تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

داستان کوتاه

 

این داستان  را چند وقت پیش برای کلاس داستان نویسی نوشتم .  این داستان ترکیبی از دوتا اتفاق است که برای خودم افتاده بود . آقای میرصادقی معتقد است بهتر است سوژه داستان را از خاطرات خودتان پیدا کنید . می گوید داستان کوتاه نباید سوژه  یا ماجرای خاصی داشته باشد . بلکه باید از امور روزمره و عادی استفاده کرد . من خیلی با این اصل موافق نیستم . به هرحال من هیچ وقت برای داستان هایم وقت نمی گذارم و این خیلی بد است . می شود گفت شاگرد تنبلی هستم . همه داستانها در دقیقه نود و بسیار شتابزده نوشته می شوند . در واقع وقت ندارم . هرچند این توجیه است . همان تنبلی بهتر است .

 

 

ماشین را پارک کرد . پیاده شد و کیفش را برداشت

_ این هم از امروز

سیگار و موبایلش را گذاشت توی جیبش . داشت در ماشین را قفل می کرد که صدای قدمهای زن را توی پارکینگ شنید

این دیگه از کجا پیداش شد ؟

زن لبخند زد (( سلام ))

با عجله یقه لباسش را مرتب کرد

زن ادامه داد :(( ببخشید من همسایه جدید شما هستم . برق خونه ما قطع شده و من هم نمی دونم باید چه کار کنم . اگر ممکنه شما یک نگاهی بیندازید . البته اگر زحمتی نیست....))

 لبخند زد . چه شانسی آوردم : (( خواهش می کنم . چشم . حتما ))

زن خندید : (( مرسی . مامانی کجائی ؟ ))

از پشت ستون  پارکینگ دختربچه سه چهار ساله ای بیرون آمد که در دستش عروسک خرگوش پشمالوئی بود .

به جلو خم شد . چه خوشگله شبیه مادرشه

 (( به به چه خانم کوچولوی قشنگی ))

 

دختربچه دوید به سمت مادرش و گوشه مانتوی او را چسبید

صدای تق تق پاشنه های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه جلوتر از مادرش رفت به سمت در آپارتمان و آن را باز کرد . خانه تاریک بود . زن از جیب مانتویش فندکی درآورد و شمع روی میز را روشن کرد . سایه گلهای روی میز دیوار مقابل را خط خطی می کرد .

خوب . پس گل هم برات میارن

زن خم شد و سیگارش را با شعله شمع روی میز روشن کرد . سایه مژه ها روی صورتش افتاده بود . کتری روی اجاق سوت کشید .

  دستی به جیب پیراهنش کشید . اول برق رو درست کنم تا بعد ببینیم این چی میگه

:(( شما نمی دونید جعبه فیوز کجاست ؟ ))

زن پک عمیقی به سیگار زد : (( نه . نمی دونم ))

مانتویش را درآورد و خندید : (( شما باید زحمت بکشید و پیداش کنید ))

 به سوی آشپزخانه رفت . فندک را از جیبش بیرون آورد و با نور آن دنبال فیوزها می گشت . روی میز سه جعبه خالی پیتزا به همراه بطری های خالی نوشابه افتاده بود .

فندک داغ شد و دستش را سوزاند . انگشتش را فوت کرد .

چرا سه تا ؟

زن وارد آشپزخانه شد و به میز تکیه داد . دختربچه آمد و خودش را به او چسباند . سایه مرد دراز و کج و کوله روی سقف افتاده بود . به زن نگاه کرد .

زن به ارامی دختربچه را از خودش جدا کرد .

 : ((برو یک گوشه بشین عزیزم ))

دختربچه نگاهش به سقف بود : (( آخه می ترسم ))

 

دستش را به پشت یخچال برد . خانه روشن شد .

زن جیغ کوتاهی کشید : (( وای چه خوب شد . مرسی ! ))

خندید : (( فقط فیوز پریده بود ))

دختربچه چشمایش را مالید و به مرد نگاه کرد . زن قوطی های خالی پیتزا را جمع کرد و توی سطل زباله ریخت .

: (( بفرمائید بشینید تا من چائی بریزم ))

ای کاش یه چیز بهتر پوشیده بودم : (( نه دیگه من مزاحم نمی شم ))

زن خندید : (( چه مزاحمتی ؟ ))

مرد رفت توی سالن و روی مبل نشست . گرد و غبار پشت یخچال آستینش را سیاه  کرده بود . آن را تا کرد و با     انگشتانش  روی  دسته  مبل  ضرب گرفت . تا اینجاش که بد نشد . ببینیم بعدش چی کار می کنی ؟

دختربچه آمد و با عروسکش روبروی مرد ایستاد

 لبخند زد : (( اسم عروسکت چیه خانم کوچولو ؟ ))

دختربچه شصتش را به دهان برد و اخم کرد . نیم خیز شد تا بچه را بغل کند . اما  او چند قدم عقب رفت و روی زمین نشست .

اطراف را نگاه کرد . روی میز کناری چند قاب عکس از دختربچه بود . در یکی از عکس ها مادر و دختر پشت به دریا ایستاده بودند . دختربچه به دوربین اخم کرده بود . سایه عکاس روی آنها افتاده بود .

