در نماز جمعه...
اول معلوم نبود که نماز جمعه می رویم یا نه ٬ منظورم مردم است . اگر نگاهی به پست های قبلی بیندازید . یک جا نوشته بودم که اگر هاشمی امام جمعه شد باید برویم . قطعا این ایده به مغز خیلی ها رسیده بود .
جمعه صبح اول وقت قرار بود برویم بهشت زهرا ٬ چهلم خاله پدرم ٬ دقیقا یادم هست که شب هفتم این مرحوم ٬ روزانتخابات بود ٬ حالا چقدر می شود ؟ سی و سه روز ؟ یک ماه و اندی گذشت .
صبح جمعه ساعت هشت ٬ به زور از خواب بیدار شدم . من می خواستم بروم نماز جمعه ٬ بنابراین نمی توانستم در مراسم نهار و قضایای بعدی این چهلم کذائی شرکت کنم . بابا و مامان با ماشین خودشان و من هم تنهائی با جیپ افتادم پشت سرشان .
توی اتوبان صدر ٬ نرسیده به خروجی جردن یک دسته موتور سوار با لباس شخصی و قیافه های مشکوک به سمت جنوب در حرکت بودند . بابا توی آینه به من نگاه کرد و پوزخندی زد . معلوم بود لباس شخصی های همیشه در صحنه از صبح کله سحر راه افتادند به سمت دانشگاه .
بهشت زهرا شلوغ و گرم بود . خاک نرمی دارد . باد داغ خاک را بلند می کرد و می پاشید توی سرو صورت ما ٬ مردک نوحه خوان ٬ یک ساعت و خورده ای زر زد . بسیار حرفه ای . من نمی دانم به گریه انداختن مردم چه شغلی است ؟
من نگران پدرم بودم . افتاب و ماجرای نوحه ٬ حس کردم حالش خوب نیست . یک بطری آب معدنی خنک گیر آوردم و بردمش توی سایه تا حالش جا بیاید .
راه افتادم به سمت نماز جمعه ٬ شب خواب بدی دیده بودم . از هوا مدام برگ می ریخت . دوران موشک باران ٬ موشک خورد توی باغ نزدیک خانه ما٬ همان اقامتگاه تابستانی انگلیسی ها ٬ کلی درخت نابود شد . یک ساعت از هوا برگ سوخته می ریخت . این رویا مثل همان صحنه بود . اما این بار برگ ها سبز بودند . خیس عرق از خواب پریدم .
خیابان انقلاب . قیامت بود . با هزار بدبختی جیپ را بردم توی خیابان وصال . مگر جای پارک گیر می آمد ؟ یک اداره ٬ یکی از بخش های شهرداری . سرایدار متوجه حیرانی من شد . گفت نماز جمعه ؟ گفتم اره ٬ خندید و موانع فلزی را از جلوی اداره کنار زد . گفت همین جا پارک کن ٬
شب جمعه رفته بودیم تولد . یعنی مشکلی پیش آمد که نمی توانستم بروم . ولی حل شد و رفتیم . مردم با این شعار می رقصیدند و می خندیدند :
خس خاشاک توئی ٬ دشمن این خاک توئی ....
از سمت غرب دانشگاه تهران خیابانی هست به نام ادوارد براون ٬ می رود توی خیابان شانزده آذر که درب غربی دانشگاه تهران توی آن باز می شود .
حتی نمی شد وارد ادوارد براون شد . جای سوزن انداختن نبود . بعضی ها می گویند دوملیون نفر ٬ بعضی ها می گویند یک ملیون . من از یک داربست فلزی بالا رفتم . اندازه سه متر ٬ تا چشم کار می کرد مردم بودند .
زن و بچه ٬ پیر و جوان . مادر پیری با دخترش که او هم نوزادی در آغوش داشت . پیرمردی با عصا ٬ جوان ها ٬ جوان ها . پسر و دختر .
درب دانشگاه را بسته بودند . مردم فریاد می کشیدند مزدور در رو باز کن . داشتند در را از جا می کندند .
خبرگزاری فارس نوشته این هفته تعداد مردم از هر جمعه کمتر بود . این دست و پا زدن های آنها به اضافه کیهان و روزنامه ایران ٬ دیگر واقعا رقت بار شده است .
گارد آمد . پشت در موضع گرفتند . صحبت های هاشمی به زور به گوش می رسید . عمدا صدای بلندگو ها را کم کرده بودند . خوب حرف زد . از حد انتظار خیلی بهتر بود . او سیاستمدار زیرکی است . حتی یک کلمه از سبزها انتقاد نکرد . در عوض تا دلتان بخواهد به این طرفی ها تاخت . چند بار هواداران دولت سعی کردند با شعار های بی موقع نگذارند حرف بزند . ولی تازه آن وقت بود که مردم فهمیدند آنها چقدر کم هستند . با هو و خنده همگانی مواجه شدند و بعد ساکت .
دختر جوانی زار می زد . می گفت خواهرش در حال فیلمبرداری بوده که چند نفر با خودشان او را برده اند . مردم چند نفری دور هم جمع می شدند و حرف می زدند . فضای اعتماد و همدلی بین مردم باور نکردنی است . انگار همه همدیگر را می شناسند .
پیرزنی شبیه به جادوگرها . تسبیح بلندی توی دستش بود . محکم می زد توی صورت دخترها که آمدید اینجا را هم لجنی کنید ؟ انقدر شورش را در آورد که چند نفر از خانم ها به زور گرفتند و بردند یک جا نشاندش زمین .
کروبی و موسوی هم بودند . وقتی کروبی می خواست وارد شود یک عده لباس شخصی به او حمله کردند .
درهای شمالی و جنوبی هم بسته بود . مردم می گفتند هرکس طرف در برود با باتوم کتکش می زنند .
نتوانستم ماشا را پیدا کنم . موبایل ها قطع بود . یاد خواب دیشب افتادم و برگ های سبزی که به زمین می ریخت .
گارد اواسط خطبه دوم . از پائین حمله کرد . با موتور می راندند توی مردم . صدای شلیک اشک آور می آمد . بعدا فهمیدیم که که توی دانشگاه برای این که نمازگذارها اذیت نشوند آتش روشن کرده بودند .
کف زمین پر از اعلامیه بود . از دیروز توی خانه هم سه تا اعلامیه انداختند . یکی از آنها خیلی جالب است . ظریف و زیبا لوله شده با یک روبان سیاه دورش ٬ واضح است که آن را یک دختر درست کرده است .
مردم از پائین فرار کردند به سمت شمال ٬ از بالا هم حمله کردند . هلیکوپتر روی سر مردم دور می زد . جا به جا از پنجره ساختمانهای اطراف دوربین بیرون بود . مردم هو می کردند و توی صورت دوربین انگشتها را بالا می گرفتند .
گارد با مردم درگیر شد . شدید بود . جوانی یک گوشه افتاده بود . زخمی و خون الود . قد بلند و زیبا٬ یک پایش را خرد کرده بودند . این صحنه به گونه ای بود که تا آخر عمر یادت بماند . چند نفری کمک کردیم تا بتواند دور شود .
لباس شخصی ها رفته بودند سراغ ماشین های مردم و با باتوم شیشه ها را خرد می کردند . می دانستند همه ماشین های پارک شده مال سبزها است .
درگیری و پراکنده شدن مردم ساعت ها طول کشید . همیشه دولت سعی می کرد به هزار و یک روش مردم را به نماز جمعه بیاورد . ولی حالا هرکس می رفت کتک می خورد ! رفسنجانی می گفت یاد نماز جمعه های اوایل انقلاب . طالقانی افتاده است و شور و حال انقلابی مردم . راست می گفت . قطعا تا به حال چنین جمعیت و چنین استقبالی ندیده بود . گفت باید بپذیریم که کشور در بحران است .
درگیری ها سرایت کرد به جاهای دیگر شهر . عصر و غروب درگیری های پراکنده در بعضی قسمت های شهر برقرار بود . گویا مردم در خیابان ولیعصر صدا و سیما را محاصره کرده بودند .
یک کلام . خیلی خوب بود . فکر می کنم همه انتظاراتی که سبزها از این نماز جمعه داشتند برآورده شد . حس غریبی است وقتی با مردم هستی . این مردم دوست داشتنی و نجیب . هدف مشترک همه را به هم نزدیک کرده است . صحنه های غریبی می بینی . دخترها و پسرهای هجده نوزده ساله . اصلا به قیافه ها نمی خورد که این همه نترس و شجاع باشند . می بینی که ایستاده اند . جلوی یک عالم پلیس و گارد و بسیج و لباس شخصی . چشم ها اشک آلود از گاز و باتوم . اما می خندند . می ایستند ...
