تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

زود باش لنگ حموم من رو پس بده !!!

 

چند ماه پیش از یک دستفروش سرچهار راه یک لنگ حموم خریدم ( در واقع به زور به من فروخت ! ) گذاشتم زیر صندلی ماشین برای پاک کردن شیشه ماشین .

یک شب خانمی را دیدم که به تازگی از خارج آمده بود ٬ نشسته بود توی ماشین و حرف می زدیم . راجع به محدودیت های ایران و این حرفها ٬ بعدش اون به طرف من خم شد و گوشه روسری اش را به من نشان داد و گفت :

این چرا باید سر من باشه ؟

منظورش این بود که چرا حجاب اجباری است ٬ اما من توی تاریکی و به علت این که روسری اش جنس خاصی داشت تصور کردم که این همون لنگ خودمه !

بعد با دهن باز نگاهش می کردم که این کی و چطوری لنگ رو از زیر صندلی من برداشته و گذاشته روی سرش ؟!!

این حالت تعجب فقط چند ثانیه طول کشید . من خوشبختانه زود فهمیدم که اشتباه کردم و این چیزی که روی سر این خانمه هست لنگ من نیست ! ( فک کن ! ) جالب این جا بود که ایشان تصور کردند تعجب من به خاطر قضیه حجاب و این حرفهاست !! خواستم برای ایشان توضیح بدم که چی فکر می کردم اما منصرف شدم .

قطعا اگر توضیح می دادم با خودش فکر می کرد که این یارو دیوونه است !

ملت کلی پول خرج می کنند مواد روان گردان و روان چرخان مصرف می کنند که مغزشون چت بشه اما مال من همینطوری فابریک چت هست ! چه خوب !

 

پی نوشت : من هر وقت آمار گیر یا شمارنده وبلاگ رو نگاه می کنم همیشه یکی هست که با سرچ  soheil1351 اومده اینجا ٬ سئوال اصلی این است که یک نفر هر وقت می خواهد وبلاگ من را بخواند می رود سرچ می کند و از این راه وارد می شود و یا این که من بچه معروف شدم و همه ملت در حال سرچ کردن من هستند ؟!

پی نوشت : این روزها همه در حال سرچ کردن   soheil1351  هستند . شما چطور ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط سهیل  | 

درست در وسط بیابانی تاریک...

 

امروز حوالی ظهر رسیدم  ٬ خرد و خراب و خسته ٬ ساعت نه شب قطار  از سیرجان راه افتاد و حدود دوازده ظهر رسید به تهران . یک مجموعه از داستان های کوتاه همینگوی را با خودم برده بودم و ساعات طولانی سفر را با همینگوی گذراندم . مخصوصا با برف های کلیمانجارو  و چه طعمی داشت ...

باری . چهارشنبه غروب قرارداد اجاره آن خانه کذائی را بستیم و تمام شد . منتهی قیمت از حد انتظار من کمی بالاتر رفت . البته خانه خوبی است و صد البته حسن بزرگش نزدیکی به خانه خودمان است . در واقع با نصف این پول می توانستم یک خانه مثل همین در یک محله ارزانتر پیدا کنم . اما نمی توانم بابا و مامان را ول کنم . این هم یکی دیگر از محسنات بی پایان تک پسر و ته تغاری بودن ! لامصب محسناتش که یکی دوتا نیست !

خانم صاحبخانه موجود جالبی است . تبریزی است و در هجده سالگی از تبریز رفته آمریکا . هفتاد و پنج سالش است اما حداکثر شصت ساله به نظر می اید . فارسی را  خیلی به زحمت حرف می زند . آن هم با لهجه غلیظ ترکی . راستش من هرچه توانستم دلبری کردم ! یعنی تمام آن چه برای زدن مخ یک داف پیر لازم است ! نهایتا کمی تخفیف داد به اضافه چند تائی از اثاثیه خانه اش . در واقع نیمه مبله ٬ به هرحال پنجم دی خانه را تحویل می دهد . همان روز بلیط دارد و تشریف می برد به ایالات متحده و خلاص...