با خودش گفت : (( انگار از بابا خبری نیست ))

دختربچه عروسکش را روی پایش گذاشته بود و برایش لالائی می خواند . به  بچه خیره شد . عروسک را روی پایش تکان می داد . موهایش دم اسبی بود و طره اش همراه با عروسک تاب می خورد . دستش را برد به گوش عروسک و آن را کشید و  فریاد زد : (( زود باش بخواب . می زنمت ها ! ))

 روی مبل جا به جا شد و زیر لب گفت : (( ای داد بیداد ! ))

آباژور کنار مبل نور قرمز رنگی داشت که نیمه صورتش را روشن می کرد

زن با سینی چائی وارد شد و آن را جلوی مرد گرفت  : (( بفرمائید ))

نگاه مرد به دستان زن افتاد . انگشتانش کشیده و بلند بود . یکی از ناخن های دست  چپ شکسته بود و در دست راست انگشتر بزرگ و براقی داشت . با خودش گفت : (( حالا شد یه چیزی )) سرش را بالا آورد و به زن لبخند زد : (( خیلی زحمت کشیدید ))

زن سینی را روی میز گذاشت و با یک لیوان چائی روبروی مرد نشست . لبه دامنش را روی زانوهایش کشید . پاهایش را مورب کنار هم گذاشته بود و ناخن های پایش صورتی رنگ بود .

مرد یک سیگار روشن کرد . دختربچه فریاد کشید : (( مگه بهت نگفتم وقتی عمو میاد اینجا میری توی اطاقت می خوابی ))

مرد به دختربچه خیره شد . خاکستر سیگارش  روی زمین ریخت . ناگهان به خود آمد : (( ای وای ببخشید ))

زن به سمت دختربچه برگشت : (( دختر بد . عمو رو ناراحت کردی . برو از آشپزخونه ظرف شکلات رو بیار ))

دختربچه بغض کرد . مرد با خودش فکر کرد : (( بچه بیچاره گیر کرده این وسط )) سیگارش را با فشار توی زیر

سیگاری چینی خاموش کرد  : (( عیبی نداره خانم . بچه است دیگه . شما خودتون رو ناراحت نکنید ))

زن سری تکان داد  : (( اقا نمی دونید تنهائی بچه بزرگ کردن  چقدر سخته  . شما بچه ندارید ؟ ))

 خندید : (( من هنوز ازدواج نکردم )) .

دختربچه  در چند قدمی مرد ایستاد و ظرف شکلات را به سمت او گرفت .

 نیم خیز شد و یک شکلات برداشت : (( مرسی عزیزم تو چه خانم کوچولوی خوشگلی هستی )) حالا دیگه بچه دار شدنت برای چی بود ؟

زن خندید : (( پس شما از هفت دولت ازادین ))

 شکلات را در دهانش گذاشت و خندید  : (( ای ی تقریبا ))

دستی به صورتش کشید . ای کاش امروز صبح اصلاح کرده بودم همه چیز برعکسه . عیب نداره دفعه بعد جبران می کنم (( ولی معلومه خیلی دخترتون رو دوست دارید ))

زن لبش را گاز گرفت و خندید . سرش را پائین انداخت و به ناخن هایش خیره شد . دختربچه آمد و در کنار مادرش ایستاد . زن او را بغل کرد و بوسید : (( برو بازی کن عزیزم ))

دختربچه  کنار مادر  روی زمین نشست و عروسک را روی پاهایش گذاشت : (( پیش پیش  لا لا لا بخواب خرگوش خانم ))

مرد نگاهش را از دختربچه  برداشت (( راستی وقتی برق اتصالی کرد شما چی کار می کردید ؟ ))

زن صدایش را صاف کرد : (( ببخشید متوجه نشدم ))

_ (( آخه  حتما یکی از وسایل برقی اتصالی کرده . جارو برقی . یخچالی . چیزی شبیه به این ))

زن دستی به موهایش کشید : (( راستش یادم نیست . اجازه بدید کمی فکر کنم  )) خندید و به مرد نگاه کرد : (( داشتم اتو می کردم . توی اطاق خواب بودم ))

 روی مبل جا به جا شد : (( میشه ببینمش ؟ ))

زن از جا بلند شد : (( خواهش می کنم . بفرمائید ))

مرد دنبال زن به راه افتاد . صدای صندل های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه از جا پرید و دنبال آنها دوید  عروسک از روی پاهایش به زمین افتاد .

زن وارد اطاق خواب شد . مرد در آستانه در ایستاد . بوی لوازم ارایش و عطر توی دماغش پیچید . لبخند زد . چه اطاق دنجی . وارد اطاق شد . زن کنار تخت ایستاده بود و به مرد نگاه می کرد . تصویر نیم رخ زن توی آینه میز ارایش افتاده بود .

دخترک از کنار در فریاد کشید : (( بیا بیرون ))

مرد  جا خورد و به سمت دختربچه برگشت .

