تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

یک دوست خوب چه کسی است ؟!

 

 

یک دوست خوب واجد شرایط زیر است :

۱ ) وبلاگ می نویسد

۲) وقتی یک ماجرای مشترک دارید او زودتر از شما اپ می کند و بدین ترتیب زحمت نوشتن آن ماجرا از روی دوش شما برداشته می شود .

۳) بعدش فقط شما کافی است یک لینک به وبلاگ او بدهید تا خوانندگان شما به راحتی متوجه ماجرا بشوند ٬ اینجوری :

                     http://www.sharagim.net/

 

پی نوشت :

  سالیان است

که من قطره قطره

دریا را از یاد می برم

راستی خانه تو در بیداری کجاست  ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

!!! پدیده ای که اسمش منم

 

 

دوستان عزیز . آدرس سایت اصلی خودم و هویت واقعی خودم را در این لحظه فاش می کنم  !  لطفا از من تشکر نکنید . از اساتید زحمت کشی تشکر کنید که کلی زحمت کشیدند تا پدیده ای مثل من در جهان روان شناسی طلوع کند ! من هم به نوبه خودم در همینجا از آنها تشکر می نمایم !

 

این هم لینکش :

                             http://www.delneshin-shali.com/

برو حالشو ببر !

انجوی ایت !

پی نوشت : در ودافی که بعد از کشف من هیجان زده می شوند لطفا نوبت را رعایت کنند ! به همتون می رسم !!

 فک کن !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

!! شب که ماها خوابیدیم . اقا پلیسه بیداره

 

 

  حوالی ساعت یازده شب . داشتیم با مهیار می رفتیم به سمت اقدسیه و دارآباد . از طریق اتوبان صدر . مسیر غرب به شرق . دقیقا قبل از خروجی خیابان شریعتی و پل رومی  یک صحنه خیلی اکشن و خفن دیدیم :

اولین خروجی بعد از پل شریعتی ( یا اصطلاحا درب دوم . همانجائی که اتوبان صدر از روی خیابان شریعتی می گذرد )  که نامش  خیابان دستور جنوبی است . داشتند آسفالت اتوبان را ترمیم می کردند و ترافیک شده بود . با کمال تعجب دیدیم که یک ماشین از آن طرف در حال نزدیک شدن به ما است . یعنی داشت اتوبان را به صورت برعکس و ورود ممنوع می آمد !

 یک پژو ۴۰۵ بود که یک نفر راننده اش بود . پشت سرش هم یک بنز پلیس بود که تعقیبش می کرد . پلیسی که سمت شاگرد نشسته بود . تا کمر از شیشه آمده بود بیرون و عملا روی لبه در نشسته بود . بعدش هفت تیرش را در آورده بود و  پژو را بسته بود به گلوله  !

خلاصه نمی دانی چه محشر کبرا یازدهی  درست شده بود نصفه شبی !!

 

         چی خیال کردی داداش ؟ اونجا محل ما است و  این جور چیزها آن جا کاملا عادی و طبیعی است . اتفاقا پرسنل کلانتری قلهک هم که این ماشین پلیس دیشبی هم جزوشان بود همگی تعلیمات ویژه و خفنی دیده اند که شاید بتوانند از پس بچه محل های ما بر بیایند !  حالا چرا این جا با بقیه محل های تهران فرق دارد ؟ خوب چون اگر از همان خروجی شریعتی تشریف ببرید بیرون کمی پائین تر از دوراهی قلهک یک دبیرستانی هست به نام شهید منتظری !! این نام را اگر جلوی هر معلم بازنشسته یا حتی جوانی ببرید هرچی دستش هست ول می کند و با آخرین قوا فرار می کند ! می توانید امتحان کنید !!! فقط اگر توی اطاق یا هر فضای دربسته ای این کار را می کنید قبلش در یا پنجره ها را باز کنید . چون آن معلم بیچاره از شدت ترس و عجله  حتما با صورت به در یا پنجره یا حتی دیوار برخورد خواهد کرد !!

 

     آن راننده فراری فکر می کرد در حال بازی کردن در فیلم رونین است ؟ می تواند اتوبان ورود ممنوع  را  تا ابد ادامه دهد ؟  اینجور فرارها فقط توی فیلم ها موفقیت آمیز هستند . دیشب او شب بسیار سختی را گذراند . البته اگر جان سالم به در برده باشد . وگرنه که در بازداشتگاه کلانتری پذیرائی مناسبی از او کرده اند . البته مهمانی آنها حالا حالا ها ادامه دارد .

یک توصیه برای شما دارم : هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی حتی فکر فرار از دست پلیس هم به سرتان نزند . خیلی سریع و به طرز فجیعی گیر می افتید . من هزار بار از این فرارهای نافرجام دیده ام  و بد نیست بدانید این کار پلیس جماعت را بدجوری عصبانی می کند . توصیه دوم هم این که هیچ وقت به پلیس دروغ نگوئید . شما حتما داستان های زیادی از بروبچه ها شنیده اید که فلان جا به پلیس فلان چیز را گفته اند  و پلیسه هم گول خورده و ...

محض اطلاعتان تقریبا همیشه و در همان لحظه اول پلیس می فهمد که دروغ می گوئید . اگر جان سالم به در بردید فقط به این دلیل است که طرف می داند شما جرم خطرناکی مرتکب نمی شوید و کلا مال این حرفها نیستید ! بسیاری از دروغ های به ظاهر موفقیت آمیزی که ملت با هیجان و احساس زرنگی برای شما تعریف می کنند فقط به  دلیل ترحم و بزرگواری پلیس ها موفقیت آمیز بوده اند !  اگر فرصت و شرایطش را داشتید یک روز برای نیم ساعت در کنار یک پست ایست بازرسی به قیافه مردم موقع حرف زدن با پلیس نگاه کنید . واقعا قیافه مردمی که دروغ می گویند و به نظر خودشان خیلی عادی و معمولی رفتار می کنند خنده دار است !!

به پلیس ها احترام بگذارید . چون واقعا قابل احترام  هستند . برعکس آن چیزی که اغلب مردم فکر می کنند درصد افراد فاسد در بین پرسنل پلیس خیلی خیلی کم است . بیشتر آنها آدمهای شریف و زحمت کشی هستند . ممکن است هرکدام از ما یکی دوتا برخورد ناخوشایند با پلیس داشته باشیم . به هرحال من در مهمانی ها یا جاهای دیگر داستان های زیادی می شنوم   که طرف می گوید فلان جا خلاف کردم و پلیس می خواست جریمه ام کند و بعدش پول دادم و طرف بی خیال جریمه کردنم شد . این موضوع البته قابل انکار نیست . من هم چند باری این کار را کرده ام . اما نکات دیگری هم این وسط هست :

 اول این که راوی چنین داستان هائی اغلب در نهایت اضافه می کند که : اصلا همه پلیس ها دزد و فاسد هستند !  سئوال منطقی از چنین آدمی می تواند این باشد : قطعا بارها  خلافی مرتکب شده ای و پلیس هم یقه ات را گرفته تا جریمه ات کند و زیربار هیچ نوع خواهش و تمنا و التماس و رشوه ای هم نرفته . خوب . حالا که تو استثنائا یک پلیس وظیفه شناس دیده ای بعد از این که جریمه ات کرد از او تشکر کرده ای ؟ یا مثلا یک تراول پنجاه تومنی به او داده ای که این پاداش شما است به خاطر وظیفه شناس بودن و ...

 نه ؟ تا به حال همچین کاری نکردی ؟! خوب . پس با کمال تاسف این توئی که تا مغز استخوان فاسد و احمفی و درضمن اگر پلیس ها نبودند به خاطر حضور راننده هائی مثل جنابعالی خیابان ها ظرف چند دقیقه به یک طویله بزرگ تبدیل می شدند !!

