تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

الگو و سرمشقی به نام جیمز باند

 

امروز یک فیلم دیدم که خیلی روی من تاثیر گذاشت . منظورم فیلم جیمز باند است . واقعا بعضی از صحنه های این فیلم تکان دهنده بود .

شما ببینید یک نفر چقدر باید عاشق کشورش باشد که این جور شبانه روزی کار بکند و لحظه ای هم به فکر استراحت نباشد .

شما این اقای جیمز باند را با کارمندهای خودمان مقایسه بکنید . در کل وقت اداری حتی نیم ساعت هم کار مفید انجام نمی دهند . اما این آقای باند با این همه خطر و دشمن های متعدد یک ثانیه از کار و فعالیت غافل نیست . نه دنبال مرخصی است و نه این که مدام جیم بشود که نمی دانم زنم مریض شده و بچه ام را باید ببرم بیمارستان و....

حالا عده ای می گویند که اقای جیمز باند مدام دنبال دخترها است و توی هر فیلمی که از ایشان دیدم هزار تا دختر دور و اطرافش بودند .

خوب پدرجان این ذات شغل ایشان است . شرایط شغلی ایجاب می کند که با چند تا خانم در ارتباط باشد . تازه خودش هم زن دارد و اتفاقا تا سر حد امکان هم به خانمش وفادار است . گیریم همسر ایشان از غیبت های متعدد او ناراضی است . اما چه می شود کرد ؟ مگر این همه آدم در جاهای دور کار نمی کنند که ماهی یک بار هم نمی توانند به خانه و خانواده سر بزنند . جیمز باند هم یکی از آنها .

نکته بعدی این که باید هم آقای جیمز باند محبوب دل همه دخترها باشد . چون آدم پرتلاش و جدی و کاری است . هردختری دوست دارد با چنین مردی که مدام به فکر کارهای مثبت و مفید است رابطه داشته باشد . کدام پدری است که دامادی مثل جیمز را دوست نداشته باشد ؟

یا بعضی ها می گویند که اگر به ما هم ماشین آن چنانی و تجهیزات پیشرفته می دادند جیمز باند می شدیم ! این حرف واقعا مسخره است . اولا که به ایشان این وسایل را می دهند چون لیاقتش را دارد . و بعد هم این که شما حاضرید این ماشین و وسایل را بگیرید و در عوض این همه کارهای خطرناک انجام بدهید ؟

مگر شوخی است ؟ جانش کف دستش است و رفته توی دهان شیر . شما هم چند تا کار اینجوری انجام بده . بعد ببین دولت چطوری حمایتت می کند .

خلاصه این که واقعا این اقا می تواند الگو و سرمشق خوبی برای همه ما باشد . ای کاش به جای این که روزها را همینطوری تلف کنیم کمی فکر می کردیم . آقای باند چه چیز اضافه ای دارد ؟ او هم یک انسان است . منتهی با پشتکار و برنامه ریزی توانسته تا این حد مفید و موثر باشد .

حالا که این چند سطر را خواندید کمی فکر کنید و امیدوارم از همین لحظه تصمیم جدی بگیرید که برای فردا یک آدم جدید بشوید .بله ٬ شما هم می توانید . فقط کمی اراده و زحمت لازم دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

خط های تیره ....

 

چندی پیش جائی بودم و خانمی حرف می زد . توی یکی از جملاتش گفت این کارها مال مردهای خیابانی است . تا به حال این کلمه را نشنیده بودم . می خواستم بگویم مثل من...

ـــ  با رضا ٬ یکی از همکارها ایستاده بودیم دم در کلینیک و سیگار می کشیدیم . هفته ای یک جلسه در آنجا گروه درمانی داریم . زن و شوهری داشتند می رفتند تو . خانمه برگشت گفت اقای فلانی من از شما یک بت ساخته بودم و امروز که این سیگار رو دست شما دیدم این بت شکست !  

 دچار یکی از این خنده های هیستریک شدم که هیچ وقت نمی توانی جلویش را بگیری .

 

 

ـــ ساعت دو  نصفه شب . بالاتر از پل محمودیه توی خیابان ولیعصر . یک گلف سورمه ای که یک داف پشتش نشسته بود داشت می رفت و پنج شش تا سمند و پرشیا و پژو هم دنبالش بودند . دافه محل هیچ کس نگذاشت . یک سمند بود که پشتش را شبیه بی ام و درست کرده بود . او به دافه شماره داد و هر دو شروع کردند با موبایل با هم صحبت کردن و ارام می رفتند . بقیه ماشین ها هم بی خیال شدند و راهشان را کشیدند و رفتند . من رفتم سمت راست گلف و بوق زدم . دافه با دستش اشاره کرد که یعنی مزاحم نشو . دوباره بوق زدم . برگشت نگاه کرد . گفتم خره اون سمنده !

