اوایل تابستان به این فکر افتادم که چند نفر دور هم جمع بشیم و یک حرکتی بکنیم . احساس بطالت بدی به من دست داده بود و دنبال راهی بودم تا این حس را دور بزنم . نهایتا به این فکر افتادم که یک حرکت درست و حسابی انجام بدهیم .
ارش یکی از معدود بچه هائی بود که می توانستم رویش حساب کنم . طرح اولیه به شدت عظیم و جاه طلبانه بود . منتهی آرش شدیدا استقبال کرد و بدین ترتیب هسته اولیه یک گروه کوچک تشکیل شد .
در یک جمله ما می خواستیم ویژگی های خاص روانشناختی قوم ایرانی را پیدا کنیم . دنبال تفاوت ها و نقاط خاص بودیم . به نوعی بومی کردن روان شناسی در ایران و افتراق هائی که می توانستند مفید باشند .
تصور کنید که یک کالای خاص ٬ هرچیزی که از خارج می تواند وارد ایران شود . از مد و لباس بگیر تا بسته ( پکیج ) های فرهنگی . این کالا در ایران به تدریج تغییر شکل پیدا می کند و ویژگی های خاص جامعه ما روی آن تاثیر می گذارد . می خواهیم بدانیم این ویژگی ها دقیقا چیستند ؟
خوب . گفتم که طرح ما جاه طلبانه و بسیار بزرگ بود . یک چنین تحقیقی در حد یک دانشگاه یا یک موسسه علمی است . یک تیم درست و حسابی لازم دارد به اضافه مدتها کار و پژوهش . مثال مناسب می تواند مکتب فرانکفورت باشد که تقریبا از همان ابتدا زیر نظر دانشگاه وین بود و غولهائی مانند هورکهایمر و لوکاچ در آنجا بودند . خیلی ها وقتی در جریان کار ما قرار می گرفتند می گفتند شما دیوانه اید . ما این موضوع را قبول داشتیم . منتهی دوست داشتیم امتحان کنیم و حداقل تا آن جا که از دست ما بر می اید جلو برویم .
باری . اعتقاد به فروید ـ لکان پایه و ویژگی مشترک بین من و ارش بود . ما شروع به یارکشی کردیم و دنبال آدمهائی می گشتیم که واجد ویژگی های خاص مانند توانائی کار تیمی و سواد درست و حسابی باشند . لزوما روان شناس بودن طرف به ما کمکی نمی کرد . بیشتر دنبال کسانی بودیم که در یکی دیگر از رشته های علوم انسانی متخصص باشند مثل فلسفه و زبان شناسی . متاسفانه چنین آدمهائی خیلی سخت گیر می امدند و کسانی هم آمدند که بعدا متوجه شدیم به درد ما نمی خورند و مجبور شدیم آنها را حذف کنیم یا این که خودشان می رفتند . بعضی ها هم صرفا برای کنجکاوی و در بهترین حالت آمده بودند تا چیزی یادبگیرند که باز به درد ما نمی خوردند . نه حوصله اش را داشتیم و نه از این ادعاها بلدیم . همه این موضوعات باعث شد تا در زمینه ورود عضو جدید به شدت سختگیر باشیم .
ما اصولی داشتیم که رعایت آنها شرط حیاتی بود . اول این که تمام جلسات ثبت و ضبط می شد و اصلا نمی خواستیم بعدا سر یک موضوع خاص بحثی پیش بیاید . دوم این قرار بود به هیچ وجه وارد سیاست و موضوعات مشابه نشویم .
