تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

یک الی پنج

 

یک ) ما از سالها پیش توی گاراژ خونه جمع می شدیم . بین داراباد و کاشانک ٬ با موتور ماشین ور می رفتیم . این دفعه موتور یک رنو روی پایه بود . من رفته بودم بابک رو ببینم ٬ قلم دست اون بود و من با چکش می کوبیدم تا روی بدنه موتور علامت بگذاریم . در گاراژ نیمه باز بود . من از لای در دیدم  یک زن و مرد از کوچه رد می شوند . به بابک گفتم این دختره شیرین نیست ؟ سرش رو بلند کرد و نیم نگاهی انداخت ٬ سرش رو انداخت پائین و گفت ولش کن ٬

گفتم  باور کردنی نیست بعد از این همه سال و این همه ماجرا که شما دوتا داشتید ؟

گفت مواظب باش اون چکش لامصبو روی دست من نکوبی...

همش همین بود ؟

دو ) به نظرم بهترین داستان ها رو خانم های خانه دار می نویسند . من الان یک هفته است دنبال یک سوژه هستم و هیچی گیر نمیارم . بدبختی این که همین پس فردا باید توی کلاس بخونم . خلاصه این که خانم های خانه دار اشپزی رو خوب بلدن ٬ نوشتن داستان کوتاه دقیقا مثل آشپزی است . سوژه هم که برای این ها مثل نقل و نبات فراوان است . منظورم مردهای بدجنس و بی شعوری است که همیشه سوژه داستان های کوتاه است و این جماعت هم از این لحاظ جنسشان جور است . بعدش می ماند تکنیک و ساختار ٬ اتفاقا از این لحاظ هم اوضاع عالی است . خوب هم همدیگر رو نقد می کنند . داستان را برای هم می خوانند . بعدش : ای وای اکرم خانم  خدا مرگم بده این داستانم اصلا فضا و رنگ نداره !

بعدش یک مشت فضا و رنگ می ریزن توی داستان . مثل موقعی که زرد چوبه توی غذا می ریزن ٬ کافیه در کابینت رو باز کنند و از یک شیشه یک قاشق چایخوری زرد چوبه بریزن توی داستان لامصبشون...

سه ) بدجوری درگیرم . درگیر یک چیز خیلی بد ٬ بدبختی اینه که نمی تونم توی این وبلاگ حتی یک کلمه از این کابوس لعنتی بنویسم . صرفا چون کسانی که نباید این وبلاگ را می خوانند . بعد وقتی کسی بپرسد  کی به شما این قضیه رو گفت جواب آنها معلوم است ٬ توی وبلاگ سهیل خوندیم ...

چهار ) از این گلایه های مضحک تو و صد البته جواب من میشه یک شوی درپیت حسابی ساخت . فقط کافی است یکی دوتا ماشین خفن گیر بیاریم که توی کلیپ از نون شب واجب تره ٬ اصلا همین جیپ خودم  خوبه . تو هم برو واسه خودت یک ماشین گیر بیار ..

اول کلیپ هم بهتره اینجوری باشه : تو داری دفترچه خاطراتت رو ورق می زنی . بعدش تازه یادت میفته تو یک زمانی یک دوست پسری به نام من داشتی ! بعدش بدو بدو میائی اینجا و هی گیر میدی که چرا این مدت این رو نوشتم یا اون رو نوشتم ٬ فکر می کنم این سناریو برای نمایش دادن در کانال پی ام سی هیچی کم نداشته باشد .

پنجم ) شبها می دوم . نیم ساعت یا گاهی سه ریع . یک روش خیلی اساسی هست که می تواند عرق شما را حسابی دربیاورد . این که آخرش مثلا یک دقیقه نرم می دوید . بعد استارت می زنید و با آخرین قوا چند دقیقه خیلی سریع می دوید . بعدش دوباره نرم و دوباره استارت  . پدر آدم را در می اورد . برای نتیجه بهتر باید یک چیزهائی توی ذهنتان باشد که برای استارت زدن انگیزه بدهد . چیزهای بد که باید با آخرین قوا از دستشان فرار کرد . من از این چیزها خیلی زیاد دارم . تو چی داری؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط سهیل  | 

باد بی سامان و پرنده ها...

 

درخت کوچک من به باد عاشق بود

باد بی سامان....

