تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

dirty love

سوپر دریانی سرکوچه ما همیشه دو سه کارتن پر از دی وی دی در مغازه اش هست . با کمی شانس ممکن است فیلم های خوب و جدی هم وسط فیلم هایش پیدا کنید . منتهی اکثر فیلم هائی که آنجا هست در رده فیلم های سرگرم کننده و یا اکشن جای می گیرند .

امشب فیلمی در همین رده دیدم که اتفاقا خیلی خوب بود و من یکی را خیلی خنداند . به نام dirty love با شرکت jenny mccarthy و carmen electra که البته نقش دوم دارد . اگر فیلمی برای سرگرمی و تعطیل کردن مغزتان لازم داشته باشید . مورد مناسبی است .

باری . موضوع اصلی فیلم آماده شدن برای قرار و پیدا کردن موردی به عنوان دوست پسر است . من با کارگردان فیلم موافقم . یعنی یکی از مضحک ترین سوژه های دنیا دختری است که می خواهد برای یک قرار آماده شود ! چه بپوشم و چه نپوشم و.....قضیه به این سادگی ها هم نیست .

البته پسر ها هم چندان دست کمی از دخترها ندارند . در این هفته سه پسر را دیدم که به شدت درگیر قضیه سولاریم و برنزه شدن بودند ! ظاهرا اینجوری ملت فکر می کنند شما جت اسکی دارید یا حداقل هفته ای سه جلسه اسکی روی اب تشریف می برید ! تلاش ملت برای خوب به نظر آمدن خیلی سرگرم کننده است . هرچند قضیه سولاریوم برای یک مرد بیشتر از مضحک بودن رقت انگیز به نظر می رسد . من با این که کسی سعی کند بهتر جلوه کند اصلا مشکلی ندارم . همه ما کم و بیش این کار را انجام می دهیم . منتهی این هم حد و اندازه ای دارد . بدترین حالت این است که بعضی ها سعی می کنند مخصوصا پولدارتر جلوه کنند . این یکی را اصلا قبول نمی کنم .

در روزنامه ها آگهی هائی را می بینید که در رابطه با کرایه ماشین بدون راننده است . بعضی از آنها مربوط به عروسی و این حرفها است . اما قسمتی از آن برای کسانی است که این ماشین کذائی را برای مواردی مثل کلاس و شخصیت و ...مزخرفاتی مثل این لازم دارند . واقعا باورکردنی نیست . ای کاش مردم به همین اندازه برای محتویات مغزشان اهمیت قائل بودند .

باری . من سه چهار سال پیش مدتی روانشناس یک کلینیک سلامتی ـ زیبائی بودم . هزینه و زمانی که مردم برای اندکی زیباتر شدن صرف می کنند باورکردنی نیست . چند کیلو لاغر شدن . چند تا لکه روی پوست . انواع عمل های بینی و ارتودنسی های دندان بگیر تا....واقعا نمی دانم انتهای این لیست کجا است !

اتفاقا امشب یکی از دوستان پیش من بود که دندان پزشک با تخصص ارتودنسی است . راجع به شخص ثالثی صحبت می کردیم که گویا لوازم ارتودنسی را چینی و کیلوئی می خرد ! می گفت به حدی کیفیت آنها افتضاح است که توی دهان زنگ می زنند ! این اقا برای هر مریض چیزی حدود به پنج الی شش هزار تومن هزینه لوازم می دهد و در عوض پنج ملیون تومان از مریض می گیرد ! می گفت حالا فرق من که برای هر بیمار پانصدهزار تومان هزینه لوازم می دهم و دو و نیم ملیون می گیرم با او چیست ؟!

برگردیم سر موضوع اصلی ٬ چیزی که اغلب مردم نمی دانند این است که موضوع با کمی تغییر در فیزیک و قیافه تفاوتی نمی کند . واقعا اندازه بینی و یا چند کیلو لاغرتر شدن تا این حد که مردم تصور می کنند مهم نیست . این ها جزئیات قیافه است . شما همینی که می بینید هستید . آنقدر تفاوتی نمی کنید . نه تا این حد که کلا تغییر کنید . اگر آدمهای اطراف خودتان را نگاه کنید متوجه می شوید که چه می گویم . گیرم مورد های خاصی هم هست که طرف تغییر کلی می کند . منتهی این افراد یک درصد بیشتر نیستند .

اگر سری به جردن یا پاساژهائی مثل نارون و سرخه بزنید می بینید که اغلب دخترها دقیقا شبیه به هم هستند . همگی دماغ های تیز و موهای بلوند و اندام تراشیده دارند . انگار همگی خواهر هم باشند ! این دقیقا همان استیلی است که باقی ملت سعی می کنند به آن برسند . نهایتا یکی به این تعداد اضافه می شود ! چه فرقی می کند ؟

چیزی که من و امثال من با آن سر و کار داریم خیل افسرده هائی است که مدتی طولانی برای رسیدن به این فیزیک تلاش کرده اند . چیزی که آنها را ناراحت می کند این است که زندگی آنها چندان تغییری نکرده است . آن عصای جادوئی که ناگهان زندگی را تغییر دهد و پر از ستاره های طلائی کند کجاست ؟

خوب . این جا دو نکته هست . اول این که مسئله انتخاب آن افراد است . یعنی بعد از عمل بینی یا ساکشن یا....هم آنها با همان آدمهائی که قبلا انتخاب می کردند یا زندگی می کردند ٬ سر و کار دارند . یعنی در محیط و اطراف آنها هیچ تغییری به وجود نیامده است . او قبلا دوست پسرش را بر اساس قیافه و وضعیت مالی انتخاب می کرد و حالا هم همینطور است . با هیچ تغییری همان انتخاب و همان آدمها را دوباره تکرار می کند .

دوم این که علاوه بر مورد بالا رفتار و سبک زندگی او هم همان است که بود . چیزی که یک نفر را در ذهن ما ماندگار می کند اندازه بینی یا سایز کمر نیست . نوع رفتار ٬ جزئیات ظریف زبان بدن به علاوه حرف زدن و مخصوصا محتوای گفتار و افکار او است . این همان نکته اصلی است . نوع نگاه کردن هم به همین ترتیب نقشی تعیین کننده دارد . شما زیبا رویان زیادی را دیده اید و فردا صبح نام طرف را فراموش کرده اید و پس فردا خود طرف را از یاد برده اید . اما آدمهائی هستند که تا ابد در ذهن شما ماندگارند و اینها همان جادوگرانی هستند که صاحب موارد بالا بوده اند .

خوب ٬ به نظر شما اینطور نیست ؟ ثابت کردن آن خیلی راحت است . مثل یک بازی است . کافی است به حرفهای طرف دقت کنید . مثل فیلمی که این بار بدون تصویر و فقط با صدای هنرپیشه ها باشد . چیزی که می شنوید مقدار زیادی حرف های احمقانه و مضحک به اضافه تعداد زیادی تپق و لکنت و من من کردن بین حرفها است . به همین ترتیب انتظار این که طرف برای ما جذاب و ماندگار باشد خیلی زیاد به نظر می رسد .

