بریزم ؟ چه می شود کرد ؟ ز بامی که برخواست مشکل نشیند...

امروز به مهرداد می گفتم . گاهی شده در طول یک مدت ٬ چند ماه یا فوقش یک سال ٬ انقدر به طرفم عشق و احترام داده ام که باور نمی کنی ٬ اما آن دختر پیش خودش فکر کرده حالا که من انقدر فوق العاده هستم که کسی مثل سهیل انقدر دوستم دارد چرا نروم سراغ کسی که هم سطح خودم است ؟! لابد من خیلی از سر سهیل زیادم که این همه دوستم دارد !

بعد هم خداحافظ شما ! خانم رفته و چند ماهی چرخیده و دیده متاسفانه از این خبرها نیست ! فقط یک آدم احمق توی دنیا بود به نام فلانی ! بعد حالا پشیمان می شود و تلاش می کند تا برگردد . اما اگر یک لحظه فکر کند ٬ فقط یک ذره انصاف ٬ چرا باید من بپذیرم ؟ نه . متاسفم . برو سراغ همان کسانی که به قول خودت هم سطح خودت هستند !  شاید فکر کنید که من شوخی می کنم . نه اصلا اینطور نیست . این قضیه را یکی دوبار از خود طرف شنیده ام. این را هم بگویم که این موضوع  فقط یکی دوبار  برای من اتفاق افتاده است . من از این لحاظ خوش شانس بوده ام و همیشه دخترهای خوبی در زندگی ام بوده اند . نهایتا یک یا دوبار واقعا توی ذوقم خورده است . همین .

هفته پیش توی پارک بودم و نشسته بودم تا نفس بگیرم . دچار یکی از آن شرایطی شدم که چند سطر بالاتر گفته ام . یعنی به شدت احساس تنهائی و دلتنگی به سراغم امد . خانمی آن طرف نشسته بود . پا شد تا برود که رفتم یقه اش را گرفتم و گفتم اگر می خواهی قدم بزنی بیا با هم راه برویم و حرف بزنیم . اول می گفت نه و من شما را نمی شناسم و..ولی خلاصه قانع شد . نیم ساعتی راه رفتیم و او مدام از پسرهائی می گفت که چنین بوده اند و چنان بوده اند .  من گفتم خوشبختانه نمی توانم راجع به خانم ها اینجوری حرف بزنم . من همیشه خوش شانس بودم . گیریم یکی دوبار هم چیزی توی کاسه ام گذاشته اند !  اما دلیل نمی شود که به همه بدبین باشم . خلاصه از هم جدا شدیم و من دیگر حس تنهائی را نداشتم که هیچ ٬ بلکه خیلی هم از تنها بودنم راضی و خشنود !!  بودم ..

 

 پی نوشت : راستی وبلاگ اقای کمالی هم اپ شده است ! دوستانی که اقای کمالی را نمی شناسند می توانند لینکش را در دوستان همین وبلاگ ببینند ! البته دوست که چه عرض کنم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

عمو مهرداد پست بامزه ای نوشته ٬ فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نیست . در نهایت از ایشان هم شدیدا تشکر می کنم !

 

http://damerah.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

!! تولد تولد تولدت مبارک

 

اول از همه تولدم مبارک !

 

اما بعد ٬ به این وسیله از کلیه کسانی که با ای میل ٬ تلفن ٬ کامنت ٬حضورا ٬ و یا از راه دور تشریف آورده اند سپاسگذاری می شود .علی الخصوص ٬ انجمن جیپ سواران تهران ٬ انجمن یدک فروشان جیپ ٬ کلیه در و داف تهران ٬ اهالی جردن ٬ فرشته ٬ بچه معروف های تهران ٬ صنف مانکن ها و مدلینگ ٬ کانال فشن تی وی ٬ در و داف همسایه . علی الخصوص اون خونه روبروئیه ٬ انجمن وبلاگ نویسان . انجمن وبلاگ خوانان ٬ کامنت گذاران  ٬ کامنت نگذاران ٬ فدراسیون کاراته ٬ سوارکاری ٬ بسکتبال ٬ شمشیر بازی ٬ وزنه برداری ٬ و همچنین اهالی خوب و زحمتکش قیطریه ٬ مخصوصا خانواده مستوفی ٬ احمدی ٬ محمدی ٬ سازمان اب و فاضلاب ٬ خانواده اقای کمالی ٬ محدثه کوچولو ٬ ساجده خانم ٬ وزارت نیرو . پرسنل زحمت کش کلانتری قلهک ٬ عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ...

