پنج خشت : پنج شنبه صبح قرار بود . تشریف ببریم ایزد شهر . کل خانواده . یعنی بابا و مامان و پسر برومند و عزیزشان به نام دلقک که عصای دستشان است . البته یک جور عصای جادوئی است . در واقع مثل ترکه جادوئی هری پاتر است . البته این در صورتی است که پدرم بشود هری پاتر . یا هری پاتر پدرم بوده ؟ عجیب است . باید زودتر از اینها متوجه می شدم . این قضیه رو باید در اولین فرصت درست و حسابی بررسی کنم . احتمالش زیاده که من پسر هری پاتر باشم !
چهارشنبه شب هوس کردم اینجا بنویسم ایزد شهر نبودد ؟ بعدش دلم به حال شما سوخت . گفتم بیچاره ها گناه دارند . چرا باید حسرت بخورند ؟ اصلا وقتی برگشتم براشون تعریف می کنم . هرچند شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ البته اینجا شما چیزی نمی شنوید . در واقع می خوانید . کلا خواندن مفید است . بیشتر بخوانید . هرچیزی را هم نخوانید . ..
کلیه پیش بینی ها . از گزارشات وضع هوا گرفته تا پیش بینی های موساد و سیا و چند سازمان معتبر دیگر . حاکی از این بود که جاده شلوغ خواهد بود . در واقع کلا بسته خواهد بود . اصلا یک تابلو می زنند که جاده تعطیل است . بعدا تشریف بیاورید ....
من حتی از گوگل هم پرسیدم که ایا فردا جاده شلوغه ؟ و پاسخ گوگل این بود : فک کن که نباشه !!
اما برعکس . شلوغ که نبود هیچی . حتی پرنده هم پر نمی زد . در واقع ملت از طریق یک سری عوامل ناشناس متوجه شده بودند . البته چیز محرمانه ای هم نبود . اصلا خودم گفتم بهشون : بزنین گاراژ بابا . خلوتش کنین . ما داریم میائیم..
سه پیک : شب توی ساحل . ملت و جماعت و دروداف در حال قدم زدن و مخ زدن و به هم زدن و بزن بزن و هرچی می شد زدن . حتی یک سری زدن و بقیه رقصیدن . یکی شون هم اخرش زد توی گوش یکی دیگه . خیلی ها تلفن زدند و زنگ زدند و..
بعدش کم کم خسته شدم . یعنی با خودم گفتم برو از این تخته سنگ ها پائین . بشین روی یکی از اون صندلی های لب دریا ...
جای خوبی بود . موج تا همین یک قدمی پایم می امد . کسی اطرافم نبود . شب بود . خیلی تاریک نبود . اما انقدر هم روشن نبود که کسی بتواند چیزی ببیند . جای دنجی بود . بهترین جا برای این که بتوانم احساس امنیت و ارامش کنم ....
چند دقیقه ای چشمانم را بستم . گوش دادم به صدای امواج . بین خواب و بیداری بودم . بر نقطه تماس خشکی و دریا ...
اما کم کم صدای پچ پچ هائی شنیدم . موج ها هم ارام شدند . کمی نگران شدم . انگار قرار است اتفاقی بیفتد . صدای خنده های ناخوشایندی هم آمد . صدای قدم های تند و کوتاه . از این طرف و آن طرف .
بعد یکی پایم را گرفت . دست سردی داشت و به ملایمت انگشتان پایم را لمس کرد . انگار می خواست بفهماند که بیدار شو . بازی تمام شد . همه چیز تمام شد . گرفتیمت ...
موج بود که آرام آرام امده بود و با یک لمس کوچک بیدارم کرد ...
دولوی گشنیز : آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید .
من در ساحل نبودم . شاد نبودم . خندان هم نبودم .
بر لب بحر فنا نشسته بودم با چنان حالی ...
برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست...
پنج خاج :
سهیل به دلقک می گفت حالا بعضی ها فکر می کنند این یارو چه خوشی زده زیر دلش . لب ساحل نشسته دم از ترس و اضطراب و افسردگی و...