به همین دلیل من همیشه گفته ام بهتر است مردم به جای برنزه شدن یا کمی لاغر شدن و تغییر رنگ پوست به نحوه حرف زدن و اعتماد به نفس و طرز نگاه کردن خود فکر کنند . اینها خیلی مهمتر هستند . صرفا چون جلوه مادی ندارند به نظر کم اهمیت می رسند .

یک مثال دیگر ٬ من برای کاری به یک اداره می روم . آنجا یک خانم منشی هست که من می روم سراغش و از او چیزی می پرسم . مثلا اقای فلانی هست یا خیر ؟

او سریع و هیجان زده حرف می زند . صحبت ها را می جود . با دست هایش اشیا روی میز را مدام جا به جا می کند . انگار نمی داند با آن چه کار کند . کلی تلق تلوق به گوش من می رسد . در عوض برای این که به نظر خودش متشخص جلوه کند کار من را ندیده می گیرد و من مجبورم هر سئوال را سه بار بپرسم و نهایتا هم کار من راه نمی افتد . یعنی او کلی حرف زده و من هم شنیده ام . اما اغلب آنها جواب سئوالات من نیستند !

حالا همین آدم اگر با شما درد و دل کند کلی گلایه از روزگار دارد . کلی مثال دارد از مردمی که شانس دارند و من شانس ندارم و....البته کلی هم هزینه برای لباس هایش و موارد دیگری در اندام و صورت خود کرده است . اما او اصلا متوجه نیست که مسئله اینها نیستند . او اثر بدی روی دیگران می گذارد . طبیعی هم هست . با رفتاری که او دارد نباید انتظار چیز دیگری را داشت . اما او برعکس فکر می کند . چیزی که من به طور روزمره می بینم همین است .

یعنی مردمی که برعکس فکر می کنند . بداخلاق هستند ولی انتظار دارند خوب به نظر بیایند . جز مجله های درپیت چیزی نمی خوانند و انتظار دارند باهوش جلوه کنند . تنبل و کسل هستند و انتظار دارند فعال و انرژیک جلوه کنند . باور کنید آدمها خیلی موجودات جالبی هستند .....

نهایتا خلاصه می کنم . خود من جزو آدمهائی هستم که همیشه قیافه طرف برایم مهم بوده است و اصلا نمی خواهم بگویم فیزیک و تر و تمیز بودن مهم نیست یا ضد ارزش است . اصلا اینطور نیست . منتهی فراموش نکنیم که فیزیک همه ماجرا نیست . مسائل دیگری هم هست که نقشی تعیین کننده دارند . آنها را از یاد نبریم . همین .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

مجعد

 

همایش کارافرینان برتر است . شرکت ما قبلا سه بار صاحب این مقام شده و حالا من نشسته ام در سالن کنفرانسی نزدیک پارک وی . سیصد نفری هستیم . همه با بی حوصلگی به فرمایشات اقای وزیر گوش می دهیم که طبق معمول یک سری کلیات تکراری را تکرار تکرار تکرار  می کند . بین جملاتش همان کلمات اشنا را می شنویم . همان کلماتی که از فرط تکرار  دل زده ات می کند . استکبار جهانی...استقلال...عزت مسلمین...خودکفائی...خودباوری...اصلاح الگوی مصرف....ایران اسلامی...ولی امر مسلمین ...صهیونیسم بین الملی ....

از سالن می ایم بیرون ٬ اصلا هم توجهی به نگاه های چپ چپ ایل و طایفه وزیر نمی کنم . بیرون سالن سفره رنگینی از میوه و چائی و نسکافه پهن است . آن گوشه هم هدایائی به رسم یادبود ! می دهند .

 یک کیف دستی پر از بولتن و کتاب های مزخرفی که هیچ کس نمی خواند . کتاب ها راجع به علم مدیریت و اراجیفی مانند آن است . اما همگی چاپ و جلد درجه یک دارند . اصولا بودجه مملکت از هزار راه به هدر می رود و این هم یکی از آن روش ها است .

از گوشه پیاده رو می روم که سایه است . خیابان ولیعصر به کلی یک طرفه شده و اوضاع عجیب غریبی پیدا کرده است . جیپ را در یکی از فرعی ها پارک کرده ام . این روزها چندان حال و روز خوشی ندارم .

تقصیر ماشا است . او دارد می رود . حداقل برای یک سال می رود پاریس ٬ بورسی از یک دانشگاه معتبر در زمینه رشته خودش ٬ موسیقی گرفته است .

دودل بود ٬ من اما اصرار کردم ٬ آخر نمی شود که تا این حد خودخواه بودکه بمان ٬ می گویم می روی و بعد از چند روز چنان غرق در محیط خاص آنجا می شوی که همه دلتنگی ها از یادت می رود .

 اما خودم بلد نیستم چکار کنم که در محیط تهران دلتنگی ها از یادم برود .

دیشب از فرط کسالت و بی حوصلگی عزمم را جزم کردم و رفتم ولنجک ٬ بام تهران ٬ آن بالا هم باز حوصله ام سر رفت و زنگ زدم به سحر ٬ فکر کردم شاید آنجا باشد . نبود ولی گفت در راه است . نهایتا قرار شد هردو بیائیم به خانه من ٬ سحر هم می خواست چیزی به عنوان شام بگیرد .

نرسیده به خانه در اتوبان صدر تصادف کردم . جزئی بود و سپر یک ۴۰۵ را شکستم . مردک گیر داد که باید پلیس بیاید و کروکی بکشد . هرچه گفتم نیازی نیست قبول نکرد . بنابراین همه برنامه دیشب به فاک و فنا رفت . سحر نیم ساعتی دم خانه منتظر ماند و آخرش یکی از ساندویچ ها را خورد و برگشت به خانه .

خیلی شیک نزدیک به دوساعت کنار اتوبان علاف بودیم . بعد یک بنز ایستاد و شنیدم یک نفر می گوید  هی سهیل ٬  دخترکی از آن پیاده شد . با کمال تعجب دیدم از دوستان قدیمی است . آن بنز هم متعلق به دخترخاله و دوست پسرش بود .

در عوض امشب برنامه دیشب را با سحر تکرار کردیم . نشستیم و ماداگاسکار ۲ را دیدیم . من بعد از مدتها مجبور شدم از یک نفر پول قرض بگیرم . این آخر برجی دچار چند تا هزینه غیرقابل پیش بینی  شدم که باعث شد دقیقا ریست شوم .

 مامان و بابا هم تهران نیستند و بدتر از همه یک تراول صد تومنی که برای روز مبادا جائی قایم کرده بودم را پیدا نکردم . یعنی یادم آمد که قبلا روز مبادائی آمده بود و من  خرجش کرده بودم .

ماشا هم تهران نیست و بنابراین از سحر گرفتم . من عادت ندارم از کسی قرض بگیرم . این قضیه من را حسابی خجالت زده می کند . گیرم با سحر حدود ده سال است که دوست هستیم و به اندازه خواهرهایم به من نزدیک است .  منتهی همیشه برای من قرض گرفتن سخت و شاید غیرممکن است .

فکر رفتن ماشا دور سرم می چرخد . مثل کوسه ماهی . هرچه سعی می کنم از شرش خلاص نمی شوم .  من و ماشا هردو تنها زندگی می کردیم . بنابراین طبیعی بود که اغلب اوقات ما باهم می گذشت و حالا کمی سخت است . یعنی اگر بخواهم راستش را بگویم . خیلی سخت است .

