تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

ماه پاره پاره در آسمان

 

شبی شکسته بود و یار با باد می رفت...

 

 

  دلم برایت تنگ شده است ٬ توئی که درسفری...

ــ  یک روز غروب ٬ در خانه تو نیمه خواب و بیدار ٬ اندوه و بغض و شاید اشک هم بود . یادم نیست . صدای تمرین تو ٬ به عمد بین نت ها فاصله می انداختی ٬ کند و ارام ٬ یک بار هم ٬ یعنی تنها باری که جلوی من گریه ات گرفت ٬ بغلت کردم و نپرسیدم که چرا ٬ احمقانه ترین سئوال دنیا همین است نه ؟ ٬ می لرزیدی ٬ هر دو ساکت بودیم و سکوت مانند فرفره چوبی کوچکی می چرخید .

ــ  همیشه بعد از چند اتفاق بد نوبت چیزهای خوب است . نمی شود که همیشه در بر روی پاشنه نامرادی ها بچرخد . به همین دلیل من منتظر تو بودم . هر فنجان قهوه علامتی از آمدن تو داشت . حالا که تو هستی نیازی به دیدن فنجان ها نیست . تا حالا  دیدی  جلوی تو  ته فنجان خالی ام  را  نگاه کنم ؟

ـ اولین باری که دیدمت ٬ در بین گفتگوها و بحث های آن مهمانی کوچک ٬ نوعی تمایل در ته چشمانت  بود . یا شاید من اینجور حس کردم و غلط بود . به هرحال پیش خودم فکر کردم  احتمالا نوعی بازی است . دلت خواسته سر به سر من بگذاری و از دیدن سردرگمی ام بخندی . بابت این تصور نابجا من را ببخش و همچنین برای خیلی چیزهای دیگر که در اینده خواهی دید . کمی خسته ام .

ـ آن شب جلوی در خانه ات ٬ قبل از پیاده شدن گفتی بفرمائید بالا یک لیوان چائی و این حرفها ٬ به زور جلوی خودم را گرفتم و گفتم مزاحم نمی شوم .ای کاش به جای این ادب و آداب معاشرت می آمدم بالا و اینطوری همه چیز یک ماه زودتر شروع می شد..

یا بهتر بود همانجا توی ماشین به زور می بوسیدمت و بعد جوری که بترسی . با تهدید می گفتم : از همین لحظه به بعد باید من را دوست داشته باشی . خیلی زیاد...باید باید باید ..

ــ عصری رفته بودم به یک قنادی ٬ هزار جور شکلات داشت . خوشگل توی سبدهای بزرگ چوبی . زنگ زدم بپرسم کدام شکلات طعم تو را دارد ؟ اما صدای لوس و بیمزه آن خانم را شنیدم که می گفت مشترک مورد نظردر دسترس نیست . لطفا در دسترس باش مشترک عزیز من ! همیشه در دسترس باش . حداقل بتوانم صدایت را بشنوم .

ــ برخلاف رسمی که در جامعه ما هست . یعنی تفاخر و یک کلاغ چهل کلاغی که مردم در مورد توانائی های خودشان می کنند . این توئی که به ندرت از خودت حرف می زنی ٬ گاهی چیزی از دهنت می پرد و من اغلب جا می خورم ٬ دفعه آخر که چیزی از خودت گفتی ٬ نمی دانم یادت هست یا نه ؟ ولی من چنان تعجب کردم که تو انگار کار بدی کرده باشی . سایه نوعی شرمندگی از چهره ات گذشت . این جور موقع ها آدم دوست دارد طوری بغلت کند که دردت بیاید . این را می دانستی ؟

ــ حسی که در بالا گفتم ٬ یکی دو روز پیش که آن بچه گربه ها را لای باغچه پارک کشف کردی و یک لحظه همه چیز از یادت رفت و شادی دیوانه وار  . هیجان زدگی ات ٬ آن دخترکوچولوئی که در وجودت هست و این جور مواقع ظاهر می شود ٬ صدایت ٬ چشمانت ٬ نگاه تو و ستاره های براقی که در مردمک های تو هست...