برگشت دقیقتر به سمند نگاه کرد و بعد بلافاصله موبایل را قطع کرد و انداخت روی صندلی بغل . بیچاره سمنده نفهمید از کجا خورده !

به نظرم حقش بود ! این که سمند را تبدیل به بی ام و بکنید و داف های معصوم را گول بزنید چندان  با قواعد بازی جوانمردانه سازگار نیست !

ــــ تولد مهرداد دوست پسر سحر بود . همه مست و پاتیل بودند . داشتم به سحر تعریف می کردم که دیشب خانمی پیش من بود و فلان حرف را زد . می گفت لابد ج..بوده !  با تعجب گفتم از کجا چنین حدسی به ذهنت خطور کرد ؟

 گفت بعد از هشت نه سال دوستی مطمئنم اگر دوست دخترت بود قبلش به من گفته بودی و من خبر داشتم ! بعد گفت باید اون پتیاره رو با خودت می آوردی !

همه ملت مثل سگ داشتند می خندیدند . من هم رویم نشد بگویم اون خانمه عمه ام بود که با حس نیت یک جعبه قطاب آورده بود برای تبریک خانه ام !

ـــ  یک زن و شوهری جزو گروه هستند . مرد طاس و قد کوتاه و خانمش هم بی نهایت ضعیف و توسری خور . هر کلمه ای که از دهن ما بیرون می اید مردک بر می گردد و حق به جانب به زنه می گوید:  بفرما ! دیدی خانم ؟ یکی از این روزها وقتی برگشت طرف زنش چنان پس گردنی بهش می زنم که مغزش بیاید پشت دندان هایش مرتیکه....

مطمئنم بعدا توی خانه مدام سمینارهائی برپا می شود که مردک سخنران است و برای بقیه شرح می دهد که  خانمش چه عیب هائی دارد و...

 

 

 ـــ این همکار ما نصف جلسه راجع به شرایط بهینه خانواده حرف می زند . اصلا به درد کار بالینی نمی خورد . بیشتر به معلم ها و استادها شبیه است . آن روز می گفت که ۳ک۳ اگر سالم نباشد خیلی ضرر دارد ! بعد شرایط ۳ک۳ سالم را پای وایت برد نوشت . هشت تا شرط بود که اصولا سه تا از آنها جزو شرایط سیاسی و اجتماعی بود و هیچ ربطی به زوج های بیچاره نداشت . بعد ملت ترسیده بودند و هی می پرسیدند اگر اینجوری نباشد واقعا ضرر دارد ؟ او هم با قاطعیت می گفت  ضرر که هیچ ! اصلا خطرناک است !

بعد که زمان استراحت رسید اکثر زن و شوهر ها داشتند برای خودشان حساب کتاب می کردند که چند تا از شرط ها را دارند . اکثرا شوهرها انگشت هایشان را می شمردند که این سه . این چهار...

ـــ خانمه لاغر و شوهرش هم دراز و کج و کوله بود . دست شوهرش را گرفت و به زور آورد پیش من و شوهره هم مثل گوسفندی که قصاب دیده باشد رویش را برگردانده بود یک طرف و احتمالا زانوهایش هم می لرزید : بعد خانمه گفت :

فرض می کنیم ! یکی قبل از ازدواج با یک زن خراب یک بار رابطه داشته باشد . این کار چقدر ضرر دارد ؟!

خوب . از دید گاه روان کاوی  این سئوال یعنی : من قبل از ازدواجم با یک مردی بودم و یک بار....

ـــ چند روز پیش . چهار تا جیپ رفتیم اف راد . با این که نصفه روز بیشتر نبود ولی خیلی به من چسبید . بعد رفتیم فرشته یک دوری زدیم . همه ماشین ها غرق در گل بودند . جیپ من فقط دوتا نیم دایره در شیشه جلو داشت که برف پاک کن ها تمیز کرده بودند و بقیه شیشه ها مثل دیواری بود که کاه گل شده باشد . خواهر زن یکی از بچه ها توی ماشین من بود که دخترک شانزده ساله ای بود . انقدر خوش بود و از ته دل می خندید که باید بودی و می دیدی . من نیم بطر ودکا داشتم . انقدر اصرار کرد که گذاشتم چند قلپ بخورد .

به من گفت زندگی یعنی این ! خوشبختانه شادی این دخترک مثل آنفولانزای افغانی مسری بود . خوش گذشت...

ـــ شاید دانستنش جالب باشد . در حال حاضر در این وبلاگ چهارصد و شانزده نظر خصوصی هست . هوس کرده ام مثل دولت انگلستان یک روز بعضی ها را  رو کنم . البته آن هائی که بی ضرر به نظر می رسند . لابد می دانید که دولت انگلیس هر بیست سال ارشو اسناد محرمانه را افشا می کند...

