دوسه سال پیش در جلوی دانشگاه یک سری کتاب دیدم که به صورت افست چاپ شده بود .یک سری رمان های پلیسی که اقای پرویز قاضی سعید سالها پیش نوشته بود . این کتاب ها در زمان بچگی ما خیلی طرفدار داشتند و چون بعد از انقلاب چاپ آنها ممنوع بود به شدت نایاب بودند و به قیمت زیادی در مدرسه ما خرید و فروش می شدند . قبلا انتهای بازار تجریش کنار امامزاده یک پیرمردی بود که از این کتاب ها می فروخت و ما گاهی از این طریق این کتاب ها را تهیه می کردیم . خلاصه من این کتاب ها را برای تولد پسرهای خواهرم خریدم که الان در شهر شهید پرور تورنتو زندگی می کنند و چون نمی توانستند کتابها را با خودشان به کانادا ببرند در تهران جا ماند .
باری . چند وقت پیش یکی از این کتابها را خواندم و به شدت هم حس نوستالوژیکی داد . از طرف دیگر واقعا تعجب کردم که چقدر سطح آنها نازل و کلیشه بوده است .
باری . این کتاب ها به دو تیپ کلی تقسیم می شدند :
اول ماجراهای لاوسون و سامسون و ریچارد . این سه تا مامورهای خیلی زبده و خفن اف بی ای بودند و هر کتاب شامل یک ماجرای خاص می شد . این سه تا هر کدام با دیگری فرق می کردند و شخصیت خاص خودشان را داشتند .
لاوسون مغز متفکر گروه بود و از همه خبره تر بود . در ضمن رئیس گروه هم همین جناب لاوسون خان بود . سامسون همانطوری که از اسمش پیداست فقط زورش خیلی زیاد بود و از همه هم گنده تر بود . منتهی به طور کلی فاقد مغز بود و ضریب هوشش در حد یک حلزون بود . ریچارد هم چندان صفت خاصی نداشت . چیزی بین سامسون و لاوسون بود .
در ماجراهای لاوسون و بقیه دوستانش به طور کلی از ۳ک۳ هیچ خبری نبود . در و داف خاصی هم وجود نداشتند . وقتی دوباره این کتابها را خواندم متوجه شدم که قصه پردازی این رمان ها خیلی ضعیف بوده است . یعنی همه حوادث بر اساس تصادف و شانش و اقبال بود . از طرف دیگر این سه تا به طرز باور نکردنی احمق و ابله بودند و امکان نداشت تبهکارها برای آنها تله ای بگذارند و این ها از آن جان سالم به درببرند . همین الان اگر شما جلوی در خانه تان یک چاه حفر کنید می توانید مطمئن باشید که فردا صبح این سه تا را ته چاه زیارت می کنید . نمی دانم چرا این اقایان تا این حد خر بودند .
هر وقت هم کم می اوردند از جیبشان یک دستگاه خاص که خیلی هم کوچک بود ( همیشه نوشته بود اندازه یک بسته سیگار ! ) در می آوردند و حالا این دستگاه ممکن بود فرستنده باشد یا اسلحه باشد یا درباز کن و...خلاصه با این وسیله خودشان را خلاص می کردند . آدم بدهای داستان هم اغلب تبهکارهای هنگ کونگ یا گاهی هم روس بودند .
و اما نوع دوم این رمان ها که طرفدار بیشتری هم داشت ماجراهای مایک هامر بود . ایشان هم طبق معمول مامور اف بی آی تشریف داشتند ( قطعا تا به حال به خاطر کهولت سن بازنشسته شده ! ) و اما در دور و بر جناب مایک هامر همیشه چند تائی داف جست و خیز می کردند و فرق مایک هامر با لاوسون و دارو دسته اش همین ماجراهای ۳ک۳ ی ایشان بود .
مخصوصا یک منشی داشت که بزرگترین ارزویش خوابیدن با مایکی خان بود . منتهی چون جناب قاضی سعید از شرح ماجراهای رخت خواب معذور بودند همیشه خدا سر بزنگاه یک ماموریتی کاری چیزی پیش می آمد و بیچاره دختره حسرت به دل می ماند . این اقای مایک هامر متاسفانه خیلی هم بذله گو بود و یک تیکه های می انداخت که آدم از شدت بی نمکی ارزوی مرگش را می کرد !