زن با ناراحتی لبخند زد : (( چی شده عزیزم ؟ ))

دختربچه با هق هق به مرد گفت : (( بیا بیرون ))  روی زمین نشست و گریه را سر داد : (( نرین اون تو  . در رو نبندین ))

مرد از اطاق خارج شد . ناخودآگاه  دستش را به پیشانی اش برد . روی مبل نشست و به قاب عکس خیره شد . سایه عکاس به شکلی مورب روی دختربچه افتاده بود و او با چشمانی غم آلود  به دوربین می نگریست .

زن دختربچه را بغل کرد و از اطاق بیرون آمد . سرش را پائین انداخت : (( ببخشید ))

 مرد  سر تکان داد و به زور لبخند زد .توی  اطاق خوابش رفتی که چی بشه ؟ : (( خودتون رو ناراحت نکنید خانم))

دختربچه از آغوش مادرش برگشت به او نگاه کرد . گریه اش شدیدتر شد . مرد سرش را پائین انداخت . خدا می دونه چه چیزها دیده .

از جا بلند شد : (( با اجازه تون من دیگه مرخص میشم ))

زن سری تکان داد :(( خیلی لطف کردید ))

مرد جلوی در خم شد تا کفش هایش را بپوشد . یکی از کفش ها به پایش نمی رفت . بچه هق هق می کرد . دلش می خواست گوشهایش را بگیرد و فریاد بزند . بالاخره کفش را به زور در پایش کرد و  از آپارتمان خارج شد .

زن در را محکم بست .

مرد وارد آسانسور شد و دگمه اش را زد . اسانسور به راه افتاد . مرد چشمان خودش را توی آینه اسانسور دید . لبش را گاز گرفت: (( مرتیکه آشغال ))

 رویش را برگرداند و به دیوار فلزی  اتاقک خیره شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

مرگ بر اتریش !

 

چند شب پیش سمیناری در سفارت اتریش برگزار شده بود که موضوعش  آلفرد آدلر صاحب یکی از مکاتب کلاسیک روان شناسی بود . دست برقضا ما هم دعوت بودیم و راستش اولین بار بود که آن طرف ها پیدایم می شد .

هیچی . یکی دوساعت نشستیم و به سخنرانی یک اقای دکتری هم گوش دادیم . سه چهارتا از این بور و زاغ های اتریشی هم ردیف جلو نشسته بودند و خلاصه خیلی جو دیپلماتیک و علمی فرهنگی خفنی حکفرما بود .

بعدش سمینار تمام شد و گفتند بفرمائید برای پذیرائی . ما هم فکر کردیم الان چه میز رنگینی چیده شده و هفت هشت تا خانم اتریشی کلی زحمت کشیدند و چه غذاهائی و چه سالادی و...

اما با نهایت تعجب کل پذیرائی عبارت بود از چند بطری نوشابه خانواده به همراه یک مشت لیوان یک بار مصرف !! فک کن !

عجیب است . واقعا باید قدر مملکت خودمان را بدانیم . اینجا  به روضه جد مظلومم امام حسین می روی حداقل یک بشقاب قیمه به آدم می دهند ! ولی این کفار نجس بی همه چیز خجالت هم نمی کشند . اصلا کجای دنیا با نوشابه خانواده پذیرائی می کنند ؟!  راستش من اولش فکر می کردم چقدر خوب می شود یکی از این خارجی ها به من پیشنهاد جاسوسی بدهد و بعدش وطن فروشی کنم و کلی پول گیرم بیاید . ولی با این پذیرائی مفصل فکر می کنم به جاسوس ها هم فوق فوقش ماهی ده هزارتومن حقوق می دهند !!  ما هم که شانس نداریم همان ماه اول گیر برادران جان برکف وزارت اطلاعات می افتیم و دارمان می زنند . بعدش هم توی تلویزیون مصاحبه می کنند که ماهی چند دلار می گرفتی و سوژه خنده کل دنیا می شویم ! به نظرم آدم سرپل تجریش گدائی کند خیلی بهتر است !

امیدوارم امروز فردا توی یکی از روزنامه های اتریش به اقا امام زمان توهین کنند و بعدش دانشجوهای خط امام بریزند این سفارت را روی سر این اتریشی های گدا گشنه خراب کنند . انشالله !!

پی نوشت : والنتاین هم بر حضرت ختمی مرتبت و نایب برحقش به اضافه همه مسلمانان و شیعیان جهان علی الخصوص خوانندگان این وبلاگ مبارک باد !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

آینه...

 

بین تا کجاهای کجا گاه می کشد گاه می برد

                                           این سرنوشت دلقک نامردم هرجائی ام....

 

امروز برای نهار مهمان داشتم . مامان و بابا بعد از مدتها آمده بودند اینجا و من هم ماکارونی پختم  و  آنها هم گفتند چقدر خوشمزه شده .

عصری یک اکیپ از جماعت روشنفکر و سینماگر های خفن و جشنواره ای آمدند و باقی مانده ماکارونی کذائی را برای شام خوردند و آنها هم همگی راجع به ماکارونی کذائی متفق القول بودند که چقدر خوشمزه شده .

بعد گربه ها آمدند . دوتا که دوقلو هم هستند و هرچه مانده بود را آنها خوردند و در عوض میو میو کردند که تصور می کنم  منظورشان این بود که چقدر خوشمزه شده.....