در ضمن از کلیه کسانی که اسامی آنها ذکر نگردیده نیز تشکر می شود و  از کودکان عزیز نیز در فرصت های بعدی پذیرائی خواهد شد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

! آش رشته

 

یک روز در میان ٬ عصرها می روم پارک قیطریه و یک ساعتی پیاده روی می کنم . قبلا بابا هم می آمد  ولی بعدا گفت صبح ها برای او بهتر است .

 همیشه یک شلوار گرم کن می پوشم که توی جیبش ام پی تری پلایر  سوئیچ و موبایل و یکی دوتومن پول هست تا اگر بخواهم اب معدنی یا چائی بخرم پول پیشم باشد . اول ماه پانزده تومن موقع دویدن و ورجه وورجه از جیبم افتاد و برای همین موقع ورزش کردن  بیش تر از یکی دوتومن پول توی جیبم نمی گذارم  و بقیه پول ها را می گذارم توی داشبورد جیپ .این مقدمه را گفتم تا برسم به اینجا :

امروز طبق معمول این برنامه اجرا شد و بعدش خسته شدم و نشسته بودم لبه حوض وسط پارک . به خاطر تعطیلی جمعه پارک خیلی شلوغ بود . بعد از چند دقیقه یک اقای نسبتا مسن به همراه خانمش و یک دختر بیست و چهار پنج ساله کنار من نشستند و اتفاقا اقاهه هم پرسید می توانند اینجا بنشینند ؟ من هم گفتم خواهش می کنم .

همینجوری نشسته بودیم بعد ناگهان مردکی با یک سینی جلوی ما سبز شد که توی سینی هم چند تا کاسه آش رشته بود . بعد گفت بفرمائید لطفا ! من احمق هم حواسم پرت بود و فکر کردم اش نذری است !  کلا هم از اش جماعت بدم می اید اما نمی دانم چرا همینطوری یک کاسه برداشتم  .

این خانواده هم نفری یک  کاسه برداشتند . بعد من دیدم که اقاهه پرسید چقدر می شود ؟ و طرف هم گفت شش تومن !

من تازه فهمیدم که آش نذری نیست ! کاسه را گذاشتم کنارم و جیبهایم را گشتم و دیدم فقط هزار و پانصد تومن همراهم است ! بنابراین کاسه را دوباره گذاشتم توی سینی ! مردک هم گیر داد که چرا آش را پس دادی ؟ گفتم چون یادم آمد که پول همراهم نیست ! طرف کمی غر زد و آن اقای مسن هم دوباره دوتومن از جیبش درآورد و گذاشت روی سینی طرف و گفت این هم پول آش این اقا !!

من هم گفتم اقا زحمت نکشید و این چه کاری است و از این حرفها ولی آقاهه تعارف کرد و مردک هم با سینی اش گورش را گم کرد !

انقدر خجالت کشیدم که خدا می داند . خواستم به اقاهه توضیح بدهم که چرا پول پیشم نیست و به خدا من گدا نیستم ! و از این حرفها ولی حس کردم این جوری بدتر است و خلاصه پنج دقیقه بعد دیدم واقعا نمی توانم بیشتر اینجا بنشینم و پاشدم و خداحافظی و تشکر و آن اقا هم زیر لب چیزی گفت و سرش را تکان داد .

یعنی واقعا باید چهار دست و پا از پارک می آمدم بیرون ! خواستم بروم از ماشین پول بردارم برگردم به اقاهه پس بدهم که این هم زشت بود . گفتم بروم از دخترشان خواستگاری کنم دیدم یارو می گذارد دنبالم که برو گم شو مرتیکه گدا گشنه !! هرچه فکر کردم دیدم هیچ غلطی نمی شود کرد ! فقط می شد نشست یک گوشه و گریه کرد که آن هم سودی نداشت !