  یکی از اشنایان ما که تصادفا پزشک هم هست تعریف می کرد که چند وقت پیش به دلیل سبقت غیر مجاز سر یک پیچ   توسط پلیس متوقف شده و به افسر پلیس گفته که من جراح هستم و چون یک عمل جراحی فوری برایم پیش امده مجبور شدم سریع و فوری خودم را به بیمارستان برسانم !

آن افسر پلیس هم به همکارش گفته زود باش فوری جریمه اقای دکتر را بنویس تا دیرش نشود و زود به بیمارستانش برسد !!!!

  پدر همین اقای دکتر  در سن شصت هفتاد ساگی تصمیم گرفت گواهینامه رانندگی بگیرد . حالا کاری نداریم که به خاطر هوش و استعداد استثنائی اش  چند نفر از تعلیم رانندگی ها کارشان از دست این آدم به خودکشی کشید . به هرحال موفق شد گواهینامه بگیرد . چند وقت پیش توی شهرشان در میدان اصلی ماشین را پارک کرده بود و وقتی سراغ ماشینش آمد متوجه شد که پلیس در حال نوشتن برگ جریمه است . بعد چنین جرو بحثی اتفاق افتاد :

ــ چرا جریمه می کنی ؟ مگه من چی کار کردم ؟

پلیس ــ چون شما در میدون پارک کرده اید .

ــ میدون ؟ یعنی چی که میدون ؟ اگه این میدونه پس اینجا چی کار می کنه ؟ مگه میدون جاش توی شهره ؟!  یعنی چی که میدون توی شهر باشه ؟!!  خجالت نمی کشید وسط شهر میدون گذاشتید ؟!!

قیافه آن پلیسه در آن لحظه که با دهن باز داشت نظریات این اقا را در مورد میدون می شنید قطعا خیلی دیدنی بوده !!

سالها پیش سر حسینیه ارشاد از چراغ قرمز رد شدم . یعنی زرد بود و وسط حرکت من قرمز شد . یک ستوان دو  در آنجا بود که می خواست جریمه ام کند . من گفتم که نمی خواستم از قرمز رد شوم و از همین بهانه های کذائی آوردم . پلیسه به من گفت اگر من را تا سید خندان برسانی جریمه ات نمی کنم . من هم از خدا خواسته گفتم باشد و او سوار شد . من فکر می کردم او افسر وظیفه است و در تمام طول راه داشتم به او دلداری می دادم که می دانم  خدمت سربازی سخت است و این کادری ها چقدر پدرسوخته و بی شرف هستند و همه اش می خواهند سرباز وظیفه ها را اذیت کنند . بعدش رسیدیم به سید خندان و طرف می خواست پیاده شود . به او گفتم حالا بگو ببینم چقدر از خدمتت باقی مانده ؟!

او هم یک نگاهی به من انداخت و گفت من افسر وظیفه نیستم !  کادری هستم !!

هرجا هست خدا حفظش کند . واقعا که آدم سلیم النفس و بزرگواری بود !!!

 این یکی واقعا سورئال است . یکی از اشنایان ما از شهرستان آمده بود تهران و صبح از خانه خارج شد تا به کارهایش برسد . وقتی عصر برگشت خیلی پیروزمندانه گفت که  وارد طرح ترافیک شده و پلیس می خواسته جریمه اش کند اما او با ده تومن موضوع را حل کرده و دیگر جریمه نشده . خوب . تا این جای داستان هیچ چیز غریبی نبود . اما سه تا نکته کوچولو هم هست :

اول این که آن روز پنج شنبه بود و اصلا طرح ترافیکی وجود نداشت !

دوم این که  آن موقع ها جریمه عبور از طرح ترافیک فقط پنج تومن بود !

سوم این که آن اشنای ما اصفهانی بود !

یعنی واقعا دلم می خواست آن پلیس باحال را زیارت کنم و دستش را ببوسم ! البته قبلش باید این شعر در مدح ایشان قرائت می شد : بابا تو دیگه کی هستی ؟! دست شیطونو بستی !!

یک بار داشتم از دست پلیس فرار می کردم . خیلی طول کشید . نزدیک به چند روز تمامی نیروی انتظامی ایران دنبال من بودند و آخرش حوصله ام سر رفت و خودم عمدا گیر افتادم ! بعدش من رو بردند پیش رئیسشون که نمی دانم قالیباف بود یا طلائی یا رادان یا یه چیزی توی همین مایه ها . خلاصه کلی شاخ و برگ نخل و ستاره و ماه و خورشید روی شونه هاش داشت . رئیس پلیس همانجا به بقیه گفت خیلی ممنون که اقای دلقک را دستگیر کرده اید . اما لطفا همین الان ازادش کنید !

بقیه پلیس ها که همگی زخمی و خسته و له و لورده بودند با تعجب گفتند آخه چرا ؟!

رئیس پلیس هم گفت : چون متاسفانه هنوز زندانی که بتواند دلقک را در خودش نگه دارد ساخته نشده است ! یا ما نداریم !!

فک کن !!  ( این رو هم باز رئیس پلیسه به بقیه گفت !! )

پی نوشت : اسمش علی بود و از همان بچه های مدرسه منتظری که در اول این پست صحبتش شد . سال سوم دبیرستان بودیم و همه در کار گواهینامه یا بلند کردن ماشین پدرشان بودند . علی با وجود این که پدرش سرهنگ پلیس بود بچه خیلی با انرژی و شیطانی بود . یک پیکان داشتند و علی یک شب به خاطر سرعت زیاد از بالای همان پل شریعتی به پائین سقوط کرد . او از آن تصادف جان سالم به در برد . اما موتور ماشین آمده بود توی اطاق و این موضوع باعث شد جفت پاهایش را از دست بدهد و نهایتا ویلچر نشین شد . او فوتبالیست بود و حالا به این دلیل یا هردلیل دیگری  . خلاصه نتوانست این وضعیت را بیشتر از چند ماه تحمل کند . یک شب رفت سراغ اسلحه کمری پدرش و یک تیر توی مغز خودش خالی کرد . دیشب آن صحنه را دیدم که روی پل شریعتی بود و به یاد او افتادم .

روحش شاد

در تاکستان ها / در زیر درختان انگور / در زیر شاخه های تاک ها /  به دنبال رفیقانم بودیم /  که یک یک رفتند ...

.

.

.

دو  و  سه خوشه انگور بر تاک

باقی

همه جراحت و ماتم............

احمد رضا احمدی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

سیل

 

چند ماه قبل پدر بزرگوار یک اپارتمان کوچک در اردبیل خریده بود . کلی خرده ریز باید از تهران می بردیم به آنجا ٬ وضعیت هم جوری بود که نه می شد یک مشت کاسه بشقاب را بار وانت کرد و نه در یک ماشین سواری جا می گرفت . بنابراین قرار شد هم جیپ و هم ماشین بابا را پر کنیم و پنج شنبه صبح راه بیفتیم به سمت اردبیل ٬ نهایتا مامان و بابا با ماشین خودشان و من هم با جیپ راه افتادیم .

حوالی بندر انزلی کم کم باران شروع شد . من مطمئن بودم چند قطره بیشتر نیست و الان هم بند می اید . اما ....

یک ساعت بعد وضعیت جوری شد که واقعا حس می کردی زیر یک ابشار ایستاده ای . هوا دیگر تاریک بود و توی جاده چنان ابی جریان داشت که اصلا باور کردنی نبود . من هم نمی دانستم ماشین بابا جلوی من است یا عقب مانده و موبایل ها هم رسما تعطیل شده بود  و نمی توانستی با جائی تماس بگیری .

خلاصه خیلی شیک سیل راه افتاد و جاده واقعا وضعیت سورئالی پیدا کرده بود . مثلا میدیدی یک تعداد درخت ! در حال عبور از جاده هستند !  یا هرچیز دیگری که تصورش را بکنی .