این که دولت در یک موضوع خاص چه تصمیمی می گیرد ربطی به ما نداشت . دنبال انتخابات ریاست جمهوری و جدال راست و چپ هم نیستیم . به حد کافی در مهمانی ها از این بحث ها هست . ما دنبال چیزهای مهمتری بودیم . تصور می کنم وقت و زمانی که ما ایرانی ها سر این موضوعات تلف می کنیم خیلی زیاد است و ای کاش به جای این نظرات عجیب و غریب و این اپوزسیون بازی ها به کار و تخصص خودمان می چسبیدیم .اگر هرکسی وظیفه خودش را درست انجام بدهد همه چیز درست خواهد شد . شما به یک اداره تشریف می برید و بابت یک موضوع ساده یک روز کامل علاف می شوید . همان کارمندی که شما را مدتها سر می دواند بعدا در یک مهمانی یا توی تاکسی مدام به دولت فحش می دهد که فلان جا چنین شده یا چنان شده . یکی نیست بگوید مردک تو که وظیفه خودت را مثل آدمیزاد انجام نمی دهی بیجا می کنی از وضع مملکت انتقاد می کنی . تو خودت یکی از عوامل نارضایتی و نابسامانی هستی . میز خودت را درست اداره کن . اداره کشور پیشکش جنابعالی باشد !
دیگر این که قرار بود کسی به تنهائی و بدون اجازه دیگران از نتایج و داده های به دست آمده استفاده نکند .چه به عنوان مقاله در یک مجله یا اینترنت .یا به صورت یک بحث در جای دیگری غیر از گروه خودمان . به طور خلاصه کپی رایت به شدت باید رعایت می شد .
از موضوع دور شدیم . ما دنبال تفاوت ها می گشتیم . مثلا موسیقی زیر زمینی را در نظر بگیرید . همین پرشین رپ کذائی که الان تقریبا فراگیر شده است . می خواستیم بدانیم چه فرقی بین نمونه ایرانی و خارجی هست ؟
یا مثلا معماری که اتفاقا شروع کار ما از همین جا بود . سبک های معماری ما عموما وارداتی هستند . این خانه های زشت و بی معنی که از دهه چهل در کشور ما فراگیر شد . نمونه ملموس و رایج مدرنیته . در یک کوچه همه خانه ها دقیقا شکل هم هستند . دو یا سه طبقه با یک نمای مرمری و ...
خوب . حالا تفاوت این خانه ها با نمونه های رایج در غرب چیست ؟ تغییرات کجاست ؟ دستگاهی مثل کولر گازی که مطلقا با اقلیم تهران سازگاری ندارد چرا این همه فراگیر شده است ؟ مد شد ؟ به نوعی سمبل زندگی مدرن بود ؟ برای به رخ کشیدن وضعیت اقتصادی بود ؟ و ...و...
طبیعی بود که باید با آدم های مطلع و موثق صحبت می کردیم . چیزی حدود هشتاد ساعت مصاحبه با این قبیل افراد تا به حال جمع آوری شده و اتفاقا چیزهای خوبی هم گیر آوردیم .
این کار کذائی تقریبا روزی یکی دوساعت وقت من را می گیرد . هفته ای یک جلسه هم دور هم جمع می شویم . این کار برای نتیجه گیری و هماهنگ شدن لازم است . منتهی نود درصد کار روی دوش من و ارش است و بقیه آنقدر که باید وقت نمی گذارند . طبیعی هم هست . بالاخره نه نفع اقتصادی دارد و نه چیز دیگری در این میان هست . گیرم خیلی ها فقط به عنوان یک منبع اطلاعاتی در کار وارد می شوند و لزوما در نتیجه گیری و جمع کردن موضوع نقشی ندارند . هرچند موضوع به حدی گسترده و پر از جزئیات است که خود ما هم فعلا مانده ایم سر و تهش کجاست ! تازه در این چند ماهه حتی اهداف دقیق را هم مشخص نکردیم . یعنی پرسش اصلی هنوز مطرح نشده است . فعلا فقط در حال جمع آوری اطلاعات هستیم .
احمد فردید جزو معدود فیلسوفان ایرانی است که علی رغم تمام حرف ها و انتقاداتی که بر او وارد می سازند در فرهنگ معاصر ما تاثیر زیادی داشته است . او همان کسی است که برای اولین بار عبارت غرب زدگی را به کار برد . یا حتی شایگان که از اسکیزوفرنی فرهنگی حرف می زند . در این مدت اخیر مدام با مصداق های این عبارات درگیر بوده ام . آدم تازه می فهمد که در این صد سال اخیر فرهنگ غرب چه نقش تاثیر گزاری روی زندگی ما گذاشته و متاسفانه در بسیاری از موارد این تاثیر منفی و مخرب بوده است .