 موقع برگشتن دوباره مردک آش فروش را دیدم خواستم بروم دوتا بزنم توی گوشش که مردک احمق این مسخره بازی ها یعنی چی با این سینی افتادی دوره که هی بفرمائید بفرمائید !  آخر این چه طرز آش فروختن است ؟!

ولی چه فایده ؟ قدیمی ها راست می گفتند که آبرو ذره دره جمع می شود و یک دفعه زمین می ریزد !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

وبلاگ بازی .

 

خوب . راستش یکی دو نفر راجع به این پرسیدند که چگونه وبلاگ نویس خوبی بشویم ! یا یک همچین چیزائی ٬ منم که یکی دو روزه همچین حال و روز خوشی ندارم . برای همین همینجوری تیکه تیکه و تیتری یه چیزائی که به ذهنم می رسه می گم . اینها فقط نظر منه . لزومی به درست بودنشون نیست . معلوم نیست چقدر صحیح باشند . حالا اصلا هرچی...

ـــ  رسمی و خشک ننویسید . شما در حال نوشتن یک مقاله علمی نیستید .

ــ  هر پست باید یک موضوع داشته باشد . من می توانم از امروز عصر که رفتم پیاده روی و باران هم می بارید چیزی سرهم کنم . منظورم تکنیک های نوشتن و چیزهائی است که متن را زیبا می کند . اما این به تنهائی کافی نیست و کسی را راضی نمی کند .  پست باید سوژه و موضوع داشته باشد .

ــ فقط برای خودت بنویس . دل خودت . گیرم من چند تا نکته برای ازدیاد خواننده ها هم می گویم . ولی مهمترین خواننده وبلاگت خودت هستی . چه ده هزار تا خواننده داشته باشی چه یکی فرقی ندارد . یعنی چیزی توی جیبمان نمی رود . یک وبلاگ با موضوع اتفاقات روزمره می تواند اثر بسیار خوبی روی روح و روانت داشته باشد . پس فکر کن برای خودت می نویسی . فقط خودت .

ــ هویت داشته باش . هم خودت هم نوشته ات . اگر بخواهی با هرچیزی که این و آن گفت موافق باشی . اگر بخواهی هر کسی را راضی نگهداری . با همه دوست باشی . و..طبعا هویت و شخصیت فردی ات را از دست می دهی . چنین موجودی قادر نیست پست خوبی بنویسد . او تکراری . ولرم . بیمزه و بی معنی است .

هویت در نوشته  موضوع دیگری است . تو باید دارای نوعی سبک یا روش خاص برای نوشتن باشی . طوری که با خواندن نوشته هایت بشود فهمید این نوشته مال کیست . تقلید از این و آن به تو هویت فردی نمی دهد . حرف زدن شما خاص خودتان است . صدا و لهجه و تکیه کلام ها و...نوشته هم باید همین باشد . این به نوشته های تو اصالت می دهد .

ــ خودت باش . سعی نکن ادای  یک ادم فهمیده . روشنفکر . باحال . یا هر خر دیگری را دربیاوری . مواظب باش که این موضوع به شدت مهم است . خواننده ها همگی متوجه می شوند که این بابا در حال مسخره بازی است . هیچ کسی هم حوصله خواندن این چیزها را ندارد . از چیزی که هستی می توانی دفاع کنی . اما فرار یا استتار مجاز نیست .

ــ کامنت گذاشتن برای خودت . این از بالائی هم تابلوتر است . اسیب وحشتناکی به اعتبار و شخصیتت می زند . مگر کامنت چه اهمیتی دارد ؟ من پست داشتم نزدیک به دویست تا کامنت . یا پست داشتم پنج تا کامنت . خوب بعدش چی ؟ مهمترین چیز کانتر پائین وبلاگ است . هرچند آن هم اهمیتی ندارد . ولی نهایتا تعداد کامنت ها موضوع مهمی نیست . این که از تو تعریف یا تمجید کنند هم بعد از مدتی عادی خواهد شد . به هرحال اگر برای خودت کامنت بگذاری . چه فحش باشد چه تعریف در هر دو حالت به طرز بدی مشخص و تابلو است . این کار را در هیچ شرایطی نکنید .