بالاخره رسیدم به هشتپر و تالش . که البته پل توسط سیل کلا برده شده بود و چیز خاصی از پل نمانده بود . بنابراین چیزی حدود دوهزار تا ماشین گیر کرده بودند این طرف و آن طرف پل و وضعیت هم طوری بود که هر لحظه ممکن بود جریان اب از یک طرف دیگر بیاید و همه ملت را جارو کند و ببرد به هرجائی که دلش خواست !

هلال احمر و پلیس هم به شدت در جریان امداد و نجات بودند . انصافا هلال احمری ها کاملا سازمان یافته و حرفه ای عمل می کردند و از آن چیزی که انتظار می رفت خیلی بهتر بودند .

نهایتا چاره ای نبود جز این که شب را تا صبح توی ماشین بخوابیم . من خیلی دنبال بابا و مامان گشتم اما تعداد ماشین ها خیلی زیاد بود و نتوانستم آنها را پیدا کنم . رفتم توی جیپ تا بخوابم اما نشد . بنابراین گفتم بروم بیرون و حداقل کمکی بکنم . کلی ماشین بود که اب رفته بود توی موتورشان و روشن نمی شدند . یک سری هم توی گل و لجن گیر کرده بودند . تا حوالی پنج صبح کارمان شده بود بکسل کردن و بیرون کشیدن ماشین ها و بعد خشک کردن موتور و روشن کردن ماشین ..

به هرحال آن شب هم گذشت . اما من چنان خیس شدم که حتی موبایلم هم توی جیبم دچار اب گرفتگی شد و تقریبا خراب شده . یعنی زنگ می خورد اما نمی توانم جواب بدهم . جالب این جا است که چون بیشتر شماره ها را فقط توی موبایلم دارم نمی توانم از تلفن دیگری هم استفاده کنم . چون صفحه کلیدش عملا قفل است و وقتی شماره کسی را نتوانی بخوانی و...

صبح هوا روشن شد و حالا می شد عملا دید سیل یعنی چه !!

پل که هیچ ٬ خداحافظ شما . اما توی جریان اب از گاو بود تا....هرچیزی که فکر کنی در حال برده شدن !

بنابراین رفتن به سمت آستارا دیگر غیر ممکن بود . بابا و مامان را پیدا کردم و حالا فقط یک راه بود . از اسالم به خلخال . یعنی یک مسیر بسیار کوهستانی و سخت . به هرحال راه افتادیم از مسیر اسالم به خلخال .

چند کیلومتر اول کلی روستا دیده می شد که سیل نابود کرده بود . بعد مه شروع شد . چنان مهی که عملا تا یک متر هم دید نداشتی .

من جلو افتادم و بابا فقط باید نور چراغ های عقب جیپ را دنبال می کرد . خوشبختانه مه شکن های جیپ خیلی کمک می کردند . اما باز هم نمی شد بیشتر از ده یا حداکثر بیست کیلومتر در ساعت طی کرد .

این جاده در واقع یکی از زیباترین جاده های ایران است. البته به شرطی که مه نباشد و بتوانی منظره ها را ببینی !

خلاصه راهی که باید ده ساعته می رفتیم نزدیک به یک روز و نیم طول کشید و بالاخره رسیدیم به اردبیل .

من فقط یک شب آنجا خوابیدم و بعد راه افتادم به سمت تهران . این دفعه مسیر اسالم به خلخال مهی داشت که واقعا در تمام عمرم ندیدم . یعنی شیشه ماشین را یک ذره پائین می کشیدی مثل بخار خشکشوئی مه می زد توی ماشین !

خلاصه این رفت و برگشت بدجوری خسته ام کرد . حوالی چهار صبح یک شنبه رسیدم به تهران . تا همین امروز هم درگیر طی کردن دوران نقاهت این سفر اخیر بودم !

پی نوشت : نمی دانم چرا کل وبلاگستان درگیر نوعی بی حسی و ...یا شاید فقط من اینجور حس می کنم ؟ انگار همه دیر اپ می کنند و خیلی ها هم انگار دیگر اصلا اپ نمی کنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

!! صورتحساب تعمیر و سرویس رسانی

 

چند وقتی است که کامپیوترم ویروسی شده است . در واقع دونوع ویروس اصلی دارد . اولی همان ویروسی که با نام مسخره : آنتی ویروس ایکس پی ۲۰۰۸  معروف است و دومی هم همان ویروس کذائی و معروفی که محتویات فولدر ها را نامرئی و غیرقابل استفاده می کند .

به دلیل یک سری مسائل نمی خواستم  کامپیوترم از منزل خارج شود . بالاخره دیروز  از روی نیازمندی های همشهری زنگ زدم به شرکتی به نام :

  نوید الکترونیک کار  ( با مجوز رسمی از اتحادیه و وزارت کار !! )

و خانمی که منشی بودند فرمودند تکنسین ما بین ساعت دوازده تا یک  می ایند پیش شما .

حدود یک و نیم  اقای مهندس تشریف آوردند که حدود بیست و پنج شش ساله بودند ومتاسفانه ظاهر و قیافه و .. مخصوصا محاسن ایشان مشخصا ثابت می کرد که چه کاره است !

خلاصه  . از ساعت یک و نیم تا ساعت شش و نیم ایشان درحال تعویض یک ویندوز و همچنین عملیات ویروس کشی بودند !   من بیچاره هم همینطوری میخ نشسته بودم توی این اطاق و نمی توانستم تکان بخورم . از آن طرف هم پسر عمه ام از شهرستان آمد و قرار بود که من و او دنبال هزارتا کار برویم . اما متاسفانه عملیات ویروس کشی ظاهرا کمی طولانی تر از این حرفها بود .

باری . بعد از اتمام عملیات ایشان این فاکتور را گذاشتند جلوی من :

ویروسیابی                       ۱۷۰۰۰۰

نصب ویندوز     ( ۳ بار )       ۱۸۰۰۰۰

نصب آنتی ویروس ( همان که به نود معروف است )   ۲۷۵۰۰۰

نصب یوتی لیتی                ۹۵۰۰۰

نصب نرم افزار کاربردی       ۱۲۵۰۰۰

درایور                             ۲۵۰۰۰

ایاب و ذهاب                    ۷۰۰۰۰

 

 مجموع کل پرداختی :        ۹۳۵۰۰۰

من اول فکر کردم منظورش نه هزار و سیصد و پنجاه تومن است !!  دوتا اسکناس پنجهزار تومنی گذاشتم جلوش تا فقط تشریف ببرند و ما هم خلاص شویم . اما ایشان فرمودند که جمع فاکتور می شود :  نود و سه هزار و پانصد تومان !!!!!

یعنی کلی طول کشید تا من بتوانم به خودم بقبولانم که ایشان شوخی نمی کنند ! جدی جدی می گوید نود و سه هزار تومن شده !!

کم کم عصبی شدم . خواستم بیست سی تومن بدهم تا ول کند و برود اما بعد هی شروع کرد که اصلا قابل نداره و شما پول نده و ..

زنگ زدم به شرکتشان و یک اقائی با من صحبت کرد . گفتم من یک ویندوز و دوتا ویروس را باید نود و سه هزار و پونصد تومن پول بدم که چی ؟

فرمودند گوشی را بدهید به اقای مهندس ! و چند کلمه حرف زدند و بعد جناب مهندس فرمودند که : همانطور که گفتم مهمان ما باشید !!!

این منت گذاشتن و مهمان بازی و تعارف کردنش واقعا کفر من رو درآورد . بنابراین خیلی شیک ایشان را به سمت بیرون از خانه هدایت کردم !

بعد از یک ربع نشستم پشت کامپیوتر و با کمال حیرت فهمیدم جناب ویروس همچنان توی سیستم من تشریف دارند !!  ای خدا من اگر موقعی که این یارو هنوز اینجا بود می فهمیدم به جای اسانسور ایشان را از شش طبقه پله با اردنگی و پس گردنی می بردم پائین !