دلم برای آن موهای مجعد تنگ می شود  ٬ تاب موهایش را دوست داشتم ٬ همه چیزش  را دوست داشتم . حرف زدن و خنده هایش ٬ ما  اختلاف سنی داشتیم . منتهی ماشا جوری بود  که من حتی یک بار هم متوجه نشدم او تا این حد کوچولو است .

قبلا هم اینجا نوشته ام ٬ مهاجرت و سفر بهترین دوستانم را از من گرفته است . به اضافه هر دو خواهرهایم . در واقع همه چیز را از من گرفت ٬ می گیرد .

به ماشا می گویم یک سال که بیشتر نیست . من هم اینجا هستم . همیشه بوده ام .همیشه خواهم بود . کل زندگی من  به لی لی کردن و جست و خیز میان آدمهای جدید گذشته است . وقتی برگردی همه چیز مثل سابق می شود .

وقتی برگردی ٬ وقتی بیائی ٬ لامصب شبیه به ماجرای امام زمان است ٬ من از قید اینده متنفرم ٬ هرچند هیچ وقت از آن نترسیده ام ٬ دوست دارم زود بیاید و رد شود . همینطور که الان می گذرد . نه چیزی برای از دست دادن دارم و نه دستی برای گرفتن آن چه در انتظار من است . مثل قلوه سنگی ساکن در کف جوی آب که گردش تند اب ٬ دور آن را مجعد می کند و امواج کوچکی می سازد .

حالا کمتر از یک ماه باقی مانده است . یعنی  اواخر تابستان خواهد رفت ٬  مثل گنجشکی بود که گاهی روی شاخه درخت گوشه حیاط  فرود می اید . ژولی پولی  و کوچولو . چند نوک بر شاخه می زند و پرهایش را صاف می کند .

 دقیقا  در  لحظه ای  که  انتظارش را نداری٬  تا می  خواهی  درست  نگاهش کنی پر می کشد ٬ می رود ٬ خواهد رفت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

به نام احمدی نژاد بخشنده و مهربان !

 

به طور کلی آدم در این مملکت چیزهای عجیب و غریب زیادی می بیند و می شنود . منتهی بعضی چیزها واقعا عصبانی ات می کند . مثل همین جمله از مطهری زمان ما ٬ استاد فرزانه و علامه ٬ حضرت ایت الله مصباح  :

اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خدا است !!

یاللعجب !

 

والله ما از وقتی که مدرسه ابتدائی می رفتیم . این قضیه خدا بازی و ادای خدا رو درآوردن و این مسخره بازی ها  کار موجوداتی مثل فرعون و ابرهه و ....امثال این ها بود .

 نمی دونستیم جناب احمدی نژاد هم طبق توصیه فیلسوف بزرگ و فرزانه اقای مصباح در ته صف ایستاده اند و حالا نوبت ایشان است که جزو خدایگان باشند و به کهکشان ها امر و نهی فرمایند .

خدایا این چه مصیبتی است گریبانگیر ما شده ؟ سال دوهزار و نه است و ما همچنان در عوالم  صفویه و قاجار  هستیم . رئیس جمهور می شود ظل الله ٬ چه امر ایزد چه امر شاهنشاه !

 اتفاقا  احمدی نژاد هم جان می دهد برای این جور توهم زدن ها ٬ ماجرای هاله نور و بشقاب اضافی سر غذا و صندلی اضافی در هیئت دولت ( قرار بود امام زمان هم در جلسه هیئت دولت شرکت کند ! ) که هنوز از یاد کسی نرفته است . حالا همین فرمایشات مطهری زمان رو کم داشتیم که آن هم جور شد ٬ خدا رو شکر !

حالا از قضیه خداوند شدن احمدی نژاد که بگذریم . در این هفته ای که پیش رو داریم ٬   داغ ترین و البته بدترین  خبر همین قضیه تجاوز به بچه های زندانی است که اقای کروبی گفته  مدارک مستند آن را رو خواهد کرد . اگر کروبی بتواند این ماجرا را ثابت کند  مملکت به طور درست و حسابی و بی سابقه ای به هم خواهد ریخت . آقای رضائی هم گفته در اینصورت باید عزای عمومی اعلام شود که من یکی فکر می کنم واقعا درست گفته است .

خوب ٬ بعید به نظر می رسد کروبی بی گدار به اب زده باشد . حتما چیزی در استین دارد و احتمالا گذاشته اصولگراها موضع گیری های خودشان را بکنند و آن وقت آس را رو کند .

لابد می دانید در نماز جمعه های امروز چند نفر از خطیبان جمعه فرموده اند که کروبی باید به خاطر این ادعا مجازات شود . قطعا این قضیه برای کروبی بدیهی و قابل پیش بینی بوده است . حالا باید دید چه موقع و کی مدارک مستند را ارائه می کند . البته خبرهائی که جسته گریخته در سایت ها هست حکایت از وجود چندین شاهد زنده بر این ماجرا می کند . باید ببینیم ایا صرف شهادت آنها برای اثبات این ماجرا کافی هست یا خیر ؟

چنین مدارکی را می شود به هزار و یک روش خدشه دار کرد . صرف این که ادعا کنند این آدمها دروغ می گویند و چنین چیزی نبوده و ....

البته از آن طرف پزشکی قانونی هم می تواند به راحتی مسئله تجاوز را اثبات کند . البته به شرط این که زمان زیادی از تجاوز نگذشته باشد و یا همراه با آسیب هائی باشد که هنوز بشود به آنها استناد کرد .

از لحاظ روانشناسی هم می شود فهمید کسی که چنین ادعائی دارد دروغ می گوید یا خیر . به طور کلی تجاوز  با آن چیزی که در فیلم ها نشان می دهند خیلی فرق دارد و به این راحتی ها هم نیست .

نهایتا واکنش اشخاص به تجاوز متفاوت است . بعضی ها می توانند تا حدی با این قضیه کنار بیایند و بعضی ها چنان آسیب وحشتناکی از لحاظ روحی می بینند که شاید دیگر هیچ وقت نتوانند زندگی عادی داشته باشند .

آن چیزی که استاندارد های روان شناسی می گویند این است که تجاوز  یک اسیب واقعی و ضایعه اساسی ( تروما ) به روان سوژه وارد می کند .

 حالا هرچه هست ای کاش همه این خبرها دروغ باشد . واقعا  نمی دانم چه بگویم ....

 

راست گفت احمدی نژاد بلند مرتبه و مهربان !