ــ یک تصنیف  به زبان ترکی ٬ ترجمه اش می شود : بهار کوتاه است معشوق زیبای من ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ  گاهی آدم احساس می کند ٬ خیلی چیزها که مردم با آب و تاب می گویند و به آن ایمان دارند ٬ همگی حرف مفت است .  بی معنی و چرند ٬ به شرطی که کسی را خیلی دوست داشته باشی ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ  هیچ وقت قفس نبوده ام ٬ نه دیوار و نه زنجیر و نه حصار ٬ تا به حال پرنده ای را پرواز داده ای ؟ گنجشکی  لای انگشتانت می لرزد . گنجشکی که پرهایش جوان است .بعد  تو دست هایت را باز می کنی و  صدای پرپر زدن و دور شدنش ٬بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

ــ تو را برای پائیز آینده ٬ پائیزهای آینده لازم دارم ٬ به تو گفته بودم از غروب های پائیز ٬ هنگام اذان متنفرم ....

ــ در این دوران غریب ٬  مسنجر و گوگل و تکنولوژی ٬ تنور گرم انتخابات ٬ ترافیک و مهندسی ژنتیک ٬ عجیب است که هنوز آدمها می توانند عاشق باشند و انتظار بکشند . انسان چه موجود مضحکی است . از این حرفها گذشته ٬ دلم برایت تنگ شده است .

ماه پاره پاره در آسمان ٬ از خانه من می گریخت .

ــ دیشب رویائی عجیبی دیدم ٬ تو را می دیدم که می روی و من به دنبالت می دوم و صدایت می زنم  : خانم کفشات ٬ خانم روسری ات

لطفا این همه فراموشکار نباش ٬ یادت باشد  وقتی  می روی من نگران آمدنت هستم . بیا فرض کنیم تعبیر خواب من همین است .

ــ  بهار کوتاه است معشوق زیبای من ٬ بهار کوتاه است ٬ ثانیه ها را دریاب...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سهیل  | 

لاوسون در خاک سفید !

 

دوسه سال پیش در جلوی دانشگاه یک سری کتاب دیدم که به صورت افست چاپ شده بود .یک سری رمان های پلیسی که اقای پرویز قاضی سعید سالها پیش نوشته بود . این کتاب ها در زمان بچگی ما خیلی طرفدار داشتند و چون بعد از انقلاب چاپ آنها ممنوع بود به شدت نایاب بودند  و به قیمت زیادی در مدرسه ما خرید و فروش می شدند . قبلا انتهای بازار تجریش کنار امامزاده یک پیرمردی بود که از این کتاب ها می فروخت و ما گاهی از این طریق این کتاب ها را تهیه می کردیم . خلاصه من این کتاب ها را برای تولد پسرهای خواهرم خریدم که الان در شهر شهید پرور تورنتو زندگی می کنند و چون نمی توانستند کتابها را با خودشان به کانادا ببرند در تهران جا ماند .

باری . چند وقت پیش یکی از این کتابها را خواندم و به شدت هم حس نوستالوژیکی داد .  از طرف دیگر واقعا تعجب کردم که چقدر سطح آنها نازل و کلیشه بوده است .

باری . این کتاب ها به دو تیپ کلی تقسیم می شدند :

اول ماجراهای لاوسون و سامسون و ریچارد . این سه تا مامورهای خیلی زبده و خفن اف بی ای بودند و هر کتاب شامل یک ماجرای خاص می شد . این سه تا هر کدام با دیگری فرق می کردند و شخصیت خاص خودشان را داشتند . 

لاوسون مغز متفکر گروه بود و از همه خبره تر بود . در ضمن رئیس گروه هم همین جناب لاوسون خان بود . سامسون همانطوری که از اسمش پیداست فقط زورش خیلی زیاد بود و از همه هم گنده تر بود . منتهی به طور کلی فاقد مغز بود و ضریب هوشش در حد یک حلزون بود . ریچارد هم چندان صفت خاصی نداشت . چیزی بین سامسون و لاوسون بود .

