اگر یادتان باشد تابستان قبل چند پست راجع به فروید و روانکاوی نوشتم . گستردگی مطلب و مسائل حاشیه ای باعث شد که نتوانیم از مقدمات قضیه جلوتر برویم . گیرم فروید خیلی پیچیده تر از این حرفها است . من می توانم هر مکتب دیگری را ظرف مدت کوتاهی به شما یاد بدهم . منتهی فروید نیاز به سالیان سال زمان دارد . ذات مکتب فروید چنان است که همیشه در اقلیت و خاص باقی می ماند . هرچند می شود این مکتب را در یک جزوه مثلا صد صفحه ای خواند و یادگرفت . منتهی واقعیت این است که معانی واقعی اصطلاحات و سرفصل ها به کلی با آن چیزی که در کتاب ها نوشته شده است متفاوت هستند . لابد شنیده اید که یک روانکاو حتما و الزاما باید توسط شخص دیگری به طور سنتی و کلاسیک روانکاوی شده باشد . این دوره حدود سه سال طول می کشد . هیچ تبصره و استثنائی هم وجود ندارد .
یکی از اهداف این قانون فهم صحیح و درک درست مکتب فروید است . در غیر اینصورت شما برداشت درستی از موضوع نخواهید داشت و به طور قطعی تحت شعاع کمپلکس ها و تیپ شخصیتی خودتان خواهید بود . توجه کنید که من قصد ندارم موضوع را پیچیده کنم یا بگویم این مکتب چنین و چنان است . ابدا اینطور نیست . حالا از این حرفها بگذریم . من چندتائی ای میل داشتم که در آن از رابطه مادر و فرزند پرسیده بودید . پس اجازه بدهید یک نگاه کوچولو به این قضیه داشته باشیم :
مادر و فرزند ٬
عشق میان مادر و فرزند قوی ترین و اصیل ترین عشقی است که یک بشر می تواند تجربه کند . تمامی عشق های دیگر در بهترین حالت فقط درصد کوچکی از این عشق را شامل می شوند . این یکی از امتیازات زن بودن است . یک مرد نمی تواند چنین حسی را تجربه کند . حتی قادر به تصورش هم نیست .
بسیار خوب . مادر و فرزند در ابتدا یکی هستند . یعنی کودک از بطن مادر بیرون می آید . در دوران خوش و کوتاه اولیه این دو موجود هریک سلطان قلب آن دیگری هستند و چیزی نمی تواند بین آنها فاصله بیندازد . بعد سایه پدر این رابطه را مخدوش می کند و کودک متوجه می شود که در عشق به مادر یک رقیب بزرگ دارد که همان پدر است . این موضوع یک ضربه جانانه به کودک وارد می کند و حالا او سعی می کند مادر را دوباره پس بگیرد و یک نوع جنگ بین او و پدر پیش می اید .با گذشت زمان کودک رفته رفته متوجه می شود که با روش فعلی اش نمی تواند برنده این مبارزه باشد . بنابراین تاکتیک را عوض می کند و سعی می کند با تقلید از پدر مثل او قوی و بزرگ باشد . این یعنی همانند سازی و چنین است که بچه های کوچولو سعی می کنند با تقلید و الگوبرداری از رفتار بزرگترها به بلوغ و رشد دست پیدا کنند .
مادر :
و اما ماجرای ادیپ و الکترا فقط برای فرزند نیست . مادر هم در این گیرو دار حضور دارد و یک سری ضربه های خاص هم هست که نصیب مادر می شود .
هر خانمی با شروع بارداری یا حاملگی به هویت جدیدی دست پیدا می کند . او دیگر یک زن عادی نیست و باردار است . این موضوع به زن یک نوع سرافرازی و غرور معصومانه اعطا می کند . کودک قبل از تولد دارای وحدت جسمانی با مادر است . و هیچ فاصله و دغدغه ای هم وجود ندارد . مادر با فرزند درون شکمش حرف می زند و رازونیاز می کند و همه ما این صحنه را دیده ایم .
