تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

شادی جاودانی...

 

خوب . این هم از سال ۸۷  الان هم که در آخرین ساعت های این سال هستیم . خوشبختانه برای من سال خوبی بود . امیدوارم برای شما هم همینطور بوده باشد . امیدوارم برای همه ما سال ۸۸ بهتر از سال قبل باشد . خیلی بهتر .

 

اول از همه سال نو را تبریک می گویم . به همه دوستانی که در این وبلاگ با من همراه بودند . امسال هم در خدمت شما خواهم بود . امیدوارم همه از شادی و نیکی بنویسیم و بخوانیم .

سال نو را تبریک می گویم . از صمیم قلب . به همکارانم و تمام کادر درمانی در کلینیک ها و بیمارستان ها و مطب ها ٬ به پزشکان و روان شناسان و پرستاران و همه آنهائی که به طور روزمره چشم در چشم بیماری و مرگ و جراحت و اشک دارند . به آنانی که در خط مقدم مبارزه با درد  هستند  . امیدوارم در کار به جائی برسید که معجزه بکنید . نفستان شفا باشد . چه آنان که درد را از جسم و چه آنان که درد را از روح انسانها پاک می کنند . درمانگران و دیگر کسانی که شغلشان کمک به دردمندان است .

به همکاران زحمتکش در کارخانه و شرکت شیمی... چرخ کارخانه بچرخد و نان بیاید به سفره مان ٬ نگذاریم ارز مملکت به واردات هرز شود . کار باشد و مزد برای جوانان کشور خودمان ٬ نه چینی و بنگلادشی و المانی .

به خواهر خوب و دور از وطنم . به خانواده اش . به دوستان عزیزم در ایران یا خارج از آن .

به اساتیدی که افتخار شاگردیشان را دارم . اقای دکتر کرامت از انستیتو روانپزشکی ایران ٬ به موی سپید و قلب مهربانش ٬

پروردگارا ٬ در این سال جدید چنان کن که از همه پنجره ها ٬ در هر گوشه و کنار ایران زمین ٬ صدای خنده و بوی غذا و شادی بشنویم . کشتزاران این مملکت پر از گندم طلائی و باغ ها پر از سیب سرخ و گیلاس باشد .

هوای خوب و باران و افتاب را از ما دریغ نکن ٬ نسیم باشد و خورشید . ستاره باشد و مهتاب .دریای ابی و رود پرآب .

جنگ نباشد ٬ طاعون نباشد ٬ سیل نیاید ٬ زلزله و طوفان و تگرگ

 این کشور را از دشمنانش دور نگاه دار ٬ از سگان هار و تمام آنان که این کشور را ویران می خواهند .  آنان که با سلاح یا قلم ٬ آنان که سنت و فرهنگ ایران زمین را نابود می خواهند . چه دشمنان خارجی و چه داخلی ٬ از نحوست و بیماری و خشک سال .

کار کنیم و پول داشته باشیم و به شادی خرج کنیم .

اندوه نباشد و اشک ها همه از حادثه عشق باشد .

ایرانیان را ٬ ساکنان زبان پارسی ٬  حفظ کن و دور نگه دار . از تب و بیماری و اندوه و افسردگی ٬ از جنون و هذیان و توهم ٬ از ترس و اضطراب ٬ از  ناله و زخم و درماندگی  .

خدایا پدران و مادران ٬ سایه آنها را از سر ما کم نکن ٬ آنها را بر ما زیاد نبین و بگذار فرزند بمانیم . کودکی کنیم و نوازش شویم .

دشمنی نباشد . خشم و جنگ و نزاع .

 تشنه دانستن باشیم و جهل را ننگ بدانیم . مباد که بی سوادی و جهل مایه افتخارمان باشد . دورباشیم از تعصب و نابینائی و ناشنوائی ٬

سربازان این مملکت . فرزندان این آب و خاک ٬ چه با سلاح و چه با قلم . نگهبانان گل و ستاره و آفتاب ٬ حافظان شعر و سنت و مرزهایمان

از چشم بد  ٬ چشم حسود و  نگاه تار ٬ زوزه شغال و گرگ و کفتار ٬

سفره هایمان ٬ نان داغ و آب سرد . شیرینی و شکر و لبخند .