زنگ زدم به شرکت و گفتم قضیه چیست و این که مطمئن باشید من بدجوری این ماجرای مهندس شما و خودتان و شرکتتان را پی گیری خواهم کرد . طرف گفت شما که پول ندادید از چه چیز شکایت دارید ؟ گفتم از تلف شدن یک روز کامل و همچنین تحمل کردن قیافه نحس این جناب مهندس شما برای شش ساعت و...بنابراین خسارتم را باید به طور کامل از شما بگیرم . بعد خواست حرف بزند . گفتم ببخشید منتهی طرف حساب من نه شما هستید و نه مهندستان . بلکه اقای مهندس فلانی است که در اتحادیه صنف شما جزو هیئت مدیره است و از خوش شانسی تان از اشنایان من هستند  !

نکته بامزه این که کارت صدا و همچنین کارت گرافیک کامپیوتر من هم  نصب نشده اند !  یعنی اصلا نصب نمی شود !  جناب مهندس فرمودند غیرممکن بوده و اگر امکان داشت حتما نصب می کردند !! ( نمی دونم چه طور تا حالا این کامپیوتر صدا داشت ! یا شاید من توهم داشتم و فکر می کردم از توی سیستم من صدا بیرون می اید !! )

از طرف می پرسم این نزم افزار های کاربردی که دوازده هزار و پانصد تومان هزینه نصب نوشتی چی بودن ؟ می فرمایند وینمپ و  پاور دی وی دی و.... !!!!

خوب . من نگذاشتم کامپیوترم از خانه بیرون برود چون یک سری از مشخصات و ..خصوصی متعلق به مریض هایم توی این سیستم بود و به خاطر ویروس کذائی هم نمی توانستم مطمئن شوم که پاکشان کرده ام . حالا وقتی یک چنین آدمی شش ساعت پشت کامپیوتر من بوده و ..

من از کجا مطمئن باشم که تمام این چیزهای محرمانه من همین الان توی یک فلش در جیب ایشان نیست ؟!

وقتی یک نفر تا این حد بی شرم و رذل است که همچین فاکتوری جلوی من می گذارد به این چیزها رحم می کند ؟ اصلا بدون هیچ تردیدی مطمئنم چنین کاری هم کرده است به اضافه خیلی چیزهای دیگر که من فعلا متوجه نشده ام .

بنابراین امروز صبح علی رغم گرفتاری ام کلی وقت گذاشتم و به کلی آدم زنگ زدم . از نیروی  انتظامی تا اتحادیه صنف و وزارت کار و همچنین شهرداری .

این چند تا را بدون تردید می دانم شروع کرده اند . اما یکی دوتا ایده کوچک هم دارم که می ماند برای فردا صبح .

راستی  یک ساعت بعد از تشریف بردن جناب مهندس زنگ زدم به موبایل ایشان و عرض کردم که :

ــ اون قیافه ای که گرفته بودی و این که می گفتی ممنون که این همه وقت زحمت کشیدم و به من پول ندادید و....

حالا بد نیست بدونی ویروس همچنان توی کامپیوتر من هست ! روشنه اقای مهندس ؟ افتاد ؟ متوجه شدی ؟

شب رفته بودم بیرون . بعد که برگشتم بابا گفت که اقای مهندس زنگ زده بودند تا راهنمائی کنند و بگویند که چطوری ویروس را پاک کنم !!!

جالب است ! شش ساعت خودشان تشریف داشتند و هیچ غلطی نکردند حالا از پشت تلفن می خواهند راهنمائی کنند !!!

در ضمن از تخصص و حرفه ای بودن ایشان هم هرچه بگویم باز کم است ! نصب مودم ای دی اس ال بعد از هزار بار زنگ زدن به پشیبانی شرکت ارائه دهنده خدمات انجام شد و سرعت هم به حدی بالا رفته بود که یاهو مسنجر نمی توانست بالا بیاید !!  به اقای مهندس عرض کردم این چرا اینجوری شده و فرمودند : ای بابا با اینترنت ای دی اس ال ماهی سی و پنج تومن دیگه چه انتظاری داری ؟!!! 

خوب . شاید بعضی ها خوششان نیاید . اما من در آن شرکت را گل می گیرم و این یک وظیفه است . به خاطر خودم و مخصوصا بقیه بیچاره هائی که ممکن است بعدا به پست این اقایان بخورند ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

... ... . .. دو تا تاس . چند ورق و چند مهره از شطرنج و نرد و

 

 پنج خشت : پنج شنبه صبح قرار بود . تشریف ببریم ایزد شهر . کل خانواده . یعنی بابا و مامان و پسر برومند و عزیزشان به نام دلقک  که عصای دستشان است . البته یک جور عصای جادوئی است . در واقع مثل ترکه جادوئی هری پاتر است . البته این در صورتی است که پدرم بشود هری پاتر . یا هری پاتر پدرم بوده ؟ عجیب است . باید زودتر از اینها متوجه می شدم . این قضیه رو باید در اولین فرصت درست و حسابی بررسی کنم . احتمالش زیاده که من پسر هری پاتر باشم !

چهارشنبه شب هوس کردم اینجا بنویسم ایزد شهر نبودد ؟ بعدش دلم به حال شما سوخت . گفتم بیچاره ها گناه دارند . چرا باید حسرت بخورند ؟ اصلا وقتی برگشتم براشون تعریف می کنم . هرچند شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ البته اینجا شما چیزی نمی شنوید . در واقع می خوانید . کلا خواندن مفید است . بیشتر بخوانید . هرچیزی را هم نخوانید . ..

 کلیه پیش بینی ها . از گزارشات وضع هوا گرفته تا پیش بینی های موساد و سیا و چند سازمان معتبر دیگر . حاکی از این بود که جاده شلوغ خواهد بود . در واقع کلا بسته خواهد بود . اصلا یک تابلو می زنند که جاده تعطیل است . بعدا تشریف بیاورید ....

من حتی از گوگل هم پرسیدم که ایا فردا جاده شلوغه ؟ و پاسخ گوگل این  بود : فک کن که نباشه !!

اما برعکس . شلوغ که نبود هیچی . حتی پرنده هم پر نمی زد . در واقع ملت از طریق یک سری عوامل ناشناس متوجه شده بودند . البته چیز محرمانه ای هم نبود . اصلا خودم گفتم بهشون : بزنین گاراژ بابا . خلوتش کنین . ما داریم میائیم..

 

سه پیک : شب توی ساحل . ملت و جماعت و دروداف در حال قدم زدن و مخ زدن و به هم زدن و بزن بزن و هرچی می شد زدن . حتی یک سری زدن و بقیه رقصیدن . یکی شون هم اخرش زد توی گوش یکی دیگه . خیلی ها تلفن زدند و زنگ زدند و..

بعدش کم کم خسته شدم . یعنی با خودم گفتم برو از این تخته سنگ ها پائین . بشین روی یکی از اون صندلی های لب دریا ...

جای خوبی بود . موج تا همین یک قدمی پایم می امد . کسی اطرافم نبود . شب بود . خیلی تاریک نبود . اما انقدر هم روشن نبود که کسی بتواند چیزی ببیند . جای دنجی بود . بهترین جا برای این که بتوانم احساس امنیت و ارامش کنم ....

چند دقیقه ای چشمانم را بستم . گوش دادم به صدای امواج . بین خواب و بیداری بودم . بر نقطه تماس خشکی و دریا ...

اما کم کم صدای پچ پچ هائی شنیدم . موج ها هم ارام شدند . کمی نگران شدم . انگار قرار است اتفاقی بیفتد . صدای خنده های ناخوشایندی هم آمد . صدای قدم های تند و کوتاه . از این طرف و آن طرف .

بعد یکی پایم را گرفت . دست سردی داشت و به ملایمت انگشتان پایم را لمس کرد . انگار می خواست بفهماند که بیدار شو . بازی تمام شد . همه چیز تمام شد . گرفتیمت ...