ــ بعضی ها ممکن است بیایند برای شما فحش بنویسند . اگر این موضوع ناراحت کننده است حتما کامنت ها را تاییدی کنید . برای من این قضیه اصلا مهم نیست .  می تواند به خودم هرچه دلش خواست بگوید . ولی اگر اسم وبلاگ نویس دیگری در کامنت طرف باشد بلافاصله پاکش می کنم و اگر ادامه دهد هم کامنت ها تاییدی خواهد شد . اتفاقا اینجور آدمها برای من جزو مزایای وبلاگ نویسی هستند ! یعنی فک کن طرف سطر به سطر نوشته هات رو می خونه و بعد هم فحش می نویسه ! واقعا باعث  تفریح من می شود . قطعا اگر کسی از من یا نوشته های من خوشش نیاید دیگر اینجا را نمی خواند . ولی این که دقیق می خواند و بعد فحش می نویسد عالی است .فقط یک معنی دارد . او دارد به بدترین وضعی التماس می کند که نگاه کوچکی بهش بکنید . همین .

باری . بدترین کار این است که جواب بدهید . اگر دقت کرده باشید من همیشه کاری می کنم که طرف این آرزو را به گور ببرد . بله اگر کسی بخواهد بحث کند حالا انتقاد باشد یا نباشد می توانید جواب بدهید . خود من هم گاهی جواب می دهم اما فقط به انتقاد و چیزهای مشابه .  ولی جواب دادن به فحش و دری وری فقط شما را تبدیل به یک موجود یکسان با او می کند . به هیچ وجه این کار را نکنید .

ــ احمقانه ترین کار همین چیزی است که همیشه شاهدش هستیم . اقا وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن . این یعنی چی ؟ شما اگر برای یک نفر یک نظر هوشمندانه بنویسید و او بفهمد که پستش را خوانده اید قطعا دوست دارد بداند شما که هستید . بنابراین خودش می اید و نظری هم می نویسد .

ــ هر کس و ناکسی را لینک نکنید .

ــ با فونت ریز ننویسید . پست هایتان هم نباید خیلی طولانی باشد .

ــ  بین پست های شما نباید خیلی فاصله باشد .

ــ اگر موضوع وبلاگ شما تخصصی نیست پس تخصصی ننویسید . من حق ندارم راجع به یک موضوع ٬ مثلا روان شناسی . تخصصی بنویسم . یادتان باشد که هیچ وقت وبلاگ نمی تواند در این زمینه موفق باشد . رفرنس ها مقالات و کتاب ها هستند . وبلاگ فقط یک مجله است.

ــ به هیچ وجه در دعواها و دسته بندی ها و یارکشی های اینترنتی وارد نشوید .

ــ اگر خانم هستید با اسم مستعار بنویسید . اگر هویت شما مشخص است نباید رازهای زندگی تان را اینجا بگوئید . چه در چت و چه در وبلاگ . همین امروز به طور کاملا تصادفی در کامنت های یک وبلاگ دیگر بحث جالبی راجع به خودم دیدم که فلانی چنین است و چنان است . هیچ کدام هم من را نمی شناختند و تنها منبع اطلاعاتشان همین وبلاگ بود ! این موضوع برای من خنده دار است . ولی اگر شما روی این موضوعات حساس هستید مواظب باشید .

ــ پست های عاشقانه و پرسوز و گداز می توانند خوب باشند . ولی اگر فقط موضوع همین باشد کسل کننده است .

ــ دروغ نگوئید . دروغ نگوئید . دروغ نگوئید . هر خری بخواند متوجه می شود . این یک تیشه است به ریشه وبلاگتان .

ــ اگر می خواهید حرفه ای باشید از دختر بازی یا پسر بازی یا همجنس بازی ! در وبلاگستان خودداری کنید . بهترین جا برای این کار خیابان است . دنیای وبلاگستان برای این کار مناسب نیست و نود درصد پسرها و دخترهایش هم ازگل هستند ! دور از جون خواننده های این وبلاگ !