این چیزها را هرکسی نمی فهمد . باید برای خودش اتفاق بیفتد . من در این وبلاگ بعضی لحظه ها را هیچ وقت نمی توانم بنویسم . مطمئنا نه کسی باورش می شود و نه کسی درک خواهد کرد . چنان که یک شب در یک مهمانی بودم . صاحبخانه و همسرش به قول خودشان خیلی به من ارادت داشتند و مهمانها هم از تعریف و توصیفات آنها چنان جو گیر شده بودند که وقتی من وارد شدم در این توهم بودند که این اقا چقدر. ...
چرا که نه ؟ قیافه و لباس و صدایم همگی تبلور یقین مطلق و عین ارامش بودند . فقط از درون چنان لهیده و خرد و خسته بودم که دلم می خواست بگویم : ببخشید می شود من بروم کنار شومینه و کمی خودم را گرم کنم ؟ می شود فقط یک تکه نان خشک به من بدهید ؟ فقط بشینم و یک تکه نان سق بزنم ؟ من می دانم چقدر زحمت کشیده اید و این میز و این غذاها . اما به خدا من شام نمی خواهم . فقط یک تکه نان . بتوانم بشینم کنار آتش و این قلب منجمدم را...
مهمانان و میزبانان و حضار گرامی کجا می توانستند بفهمند یا باور کنند ؟
هفت دل :
پریشب در میدان تجریش بودم . دیروقت بود و بازار عذاداری به خاطر ضربت خوردن علی گرم بود . برای همین ترافیک عملا قفل شده بود . من با جیپم بودم . یک پرشیای مشکی جلوی من بود . حواس راننده پرت بود و نمی دانست ماشینش عقب عقب می رود . بوق و چراغ زدم اما فایده ای نداشت و چنان به جلوی جیپ خورد که یک پروژکتورم را خرد کرد . بعد پیاده شد و تقریبا هم سن و سال خودم بود با پیرهن مشکی و ته ریش . البته قیافه حزب الهی هم نداشت . اما مسلمون بود !
با حالت طلبکارانه ای گفت حالا چه کار کنیم ؟ گفتم نمی دانم . هرچه شما بگوئید . بعد گفت بگو ببینم پولش چقدر میشه ؟ بعد نگاهی به پروژکتور انداخت و گفت این که فقط شیشه اش شکسته !! بعد دستی به آن زد و تازه خرده های شیشه ریخت پائین به همراه باقی تکه های پروژکتور...
بعد گفت حالا بگو چقدر بدیم ؟!! گفتم ده تومن ! ( چگونه باید به این گاومیش حالی می کردم که این جفت پروژکتور را دست دوم خریده ام به قیمتی که اگر بگویم تازه می فهمی ده تومن حتی پول خسارت یک لکه بر روی شیشه اش ! هم نیست ) بعد با قیافه ای که به نظر خودش تبلور هوش و زیرکی بود پوزخندی زد و گفت : که گفتی ده تومن هان ؟! بعد گفت اصلا زنگ می زنم به پلیس ! وقتی اومد می فهمی که تو مقصری ! چون از عقب زدی !
مبهوت نگاهش کردم . یعنی می خواست به پلیس بگوید که من ایستاده بودم و این جیپ از عقب زد به من ؟!
چنان حالت انزجاری به من دست داد که فقط گفتم : ببخشید . حق با شما است . می شود تشریف ببرید ؟ بروید به همان عذاداری و مسجد و دعا و گریه زاری برسید . وقتتان ارزش دارد . حیف است .
سرپل تجریش پیچید جلوی من . سرش را بیرون آورد و گفت بیا خسارتت رو بگیر ! این دفعه از ماشین پیاده شدم . سرم را کردم توی ماشینش . به درک که خانمش نشسته کنارش . هرچی پول توی جیبم بود درآوردم و گفتم : همه اش را بدهم به تو بی خیال می شوی ؟ چقدر بدم تا دیگر قیافه نحست را نبینم ؟ همه اش را بدهم بی خیال جبران خسارت من می شوی یا نه ؟!
الان فکر می کنم که اشتباه کردم . من باید همان لحظه تصادف وقتی آن قیافه و آن چرندیات را می گفت یقه اش را می گرفتم . هم پلیس آشنا در اختیارم بود و هم می توانستم به کامران فر زنگ بزنم تا قیمت واقعی اش را به آن مردک بگوید و بعد می گفتم همین الان سیصد هزارتومن من را بده. تا بفهمی که وقتی گفتم ده تومن از حماقت یا شاید بزرگواری من بود . توئی که تصور می کنی پولداری و من چون جیپ دارم می خواهم تیغت بزنم ! نمی دانی انقدر از صورتت فلاکت و حقارت و پفیوزی فوران می کند که دلم به حالت سوخت...