 

 

پی نوشت : توئی که اول اسمت گ است و گاهی نظرات خصوصی برای من می نویسی . هیچ می دانی من ای میل تو را ندارم و اصلا هم نمی دانم چند سالت است و از کجائی و....راستش ترسیدم اسم کاملت را بنویسم یا جوابت را بدهم . فکر کردم شاید دلیلی برای این همه پنهان کاری داشته باشی ....

پی نوشت به شیدا :

ای میل شما را دیدم . لطفا کمی صبر کنید . ضمنا می خواهم بدانم اگر جواب شما به صورت یک پست باشد اشکالی ندارد ؟ صرفا چون ممکن است برای بعضی ها جالب باشد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

انرژی مثبت هنگام پرش از پنجره توی کوچه !

 

 

 تابستان گذشته با یکی از دوستان رفته بودیم بام تهران ٬ نشسته بودیم پشت یک میز و بساط چای و این حرفها ٬ دوستم داشت برای من تعریف می کرد که عاشق دختری بوده برای سه سال تمام و آن دخترک چطور در تمام این مدت اجازه نداده او حتی دستش را بگیرد و سه سال آزگار  شهریه دانشگاهش را هم می داده و یک سری مسائلی از این دست و در تمام این مدت آن دختر که دست برقضا شهرستانی هم بود نگذاشت حتی یک نفر از رابطه آنها مطلع شود . من آن دخترک را می شناختم که طبق استانداردهای من یک عمله سواستفاده چی تمام عیار بود .

باری من خیلی عصبانی بودم و داشتم به دوستم می گفتم که چطور می شود پوست آن جانور را کند و ...این موضوع باعث شده بود که من تمام حواسم به صحبت کردن باشد و اصلا به اطرافم توجه نکنم .یعنی اگر کسی فیلمبرداری می کرد دقیقا مثل مرحوم هیتلر در حال ایراد یک نطق آتشین  بودم ! 

 از شانس ما خانمی از آشنایان هم آن طرفها با دوستانش دور یک میز نشسته بودند و من هم در دید ایشان بودم . بعدا با من تماس گرفت و گفت که فلان روز در فلان جا بوده و...این نکته که چقدر شما با شخصیت هستید و محض رضای خدا حتی یک بار هم سرتان را بلند نکردید تا نگاهی به در و دافی که از آنجا رد می شدند بیندازید !!

بیچاره نمی دانست که تمام نجابت من به خاطر تمرکز بر طرح ازار و اذیت آن دخترک بوده !

 مشابه  همین قضیه  چند وقت قبل اتفاق افتاد . من به خانمی شماره دادم که قیافه اش به شدت شر و شیطان بود . من از این تیپ ها خوشم میاید . اما بعد که تماس گرفت گفت من با شما یک جورائی همکارم و من تصور کردم روانپزشک یا چیزی مشابه آن است . اما گفت که انرژی درمانگر است ! ( واقعا که من چقدر به این صنف کلاهبردار سمپاتی دارم ! ) بعد گفت بچه ها توی ماشین ( بچه ها موجوداتی بدتر از خودش بودند ! ) می گفتند از این  اقا چه انرژی مثبتی فوران می کند !

قبلا برای شما تعریف کردم که یک روز ( فکر می کنم بیست و دو سه سالم بود ) رفته بودم خانه دختری که مادرش هم خانه بود و داشت اشپزی می کرد . علت این ریسک خریت گونه این بود که دخترک من را قانع کرد مامانم همیشه توی آشپزخانه است و اصلا متوجه نمی شود ! به هرحال من مثل کوماندوها به خانه آنها رسوخ کردم و موفق شدم خودم را به اتاق دخترک برسانم . از اشپزخانه هم صدای جلز و ولز می آمد . فکر می کنم مامانه داشت سیب زمینی سرخ می کرد . بعد از پنج دقیقه مادر محترم توی اطاق بود و من و او دور تخت دنبال هم می دویدیم ! یعنی او داشت دنبال من می دوید . خانه آنها روی پایلوت بود و حدود نیم طبقه با سطح زمین فاصله داشت . من فقط یک شلوار جین تنم بود و در آن وضعیت فرصت پوشیدن پیراهنم را نداشتم . خلاصه من دیدم نمی شود تا ابد دور تخت بدویم . بنابراین با یک پرش محیر العقول از پنجره پریدم توی کوچه ! ( سوئیچ ماشین توی جیبم بود ) خلاصه با یک مصیبتی خودم را رساندم به خانه . بعد زنگ زدم به دخترک تا ببینم چه اتفاقی افتاده . او گفت که مامانم خیلی از تو خوشش آمده و می گفت این پسره چقدر ماه بود !!

منظور این که من در هر شرایطی قیافه متشخص و محترمی دارم . حتی هنگام فرار از دست مامان ها و موجوداتی از این قبیل !

فک کن !