رویا باشد و کابوس نه ٬ شادی باشد و اندوه نه ٬

ختم و عزا و مرده ریگ ٬ گورستان و خاک و اندوه . دوزخ و گناه و سیاهی نه.

دشمنان در لباس دوست ٬ هرزه درایان و جاهلان ٬ حسودان و تنگ نظران ٬ کرم و آفات و دیگر انگل ها ٬ نفرین و آنان که بلندی دیگران خشمگینشان می کند .

مادران این آب و خاک به سنت زیبای نوروز ٬ قالی و پنجره های درخشان ٬ لباس نو و سمنو و ماهی و سکه ٬ میهمان و رقابت معصومانه نوروزی ٬ دید و بازدید و بوسه و تبریک . سفره های باز .برق سکه و عطر گیسوان دختربچه ها .

قول تعالی : والله خیر و ابقی

خداوند تعالی و بس

ندای عذر را اجابت کرد و ندای لطف را اجابت خواست ٬ ندای قصد را اجابت کرد و ندای سر را اجابت خواست .

به رعایت یگانه است ٬ ارادت یگانه داد .

به معرفت یگانه است ٬ شکر یگانه داد .

که هرچه جز اوست در میان سه چیز است . نابود دی و گم امروز و نیست فردا ٬  مگر آن که به تن در زمین است و به دل در آسمان ٬ با جهان و جهانیان بیگانه ٬ با خلق عادیت و با خود بیگانه ٬ از تعلق آسوده .

نفس مرده و دل زنده و زبان گشاده . نسیم انسی و یادگار ازلی و شادی جاودانی ....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت   توسط سهیل 

چهار شنبه سوری

 

از یکی دو روز قبل دعوت شده بودم برای دوتا مهمانی در شب چهارشنبه سوری . پیش خودم فکر می کردم که بهتر است هردو را بروم . اما از بد شانسی هردو کنسل شدند ! بنابراین تصمیم گرفتم چهار شنبه سوری را در خدمت پدرو مادر گرامی باشم . مخصوصا که خواهرم و خانواده اش برای عید آمده اند تهران و مطمئن بودم  بد نمی گذرد .

یک ساعتی به ترقه بازی در جلوی خانه گذشت . آنیتا و کیان حسابی مجهز بودند و کلی مهمات داشتند . بعد حوصله ام سر رفت و رفتم با جیپ چرخی در سطح شهر بزنم و ببینم دنیا دست کیست .

سر خیابان سهیل در قیطریه یکی از عموهایم را دیدم که از سرکار به خانه بر می گشت . سوارش کردم تا برسانمش چون منزلش همانجا است .  جلوی در خانه دخترعمویم را دیدم که با دوسه تا از رفقایش ایستاده بودند . از من خواستند که برویم و گشتی بزنیم . گفتم باشد .

 سه تا فنچ هیجده بیست ساله با سر و صدا ریختند توی جیپ . رفتیم فرشته و نیاوران را دیدیم که بعضی جاها شلوغ بود . پارک قیطریه را برعکس هرسال توانسته بودند کنترل کنند و چندان خبری نبود . مجتمع سبحان در قیطریه به طرز غریبی شلوغ بود و تمام بلوار کاوه ماشین پارک شده بود .

دوست پسر یکی از این بچه ها به ما ملحق شد و گفت در داراباد یک مهمانی هست و بد نیست سری به آنجا بزنیم . رفتیم آنجا و با کمال تعجب چه مهمونی خفنی ٬ چیز غریبی بود . موجودی به نام دی جی ۶۶ را هم آنجا زیارت کردیم و انصافا کارش خوب بود .

در گیر و دار مهمانی خانمی آمد زد روی شانه ام و گفت سلام . برگشتم دیدم یکی از هم دانشگاهی های دوره لیسانس است .کمی طول کشید تا شناختمش و کلی تغییر کرده بود .  گفتم ماشالله چقدر بزرگ شدی !

ظاهرا بزرگ شدنش را مدیون یک ازدواج ناموفق بود . یکی هم آمده بود که می گفت دوست پسرش است . چند سالی بود که این دختر را ندیده بودم . من را برد به حال و هوای آن دوره . اکثر جماعت آن مهمانی را می شناخت . گیر داده بود که یکی از دوستانش را با من جور کند . از این معرفی شدن ها اصلا خوشم نمی آید . گفتم نمی خواهم...