در ماجراهای لاوسون و بقیه دوستانش به طور کلی از ۳ک۳ هیچ خبری نبود . در و داف خاصی هم وجود نداشتند . وقتی دوباره این کتابها را خواندم متوجه شدم که قصه پردازی این رمان ها خیلی ضعیف بوده است . یعنی همه حوادث بر اساس تصادف و شانش و اقبال بود . از طرف دیگر این سه تا به طرز باور نکردنی احمق و ابله بودند و امکان نداشت تبهکارها برای آنها تله ای بگذارند و این ها از آن جان سالم به درببرند . همین الان اگر شما جلوی در خانه تان یک چاه حفر کنید می توانید مطمئن باشید که فردا صبح این سه تا را ته چاه زیارت می کنید . نمی دانم چرا این اقایان تا این حد خر بودند .

هر وقت هم کم می اوردند  از جیبشان یک دستگاه خاص که خیلی هم کوچک بود ( همیشه نوشته بود اندازه یک بسته سیگار ! ) در می آوردند و حالا این دستگاه ممکن بود فرستنده باشد یا اسلحه باشد یا درباز کن و...خلاصه با این وسیله خودشان را خلاص می کردند . آدم بدهای داستان هم اغلب تبهکارهای هنگ کونگ یا گاهی هم روس بودند .

و اما نوع دوم این رمان ها که طرفدار بیشتری هم داشت ماجراهای مایک هامر بود . ایشان هم  طبق معمول مامور اف بی آی تشریف داشتند ( قطعا تا به حال به خاطر کهولت سن بازنشسته شده ! ) و اما در دور و بر جناب مایک هامر همیشه چند تائی داف جست و خیز می کردند و فرق مایک هامر با لاوسون و دارو دسته اش همین ماجراهای ۳ک۳ ی ایشان بود .

مخصوصا یک منشی داشت که بزرگترین ارزویش خوابیدن با مایکی خان بود . منتهی چون جناب قاضی سعید از شرح ماجراهای رخت خواب معذور بودند همیشه خدا سر بزنگاه یک ماموریتی کاری چیزی پیش می آمد و بیچاره دختره حسرت به دل می ماند . این اقای مایک هامر متاسفانه خیلی هم بذله گو بود و یک تیکه های می انداخت که آدم از  شدت بی نمکی ارزوی مرگش را می کرد !

باری . یکی از بچه های مدرسه ما از شدت علاقه به لاوسون خودش یک کتاب در همین سری نوشته بود . این کتاب کذائی در واقع دست نویس و اندازه یک دفترچه چهل برگ بود . نامش هم : لاوسون در خاک سفید ! ( فک کن ! )

قضیه این بود که لاسون و سامسون و ریچارد به خاطر یک ماموریت و دستگیری یک تبهکار به تهران آمده بودند . این تنها کتابی بود که این سه رفیق دلاور ما در آن کشته می شدند . یعنی می شود گفت که انتهای ماجراهای لاوسون و گروهش بود و با این دفتر چهل برگ پرونده این سه تا بسته می شد .

آنها یکی دوساعت بعد از پیاده شدن در مهراباد  توسط تبهکارهای ایرانی ربوده می شدند و توی خاک سفید ( این محل به خلاف بودن معروف بود و الان هم تقریبا هست ) زندانی می شدند . هرکدام روی یک صندلی طناب پیچ می شد و مثل بچه آدم منتظر می شدند تا حکم اعدامشان اجرا شود . این دفعه نه از آن دستگاه کذائی کاری ساخته بود و نه از زور سامسون و نه از مغز لاوسون و ریچارد .

نکته بامزه دیالوگ های این سه نفر در لحظات قبل از مرگشان بود . مدام تعریف و تمجید از خلافکارهای ایرانی ! چنان اب از لب و لوچه شان راه افتاده بود و تحت تاثیر خلاف های ایرانی قرار گرفته بودند که اعدام را به کلی فراموش کرده بودند . یک همچین دیالوگ هائی برقرار بود :

لاوسون : بچه ها این دفعه دیگه کاری از دست ما ساخته نیست ! اینها خیلی با بقیه تبه کارها فرق دارند !

ریچارد : بله همینطور است . مافیای ایتالیا و گنگسترهای شیکاگو  باید بیایند از بچه های دوساله اینجا راه و رسم خشونت و تبه کاری را یاد بگیرند !

سامسون : من تا به حال در هیچ جای دنیا محله ای مثل خاک سفید ندیده ام ! واقعا جای وحشتناکی است .