 الف ) مدتی است که گیر داده ام به تاریخ مشروطه ٬ عجیب است که علی رغم تصورم دراین باره چندان کار تحقیقی زیادی صورت نگرفته است . منابع دست اول نسبتا خوبی هم هست . کتاب کسروی ٬ حاج سیاح و مهمتر از همه تاریخ یحیحی . فریدون آدمیت به نظر از همه علمی تر می نویسد . از همه اینها که بگذریم . مشروطه ایرانی نوشته دکتر آجودانی را توصیه می کنم .

طرحی در ذهنم هست که به نوعی مقایسه رجال مشروطه و افراد تاثیر گذار انقلاب ۵۷ است . البته چنین موضوعی به درد یک مقاله علمی نمی خورد . بیشتر یک کار تفننی است .

یک عکس بسیار جالب در مجله بخارا دیدم ٬ تصویر زندانیان مشروطه  در باغ شاه ٬ همان روز به توپ بستن مجلس گرفته شده است . کسانی که همگی اعدام شدند . بسیار  ناراحت کننده  بود .

ب ) ای کاش آن مطالب را پاک نمی کردی . عادت داشتم گاهی آنها را با صدای خودت بخوانم . آخر خیلی از آنها  ها را فقط برای من نوشته بودی . کمی حق دارم  از پاک شدن آنها ناراحت باشم  نه ؟

عجیب است که گاهی سعی می کنیم  گذشته خود را انکارــ پاک کنیم . من وضعیت خاص تو را درک می کنم ٬ حتی اگر هر دو سعی کنیم همه چیز را کتمان کنیم ٬ حقیقت این است که ما ٬ من و تو ٬ زمانی همدیگر را دوست داشتیم . خیلی زیاد .

گاهی چیزی برای من بنویس . یکی دو سطر ٬ هر وقت حوصله اش را داشتی . از حال خودت خبری بده ٬ هروقت دلت خواست .

فکر می کنم باید بگردم دنبال کسی که ردی از تو داشته باشد . نگاهی . صدائی . نشانه ای...یک دلخوشی و تسکین کوچک . فعلا همین .

ج ) ایام عید  یک تور یک روزه اف راد رفتیم که بسیار خوش گذشت . همین اطراف دریاچه نمک و بیابان های قم . دوتا لندرور . یک رنه گید و یک جیپ صحرا ٬ من از بالای یک تپه با شیب بسیار زیاد سرازیر شدم  و وقتی رسیدم پائین درجا دور زدم و دوباره برگشتم بالا . پریروز فیلمش را دیدم و بسیار صحنه خوبی بود . مثل بالرین ها ماشین روی پاشنه چرخید و برگشت بالا . ای کاش می توانستم این صحنه را بگذارم روی اینترنت . متاسفانه هندی کم قدیمی بود و نوار می خورد . خلاصه یکی از بچه ها قول داده این کار را بکند . اگر شد حتما لینکش را می گذارم اینجا .

 نکته کنکوری قضیه این است که اگر شما بلد باشید ترمزهای ماشین را ( فقط ترمز چرخ های جلو )لنگه به لنگه رگلاژ کنید روی جاده های خاکی یا یخ و برف می توانید با ترمز بچرخید . یک دور یا حتی بیشتر . مثل فرفره ! 

د ) یکی دوباری او را تا دم خانه اش رسانده بودم . دفعه آخر گفت بیا بالا و یک چائی بخور . گیرم ساعت دوازده شب بود و علی رغم میل باطنی هردوی ما ادب اقتضا می کرد که مساله به تعارف برگزار شود و خیلی ممنون و باشد برای یک شب دیگر...

عجیب است که به این سرعت رابطه ما به جائی رسیده که مسافرت یکی دو روزه ات من را دلتنگ می کند پرنده کوچک.....

 

 

 

ه ) مامان آمده بود اینجا و می گفت دیگر امسال باید حتما ازدواج کنی . تا به حال از این حرفها به من نزده بود . خواستم بگویم که من خیال ازدواج کردن ندارم . اما توی چشمهایش چنان شادی و امید کودکانه ای موج می زد که نتوانستم هیچ چیز بگویم .

می دانم که با من بحث نمی کند و هیچ اصراری هم نخواهد کرد . اما در خلوت خودش به این موضوع فکر می کند . با غم و اندوه . تنهائی . من بعضی وقتها جلوی مادرم خجالت می کشم ٬ از آن چیزی که هستم ــ شده ام . آن پسر کوچولوی دوست داشتنی مادرم کجاست ؟

ط ) یک دختر عمه دارم که چند وقتی است پیش پدر و مادرم زندگی می کند . چند روز پیش یقه ام را گرفته بود که برای تو  یک مورد خوب پیدا کرده ام  . بعد موبایلش را آورد و مورد خوب ! را نشانم داد که ظاهرا در مسافرت ترکیه ایام عید با هم آشنا شده بودند . گفتم من ابدا خیال ازدواج ندارم ٬ کمی فکر کرد و پیشنهاد داد که می توانید چند ماه با هم باشید و بعد با هم ازدواج کنید ! 