حالا اینجا نشستم پشت کامپیوترم و توی سالن دونفر هستند که همچنان توی سرو کله هم می زنند و راجع به سینمای ایتالیا بحث می کنند .یکی شان دختر است . تصمیم گرفته شب را اینجا بماند و با آن دیگری تا خود صبح از سینمای ایتالیا یا هرچیز کثافت دیگری بحث کند .

در حال حاضر راجع به سینمای ایتالیا نظر خاصی ندارم . تصویری که می بینم تصویری از صبح اینده است . یک روز دیگر . مثل یک قابلمه بزرگ پر از ماکارونی که مجبوری تا تهش را بخوری ...

عمر من هم شاید به نظر خیلی ها خوشمزه و مفید و جذاب باشد . مثل ماکارونی که خودم پختم . همه تعریف می کنند و این که خوشمزه شده

من اما ٬ الان از یک روز دیگر . از همین فردا می ترسم . نه این که خبر خاصی باشد . فقط بی حوصله ام یا شاید کمی خسته شدم .

خیلی خسته ام ....

 

اکثرا وقتی چنین حسی گریبانگیرم می شود . یک سیگار روشن می کنم و اگر حسش بود یک فنجان قهوه و بعد یک چیز سبک می خوانم . چیزی مثل رمان یا روزنامه یا مجله ٬ بعد نگاه می کنم به دور و اطرافم و یا نگاهی به اینده نزدیک  در حد چند روز و سعی می کنم یک چیز تسکین بخش . یک چیز خوب . چیزی پیدا کنم...

بقیه مردم وقتی چنین حسی دارند به سراغ من می ایند . من خوب بلدم چطور مردم را ارام کنم . ولی هیچ وقت کسی را نداشته ام که چنین حسی به من بدهد . خدا می داند همین حالا چقدر تشنه چنین چیزی هستم . اگر می شد می رفتم جلوی اینه و چند کلمه با خودم حرف می زدم ....

چند روز پیش همین کار را کردم . آن آدم توی آینه دلش می خواست نوازشش کنم .اما  فقط حس تماس با جسمی سرد و صدای غژ غژ کشیده شدن دستم روی شیشه نصیبش شد ـ نصیبم شد .

دستم شیشه را لک کرد . همین امروز صبح با یک تکه روزنامه پاکش کردم .

.

.

.

. من خوابم می اید و از این سیگار کشیدن های ابدی خسته شدم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

.........

 

دوباره برگشتم شرکت پیش پدرم . در واقع برگشته شدم !  خوشبختانه فقط روزهای زوج . همین که روزهای فرد را حفظ کرده ام خودش کلی غنیمت است .

چند روز قبل نمایشگاه فناوری و اختراعات و پژوهش بود . در مصلی تهران . ما هم شرکت کردیم و این قضیه به خاطر این بود که در سالهای قبل  دوبار جزو کارافرینان برتر شدیم و دیگر این که در رشته خودمان هم تقریبا اولین هستیم . منظورم فناوری پیشرفته است . شرکت ما در زمینه کربن و مشتقات آن فعالیت می کند . آن زمانی که کارخانه در اطراف تهران بود من تمام وقت آن جا بودم . ولی حالا که کارخانه را بردیم شهر دیگر نمی توانم کارخانه  باشم . و به ناچار باید بروم به دفتر شرکت که در خیابان ولیعصر است . من محیط کارخانه را بیشتر دوست داشتم و کلا به درد کارهای فنی می خورم تا مسائل دفتری و بازار .

همیشه از بازار و این جور چیزها بدم می آمده است . از همان بچگی . از دلال جماعت هم واقعا متنفرم . مخصوصا بعد از مدتی یک سری صفات مشخص پیدا می کنند که باعث می شود طرف واقعا غیرقابل تحمل باشد . یک جورهائی بنجل هستند . از قیافه و سر  وضع بگیر تا سطح فکر که همیشه از سر و وضعشان بدتر است .

بازاریاب ها و فک و فامیلشان هم همینطور . گیرم این هم برای خودش یک تخصص است . اما به هرحال من بدم می اید . مخصوصا وقتی از نزدیک با مشکلات کار تولیدی دست به گریبان باشی و از طرف دیگر تیپ دلال مزخرف الدنگ را تحمل کنی .

خوشبختانه خریداران ما بیشتر پتروشیمی ها و سازمان های مشابه هستند و بسیار به ندرت با بازار در تماس هستیم .

تابستان گذشته با یک دلال ملک روبرو شدم که بنز زیرپایش بود . شاید به نظر بعضی ها وضعش خوب باشد . اما به نظر من یک زباله است . چه پیاده باشد و چه سوار بر بنز .

باری . نمایشگاه اختراعات و فن آوری بد نبود . گیرم برای ما چندان نفعی نداشت . نمایشگاه های تخصصی که هرسال در موضوعات مختلف مثل نفت و پتروشیمی و صنعت برگزار می شوند فرق می کنند و می توانید با شرکت های مشابه ارتباط پیدا کنید . اما این نمایشگاه چنین کاربردی نداشت و بازدید کننده ها بیشتر محصل و دانشجو بودند . بعضی از اختراعات هم چندان ارزشی نداشت مثل چای دم کن اتوماتیک و...بعضی ها هم خوب بودند و واقعا می شود بگوئی اختراع هستند .