متاسفانه جذابیت های این فرهنگ هم آنقدر هست که به سختی می توان نکات منفی اش را نشان داد . مخصوصا وقتی طرف صحبت شما جزو شیفته گان این فرهنگ کذائی باشد . حالا اگر طرف تا حدی اشنائی و شناخت کافی راجع به این موضوعات داشته باشد چندان بد نیست و چهار کلمه حرف حساب می شنوید .
منتهی من در این مدت با نمونه های بدتری هم برخورد داشته ام که اتفاقا کم هم نیستند . اغلب هم اصرار دارند به تمام دنیا ثابت کنند که روشنفکرند ! توی همین وبلاگستان کم نیستند . وجه بارز آنها مخالفت با سنت و فرهنگ ایرانی است . تصور می کنند اینجوری شیک تر است ! قطعا نقاط منفی در فرهنگ ما وجود دارد . اما لزوما هرچیز سنتی یا قدیمی بد نیست . هر کشوری هم برای خودش رسم و سنت و...دارد و این یک امر بدیهی است .
وجه دیگر این تیپ آدمها سطحی بودن است . نظر یکی را بشنوی انگار نظر همه راشنیده ای . به طور گله ای هم موضع می گیرند و یا نظر می دهند . تقریبا هیچ کدام از حرف های طرف مال خودش نیست . اینجوری زندگی می کند چون فلان روشنفکر اینجوری بوده و با فلان چیز مخالف است چون فلانی مخالف بوده ....این تقریبا همان چیزی است که مارکس علیه السلام نامش را از خود بیگانگی ( الیناسیون ) گذاشته بود . گاهی از این آدمها در جمع ما هم وارد می شد . لامصب اصلا نمی گذارند یک کلمه حرف بزنی ! تصور می کنند اگر در هر چیزی یک نظر احمقانه ندهند به حیثیت روشنفکری شان لطمه وارد می شود !
باری . فعلا که درگیر این پروژه کذائی هستیم و متغیرهای مختلفی که خاص چنین کارهائی است . من نمی دانم نهایتا چه می شود و این موضوع به کجا ختم خواهد شد . شاید اصلا خودمان را مسخره کرده ایم . منتهی برای من حداقل به عنوان یک تفریح و یک تفنن لذت بخش است . شاید یک ماه بعد هم سرد شویم و موضوع تمام شود . فعلا برویم جلو تا ببینیم چه می شود .
پی نوشت : چند روز پیش کسری از انگلیس زنگ زده بود و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم . این اقا کسری قدیمی ترین و صمیمی ترین دوست من است و تقریبا بیست سالی هست که رفیقیم . جای او به شدت در آن گروه کذائی خالی است و اگر در ایران بود خیلی به ما کمک می کرد . و اما این رفیق عزیز پزشک است و فعلا در انگلیس در حال گذراندن دوره تخصص جراحی است . چند روز پیش عکسی فرستاده بود به نام :
canser surgery team (به خاطر سرچ غلط نوشتم که اینجا پاتوق بیمارستانی نشه ! انقدر به املاش گیر ندین ! )
یا تیم جراحی سرطان
که ظاهرا این رفیق عزیز به تازگی وارد این دوره خاص شده است که در ایران( اگر اشتباه نکنم ) جزو یکی از فوق تخصص های جراحی عمومی است . به هرحال این خبر من را خیلی خوشحال کرد . اگر برادر داشتم همینجوری خوشحال می شدم هرچند این کسری خان شاید از برادر هم به من نزدیکتر باشد. متاسفانه فعلا دور است . راستش شدیدا وسوسه شده ام که تابستان سری به آن طرفها بزنم . به هرحال این موضوع را از صمیم قلب به این رفیق عزیز و همسرش تبریک می گویم :
این هم عکس ٬ نفر اول از سمت راست :
http://i43.tinypic.com/1rdvk1.jpg
پی نوشت : عکس پست قبلی را برداشتم . ترسیدم شوخی شوخی قیلتر شویم و بعدش خر بیار باقالی بار کن !