 

پی نوشت :

چند ای میل داشتم از دوستی که نمی شناسم . مدام یک سری صحبت ها راجع به این که فلانی در فلان جا پشت سر تو این را گفت و آن یکی در جواب اینجوری گفت و....

خوب . مشابه این حرفها را گاهی در چت هم از بعضی ها می شنوم . اصولا برای من عجیب است که چرا باید این مسائل مهم باشد . مگر اینجا جز یک فضای مجازی چیز دیگری هم هست ؟ این که فلان اقا یا خانم که در هر استانداردی در زندگی اش یک موجود منفعل و شکست خورده است در اینجا احساس قدرت می کند و ....خلاصه فکر می کند علی اباد هم شهری است !  چه فرقی به حال من می کند ؟ به شخصه انتظار دارم از دنیای مجازی حس خوب بگیرم و اگر زمانی اینجا چنین کارکردی نداشت لحظه ای در تعطیل کردن این بساط تردید نمی کنم . من زندگی خودم را دارم به اضافه مسائل خوب و بدی که برای من پیش می اید . چیزی برای پنهان کردن ندارم و کاری هم نکرده ام تا  خجالت  بکشم . زندگی دیگران ربطی به من ندارد . تا آن جائی که به من مربوط است دیگران هرچقدر دلشان خواست می توانند پشت سر من صحبت بکنند . انکار نمی کنم شنیدنش گاهی سرگرم کننده است . اما این که بخواهم واکنش نشان بدهم و....مضحک به نظر می رسد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

گروه

 

 

اوایل تابستان به این فکر افتادم که چند نفر دور هم جمع بشیم و یک حرکتی بکنیم . احساس بطالت بدی به من دست داده بود و دنبال راهی بودم تا این حس را دور بزنم . نهایتا به این فکر افتادم که  یک حرکت درست و حسابی انجام بدهیم .

ارش یکی از معدود بچه هائی بود که می توانستم  رویش حساب کنم . طرح اولیه به شدت عظیم و جاه طلبانه بود . منتهی آرش شدیدا استقبال کرد و بدین ترتیب هسته اولیه یک گروه کوچک تشکیل شد .

در یک جمله ما می خواستیم ویژگی های خاص روانشناختی قوم ایرانی را پیدا کنیم . دنبال تفاوت ها و نقاط خاص بودیم . به نوعی بومی کردن روان شناسی در ایران و افتراق هائی که می توانستند مفید باشند .  

تصور کنید که یک کالای خاص ٬ هرچیزی که از خارج می تواند وارد ایران شود . از مد و لباس بگیر تا بسته ( پکیج ) های فرهنگی . این کالا در ایران به تدریج تغییر شکل پیدا می کند و ویژگی های خاص جامعه ما روی آن تاثیر می گذارد . می خواهیم بدانیم این ویژگی ها دقیقا چیستند ؟

خوب . گفتم که طرح ما جاه طلبانه و بسیار بزرگ بود . یک چنین تحقیقی در حد یک دانشگاه یا یک موسسه علمی  است . یک تیم درست و حسابی لازم دارد به اضافه مدتها کار و پژوهش . مثال مناسب می تواند مکتب فرانکفورت باشد که تقریبا از همان ابتدا زیر نظر دانشگاه وین بود و غولهائی مانند هورکهایمر و لوکاچ در آنجا بودند .  خیلی ها وقتی در جریان کار ما قرار می گرفتند می گفتند شما دیوانه اید . ما این موضوع را قبول داشتیم . منتهی دوست داشتیم امتحان کنیم و حداقل تا آن جا که از دست ما بر می اید جلو برویم .

باری . اعتقاد به فروید ـ لکان پایه و ویژگی مشترک بین من و ارش بود . ما شروع به یارکشی کردیم و دنبال آدمهائی می گشتیم که واجد ویژگی های خاص مانند توانائی کار تیمی و سواد درست و حسابی باشند . لزوما روان شناس بودن طرف به ما کمکی نمی کرد . بیشتر دنبال کسانی بودیم که در یکی دیگر از رشته های علوم انسانی متخصص باشند مثل فلسفه و زبان شناسی . متاسفانه چنین آدمهائی خیلی سخت گیر می امدند و کسانی هم آمدند که بعدا متوجه شدیم به درد ما نمی خورند و مجبور شدیم  آنها را حذف کنیم یا این که خودشان می رفتند . بعضی ها هم صرفا برای کنجکاوی و در بهترین حالت آمده بودند تا چیزی یادبگیرند که باز به درد ما نمی خوردند . نه حوصله اش را داشتیم و نه از این ادعاها بلدیم . همه این موضوعات باعث شد تا در زمینه ورود عضو جدید به شدت سختگیر باشیم .

ما اصولی داشتیم که رعایت آنها شرط حیاتی بود . اول این که تمام جلسات ثبت و ضبط می شد و اصلا نمی خواستیم بعدا سر یک موضوع خاص بحثی پیش بیاید . دوم این قرار بود  به هیچ وجه وارد سیاست و موضوعات مشابه نشویم .