بعضی از شما شاید سن و سالتان در سطحی باشد که نمایشگاه های بین المللی دهه شصت را به یاد بیاورید . مقایسه آن وضع فلاکتبار  با وضعیت نمایشگاه های زمان حال  آدم را امیدوار می کند . شرکت های ایرانی حالا خیلی بهتر شده اند . تصور می کنم ایران از لحاظ تکنولوژی و سخت افزاری چندان عقب نباشد . مشکل ما بیشتر  چیزهای دیگر است . متاسفانه وضعیت ما از لحاظ علوم انسانی بسیار خراب است . کافی است تعداد مقاله های ارائه شده در این زمینه را با کشورهای مشابه مقایسه کنید .

پی نوشت : بارها گفته ام و باز هم مجبورم تکرار کنم . با ای میل و کامنت نمی شود یک مشکل روحی را درست شرح داد و من هم نمی توانم جواب درستی بدهم . تمام رفرنس ها هم بدون استثنا به غلط بودن این کار تاکید دارند . همانطور که نمی شود از طریق اینرتنت دندان کسی را پر کرد یا مثلا معاینه اش کرد . متاسفانه در حال حاضر چیزی در حدود چهل و پنج ای میل در زمینه مشاوره های روان شناسی دارم . من خیلی هنر کنم هفته ای یک یا دوتا را پاسخ بدهم . همگی هم می گویند به کمک فوری نیاز دارند ! من نمی فهمم اگر قضیه اینقدر حاد است چرا به یک روان شناس مراجعه نمی کنید ؟ در عین حال سایت ها و وبلاگ های زیادی هستند که کارشان همین است و با کمال میل حاضرند به شما کمک کنند . این ای میل ها و کامنت هائی که بناچار بدون پاسخ می مانند واقعا باعث شرمندگی من است . باور کنید که خیلی دوست داشتم بتوانم به همه پاسخ بدهم . ولی چه کنم که نمی شود . باز هم من را ببخشید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

فیلم . دانشگاه شهید بهشتی . بچه گربه ها...

 

 

این روزها خوبم ٬ می گذرند . مثل وقتی که در راهروی قطار یا فاصله بین دو واگن سیگار می کشی و قطار به ایستگاه تزدیک می شود و آن تلق تلق سریع و بی وقفه تبدیل به یک سری ضربان های نرم و فاصله دار می شود . روزها برای من همین طور می گذرند . فعلا همینطوری است...

مسابقات کشوری ماشین های دو دیفرانسیل را امسال از دست دادم . دیروز پوسترش را روی در مغازه اقای کامرانفر دیدم . رفته بودم برای جیپ لوازم یدکی بخرم . ظاهرا چهارم بهمن در کویرهای اطراف ورامین برگزار شده است . حیف شد . گیرم شرکت هم نمی کردم . اما دوست داشتم بروم و از نزدیک مسابقه را  ببینم . و همینطور  بعضی از بچه ها را .

ایستاده بودیم جلوی مغازه اش و حرف می زدیم . دو تا دختر رد می شدند . یکی به آن یکی گفت  تا سهیل را دیدم فهمیدم چه آدم عوضی است .

به این فکر می کردم که بالفرض آن سهیل همینطور باشد . اما چند نفر تا به حال چنین جمله ای در مورد من گفته اند ؟ نمی دانم . شاید خیلی ها . شاید هم هیچ کس .

هشتم اسفند یک همایش به نام روان شناسی و سینما توسط من و یکی از دوستانم  در آمفی تئاتر  دانشگاه شهید بهشتی برگزار می شود . من و آرش  هر کدام دو ساعت سخنرانی خواهیم داشت . مدت همایش هم چهار ساعت خواهد بود .

آرش جزو معدود کسانی است که در روان شناسی قبول دارم . او یک کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران دارد و یکی دیگر هم از دانشگاه خودمان . گرایش های  بالینی و عمومی . آدم باسوادی است .

من نسبتا سینما را خوب می شناسم . منظورم از لحاظ ساختار و محتوی است . به هرحال در این مدت باید  یک سری فیلم  ببینم . ما نمی خواهیم کار ضعیفی ارائه کنیم . هیئتی که ما را تایید کرد چیز خفنی بود و یکی دوتا از آنها در این رشته آدمهای معروفی بودند .راستش این انتخاب شدن برای من یکی خوشایند بود .

 من قبلا از این کارها کرده ام . اما این یکی از همه بزرگتر است .  در این همایش  کذائی حدود چهارصد نفر شرکت می کنند  . البته هیچ وقت صحبت کردن برای آدمها برایم مشکل نبوده است . این موضوع مهمی نیست . موضوع اصلی محتوی است . اگر تنبلی نکنم و مدام امروز فردا نشود از پسش بر می آیم . یا حداقل امیدوارم همینطور شود .

هنوز تصمیم نگرفته ام . ولی فکر می کنم محور اصلی را روی کارهای دیوید لینچ بگذارم . شاید هم تارانتینو ٬  چندی پیش فیلمی به نام شادو بوکسر دیدم که علی رغم ظاهر اکشن به شدت فرویدی بود . اسم کارگردانش را فراموش کردم . فکر می کنم همین جاها بین دی وی دی هایم باشد .