 گفتم من دوست دختر دارم و نمی توانم آدم جدیدی را وارد زندگی ام کنم . پرسید که دوستت چطوری است و من هم چند جمله برایش گفتم ٬ لبخندی زد و گفت طرف خیلی زرنگ است و ظاهرا خیلی خوب توانسته قاپ تو را بدزدد . این جمله اش بدجوری کفرم را درآورد . حقش بود یکی می زدم توی گوشش ٬ این تفکر و دید کاسبکارانه در روابط بین پسر و دخترها واقعا شرم آور است . قاپ دزدیدن یعنی چی ؟ مگر من چه تحفه ای هستم که کسی چنین خیالاتی داشته باشد ؟ برای این دختر عمه عزیز که خیر سرش پزشک هم هست و مدتها خارج از ایران زندگی کرده و جوامع مدرن اروپائی را هم دیده متاسفم . اگر کسی چنین دیدی به رابطه با جنس مخالف داشته باشد در واقع کارش تمام است...

 

ی)  خانمی از دوستان برای عید دیدنی آمده بود اینجا ٬ تلویزیون روی کانال پی ام سی بود . خانمه به من توصیه کرد که مثل خودش شاد و سرحال باشم . بعد بلند شد و شروع کرد با آهنگ تلویزیون رقصیدن . پیش خودم فکر می کردم که این چقدر قشنگ و حرفه ای می رقصد . دو سه دقیقه رقصید و بعد نشست روی کاناپه و به گریه افتاد . زار زار...

د )  امشب  تفالی زدم به دیوان خواجه شیراز ٬ حضرت حافظ  ٬ و این غزل دراومد .

فاطی فاطی فاطی ٬ فاطی فاطی

                                               از  عشقت شدم قرو قاطی

فاطی جون ٬ فاطی ٬ خبرم کن فاطی ....

و ) چندی پیش در کامنت های یکی از دوستان نوشتم  من برای این که درو داف وبلاگستان دست از سرم بردارند موقع تایپ کردن حلقه دستم می کردم !  من خیلی نمکم نه ؟ یاه یاه یاه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت   توسط سهیل  | 

اقای دال

 

نمی دانم  کدام شیر پاک خورده ای رفته پیش دعا نویس و وبلاگ من را بسته ! یعنی طلسم کرده ! هر شب می خواهم آپ کنم و نمی شود !

امشب داشتم توی کامپیوترم دنبال چیزی می گشتم . داستانی را دیدم که مدتها پیش نوشته بودم . موضوع داستان یک آدم اسنوب بود به نام اقای دال ٬ چند پاراگراف از این داستان را اینجا کپی می کنم . البته این داستان همانطور که ملاحظه می کنید فقط در حد یک طرح است و نواقص بسیار عمده ای هم دارد . اگر عمر وفا کند شاید روزی دستی به سر و گوشش بکشم .

 راستی چه خبر شده که این همه وبلاگ را فی لتر کرده اند ؟ هر وبلاگی که در این چند روزه سر زدم فی لتر بود . در ضمن فی لتر شکنی که از آن استفاده می کردم هم خودش فی لتر شده ! اگر محبت فرمائید و به این حقیر فی لتر شکنی عنایت کنید بسیار موجب امتنان خواهد بود . جای دوری نمی رود ! مطمئن باشید !

ستون نظرات این وبلاگ هم بنا به اوامر اکید و دستورات شدید چند نفری از دوستان باز خواهد بود .

 

 

نشست   جلوی تلویزیون و با خیال راحت مشغول تماشای یک  کانال مد شد .البته  اقای دال از نظر تئوری با تلویزیون مخالف بود . وقتی همکارها در اداره راجع به فلان فیلم که شب قبل پخش شده بود صحبت می کردند او اخم می کرد و با لحنی تحقیر آمیز می گفت واقعا تعجب می کنم که شما چطور وقت با ارزشتان را صرف نگاه کردن برنامه های تلویزیون می کنید . انها می پرسیدند  این کار مگر عیبی دارد ؟ و جناب دال با غرور و تفرعن می گفت من ترجیح می دهم به جای این کارها بنشینم و یک کتاب خوب مطالعه کنم !  آنها هم می خندیدند و سر به سرش می گذاشتند . و اقای دال توی دلش می گفت یک مشت آدم عوام و بی سواد با آن سلیقه مبتذل....