موقع برگشتن داشتم با اندوه به تنبلی خودم فکر می کردم . دخترک می گفت من فکر می کردم حتما تا حالا دکترا را گرفته ای . اما متاسفانه هرسال به یک بهانه ای از کنکور دکترا منصرف می شوم . تصمیم گرفتم امسال تمامش کنم . هرچند در رشته ما قبول شدن برای دکترا چیزی در حد غیرممکن است . هم آزمون کتبی و هم مصاحبه وحشتناکی که پشتش هست .البته برای فوق لیسانس هم کلی آدم به من می گفتند نمی شود قبول شد . اما من سال بعد دانشجوی دکترا خواهم بود . اصلا شک نکنید .

پی نوشت :  در نظرات پست قبل به خدمت شما عرض کردم که از این به بعد ستون نظرخواهی اینجا تعطیل خواهد بود . چند تا میل و کامنت از دوستان داشتم که معتقد بودند این کار درست نیست . اما خودم فکر می کنم  اینجوری خیلی بهتر است . گیرم من نظرات خوبی از شما شنیده ام . بحثی نیست . منتهی متاسفانه فعلا شده ام هدف شماره یک بعضی از جانوران مریضی که در دنیای وبلاگستان حضور دارند و قطعا هم می شود مثل خیلی های دیگر کامنت ها را تاییدی کرد و خلاص .

منتهی مسئله این جا است که  خودم حس و حال خواندن مزخرفات این قبیل آدمها را ندارم . یارو یک مدت کمپلکس هایش را به نام شوخی و طنز خالی می کرد و حالا هم با فحاشی و این قبیل هنرهای خاص . گناه ما هم این بود که دلمان به حال این بدبخت فلک زده  می سوخت و با خودم می گفتم بگذار خودش را خالی کند .ای کاش اینقدر به طرف رو نمی دادم .  خلاصه  چند وقت قبل دیگر حوصله ام را سر برد و  گفتم بس است و دیگر جوابی هم به مزخرفاتش ندادم .

 می رفت توی وبلاگ این و آن  می گفت که بله من هدفم فقط طنز بوده و فلانم و استعدادم خیلی زیاد است و... حالا هم این استعداد شگرف را با فحش دادن متبلور می کند . یک زمانی هم شده بود رهبر اپوزسیون ایران و برای نجات کشور طرح می داد !  خوشبختانه اینجا که دیگر چیزی نمی تواند بنویسد و در وبلاگ های دیگر هم برود  انقدر با اسم های عوضی به سهیل فحش بدهد که جانش بالا بیاید .

دلیل دیگرم نوشتن برای نوشتن است . قبلا گفتم من برای دل خودم می نویسم . با برداشتن شمارنده وبلاگ و همچنین بستن نظرات راحت تر می شود نوشت .وقتی بازخورد مستقیمی وجود نداشته باشد بهتر می توانی در راستای سلیقه های خودت باشی . خلاصه فعلا معتقدم اینجوری بهتر است . شاید چند وقت بعد نظرم عوض شود .

به هرحال هرچی که هست . همه شما را دوست دارم و امیدوارم باز هم با من همراه باشید .از همه شما ممنونم و به قول فرانسوی ها مرسی هزار بار.....

 

پی نوشت :   دوستانی به داستان کوتاه و ادبیات علاقه دارند  این سایت را ببینند . اینجا توسط شاگردان آقای جمال میرصادقی اداره می شود و پر از داستان کوتاه و مقاله و مسائل مربوط به ادبیات است :

 سایت مرور  :         http://www.morur.com/

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل 

 

 

  دیشب پستی نوشتم که قرار نبود منتشر شود  و به صورت ثبت موقت و عدم نمایش در وبلاگ باشد تا بعدا دوباره کاملش کنم و فکر می کنم اگر خواندید نقص و نیمه کاره بودنش را متوجه شده بودید . اما فراموش کردم قسمت ثبت موقت را تیک بزنم و رفتم خوابیدم . حالا آمدم و دیدم با کمال تعجب روی وبلاگ بوده و نظر هم داشته !! . به هرحال هم به این دلیل و هم به خواهش یکی از دوستان  حذفش کردم  .