خوب . بدون این که بخواهم برای خودم دلسوزی کنم . امروز رفتم و طبق معمول کلی چیپس و پفک  خریدم ٬ در واقع تصمیم داشتم سری به  آجیل فروشی تواضع هم بزنم . به هرحال . فیلم دیدن بدون این وسایل اصلا امکان پذیر نیست . صدای خرچ خروچ هم مزاحم کسی نیست . چون اساسا به غیر از خودم و دوتا بچه گربه ای که بالاخره به من اعتماد کردند و شب ها یکی دوساعت اینجا می ایند کسی اینجا نیست . البته امروز صدای بازکردن یک بسته چیپس آنها را ترساند و از روی مبل پائین پریدند . نهایتا این مدت چه بخواهم و چه نخواهم باید این برنامه را ادامه دهم .

البته یک سالنامه کهنه هم هست که بعضی نکته ها را در آن یاد داشت می کنم . اینها تجهیزاتی هستند که برای آن همایش کذائی لازم دارم .

 

فعلا همین .

 

پی نوشت : فکر می کنم  ورود برای همه در این همایش آزاد باشد . به موقعش ساعت و آدرس را در اینجا می نویسم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

یک وبلاگ

 

 

دیروز  یک ای میل از یک دوست عزیز دریافت کردم که در واقع آدرس یک وبلاگ بود . وبلاگی به نام :  annotazioni

 

نویسنده این وبلاگ ٬ جناب اقای دکتر فرخ باور   معمار و آرشیتکت است . اشنائی با ایشان را مدیون یکی از شاگردان اقای دکتر هستم  که زمانی  وبلاگ من را می خواند و امیدوارم همچنان هم خواننده اینجا باشد . با این دوست عزیز چند باری گالری و موزه رفتیم  و متاسفانه چند وقتی است خبری از ایشان ندارم .

باری . اقای دکتر جزو اولین کسانی بودند که در قضیه آن مکتب کذائی با ایشان حرف زدم و انصافا هم در زمینه معماری و هم در زمینه تاریخ معماری و هنر تسلطی بی نظیر دارند .

متاسفانه نمی توانم خیلی درباره این اقای دکتر عزیز صحبت کنم . علت این امر هم  تواضع ایشان است و می دانم از تعریف و...خوشش نمی اید .

 تابستان گذشته که ایران بودند یکی دوبار منزل ایشان رفتم  که پر از نقاشی های مختلف خودش و کلی چیزهای جالب دیگر است . اسپاگتی هم خوب می پزد ! در واقع مصاحبت و فضای منزل آقای دکتر انقدر جذاب و خوشایند است که آدم دلش می خواهد کلا آن جا بماند !

از همه اینها گذشته ٬ اقای دکتر باور  واجد یک صفت کمیاب دیگر هم هست که همان استقلال فکری است . این خیلی ارزشمند است و اساسا در بین جامعه روشنفکری ایران کمیاب است .

 در عین حال علی رغم سالیان سال زندگی در اروپا همچنان یک ایرانی اصیل باقی مانده است . نشانی از غرب زدگی و  شیفتگی  به فرهنگ غرب را در ایشان نمی بینید و این هم باز یک صفت ارزشمند دیگر است .

زنده دل و شاداب  و سرحال و پرتحرک .

اقای دکتر وقتی در ایران باشد تدریس می کند و مطالعه و بازسازی آثار باستانی و کلی کارهای خوب دیگر ....

ایشان جزو مفاخر ملی در زمینه معماری است .

 وبلاگ هم می نویسد . در وبلاگ ایشان کلی پست های خواندنی از همه چیز و همه جا می بینید .

برای ایشان آرزوی  سلامتی و شادی بی پایان دارم .

 

این هم آدرس وبلاگ اقای دکتر :

 

annotazioni 

http://www.farrokhbavar.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

خردک دلی و اندک طپیدنی....

 

 

تقریبا یک ماه از زندگی در این خانه می گذرد . پس لرزه های اسباب کشی دیگر تمام شده و یک جورائی دیگر جا افتاده ام .

این زندگی را دوست دارم . هرچند که مشکلاتی هم دارد . اما می توانم در یک جمله بگویم  : نسبتا راضی هستم .

در واقع موضوع غذا و خورد و خوراک یکی از مباحث اصلی !  تنها زندگی کردن است . اما این قضیه برای من خیلی نگران کننده نیست . خیلی روزها نهار را با مامان می خورم .این موهبت به خاطر نزدیکی به خانه مامان و بابا نصیب من شده است . اگر نتوانم به خانه برگردم هم بیرون یک چیزی می خورم . شام هم همینطور . اما در هفته دو یا سه بار پیش می آید که خودم غذا می پزم .