اما وقتی تنها بود از تماشای تلویزیون خوشش می آمد .  همین کانال مد را دوست داشت . از تماشای خانم های جذاب و زیبائی که رپه می رفتند  حسابی خوشش می آمد . گاهی هم شو نگاه می کرد . اقای دال به طور ناخودآگاه همیشه قیافه تحقیرامیزی به خودش می گرفت و زیر لب چیز هائی راجع به هنر جهان سومی و کیفیت نازلش می گفت . اما بعد از چند لحظه دیگر این مسائل را فراموش می کرد و با تحسین و لذت به  کلیپ هائی نگاه می کرد که در آن  عاشق و معشوق در چمنزارها چهارنعل می رفتند و اواز می خواندند . البته همیشه به دیگران خرده می گرفت که چرا شعور لذت بردن از موسیقی کلاسیک  را ندارند و  این که اگر می توانستند موسیقی کلاسیک را درک کنند دیگر برایشان امکان نداشت به چیز دیگری گوش کنند..البته از عوام الناس یک کشور جهان سوم انتظار دیگری نمی شد داشت ..

بعد تلویزیون را خاموش کرد و رفت روی تخت تا بخوابد . در تاریکی و سکوت منتظر بود تا خوابش ببرد که متوجه شد صدای خفیفی می اید . خرت خرت خرت...

 

 

. نشست یک چائی برای خودش ریخت و با ارامش مشغول خواندن یک مجله زرد شد . البته  اقای دال  همیشه دیگران را از خواندن این جور مجلات برحذر می داشت . می گفت کتاب مبتذل و مجله مبتذل هر دو فقط باعث ساده پسندی و نگرش سطحی می شوند . دولت باید جلوی انتشار این چیزها را بگیرد . یعنی چه جلوی هر کیوسکی  همینطوری قطار قطار مجله های درپیت و بی ارزش گذاشته اند ؟  همیشه کسانی که این جور مجلات را می خریدند با نگاه تحقیرامیزی برانداز می کرد . اما  چاره چیست . اخر نمی شود که همیشه کتاب سنگین و فلسفی خواند . راستش مدتها بود که اقای دال دیگر کتاب جدی و درست و حسابی نمی خواند . در عوض عاشق رمان های پلیسی و مجله های زرد بود . اما هیچ وقت نمی گذاشت کسی از این موضوع بوئی ببرد . به شدت علاقه داشت دیگران او را یک روشنفکر بدانند . 

 

 یا از همان بچگی فقط یک ارزو داشت . روشنفکر و دانشمند شود . اما راستش اگر یک زمانی واقعا برای این کار سعی و تلاش می کرد  حالا دیگر مدتها بود که دست از سعی و تلاش برداشته بود و فقط به این کار تظاهر می کرد . همیشه گوشه میزش توی اداره یک کتاب کت و کلفت فلسفی با اسم عجیب و غریب بود .

پشت یکی از قفسه های کتابخانه اش مجله ها و رمان های پلیسی را پنهان کرده بود و خیلی مواظب بود که دیده نشوند . چون اگر  کسی انها را می دید واقعا مایه ابرو ریزی بود . هرچند خیلی به ندرت برای اقای دال مهمان می امد . خودش همیشه می گفت روشنفکر در جهان سوم محکوم به تنهائی  است . خودش  را روشنفکری در محاصره عوام می دانست که  به دلیل درک نشدن و تفاهم مجبور به پناه گرفتن در این خانه شده است...البته بعضی اوقات از شنیدن صدای خنده و شلوغی که از  خانه همسایه ها می امد  حسرت می خورد . خیلی دوست داشت در یک مهمانی باشد و بتواند در انجا اطلاعات عمومی اش را به رخ دیگران بکشد . چنان که همگی در دلشان به او حسادت کنند و در برابر همسرانشان بابت بی سوادی شرمنده بشوند . توی رویا می دید که  چطور تحسینش می کنند . اقای دال معاشرت با دیگران را به همین دلیل دوست داشت . هرچند این دلیل هم خودش باعث تنهائی اش شده بود . چون انقدر در اظهار فضل افراط می کرد که دیگران از دستش ذله می شدند ...

سروصدای مهمانی از خانه همسایه ها می امد و اقای دال آه می کشید و با خودش می گفت . واقعا خوشبختی واقعی متعلق به ادمهای نادان و جاهل است . افسوس که من سیب آگاهی را  گازی زدم و از بهشت رانده شده ام . البته به نظر خودش موضوع خیلی بیشتر از یک گاز بود . به اعتقاد خودش نه تنها یک گاز . بلکه بقیه سیب های درخت را به همراه  کل درخت و شاخ و برگش  خورده بود !

جناب دال مشغول خواندن یک پاورقی عشقی بود و توی داستان نوشته شده بود که خانم زیبائی چطور از دست همسر بی رحم و خودخواهش عذاب می کشد . این چیزها همیشه او را به فکر ازدواج می انداخت . معتقد بود زنی که با او ازدواج کند مستقیما وارد بهشت می شود قطعا شوهر روشنفکر و فهمیده ای مثل اقای دال یک موهبت الهی بود . خودش را با مردهای دیگر مقایسه می کرد که زن برای آنها چیزی جز یک موجود درجه دو نبود در صورتی که خودش روشنفکر که هیچ بلکه  فمینیست هم هست ! معتقد به برابری مطلق و این که چگونه همسرش از این که اقای دال  او را با تمام وجود درک می کند حیرت زده می شود !  بعد چگونه برای خانم های دیگر از دال تعریف و تمجید می کند و انها چطور به همسرش حسادت می کنند .....

راستش اقای دال به دلایل گوناگون تا به حال ازدواج نکرده بود . در جوانی مشکلات مالی به همراه اعتقاد راسخش به تجرد ابدی او را از ازدواج دور نگه داشته بود . حالا هم از طرفی از تنهائی خسته شده بود و از طرف دیگر پیدا کردن همسر برایش سخت بود . صد البته از نظر تئوری همچنان با ازدواج مخالف بود . در واقع او طرفدار عشق ازاد بود و به نظرش ارتباط های ازاد   با خانم ها  بهترین راه حل بود . مخصوصا که راجع به اشتهای بعضی از فلاسفه و روشنفکران هم چیزهائی خوانده بود . اما متاسفانه او موجود جذابی برای زنان نبود . سن و سالش هم خودش یک فاکتور مهم بود . عوامل نسبتا زیادی برای این موضوع وجود داشت . وضع مالی بخور و نمیر به او اجازه نمی داد بتواند با پول کسی را جذب کند . قیافه اش هم انصافا با  زان پل سارتر توی یک ردیف بود !  به هرحال چند باری که توی اداره یا جای دیگر با خانمی اشنا شده بود و کار به ارتباط دوستانه کشیده بود هم نتوانسته بود موفقیت زیادی کسب کند . چون بعد از اشنائی  آنقدر آنها را به بی سوادی  متهم کرده بود و انقدر سوادش را توی سر انها کوبیده بود که هرکدام بعد از مدتی تحمل کردن دیگر خسته شده بودند و خداحافظ شما...

اقای دال  معتقد بود که این هم یک  معضل جهان سوم است . یعنی قدر یک ادم روشنفکر را نمی دانند و نمی فهمند یک روشنفکر چه ارزش زیادی دارد . بنابراین اگر او در یک کشور دیگر زندگی می کرد قطعا همیشه تعداد بی شماری از خانم ها در اطرافش جست و خیز می کردند و هرکدام سعی می کردند به تنهائی مالک قلب اقای دال شوند .  اقای دال در خیالبافی واقعا موجود با استعدادی بود .

 یکی از سرگرمی های بزرگش در زندگی خیالبافی و غرق شدن در رویاهای شیرین بود . اغلب اوقا ت با این خیال به خواب می رفت . دخترخانم بسیار جذاب و زیبائی که تصادفا وضع مالی خیلی خوبی هم داشت و از  اروپا از یک رشته روشنفکرانه مثل هنرهای معاصر یا فلسفه فارغ التحصیل شده بود در یک مهمانی اقای دال را می دید و تحت تاثیر معلومات و سواد فوق العاده اقای دال قرار می گرفت و یک دل و نه صد دل عاشق او می شد ! در واقع او اقای دال را کشف می کرد !  چون مدت طولانی در یک کشور متمدن زندگی کرده بود و در دانشگاه های آنجا تحصیل کرده بود . بدیهی است که چنین موجودی عاشق اقای دال می شود !