دیشب توی قطار نشسته بودم ٬ خیره به بیابان تاریک ٬ حتما دیده ای درست وسط بیابان نوری کورسو می زند و  کلبه ای در وسط بیابان ؟

همیشه از خودم می پرسم که زیر نور آن چراغ چه کسی زندگی می کند ؟ الان چه می کند ؟ این آدم به چه چیزی فکر می کند ؟ به چه چیزی ؟

به این فکر بودم که خانه من هم دقیقا همینطور خواهد بود . وسط بیابانی خالی از سکنه ٬ اما به جای بیابان شهری در اطراف من هست . و من تنها ٬ دقیقا مثل آن ساکن کلبه در بیابان ٬ ساکن سرزمین حیرانی .

و تو از خانه بیرون می آئی ٬ هیچ کس را نمی شناسی ٬ تصاویری از اطرافت می گذرند . آدمهائی با چهره های بی تفاوت ٬ با چهره های سرد ٬ منجمد ....

شاید بهتر باشد اصلا بیرون نیایم ٬ بمانم توی خانه و همچنان که آن قدیمها در اینجا نوشته بودم . همچنان که آن قدیمها بارها این کار را می کردم . بشینم با یک تکه جیر زیرسیگاری نقره را برق بیندازم و آن  قهوه جوش که برقی کدر و مات دارد  . بعد آن آهنگ قدیمی را با سوت بزنم و متعجب باشم که چطور وقتی سوت نمی زنم . بین نت ها همه جا سکوت هست . آن آهنگ را با سوت بزنم و کمی اندوهگین باشم . از خودم بپرسم چرا نمی شود آهنگ های بلوز را با سوت زد . یعنی خوب در نمی آید . همان آهنگ قدیمی به نام  در انتظار معجزه...

بگذار راستش را بگویم ٬ خوشحالم که نیستی . خوشحالم که نیستند . خوشحالم که خیلی ها نیستند ٬ همان کسانی که گاهی ٬ فقط گاهی دلم برایشان خیلی خیلی تنگ می شود . همان مواقعی که دلت می خواهد آهنگی را با سوت بزنی که نامی زیبا دارد : در انتظار معجزه...

و بعد خوشحال باشم . از این خوشحال باشم که هیچ وقت معجزه ای در کار نیست . حداقل در زندگی من نبوده است . نخواهد بود . بنابراین خیالم راحت است و می دانم کابوسی از گذشته در تعقیب من نیست ...

بعد شاید یک نفر زنگ بزند و بگویم بیا اینجا . بیائید اینجا ٬ می آیند و کمی شلوغی و خنده و چیزهائی از این دست ٬ بعد که رفتند می توانم بنشینم به تو فکر کنم و خوشحال باشم . شاد  اندوهناک از این که معجزه ای در کار نیست...

چند وقت پیش در ویترین یک قنادی درجه سه . خاک الود و درب و داغان ٬ یک کیک دیدم . بزرگ و خامه ای . له و لورده ٬ با رنگ های عجیب غریب و زننده ٬ داد می زد چه طعم مزخرفی دارد . همه چیزش در حال ریختن و فروپاشی بود . پیش خودم گفتم چقدر شبیه من است . بالاخره این کیک هم مشتریان خودش را دارد . من هم طرفدارهای خودم را دارم ...نمی دانم  چرا این را نوشتم .

 هم چنان که چندی پیش یک نفر داشت با اندوه از غم هجران یار می گفت و...ولی من بدجوری به خنده افتادم و انقدر خندیدم که خودم داشتم کلافه می شدم . نمی دانم چرا...واقعا نمی دانم..

باری ٬ بعدش  یک نفر می اید . یک آدم جدید . دقیقا مثل قدیمی ها ٬ مثل همان قبلی ها ٬ بعدش من بنشینم برایش تعریف کنم که نفر قبلی چه بلاهائی که سرم نیاورد ! باور کردنی نیست ! فک کن ! بعد او دلسوزانه بگوید چه خوب که از شرش خلاص شدی ! من هم موذیانه بخندم و بگویم  واقعا ! البته این رهائی را مدیون حضور تو هستم  عشق من ! چه خوب که حالا توهستی !

بعد یک روز نگاه کنم به تاریخ تولیدش و این که رویش نوشته تاریخ انقضا یک ماه یا دوماه بعد از تولید ! خوب . متاسفم خانم ٬ منتهی تاریخ مصرف شما تمام شده ! چه بد شد !