من آشپزی را دوست دارم . آن موقع که دانشجوی شهرستان بودم دست پخت من بین بچه ها معروف بود . اگر وقت داشته باشم می توانم یک چیز درست و حسابی بپزم . اما این حوصله را همیشه ندارم . اغلب موضوع شام با یک پیتزا حل می شود . این به شرطی است که شما خمیر و قارچ و بقیه مواد را در یخچال داشته باشید و بعدش فقط یک ربع وقت می خواهد تا آن را توی اجاق بگذارید و دیگر کاری نمی ماند جز  یک نگاهی به روزنامه  یا اگر اهل دود و دم باشید یک سیگار ...

من وقتی پیش پدر و مادرم بودم خیلی به تمیز بودن اطاقم اهمیت نمی دادم . اما حالا گرفتار نوعی وسواس در تمیز کردن اینجا شده ام . اگر خانه به هم ریخته باشد اعصابم خیلی خورد می شود . بنابراین اینجا را همیشه تمیز نگه می دارم . البته زندگی یک نفره خیلی هم ریخت و پاش ندارد .

جالب است که اکثرا وقتی ملت به من می رسند اولین سئوالشان این است که از در و داف چه خبر ؟!  نمی دانم چرا انتظار دارند اینجا همیشه یک دختر حضور دائم داشته باشد ! راستش فعلا چندان خبر قابل عرضی نیست . گاهی بعضی از دوستان اینجا می ایند . اما به قول خارجی ها فقط جاست فرند هستند و اتفاق دیگری نمی افتد . قبل از این که اینجا بیایم یک رابطه کوتاه مدت با یک نفر داشتم . فقط یک ماه و اندی طول کشید . مثل بیشتر روابط دیگرم . راستش دختر بدی نبود . اما این آدم  شدت احساسی بود  و دوست داشت دائما از من خبر بگیرد که کجا هستم و چه می کنم . این موضوع برای اغلب مردم چندان مشکل خاصی نیست . اما در شغل ما تقریبا غیر ممکن است . شما وقتی برای یک جلسه مشاوره یا درمانی  مبلغی پرداخت می کنید انتظار دارید که درمانگر همه حواسش به جلسه باشد و این که مدام با موبایل با دوست دخترش حرف بزند قابل تحمل نیست . برای همین زنگ موبایل من اغلب قطع است .

چندی پیش یک نفر می گفت سهیل خانه مجردی گرفته ! از این کلمه خوشم نمی آید . انگار که تنها زندگی کردن لزوما باید همراه با یک سری ماجراهای خاص باشد . حداقل برای من یکی اینطور نیست .

خانه بغلی منزل بابا و مامان یک آپارتمان چند واحدی هست . از اوایل تابستان دختری را می دیدم که ظاهرا به تازگی به آنجا آمده بودند . بچه به شدت شکل و شمایل تابلوئی داشت و رفت و آمد هایش هم با ظاهرش جور بودند . گاهی من خیلی دیر وقت . مثلا ساعت سه صبح به خانه بر می گشتم می دیدم که این خانم تازه تشریف می برند بیرون ! یکی از این هیونداهای دو در داشت که قیافه اسپرتی هم دارند . اسم این ماشین را هیچ وقت یاد نگرفتم . گاهی هم با یک پرشیای سفید بود . اما نکته این بود که به شدت نخ می داد و این اواخر دیگر از نخ تبدیل به کابل بکسل شده بود ! یک بار من می خواستم بروم مسافرت و داشتم جلوی در با جیپ ور می رفتم . او هم ماشینش را آورده بود و کاپوتش را زده بود بالا . تضاد قیافه و ظاهرش با اخلاق و شکل و شمایل من باعث می شد که چندان توجهی نکنم و سرم به کار خودم باشد . بعد داشتم وسوسه می شدم که این بار نگذارم قسر در برود . اما یک شب او را با یک مرد و یک بچه دو ساله دیدم که باعث شد به کلی منصرف شوم . کی حال و حوصله سر و کله زدن با یک شوهر عصبانی را دارد ؟

بعد از یکی دو هفته تازه فهمیدم که اینها دوتا خواهر هستند که خیلی شبیه به هم هستند و باعث می شد من آنها را با هم اشتباه بگیرم . بالاخره یک روز که داشتم ماشین را می بردم توی پارکینگ او هم آمد و این دفعه با نیش باز کنار ماشین ایستاد . من به او شماره دادم . اما چون یک سری از فک و فامیل هایش داشتند خداحافظی می کردند این کار با عجله صورت گرفت و من سریع شماره ام را گفتم و او هم زد توی موبایلش

برخلاف انتظار او هیچ وقت تماس نگرفت . من قضیه را برای سحر شرح دادم و او هم با بدجنسی گفت که هیچ چیز عجیبی نیست و  بچه های بیست و پنج شش ساله این نسل عادت دارند که کرم می ریزند و شماره می گیرند و هیچ وقت هم زنگ نمی زنند !  شاید حق با او باشد . نمی دانم . ولی به نظرم این مرض عجیبی است ...

پریروز یکی از دوستان می گفت که تنها زندگی کردن خیلی زود تو را مستعد ازدواج می کند . نظر من این نیست . برخلاف گفته او  نیاز خاصی  به پر کردن این تنهائی احساس نمی کنم . البته با ازدواج مخالف نیستم . فکر می کنم قبلا راجع به این موضوع با شما صحبت کرده ام . در یک جمله باید پیش بیاید ...