موج بود که آرام  آرام  امده بود و با یک لمس کوچک بیدارم کرد ...

 

 

دولوی گشنیز :  آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید .

من در ساحل نبودم . شاد نبودم . خندان هم نبودم .

بر لب بحر فنا نشسته بودم  با چنان حالی ...

برلب بحر فنا منتظریم ای ساقی

 فرصتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست...

 

 

پنج خاج :

سهیل به دلقک می گفت حالا بعضی ها فکر می کنند این یارو چه خوشی زده زیر دلش . لب ساحل نشسته دم از ترس و اضطراب و افسردگی و...

این چیزها را هرکسی نمی فهمد . باید برای خودش اتفاق بیفتد . من در این وبلاگ بعضی لحظه ها را هیچ وقت نمی توانم بنویسم . مطمئنا نه کسی باورش می شود و نه کسی درک خواهد کرد . چنان که یک شب در یک مهمانی بودم . صاحبخانه و همسرش به قول خودشان خیلی به من ارادت داشتند و مهمانها هم از تعریف و توصیفات آنها چنان جو گیر شده بودند که وقتی من وارد شدم  در این توهم بودند که این اقا چقدر. ...

چرا که نه ؟ قیافه و لباس و صدایم همگی تبلور  یقین مطلق و عین ارامش بودند . فقط از درون چنان لهیده و خرد و خسته بودم که دلم می خواست بگویم : ببخشید می شود من بروم کنار شومینه و کمی خودم را گرم کنم ؟ می شود فقط یک تکه نان خشک به من بدهید ؟  فقط بشینم و یک تکه نان سق بزنم ؟ من می دانم چقدر زحمت کشیده اید و این میز و این غذاها . اما به خدا من  شام نمی خواهم . فقط یک تکه نان . بتوانم بشینم کنار آتش و این قلب منجمدم را...

مهمانان و میزبانان و حضار گرامی کجا می توانستند بفهمند یا باور کنند ؟

 

هفت دل :

پریشب در میدان تجریش بودم . دیروقت بود و بازار عذاداری به خاطر ضربت خوردن علی گرم بود . برای همین ترافیک عملا قفل شده بود . من با جیپم بودم . یک پرشیای مشکی جلوی من بود . حواس راننده پرت بود و نمی دانست ماشینش عقب عقب می رود . بوق و چراغ زدم اما فایده ای نداشت و چنان به جلوی جیپ خورد که یک پروژکتورم را خرد کرد . بعد پیاده شد و تقریبا هم سن و سال خودم بود با پیرهن مشکی و ته ریش . البته قیافه حزب الهی هم نداشت . اما مسلمون بود !

با حالت طلبکارانه ای گفت حالا چه کار کنیم ؟ گفتم نمی دانم . هرچه شما بگوئید . بعد گفت بگو ببینم پولش چقدر میشه ؟  بعد نگاهی به پروژکتور انداخت و گفت این که فقط  شیشه اش شکسته !!  بعد دستی به آن زد و تازه خرده های شیشه ریخت پائین به همراه باقی تکه های پروژکتور...

بعد گفت حالا بگو چقدر بدیم ؟!!  گفتم ده تومن ! ( چگونه باید به این گاومیش حالی می کردم که این جفت پروژکتور را دست دوم خریده ام به قیمتی که اگر بگویم  تازه می فهمی ده تومن حتی پول خسارت یک لکه بر روی شیشه اش ! هم نیست ) بعد  با قیافه ای که به نظر خودش تبلور هوش و زیرکی بود پوزخندی زد و گفت : که گفتی ده تومن هان ؟!  بعد گفت اصلا زنگ می زنم به پلیس ! وقتی اومد می فهمی که تو مقصری !  چون از عقب زدی !

مبهوت نگاهش کردم . یعنی می خواست به پلیس بگوید که من ایستاده بودم و این جیپ از عقب زد به من ؟! 

چنان حالت انزجاری به من دست داد که فقط گفتم : ببخشید . حق با شما است . می شود تشریف ببرید ؟ بروید به همان عذاداری و مسجد و دعا و  گریه زاری برسید . وقتتان ارزش دارد . حیف است .

سرپل تجریش پیچید جلوی من . سرش را بیرون آورد و گفت بیا خسارتت رو بگیر ! این دفعه از ماشین پیاده شدم . سرم را کردم توی ماشینش . به درک که خانمش نشسته کنارش . هرچی پول توی جیبم بود درآوردم و گفتم : همه اش را بدهم به تو بی خیال می شوی ؟ چقدر بدم تا دیگر قیافه نحست را نبینم ؟ همه اش را بدهم بی خیال جبران خسارت من می شوی یا نه ؟!

الان فکر می کنم که اشتباه کردم . من باید همان لحظه تصادف وقتی آن قیافه و آن چرندیات را می گفت یقه اش را می گرفتم  . هم پلیس آشنا در اختیارم بود و هم می توانستم به کامران فر زنگ بزنم تا قیمت واقعی اش را به آن مردک بگوید و بعد می گفتم همین الان سیصد هزارتومن من را بده. تا بفهمی که وقتی گفتم ده تومن از حماقت یا شاید بزرگواری من بود . توئی که تصور می کنی پولداری و من چون جیپ دارم می خواهم  تیغت بزنم !   نمی دانی انقدر از صورتت فلاکت و  حقارت و پفیوزی فوران می کند که دلم به حالت سوخت...

من لباسم سیاه نبود . ضبط ماشینم هم روشن بود و ابدا در فکر نماز و عبادت نبودم . اما توئی که سیاه پوشیده بودی و داشتی می رفتی مسجد می خواستی زنگ بزنی به پلیس تا ثابت کنی مقصر من هستم ! واقعا خنده دار است ....

 

نه لوی دل : بابی و مامی می گفتند وقتی تو شب دیر می ائی ما نگران می شویم ! خیابان ها پر از خطر و آدمهای بد و دوستان ناباب و...

خنده ام گرفت . نتیجه این همه تربیت و نگرانی شما . نتیجه این همه زحمتی که برای تربیت من می کشید و حتی الان که در این سن و سالم باز هم  از تلاش برای یاد دادن ادب و تربیت من دست نمی کشید این شد که :

آن خطری که شما می گوئید خودم هستم . آن آدم بده هم خودمم . آن دوست ناباب هم خودمم . دیگران باید نگران باشند !  والدین بقیه باید بترسند و نگران باشند . شما دیگر نگران چه هستید ؟ من در چه دامی بیفتم وقتی خودم آن دامم ؟ وقتی خودم آن تله هستم ؟!

دو لوی پیک : یکی می گفت  تو فقط ادعا داری و بلوف می زنی ! چرا این عیب را برطرف نمی کنی ؟

این دیگر از فحش خواهر مادر بدتر است ! عیب ؟! مثل این است که به اقا خرگوشه بگویند چرا تند می دوی ؟! این عیبت را برطرف کن !

احمق این بزرگترین مزیت و حسن من است . ما ورق بازی می کردیم . تمام آس ها و تمام ورق ها...دست حریف بود که خودش خدای نیرنگ و هوش و زیرکی است . بعد من با این حریف بازی می کردم . توی دستم هیچی نبود . حتی کارت های بیفایده و بی ارزش هم نبودند . هیچی . نداشتم و ندارم ..

حالا این بازی سر مرگ و زندگی است . جز بلوف چه کار می شود کرد ؟ مجبوری . جوری که خودت هم باورت بشود و حریف هم باور که هیچ . به بلوف هائی که می زنی ایمان بیاورد...

فقط اینجوری می شود برنده شد . بدبختی این که این بازی تمام نمی شود . بی پایان است . همه عمر تنها در برابر چنین حریفی نشسته ام . نمی دانم چند دست برده ام . حسابش از دستم در رفته است  . فقط می دانم که نباخته ام . اگر فقط یک دست ببازی مرده ای .....