فعلا چیز دیگری به ذهنم نمی رسد .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

...عکس

 

نیم  ساعت پیش داشتم توی سی دی ها دنبال چیزی می گشتم . یک سی دی دیدم که برچسب نداشت ٬ همینجوری گذاشتم توی کامپیوتر ببینم چی توشه ٬ یک سری عکس داشت که واقعا دیدنشان نوستالوژیک بود . مربوط به سال هشتاد و دو در یک روز جمعه که با چند نفر از دوستان رفته بودیم ویلای کردان . دوستانی که هر کدام از آنها الان یک گوشه دنیا آواره اند . 

 آن سال من به طرز مسخره ای درگیر بیماری ابله مرغان شدم ! این بیماری به ندرت در سن و سال بالا سراغ آدم می اید . اما در سن بالا خیلی بد درگیرتان می کند . خیلی شیک نزدیک به دوهفته افتاده بودم توی رختخواب و نزدیک به پنج شش کیلو هم از وزنم کم شد . خلاصه یکی دو روز بعد از این که کمی بهتر شدم با بچه ها راه افتادیم رفتیم آنجا و یک شب هم آنجا گذشت . این عکس مربوط به همان روز است . البته  خوشبختانه  زخم  های  صورتم  خوب  شده  بود  !  ولی  همچنان  نزار و نحیف بودم  ٬ در مورد لباس و وضعیت زننده پوششم هم متاسفانه هیچ توجیهی ندارم ! اون درخت های پشت سرم هم خشک نیستند ! برگ هاشون  توی کادر  عکس نیستند ٬یعنی منظورم اینه که تقصیر من نیست ! نبود !

http://i31.tinypic.com/2jbjtsl.jpg

 

پی نوشت : شما توی خیابان ایستاده اید . یک نفر با یک ماشین مدل بالا و لبخند مزورانه جلوی پای شما ترمز می کند و پیشنهاد می کند که شما را بلند کند . ببخشید یعنی برساند !  شما هم که  گرگ باران دیده اید و خودتان بهتر می دانید قضیه چیست و مقصد کجاست . اما با خیال آسوده سوار می شوید و مطمئنید که هرچه باشد خوش می گذرد . خلاصه منظور این که :

  دشمن دانا بلندت می کند

                                            بر زمینت می زند نادان دوست !

این مقدمه را داشته باشید . جمعه شب نشسته بودم اینجا . هوس کردم بروم دوری بزنم . زنگ زدم به مهیار تا ببینم پایه است ؟ گفت من و تقی و نقی و صغری و کبری توی فشم در یک رستورانیم . تو هم خودت را برسان . گفتم کدوم رستوران ؟ گفت همون که پله داره!!

من هم  حضور ذهن نداشتم و  نگفتم : جانور همه رستوران های فشم بدون استثنا یا پله دارند به سمت پائین .( اگر سمت راست جاده باشند ) یا پله دارند به سمت بالا ( اگر سمت چپ جاده باشند ) خلاصه این که راه افتادم کوبیدم رفتم فشم . یکی دوتا رستوران رو گشتم و موبایلش هم که هیچ ٬ انگار خودش نشسته بود روی موبایل تا خدای نکرده کسی بهش زنگ نزه . دیدم همینجوری برگردم خونه خیلی بی انصافیه .برگشتم تهران خودم تنهائی رفتم شام  رستوران درست حسابی و یک شام مفصل خوردم . تازه رستورانش هم از این جواد های توی فشم نبود فقط  کوبیده  داشته باشند و یک کیسه زباله را نصف کنند به جای سفره پهن کنند جلوی ادم .

حالا این هیچ . شبی بود و گذشت . شما تصور کنید اگر خدای نکرده وضعیت مغزی شما مثل همین مهیار بود  باید چه جوری  زندگی می کردید ؟  دنیا پر بود از چیزهای لاینحل و غریب . مثل جدول مجله دانشمند !