من لباسم سیاه نبود . ضبط ماشینم هم روشن بود و ابدا در فکر نماز و عبادت نبودم . اما توئی که سیاه پوشیده بودی و داشتی می رفتی مسجد می خواستی زنگ بزنی به پلیس تا ثابت کنی مقصر من هستم ! واقعا خنده دار است ....
نه لوی دل : بابی و مامی می گفتند وقتی تو شب دیر می ائی ما نگران می شویم ! خیابان ها پر از خطر و آدمهای بد و دوستان ناباب و...
خنده ام گرفت . نتیجه این همه تربیت و نگرانی شما . نتیجه این همه زحمتی که برای تربیت من می کشید و حتی الان که در این سن و سالم باز هم از تلاش برای یاد دادن ادب و تربیت من دست نمی کشید این شد که :
آن خطری که شما می گوئید خودم هستم . آن آدم بده هم خودمم . آن دوست ناباب هم خودمم . دیگران باید نگران باشند ! والدین بقیه باید بترسند و نگران باشند . شما دیگر نگران چه هستید ؟ من در چه دامی بیفتم وقتی خودم آن دامم ؟ وقتی خودم آن تله هستم ؟!
دو لوی پیک : یکی می گفت تو فقط ادعا داری و بلوف می زنی ! چرا این عیب را برطرف نمی کنی ؟
این دیگر از فحش خواهر مادر بدتر است ! عیب ؟! مثل این است که به اقا خرگوشه بگویند چرا تند می دوی ؟! این عیبت را برطرف کن !
احمق این بزرگترین مزیت و حسن من است . ما ورق بازی می کردیم . تمام آس ها و تمام ورق ها...دست حریف بود که خودش خدای نیرنگ و هوش و زیرکی است . بعد من با این حریف بازی می کردم . توی دستم هیچی نبود . حتی کارت های بیفایده و بی ارزش هم نبودند . هیچی . نداشتم و ندارم ..
حالا این بازی سر مرگ و زندگی است . جز بلوف چه کار می شود کرد ؟ مجبوری . جوری که خودت هم باورت بشود و حریف هم باور که هیچ . به بلوف هائی که می زنی ایمان بیاورد...
فقط اینجوری می شود برنده شد . بدبختی این که این بازی تمام نمی شود . بی پایان است . همه عمر تنها در برابر چنین حریفی نشسته ام . نمی دانم چند دست برده ام . حسابش از دستم در رفته است . فقط می دانم که نباخته ام . اگر فقط یک دست ببازی مرده ای .....
آس گشنیز : آن آقا خرگوشه که در بالا مثالش را زدم . اگر واقعا او را دیدی بهش بگو گاهی تند دویدن فایده ای ندارد . چون مرگ با بالهای نرم از اسمان می اید . بدون کوچکترین صدا یا هر نشانه دیگری . در هیئت شاهین یا عقابی ...
خرگوش و خاکستر نشو بچه ترسو
دریای فردا کشتزار ماست
نام تمام مردگان یحیی است....
آس دل : توی ساحل شب بود و شلوغ بود . کلی سگ هم بودند که صاحبانشان آورده بودند با خودشان شمال . یک هاپوی کوچولوی خوشگلی هم بود که موهایش ریخته بود توی چشماش و یک دماغ کوچولوی مشکی هم از وسط آن همه موهای سفید و وزوزی زده بود بیرون ...
تنهائی نشسته بودم روی نیکمت . هاپو دوید و پرید روی نیمکت و خودش را به من چسباند . صاحبش تعجب کرد که چطور این سگ یک دفعه به من علاقه مند شد ؟ در همین حین چند نفر دختر و پسر نزدیک شدند که این سگه چقدر موشه و کوچولوست . حیوان شروع کرد به پارس کردن . خشمگین و عصبی . ان ها خندیدند و نزدیکتر شدند . جوانکی اصرار داشت که سگ را ناز کند . بعد به بقیه می گفت عین فی فی است . بعد به ما گفت چهار ماه پیش همچین سگی داشتم و بیچاره رفت زیر ماشین و ...بعد خیلی جدی شروع کرد به درس سگ شناسی و روش درست برخورد با سگ جماعت و در حین حرف زدن همچنان گیر داده بود که سگ بیچاره را ناز کند و سگ هم دیوانه وار پارس می کرد . ارتعاش تنش را احساس می کردم . نمی دونی چطور خودش را به من چسبانده بود .