باری . با به دنیا آمدن نوزاد ٬ این وحدت و یگانگی از بین می رود و حالا برعکس تمام عوامل دست به دست هم می دهند تا بین مادر و فرزندش فاصله ایجاد کنند . اولین ضربه هنگام نامگذاری است . کودک صاحب نام و نام خانوادگی می شود و نوعی هویت قانونی پیدا می کند . نام خانوادگی به طور مستقیم از پدر می اید و این اولین هشداری است که جامعه به مادر می دهد .او دیگر مالک بی چون و چرای فرزند نیست . حداقل نه مثل آن زمانی که کودک در شکمش بود .
رشد کودک فرایندی است به سوی استقلال روزافزون . مادر و کودک ناچار می شوند رفته رفته از وحدت و یگانگی قبلی فاصله بگیرند . هرمرحله از رشد حاوی حرمان است و ایجاب می کند که هم مادر و هم فرزند متقابلا از دست دادن یکدیگر را بپذیرند . یکی از اولین شکاف ها در این وحدت بازگشت عادت ماهانه یا پریود شدن مادر است . یعنی مادر دوباره مقام و موضع قبلی را می پذیرد . از نظر روحی از فرزند فاصله می گیرد و تبدیل به یک زن می شود . حالا دوباره صاحب میل جنسی نیز هست . اکثرا تا زمانی که مادر به کودک شیر می دهد خبری از پریود شدن نیست . بازگشت عادت ماهانه صرفا یک امر فیزیولژیک و نشانه دوری مادر از فرزند و ظهور مجدد میل جنسی در او است .
بسیاری عوامل دیگر هم این وسط هست اما در حوصله بحث ما نیست . من فقط دو موضوع را برای نمونه گفتم . به هرحال پدر عامل اصلی جدائی مادر از فرزند است . توجه کنید که قانون و جامعه هردو از پدر نشات می گیرند و پدر به طور سمبلیک از نظر فرزند و مادر عامل و مقصر اصلی جدائی آن دو است .
حالا باز به عنوان مشتی نمونه خروار ٬ اجازه بدهید نگاهی بیندازیم به یکی از لحظات خاص میان مادر و فرزندش . یعنی لالائی .
در تمام فرهنگ ها و قومیت ها لالائی خواص و حالتی یکسان دارد . نوعی صدای حزن آلود که وزن و حالتی به خصوص دارد . در لالائی غم و اندوه هست و تکرار . بیت هائی که با صدای اندوهناک خوانده می شود . چه چیز فریبنده ای در صدای مادر نهفته است ؟ این چه صدائی است که کودک ناارام را به موجودی آسوده و ارام تبدیل می کند ؟
لالائی مرثیه است .
بله . لالائی مرثیه ای است که مادر برای فرزند خود می خواند . شاید شما تعجب کنید و پیش خود فکر کنید که این امکان ندارد . اما واقعیت همین است که گفتم . بین لالائی و مرثیه شباهت های بسیار زیادی هست . لالائی مرثیه ای است بر تمام آن دردی که مادر می کشد . تمام آن دنیای بی رحمی که فرزند را از مادر می گیرد و مادر را از فرزند . تمام آن چیزی که بین آن دو به تدریج فاصله ایجاد می کند . مثل دو تخته پاره در دریا که امواج آن ها را از هم دور می کنند .
معنای واقعی لالائی این است ٬ گوئی مادر به فرزند خود می گوید من را ببخش . من را ببخش که تو را به این دنیای وانفسا آوردم و اینک روز به روز از تو دورتر می شوم . ببخش که تو را تنها می گذارم . من را ببخش که نمی توانم همیشه و همه جا با تو باشم .