لاوسون : من اگر ده نفر مثل این ها داشتم تا به حال دنیا را فتح کرده بودم !

ریچارد : واقعا همین است . به نظرم بهتر است هیچ کاری نکنیم و منتظر مرگ باشیم ! چون اگر اینها عصبانی بشوند  معلوم نیست چه بلائی سرمان می اید ! ( یکی نیست بگوید آخه الاغ هر بلائی سرت بیارن که دیگه بدتر از مرگ نیست ! )

لاوسون : سعی برای فرار ؟ اصلا حرفش را هم نزن ! غیرممکن است ! هرکدام از اینها به تنهائی می توانند کل سازمان سیا و اف بی ای را نابود کنند !

خوب . این هم لاوسون و سامسون و ریچارد . خدا بیامرزدشان ! روحشان شاد !

به غیر از این کتابها . رمان های ژول ورن هم در زمان ما خیلی محبوب بودند . تصور می کنم هرکسی در سن و سال خاص از خواندن ژول ورن خوشش می اید . منتهی نقطه ضعف کتابهای ژول ورن یک بعدی بودن کاراکترهای داستان بود. آدم بدها در هر موقعیتی بد بودند و آدم خوب ها هم از شدت خوبی حال آدم را به هم می زدند . مثلا در یکی از داستان ها که اگر اشتباه نکنم اسمش : فانوسی بر تارک دنیا  .

خلاصه رئیس دزدان دریائی داشت از دست پلیس فرار می کرد . در واقع داشت از فانوس دریائی بالا می رفت . معاون او  کمک می خواست و بعد :

معاون : رئیس ترو خدا دست من رو بگیر که منم بیام بالا .

رئیس : ساکت شو ! مردک ابله ! مگر نمی دانی من فقط به خودم فکر می کنم ؟ هنوز نفهمیدی من چقدر خودخواه هستم و جز خودم هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست ؟! تو چقدر ساده ای که از من کمک می خواهی !

اغلب داستان های ژول ورن در دریا و کشتی می گذشت . من بارها با تکه های  چوب کشتی ساختم و توی وان حمام سناریوهای این داستان ها را توی ذهنم بازسازی می کردم . بیست هزار فرسنگ زیر دریا از معروف ترین کارهای ژول ورن بود . رمان دیگری که به ندرت کسی می داند توسط ژول ورن نوشته شده همان ماجراهای میشل استروگوف است . در این کتاب میشل استروگوف یک افسر تزاری است که ماموریت دارد یک پیغام مهم را به آن طرف روسیه برساند . آدم بدهای داستان هم شورشی های کمونیست هستند .

و اما من کتاب های جک لندن را بیشتر از همه اینها دوست داشتم . مخصوصا سپید دندان . نسخه اصلی و خلاصه نشده اش (چاپ شده توسط انتشارات بامداد ) بسیار جالب و خواندنی بود . داستان های جک لندن پر بود از  گم شدن در قطب شمال و محاصره شدن توسط گرگ ها و....خلاصه برای یک پسربچه ده دوازده ساله خیلی جذاب بود .

داستان کوتاهی به نام : فقط یک تکه گوشت اثر جک لندن. ماجرای یک بوکسور پا به سن گذاشته و عیالوار است که یک شام مختصر قبل از مسابقه می خورد . او نیاز دارد که یک تکه گوشت بخورد تا نیرو بگیرد . اما زنش به خاطر فقر نتوانسته گوشت تهیه کند . در نهایت در یک مبارزه طولانی و نفس گیر از حریف جوان و پولدارش شکست می خورد . در تمام طول مسابقه حسرت یک تکه گوشت را می خورد که اگر بود حالا انرژی بیشتری داشت و این مسابقه را می برد ...داستان زیبائی است و علی رغم سیرخطی زمان به نظر خیلی مدرن و امروزی می اید .

بسیار خوب . اگر بخواهم تمام کتاب های محبوب در زمان کودکی را بنویسم نیاز به یک پست خیلی طولانیتر هست . مثلا صمد بهرنگی . اینجه ممد یاشار کمال و...خیلی کتاب های دیگر .