 

آس گشنیز : آن آقا خرگوشه که در بالا مثالش را زدم . اگر واقعا او را دیدی بهش بگو گاهی تند دویدن فایده ای ندارد . چون مرگ با بالهای نرم از اسمان می اید . بدون کوچکترین صدا یا هر نشانه دیگری . در هیئت شاهین یا عقابی ...

خرگوش و خاکستر نشو بچه ترسو

دریای فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیی است....

آس دل :  توی ساحل شب بود و شلوغ بود . کلی سگ هم بودند که صاحبانشان آورده بودند با خودشان شمال . یک هاپوی کوچولوی خوشگلی هم بود که موهایش ریخته بود توی چشماش و یک دماغ کوچولوی مشکی هم از وسط آن همه موهای سفید و وزوزی زده بود بیرون ...

تنهائی نشسته بودم روی نیکمت . هاپو دوید و پرید روی نیمکت و خودش را به من چسباند . صاحبش تعجب کرد که چطور این سگ یک دفعه به من علاقه مند شد ؟ در همین حین چند نفر دختر و پسر نزدیک شدند که این سگه چقدر موشه و کوچولوست . حیوان شروع کرد به پارس کردن . خشمگین و عصبی . ان ها خندیدند و نزدیکتر شدند . جوانکی اصرار داشت که سگ را ناز کند . بعد به بقیه می گفت عین فی فی است . بعد به ما گفت چهار ماه پیش همچین سگی داشتم و بیچاره رفت زیر ماشین و ...بعد خیلی جدی شروع کرد به درس سگ شناسی و روش درست برخورد با سگ جماعت و در حین حرف زدن همچنان گیر داده بود که سگ بیچاره را ناز کند و سگ هم دیوانه وار پارس می کرد . ارتعاش تنش را احساس می کردم . نمی دونی چطور خودش را به من چسبانده بود .

عصبانی نشدم . برای همین خیلی شمرده و سلیس و خونسرد به جوانک گفتم . متاسفانه شما هیچی چیزی از سگ ها نمی دانید . وقتی این حیوان دارد پارس می کند و تو مدام می خواهی بهش ثابت کنی که از او نمی ترسی به او بزرکترین ظلم را کرده ای . او می خواهد از او بترسی . می خواهد حتی برای یک لحظه هم که شده بتواند حس کند که وحشتناک است . اما تو نمی گذاری . می خواهی به او بقبولانی که هیچی نیست و هیچ کسی از او نمی ترسد ..

این یعنی تحقیر . این یعنی ظلم . این هزار تا چیز بدتر دیگر هم هست . مثل سگ خودت که در آن لحظه آخر به آن ماشین حتما دندان نشان داد . حتما پارس کرد . اما ماشین مثل تو بود . نمی ترسید . آن هیولا فقط او را زیر گرفت و کشت و نه رحم می فهمید  ونه هیچ چیز دیگری ...

حالا فهمیدی درک کردن این حیوان یعنی چی ؟ بشین فکر کن فرق بین تو و آن ماشین چیست ؟ کدام یک سگت را کشت ؟ تو یا ماشین ؟ الان داشتی چه می کردی ؟ روح این یکی  را می کشتی ؟ می خواستی فقط نازش کنی ؟ اصلا فکر کردی چرا این همه به شماها پارس می کند ؟ این حیوان می داند پشت مهر و محبت و نوازش های شما چیست . می داند چه جانورهائی هستید ...

چهار گشنیز :

در این ایزد شهر برای من یک جور نحسی و طلسم هست . یک بار نشد مثل آدمیزاد اینجا باشم و با دل خوش برگردم . این سری هم پنج شنبه آمدیم و قرار بود دوشنبه برگردیم . من جمعه ظهر برگشتم . البته گریختن واژه بهتری است . ماشین را گذاشتم برای بابا و مامان . به حدی عصبی و تلخ و پریشان بودم که سر جاده جلوی شهرک ایستاده بودم و نمی دانستم راه هراز و تهران از محمود اباد است یا نور یا آمل ؟ تازه این شهرها را چگونه باید رفت ؟ این سمت جاده باید به ایستم یا سمت دیگرش ؟

مسخره است . من این خراب شده را مثل کف دستم بلد بودم . هزار بار هرکدام از این شهرها را آمده ام و برگشته ام ...

این گیج شدن از کجا آمد ؟ این فراموشی و سرگردانی ؟ نمی دانم . من فقط صدائی را می شنیدم که از درونم ناله می کرد برگردیم خونه . من رو ببر خونه . می خوام برم خونه...

ده خشت : ادامه   همان خشت اول که چون نهاد معمار کج . تا ثریا می رود دیوار کج :

من چپ دستم . هیچ می دانستی همه ضربه های کاری با دست چپ فرود می آید  ؟ محض اطلاعت این حرف من نیست . والتر بنیامین گفته . در همان کتاب خیابان یک طرفه ...

آس خشت : مطمئن بودم که در شمال به من خوش خواهد گذشت . اما نه خوش گذشت و نه استراحتی بود و نه نفسی کشیدم و نه توانستم  دوام بیاورم..

 نه صلب سنگ بازت می شناسد

نه اطلس سیاهی که در آن تجزیه می شوی

طاس وقتی روی عدد سه بنشیند :

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها..

نه . همیشه اینطور نیست . من خودم وقتی آن شب نشسته بودم لب ساحل . در حسرت دست و پا زدن در آن موج و گرداب بودم . گاهی مرگ چنان آرزو و چنان حسرتی است که نمی دانی ...

تا آن جا پیش می روی که هرچیزی را که  ممکن است خطر مرگ برای آدم داشته باشد روی هوا قاپ می زنی . چون به تو ارامش و حس خوشبختی می دهد . حداقل می شود دل را به این خوش کرد که ممکن است مرگ بیاید . اما چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد که واقعیت زشت و برهنه و دردناک جای رویا و خیالبافی ات را می گیرد : مرگ برای تو راه حلی بیش از حد ساده است .

به دریائی در افتادم که پایانش نمی بینم...

مناجات : پروردگارا ! ای مهربانترین مهربانان ! من اگر بخواهم که نبوده باشم باید چه کنم؟ راهی که انتهایش نه بهشت باشد و نه جهنم  ؟ این که بتوانم نباشم و هرخاطره و اثری هم از من در این دنیا هست در یک لحظه نیست و نابود شود باید چه کنم ؟ می توانی کاری کنی که  نباشم ؟

من چه احمقی هستم که به درگاه جنابعالی دعا می کنم !   بالاخره می میرم و روحم می اید به دیدار جناب عالی ! آن وقت کجا را داری که فرار کنی ؟ مگر ولت می کنم ؟! این همه زجر و شکنجه . این همه ثانیه ها . سالیان سال را چطوری جبران می کنی ؟ با یک مشت حوری و درخت و کاخ ؟ یا آن آتیش مسخره جهنمت ؟ تک تک ثانیه ها را با تو تسویه می کنم . این بهشت و جهنم هم جواب من نیست...

مهره رخ در صفحه شطرنج البته در حالت آچمز :

 داشتم توی خیابان های شهرک دوچرخه سواری می کردم . انقدر دیروقت بود که تقریبا توی شهرک همه خوابیده بودند . سکوت و خیابان های تاریک و گاهی خیلی تاریک به خاطر سایه درختان..

در همین حین ناگهان سر راهم یک روح سبز شد ! سفید و مواج و...داشتم از ترس قالب تهی می کردم . نزدیک بود آن روح سرگردان را زیر بگیرم که تازه فهمیدم خانمی است با چادر سفید یا در واقع چادر نماز گل گلی !

بعد گفتم خانم ببخشید . گفت خواهش می کنم !  صورتش را که دیدم  ...یا امام زمان !  این که نسترن است !