عصبانی نشدم . برای همین خیلی شمرده و سلیس و خونسرد به جوانک گفتم . متاسفانه شما هیچی چیزی از سگ ها نمی دانید . وقتی این حیوان دارد پارس می کند و تو مدام می خواهی بهش ثابت کنی که از او نمی ترسی به او بزرکترین ظلم را کرده ای . او می خواهد از او بترسی . می خواهد حتی برای یک لحظه هم که شده بتواند حس کند که وحشتناک است . اما تو نمی گذاری . می خواهی به او بقبولانی که هیچی نیست و هیچ کسی از او نمی ترسد ..
این یعنی تحقیر . این یعنی ظلم . این هزار تا چیز بدتر دیگر هم هست . مثل سگ خودت که در آن لحظه آخر به آن ماشین حتما دندان نشان داد . حتما پارس کرد . اما ماشین مثل تو بود . نمی ترسید . آن هیولا فقط او را زیر گرفت و کشت و نه رحم می فهمید ونه هیچ چیز دیگری ...
حالا فهمیدی درک کردن این حیوان یعنی چی ؟ بشین فکر کن فرق بین تو و آن ماشین چیست ؟ کدام یک سگت را کشت ؟ تو یا ماشین ؟ الان داشتی چه می کردی ؟ روح این یکی را می کشتی ؟ می خواستی فقط نازش کنی ؟ اصلا فکر کردی چرا این همه به شماها پارس می کند ؟ این حیوان می داند پشت مهر و محبت و نوازش های شما چیست . می داند چه جانورهائی هستید ...
چهار گشنیز :
در این ایزد شهر برای من یک جور نحسی و طلسم هست . یک بار نشد مثل آدمیزاد اینجا باشم و با دل خوش برگردم . این سری هم پنج شنبه آمدیم و قرار بود دوشنبه برگردیم . من جمعه ظهر برگشتم . البته گریختن واژه بهتری است . ماشین را گذاشتم برای بابا و مامان . به حدی عصبی و تلخ و پریشان بودم که سر جاده جلوی شهرک ایستاده بودم و نمی دانستم راه هراز و تهران از محمود اباد است یا نور یا آمل ؟ تازه این شهرها را چگونه باید رفت ؟ این سمت جاده باید به ایستم یا سمت دیگرش ؟
مسخره است . من این خراب شده را مثل کف دستم بلد بودم . هزار بار هرکدام از این شهرها را آمده ام و برگشته ام ...
این گیج شدن از کجا آمد ؟ این فراموشی و سرگردانی ؟ نمی دانم . من فقط صدائی را می شنیدم که از درونم ناله می کرد برگردیم خونه . من رو ببر خونه . می خوام برم خونه...
ده خشت : ادامه همان خشت اول که چون نهاد معمار کج . تا ثریا می رود دیوار کج :
من چپ دستم . هیچ می دانستی همه ضربه های کاری با دست چپ فرود می آید ؟ محض اطلاعت این حرف من نیست . والتر بنیامین گفته . در همان کتاب خیابان یک طرفه ...
آس خشت : مطمئن بودم که در شمال به من خوش خواهد گذشت . اما نه خوش گذشت و نه استراحتی بود و نه نفسی کشیدم و نه توانستم دوام بیاورم..
نه صلب سنگ بازت می شناسد
نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می شوی
طاس وقتی روی عدد سه بنشیند :
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها..
نه . همیشه اینطور نیست . من خودم وقتی آن شب نشسته بودم لب ساحل . در حسرت دست و پا زدن در آن موج و گرداب بودم . گاهی مرگ چنان آرزو و چنان حسرتی است که نمی دانی ...