 

پی نوشت : همین الان متوجه این کامنت شدم  :

شنبه 24 مرداد1388 ساعت: 1:59 توسط:ندا
چه اتفاقی برای تو افتاده؟ تو کول تر از این حرفا بودی که کامنت آدمو سانسور کنی! نوشته های خودتو سانسور کنی اونم بعد از اینکه یه عالم آدم خوندن! چه اتفاقی برای تو افتاده؟

نکنه چیزی می کشی؟ اگه اون فندک اتمی توی ماشینت اینطور که من شنیدم واقعاَ هرکی داره حتماَ کرک می کشه درست باشه دوتا از دوستای من با بدبختی جدیداَ ترک کردن. هر چه زودتر ترک کنی آسونتره و بعد از یه مدت تقریباَ غیر ممکن می شه.
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]

آخه تو رو خدا ببین گیر چه فرزانگانی افتادیم ! کول تر از این حرفها بودی ! این چهار دست و پا فارسی حرف زدنت من رو کشته ! اولا تو کی کامنت گذاشتی که من سانسورش کنم و ثانیا توی ماشین من رو از کجا دیدی تا چه برسه به فندک اتمی ؟!  بعدشم محض اطلاعت من چیزی نمی کشم . مشت مشت می خورمش ! اصلا گهی لف لف خورم گه دانه دانه ٬ آخرش هم این که اصلا به تو چه ؟! 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

شوخی

 

 حتما دیده اید که بعضی ها به بهانه شوخی هر بلائی دلشان خواست سر آدم می آورند و کاری می کنند که آسیب می بینید یا چیزی می گویند که ناراحت می شوید و بعدش طلبکار هم می شوند ! روان کاوی می گوید که این شوخی ها در واقع نوعی پرخاشگری است و هدف هم صدمه زدن است . منتهی طرف این کار را زیر نقاب شوخی استتار می کند . انگیزه هم می تواند متفاوت باشد . از حسادت بگیر تا تنفر صرف . حالا از این حرفها بگذریم .

پریشب من بیچاره هدف یکی از این شوخی ها بودم . ماجرا از این قرار بود که من و ماشا و سه نفر از دوستان دور هم جمع شده بودیم . واز هر دری حرف می زدیم و خود به خود صحبت کشیده شد به وادی سیاست و بازداشت های اخیر و این قبیل مسائل

 ساعت حدود دوازده و نیم شب بود که یک دفعه زنگ زدند . من رفتم پشت ایفون . کسی با صدای جدی گفت آقای فلانی ؟ گفتم شما  ؟ گفت تشریف بیارید دم در  ٬ باز پرسیدم شما ؟ ( جوری ایستاده بود که تصویرش را نمی دیدم ) گفت لطفا بیائید و وقت را تلف نکنید .

لامصب چنان حسی به من دست داد که مطمئن شدم  سربازان گمنام امام زمان تشریف آورده اند برای دستگیری من بیچاره ! هم من حسابی ترسیدم و هم بقیه بچه ها .

پیش خودم فکر کردم هرچه باداباد ٬ رفتم دم در دیدم یکی از فامیلها است و هر هر می خندد .  بهش گفتم این بچه بازی ها یعنی چی ؟ مردک بعدش دست انداخت گونه من را خیلی بدجور کشید . جوری که از فردایش یک طرف  صورتم کلی ورم کرد و گونه ام سیاه  شده بود . یکی نیست بگوید آخر مردک نفهم با صورت من چکار داری ؟  واقعا عصبانی شدم و هرچه مثلا خواست عذر خواهی بکند جواب ندادم .

طرف خیر سرش  جراح هم هست و از شهرستان آمده برای امتحان فوق تخصص یا یک چنین چیزی که چندان در جریان نیستم . آمده بود تا کلید خانه پدر و مادرم را بگیرد و چند روزی آنجا بماند ( آنها رفته اند مسافرت )   قدیمی ها خوب می گفتند که ملا شدن چه اسان و آدم شدن چه مشکل ٬ واقعا درست است .

بابا امروز تلفن کرده بود و می گفت چرا این چند روزه نرفتی به این طرف یک سری بزنی و شاید چیزی لازم داشته باشد . گفتم با این مسخره بازی که این مردک درآورده برای چه باید بروم بهش سر بزنم ؟  می ترسم این دفعه انگشتش را بکند توی چشمم و کورم کند !  نهایتا به بابا قول دادم ولی هرچه سعی کردم نتوانستم خودم را راضی کنم .

 شما نمی دانید آن شب چه حالی به ما دست داد . آخر قضیه این مملکت شده مثل ماجرای آن روباهه که می گفت اول می کشند و بعد می شمرند !

نه کاره ای هستیم و نه دستمان به جائی بند است و نه کاری کرده ایم .  ولی فعلا کسی به این چیزها  توجه  نمی کند و این دلایل  برای احساس  امنیت کافی نیست .

باری . از این حرفها که بگذریم . لابد نامه کروبی به هاشمی را دیده اید . در قسمت هائی از نامه به مواردی از تجاوز شدید همراه با نقص عضو به پسران و دختران بازداشتی اشاره شده است  . آدم باور نمی کند که چنین اتفاقات هولناکی در ایران در حال وقوع است .  آدم نمی داند چه بگوید .

اقای لاریجانی هم توسط مجلس قول پیگیری داده است . او هم در این یکی دو روزه روی بورس خبرها است . رجا نیوز از نقص مدرک دکترای ایشان خبر داده و گفته است که استادان برای تایید پایان نامه دکترای لاریجانی تحت فشار بوده اند . همچنین او از زمان فوق لیسانس خود را دکتر معرفی کرده است و موارد دیگری از تخلفات مختلف .

جالبتر از همه  این که رجا نیوز از یک گناه نابخشودنی نام برده است ٬ گویا اقای لاریجانی فردای روز انتخابات ٬ هنگام عصر به موسوی تلفن کرده و رسما ریاست جمهوری ایشان را تبریک گفته است !

ظاهرا ایشان چندان در جریان نبوده است . به هرحال فعلا جناح حاکم بدون هیچ گونه تردید یا ملاحظه ای هرکسی که کوچکترین حرفی بر علیه آنها بزند را مورد حمله قرار می دهد . لاریجانی از شاخصترین افراد جناح اصولگرا و رئیس مجلس است . اما کم کم در حال انتقال به جبهه غیر خودی است .

بعد از لاریجانی ( و شاید برادرانش ) می رسیم به اقای قالیباف و توکلی که آنها هم این روزها چندان مورد مرحمت جناح حاکم نیستند . می شود به این سه نفر مطهری را هم اضافه کرد . 

قطعا بین اصولگراها اتفاقاتی در حال وقوع است جناح اصولگرا در حال تبدیل شدن به یک طیف است . یک سر آن تندروها و جناح حاکم و سمت دیگر  معتدل ها و افراد دیگر که به طور ناخواسته در تقابل با تندروها قرار می گیرند . می شود گفت نوعی چپ جدید  درحال ظهور در جناح اصولگرا است .

رفسنجانی هم قرار بود این هفته امام جماعت باشد ولی حرفش را پس گرفت .( شاید هم تحت فشار بود )  از طرف دیگر سایت های حامی دولت و همچنین رادیو از تبریک اقای مکارم شیرازی به ریاست جمهوری خبر دادند ولی با کمال تعجب بلافاصله این خبر توسط سایت رسمی ایشان تکذیب شد و همچنین اضافه کردند که ایشان تبریک نگفتند و هیچ وقت هم نخواهند گفت !

چند روز پیش چیزی راجع به ناصرالدین شاه خواندم که جالب بود . ناصرالدین شاه از یکی از سفرای فرنگی راجع به دوئل می پرسد و این که قضیه آن چیست ؟ او هم توضیح می دهد که در اروپا وقتی یکی به دیگری چیز توهین آمیزی بگوید و شرافت او به خطر بیفتد آنها با هم دوئل می کنند .