بعد او  بدو بدو  با قدم های ریز کوتاه  گریه کنان برود و فریاد بزند ای بی شعور ! ای بی احساس ! برود سراغ نفر بعد از من و دقیق و کامل برایش تعریف کند من چه موجود سنگدلی هستم !  هم چنان که من از او خواهم گفت برای نفر بعدی و نفر بعدی ...تصور کن که چقدر داستان های کوتاه و بلند این وسط تولید می شوند...

و جمله نهائی این داستان ٬ ترجیح می دهم از بکت مثال بزنم :

عشق را تحقیر می کرد ٬ طرفش هم نمی رفت ٬ حالا نگاهش کن ٬ مشغول خفه کردن مرده ها در سرش....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت   توسط سهیل  | 

تهران تا سیرجان

 

 

من دو خواهر دارم . آن که بزرگتر است همین چند ماه به همراه خانواده اش رفتند کانادا و خواهر کوچکتر هم به سلامتی و میمنت فردا می رود .

او بچه وسط  و حدود چهار سال از دلقک بزرگتر است . او در دانشگاه شهید بهشتی پزشکی خواند . برای طرح رفت به ایذه در شمال استان خوزستان . آنجا با همسرش آشنا شد که او هم پزشک است . مجبور شدند چند سال دیگر هم اضافه بر طرح آنجا بمانند  ٬ چون مطب های آنها بیمار زیادی داشت و این موضوع برای آینده آنها خوب بود .

بعد برگشتند تهران . حالا دو بچه هم داشتند . آنیتا و کیان که الان چهارم دبستان و دوم  دبستان هستند .خواهرم و خانواده اش  در همین ساختمان زندگی می کردند . دو طبقه پائینتر . به هرحال به پزشکی عمومی راضی نبودند و دوباره برای  تخصص کنکور دادند که بچه های پزشکی می دانند آزمون بسیار وحشتناک و مشکلی است .

خواهرم زنان و زایمان قبول شد و همسرش هم جراحی عمومی ٬ هر دو هم تهران قبول شدند .دوره تخصص آنها مطابق معمول سخت و طاقت فرسا بود . سه کشیک در هفته چیز ساده ای نیست . هر کشیک از صبح امروز تا فردا ظهر طول می کشد و شب هم باید در بیمارستان کاملا بیدار باشید . به هرحال خواهرم درسش را تمام کرد و همسرش هم تا چند ماه پیش تهران بود و بعد شنید که اگر برود کرمان می تواند یک سال زودتر مدرک بگیرد ( جراحی عمومی طولانی و حدود پنج سال است ) لاجرم سه چهار ماه پیش رفت آنجا تا کمی جلو بیفتد و بدین ترتیب کمتر از یک سال دیگر درسش تمام می شود .

چند سال قبل رفته بودم بیمارستان حضرت رسول برای انجام کاری . کاملا تصادفی خواهرم را در پله ها دیدم که داشت بدو بدو به جائی می رفت . وقتی من را دید فقط چند ثانیه توانست بایستد . داشت می رفت اطاق عمل . حتی فرصت نکرد دقیقا بپرسد من آنجا چه می کنم . خلاصه این که دوره های آموزشی آنها بسیار سخت و طاقت فرسا بود .

باری . حالا که تخصص را تمام کرده دوباره باید برود طرح . اول افتاد حوالی سمنان . کلی پارتی بازی کرد تا بتواند جائی نزدیک به همسرش باشد . بعد از کلی دوندگی بالاخره توانست جایش را با یک نفر دیگر عوض کند و حالا می رود سیرجان .

دیروز تمام اثاثیه اش را بار کامیون کردیم و فرستادیم سیرجان . فردا هم خودشان می روند که البته من هم باید با آنها بروم و حداقل یکی دو روزی آنجا به او کمک کنم . اول قرار بود با هواپیما بروند و ۲۰۶ هم بار قطار کنند و بفرستند . اما بلیط گیر نیامد . خودش هم برایش سخت است تا آنجارانندگی کند با دو تا بچه کوچولو چطوری این همه راه را برود ؟ بنابراین خودم هم با انها می روم تا حداقل رانندگی به عهده من باشد .

خلاصه این که فردا صبح راه می افتیم . تهران قم . کاشان . سیرجان . فکر می کنم حدود دوازده ساعت یا بیشتر طول بکشد . مامان هم می اید و احتمالا حدود یک ماه آنجا می ماند تا کمی جا بیفتند و سر و سامانی بگیرند .و همچنین یک نفر را برای مواظبت از بچه ها پیدا کنند .