تا آن جا پیش می روی که هرچیزی را که ممکن است خطر مرگ برای آدم داشته باشد روی هوا قاپ می زنی . چون به تو ارامش و حس خوشبختی می دهد . حداقل می شود دل را به این خوش کرد که ممکن است مرگ بیاید . اما چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که واقعیت زشت و برهنه و دردناک جای رویا و خیالبافی ات را می گیرد : مرگ برای تو راه حلی بیش از حد ساده است .
به دریائی در افتادم که پایانش نمی بینم...
مناجات : پروردگارا ! ای مهربانترین مهربانان ! من اگر بخواهم که نبوده باشم باید چه کنم؟ راهی که انتهایش نه بهشت باشد و نه جهنم ؟ این که بتوانم نباشم و هرخاطره و اثری هم از من در این دنیا هست در یک لحظه نیست و نابود شود باید چه کنم ؟ می توانی کاری کنی که نباشم ؟
من چه احمقی هستم که به درگاه جنابعالی دعا می کنم ! بالاخره می میرم و روحم می اید به دیدار جناب عالی ! آن وقت کجا را داری که فرار کنی ؟ مگر ولت می کنم ؟! این همه زجر و شکنجه . این همه ثانیه ها . سالیان سال را چطوری جبران می کنی ؟ با یک مشت حوری و درخت و کاخ ؟ یا آن آتیش مسخره جهنمت ؟ تک تک ثانیه ها را با تو تسویه می کنم . این بهشت و جهنم هم جواب من نیست...
مهره رخ در صفحه شطرنج البته در حالت آچمز :
داشتم توی خیابان های شهرک دوچرخه سواری می کردم . انقدر دیروقت بود که تقریبا توی شهرک همه خوابیده بودند . سکوت و خیابان های تاریک و گاهی خیلی تاریک به خاطر سایه درختان..
در همین حین ناگهان سر راهم یک روح سبز شد ! سفید و مواج و...داشتم از ترس قالب تهی می کردم . نزدیک بود آن روح سرگردان را زیر بگیرم که تازه فهمیدم خانمی است با چادر سفید یا در واقع چادر نماز گل گلی !
بعد گفتم خانم ببخشید . گفت خواهش می کنم ! صورتش را که دیدم ...یا امام زمان ! این که نسترن است !
این نسترن خانم شرترین و خفن ترین و هرچیزی که فکر کنی ترین دختر دانشگاه ما بود ! یعنی مافوق بدترین کابوس هائی که می شود در مورد یک دختر دید !
ــ تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ مثل جن این وقت شب توی این خیابون ؟!!
خیلی با اعتماد به نفس و پیروزمندانه گفت که چند روز پیش خوابی دیده و متحول شده و...!!
بهش گفتم من مسملون شدن مایکل جکسون رو وقتی شنیدم چندان تعجب نکردم . اما چادری شدن تو چیزی است که عمرا بشود باور کرد !
نسترن جان شنیدی که در روایات آمده در آخر الزمان یک سری چیزهای عجیب غریب و خفن پدیدار می شوند ؟ همین چادری شدن تو یعنی آخرالزمان نزدیک است ! این خیلی نشونه بدیه ! ای کاش توبه نمی کردی !
می گفت سهیل جان تو هم می تونی توبه کنی و واقعا زندگی ات رو عوض کنی !
ــ چه پررو هم هست ! من بدبخت کجا مثل تو زندگی کردم که حالا توبه کنم ؟ خودت رو با من مقایسه می کنی حیوون ؟!
مسخره تر از همه این که خانم می خواست چند روز دیگه تشریف ببرد به مشهد مقدس برای زیارت ! اقا طلبیده !
البته من تصمیم دارم به ستاد حوادث غیرمترقبه استان خراسان زنگ بزنم و بگم : فقط جمع کنید و فرار کنید ! یک چیزی داره میاد که زلزله و سیل جلوش هیچی نیستن ! خدا به داد امام رضا برسه ! حالا فک کن اون بیچاره هائی که خودشون رو بستن به ضریح !!
یعنی این نسترن برسه اونجا ! همه ملتی که بسته شدن به ضریح چنان فرار می کنن که ضریح رو با خودشون تا بندر عباس می کشن و می برن !
یا دعا کردنش و حاجت خواستنش ! این مگه ول می کنه ؟ مگه منتظر میشه تا حاجتش برآورده بشه ؟ مثل شرخرهائی که کارشون چک نقد کردنه ! یقه امام مظلوم رو می گیره ! نمیشه ؟ نمی تونی ؟ ندارم ؟ خودت رو پول می کنم ! خودت رو حاجت می کنم !!