حیاط اینجا یک جورائی باشگاه گربه سانان است ! تا دلتان بخواهد گربه هست . یکی دوهفته پیش لای پنجره را باز گذاشته بودم تا هوای خانه عوض شود . یک بچه گربه چاق و چله با چشمان سبز درشت آمده بود توی خانه . از آن موقع به بعد وقتی لای پنجره باز باشد می اید و سری به من می زند . از او با یک تکه مرغ یا یک کنسرو تن پذیرائی می کنم . هنوز اجازه نمی دهد نوازشش کنم . عجله ای به خرج نمی دهم و به نظرم بهتر است کمی زمان بگذرد تا انس بگیرد .

می نشیند روی اپن آشپزخانه و با فراغ بال سر و صورتش را می لیسد . یکی دوبار هم آمد روی مبلی که آن طرف سالن است نشست و به تماشای کتاب خواندن من مشغول شد . بلند شدم که پنجره را ببندم و حیوان را گیر بیندازم و به زور بغلش کنم . اما انگار فکر من را خوانده باشد مثل تیر از خانه زد بیرون . بعد از آن انگار که رنجیده باشد . از اپن به اینطرف نمی اید ....

گربه ها را دوست دارم . خیلی . مثل بعضی چیزهای دیگر . مثل سکوت و ارامشی که اینجا دارم . مثل شب هائی که روی مبل ولو می شوم و کتابی می خوانم . یا بعضی شب ها که چند سی سی الکل طبی با یک قوطی آب جو هست به همراه یک فیلم جدید . مثل صدای شادمانانه جوشیدن اب در کتری . صبح ها و نور زرد خورشید که از پنجره روی میز آشپزخانه می ریزد ...

پی نوشت : روان شناسی بالینی اغلب با شنیدن ماجراهای مردم همراه است . بعضی از آنها به حدی غریبند که حتی ما هم تعجب می کنیم . مثل این یکی :

خانمی بیست و یک ساله . به شدت محجوب و خیلی خجالتی . چادر مشکی با نگاهی که همیشه به زمین دوخته شده است . بیچاره در شانزده سالگی در یک شرکت مشغول به کار می شود . رئیس شرکت یک مرد پنجاه و چند ساله . آنها با هم روابط خاصی دارند . نوعی از ۳ک۳ که البته باعث می شود او همچنان دختر  بماند . باری . حدود چند ماه است که ازدواج کرده و از زندگی اش هم راضی است . شوهرش یک کامپیوتر دست دوم از یکی از دوستان می خرد . توی کامپیوتر یک سری فیلم و عکس و موسیقی بوده است . بعضی از فیلم ها پورنو هستند . زن و شوهر هر شب یکی از این فیلم ها را نگاه می کنند . چند شب پیش با وحشت متوجه می شود که فیلم رابطه خودش و رئیس شرکت قبلی است....

همسرش متوجه نمی شود که زن درون فیلم خانم خودش است . این موضوع بیشتر به دفاع های روانی بر می گردد . متاسفانه این فیلم از نوعی نیست که مثلا دوربین را در جائی پنهان می کنند و گاهی اصلا کسی توی کادر نیست . بلکه فیلمبردار دارد که ظاهرا یکی از دوستان آن اقا بوده است . از پشت پنجره و بالای در اطاق و اینجور جاها فیلم برداری شده است .

هنگام تعریف کردن ماجرا در وضع و حالی بود که مجبور شدم برایش یک لیوان اب  قند درست کنم . دست و پایش می لرزید و مدام می گفت من را می کشند . خدایا من رو می کشند...

مسلم است که ان مرد هم ا از پخش شدن این فیلم خبر ندارد . خدا می داند چطور این فیلم سر از آن کامپیوتر درآورده است . هیچ دلیلی برای عمدی بودن ماجرا پیدا نمی شود . حالا چه باید کرد ؟ با همکارها  تمام راه ها را بررسی کردیم . هرچند این موضوع  ربط چندانی به فیلد شغلی ما پیدا نمی کند . به هرحال از پلیس تا بقیه راه ها همگی بن بست بودند . او فقط به مقدار زیادی شانس احتیاج دارد . و مقداری هم کمک روانی برای این که بتواند بحران را مدیریت کند . دومی را من برایش انجام می دهم اما برای اولی هیچ کاری از دست من بر نمی اید ...

 

متاسفانه آن خانم متعلق به خانواده و فرهنگی است که این قبیل مشکلات را با قمه و چاقو حل می کنند . مثل یک ذکر مدام تکرار می کرد که اگه کسی بفهمه خودم رو می کشم...

من نمی فهمم این قضیه فیلمبرداری کردن دیگر چرا مد شده ؟ اصلا یعنی چه ؟ فیلمبرداری می کنی که چی ؟ حالا هر غلطی می کنی به جهنم . اما فیلمبرداری یعنی چی ؟

 

پی نوشت : وقتی شما یک عکس را داون لود می کنید گاهی نصفه نیمه داون لود می شود . اینجور موقع ها دو تا کلید را با هم می گرفتیم و دوباره عکس از اول درست داون لود می شد . آن دو کلید کدوم بودند ؟ تو رو خدا یکی کمک کنه ! من یادم رفته !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3