ناصرالدین شاه هم با تعجب می گوید شما فرنگی ها چقدر وحشی هستید . وقتی یکی از طرفین می تواند به آن یکی بگوید گه خوردم دیگر چه نیازی به دوئل و خونریزی است ؟!

 

 

پی نوشت : چه کسی جرات دارد با استاد بزرگ مبارزه کند  ؟!

http://www.450.ir/upload/images/4pqb7t8yg0qc6xz58n.jpg

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

مادران عزادار

 

 

مادران عزادار ......

 

 

                          http://www.mournfulmothers.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

حقیقت ژنده..

 

عادت کرده ام ـ کرده ایم که وقتی حالمان را می پرسند می گوئیم خوب ٬ من هم به همین منوال ٬ دیروز و امروز گفتم خوبم ٬ خبری نیست ٬ شما چطورید ؟

یا تو چطوری ؟ مخصوصا تو ٬ حالت چطور است ؟

دیروز و امروز  گفتم خوبم و شاید راست گفتم ٬ آخر من بلدم بیماری را پشت در نگه دارم ٬ به بهانه ای معطلش کنم . مدام قرارم با او را عقب بیندازم ٬ چند لحظه دیگر ٬ چند دقیقه ٬ ببخشید که معطل شدید . گاهی حوصله اش سر می رود و عصبانی می رود پی کارش ٬ گاهی هم نه . انقدر منتظر می ماند که از رو می روم .

دیشب هم به همین منوال ٬ بالاخره یک جوری از شرش خلاص شدم  . چون امروز کار داشتم ٬ نمی شد به هیچ بهانه ای از زیرش در رفت .

از صبح تا حوالی عصر  در یک سالن کنفرانس بودم ٬ از همین سالن های بزرگ که مخصوص اداره های دولتی و نیمه دولتی است ٬ اینجا مشاور استخدام هستم . می خواستند برای تصدی یک وظیفه خاص بهترین ها را از میان پرسنل انتخاب کنند . من هم  نشسته بودم انتهای میز  عریض و طویل کنفرانس و ملت نوبتی می آمدند برای مصاحبه صلاحیت شغلی .

امروز بیشتر مشتری های من خانم بودند . بعضی ها برای اولین بار است که موجودی به نام روان شناس را از نزدیک می بینند و با چنان اشتیاقی به آدم نگاه می کنند که انگار قرار است از آستینم خرگوش بیرون بیاورم یا یکی از این دستمال ها که هرچه بیرون می آوری تمام نمی شود .

خودم را زده بودم به آن راه ٬ اینجور موقع ها من سرحال و با انرژی به نظر می آیم . هم خودم را گول می زنم و هم دیگران را ٬ جوری که یکی از مدیرهای آنجا به من گفت عجب حوصله ای داری ٬ چطوری می توانی این همه مصاحبه را پشت سر هم انجام بدهی ..

ساعت چهار کارم تمام شد . نشسته بودم در یک اطاق دیگر و روزنامه می خواندم . گاهی اوقات دیگر نمی شود از حمله کسالت و ضعف فرار کرد . یقه ات را می گیرد و ولت نمی کند . مثل دختر سمجی که می خواهد  آدم را به زور ببوسد .

پاشدم و زدم بیرون ٬ جیپ زیر افتاب مانده بود . مثل تنور . نمی شد به فرمان دست زد . کولر را روشن کردم ٬ گور پدر بنزین ٬ در ضمن با شیشه های بالا  دیگر بیماری نمی تواند سوار ماشین شود و با تو بیاید خانه .

یکی از پرسنل که خانم میانسالی بود اصرار داشت که سفارش او را بکنم تا از حالت نیروی ساعتی به نیروی قراردادی تبدیل شود . یکی از همین خانم ها که بعد از تعطیلی اداره در خیابان می بینید . با لباس کارمندی ٬ مانتو و مقنعه سرمه ای یا قهوه ای  ٬خسته از سبدهای سنگین خرید ٬ می گفت شوهرم سرطان حنجره دارد و حالا فقط می تواند با دستگاهی که روی گلویش می گذارد حرف بزند . خرج داروها زیاد است و او افسرده و بیمار در خانه افتاده .

از دهانش در می رود و می گوید   نگاه کنید ٬ دخترهایم نباید یتیم شوند .

این حرفها را با لحنی می گوید که از درون یخ می زنی ٬ ما در هیچ پیراهن امنیت اجتماعی گرم نشدیم . ما در عدم ها زندگی می کنیم ٬ عدم امنیت یک زندگی فرسوده در حاشیه .

می رسم به خانه ٬ دهانم طعم زهر ٬ سرم گیج می خورد و چشمانم تار ٬ نگاه می کنم به پیانو ماشا که کمی خاک روی آن است . خودش نیست . نمی دانم کجاست . پریروز رفت ٬ نفهمیدم کجا ٬ من دلم نمی اید به پیانو دست بزنم ٬ انگار که حیوانی بی صاحب و رمیده باشد .

چند وقت پیش اینجا نوشتم که می خواهم پیانو بخرم . تصمیم داشتیم  عکس های این پیانو را اینجا بگذاریم و به اظهار احساسات ملت بخندیم .

نشد ٬ حالا فکر می کنم چه شوخی بی معنی بود . یا شاید وقتی نگاهت به پیانوئی بیفتد که صاحبش نیست ٬ در چنین وقتی نمی توانی بخندی  .

ای میل ها را چک می کنم ٬ پر از عکس شهدا است ٬ بدن های له شده و خونالود ٬ چشمانی بسته و گاهی باز ٬ رو در روی مرگ . خیره . اجساد ایرانی ها ٬ اجساد مردم کشورم . سینه های شکافته ٬ خونین و  جوان .

 از خون جوانان وطن لاله دمیده  و این که  دیگر شعر نیست . عین حقیقت است . یک گزاره اخباری ٬ بدون هیچ اغراق ٬ بدون هیچ کدام از صنایع شعری .

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

گل نیز چو من از غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ ٬ چه بد رفتاری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ ٬ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران....

 

باقی شعر از یادم می رود . روی مبل سعی می کنم کمی بخوابم ٬ بعد تب می اید ٬این بار اجازه نمی گیرد . به هیئت مردی متشخص  ٬ با وقار و فروتن ٬ صبور و مهربان .

می نشیند و می گوید ببخشید که بی موقع مزاحم شدم .

با من حرف می زند . می روم به تاریکی ٬ به سرما ٬ عرق سرد و کمی کنجکاوی برای مرگ .

نفهمیدم کی رفت ٬ وقتی با صدای تلفن از خواب بیرون دویدم  رفته بود . کتری را پر می کنم ٬ یکی از بچه گربه ها نشسته پشت پنجره و با اندوه به درون خانه زل زده است . پنجره را برایش باز می کنم . توی خانه نمی آید .

آدمیزاد ذاتا سمج و پر رو است ٬ لبخند می زنم به ساعتها ــ روزها ــ سالهائی که بر من  بی رحمانه گذشته است و این روزهائی که بر ما بی رحمانه می گذرد .

 

آنچه آزمودنی است

حقیقت ژنده است

نه پندار مجلل و تزئین شده

که فقط اینه های کدر با آن می آمیزند...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

داگاه متهمین اغتشاشات اخیر....