این که دولت در یک موضوع خاص چه تصمیمی می گیرد ربطی به ما نداشت . دنبال انتخابات ریاست جمهوری و جدال  راست و چپ هم نیستیم . به حد کافی در مهمانی ها از این بحث ها هست . ما دنبال چیزهای مهمتری بودیم . تصور می کنم   وقت و زمانی که ما ایرانی ها سر این موضوعات تلف می کنیم  خیلی زیاد است و ای کاش به جای  این نظرات عجیب و غریب  و این  اپوزسیون بازی ها به کار و تخصص خودمان می چسبیدیم .اگر هرکسی وظیفه خودش را درست انجام بدهد همه چیز درست خواهد شد . شما به یک اداره تشریف می برید و بابت یک موضوع ساده یک روز کامل علاف می شوید . همان کارمندی که شما را مدتها سر می دواند بعدا در یک مهمانی یا توی تاکسی مدام به دولت فحش می دهد که فلان جا چنین شده یا چنان شده . یکی نیست بگوید مردک تو که وظیفه خودت را مثل آدمیزاد انجام نمی دهی بیجا می کنی از وضع مملکت انتقاد می کنی . تو خودت یکی از عوامل نارضایتی و نابسامانی هستی . میز خودت را درست اداره کن . اداره کشور پیشکش جنابعالی باشد !

دیگر این که قرار بود کسی به تنهائی و بدون اجازه دیگران از نتایج و داده های به دست آمده استفاده نکند .چه به عنوان  مقاله در یک مجله یا اینترنت .یا به صورت یک بحث در جای دیگری غیر از گروه خودمان .  به طور خلاصه کپی رایت به شدت باید رعایت می شد .

از موضوع دور شدیم . ما دنبال تفاوت ها می گشتیم . مثلا موسیقی زیر زمینی را در نظر بگیرید . همین پرشین رپ کذائی که الان تقریبا فراگیر شده است . می خواستیم بدانیم چه فرقی بین نمونه ایرانی و خارجی هست ؟

یا مثلا معماری که اتفاقا شروع کار ما از همین جا بود . سبک های معماری ما عموما وارداتی هستند . این خانه های  زشت و بی معنی که از دهه چهل در کشور ما فراگیر شد . نمونه ملموس و رایج مدرنیته . در یک کوچه همه خانه ها دقیقا شکل هم هستند . دو یا سه طبقه با یک نمای مرمری و ...

خوب . حالا تفاوت این خانه ها با نمونه های رایج در غرب چیست ؟ تغییرات کجاست ؟  دستگاهی مثل کولر گازی که مطلقا با اقلیم تهران سازگاری ندارد چرا این همه فراگیر شده است ؟ مد شد ؟ به نوعی سمبل زندگی مدرن بود ؟ برای به رخ کشیدن وضعیت اقتصادی بود ؟ و ...و...

طبیعی بود که باید با  آدم های مطلع و موثق صحبت می کردیم . چیزی حدود هشتاد ساعت مصاحبه با این قبیل افراد تا به حال جمع آوری شده و اتفاقا چیزهای خوبی هم گیر آوردیم .

این کار کذائی تقریبا روزی یکی دوساعت وقت من را می گیرد . هفته ای یک جلسه هم دور هم جمع می شویم . این کار برای نتیجه گیری و هماهنگ شدن لازم است . منتهی نود درصد کار روی دوش من و ارش است و  بقیه آنقدر که باید وقت نمی گذارند . طبیعی هم هست . بالاخره نه نفع اقتصادی دارد و نه چیز دیگری در این میان هست . گیرم خیلی ها فقط به عنوان یک منبع اطلاعاتی در کار وارد می شوند و لزوما در نتیجه گیری و جمع کردن موضوع نقشی ندارند . هرچند موضوع به حدی گسترده و پر از جزئیات است که خود ما هم فعلا  مانده ایم سر و تهش کجاست ! تازه در این چند ماهه حتی اهداف دقیق را هم مشخص نکردیم . یعنی پرسش اصلی هنوز مطرح نشده است . فعلا فقط در حال جمع آوری اطلاعات هستیم .

احمد فردید جزو معدود فیلسوفان ایرانی است که علی رغم تمام حرف ها و انتقاداتی که بر او وارد می سازند در فرهنگ معاصر ما تاثیر زیادی داشته است . او همان کسی است که برای اولین بار عبارت غرب زدگی را به کار برد . یا حتی شایگان که از اسکیزوفرنی فرهنگی حرف می زند . در این مدت اخیر مدام با مصداق های این عبارات درگیر بوده ام . آدم تازه می فهمد که در این صد سال اخیر  فرهنگ غرب  چه نقش تاثیر گزاری روی زندگی ما گذاشته و متاسفانه در بسیاری از موارد این تاثیر منفی و مخرب بوده است .

متاسفانه جذابیت های این فرهنگ هم آنقدر هست که به سختی می توان نکات منفی اش را نشان داد . مخصوصا وقتی طرف صحبت شما جزو شیفته گان این فرهنگ کذائی باشد . حالا اگر طرف تا حدی اشنائی و شناخت کافی راجع به این موضوعات داشته باشد چندان بد نیست و چهار کلمه حرف حساب می شنوید .

 منتهی من در این مدت با نمونه های بدتری هم برخورد داشته ام که اتفاقا کم هم نیستند . اغلب هم اصرار دارند به تمام دنیا ثابت کنند که روشنفکرند !  توی همین وبلاگستان کم نیستند . وجه بارز آنها مخالفت با سنت و فرهنگ ایرانی است . تصور می کنند اینجوری شیک تر است ! قطعا نقاط منفی در فرهنگ ما وجود دارد . اما لزوما هرچیز سنتی یا قدیمی بد نیست . هر کشوری هم برای خودش رسم و سنت و...دارد و این یک امر بدیهی است .

وجه دیگر این تیپ آدمها سطحی بودن است . نظر یکی را بشنوی انگار نظر همه راشنیده ای . به طور گله ای هم موضع می گیرند و یا نظر می دهند . تقریبا هیچ کدام از حرف های طرف مال خودش نیست . اینجوری زندگی می کند چون فلان روشنفکر اینجوری بوده و با فلان چیز مخالف است چون فلانی مخالف بوده ....این  تقریبا همان چیزی است که مارکس علیه السلام  نامش را از خود بیگانگی ( الیناسیون ) گذاشته بود . گاهی از این آدمها در جمع ما هم وارد می شد . لامصب اصلا نمی گذارند یک کلمه حرف بزنی ! تصور می کنند اگر در هر چیزی یک نظر احمقانه ندهند به حیثیت روشنفکری شان لطمه وارد می شود !

باری . فعلا که درگیر این پروژه کذائی هستیم و متغیرهای مختلفی که خاص چنین کارهائی است . من نمی دانم نهایتا چه می شود و این موضوع  به کجا ختم خواهد شد . شاید اصلا خودمان را مسخره کرده ایم . منتهی برای من حداقل به عنوان یک تفریح و یک تفنن  لذت بخش است . شاید یک ماه بعد هم سرد شویم و موضوع تمام شود . فعلا برویم جلو تا ببینیم چه می شود .

 

پی نوشت : چند روز پیش کسری از انگلیس زنگ زده بود و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم . این اقا کسری قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست من است و تقریبا بیست سالی هست که رفیقیم  .  جای او به شدت در آن گروه کذائی  خالی است و  اگر در  ایران بود خیلی به ما کمک می کرد . و اما این رفیق عزیز پزشک است و فعلا  در انگلیس در حال گذراندن دوره تخصص جراحی است . چند روز پیش عکسی فرستاده بود به نام : 

      canser surgery team    (به خاطر سرچ  غلط نوشتم که اینجا پاتوق بیمارستانی نشه ! انقدر به املاش  گیر ندین ! )                                                                  

 یا تیم جراحی سرطان

که ظاهرا این رفیق عزیز به تازگی وارد این دوره خاص شده است که در ایران( اگر اشتباه نکنم ) جزو یکی از فوق تخصص های جراحی عمومی است . به هرحال این خبر  من را خیلی خوشحال کرد . اگر برادر داشتم همینجوری خوشحال می شدم هرچند این  کسری خان شاید از برادر هم به من نزدیکتر باشد. متاسفانه فعلا دور است . راستش شدیدا وسوسه شده ام که تابستان سری به آن طرفها بزنم . به هرحال این موضوع را از صمیم قلب به این رفیق  عزیز و همسرش تبریک می گویم :

 این هم  عکس ٬ نفر اول از سمت راست :

http://i43.tinypic.com/1rdvk1.jpg

 

پی نوشت : عکس پست قبلی را برداشتم . ترسیدم شوخی شوخی قیلتر شویم و بعدش خر بیار باقالی بار کن ! 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

به یک معلم زبان آلمانی نیازمندیم !

 

هفته پیش  کلید  خانه جدید را تحویل گرفتم و تقریبا تا همین امروز درگیر اسباب کشی و جا به جائی و این حرفها بودم .

مشکل اساسی کتابها بودند . تقریبا دو روز طول کشید تا کتابها را بیاورم اینجا . مجبور شدم  خودم این کار را بکنم . اینجا با خانه خودمان حدود چهار پلاک فاصله دارد . وانت گرفتن مضحک بود . تا ماشین را بار می زدیم باید خالی می کردیم . می خواستم کارگر بگیرم . ولی می دانستم کتابها را موقع حمل و نقل نابود می کنند و حیف بود .