از مهیار می خواهید آدرس بپرسید . نه . اصلا مهرداد از مهیار می پرسه :

ــ داداشی ! خونه عمو کجاست ؟

ــ خونه عمو ؟ اهان . همونه که درش سبزه ! ولی نکنه با خونه دائی اشتباهی بگیری ها ! چون خونه اون هم درش سبزه ! خلاصه دوتا در سبز هست ! یکیش مال عموست ! جلوی خونه عمو یک بقالی هست . نشونی اش اینه که جلوش کلی شیشه نوشابه هست ! ولی جلوی خونه دائی کیوسک روزنامه فروشیه . یادت باشه جلوش کلی روزنامه ریخته ! سر کوچه هم یک گل فروشی هست . جلوش کلی گلدون و گله !

ــ خوب باشه ! فهمیدم ! ( بالاخره داداشن دیگه ! ) شما هفته پیش کدوم پارک رفته بودین ؟

ـ همون پارک گندهه که توش کلی درخت هست و تاب و سرسره هم داره ! بعدش رفتیم یک کافی شاپ !

ــ کدوم کافی شاپ داداشی جونم ؟!

ــ همونی که توش چند تا میز و صندلی هستش !

ــ کجاست ؟!

ــ توی همون خیابون که دو طرفش درخت هست و از توی خیابون هم ماشین رد میشه ! آهان ! تا یادم نرفته دو طرف خیابون هم ماشین پارک کرده ! پیاده رو هم داره !

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

اسب سفید نقره نعل....

 

با نعل های نقره وار ٬

بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها

بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها....

 

من دوم دبیرستان بودم . در همسایگی ما پسرکی به نام امیر زندگی می کرد که با هم دوست بودیم . او سوارکاری می کرد و از طریق او من هم رفتم در باشگاه سوارکاری ارتش که اواخر اقدسیه بود ثبت نام کردم .

آن زمان ها تقریبا همه چیز دولتی بود . یعنی شهریه باشگاه به طرز مسخره ای ارزان بود . اما خوب . وسایل سوارکاری نسبتا گران بود . آن موقع در ابتدای خیابان فردوسی چند قدم بالاتر از میدان توپخانه یک فروشگاه وسایل سوارکاری بود که من از آنجا چکمه و کلاه و شلاق و قشو و یک سری از این خرت و پرت ها خریدم . و خلاصه چیزی حدود دوسال و نیم این ماجرای سوارکاری ادامه پیدا کرد . البته چند ماهی هم در اواسطش غیبت داشتم .

مربی ما جناب سرهنگ نشاطی بود . این آدم در سوارکاری شهرت زیادی دارد و همه سوارکارهای ایران او را می شناسند . پیرمرد مسن و بسیار بددهنی بود . بدون استثنا به همه فحش خواهرمادر می داد . چه شاگرد مسن و چه بچه های مثل ما . اما در عوض شاگردهای او نسبتا سوارکارهای خوبی از آب در می آمدند .هنوز صدای او در گوشم هست که به ما دستور می داد و با صدای کشیده ای فریاد می زد : اسواران ن ن ن ن .........آدم یاد صحنه های کتاب دن آرام می افتاد...

آموزش سوارکاری تقریبا دو سطح دارد . اولی مانژ است . یعنی مجموعه حرکاتی که با اسب در میدان انجام می دهند و دیگری گشت صحرائی است که به راندن اسب در صحرا و کوه و دشت می گویند .

من در آنجا فهمیدم که انسان به عنوان یک حیوان چقدر موجود زشت و قناسی است ! کافی بود یکی از بچه ها را در حال دویدن با اسبی که آن طرف پیست یورتمه می رفت می دیدید ! هرچه انسان خنده دار و بدترکیب می دود ( اگر دقت کنید راه رفتن یا دویدن انسان در واقع مجموعه ای از عدم تعادل های پی در پی است ! ) اما در عوض اسب واقعا با شکوه است . انصافا اسب حیوان زیبائی است .

آنجا خیلی چیزها یاد می گرفتید . چطور به حیوان نزدیک شوید . چگونه اسب را بشورید . چطور با او دوست شوید . کجا باید روی زین بنشینید و کجا روی رکاب بلند شوید ....