اوج ماجرا هم جائی بود که آن خانم با حیرت می گفت من حتی در رشته تخصصی  خودم هم  قادر نیستم شما را شکست بدهم ! آخر اقای دال همیشه بحث و صحبت کردن را چیزی شبیه به دوئل می دید ! یعنی بالاخره یک طرف باید تسلیم می شد یا شکست می خورد !  اقای دال اغلب به این جای  داستان که می رسید به خواب می رفت . گاهی دیرتر خوابش می برد و ماجرا  ادامه پیدا می کرد . یعنی ازدواج می کردند و زندگی خوشی را شروع می کردند که البته بیشتر شبیه زندگی یک ارباب با کنیزش بود !  این موضوع از لحاظ منطقی  تعارضی با فمینیست بودن اقای دال نداشت . چون ان خانم ایمان داشت که  کنیز شخص روشنفکری مثل  اقای دال بودن یک افتخار بزرگ است !

 

پی نوشت :

با مهیار قرار  گذاشتیم که تابستان به کشور چین سفر کنیم . راستش قصد ما تفریح و گردش نیست . بلکه می خواهیم  یک کار مهم و بسیار ارزشمند انجام بدهیم . ما می خواهیم دنبال قاتل بروس لی بگردیم و انشالله انتقام بروس لی را بگیریم  ! انصافا هم فال است و هم تماشا . در ضمن مطمئنم سفارت چین و دولت آن کشور هم از این موضوع بسیار استقبال خواهد کرد . در ضمن من شکی ندارم که بسیاری از شماها از صمیم قلب ارزو دارید بتوانید به نوعی در این پروژه مهم سهیم باشید . صرفا برای خوشحال کردن شما به زودی یک شماره حساب در اینجا می نویسیم که با این وسیله می توانید هرچقدر دلتان خواست کمک مالی بکنید و بدین ترتیب در اجر معنوی این عمل خداپسندانه سهیم باشید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت   توسط سهیل  | 

مادر و فرزند...

 

 

اگر یادتان باشد  تابستان قبل چند پست راجع به فروید و روانکاوی نوشتم . گستردگی مطلب و مسائل حاشیه ای  باعث شد که نتوانیم از مقدمات قضیه جلوتر برویم . گیرم فروید خیلی پیچیده تر از این حرفها است . من می توانم هر مکتب دیگری را ظرف مدت کوتاهی به شما یاد بدهم . منتهی فروید نیاز به سالیان سال زمان دارد . ذات مکتب فروید چنان است که همیشه در اقلیت و خاص باقی می ماند . هرچند می شود این مکتب را در یک جزوه مثلا صد صفحه ای خواند و یادگرفت . منتهی واقعیت این است که معانی واقعی اصطلاحات و سرفصل ها به کلی با آن چیزی که در کتاب ها نوشته شده است متفاوت هستند . لابد شنیده اید که یک روانکاو حتما و الزاما باید توسط شخص دیگری به طور سنتی و کلاسیک روانکاوی شده باشد . این دوره  حدود سه سال طول می کشد . هیچ تبصره و استثنائی هم وجود ندارد .

 یکی از اهداف این قانون فهم صحیح و درک درست مکتب فروید است . در غیر اینصورت شما برداشت درستی از موضوع نخواهید داشت و به طور قطعی  تحت شعاع کمپلکس ها و تیپ شخصیتی خودتان خواهید بود . توجه کنید که من قصد ندارم موضوع را پیچیده کنم یا بگویم این مکتب چنین و چنان است . ابدا اینطور نیست . حالا از این حرفها بگذریم . من چندتائی ای میل داشتم که در آن از رابطه مادر و فرزند  پرسیده بودید .  پس اجازه بدهید یک نگاه کوچولو  به این قضیه داشته باشیم :

مادر و فرزند ٬

عشق میان مادر و فرزند قوی ترین و اصیل ترین عشقی است که یک بشر می تواند تجربه کند . تمامی عشق های دیگر در بهترین حالت فقط درصد کوچکی از این عشق را شامل می شوند . این یکی از امتیازات زن بودن است . یک مرد نمی تواند چنین حسی را تجربه کند . حتی قادر به تصورش هم نیست .