 

پی نوشت : بالاخره کتاب کافه پیانو را خواندم .به نظرم  چندان چیزخاصی نیست . این تیراژ بالا به طور طبیعی حکایت از عوام پسند بودن دارد . من با عامه پسند بودن یک اثر هنری مشکلی ندارم . اینها لزوما باید باشند . به هرحال فضای سانتی مانتال و روشنفکری بازی های کوچه بازاری اش اصلا خوشایند من نبود .

از این حرف ها گذشته  من هم همیشه دوست داشتم یک کافی شاپ داشته باشم . در واقع خیلی ها دوست دارند زمانی یک رستوران یا کافی شاپ داشته باشند و با سلیقه خودشان اداره اش کنند . قبلا سر خیابان آجودانیه یک کافی شاپ کوچولو بود که صاحبش مهندس معمار خوب و سطح بالائی بود . اغلب پشت یکی از میزها می نشست و قهوه ای می خورد و چیزی می خواند . خودش در آنجا کار نمی کرد و در روز حدود یک ساعتی به آنجا سر می زد . یک مدت من آنجا زیاد می رفتم و گاهی با این اقا می نشستیم و سر موضوعات مختلف گپ می زدیم .

راستش من به جای کافی شاپ دوست دارم  یک مرکز تیونینگ و ادیت ماشین داشته باشم . منتهی به طور علمی و درست و حسابی . واقعیت این است که اغلب آرزوهای ما در طول زمان تغییر می کنند . شاید اگر روزی امکان انجامش بود به جای این کار بروم سراغ یک چیز دیگر....

پی نوشت : چندی پیش یکی از بچه های وبلاگستان زنگ زده بود و چیز غریبی تعریف می کرد . خانمی از جماعت وبلاگ نویس که اتفاقا از مدتها پیش او را می شناسم راجع به من چیزهای جالبی به این دوست  گفته بود که شنیدنش خیلی بامزه بود . نکته کنکوری این است که من تا به حال این خانم را از نزدیک ندیده ام .  مراوده ای هم با هم نداریم . شاید آخرین کامنتی که برای او گذاشته ام شش ماه پیش بوده است . حالا این خصومت و دشمنی از کجا آمده معلوم نیست . متاسفانه گاهی نوعی خاله زنک بازی های عجیب بین وبلاگ نویس ها می بینم که اصلا خوشایند نیست . من چندان بچه های وبلاگ نویس  را نمی شناسم . در مجامع وبلاگی هم بسیار به ندرت شرکت می کنم . به نظرم همینطوری  بهتر است . هرچند من  دوستان خوبی از وبلاگستان پیدا کرده ام . در عوض یکی دوبار هم واقعا پشیمان شده ام .

حالا این که فلان کس پشت سر من چه می گوید اصلا مهم نیست . نه نفعی دارد و نه ضرر . منتهی انگیزه های این جور آدمها جالب است . گیرم من چیزهائی می نویسم که بعضی ها خوششان نمی اید . این طبیعی است . هرکسی هم برای خودش سلیقه ای دارد . ولی این که یکی از نوشته های دیگری بدش می اید و از طرف دیگر مدام آنها را می خواند عجیب است ! خوب نخوان عزیز من . مگر مجبوری ؟! برو وبلاگ های دیگر را بخوان  .  فکر نمی کنم این موضوع پیچیده ای باشد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سهیل  | 

بازی

 

ظاهرا من توسط یک اشرافزاده  یا همین پرنسس خودمان به یک نوع بازی دعوت شده ام . به هرحال چون  هم بچه محل است و هم پرنسس  نمی شود دعوتش را رد کرد . این بازی بدین ترتیب است که : قوانین مهم زندگی خودتان را بگوئید .

 

 

۱ ) هیچ کس را حامله نکن . حتی اگر همسرت باشد !

۲ )  به بعضی آدمها می شود صدمه زد .  به حیوانات هرگز

۳ ) روزمره و یک نواخت نشو

۴) هرچیزی را تجربه کن

۵) اطرافت را شلوغ نکن

۶) قرض نگیر . قسط هم به همچنین

۷)  وقتی به غیر از خودت کسی توی ماشینت هست ارام و امن رانندگی کن

۸) به خودت بد نگذران

۹) مطالعه مطالعه مطالعه . جدی و با برنامه و با هدف .