باری . یکی از بچه های مدرسه ما از شدت علاقه به لاوسون خودش یک کتاب در همین سری نوشته بود . این کتاب کذائی در واقع دست نویس و اندازه یک دفترچه چهل برگ بود . نامش هم : لاوسون در خاک سفید ! ( فک کن ! )
قضیه این بود که لاسون و سامسون و ریچارد به خاطر یک ماموریت و دستگیری یک تبهکار به تهران آمده بودند . این تنها کتابی بود که این سه رفیق دلاور ما در آن کشته می شدند . یعنی می شود گفت که انتهای ماجراهای لاوسون و گروهش بود و با این دفتر چهل برگ پرونده این سه تا بسته می شد .
آنها یکی دوساعت بعد از پیاده شدن در مهراباد توسط تبهکارهای ایرانی ربوده می شدند و توی خاک سفید ( این محل به خلاف بودن معروف بود و الان هم تقریبا هست ) زندانی می شدند . هرکدام روی یک صندلی طناب پیچ می شد و مثل بچه آدم منتظر می شدند تا حکم اعدامشان اجرا شود . این دفعه نه از آن دستگاه کذائی کاری ساخته بود و نه از زور سامسون و نه از مغز لاوسون و ریچارد .
نکته بامزه دیالوگ های این سه نفر در لحظات قبل از مرگشان بود . مدام تعریف و تمجید از خلافکارهای ایرانی ! چنان اب از لب و لوچه شان راه افتاده بود و تحت تاثیر خلاف های ایرانی قرار گرفته بودند که اعدام را به کلی فراموش کرده بودند . یک همچین دیالوگ هائی برقرار بود :
لاوسون : بچه ها این دفعه دیگه کاری از دست ما ساخته نیست ! اینها خیلی با بقیه تبه کارها فرق دارند !
ریچارد : بله همینطور است . مافیای ایتالیا و گنگسترهای شیکاگو باید بیایند از بچه های دوساله اینجا راه و رسم خشونت و تبه کاری را یاد بگیرند !
سامسون : من تا به حال در هیچ جای دنیا محله ای مثل خاک سفید ندیده ام ! واقعا جای وحشتناکی است .
لاوسون : من اگر ده نفر مثل این ها داشتم تا به حال دنیا را فتح کرده بودم !
ریچارد : واقعا همین است . به نظرم بهتر است هیچ کاری نکنیم و منتظر مرگ باشیم ! چون اگر اینها عصبانی بشوند معلوم نیست چه بلائی سرمان می اید ! ( یکی نیست بگوید آخه الاغ هر بلائی سرت بیارن که دیگه بدتر از مرگ نیست ! )
لاوسون : سعی برای فرار ؟ اصلا حرفش را هم نزن ! غیرممکن است ! هرکدام از اینها به تنهائی می توانند کل سازمان سیا و اف بی ای را نابود کنند !
خوب . این هم لاوسون و سامسون و ریچارد . خدا بیامرزدشان ! روحشان شاد !
به غیر از این کتابها . رمان های ژول ورن هم در زمان ما خیلی محبوب بودند . تصور می کنم هرکسی در سن و سال خاص از خواندن ژول ورن خوشش می اید . منتهی نقطه ضعف کتابهای ژول ورن یک بعدی بودن کاراکترهای داستان بود. آدم بدها در هر موقعیتی بد بودند و آدم خوب ها هم از شدت خوبی حال آدم را به هم می زدند . مثلا در یکی از داستان ها که اگر اشتباه نکنم اسمش : فانوسی بر تارک دنیا .
خلاصه رئیس دزدان دریائی داشت از دست پلیس فرار می کرد . در واقع داشت از فانوس دریائی بالا می رفت . معاون او کمک می خواست و بعد :
معاون : رئیس ترو خدا دست من رو بگیر که منم بیام بالا .
رئیس : ساکت شو ! مردک ابله ! مگر نمی دانی من فقط به خودم فکر می کنم ؟ هنوز نفهمیدی من چقدر خودخواه هستم و جز خودم هیچ چیز دیگری برایم مهم نیست ؟! تو چقدر ساده ای که از من کمک می خواهی !
اغلب داستان های ژول ورن در دریا و کشتی می گذشت . من بارها با تکه های چوب کشتی ساختم و توی وان حمام سناریوهای این داستان ها را توی ذهنم بازسازی می کردم . بیست هزار فرسنگ زیر دریا از معروف ترین کارهای ژول ورن بود . رمان دیگری که به ندرت کسی می داند توسط ژول ورن نوشته شده همان ماجراهای میشل استروگوف است . در این کتاب میشل استروگوف یک افسر تزاری است که ماموریت دارد یک پیغام مهم را به آن طرف روسیه برساند . آدم بدهای داستان هم شورشی های کمونیست هستند .
