تهران . یک شنبه شب .
خبری نیست . یا حداقل من خبر ندارم . تهران هنوز در بهت حوادث دیروز به سر می برد .
موسوی لحظاتی قبل یک بیانیه داد و مردم را به خویشتنداری دعوت کرد . سازمان مجاهدین انقلاب هم یک بیانیه بسیار تند و تیز داده بود . گویا امروز عصر قرار بود در میدان ونک راه پیمائی دیگری برگزار شود . نمی دانم کنسل شد یا برقرار بوده است .
فردا قرار است همه ماشین ها از ساعت پنج تا شش بعد از ظهر چراغ های خود را روشن کنند . این تصمیم به دلیل اعتراض به سرکوب های اخیر گرفته شده است . به نظر من بسیار ایده خوبی است .
امروز نوبت کلاس داستان نویسی بود . در واقع آخرین جلسه بود و نمی شد نرفت . اقای میرصادقی هرسال تابستان می رود آمریکا پیش دخترش و کلاس تعطیل می شود تا مهر .
بچه های کلاس که در راه پیمائی شنبه بودند چیزهای هولناکی تعریف می کردند . یکی از بچه ها می گفت که چطور جوانی در چند متری اش با گلوله ای در مغز شهید شده است .
ظاهرا تعداد کشته ها خیلی زیاد بوده است . من تا پنجاه نفر را هم شنیده ام . نمی شود فهمید چه کسی راست می گوید و کدام آمار با منطق سازگارتر است . نمی دانم . نمی دانم . نمی دانم...
اغلب کسانی که در میدان انقلاب و خیابان ازادی حضور داشته اند شاهد کشته شدن کسی بوده اند . خیلی از شما صحنه کشته شدن آن دخترجوان را در تلویزیون دیده اید .
تعداد زخمی ها هم بسیار زیاد بوده است .
باری . اقای دانشجو مدعی شده است که قضیه مشارکت بیش ار صد در صد برخی حوزه های رای گیری مربوط به مسافرت و این حرفها بوده است و برای مثال از مازندران نام برده است . از طرف دیگر خیلی از حوزه ها نه جای توریستی هستند و نه دلیل دیگری می تواند عامل این آمار مضحک باشد . مثلا خراسان جنوبی و جاهائی از این قبیل ....
فرمانده نیروی انتظامی در نامه ای به موسوی مسئولیت اتفاقات این چند روزه را بر عهده ایشان گذاشته است و همچنین مدعی است که تا به حال حتی یک تیر از طرف نیروی انتظامی به طرف مردم شلیک نکرده است ! خوب پس چه کسانی به مردم شلیک می کنند ؟ لباس شخص ؟ بسیج ؟ من حتی این ادعای وقیحانه را هم جائی خواندم که اساسا شلیک به مردم بی دفاع توسط برخی افراد مشکوک و برای مظلوم نمائی جریان اصلاحات انجام می گیرد ...
این حرفها شبیه حرفهای مسئولین در توجیه تخلفات انجام گرفته در انتخابات است . واقعا اگر قضیه برعکس بود و مثلا در انتخابات دوران خاتمی چنین چیزی پیش می آمد خود این اقایان چنین توجیهاتی را باور می کردند ؟
این اقای فرمانده چرا در پی کشف هویت و دستگیری قاتلان دیروز نیست ؟
گویا میرحسین موسوی در اعتراض به ماجراهای اخیر تصمیم دارد از تمامی مسئولیت های دولتی خود کناره بگیرد . مثل فرهنگستان و جاهائی از این قبیل . امروز عصر داشتم به موسوی فکر می کردم و این که تحت چه فشار زیادی است و چقدر عذابش می دهند . دلم برای این مرد خسته و اندوهگین آذربایجانی می سوزد . شاید ستارخان دیگری شود یا باقرخان دیگری ٬ تا همین حالا هم میرحسین موسوی چنان رفتار کرده است که شایسته است نامش با احترام ادا شود .
روزگار چه بازی هائی دارد . میرحسین در آن زمانی که نخست وزیر بود . واقعا فکرش را می کرد که روزی در خیابان های تهران عده ای به دلیل حمایت از او کشته شوند ؟
به ندا ٬ ندا اقا سلطان ٬ فکر می کردم . در این یکی دو روز اخیر خیلی ها به این دخترک فکر می کردند و این که چطور در کف خیابان جان داد . ندا در جمهوری اسلامی به دنیا آمد .متولد ۱۳۶۱ . دانشجوی فلسفه بود و جائی همین حوالی ٬ در همین شهر زندگی می کرد . آرزوهائی داشت و نگرانی هائی ٬ دوستانی داشت و اتاق کوچکی . شاید عاشق بود . شاید عاشقش بودند . شاید همین چند شب پیش به خاطر فراغ معشوقش گریسته بود . شاید...شاید..شاید..