جدائی از آنها برای ما سخت است ٬ به حضور شان  عادت کرده بودیم . مخصوصا برای مامان و بابا مشکل است . آنیتا و کیان همیشه اینجا بودند و مادرم حسابی به نوه هایش عادت کرده بود .

از طرف دیگر با رفتن خواهرم من هم نمی توانم جای دوری بروم چون مامان و بابا واقعا تنها می شوند .مجبورم جائی در همین حوالی قیطریه و قلهک اجاره کنم . دیروز یک مورد خوب در همین نزدیکی دیدم . در واقع فقط سه تا خانه با اینجا فاصله دارد . عصر می رویم برای قرارداد . البته اگر صاحبخانه که خانم مسنی ساکن آمریکا است کمی راه بیاید و تخفیف بدهد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط سهیل  | 

Hey you

 

Hey you

hey you,out there in the cold

Getting lonely .getting cold

can you feel me ?

.

.

.

Dont give  in without a fight

 

 چند تائی وبلاگ در این چند روزه خوندم . داشتم به این فکر می کردم  که اگر ما پسرهای بدجنس بی وفای عوضی الدنگ نبودیم این دخترا راجع به چی می نوشتن ؟

 پی نوشت : این روزها همه عقاید یک دلقک نگاه می کنند . شما چطور ؟

پی نوشت  : این روزها همه پسرها حیوون شده اند . شما چطور ؟

پی نوشت :  شما چطور ؟

پی نوشت : این روزها همه می خواهند با دلقک همسایه شوند . شما چطور ؟

 

 

پی نوشت : به یک واحد آپارتمان یک خوابه برای اجاره نیازمندیم . سید خندان به بالا و یا در یکی از محلات خوب  شرق یا غرب تهران . برای خودم می خوام . شما می توانید به همین راحتی با موجود خفن و بچه معروفی مثل من همسایه بشین ! فک کن !

پی نوشت : این بالائی بدجوری جدی بود .

پی نوشت : هرکسی چنین خانه ای دارد و به من اجاره نمی دهد خر است  ! اصلا از قبل بوده ! راستی حتما پارکینگ هم داشته باشین ! جیپ بیچاره تو خیابون بخوابه ؟ دلت میاد ؟!

بازم پی نوشت لامصب !  : یک مقام آگاه گفت دیشب برای اولین بار در دنیا عملیات تعویض ویندوز توسط دانشمند فرهیخته جناب پروفسور دلقک انجام شد . این موفقیت بزرگ را به ایشان تبریک می گوئیم .  متخصصین توانمند داخلی بار دیگر ثابت کردند که وی کن ! وی دو !  از کلیه اهالی وبلاگستان درخواست می شود برای جلوگیری از چشم خوردن ایشان نفری نیم کیلو اسفند دود نمایند !

پی نوشت : این روزها همه برای دلقک اسفند دود می کنند . شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت   توسط سهیل  | 

..... نیمه پر لیوان . نیمه تاریک ماه

 

 دیگر مخوان ــ نگاه کن

 دیگر نگاه مکن ــ برو

                                  پل سلان

 

امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که بعد از چند ماه رفتن به کلاس داستان نویسی تا به حال نشده که حتی یک داستان درست و حسابی و سر فرصت بنویسم . هر دفعه که قرار بوده داستانی بنویسم مدام امروز فردا کردم و دقیقا ظهر روزی که کلاس داریم زنگ زدم به سحر به این امید که شاید معجزه ای اتفاق بیفتد و مثلا بگوید که اشتباه می کنی ! تو که امروز قرار نبود داستان بخونی !

اما متاسفانه همیشه سحر گفته که اره بابا امروز نوبت داستان خوندن توست . مگه ننوشتی ؟

بعدش بشینم همینطوری الکی یه مزخرفاتی بنویسم ...یکی دوبار که  اصلا داستان نصفه موند و توی راه زدم کنار و چند سطر نوشتم. یکی نیست به من بگه با این همه ذوق و شوق ! اصلا چه مرضی داری که بری کلاس ؟

حضرت استاد میرصادقی معتقد است که باید از ماجرا هائی که برای خود آدم اتفاق افتاده نوشت . من یکی دوبار این کار را کرده ام . اکثرا مردم می گویند این چیه نوشتی ؟ درون مایه ندارد . یا مثلا فضا و رنگش خوب نیست . یا ....