یک سکه که شیر بنشیند :
تازه از دیروز فهمیدم یکی دیگر از عوارض این سفر تفریحی نیش دراکولاست ! تا به حال هیچ وقت من را نزده بود . نمی دانم چرا در این یک روز و نصفی باید این بلا سرم بیاید ؟! پریروز متوجه یک سرخی و لکه کوچولو روی شانه راستم شدم . اصلا فکر نمی کردم به معنی نیش آن جانور باشد . امروز دیگر حسابی سرخ و لکه لکه و...البته درد ندارد . خوشبختانه جای تابلوئی هم نیست . اما حتما به خاطر مسخره کردن نسترن است ! لامصب وقتی مسلمون می شود هم همچنان باید مردم را عذاب بدهد ! تازه مردم هیچی . من بدبخت باید به خاطر چنین جانوری تنبیه شوم ! واقعا نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم ؟!
نسترن خدا بزنه توی کمرت ! اصلا جدم مولا علی با ذوالفقار بزنه توی مغزت تا با اون چادرت نصف بشی ایشالله ! غلط می کنی من رو نفرین می کنی ! یعنی ببین چه موجودی هستی که خدا رو هم گول زدی و دعای تو رو مستجاب کرده !! بمیری ایشالله !
ژوکر :
در این چند وقت اخیر برحسب تصادف شاهد چند صحنه از دوستانم بودم . یکی در خیابان و کاملا شانسی و دیگری ...
تماس می گرفتند و یا می آمدند تا من را ببینند . همگی هم فقط برای یک چیز بود . توضیح بدهند . بگویند چرا فلان کار را کردند ؟ و من هم بفهمم که قضیه در واقع چیزی که دیدم نبوده و دلایلی داشته و...
از این رفتارها بدم می اید . از این توضیح شنیدن ها واقعا متنفرم . یعنی تو باید حتما به من ثابت کنی که آدم بدی نیستی ؟ یا هر چیز دیگری هستی و فلان طور نیستی تا من تو را همچنان دوست خودم بدانم ؟!
به اینها چطور باید گفت که مگر دوستی باید حتما با یک آدم خوب باشد ؟! باید حتما برای هر غلطی که می کنی دلایل انسانی و روشنفکرانه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگری بیاوری ؟ اگر نتوانستی بیاوری چه می شود ؟
نمی توانم به اینجور آدمها بفهمانم که اگر دوست من باشی تو را قبول دارم در هر حالتی . در هر شرایطی . هرکاری کرده باشی . هرکاری بکنی . در هر وضعیتی ببینمت . هیچ فرقی نمی کند. این رفاقتی که در آن هرکسی بخواهد مودب و تمیز و نظیف و باکلاس و روشنفکر باشد و مدام توضیح بدهد و خودش را توجیه کند شکنجه است و نه دوستی و رفاقت ...
یعنی مثلا تو من را در یک حالت مشابه ببینی و خوشت نیاید رابطه ات را با من قطع خواهی کرد ؟ اینجوری است ؟!
گاهی دلم می خواهد به خاطر این همه فلاکت و بدبختی که آدم ها خودشان را اسیرش کرده اند داد بزنم ...
خوشبختانه هنوز تن به این زنجیرها نداده ام . برای همین است که خیلی اوقات به یک نفر از این دوستان بر می خورم و نامش را به خاطر نمی آورم . طرف خیلی با قیافه حق به جانب می گوید بعد این همه سال دوستی چطور اسم من را فراموش کرده ای ؟!
خوب . به اینها گفتن حقیقت سخت است . ناراحت می شوند ! وگرنه باید به طرف بگویم :
راستش این است که ما هیچ وقت دوست نبودیم . تو هیچ وقت دوست من نبوده ای . یک موجود مزخرف بودی مثل خیلی های دیگر . انقدر اهمیت نداشتی که لازم باشد نامت را در ذهنم نگه دارم . خوشبختانه فراموش کردن را خوب بلدم . وگرنه مغزم الان یک زباله دانی بود پر از امثال تو...
در فصل قتل بودیم
گفتند : بگوئید
پاسخ رسید که : انسان می گوید نه ....