وقتی از خانه بیرون می رفت نگران گشت ارشاد بود و این که مبادا به خاطر چند تار مو ٬ کمی ارایش . لب ها و گونه هائی که با حوصله و وسواس ارایش کرده بود . به خاطر چنین چیزهائی به بازداشتگاه برود و همه آن نگرانی هائی که برای جوانان ایرانی بخشی از زندگی روزمره است .
فلسفه می خواند . منطق بلد بود و استدلال ٬ آمده بود در راه پیمائی شرکت کند . او نگران سرنوشت کشورش بود . و به همین دلیل در آن سیل گلوله و باتوم آمده بود به خیابان . نمی ترسید . ندای ما ٬ حق دارم بگویم ندای ما ٬ همان ندای خودمان ....
گلویش دریده شد با گلوله ای . گلوله کلت کمری ٬ خون بود که می ریخت روی زمین داغ و خاک الود . اطرافیان با صدائی لرزان می گفتند نترس ٬ چیزی نیست ٬ خوب می شی ٬ چیزی نیست ٬
از واقعیت صحبت می کنم نه از تخیلاتم ٬ گلویش دریده شد با گلوله ای ٬ نمی توانست چیزی بگوید . اگر هم می توانست صدای آن حنجره خون آلود در آن شلوغی شنیده نمی شد . صدایش پاشید در هوا شد ستاره ٬ ندا ستاره شد . حالا خودش هم آن بالا است . در ستاره .
آقایان اجازه ندادند مراسم ختم برای ندا برگذار شود . واقعا هم نیازی به این حرفها نیست . ندای ما حالا در قلب یک ملت است . جائی که مال هرکسی نیست و با هزار تشریفات و دروغ و نیرنگ هم نمی شود به آنجا رفت . همچنان که خیلی ها دراین سی سال سعی کردند به آنجا بروند و نتوانستند !
چه بگویم ؟ چه باید گفت ؟ بنشینیم و خودمان را محاکمه کنیم که اگر این همه ملت سر به زیری نبودیم . اگر هر چه می گفتند باور نمی کردیم ٬ اگر خیلی وقت پیش جلوی دروغ و وقاحت بعضی از اقایان را می گرفتیم ٬ اگر و اگر و هزار اگر دیگر ...
حالا نگاه کن ٬ ببین ٬ ببین که سرسخت ترین و شجاع ترین افرادی که در راه پیمائی ها شرکت می کنند و با دست خالی با باتوم و گلوله روبرو می شوند دست پرورده های همین حکومت هستند . بچه هائی که متولد ۵۷ به بعد هستند . بچه هائی که از کلاس اول دبستان هزار و یک جور توی گوششان خوانده اند که جمهوری اسلامی بهترین حکومت دنیا است و ایران ازادترین کشور دنیا است ! مگر اقای احمدی نژاد همین چند روز پیش نگفت ازادی در ایران چیزی نزدیک به ازادی مطلق است ؟!
نسل قبلی نمی تواند باور کند که در میدانی از شهر تهران ٬ همانجا که به یاد انقلاب ۵۷ نامش آزادی است . همان خیابانی که صحنه بزرگترین درگیری های آنها با ارتش شاه بود ٬ همانجا که قرار گذاشتند دیگر در این کشور نه سرکوب باشد و نه اسارت و دروغ . در همین خیابان .در همین خیابان . همین خیابانی که نامش ازادی است .......
دیشب یک کالسکه بچه ٬ شکسته و گل الود در گوشه میدان افتاده بود . گاهی اوقات صحنه هائی می بینی که نمی شود درست بیانش کرد .
هنوز تب دارم و گلویم عفونت کرده است . با دهانی به تلخی زهر از دارو و بی مهری روزگار نشسته ام و این سطرها را می نویسم . از آن لحظه هاست که دلت می خواهد داد بزنی . فکر می کنم که آیا امیدی هست ؟
بله ٬ هزاربار بله ٬ به دلیل همین فریادهائی که سینه اسمان را می شکافد و اوج می گیرد . به خاطر همین فریادها به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر ....