امروز حوالی ظهر رسیدم ٬ خرد و خراب و خسته ٬ ساعت نه شب قطار از سیرجان راه افتاد و حدود دوازده ظهر رسید به تهران . یک مجموعه از داستان های کوتاه همینگوی را با خودم برده بودم و ساعات طولانی سفر را با همینگوی گذراندم . مخصوصا با برف های کلیمانجارو و چه طعمی داشت ...
باری . چهارشنبه غروب قرارداد اجاره آن خانه کذائی را بستیم و تمام شد . منتهی قیمت از حد انتظار من کمی بالاتر رفت . البته خانه خوبی است و صد البته حسن بزرگش نزدیکی به خانه خودمان است . در واقع با نصف این پول می توانستم یک خانه مثل همین در یک محله ارزانتر پیدا کنم . اما نمی توانم بابا و مامان را ول کنم . این هم یکی دیگر از محسنات بی پایان تک پسر و ته تغاری بودن ! لامصب محسناتش که یکی دوتا نیست !
خانم صاحبخانه موجود جالبی است . تبریزی است و در هجده سالگی از تبریز رفته آمریکا . هفتاد و پنج سالش است اما حداکثر شصت ساله به نظر می اید . فارسی را خیلی به زحمت حرف می زند . آن هم با لهجه غلیظ ترکی . راستش من هرچه توانستم دلبری کردم ! یعنی تمام آن چه برای زدن مخ یک داف پیر لازم است ! نهایتا کمی تخفیف داد به اضافه چند تائی از اثاثیه خانه اش . در واقع نیمه مبله ٬ به هرحال پنجم دی خانه را تحویل می دهد . همان روز بلیط دارد و تشریف می برد به ایالات متحده و خلاص...
دیشب توی قطار نشسته بودم ٬ خیره به بیابان تاریک ٬ حتما دیده ای درست وسط بیابان نوری کورسو می زند و کلبه ای در وسط بیابان ؟
همیشه از خودم می پرسم که زیر نور آن چراغ چه کسی زندگی می کند ؟ الان چه می کند ؟ این آدم به چه چیزی فکر می کند ؟ به چه چیزی ؟
به این فکر بودم که خانه من هم دقیقا همینطور خواهد بود . وسط بیابانی خالی از سکنه ٬ اما به جای بیابان شهری در اطراف من هست . و من تنها ٬ دقیقا مثل آن ساکن کلبه در بیابان ٬ ساکن سرزمین حیرانی .
و تو از خانه بیرون می آئی ٬ هیچ کس را نمی شناسی ٬ تصاویری از اطرافت می گذرند . آدمهائی با چهره های بی تفاوت ٬ با چهره های سرد ٬ منجمد ....
شاید بهتر باشد اصلا بیرون نیایم ٬ بمانم توی خانه و همچنان که آن قدیمها در اینجا نوشته بودم . همچنان که آن قدیمها بارها این کار را می کردم . بشینم با یک تکه جیر زیرسیگاری نقره را برق بیندازم و آن قهوه جوش که برقی کدر و مات دارد . بعد آن آهنگ قدیمی را با سوت بزنم و متعجب باشم که چطور وقتی سوت نمی زنم . بین نت ها همه جا سکوت هست . آن آهنگ را با سوت بزنم و کمی اندوهگین باشم . از خودم بپرسم چرا نمی شود آهنگ های بلوز را با سوت زد . یعنی خوب در نمی آید . همان آهنگ قدیمی به نام در انتظار معجزه...
بگذار راستش را بگویم ٬ خوشحالم که نیستی . خوشحالم که نیستند . خوشحالم که خیلی ها نیستند ٬ همان کسانی که گاهی ٬ فقط گاهی دلم برایشان خیلی خیلی تنگ می شود . همان مواقعی که دلت می خواهد آهنگی را با سوت بزنی که نامی زیبا دارد : در انتظار معجزه...
و بعد خوشحال باشم . از این خوشحال باشم که هیچ وقت معجزه ای در کار نیست . حداقل در زندگی من نبوده است . نخواهد بود . بنابراین خیالم راحت است و می دانم کابوسی از گذشته در تعقیب من نیست ...
بعد شاید یک نفر زنگ بزند و بگویم بیا اینجا . بیائید اینجا ٬ می آیند و کمی شلوغی و خنده و چیزهائی از این دست ٬ بعد که رفتند می توانم بنشینم به تو فکر کنم و خوشحال باشم . شاد اندوهناک از این که معجزه ای در کار نیست...
چند وقت پیش در ویترین یک قنادی درجه سه . خاک الود و درب و داغان ٬ یک کیک دیدم . بزرگ و خامه ای . له و لورده ٬ با رنگ های عجیب غریب و زننده ٬ داد می زد چه طعم مزخرفی دارد . همه چیزش در حال ریختن و فروپاشی بود . پیش خودم گفتم چقدر شبیه من است . بالاخره این کیک هم مشتریان خودش را دارد . من هم طرفدارهای خودم را دارم ...نمی دانم چرا این را نوشتم .
هم چنان که چندی پیش یک نفر داشت با اندوه از غم هجران یار می گفت و...ولی من بدجوری به خنده افتادم و انقدر خندیدم که خودم داشتم کلافه می شدم . نمی دانم چرا...واقعا نمی دانم..
باری ٬ بعدش یک نفر می اید . یک آدم جدید . دقیقا مثل قدیمی ها ٬ مثل همان قبلی ها ٬ بعدش من بنشینم برایش تعریف کنم که نفر قبلی چه بلاهائی که سرم نیاورد ! باور کردنی نیست ! فک کن ! بعد او دلسوزانه بگوید چه خوب که از شرش خلاص شدی ! من هم موذیانه بخندم و بگویم واقعا ! البته این رهائی را مدیون حضور تو هستم عشق من ! چه خوب که حالا توهستی !
بعد یک روز نگاه کنم به تاریخ تولیدش و این که رویش نوشته تاریخ انقضا یک ماه یا دوماه بعد از تولید ! خوب . متاسفم خانم ٬ منتهی تاریخ مصرف شما تمام شده ! چه بد شد !
بعد او بدو بدو با قدم های ریز کوتاه گریه کنان برود و فریاد بزند ای بی شعور ! ای بی احساس ! برود سراغ نفر بعد از من و دقیق و کامل برایش تعریف کند من چه موجود سنگدلی هستم ! هم چنان که من از او خواهم گفت برای نفر بعدی و نفر بعدی ...تصور کن که چقدر داستان های کوتاه و بلند این وسط تولید می شوند...
و جمله نهائی این داستان ٬ ترجیح می دهم از بکت مثال بزنم :
عشق را تحقیر می کرد ٬ طرفش هم نمی رفت ٬ حالا نگاهش کن ٬ مشغول خفه کردن مرده ها در سرش....