اسب می تواند واقعا خشن و خطرناک باشد . روزی یکی از سربازها ( خدمات آنجا به عهده سربازان وظیفه بود ) توی باکس ( اتاقک کوچکی که اسب را در آن نگهداری می کنند ) چنان لگدی از یک نریان خورد که بیچاره جا به جا کشته شد .

یک روز در فصل بهار . من و امیر صبح خیلی زود رسیدیم آنجا . همین اقا اسبه ( اسمش جویبار بود ) می خواست برود سراغ مادیان ها ٬ بعد هی شیهه می کشید و بی قراری می کرد . آخر سر چرخید و چنان جفتکی به درب باکس زد که قفل درب سوت شد آن طرف باشگاه .من و امیر فلنگ را بستیم . اما جویبار هیچ توجهی به ما نکرد و   خوشحال و خندان رفت سراغ مادیان ها و متاسفانه باز دستش به آنها نمی رسید ( چون توی باکس بودند ) فقط صورتشان را به هم می چسباندند و همدیگر را با عشق و علاقه بو می کردند . وقتی ار باکسش بیرون می آمد پشتش خراش کوچکی برداشت و سرهنگ نشاطی به خاطر همین موضوع کلی با ما دعوا کرد . ولی واقعا نمی شد جلوی حیوان را گرفت .ژ

گاهی یک مادیان و یک نریان را با هم جفت می انداختند . بعضی از مادیان ها سابقه خوبی نداشتند . یعنی یکی دوبار وسط برنامه با جفتک صورت نریان بیچاره را پیاده کرده بودند ! لاجرم در این مواقع پاهای مادیان را با قید می بستند . نوعی طناب کوتاه تا نتواند لگد بزند .

برای همین است که هنگام جا به جائی اسب حیوان را در یک جعبه کوچک می گذارند و یا به نوعی مهارش می کنند . برای این که اگر بتواند در جایش بچرخد با یکی دوتا لگد کل اتاق کامیون را مثل قوطی کبریت خرد و خاکشیر می کند . اگر به ماشین های مخصوص حمل اسب دقت کنید به وضوح این قضیه مشخص است .یک بار اسبی را سوار یک کامیون خاور کردند و چون این موضوع رعایت نشده بود راننده بعد از یک ربع مجبور شد با آخرین سرعت برگردد به باشگاه تا حیوان اتاقک کامیون را نابود نکند .

باری . چیزی که راجع به نجابت اسب می گویند فکر نمی کنم چندان صحیح باشد ! مگر این که اسب مال خودت باشد و با صاحبش انس بگیرد . چون اسب های باشگاه ما هر ساعت یکی سوارشان می شد و اصلا در بند نجابت و عفت و اخلاق و این حرفها نبودند !

از جمله یک مادیانی آنجا بود به نام شاپرک که واقعا نجیب بود !! اگر تا ده دقیقه زمین نمی خوردید قطعا رکوردتان به یک ربع نمی رسید ! من و خیلی از بچه های دیگر از خانه سیب و هویج می آوردیم و به اسب ها می دادیم تا هوایمان را داشته باشند . نشاطی خیلی از این کار بدش می امد و معتقد بود نباید به اسب باج داد . روزی من را در حین ارتکاب این عمل شنیع دید و به شدت عصبانی شد . چند دقیقه ای فحش داد و من را به القاب مناسب مفتخر کرد و بعدش  گفت  امروز تو  باید سوار شاپرک بشی !