مرسی

 

پی نوشت : در کامنت ها دیدم که نوشته بودید این مطلب در گوگل ریدر موجود است . متاسفانه اصلا با این گوگل ریدر کذائی آشنائی ندارم و اشتراک گوگل ریدر هم ندارم . نمی دانم چطور باید این کار را کرد . اگر امکان دارد یکی به من راهنمائی بکند که چطور می شود حذفش کرد . و خودم  هم سعی کردم در سرچ گوگل راه این کار را پیدا کنم اما چیزی دستگیرم نشد .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

 

..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل 

آدم این جا تنهاست..

 

 

 من بینوا بندگلکی مطیع و سر براه نبودم

و راه بهشت مینوی من

 بز روی طوع و خاکساری نبود...

 

چند وقت پیش داشتم با یکی حرف می زدم . تلفنی . وسط صحبت یاد ماجرائی افتادم و خندیدم . به او برخورد و شروع کرد به پندهای اخلاقی که تمسخر دیگران کار بدی است و ...

گفتم من به تو نمی خندیدم . به یاد فلان ماجرا افتادم و برایش تعریف کردم . قبول نکرد . گفتم اگر رنجیدی من معذرت می خواهم . باور کن ابدا نمی خواستم مسخره ات کنم . باز فایده ای نداشت . مدام تکرار می کرد که مگر تو کی هستی و چه کاره ای و... زمینه صحبت  را کشید به روان شناسی و این که تو فقط یک فوق لیسانس هستی و پدر من دکترا دارد و استاد دانشگاه است و کلی هم کتاب نوشته ولی نصف تو ادعا ندارد و...

و بعد مدام تکرار این جمله : مگه تو کی هستی ؟

اول از همه این که پدر ایشان احترامش واجب است . احترام که هیچ . دستشان را می بوسم . استاد  هستند و کلی شاگرد تربیت کرده اند . ارزش چنین آدمهائی بیش از این حرفها است و این موضوع ربطی به بحث ما نداشت .

و موضوع اصلی که مدام تکرار می کرد : مگه تو کی هستی ؟

من کی هستم ؟ امروز داشتم به همین موضوع فکر می کردم .

 جواب چنین سئوالی را می شود در یک جمله داد . من سهیل فلانی هستم به شماره شناسنامه فلان و متولد فلان و ساکن فلان خیابان و ...

اما نه . اینها که فایده ای ندارد ...

 من آن شب  خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . دیگر هم به تلفن ها و اس ام اس های آن خانم جواب ندادم . من برای دوستانم حرمت قائلم . برای همین اجازه نمی دهم کسان دیگری به نام دوست و...در حریم من وارد شوند .

 شاید قبلا حال و حوصله این چیزها را داشتم . الان دیگر نه . نفسم نمی کشد . توانم را برای کارهای مهمتری لازم دارم .

من معذرت و این حرفها را نمی پذیرم . بحث لج بازی نیست . کسانی که من را می شناسند خوب می دانند آدم متکبری نیستم . همینجا با خیلی ها شوخی کرده ام و ظرفیت من را می دانید . این چیزها به ندرت من را ناراحت می کند .

در این مدت کلی اس ام اس داشتم که دلم برایت تنگ شده و چقدر تو خوب بودی و....

برای من جالب است که اگر من اینجور هستم دیگر آن توهین های آن شب چه بود و اگر آن حرفها درست بود دیگر چرا دلت برای من تنگ شده است ؟

 برگردیم سر موضوع اصلی ٬ من کی هستم ؟

من خودم هستم . خودم بوده ام . خودم خواهم بود . همه عمر از تقلید بیزار بوده ام . همه عمر نخواستم از دیگران تقلید کنم .می خواستم مثل خودم بخندم یا گریه کنم . مثل خودم راه بروم . ماجرا ها داشته ام . زندگی کرده ام . وگاهی برایم  سخت بوده است . خیلی سخت بوده است . من سال سگ و گرگ و شغال داشته ام . توهین و تحقیر شده ام .

چیزهائی به دست آورده ام . بودند کسانی که من را دوست داشته اند . هستند کسانی که دوستم دارند . من افتخاراتی داشته ام . هرچند که قبلا برای شما گفتم . به زخم و جراحت قلب و روح آدمی جایزه نمی دهند .