و اما من کتاب های جک لندن را بیشتر از همه اینها دوست داشتم . مخصوصا سپید دندان . نسخه اصلی و خلاصه نشده اش (چاپ شده توسط انتشارات بامداد ) بسیار جالب و خواندنی بود . داستان های جک لندن پر بود از گم شدن در قطب شمال و محاصره شدن توسط گرگ ها و....خلاصه برای یک پسربچه ده دوازده ساله خیلی جذاب بود .
داستان کوتاهی به نام : فقط یک تکه گوشت اثر جک لندن. ماجرای یک بوکسور پا به سن گذاشته و عیالوار است که یک شام مختصر قبل از مسابقه می خورد . او نیاز دارد که یک تکه گوشت بخورد تا نیرو بگیرد . اما زنش به خاطر فقر نتوانسته گوشت تهیه کند . در نهایت در یک مبارزه طولانی و نفس گیر از حریف جوان و پولدارش شکست می خورد . در تمام طول مسابقه حسرت یک تکه گوشت را می خورد که اگر بود حالا انرژی بیشتری داشت و این مسابقه را می برد ...داستان زیبائی است و علی رغم سیرخطی زمان به نظر خیلی مدرن و امروزی می اید .
بسیار خوب . اگر بخواهم تمام کتاب های محبوب در زمان کودکی را بنویسم نیاز به یک پست خیلی طولانیتر هست . مثلا صمد بهرنگی . اینجه ممد یاشار کمال و...خیلی کتاب های دیگر .
پی نوشت : بالاخره کتاب کافه پیانو را خواندم .به نظرم چندان چیزخاصی نیست . این تیراژ بالا به طور طبیعی حکایت از عوام پسند بودن دارد . من با عامه پسند بودن یک اثر هنری مشکلی ندارم . اینها لزوما باید باشند . به هرحال فضای سانتی مانتال و روشنفکری بازی های کوچه بازاری اش اصلا خوشایند من نبود .
از این حرف ها گذشته من هم همیشه دوست داشتم یک کافی شاپ داشته باشم . در واقع خیلی ها دوست دارند زمانی یک رستوران یا کافی شاپ داشته باشند و با سلیقه خودشان اداره اش کنند . قبلا سر خیابان آجودانیه یک کافی شاپ کوچولو بود که صاحبش مهندس معمار خوب و سطح بالائی بود . اغلب پشت یکی از میزها می نشست و قهوه ای می خورد و چیزی می خواند . خودش در آنجا کار نمی کرد و در روز حدود یک ساعتی به آنجا سر می زد . یک مدت من آنجا زیاد می رفتم و گاهی با این اقا می نشستیم و سر موضوعات مختلف گپ می زدیم .
راستش من به جای کافی شاپ دوست دارم یک مرکز تیونینگ و ادیت ماشین داشته باشم . منتهی به طور علمی و درست و حسابی . واقعیت این است که اغلب آرزوهای ما در طول زمان تغییر می کنند . شاید اگر روزی امکان انجامش بود به جای این کار بروم سراغ یک چیز دیگر....
پی نوشت : چندی پیش یکی از بچه های وبلاگستان زنگ زده بود و چیز غریبی تعریف می کرد . خانمی از جماعت وبلاگ نویس که اتفاقا از مدتها پیش او را می شناسم راجع به من چیزهای جالبی به این دوست گفته بود که شنیدنش خیلی بامزه بود . نکته کنکوری این است که من تا به حال این خانم را از نزدیک ندیده ام . مراوده ای هم با هم نداریم . شاید آخرین کامنتی که برای او گذاشته ام شش ماه پیش بوده است . حالا این خصومت و دشمنی از کجا آمده معلوم نیست . متاسفانه گاهی نوعی خاله زنک بازی های عجیب بین وبلاگ نویس ها می بینم که اصلا خوشایند نیست . من چندان بچه های وبلاگ نویس را نمی شناسم . در مجامع وبلاگی هم بسیار به ندرت شرکت می کنم . به نظرم همینطوری بهتر است . هرچند من دوستان خوبی از وبلاگستان پیدا کرده ام . در عوض یکی دوبار هم واقعا پشیمان شده ام .
حالا این که فلان کس پشت سر من چه می گوید اصلا مهم نیست . نه نفعی دارد و نه ضرر . منتهی انگیزه های این جور آدمها جالب است . گیرم من چیزهائی می نویسم که بعضی ها خوششان نمی اید . این طبیعی است . هرکسی هم برای خودش سلیقه ای دارد . ولی این که یکی از نوشته های دیگری بدش می اید و از طرف دیگر مدام آنها را می خواند عجیب است ! خوب نخوان عزیز من . مگر مجبوری ؟! برو وبلاگ های دیگر را بخوان . فکر نمی کنم این موضوع پیچیده ای باشد !