عجیب است که علی رغم  انتظار طولانی ام برای مستقل شدن  خیلی خوشحال نیستم . فکر می کنم علتش خستگی اسباب کشی و هزینه های خرید وسایل منزل باشد .

راستش خانه بدی نیست . حدود هفتاد و پنج متر است که برای یک نفر زیادی هم هست . من تصمیم داشتم خانه کوچکتری بگیرم . منتهی نزدیک بودن به خانه خودمان یک اولویت اساسی بود و بدین ترتیب فکر کردم ارزشش را دارد . هرچند پرداخت نزدیک به ششصد و خورده ای در ماه کمی سنگین است . اگر بخواهم از سونا و استخرش هم استفاده کنم باید یک شارژ اضافه  بدهم که اینجوری به هفتصد تا  می رسد .

دیشب اولین شبی بود که اینجا خوابیدم . صبح مامان آمد و سری به من زد . می گفت شب که تو خداحافظی کردی و رفتی بابا یک دفعه بغضش ترکید و حسابی  گریه کرد . این موضوع حالم را گرفت . هرچند آنها با رفتن من مخالفتی نداشتند .ولی به هرحال جدائی است و مابقی قضایا...

چند ماه قبل که خواهر بزرگترم  با خانواده اش رفتند کانادا . خواهر کوچکترم یک ماه و نیم پیش برای طرح تخصص رفت به سیرجان . یعنی یک دفعه همه بچه ها رفتند و بابا و مامان خیلی تنها شدند . برای همین من اصرار داشتم حتما نزدیک آنها باشم . این ماجرای رفتن بچه ها و تنهائی والدین هم موضوع غریبی است . هرچند در ایران این موضوع دیرتر اتفاق می افتد . ولی به هرحال گریز ناپذیر است . در واقع بچه دار شدن چندان توجیه منطقی ندارد . کلی زحمت می کشی و در نهایت هم خداحافظ شما ....

خوب  این هم جبر طبیعت است . انسان مجبور است که تولید مثل کند . مثل تمام موجودات زنده دیگر . و هرکسی هم دلایل خودش را دارد . گیریم قبلا بچه ها وقتی بزرگ می شدند در چرخه اقتصادی خانواده نقش مهمی داشتند . کشاورزی و این حرفها . ولی در حال حاضر بچه ها به سادگی خانه را ترک می کنند . لاجرم دلایل بچه دار شدن بیشتر احساسی و عاطفی است . یا بهتر است بگویم والدین با این کار به زندگی خود معنی می دهند و خیالشان راحت است که برای اینده مشغولیت و وظیفه ای دارند که نامش بزرگ کردن بچه ها است .

اینجا با یک داف شش دانگ همسایه ام . پریروز دیدمش که سگش را آورده بود توی حیاط گردش کند . بلوند و زاغ و خوش هیکل مثل باربی . تنها نکته منفی این است که آلمانی است . من هم که آلمانی بلد نیستم . شاید رفتن به کلاس زبان المانی ایده بدی نباشد ! منتهی با این شانسی که ما داریم به محض این که المانی یاد گرفتم از این خانه می رود ! یا مثلا بعد از یکی دوسال رفتن به کلاس زبان تازه متوجه می شوم که اشتباه می کردم و این خانمه آلمانی نیست ! فرانسوی است ! فک کن !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

بسیار مهم و دیدنی

 

 

  جدید ترین دستاورد علم روان شناسی . یک تصویر استثنائی از یک انسان به همراه کودک درون :

http://i40.tinypic.com/xf3xw4.jpg

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

برای این شب طولانی و انتظار بیهوده سپیده دمان...

 

این یک پست تکراری است . مناسب حال و هوای شب یلدای امسال....

 

باری

مطلب از این قرار است

چیزی فسرده امسال

و نمی سوزد

در سینه

در تنم...

 

هرچند می دانم با این کار شیشه پنجره را لک می کنم . اما اهمیتی ندارد ٬ من هر وقت دلم خواست می توانم پیشانیم را بچسبانم به شیشه و به بیرون خیره شوم . علی الخصوص مواقعی مثل الان که احساس می کنی از فرط تنفر و اندوه نمی توانی درست نفس بکشی ..

توی شیشه پنجره عکس خودم را  می بینم ٬ هرچند تار است . احساس می کنم در این مدت اخیر کمی شکسته شده ام ٬ و یک مژه که روی گونه ام افتاده ٬ اگر اینجا بود می گفت چشم هاتو ببند و یک آرزو بکن .

چشم هایم را می بندم . انگار که دیگر قیافه اش را به وضوح قبل به خاطر نمی آورم . دقیقا چند روز است ؟ نمی دانم ٬ ولی انگار خیلی گذشته است ٬ چهره اش را درست به یاد نمی آورم . و نام او...و نام...صدایش اما واضح و روشن و دقیق . چنان که هوس می کنم رویم را برگردانم و ببینمش . تصور کنم که می بینمت و می شنومت..صدایت را می شنوم .