 

از نیمه های روز هرکانالی را که نگاه می کنی فقط یک چیز پخش می کند . ماجرای دادگاه جریانات اخیر و علی الخصوص اعترافات اقایان عطریانفر و ابطحی .

ما ملت هم  از طعم شور این آش چنان حیرت زده شدیم که نمی دانیم چه بگوئیم و چه کنیم ؟

حالا ملت هیچ ٬ من که وکیل و وصی ملت نیستم . بگذار حرفهای خودم را بزنم . آن چه از ذهن خودم می گذرد .

من قبلا هم گفتم ٬ آدم سیاسی نیستم . خیلی هم در جریان گذشته این اقایان نبودم . به شخصه هیچ وقت از ابطحی خوشم نمی آمده است . به نظرم آدم بسیار راحت طلب و ...چگونه بگویم ؟ یک آخوند چاق و تپلی که گیرم وبلاگ هم می نویسد و حرفهای قشنگ هم می زند . این نظر شخصی من است .

شاید ایشان  با آن چه گفتم بسیار متفاوت باشد . باز تاکید می کنم که ایشان را چندان نمی شناسم .

خوب . چیزی که هست . من نمی توانم باور کنم از زندان هائی که یک روز در میان نعش بیرون می اید . اجسادی با استخوان های شکسته ٬ دهان خرد شده ٬ از یک چنین سیستمی بعید است که مطابق گفته این اقایان با متهم تا این حد خوشرفتاری کرده باشد و هرچه آنها می گویند صرفا نظر ازادانه و واقعی آنها باشد . مخصوصا از قیافه  ابطحی  می شد  خیلی  چیزها  فهمید که انگار تانک از روی بیچاره رد شده بود .

طبق کیفر خواست دادستان ٬ حزب مشارکت یک بار با یک جاسوس انگلیسی ملاقات داشته است . منتهی این قضیه به سال ۷۸ باز می گردد ! من نمی فهمم چطور بعد از ده سال باید این موضوع فاش شود ؟

آن هم در ایران که با توجه به تعداد بسیار کم جریانات تروریستی مثل بمب گذاری و...می شود گفت وزرات اطلاعات اشراف خوبی به اوضاع دارد و بسیار به ندرت ممکن است چیزی از نظرش دور بماند .

واقعا کشورهای خارجی تا این حد در مملکت ما نفوذ دارند که می توانند چنین موج دامنه دار وگسترده ای از اعتراض را راه بیندازند و مدیریت کنند ؟ اگر این موضوع درست است که باید گفت خاک بر سر ما بکنند .

از آن طرف بعضی ها متهم هستند که در ازای دریافت پول از جریانات عکس و فیلم تهیه کرده اند . چیزی که به ذهن من می رسد این است که همه جای دنیا در ازای دریافت خبر به طرف پول می دهند . چرا باید این موضوع به جاسوسی تعبیر شود ؟ مخصوصا یکی از آنها که اصلا خبرنگار حرفه ای است و نماینده نیوزویک در ایران بوده است .

اگر هم واقعا این پول ها حق حساب است . سهم من بیچاره کجاست ؟ والله ما هم اینجا کلی پست های گرم و نرم بر اساس براندازی نرم نوشته ایم ! لطفا اگر در موساد یا سیا اشنا دارید یک کاری بکنید که حداقل چیزی هم گیر مابیاید .

تصور می کنم این ماجرای دادگاه برای اغلب ما غیرقابل باور باشد . چطور ممکن است کسی مثل عطریانفر یا ابطحی در خلوت زندان و دادگاه وجدان به این نتیجه برسد که در گذشته خطاکار بوده و ناگهان وجدانش بیدار شده و به دلیل ترس از روز قیامت مثل بلبل حرف بزند ؟!

متن کیفرخواست را هرچقدر بخوانید چیز خاص و وحشتناکی در آن نمی بینید . این بزرگترین نقطه ضعف این دادگاه است . از طرف دیگر اعترافات هم بیش از حد ابکی و فرمایشی است .

در زمان استالین . اتحاد جماهیر شوروی ٬ میلیونها نفر ٬ دقیقا ملیونها نفر به همین سبک و سیاق به رابطه با غرب و جاسوسی اعتراف کردند و همگی اعدام شدند و بعدا مشخص شد همه این اعترافات دروغ محض و صرفا به دلیل فشارهای دولت از آنها گرفته شده است . نگاه کنید به هزار تا کتابی که در این رابطه نوشته شده و علی الخصوص خاطرات دوجلدی خروشچف که جزو معتبرترین این کتابها است .

خیلی ببخشید . منتهی من خودبه خود یاد این جریان می افتم . باور کنید نمی شود جلوی ذهن را گرفت . نمی شود نفهمید . ذهن انسان دست خودش نیست و خود به خود نتیجه گیری و استدلال می کند .

ما چه کنیم ؟ من چه کنم که آنقدر دروغ از این رسانه ملی شنیده ام که نمی توانم به آن اعتماد کنم ؟

یعنی آدمی مثل موسوی یا خاتمی اینقدر ناشی و آماتور هستند که در دام چنین توهماتی بیفتند و روی دروغی مثل تقلب پافشاری کنند ؟ آنها بهتر از هرکسی می دانستند که اگر قضیه واقعا دروغ باشد این حرکت آنها از خودکشی هم بدتر خواهد بود .

هرچه فکر می کنم بهترین عبارتی که در تعریف این ماجرای دادگاه به ذهنم می رسد تصفیه حساب سیاسی است . می خواهند از شر اصلاح طلب ها خلاص شوند و این دادگاه بهترین مستمسک برای این حرکت است .

چرا باید کسی مثل ابطحی برای براندازی تلاش کند ؟ آن هم کسی که معاون رئیس جمهور بوده و مهمتر از همه یک روحانی است ؟ همان حکایت قدیمی است ؟ روی شاخ نشستن و بن بریدن ؟

آقا جان می خواهید دادگاه راه بیندازید و ملت را از موسوی و...نا امید کنید ؟ خیلی خوب . باشد . ولی لطفا کمی حرفه ای تر . آخر این چیست که به خورد ما می دهید ؟ واقعا نمی شود باورش کرد . به خدا قسم نمی شود . اصلا خنده دار است . چطور چنین چیزی با عقل جور در می اید ؟

خوب مشخص است که همین فردا من را هم ببرند اوین و دوتا توی سرم بزنند به هرچیزی که فکرش را بکنید اعتراف خواهم کرد .

به طور مشخص واضح بود که بیشترین فشار بر روی ضعیف ترین حلقه زنجیر بوده است . یعنی ابطحی و عطریانفر . چرا بهزاد نبوی از این اعترافات نکرد ؟ اتفاقا حرف خوبی زد و گفت من به اقای موسوی خیانت نمی کنم .

بدتر از همه این که آن دو نفر جای بقیه هم حرف می زدند و می گفتند مثلا نبوی گفت من معتقدم قضیه تقلب دروغ است و ....