من عاشق بوده ام .وحشی و گرسنه و تند . عاشق زیباترین دختر جهان . هم چنان که شازده کوچولو گفت : گل من با دیگران فرق دارد ...

یک بار نیمه های شب در کوچه ها راه می رفتم . انقدر راه رفتم که دیگر اشک در چشمانم نماند . مطمئنم آن شب اندوهگین ترین آدم دنیا بودم . از این افتخارات زیاد دارم . تاریکی و سرما . خورشید و گرما داشته ام . بوسه های داغ..

روزهای خوب داشته ام . حرفهای خوب شنیده ام . زمانی بوده که شادترین آدم دنیا بوده ام . از این لحظات زیاد خواهم داشت . هیچ شکی ندارم . هیچ وقت نا امید نبوده ام. بلدم چطور دلداری بدهم . استاد تسکین دادنم . چه خودم و چه دیگران...

استاد سرنوشتم . تقدیر و زمانه و اجبار . همه زندگی ام را خودم بافته ام . سالیان سال و بار گران . چند تائی  موی سفید دارم . پاداش سالیان سالی که بر من بی رحمانه گذشته است . نفسم از حقارت روزها می گرفت . سال گرگ و سگ و شغال .

 بیراهه ها رفته ام . گاهی به مکر خدا و گاهی به حیله شیطان . مدتهاست که هیچ کدام را باور ندارم . به انسان معتقدم و فقط به او ایمان دارم .

 کتاب را دوست دارم . افسانه ها  بلدم . افسون و جادو . کلی شعر بلدم . غزل و چارپاره و مثنوی . مولانا و حافظ و خیام .

 حالا توئی که آن شب مدام می پرسیدی مگه تو کی هستی ؟ خانم محترم . این چند سطر را برایت نوشتم . تا بگویم من قهرمان زندگی خودم بوده ام . گیرم دن کیشوت وار و پر از خواب و خیال . اما خوشبختانه داور زندگی من شما نیستید . در واقع  آدمها نمی توانند درست قضاوت کنند .اما هرکسی قهرمان افسانه خودش است . این را از من داشته باشید .

  سهراب می گفت آدم اینجا تنها است .

 

همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل  | 

انتظار...

 ساعت دوازده شب داشتم  می رفتم سمت خونه . زیر پل محمودیه توی پارک وی خانمی را دیدم که با یکی دوتا کیسه نایلون یک گوشه ایستاده بود .

اسمش را فراموش کردم . قبلا هم برای شما نوشتم که این خانم اغلب شب ها می اید آنجا و منتظر مردی می ایستد که قبلا با هم رابطه داشته اند .

توی آن کیسه ها هم یک سری چیزهائی هست که آن مرد به او داده است . می خواهد یک بار دیگر او را ببیند و این وسایل را به او پس بدهد...

از طرف  فرشته رفتم  به سمت خانه . سوت و کور بود و  کوچه پس کوچه های تاریک و خلوت . تمام راه به این فکر می کردم که اگر آن خانم کمی شانس داشت . با یکی دو  تغییر کوچک در ژن ها می توانست یک دختر جذاب و زیبا باشد و در یکی از این خانه های فرشته زندگی کند .

در آنصورت الان با یک لباس خواب هوس انگیز نشسته بود روی تخت دونفره ای که همسرش هم گوشه اش خوابیده است .  و با صبر و حوصله ناخن هایش را مانیکور می کرد ...

ولی حالا در سوز  یخ آلود نیمه شب با صورتی رنگ پریده ایستاده در یک گوشه تاریک و منتظر کسی است که نمی اید . امشب نه ولی فردا شاید...

باباطاهر یک دوبیتی دارد که درست خاطرم نیست :

یکی را می دهی صد ناز و نعمت

                                               یکی را نان جو ٬ آلوده در خون

یا یک همچین چیزی...

من از انتظار متنفرم .  مثل هرکس دیگری گاهی منتظر بوده ام . همه منتظر بوده ایم . گاهی هم دیگران در انتظار ما بوده اند . زمانی منتظر هوای خوب بودم . مدتها . الان نه دیگر . هرچه هست همین است . اگر کمی زاویه دیدت را بالا ببری هر کسی یا منتظر است یا سوژه انتظار دیگران...