۱۰) در شغل خودت  متخصص و حرفه ای  باش

۱۱ ) به آدمهای بیشعور رو نده .

۱۲ ) موقع کتاب خریدن گدا بازی درنیار .

۱۳) ارتباطت را با مراکز دانشگاهی و بعضی آدمهای خاص قطع نکن .

۱۴ ) کشورت را دوست داشته باش و سعی کن کاری انجام بدهی . نق زدن و انتقادهای بی معنی را بگذار برای آنهائی که عرضه کار دیگری ندارند .

۱۵) یادبگیرو یادبگیر و یادبگیر

 

 

 

خوب . چیز خاص دیگری به ذهنم نمی رسد . در ادامه من هم هرکسی که دلش خواست را به این بازی دعوت می کنم .

 

پی نوشت : من سئوالی از تو دریافت نکردم . چه در یاهو و چه در جای دیگر .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سهیل  | 

انفجار

 

خیلی دوست دارم بدانم . آن کسی که همین پریروز در قالب یک تروریست انتحاری باعث کشته شدن صد و ده نفر و مجروح شدن دویست نفر ( رقم دقیق را نمی دانم ) شد . چه فکری می کرد ؟ با کدام تئوری کثافتی این فاجعه را آفرید ؟

قطعا به طرف قول بهشت را داده بودند . حتما زن و بچه ها و باقی جماعت زوار را دیده بود . بعد دکمه بمب را زد و رفت به بهشت .

آن مردم بیچاره چی ؟ کجا رفتند ؟ تکه تکه شدند و خون سوخته بر در و دیوار...

چرا دولت جلوی مسافرت مردم به عراق را نمی گیرد ؟

این اقایان انتحاری و جان بر کف چرا  سراغ سربازان آمریکائی نمی روند ؟ لابد کمی برایشان مشکل است ! قطعا منفجر کردن یک رستوران پر از زن و بچه و مردم عادی  راحت تر است .

بیچاره مردم ٬ رفته بودند زیارت ٬ هزار تا دعا و حاجت داشتند . از ازدواج دخترشان بگیر تا  خرید خانه و کنکور بچه ها و ....

 از وقتی این خبر را شنیده ام ٬دنیا کوچکتر و دلگیرتر از سابق شده است...

دنیای هولناکی ساخته ایم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سهیل  | 

.........

 

شرکت ما تا به حال چند بار جزو کار آفرین های برتر شناخته شده است ٬ این قضیه خیلی برای ما اهمیت نداشت . یک تقدیر نامه ای می دادند و خلاص .

ولی امسال ما در سطح استان اول شدیم . بعد در سطح کشور  هم ده تا شرکت برتر را انتخاب کردند که باز هم ما جزو این ده شرکت  بودیم . نکته کنکوری قضیه این است که فردا پدر بزرگوار به اتفاق صاحبان ده شرکت دیگر تشریف می برند برج میلاد پیش جناب اقای احمدی نژاد رئیس جمهور محبوب خودمان .

اتفاقا امسال به قول خودشان یک حمایت های نسبتا مفیدی انجام دادند . یعنی دوماه حقوق پرسنل توسط دولت پرداخت شد که انصافا رقم کمی نیست .

شرکت ما تولید کننده نوعی ماده شیمیائی است که کاربردهای بسیار زیادی دارد . این ماده به طور کلی وارداتی بود . در واقع ما اولین و تنها تولید کننده این ماده در ایران هستیم  . بابا به همراه برادر شوهر خواهرم با هم شریک شدند و این کار را انجام دادند . کار بسیار سختی بود . چون همه مراحل تولید را باید خودمان کشف می کردیم . ما هیچ نوع منبعی برای چگونگی تولید این ماده کذائی نداشتیم . هیچ نوع اطلاعات مفیدی هم در اینترنت یا جای دیگر نبود . مگر یک سری چیزهای خیلی کلی و بی فایده . در واقع هیچ کس نمی آید روش تولید صنعتی یک محصول خاص را در اینترنت به حراج بگذارد . برای دسترسی به تکنولوژی تولید باید پول داد . آن هم پول زیاد .