بسیار خوب . مادر و فرزند در ابتدا یکی هستند . یعنی کودک از بطن مادر بیرون می آید . در دوران خوش و کوتاه اولیه این دو موجود هریک سلطان قلب آن دیگری هستند و چیزی نمی تواند بین آنها فاصله بیندازد . بعد سایه پدر این رابطه را مخدوش می کند و کودک متوجه می شود که در عشق به مادر یک رقیب بزرگ دارد که همان پدر است . این موضوع یک ضربه جانانه به کودک وارد می کند و حالا او سعی می کند مادر را دوباره پس بگیرد و یک نوع جنگ بین او و پدر پیش می اید .با گذشت زمان  کودک رفته رفته متوجه می شود که با روش فعلی اش  نمی تواند برنده این مبارزه باشد . بنابراین  تاکتیک را عوض می کند و سعی می کند با تقلید از پدر مثل او قوی و بزرگ باشد . این یعنی همانند سازی و چنین است که بچه های کوچولو سعی می کنند با تقلید و الگوبرداری از رفتار بزرگترها به بلوغ و رشد دست پیدا کنند .

مادر :

و اما ماجرای ادیپ و الکترا فقط برای فرزند نیست . مادر هم در این گیرو دار حضور دارد و یک سری ضربه های خاص هم هست که نصیب مادر می شود .

هر خانمی با شروع بارداری یا حاملگی به هویت جدیدی دست پیدا می کند . او دیگر یک زن عادی نیست و باردار است . این موضوع به زن یک نوع سرافرازی و غرور معصومانه اعطا می کند . کودک قبل از تولد دارای وحدت جسمانی با مادر است . و هیچ فاصله و دغدغه ای هم وجود ندارد .  مادر با فرزند درون شکمش حرف می زند و رازونیاز می کند و همه ما این صحنه را دیده ایم .

باری . با به دنیا آمدن نوزاد ٬ این وحدت و یگانگی از بین می رود و حالا برعکس تمام عوامل دست به دست هم می دهند تا بین مادر و فرزندش فاصله ایجاد کنند . اولین ضربه هنگام نامگذاری است . کودک صاحب نام و نام خانوادگی می شود و نوعی هویت قانونی پیدا می کند . نام خانوادگی به طور مستقیم از پدر می اید و این اولین هشداری است که جامعه به مادر می دهد .او دیگر مالک بی چون و چرای فرزند نیست . حداقل نه مثل آن زمانی که کودک در شکمش بود .

رشد کودک فرایندی است به سوی استقلال روزافزون . مادر و کودک ناچار می شوند رفته رفته از وحدت و یگانگی قبلی فاصله بگیرند . هرمرحله از رشد حاوی حرمان است و ایجاب می کند که هم مادر و هم فرزند متقابلا از دست دادن یکدیگر را بپذیرند . یکی از اولین شکاف ها در این  وحدت بازگشت عادت ماهانه یا پریود شدن مادر است . یعنی مادر  دوباره مقام و موضع قبلی را می پذیرد . از نظر روحی از فرزند فاصله می گیرد و تبدیل به یک زن می شود . حالا دوباره صاحب میل جنسی نیز هست . اکثرا تا زمانی که مادر به کودک شیر می دهد خبری از پریود شدن نیست . بازگشت عادت ماهانه صرفا یک امر فیزیولژیک و نشانه دوری مادر از فرزند و ظهور مجدد میل جنسی در او است .

بسیاری عوامل دیگر هم این وسط هست اما در حوصله بحث ما نیست . من فقط دو موضوع را برای نمونه گفتم . به هرحال پدر عامل اصلی جدائی مادر از فرزند است . توجه کنید که قانون و جامعه هردو از پدر نشات می گیرند و پدر به طور سمبلیک از نظر فرزند و مادر عامل و مقصر اصلی جدائی آن دو  است .

حالا باز به عنوان مشتی نمونه خروار ٬ اجازه بدهید نگاهی بیندازیم  به یکی از لحظات خاص میان مادر و فرزندش . یعنی لالائی .

در تمام فرهنگ ها و قومیت ها لالائی خواص و حالتی یکسان دارد . نوعی صدای حزن آلود که وزن و حالتی به خصوص دارد . در لالائی غم و اندوه هست و تکرار  . بیت هائی که با صدای اندوهناک خوانده می شود . چه چیز فریبنده ای در صدای مادر نهفته است ؟ این چه صدائی است که کودک ناارام را به موجودی آسوده و ارام تبدیل می کند ؟

لالائی مرثیه است .

بله . لالائی مرثیه ای است که مادر برای فرزند خود می خواند . شاید شما تعجب کنید و پیش خود فکر کنید که این امکان ندارد . اما واقعیت همین است که گفتم . بین لالائی و مرثیه شباهت های بسیار زیادی هست . لالائی مرثیه ای است بر تمام آن دردی که مادر می کشد . تمام آن دنیای بی رحمی که فرزند را از مادر می گیرد و  مادر را از فرزند . تمام آن چیزی که بین آن دو به تدریج فاصله ایجاد می کند . مثل دو تخته پاره در دریا که امواج آن ها را از هم دور می کنند .