شاید باید بشینم و منتظر کسی باشم . مهربانی  که چراغ بیاورد و یک دریچه...ازدحام کوچه خوشبخت...

احساس می کنم...

احساس می کنم.......

در بدترین دقایق ...

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

 چندین هزار چشمه خورشید

                                        در دلم

می جوشد از یقین...

 

نمی دانم چرا امشب خوابم نمی برد .این وقت شب  توی سرم عجب خر تو خر محشری است . 

 بعضی چیزها هست که بهتر است فقط برای خودت نگه داری . بعضی لحظه ها هست که نمی شود به کسی گفت . علی رغم همه این ها که گفتم . فکر می کنم   فقط خودم بدانم  که تابستان گذشته بدترین و سخت ترین روزهای عمرم بود . این که چه بود و چه گذشت واین چرا و چطور ها را فراموش کن...

می نشستم برای خودم با ورق  فال می گرفتم .مثل فالگیرها حرف می زدم . فالگیری که گذشته  را خیلی خوب می گفت . خصوصی ترین لحظه ها را می دانست . واقعا تعجب می کردی . ولی اینده ...

از اینده جز چند تا اگر و شاید چیزی به خاطر نداشت و این همه در روزهای بلند تابستان گذشته بود . خدا می داند که دیروزش ماضی بعید بود و فردا آینده دور . خیلی دور...

تابستانی که روزهای بلندی داشت و باور کن شب هایش بلند تر از روزهایش بودند . خوابم نمی برد . بیدار می ماندم . بیدار بودم . همه عمر بیدار بودم .

بعضی ها می گفتند این قرص ها علاج دردت است . جالب است که  ملت ما همگی متخصص قرص های خواب هستند . کلرودیازپوکساید و لورازم پام و کوفت و زهرمار . هرکس هم میزان خودش را داشت . دو میل و پنج و ده میل...

حالا اینجا نشستم . تنها توی خانه خودم . بیدار نشستم و فقط تلق تولوق دگمه های کیبورد هست .

می دانم در این جهان به زخم قلب و جراحت روح کسی جایزه نمی دهند . آدم متوقعی هم نیستم .  ولی به من بگو . این آرامش لرزان و مواج جایزه این همه سال بود ؟ پاداش عبور از همه این سالها  همین بود ؟

من یک شب را یادم هست . یک شبی . در همین تابستان پیش . نمی دانم  دقیقا کی بود و کجا . نمی دانم چه خوابی دیدم که بیدارم کرد . دیده ای که آدم سعی می کند خوابش را به یاد بیاورد ؟ آن شب بالعکس سعی می کردم فراموش کنم هرچه دیده ام . من دستهایم می لرزید و نمی توانستم فراموش کنم . در یک چنین شبی . نمی دانم کی بود و چرا..

یک بیابان بود . بی انتها .

در یک چنین شبی من  تکلیفم را  با همه این زندگی و مردمان روشن کردم .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل  | 

دروغ

 

 

این پست در واقع پاسخ یکی دوتا ای میل است که فکر کردم  شنیدنش برای شما هم خالی از لطف نباشد . از من پرسیدند که چطوری بفهمیم طرف در حال دروغ گفتن است ؟ و ایا در روان شناسی راهی برای کشف دروغ هست یا نه ؟

جواب در یک کلام مثبت است . بله واقعا راه هائی هست . منتهی این روش ها سر راست و کلاسه بندی شده نیست . در واقع یک نوع شم است . اصولا روان شناس جماعت تا دلتان بخواهد دروغ می شنوند . البته برای ما دروغ یا راست هم چندان اهمیتی ندارد . همین که یک موضوع در ذهن کسی هست کافی است . این که آیا واقعا اتفاق افتاده یا نه  مهم نیست .

 نهایتا توانائی تشخیص راست و دروغ هم امرخارق العاده ای نیست . من فکر می کنم در اکثر موارد می فهمم که طرفم راست می گوید یا خیر . راستش بسیار به ندرت ممکن است اشتباه کنم . چیزی که هست هیچ وقت به روی طرف نمی آورم و اغلب فکر می کنند که واقعا حرفشان را پذیرفته ام .