فقط می ماند آزمون و خطا و جان کندن . من تا همین سه سال قبل  هر روز از قیطریه تا ده کیلومتر پائین تر از فرودگاه امام می رفتم تا به کارخانه برسم . همین مسیرش کلی مصیبت بود . چه برسد به چیزهای دیگر . ما واقعا از زیر صفر شروع کردیم .

باری . حالا کارخانه را بردیم به یک شهر دیگر و من هم دیگر نقشی در خط تولید ندارم . توی دفتر شرکت هستم که در خیابان ولیعصر است . آن هم فقط سه روز در هفته . به طور قطع در حال حاضر اوضاع شرکت خیلی فرق کرده است . منتهی همچنان درگیر یک سری مشکلات هستیم . مسائلی مثل فروش تولیدات کارخانه .

گیریم  چندان مانع خاصی سر راه ما نیست . فقط می ماند یک سری مسائل که تمام شرکت های تولیدی در ایران با آنها دست به گریبان هستند . مخصوصا آنهائی که با سازمان های دولتی طرف حساب هستند . برای مثال ما با پالایشگاه ها خیلی کار می کنیم . یعنی آنها جزو مصرف کننده های عمده تولیدات ما هستند ( به دلیل این که بچه های شرکت به طور مدام در اینترنت سرچ می کنند نمی توانم نام تولیدات را بگویم . نمی خواهم کسی از بچه های شرکت اینجا را بخواند )

خلاصه . وقتی می خواهند از شرکت های خارجی خرید کنند خیلی متواضعانه و با کلی احترام رفتار می کنند و پول جنس را هم همان اول پرداخت می کنند . ولی وای به حال وقتی که می خواهند از جنس ایرانی  استفاده کنند ....مصیت اصلی این جا است ...

اول از همه این که تمام زیر مجموعه شرکت نفت در امر خرید بسیار دقیق و وسواسی هستند . حق هم دارند . چون با کوچکترین خطائی ممکن است یک پالایشگاه برای مثلا یک ساعت از مدار  خارج شود که می شود مثلا صد هزار دلار ضرر . در واقع چند تا شرکت تخصصی هستند که کارشان فقط خرید مواد برای پالایشگاه ها است . یعنی کیفیت و مسائل فنی را تضمین و چک می کنند . می خواهم بگویم وقتی آنها یک جنس را تایید می کنند یعنی این جنس هیچ مشکلی از لحاظ کیفیت ندارد . چون بارها و بارها توسط مراجع گوناگون تست شده و مو لای درزش نمی رود . تولیدات ما هم به همین ترتیب چک شده و آزمون های مختلف را پاس کرده است .

از طرف دیگر بخشنامه های گوناگونی هم هست که بر طبق آن اگر یک ماده در ایران تولید شود شما حق ندارید آن را از خارج وارد کنید . یعنی آن ها دستور دارند که از تولیدات ایرانی استفاده کنند ولی....

ولی در عمل هزار و یک بهانه و گربه رقصانی انجام می شود . پدر آدم در می اید تا بتواند چیزی به آنها بفروشد . هزار و یک مصیبت سرتان می آورند . تازه وقتی جنس را فروختید و به خوبی و خوشی رفت توی انبارهای آنها می رسیم به مصیبت اصلی . یعنی دریافت پول...

من نمی دانم اینها چرا اینطوری رفتار می کنند ؟ آخر پول را که از جیب پدرشان نمی خواهند بدهند . بودجه دولتی زیر دستشان است . اما مدام امروز . فردا . امروز فردا ...آدم دیوانه می شود .

ما مدتها پیش نزدیک به دویست تن جنس فروخته بودیم . قرار بود اول اسفند پول ما را بدهند . ولی تا به حال یک قرون نداده اند . ما هم که شرکت خصوصی هستیم و باید دخل و خرجمان با هم بخواند . ما کلی چک برای فروردین کشیده بودیم . اگر پول ما را می دادند چک های ما هم پاس می شد و هیچ مشکلی نبود . منتهی وقتی حساب ما را پر نکردند چک های کشیده شده ما هم پاس نمی شود و به همین سادگی کلی مشکل برای ما پیش می اید . یک روز می گویند نرم افزار حسابداری ما خراب شده . روز بعد رئیس حسابداری رفته مرخصی . روز سوم می گویند بودجه ما نرسیده و روز بعد....