چشم ها تو ببند و یک ارزو بکن ٬

آرزو یعنی چیزی که خیلی دوست داشته باشی ؟ اتفاقی یا واقعه ای ؟  من چیزی به خاطر ندارم ٬ احساس می کنم کار از این حرفها گذشته است ٬ یا چیزی شبیه به این که گفتم ٬بعضی اوقات  ٬ دوست داری هیچ کاری نکنی و فقط نگاه کنی ٬ احساس می کنی هیچ کاری فایده ی ندارد .فقط باید نگاه کنم . ببین چه می شود. ببین چه می شوم . ببین..

چشم ها را که باز می کنم ٬ گوشه ای از آسمان هست ٬  مدتهاست که یک اهنگ از کامپیوتر پخش می شود ٬ زلف بر باد نده...و نامجو با حسی مخلوط از تمسخر و بی خیالی آن را می خواند . فقط همین آهنگ هست که در چرخه ای ابدی تکرار می شود و تکرار می شود...

زلف بر باد نده ٬ تا ندهی بر بادم..

 بهتر است عوض همه اینها ٬ ماشین را بردارم و بروم بیفتم به جان مردم ٬ بعد با همین مسخره بازی ها سعی کنم فراموش کنم ٬ یکی را پیدا کنم ٬ یکی از همین ها که ارایش برنزه می کنند و از پشت فرمان لبخند های ظریف و نامحسوس می زنند٬ یک همچین چیزی ٬

ولی دیگه نمی تونی ٬ با این همه تلخی ٬نمی تونی .

می تونم ٬ می تونم ٬ می تونم ٬

کافی است دوش بگیرم و بعد لباس بپوشم . اگر بتونم این دوتا کار را بکنم . بعد سوار اسانسور که بشم و دگمه را بزنم ٬ تا برسد به طبقه اول انقدر فرصت هست که توی اینه خودم را ببینم و تلخی نگاهم را بپوشانم . انقدر فرصت هست .

خوب آدم به همین سادگی می تواند از شر خیلی چیزها خلاص شود ٬ اینطور نیست ؟ نه نیست ٬ متاسفانه این حرف مثل همان دروغ های بزرگی است که امثال مجله موفقیت به آدمها می زنند ٬ فقط کافیست که به خودت بقبولانی همه چیز درست است . همین !

از این فکر به خنده می افتم ٬ من در هر شرایطی می توانم به چیزهای مسخره فکر کنم و بخندم ٬ حتی الان که پیشانیم شیشه را لک می کند . با این همه اندوه و حسرت و تنفر...

این آهنگ را انقدر شنیده ام که می توانم نت به نتش را با سوت بزنم ٬ فضا پر از نت های موسیقی است . منظم و مرتب پشت سر هم پخش می شوند . مثل قطاری که به ارامی بگذرد ٬ به ارامی می گذری..

به این فکر می کنم که اگر روزی ٬ او بود و به من گفت که یک ارزو بکن ٬ من به یاد امروز می افتم ٬ بعد شاید برای او هم تعریف کردم که یک روز ٬ روزی که تو نبودی ٬ من می بایست آرزوئی می کردم ٬ به جایش سعی کردم یک اهنگ را با سوت بزنم . چون احساس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمی اید ٬ حقیقتش این بود که من خسته شده بودم ٬ از این همه ارزوهای طول و دراز ٬ من خسته شده بودم ٬ انقدر که تو را آرزو کردم ٬ انقدر که نبودی ٬ بعد دیگر هیچ آرزوئی نبود . هزار بار تو را ارزو کرده بودم و دیگر هیچی  باقی نمانده بود جز انتظار برای فرصت یک ارزوی دیگر ٬ ستاره ای بیفتد و یا کسی مژه ای روی گونه ات بیند و بگوید یک ارزو بکن .فقط یک بار دیگر  ارزوی تو را تکرار کنم ..یک بار دیگر صدای تو را به خاطر بیاورم . روزی به من بگوئی یک ارزو بکن..

ولی حتی همین هم یک ارزوست ٬ این که روزی تو باشی و من از امروز بگویم ٬ و چه ارزوئی هم هست ٬ خنده دار است ٬ در شرایطی گیر کرده ام که در ان همه چیز ارزوست ٬ سخت و ناممکن و دور.....

 عیب ندارد . می گذرد . همه چیز می گذرد . انسان برای درد و رنج ساخته شده است . تمام  می شود . مثل همه چیزها . همیشه پایانی هست تا اغازی شروع شود . و  این  دو  مسلسلند . پایان و  سپس  اغاز . در کلافی بی معنی و بی پایان .در تسلسل ....

همیشه پایانی هست . همیشه پایانی خواهد بود . و بعد آغازی...از نو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3