باری. اول از همه این که بعضی ها به دلیل شغل و حرفه ای که دارند به طور تجربی توانائی کشف حقیقت را پیدا می کنند . مثلا پرسنل آگاهی و ...

از طرف دیگر همه ما گاهی نیاز داریم که بدانیم دروغ می شنویم یا راست ؟ به هرحال من چند تا نکته کلیدی را برایتان می نویسم  :

اول این که آدم دروغگو تماس چشمی ندارد . سعی می کند نگاهش را به سمت دیگری معطوف کند . البته به ندرت کسی تا این حد تابلو دروغ می گوید . کلید قضیه این است که تماس چشمی از حد متوسط خودش پائینتر می آید . یعنی نگاه ها گذرا و سریع است .

نکته دیگر این که ژست ها و عادت های بدنی طرف  خشک و مکانیکی می شود . می توانید بفهمید که این آدم راحت نیست .

به زبان بدن دقت کنید . نشستن دست به سینه . انداختن پاها بر روی هم . به طور کلی دست و پاها به سمت بدن جمع می شوند . دست ها به هم گره می خورند . کف دست ها رو به پائین است . دستی که روی دهان است مثل حالتی که دست زیر چانه قرار می گیرد .لمس بینی . خاراندن گوش و مالیدن چشم ها هم همینطور است .

شانه بالا انداختن . البته اگر سریع و گذرا باشد .

اغلب حرکات بدن نا هماهنگ هستند . مثلا  با زبان می گوید بله اما سرش به طور نامحسوس به سمت بالا تکان می خورد .

لبخندی که خشک و مانند یک ماسک است . منظورم خنده ای است که فقط با لب ها انجام می شود و هیچ نشانه ای از ان در جای دیگری از صورت یا چشم ها وجود ندارد .

حرکات جزئی بدن . متمایل شدن به سمت یک راه خروجی . مثل در یا پنجره .

آدم دروغگو به ندرت از ضمایر من یا ما استفاده می کند . مثلا نمی گوید من نرفتم . به جایش می گوید نرفتم و مانند اینها...

وقتی شما یک داستان دروغ می شنوید نشانه های دروغ بسیار زیاد است . مثلا اعداد یک نسبتی با هم دارند . مثل ۷ و ۱۴  یا سه و شش . خلاصه اعلب یک رابطه ریاضی ساده بین آنها برقرار است .

یک نفر راحت تر دروغ می گوید تا دونفر یا بیشتر . وقتی چند نفر می خواهند دروغی را بیان کنند بیشتر اشتباه می کنند . به زوج ها نگاه کنید . اغلب سعی می کنند ظاهر سازی کنند و خودشان را خوشبخت جلوه دهند . اما تقر یبا هیچ وقت نمی توانند . به فاصله بین آنها دقت کنید . خیلی به وضوح معلوم است .

دید و نگرشی که ملت از دنیا دارند اغلب بازتابی از نظر آنها راجع به خودشان است . مواظب کسانی که مدام می گویند دنیا چقدر فاسد شده و همه دزد شده اند باشید ..

 لحن و لهجه نوشتاری یک فرد چیزی شبیه به اثر انگشتش است . تقریبا هیچ وقت نمی شود از آن فرار کرد . ترکیب و تعداد حروف اضافه و ربط در اغلب آدمها یک چیز شخصی است . اینجوری می شود فهمید که یک متن بدون نام متعلق به چه کسی است . خواندن کامنت های مزخرف برای من سرگرم کننده است . خیلی راحت می توانید بفهمید آنها را چه کسی نوشته است . هرچند طرف به نظر خودش زرنگی به خرج داده و مثلا با یک نام دیگر نوشته و سبک نوشته اش را هم عوض کرده است !! در کامنت های پست قبلی یکی دوتا نمونه جالب وجود دارد .

باری . همه آن چه گفتم می تواند برای شما به منزله یک کلید باشد . منتهی طبق معمول باید اضافه کنم که وقتی در مورد مسائل مربوط به آدمیزاد  حرف می زنیم هیچ چیز قطعی نیست . به هرحال با کمی دقت و هوش می شود دروغ و راست را از هم تشخیص داد .