صفحه شطرنج با دوشاه بدون هیچ مهره دیگری :
این فقط وقتی اتفاق می افتد که دو بازیکن افتضاح و بسیار ناشی با هم بازی کرده باشند !
فقط باید دگمه ارسال را بزنم تا تمام شود ..
تمام شد
یک شاه سفید که ناگهان در یک لحظه سرنگون می شود . در بازی شطرنج به این نوع مات کردن می گویند مات فرصت :
نوشته بودم که تمام شد . دیشب نوشته بودم . امروز کامنت ها را دیدم و البته دو تا خصوصی هم داشتم . که راجع به غلط های دیکته ای بود..
تصفیه را محض خاطر تبسم عزیز درست کردم و نوشتم تسویه ...
بعد هم یک جمله را از لحاظ دستوری اصلاح کردم به خاطر یک نظر دیگر که در آن فرموده بودند چرا این همه عجولانه و بدون چندین بار بازخوانی و حک و اصلاح و...
خوب . از لحاظ اخلاقی باید بگویم به خاطر دقت و توجه ای که به خرج دادند از این دوستان ممنونم .
اما اینجا چیزی های دیگری هم هست . مثل این پاراگراف پائین :
راستش نه ادیب هستم و نه این چیزهائی که می نویسم ارزش خاصی دارند که لزومی به اصلاح و دقت و دوباره خوانی و ..داشته باشند . من اینها را می نویسم تا یادم نرود . اینجا برای من حکم یک نوع دفتر ثبت اسناد رسمی است ! وقایعی که بر من گذشته است را اینجا می نویسم تا بماند و بعدها بتوانم بفهمم در گذشته بر من چه ها گذشت . همچنان که دریکی از اولین پست های این وبلاگ چنین نوشته بودم :
((
عجیب است که دوباره درگیر وسواس نوشتن شده ام . تا همین اواخر مطلقا نیازی به نوشتن احساس نمی کردم . ولی در این مدت اخیر دوباره مجبور شده ام که هرشب اپ کنم . یاد آن داستان کافکا . محاکمه افتادم . که پدر دستش را بالا می برد و به فرزندش می گوید : من تو را به مرگ در آب محکوم می کنم . و پسر بی اختیار دوان دوان به سمت رودخانه می رود و خود را از روی پل به درون اب می اندازد ...
وسواس نوشتن من هم دقیقا شبیه به نوعی محکومیت است . نیازی جبری و بی اختیار . احساس می کنم نوشتن . یعنی نگارش این روزمره ها . به نوعی زندگی ام را داغ و ضدعفونی می کند . چون اتفاقات . همین وقایع بی معنی روزمره و ملال انگیز . تبدیل به کلمات می شوند . صدائی خاموش ناپذیر در درونم . که بی وقفه همه چیز را به نثر و کلمه در می آورد . چیزی شبیه به یک الت شکنجه است . شکنجه ای توقف ناپذیر و بی وقفه . گوئی با نوشتن می شود چهارمیخش کرد و آن را به بند کشید . و بعد فردا اغاز می شود . شروع دوباره . نقطه سر خط .
هر وقت چند لحظه در تایپ تاخیر می کنم . فقط یک دقیقه و نه بیشتر . اسکرین سیور کامپیوتر بالا می اید و مجموعه ای از سلبریتی های گوناگون . لبان براق و پاشنه های بلند و ابروانی با زاویه بی نظیر . در زندگی ما چه تناقض های مسخره ای هست . از این گذشته . حالا وقت همان جمله تسلی بخش جادوئی است . آخرین دفاع و آخرین حصار :
ولش کن . می گذرد . همه اش می گذرد . و تمام می شود . خلاص .....همه اش جفنگ است.. ))
باری . از این حرفها که بگذریم من هنگام نوشتن همین پستی که این همه از ان غلط گرفته اید سی و نه درجه تب داشتم . عوارض همان نیش دراکولای کذائی بود . همان عفونت و بیماری که از پی نیش این حشره کوچک می اید .
اما غلط نوشتن در هیچ حالتی قابل دفاع نیست . توجیه و این که بخواهم به شما بگویم چرا این همه اشتباه و غلط در این پست هست هم بی معنی و احمقانه است . حداقل از نظر من چنین است .