این هم مد جدید است ؟ متهم ها وکیل و سخنگوی دیگران می شوند ؟

گیرم فرض بر صحت انتخابات باشد و ماجرای تقلب هم دروغ و زائیده ذهن این اقایان. منتهی چیزی که هست چرا باید وزارت کشور و دیگر متولیان امر چنین عملکردی داشته باشند و جوری رفتار کنند که همه ما فکر کنیم تقلب صحت دارد ؟

باری ٬ قطعا این جریان دادگاه حالا حالا ها تمام نمی شود و باید خودتان را برای شنیدن اعترافاتی مثل آن چه امشب شنیدیم آماده کنید . یکی عامل موساد است و آن دیگری عامل انگلیس و آمریکا و...

توجیه ماجرای کوی دانشگاه هم جالب بود . عواملی از چریک های فدائی و منافقین و چند نفر از نیروهای خودسر ! عامل این جریان بودند . من واقعا نمی فهمم جریاناتی مثل فدائیان خلق که سالها است از لحاظ سیاسی مرده محسوب می شوند و حتی اسم آنها را نمی دانیم چطور ممکن است تا این حد فعال باشند که بتوانند قاطی لباس شخصی ها بریزند توی دانشگاه تهران ؟

به هرحال ٬ من فعلا باور نکرده ام . شاید روند دادگاه در آینده تغییر کند و چیزهای بهتری بشنویم یا ببینیم که با عقل جور دربیاید .

اقای رفسنجانی این اعترافات را از اساس دروغ و کذب خوانده است .  خاتمی هم گفته که مواضع خود را در بیانیه مجمع روحانیون مبارز بیان خواهد کرد . خانواده زندانیان هم گویا برای اعتراض در برابر دفتر ریاست قوه قضائیه تجمع خواهند کرد . جبهه مشارکت هم در بیانیه اخیرش به این دادگاه معترض بوده و گفته حتی مرغ پخته هم به این اعترافات می خندد .

کیهان از ملاقات جاسوس موساد با موسوی و رهنورد خبر داده و گفته کسانی که امروز محاکمه شدند جزو رده های میانی هستند و باید با روسای جریان مثل موسوی و خاتمی برخورد قضائی شود .

رئیس جمهور امروز در جمع دانشجویان بسیجی گفت که بعد از شروع رسمی دولت دهم و دریافت حکم تنفیذ یقه آنها را می گیریم و سرشان را می کوبیم به سقف ! شنیدن چنین ادبیاتی از مقامی مثل ریاست جمهوری جالب به نظر می رسد . البته با توجه به فیزیک رئیس جمهور  یا باید سقف خیلی کوتاه باشد یا حداقل قد آنها ! خیلی بلند !

امشب الله اکبرها بلندتر از شب های قبل بود . باید دید ایا این دادگاه می تواند سبزها را از نفس بیندازد یا خیر ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

cyber punk

 

ــ روز پنج شنبه یک تفاوت اساسی با بقیه درگیری ها داشت . نواحی و محله های درگیر بسیار گسترده و پراکنده تر بود . از سید خندان بگیر تا بهشت زهرا ٬ آماری که نیروی انتظامی داده است ۵۰ نفر است . این یعنی حداقل ۲۰۰ نفر دستگیر شده اند ٬ از آمار کشته ها خبری ندارم .

ــ برای تنفیذ ریاست جمهوری منتظر یک روز داغ ٬ احتمالا بسیار داغ باشید . ظاهرا سبزها می خواهند این روز را عزای عمومی اعلام کنند .

ــ امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که روزهای قبل از انتخابات ٬ هیچ کدام از ما فکر نمی کردیم موضوع تا این حد کشدار شود . الان چند روز می گذرد ؟ روزهای زیادی است . مملکت در طوفان است .

ــ بعضی ها معتقدند علت سقوط های پی در پی و سوانح متعدد در شبکه ریلی ارسال پارازیت های قدرتمند برای مختل کردن شبکه های ماهواره ای است . من نمی دانم . برای اظهار نظر نیاز به تخصص هست .

ــ سایت الف در یک مقاله نوشته بود که چون موسوی نمی تواند هوادارانش را کنترل کند و آنها بانک ها و...را به آتش می کشند پس همین بهتر که وزارت کشور به آنها مجوز نمی دهد . من یک نظر نوشتم که در آن گفتم اولا این موضوع مجوز اختراع شما است و طبق نص صریح قانون اساسی راه پیمائی کاملا آزاد است . درضمن هر وقت شما توانستید لباس شخصی ها را کنترل کنید ان وقت حق دارید از موسوی هم  چنین توقعی داشته باشید .  ملت می دانند اکثر خشونت ها در راه پیمائی به خاطر عناصر نفوذی است  تا بهانه به دست سرکوبگران بدهد . در ضمن آتش بیشتر به خاطر خنثی کردن اثر اشک آور ها است . و صد البته این نظر من را چاپ نکردند . ....

ــ امروز یک نفر موفق شد آنقدر من را عصبانی کند تا از جا در بروم  و این حرکت به قیمت خرد شدن یک  قوری پیرکس و یک بسته قهوه ترک تمام شد . درضمن آخر هفته من هم به کلی به فاک و فنا رفت . تازه مجبور شدم کل خانه را هم جارو بکشم .

ــ نشسته بودم روی پله ها و به بچه گربه ها سالاد الویه می دادم . یکی از آنها که قبلا برق او را گرفته بود از من می ترسد ٬ جرات نمی کرد جلو بیاید و برای همین می ترسیدم گرسنه بماند . برایش یک تکه سالاد الویه  پرت کردم ٬ از حرکت دست من ترسید و تا برگشت فرار کند سالاد الویه چلپ خورد توی سرش ! خیلی دلم به حالش سوخت ! این دومین مرتبه است که دلم به حال او می سوزد ٬ خدا سومیش را به خیر کند !

ــ امشب تولد سحر بود . اصلا حس و حالش نبود . به هرحال نمی شد نرفت . خوشبختانه فضا کاملا تاریک بود و من موفق شدم کل مجلس را یک گوشه روی مبل راحتی لم بدهم و یک دست لیوان و یک دست سیگار و زلف یار....اما نه ٬ من یار را امروز  عصر با اردنگ از خانه بیرون انداختم . بنابراین مجلس به تماشای یاران دیگر گذشت . جشن تولد خانم ها چیز مسخره و پارادوکسیکال است . از یک طرف از گذر عمر شاکی هستند و از یک طرف دوست  دارند  شمع ها را فوت کنند و کادوها را باز !

ــ بعد از ماه رمضان جدال میان مجلس و دربار شدت یافت ٬ سعد الدوله و امیربهادر و شیخ فضل الله نوری که همگی جیره خوار و تحت حمایت سفارت روس هستند چند نفر مهتر و قاطرچی و رند و اوباش را حاضر کرده به همراه چند نفر از ملاها و چماقداران همگی مهیا و آماده شدند تا به بهانه ای به دست بیاورند و بریزند به مجلس و آن را خراب و غارت کرده و بگویند از  اسلام و شرع حمایت می کنیم !