این نسترن خانم شرترین و خفن ترین و هرچیزی که فکر کنی ترین دختر دانشگاه ما بود !  یعنی مافوق بدترین کابوس هائی که می شود در مورد یک دختر دید !

ــ  تو اینجا چه غلطی می کنی ؟ مثل جن این وقت شب توی این خیابون ؟!!

خیلی با اعتماد به نفس و پیروزمندانه گفت که چند روز پیش خوابی دیده و متحول شده و...!!

بهش گفتم من مسملون شدن مایکل جکسون رو وقتی شنیدم چندان تعجب نکردم . اما چادری شدن تو چیزی است که عمرا بشود باور کرد ! 

نسترن جان شنیدی که در روایات آمده در آخر الزمان یک سری چیزهای عجیب غریب و خفن پدیدار می شوند ؟ همین چادری شدن تو یعنی آخرالزمان نزدیک است ! این خیلی نشونه بدیه ! ای کاش توبه نمی کردی !

می گفت سهیل جان تو هم می تونی توبه کنی و واقعا زندگی ات رو عوض کنی !

ــ چه پررو هم هست !  من بدبخت کجا مثل تو زندگی کردم که حالا توبه کنم ؟ خودت رو با من مقایسه می کنی حیوون ؟!

مسخره تر از همه این که خانم می خواست چند روز دیگه تشریف ببرد به مشهد مقدس برای زیارت ! اقا طلبیده !

البته من تصمیم دارم به ستاد حوادث غیرمترقبه استان خراسان زنگ بزنم و بگم : فقط جمع کنید و فرار کنید ! یک چیزی داره میاد که زلزله و سیل جلوش هیچی نیستن ! خدا به داد امام رضا برسه ! حالا فک کن اون بیچاره هائی که خودشون رو بستن به ضریح !!

یعنی این نسترن برسه اونجا ! همه ملتی که بسته شدن به ضریح چنان فرار می کنن که ضریح رو با خودشون تا بندر عباس می کشن و می برن !

یا دعا کردنش و حاجت خواستنش ! این مگه ول می کنه ؟ مگه منتظر میشه تا حاجتش برآورده بشه ؟ مثل شرخرهائی که کارشون چک نقد کردنه ! یقه امام مظلوم رو می گیره ! نمیشه ؟ نمی تونی ؟ ندارم ؟ خودت رو پول می کنم ! خودت رو حاجت می کنم !! 

 یک سکه که شیر بنشیند :

 تازه از دیروز فهمیدم یکی دیگر از عوارض این سفر تفریحی نیش دراکولاست ! تا به حال هیچ وقت من را نزده بود . نمی دانم چرا در این یک روز و نصفی باید این بلا سرم بیاید ؟! پریروز متوجه یک سرخی و لکه کوچولو روی شانه راستم شدم . اصلا فکر نمی کردم  به معنی نیش آن جانور باشد . امروز دیگر حسابی سرخ و لکه لکه و...البته درد ندارد . خوشبختانه جای تابلوئی هم نیست . اما حتما به خاطر مسخره کردن نسترن است ! لامصب وقتی مسلمون می شود هم همچنان باید مردم را عذاب بدهد !  تازه مردم هیچی . من بدبخت باید به خاطر چنین جانوری تنبیه شوم !  واقعا نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم ؟!

 نسترن خدا بزنه توی کمرت ! اصلا جدم مولا علی با ذوالفقار بزنه توی مغزت تا با اون چادرت نصف بشی ایشالله ! غلط می کنی من رو نفرین می کنی ! یعنی ببین چه موجودی هستی که خدا رو هم گول زدی و  دعای تو رو مستجاب کرده !! بمیری ایشالله !

 

 ژوکر :

در این چند وقت اخیر برحسب تصادف شاهد چند صحنه از دوستانم بودم . یکی در خیابان و کاملا شانسی و دیگری ...

تماس می گرفتند و یا می آمدند تا من را ببینند . همگی هم فقط برای یک چیز بود . توضیح بدهند . بگویند چرا فلان کار را کردند ؟ و من هم بفهمم که قضیه در واقع چیزی که دیدم نبوده  و دلایلی داشته و...

از این رفتارها بدم می اید . از این توضیح شنیدن ها واقعا متنفرم . یعنی تو باید حتما به من ثابت کنی که آدم بدی نیستی ؟ یا هر چیز دیگری هستی و فلان طور نیستی تا من تو را همچنان دوست خودم بدانم ؟!

به اینها چطور باید گفت که مگر دوستی باید حتما با یک آدم خوب باشد ؟! باید حتما برای هر غلطی که می کنی دلایل انسانی و روشنفکرانه و هزار تا کوفت و زهرمار دیگری بیاوری ؟  اگر نتوانستی بیاوری چه می شود ؟

نمی توانم به اینجور آدمها بفهمانم که اگر دوست من باشی تو را قبول دارم در هر حالتی . در هر شرایطی . هرکاری کرده باشی . هرکاری بکنی . در هر وضعیتی ببینمت . هیچ فرقی نمی کند. این رفاقتی که در آن هرکسی بخواهد مودب و تمیز و نظیف و باکلاس و روشنفکر باشد و مدام توضیح بدهد و خودش را توجیه کند شکنجه است و نه دوستی و رفاقت ...

یعنی مثلا تو من را در یک حالت مشابه ببینی و خوشت نیاید رابطه ات را با من قطع خواهی کرد ؟ اینجوری است ؟!

گاهی دلم می خواهد به خاطر   این همه فلاکت و بدبختی که آدم ها خودشان را اسیرش کرده اند داد بزنم  ...

خوشبختانه هنوز تن به این زنجیرها نداده ام . برای همین است که خیلی اوقات به یک نفر از این دوستان بر می خورم و نامش را به خاطر نمی آورم . طرف خیلی با قیافه حق به جانب می گوید بعد این همه سال دوستی چطور اسم من را فراموش کرده ای ؟!

خوب . به اینها گفتن حقیقت سخت است . ناراحت می شوند ! وگرنه باید به طرف بگویم :

راستش این است که ما هیچ وقت دوست نبودیم . تو هیچ وقت دوست من نبوده ای . یک موجود مزخرف بودی مثل خیلی های دیگر . انقدر اهمیت نداشتی که لازم باشد نامت را در ذهنم نگه دارم . خوشبختانه فراموش کردن را خوب بلدم . وگرنه مغزم الان یک زباله دانی بود پر از امثال تو...

 

در فصل قتل بودیم

گفتند : بگوئید

پاسخ رسید که : انسان می گوید نه ....

 

صفحه شطرنج با دوشاه بدون هیچ مهره دیگری :

این فقط وقتی اتفاق می افتد که دو بازیکن افتضاح و بسیار ناشی با هم بازی کرده باشند !

فقط باید دگمه ارسال را بزنم تا تمام شود ..

تمام شد

 

یک شاه سفید که ناگهان در یک لحظه سرنگون می شود . در بازی شطرنج به این نوع مات کردن می گویند مات فرصت :

نوشته بودم که تمام شد . دیشب نوشته بودم . امروز کامنت ها را دیدم و البته دو تا خصوصی هم داشتم . که راجع به غلط های دیکته ای بود..

تصفیه را  محض خاطر تبسم عزیز درست کردم و نوشتم تسویه ...

بعد هم یک جمله را از لحاظ دستوری اصلاح کردم به خاطر یک نظر دیگر که در آن فرموده بودند چرا این همه عجولانه و بدون چندین بار بازخوانی و حک و اصلاح و...

خوب . از لحاظ اخلاقی باید بگویم به خاطر دقت و توجه ای که به خرج دادند از این دوستان ممنونم .