اما به یک دلیل بسیار مهم و بزرگ من خیلی اوقات عمدا دست به این جور غلط ها و اشتباه های سهوی نمی زنم . این ها را برای بعد لازم دارم .
یکی از مهم ترین و بزرگترین راه های آنالیز در روان کاوی همین اشتباه های سهوی است . بنابراین خیلی اوقات وقتی یک پست قدیمی را می خوانم از طریق همین اشتباهات و غلط ها می توانم بفهمم در چه حالی بودم و در عمق وجودم چه می گذشت...
بنابراین این غلط ها و اشتباهات برای من ارزش دارد و به همین علت خیلی به ندرت آنها را اصلاح می کنم . حیف است . اینها برای من نامه ها و پیغام هائی است که از عمیق ترین لایه های روحم دریافت می کنم....
صحبت از پیغام شد . امشب چند تائی اس ام اس داشتم از دوستی که بعد از خواندن این پست نگران شده بود و برایم نوشته بود مواظب خودت باش و این همه به خودت گیر نده...
پاسخش را اینجوری دادم :
اون هم دردی ات رو بخورم !!
این پاسخ کوتاه و شاید کمی وقیحانه فقط برای این بود که این دوست عزیزم بخندد و در ضمن مطمئن شود حال من خوب است . در جواب محبت و نگران شدن چنین دوستانی این جور دلقک بازی ها کمترین کاری است که می شود کرد. یا بهتر است بگویم جز این کار دیگری از دست من بر نمی اید..
مهره های تخته در هنگامی که در یک خانه مثل برج بالا رفته اند !
فقط برای این که این پست طولانی تر شود مثل همان برج کذائی از مهره ها ...
پاراگراف اخر یکی از پست های قدیمی . تکراری و بیمزه :
ـــــ هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و تلاشی دیوانه وار برای رهائی و نهایتا بی فایده ...
هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم عرق است .
دستمال نداشتم و با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی نتوانستم و پیش خودم فکر کردم لابد از خستگی است ....
یک تکه کاغذ کوچولوی مچاله شده .همان گل در بازی گل یا پوچ در دستان کودک شش ساله ای :
ما از دریا دور بودیم / نیت دریا کردیم / پس قایق بود / شب از راه می رسید/ بیم موج بود / نه / ما را همراه طعام نبود / از بیم زوالی درختان و رویا / شب را گواهی دادیم / که روز است / باز بیم زوال درختان و رویا / گفتیم :
ما تشنه نیستیم ....
مرگ را
کمک کردم که راه خروجی را بداند
رفت....
پی نوشت به جناب جیپر :
صحرا در خارج از جاده کلا بهتر از پاژن است . در عین حال پاژن یا همان لندرور هم دارای توانائی های زیادی است . اما فنربندی آن جوری است که واقعا اذیتت می کند . لوازم یدکی و ..هر دو تقریبا یکی هستند . و البته فکر می کنم صحرا راحت تر تعمیر می شود و در عین حال اصطحلاکش هم کمتر است . نکته مهم این که با صحرا می توانی مطمئن باشی اگر در بیابان ناغافل به مانعی برسی و نتوانی ترمز کنی و ماشین از روی آن پرید دوباره سالم فرود خواهی آمد .
اما لندرور اگر هم چپ نشود خودت چنان با مغز می خوری به سقف و در و دیوار ماشین که حداقل ضربه مغزی روی شاخت است !
من جیپ کا ام را با توجه به بودجه ات پیشنهاد می کنم . گیربکس و دفرنسیال استثنائی اش باعث می شود که در خارج از جاده عملکردی عالی داشته باشد و در جاده و شهر هم خوب است . قیافه اش هم با کمی هزینه عالی می شود ..
جیپ صحرا بنا به دلائلی در این چند وقت اخیر کمی گران شده است . مدل هفتاد و چهار تمیز و بدون هیچ امتیاز خاصی چند روز پیش چهار ملیون و هفتصد معامله شد . از قیمت پاژن چندان خبر ندارم اما مطمئن باش با سه ملیون هم می شود یک پاژن نسبتا قابل قبول خرید...
در این وبلاگ پستهای زیادی راجع به مشخصات و یک سری مسائل فنی جیپ های مختلف هست . من دقیق نمی دانم در کدام تاریخ و ..کمی با حوصله بگردی حتما پیدا می کنی .