اتفاقا برنامه آن روز پرش بود . شاپرک به خاطر سابقه هویجی که از من داشت تا چند دور خوب و ارام بود . بعدش دید انگار از هویج خبری نیست و شروع کرد به نجابت ! اول وسط یورتمه گردنش را خم می کرد و می خواست زانوی من را گاز بگیرد . اما من لگام دستم بود و نمی گذاشتم خیلی سرش را بچرخاند . کمی از این بازی ها در آورد و بعدش دیگر بی خیال شد و مثل بچه آدم خوش اخلاق شد ! اما فقط یک تله زیرکانه بود . من احمق هم جلوی بچه ها مدام حیوان را در جا می چرخاندم و بلندش می کردم تا همه ببینند شاپرک افسانه ای چقدر رام من شده ! اما شاپرک گذاشت من همینطوری برای خودم خوش باشم و بعد برنامه اش را پیاده کرد :

بدین ترتیب که خیلی نرم با هم رفتیم روی مانع . دقیقا جائی که چند متر بیشتر نمانده بود من از روی زین بلند شدم و تمام وزنم روی رکاب بود تا حیوان از روی مانع بپرد . اما جانور دقیقا یک متر مانده به مانع کپ کرد ( در اصلاح سوارکاری یعنی اسب ناگها ترمز می کند و سرش را هم خم می کند پائین تا هیچ مانعی برای پرواز شما از روی زین موجود نباشد ! ) نهایتا من هم پرواز زیبائی کردم و چون شاپرک پدرسگ نیم دوری هم چرخیده بود صاف با صورت خوردم به تیرک عمودی مانع !

نتیجه شکستن دماغ . گونه . و دست راست بود . اتفاقا همین موضوع باعث شد تا من دیگر سوارکاری را بی خیال شوم . چون احساس می کردم همچین کمی برای سلامتی زیان آور است !

ولی به هرحال الان هم یک چیزائی یادم هست و اگر اسب گیرم بیاید بلدم سوارش شوم . آن موقع که کارخانه ما در حسن اباد قم بود . یک شب من به خاطر کوره ها توی کارخانه مانده بودم . نشسته بودیم با سه چهار تا کارگر افغانی تماشای فیلم هندی   و ورق بازی .باران هم می آمد . بعد دیدیم از توی کوچه ده صدای شیهه اسب می اید . رفتیم دیدیم یک اسب خوشگل ابلق زیر باران ایستاده . ما هرچه سعی کردیم نتوانستیم بگیریمش . ولی در همسایگی ما یک دامداری بزرگ بود . سه چهار تا چوپان داشتند که از آنجا امدند و خیلی راحت اسب را گرفتند .  و بردند توی طویله خودشان و صاحبش شدند .

بعدا معلوم شد که اسب متعلق به صدا و سیما است که در چند کیلومتری آنجا توی بیابان داشتند سریال می ساختند . اتفاقا بد نیست بدانید صدا و سیما بهترین اسب های ایران را دارد . هر از گاهی با این اسب دوری می زدم . واقعا لذت بخش بود . البته کل سگ های ده هم همیشه دنبال ما می دویدند ! ولی حیوان خیلی تاخت نرم و باوقاری داشت و هر وقت سگها کمی نزدیک می شدند شتاب می گرفت و همه سگها له له زنان و با زبان آویزان جا می ماندند .

جریان این اسب را به صورت کامل در یکی از پست های وبلاگ قدیمی نوشته بودم . متاسفانه الان سوارکاری خیلی ورزش گرانی شده و مخصوصا اگر بخواهید خودتان هم اسب داشته باشید که دیگر هزینه اش سر به جهنم می زند . بیتا مدعی بود که چند سالی اسب داشته است . راست و دروغش را نمی دانم . اما چکمه ها و کلاه و بقیه لوازم سوارکاری را داشت . اما شاگرد یک باشگاه بودن یک چیز است و داشتن اسب چیز دیگر . غیر از قیمت خودش که حداقل چندین ملیون قیمت یک کره اسب است . در حال حاضر فکر می کنم چیزی حدود چهارصد پانصد تومان هم هزینه نگهداری اش است .

نهایتا این که یکی از زیباترین مناظر جهان به نظر من یک مادیان و کره اش است . خیلی قشنگند . مخصوصا وقتی کره کوچولو جست و خیز می کند و بازی می کند . گاهی کره دور می شود و مادرش با شیهه کوتاه سرزنش باری صدایش می کند و بعد که نزدیک شد چطور با مهربانی نوازشش می کند . خلاصه باید از نزدیک ببینید تا بفهمید من چه می گویم ....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3