در نهایت این که اساس و پایه اغلب آسیب های روانی دروغ است . نه آن دروغی که به دیگران می گوئیم  بلکه دروغی که به خودمان می گوئیم . دروغی که از دیگران می شنویم چندان اهمیتی ندارد . گاهی حتی شنیدنش خوشایند هم هست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل  | 

پیشنهاد ازدواج به دلقک !

 

این میل امشب به دست من رسید :

است Evean نام من سلام

آسان ،راغب ازدواج شده ام که ملاقات بنماییم مردم همه فن حریف دنیا دختر هرگزمن یک رفتن
به تبادل بیشترراجع به یکدیگررابازدیدبکندویادبگیرد

هرگزمن ارتباطی توسطاینترنت قبل ،انجام نداده ام امامجبورشدکه آن راحالادیدن

انجام بدهیم اگرمن می توانم کسی بایک قلب اهمیت دادنی ملاقات بنمایم ویک بهتردوستی وشاید

بیشتربعدابسازم " من دربهای خارج وخواندن ،دوست دارم ومن راغب هستم که شمارابهتربدانم ومقداری زمان

خوب باخودتان بداریداگرشمایکی دیگرخواهیدبودکه مهم نیست مسافت راوفضااهمیت بدهد من دارم توسطنهادنامه تان می نویسم :

من خوشحال خواهم بوداگرشماپشت بنویسیدتااینکه مامی توانیم یکدیگررابهتر Cloob . com

بدانیم
 

من دارم می نویسم لطفابایک مترجم ،اشتباه هارااهمیت ندهد "

منتظرکه ازشمامی شنو

 

 

 

 

 

Hello

My name is Evean.
I am an easy going Girl never married, willing to meet people all round the world to exchange views and learn more about each other.
 I have never done communication through the Internet before, but was forced to do it now to see if i can meet someone with a caring heart and make a better friendship and maybe more later.
I love out doors and reading, and i am willing to know you better and have some good time with you if you will be the one that cares no matter the distance and space.
I am writing through your mail id on: cloob.com
I will be glad if you write back so that we can know each other better.
I am writing with a translator, please don't mind the errors.

Waiting to hear from you.

 

Evean.

 

 

دلقک :

سلام . ای تینک همه را برق تیک می کند وی را اویلی  لایت ! انی وی من الان مغزم هنگ کرده و وری وری تحت تاثیر قیافه فاک تاپ شده شما قرار گرفتم . آی تینک اون فاکینگ طویله ای که یو از اونجا میل پراکنی می کنی کجاست ؟ سو سو یا گواتمالا است یا سودان یا چیزی در همین مایه هاست . راستی منم درب ها را لاو دارم یا ای لاو دورز شما وری نایس هستید . در کانتری ما گیرل ها خیلی لاو دارن که ما بویز را دبل دورز بکنند که همان دودره خودمان می شود من تا الان وری وری اندازه خیلی زیاد دو دره شدم توسط در وداف که در این کانتری لایف می کنند .به حضرت عباس !

 من هم راغب ازدواج شده ام و ملاقات بکنم درو داف همه فن حریف دنیا و بعدش ای سی کدوم گود تر هستند تا بعدش ببینیم چه می شود . از یور ددی ات هم  کوئسچن بپرس جهیزیه چی میده بهت البته ای شور بابات بدتر از من به نون شب محتاجه وگرنه دخترش اینجوری دوره نمی افتاد دور دنیا که هازبند سرچ کنه .

آی شور من و یو خیلی  به قلب همدیگر اهمیت دادنی می کنیم و یو باید بگوئی تنکس گاد که من هندم به شما نمی رسد چون مسافت را و فضا را خیلی سو فار است انی وی اگر هندم بهت می رسید ای چنان بلائی به هدت می آوردم که با خاک انداز هم  کن نات جمعت کنند وری نایس !

من خیلی گلاد شدم که شما سو فار هستید و با اون فیس دوست داشتنی ات  همون بهتر که سو فارتر باشی .

 

در اند  من لاو دارم بدونم کدوم  فاکینگ دانکی حاضر میشه با تو مریج بکنه ؟!

من با مترجم نمی نویسم ولی قیافه تخمیت مغزم را  فاک تاپ کرد شما اهمیت نده اشتباه ها را

منتظر که از شما می شنو  ازگل عمله  !

 بابای

 

http://i43.tinypic.com/2hd4faa.jpg

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3