اما اینجا چیزی های دیگری هم هست . مثل این پاراگراف پائین :

راستش نه ادیب هستم و نه این چیزهائی که می نویسم ارزش خاصی دارند که لزومی به اصلاح و دقت و دوباره خوانی و ..داشته باشند . من اینها را می نویسم تا یادم نرود . اینجا برای من حکم یک نوع دفتر ثبت اسناد رسمی است ! وقایعی که بر من گذشته است را اینجا می نویسم تا بماند و بعدها بتوانم بفهمم در گذشته بر من چه ها گذشت . همچنان که دریکی از  اولین پست های این وبلاگ چنین نوشته بودم :

 

(( 

عجیب است که دوباره درگیر وسواس نوشتن شده ام . تا همین اواخر مطلقا نیازی به نوشتن احساس نمی کردم . ولی در این مدت اخیر دوباره مجبور شده ام که هرشب اپ کنم . یاد آن داستان کافکا . محاکمه افتادم . که پدر دستش را بالا می برد و به فرزندش می گوید : من تو را به مرگ در آب محکوم می کنم . و پسر بی اختیار دوان دوان به سمت رودخانه می رود و خود را از روی پل به درون اب می اندازد ...

وسواس نوشتن من هم دقیقا شبیه به نوعی محکومیت است . نیازی جبری و بی اختیار . احساس می کنم نوشتن . یعنی نگارش این روزمره ها . به نوعی زندگی ام را داغ و ضدعفونی می کند . چون اتفاقات . همین وقایع بی معنی روزمره و ملال انگیز . تبدیل به کلمات می شوند . صدائی خاموش ناپذیر در درونم . که بی وقفه همه چیز را به نثر و کلمه در می آورد . چیزی شبیه به یک الت شکنجه است . شکنجه ای توقف ناپذیر و بی وقفه . گوئی با نوشتن می شود چهارمیخش کرد و آن را به بند کشید . و بعد فردا اغاز می شود . شروع دوباره . نقطه سر خط .

هر وقت چند لحظه در تایپ تاخیر می کنم . فقط یک دقیقه و نه بیشتر . اسکرین سیور  کامپیوتر بالا می اید و  مجموعه ای از سلبریتی های گوناگون . لبان براق و پاشنه های بلند و ابروانی با زاویه بی نظیر . در زندگی ما چه تناقض های مسخره ای هست . از این گذشته . حالا وقت همان جمله تسلی بخش جادوئی است . آخرین دفاع و آخرین حصار  :

 ولش کن . می گذرد . همه اش می گذرد . و تمام می شود . خلاص .....همه اش جفنگ است.. ))

باری . از این حرفها که بگذریم من هنگام نوشتن همین پستی که این همه از ان غلط گرفته اید   سی و نه درجه تب داشتم  . عوارض همان نیش دراکولای کذائی بود . همان عفونت و بیماری که از پی نیش این حشره کوچک می اید .

اما غلط نوشتن در هیچ حالتی قابل دفاع نیست . توجیه و این که بخواهم به شما بگویم چرا این همه اشتباه و غلط در این پست هست هم بی معنی و احمقانه است . حداقل از نظر من چنین است .

اما به یک دلیل بسیار مهم و بزرگ من خیلی اوقات عمدا دست به این جور غلط ها و اشتباه های سهوی نمی زنم . این ها را برای بعد لازم دارم .

یکی از مهم ترین و بزرگترین راه های آنالیز در روان کاوی همین اشتباه های سهوی است . بنابراین خیلی اوقات وقتی یک پست قدیمی را می خوانم  از طریق همین اشتباهات و غلط ها می توانم بفهمم در چه حالی بودم و در عمق وجودم چه می گذشت...

بنابراین این غلط ها و اشتباهات  برای من ارزش دارد و به همین علت خیلی به ندرت آنها را اصلاح می کنم . حیف است . اینها برای من نامه ها و پیغام هائی است که از عمیق ترین لایه های روحم دریافت می کنم....

صحبت از پیغام شد . امشب چند تائی اس ام اس داشتم از دوستی که بعد از خواندن این پست نگران شده بود و برایم نوشته بود مواظب خودت باش و این همه به خودت گیر نده...

پاسخش را اینجوری دادم :

اون هم دردی ات رو بخورم !!

این پاسخ کوتاه و شاید کمی وقیحانه فقط برای این بود که این دوست عزیزم بخندد و در ضمن مطمئن شود حال من خوب است . در جواب محبت و نگران شدن چنین دوستانی این جور دلقک بازی ها کمترین کاری است که می شود کرد. یا بهتر است بگویم جز این کار دیگری از دست من بر نمی اید..

 

مهره های تخته در هنگامی که در یک خانه مثل برج بالا رفته اند !

فقط برای این که این پست طولانی تر شود  مثل همان برج کذائی از مهره ها ...

پاراگراف اخر یکی از پست های قدیمی . تکراری و بیمزه :

ـــــ     هیچ وقت مثل الان دیوانه وار کار نکرده ام . ولی می دانم که چه خواهد شد . انسان در اینجور مواقع ناگهان کپ می کند . مثل شمعی که با تند بادی به یک ضریه خاموش می شود . شبیه حیوانی شده ام که در  فک گیره مانند تله ای آهنین گیر کرده باشد . تقلاهائی وحشیانه و  تلاشی دیوانه وار برای رهائی و  نهایتا بی فایده ...

 هر شب عادت دارم که توی اینه اسانسور خودم را می بینم و از روی قیافه ام حدس می زنم که چقدر خسته ام . امشب اندوه بیشتر از خستگی بود . حتی صورتم خیس هم بود . ولی من خودم را تسلی دادم و به خودم گفتم  عرق است .

  دستمال نداشتم و با پشت دست صورتم را پاک کردم . سعی کردم بخندم ولی  نتوانستم  و  پیش خودم فکر کردم  لابد از خستگی است ....

 

 یک تکه کاغذ کوچولوی مچاله شده .همان گل در بازی گل یا پوچ در دستان کودک شش ساله ای :

ما از دریا دور بودیم  / نیت دریا کردیم / پس قایق بود / شب از راه می رسید/ بیم موج بود / نه / ما را همراه طعام نبود / از بیم زوالی درختان و رویا / شب را گواهی دادیم / که روز است / باز بیم زوال درختان و رویا / گفتیم :

 ما تشنه نیستیم ....

 

 

مرگ را

کمک کردم که راه خروجی را  بداند

رفت....

 

 

پی نوشت به جناب جیپر :

صحرا در خارج از جاده کلا بهتر از پاژن است . در عین حال پاژن یا همان لندرور  هم دارای توانائی های زیادی است . اما فنربندی آن جوری است که واقعا اذیتت می کند . لوازم یدکی و ..هر دو تقریبا یکی هستند . و البته فکر می کنم صحرا راحت تر تعمیر می شود و در عین حال اصطحلاکش هم کمتر است . نکته مهم این که با صحرا می توانی مطمئن باشی اگر در بیابان ناغافل به مانعی برسی و نتوانی ترمز کنی و ماشین از روی آن پرید دوباره سالم فرود خواهی آمد .

اما لندرور اگر هم چپ نشود خودت چنان با مغز می خوری به سقف و در و دیوار ماشین که حداقل ضربه مغزی روی شاخت است !

من جیپ کا ام را با توجه به بودجه ات پیشنهاد می کنم . گیربکس و دفرنسیال استثنائی اش باعث می شود که در خارج از جاده عملکردی عالی داشته باشد و در جاده و شهر هم خوب است . قیافه اش هم با کمی هزینه عالی می شود .. 

جیپ صحرا بنا به دلائلی در این چند وقت اخیر کمی گران شده است . مدل هفتاد و چهار تمیز و بدون هیچ امتیاز خاصی چند روز پیش چهار ملیون و هفتصد معامله شد . از قیمت پاژن چندان خبر ندارم اما مطمئن باش با سه ملیون هم می شود یک پاژن نسبتا قابل قبول خرید... 

در این وبلاگ پستهای زیادی راجع به مشخصات و یک سری مسائل فنی جیپ های مختلف هست . من دقیق نمی دانم در کدام تاریخ و ..کمی با حوصله بگردی حتما پیدا می کنی .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3