و اما کودک ٬ او درگیر و دار رابطه بین مادر و پدر است . سایه تهدید آمیز پدر که در تمام لحظات بین مادر و فرزند هست و فرزند را به این نتیجه می رساند که مادر همسرش را بیش از او دوست دارد . غم و اندوه نهفته در لالائی او را تسکین می دهد و به این نتیجه می رساند که انگار مادر هنوز او را دوست دارد . انگار مادر هم به اندازه خود او از این جدائی غمگین است . پس او هنوز من را دوست دارد.....
و چنین است که کودک با لبخند و ارامش به خواب فرو می رود .
به معنای دقیق کلمه . لالائی مرثیه خوانی مادر بر گور پدر است . در لالائی مادر خود را به این توهم دلخوش می کند که یگانگی و همبستگی او و فرزندش ابدی و جاودانی است . انگار که فرزند را از پدر ربوده باشد . باز تاکید می کنم که پدر معنای سمبلیک دارد و هویت پدر دقیقا به معنای هرآن چیزی است که غیر از مادر و کودک در دنیا وجود دارد .
اصطلاح مهرآکین در روانکاوی حکایت از عشق و تنفر توامان است . رابطه بین مادر و پدر دقیقا رابطه ای مملو از مهرآکین است . عشق به پدر همان نفرت از اوست و تنفر از او حاکی از مهر . در لالائی احساس مهرآکین نسبت به پدر در اوج و شدیدترین حالت خود است .
باری . توجه کنید که این مطلب بسیار خلاصه شده و ناقص است . صرفا خواستم گوشه هائی از رابطه مادر و فرزند را نشان بدهم . می خواهم این نتیجه رابگیرم که پاسخی به چند تائی از ای میل های شما است . خانم هائی که به تازگی بچه دار شده اند و می پرسند چه رابطه ای با بچه ام داشته باشم و چه کنم ؟
با نوزاد حرف بزنید . مادری که با بچه اش حرف نمی زند بدترین ضربه ها را به روان کودک وارد می کند . مهم نیست چه می گوئید . اما حرف بزنید . بگذارید صدای شما را بشنود . مهم نیست که نوزاد معنی حرفهای شما را نمی فهمد . حرف بزنید . صحبت کردن و زبان. یعنی تمام آن چیزی که بین انسان و حیوانات دیگر تفاوت ایجاد می کند نشات گرفته از مادر است . انگیزه زبان دقیقا از مادر می اید و اتفاقا یکی از زیباترین بحث های روانکاوی است . شاید در اینده چند خطی در این باره بنویسم . به هرحال امیدوارم در این پست پاسخ بعضی از سئوالات خود را گرفته باشید .
پی نوشت :
چند روز پیش من مهمون داشتم . چون آدمهای خاصی بودند تصمیم گرفتم یک نهار درست و حسابی بدهم . زنگ زدم به یکی از این آگهی هائی که توی خانه می اندازند که نوشته بود شعبه رستوران فلان در قلهک افتتاح شده است و غذای رسمی مثل چلوکباب و این حرفها داشت . خلاصه زنگ زدم و سفارش دادم . بعدش هی منتظر شدم و خبری نشد . دوباره و سه باره زنگ زدم و هی می گفتند یک ربع دیگر غذای شما می رسد و خلاصه آخرش ناامید شدم و مجبور شدیم به پیتزا و این حرفها قناعت کنیم . پریشب توی خانه نشسته بودم که زنگ در را زدند . رفتم دیدم یک پیک غذا آورده است !!
به طرف گفتم قضیه دوربین مخفی است ؟ طرف خیلی جدی گفت یعنی چی ؟ گفتم آخه من پریروز برای ناهار سفارش داده بودم . حالا دو روز از ماجرا می گذرد و تازه برای من شام آوردی ؟! مرتیکه چقدر هم پررو بود . گیر داده بود که نخیر ما اشتباه نمی کنیم و خودت نیم ساعت پیش زنگ زدی سفارش دادی ! فک کن !!