خنده دار این جا است که کلی هم حق حساب می دهیم و تازه اوضاع اینطوری است . اگر هم بخواهیم درگیر شویم و دعوا راه بیندازیم دیگر حسابمان پاک است و دفعه بعد عمرا از تولیدات ما استفاده نمی کنند .

فقط یک مورد در سال قبل کار ما به درگیری کشید . یک مناقصه بود که توسط فاکس به ما اطلاع دادند و گفتند فلان ماده با این شرایط فنی را نیاز دارند و ایا ما می توانیم چنین چیزی تولید کنیم ؟ بلافاصله جواب دادیم که بله . بعد دیگر خبری از آنها نشد . یک ماه بعد من تماس گرفتم تا پیگیری کنم و آنها با نهایت تعجب گفتند مناقصه چند روز پیش برگزار شد و شرکت شما هم مردود فنی شده است ! شاخ درآوردم ! گفتم وقتی شما نمونه جنس را از ما نخواستید دیگر چطور ممکن است مردود فنی شده باشیم ؟ فقط گفتید چنین جنسی را دارید و ما هم  گفتیم بله . دیگر مردود فنی چه صیغه ای است ؟ خلاصه کار در نهایت کشید به بازرسی و.....

خلاصه گاهی اوقات هم اوضاع اینجوری است . در مقابل هستند کسانی که واقعا رفتار مثبت دارند  و به قول معروف از تولیدات داخلی حمایت می کنند . منتهی این قبیل آدمها کم گیر می ایند .

ما خیلی راحت می توانستیم برویم چین و یکی دوهفته آنجا بچرخیم و چند تائی نمایندگی فروش انحصاری بگیریم . این کار برای ما اصلا سخت نبود . از هرلحاظ واجد شرایط بودیم . یک دفتر توی بالای شهر می گرفتیم و کارمان این می شد که  از اینجا سفارش بگیریم و با یک فاکس محصول را وارد کنیم و کلی هم این وسط گیرمان می امد .مثل خیلی های دیگر .  منتهی از این کار خوشمان نمی امد . دوست داشتیم این محصول را خودمان تولید کنیم و حداقل یک سری آدم هم بدین وسیله دارای شغل و درآمد  شوند . تا به این لحظه  هم همینطور بوده است . تا به حال هم هیچ توقعی از دولت نداشته ایم . نیازی هم  نداریم. منتهی در عوض توقع داریم کسی چوب لای چرخ ما نگذارد . وقتی خرید می کنند مثل بچه آدم پولش را بدهند . همین .

خلاصه امروز این آقای مهندس ما نشسته بود توی خانه اش و مشغول نوشتن یک نامه بلند بالا برای احمدی نژاد بود . توی نامه هم همین چیزهائی را نوشته که من برای شما گفتم  . حالا باید ببینیم فردا چه می شود و رئیس جمهور محبوب ما به این روضه ای که برایش می خوانیم ترتیب اثر می دهد یا نه ؟

پی نوشت : برای شام امشب از یخچال کالباس برداشتم و گذاشتم یک گوشه تا یخش باز شود . حواسم نبود که پنجره باز است .نیم ساعتی  توی این اطاق نشسته بودم و  بعد رفتم سراغ کالباس ها و دیدم دوتا بچه گربه ها از پنجره آمدند تو و کالباس ها را  تا آخرش خورده اند و حالا نشسته اند کنار بشقاب و با فراغ بال مشغول لیسیدن دست و رویشان هستند . دعواشون کردم همچین با افاده و منت رفتند بیرون که انگار گربه دزده منم و کالباسه رو من خوردم  ! بعدش نشسته بودند پشت پنجره و با هم حرف می زدند . البته با زبان گربه ها . یعنی زبان میو میوئی . ترجمه اش یک چنین چیزی می شود :

اولی : چقدر این پسره گدا گشنه است !

دومی : واه واه میو میو  خدا به دور ! حالا انگار خاویار با ماهی قزل الا   خوردیم که اینجوری داده و هوار می کنه  میو !

اولی : آره والله میو ! چقدر هم کالباسش اشغال میو بود !

دومی : همین رو بگو ! پسره ازگل خواهر ....میو ! لاشی مادر....میو میو ! ایکبیری میو !

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3