معنای واقعی لالائی این است ٬ گوئی مادر به فرزند خود می گوید من را ببخش . من را ببخش که تو را به این دنیای وانفسا آوردم و اینک روز به روز از تو دورتر می شوم . ببخش که تو را تنها می گذارم . من را ببخش که نمی توانم همیشه و همه جا با تو باشم .

و اما کودک ٬ او درگیر و دار رابطه بین مادر و پدر است . سایه تهدید آمیز پدر که در تمام لحظات بین مادر و فرزند هست و فرزند را به این نتیجه می رساند که مادر همسرش را بیش از او دوست دارد . غم و اندوه نهفته در لالائی او را تسکین می دهد  و به این نتیجه می رساند که انگار مادر هنوز او را دوست دارد . انگار مادر هم به اندازه خود او از این جدائی غمگین است . پس او هنوز من را دوست دارد.....

و چنین است که کودک با لبخند و ارامش به خواب فرو می رود .

 به معنای دقیق کلمه . لالائی مرثیه خوانی مادر بر گور پدر است . در لالائی مادر خود را به این توهم دلخوش می کند که یگانگی و همبستگی او و فرزندش ابدی و جاودانی است . انگار که فرزند را از پدر ربوده باشد . باز تاکید می کنم که پدر معنای سمبلیک دارد و هویت پدر دقیقا به معنای هرآن چیزی است که غیر از مادر و کودک در دنیا وجود دارد .

اصطلاح مهرآکین در روانکاوی حکایت از عشق و تنفر توامان است . رابطه بین مادر و پدر دقیقا رابطه ای مملو از مهرآکین است . عشق به پدر همان نفرت از اوست و تنفر از او حاکی از مهر . در لالائی احساس مهرآکین نسبت به پدر در اوج و شدیدترین حالت خود است .

باری . توجه کنید که این مطلب بسیار خلاصه شده و ناقص است . صرفا خواستم گوشه هائی از رابطه مادر و فرزند را نشان بدهم . می خواهم این نتیجه رابگیرم که پاسخی به چند تائی از ای میل های شما است . خانم هائی که به تازگی بچه دار شده اند و می پرسند چه رابطه ای با بچه ام داشته باشم و چه کنم ؟

با نوزاد حرف بزنید . مادری که با بچه اش حرف نمی زند بدترین ضربه ها را به روان کودک وارد می کند . مهم نیست چه می گوئید . اما حرف بزنید . بگذارید صدای شما را بشنود . مهم نیست که نوزاد معنی حرفهای شما را نمی فهمد . حرف بزنید . صحبت کردن و زبان. یعنی تمام آن چیزی که بین انسان و حیوانات دیگر تفاوت ایجاد می کند نشات گرفته از مادر است . انگیزه زبان دقیقا از مادر می اید و اتفاقا یکی از زیباترین بحث های روانکاوی است . شاید در اینده چند خطی در این باره بنویسم . به هرحال امیدوارم در این پست پاسخ بعضی از سئوالات خود را گرفته باشید .

 

پی نوشت :

چند روز پیش من مهمون داشتم . چون آدمهای خاصی بودند تصمیم گرفتم یک نهار درست و حسابی بدهم . زنگ زدم به یکی از این آگهی هائی که توی خانه می اندازند  که نوشته بود شعبه رستوران فلان در قلهک افتتاح شده است و غذای رسمی مثل چلوکباب و این حرفها داشت . خلاصه زنگ زدم و سفارش دادم . بعدش هی منتظر شدم و خبری نشد . دوباره و سه باره زنگ زدم و هی می گفتند یک ربع دیگر غذای شما می رسد و خلاصه آخرش ناامید شدم و مجبور شدیم به پیتزا و این حرفها قناعت کنیم . پریشب توی خانه نشسته بودم که زنگ در را زدند . رفتم دیدم یک پیک غذا آورده است !!

به طرف گفتم قضیه دوربین مخفی است ؟ طرف خیلی جدی گفت یعنی چی ؟ گفتم آخه من پریروز  برای ناهار سفارش داده بودم . حالا دو روز از ماجرا می گذرد و تازه برای من  شام آوردی ؟!  مرتیکه چقدر هم پررو بود . گیر داده بود که نخیر ما اشتباه نمی کنیم و خودت نیم ساعت پیش زنگ زدی سفارش دادی ! فک کن !!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت   توسط سهیل 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3