خوب چه کنم ؟ زندگی من همینطوری گذشته . بدون درون مایه و فضا و رنگ و بن مایه و تحول و ساختار و اشغال های دیگر .

آدم دلش می خواهد داد بزند  . حالا من باید چه کار کنم ؟ برگردم عقب و یک بار دیگر زندگی کنم ؟ جوری که شما خوشتان بیاید ؟ بگوئید عجب داستان جالبی بود . مثل این می ماند که توی سالن سینما نشسته باشی و یک فیلم مزخرف را تماشا کنی . بعد وقتی به انتهای این شکنجه می رسی در سالن را قفل کنند و بگویند دوباره از اول . هیچ کسی حق ندارد از سالن بیرون برود . یک بار دیگر باید این فیلم را ببینید . لامصب....

حالا این ها را ولش کن . بعدا یک روزی راجع به این سینمای کذائی حرف می زنیم . فعلا مسئله اصلی داستان است . چطور است راجع به الهام بنویسم ؟

قبلا هم اینجا راجع به او نوشته ام . داستان از اینجا شروع شد که روز اول دانشگاه بود و دخترکی به نام الهام از من پرسید می شود من شما را به اسم کوچک صدا کنم ؟ من هم گفتم بله چون اسم واقعی من همین است ! بعد از چند ترم دخترک قصه ما که اتفاقا طرفدار پر و پاقرص فلسفه نیمه پر لیوان و مزخرفاتی از این دست بود رفت یک اطاق در یکی از هتل های تهران گرفت و نصفه شب یک مشت قرص را با یک نصفه لیوان اب  خورد . با همان اشتیاق و ولعی که در بچگی اسمارتیز می خورد....دقیقا همینطوری...

اصلا گیرم این داستان را نوشتم ؟ بعدش چه می شود ؟ بشینم هی خودم را محاکمه کنم که اگر من کمی حواسم به این آدم بود . اگر می گذاشتم به من نزدیک شود و گاهی چند کلمه حرف بزند . اگر آن شب در آن هتل کذائی به او اطاق نمی دادند . اگر خانواده اش محض رضای خدا به اندازه سر سوزن آدم بودند...

بعید می دانم در هیچ زبانی کلمه ای رکیک تر از شاید و اگر وجود داشته باشد..

حالا بعد از این همه شاید و اگر . اصلا من می توانم بشینم و داستان این آدم را هرجور که دلم خواست تمام کنم . یکی از این اگر و شاید ها را بچپانم وسط ماجرا و این دخترک را زنده نگه دارم . بعدش به سلامتی و میمنت با یکی مثل خودش عروسی کند و بعد از نه ماه و نه روز و ...هزار تا نه دیگر  یک بچه هم به دنیا بیاورد که انقده خوشگل بود ....

انقدر خوشگل  که برود روی جلد یکی از این مجله های زرد کثافت . با ارایش کامل و اینجوری دیگر خوشبختی به نهایت کمال خودش می رسد . قسط ماشین این خانواده خوشبخت هم بالاخره یک روزی تمام می شود..همه قسط هایشان تمام می شود ....

بدین ترتیب لیوان ما نیمه پر به نظر می رسد . یعنی نصفش پر است ! دقت کنید که نگفتم نصفش خالی است ! نیمه پر را ببین !  اما نکته کنکوری مسئله می دانید چیست ؟ مسئله نیمه پر یا خالی لیوان نیست . مسئله این است که اصلا توی این لیوان کثافت چی هست ؟ مواظب چیزهائی که زندگی به خورد شما می دهد باشید . بعضی چیزها حتی یک قطره اش هم زیاد است . خیلی زیاد...

 

پی نوشت : صحبت این لیوان کذائی شد و یاد یک چیزی افتادم . پریروز کتاب غورباقه ات را قورت بده را دیدم . به چاپ صدم رسیده بود با صد هزار جلد تیراژ در هر چاپ ! فکر می کنم برای همین است که همه ملت تبدیل به شکارچی های حرفه ای غورباقه شده اند !  اینجوری که شماها  از صبح دنبال قورباغه برای قورت دادن می گردید به زودی نام این حیوان دوست داشتنی  در لیست سیاه انقراض قرار خواهد گرفت !

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !

انجمن جلوگیری از بلعیده شدن غورباقه ها !

شماره حساب  ۶۶۶.....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3