از کتاب خاطرات حاج سیاح ٬ انتشارات امیر کبیر ۱۳۵۹  صفحه ۴۸۲

این حاج سیاح آدم بسیار جالبی بوده است . و در دوران اواخر سلطنت قاجار زندگی می کرده و پیشه اش جهانگردی بوده ٬ در آن زمان به تمام دنیا سفر کرده و حتی آمریکا را هم دیده است . جائی از کتاب حکایت برخورد او و شیخ فضل الله است که برای ضایع کردنش از حاج سیاح می پرسد در دیار فرنگ که همه کافر و نجس هستند شما چه می خوردید ؟ او هم پاسخ می دهد مطمئن باشید مثل شما مال مردم نمی خوردم !

شیخ فضل الله عامل مسلم روسیه و بسیار موجود کثیفی بوده است . او و یارانش با قلمتراش چشم بچه مشروطه چی ها را در می آوردند . اینها عین تاریخ و همگی مستند است . جالب است که ما اتوبان هم به نامش کرده ایم ! صد البته تنها کسی که از او حمایت کرده جناب آل احمد است که بعید می دانم موجودی به این اندازه سطحی و شارلاتان در کل روشنفکران ایرانی وجود داشته باشد . معروفترین کتابش یا همان خدمت و خیانت روشنفکران ٬ من شک ندارم که او هرچه در تمام عمرش شنیده در این کتاب نوشته است .بسیاری از آنها کوچکترین ربطی به محتوی کتاب ندارند . عجیب ترین آش و مخلوطی است که می شود به نام کتاب قالب کرد .

چاپ افست خاطرات حاج سیاح را  می توانید در جلوی دانشگاه  گیر بیاورید . بسیار خواندنی است .

ــ نقدهای بسیاری بر مکتب فروید نوشته اند . اغلب آنها بی معنی است و صرفا به عدم فهم نویسنده از این مکتب بر می گردد . جزو معدود نقدهای درست و اصیلی که دیده ام نقد ژیل دلوز و فلیکس گاتاری از کمپلکس ادیپ است . این دو از پسا ساختارگراهای فرانسوی هستند . نظریه ای دارند به نام نظریه درختی . موضوع جالب و هوشمندانه ای است .

ــ احمدی نژاد در نامه اش به مشایی می نویسد: در آستانه میلاد اسوه ایثار و شهادت حضرت امام حسین(ع) و یاران باوفایش !! این آقا فکر می کند امام حسین با یاران با وفایش متولد شده ! یا شاید من اشتباه می کنم و آنها همگی هم سن بودند ؟! اگر اینطور است پس حضرت علی اصغر کی بود ؟!

ــ نظریه پردازان پست مدرن از کلمه ای استفاده می کنند به نام : ولگرد ماشینی یا   cyber punk که به معنی نوعی هیپی گری و قانون شکنی در حیطه تکنولوژی ٬ کامپیوتر و علی الخصوص اینترنت است . من مطمئنم گروه امنیت سایبری سپاه اگر این کلمه را ببیند آن را روی هوا می زند ! بهترین نام برای امثال ما است که مدام در فضای مجازی دنبال خبر و نظر هستیم ! البته با چیز شکن ! می ترسم به جای چیز اصل کلمه را بنویسم و آنها وبلاگم را چیز کنند !

 ــ محسن نامجو به خاطر استفاده از آیات قرآن در ترانه هایش به پنج سال زندان محکوم شده است ٬ قسمتی از مصاحبه نامجو در همین رابطه :

آقاى نامجو در سايت هاى فارسى زبان خبرى گفته شده که شما محكوم به ۵ سال حبس تعزيرى شده ايد، از چگونگی و دلیل آن خبر دارید؟

سال ها قبل قطعه اى را در يك ضبط خصوصى اجرا كردم. متن آن يك شعر عربى داشت. به خاطر اينكه بخشى از جملاتى كه در قرآن وجود دارد از لحاظ ريتميك با آن قطعه همخوانى داشت من از آنها استفاده كردم. يك بار قبل از خروج من از ايران در اين رابطه از من وسوال و جواب كرده بودند. در حدود اواخر آگوست سال گذشته بعد از خروج من از ايران خبرى آمد كه آقاى عباس سليمى كه مدرس قرآن در صدا و سيما و جاهاى ديگر است به طور شخصى از من شكايت كرده اند.

من بلافاصله بعد از اين اتفاق متنى نوشتم و از مادرم، مردم و علما و همه عذرخواهى كردم ولى با توجه به صدور اين حكم ديگر فكر نمى كنم جاى عذرخواهى داشته باشد. از يك مرحله اى به بعد تكليف آدم با كل سيستم روشن مى شود. من قصد دارم آن قطعه را اين بار با اركستر ضبط كامل كنم و آن را به شخص آقاى عباس سليمى تقديم مى كنم.

فكر نمى كنيد اين حكم ممكن است ربطى به كارهاى اخير شما داشته باشد، از جمله قطعه اى كه اخيرا منتشر كرديد و آن را تقديم به معترضان نتايج رياست جمهورى كرديد؟

نمى دانم، مى تواند بى ربط هم نباشد. به هر حال زمانى كه من آن كارها را كردم چه ضبط ويدئو كليپ بيابان، كه اولِ آن نوشته شده تقديم به همه مردمى كه در خيابان ها بودند، و چه شب شعرى كه در برلين برگزار شد و من در آن شعرخوانى كردم؛ تصميم خودم را گرفته بودم و تكليف ام را با كل سيستم روشن كردم. من اگر هم زمانى بخواهم به ايران برگردم ۵ سال كه هيچ تا ده سال هم براى زندان آماده خواهم بود.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

بازداشتگاه کهریزک

 

این یکی دو روز اخیر خیلی خسته شدم . دیروز عصر هم با ماشا رفتیم بام تهران و وقتی برگشتیم حالم بد شد و تب کردم و خلاصه امروز نرفتم سرکار . ولی هرچه بود گذشت و حالا حالم خیلی بهتر است .

از همه اینها گذشته ٬ اوضاع کشور هر روز پیچیده تر می شود . موج اعتراضات به  رفتار احمدی نژاد هر روز شدید تر می شود . در یک هفته اخیر اصولگرایان هم به صف معترضان پیوستند . با این اوضاع و احوال برکناری رئیس جمهور اصلا عجیب به نظر نمی رسد . من تصور می کنم احتمال عدم تنفیذ حکم ریاست جمهوری توسط رهبر بسیار زیاد است .

و اما مقام رهبری دیروز بازداشتگاه کهریزک را تعطیل کرد . این خبر بسیار خوبی است . من این زندان کذائی را دیده بودم  .

قبلا کارخانه ما در شهر صنعتی شمس آباد ( در جاده قدیم قم ) بود . من هر ماه از آنجا می رفتم به شهر صنعتی چرم شهر  ( به دلیل واردات بی رویه مصنوعات چینی تقریبا تعطیل بود ) و برای رفتن باید از یک جاده فرعی و متروکه می گذشتم که خیلی هم نا امن بود و چند بار کامیون ها را در آن جاده لخت کرده بودند .

روزی متوجه دیواری شدم که در امتداد جاده کشیده شده بود .کیلومترها می رفتی و این دیوار تمام نمی شد . تعجب کردم که این دیوار برای چیست ؟ آخر آنجا فقط بیابان بود . جیپ را کنار جاده پارک کردم و رفتم روی سقف جیپ تا پشت دیوار را ببینم .

یک مربع بسیار بزرگ را تصور کنید که هر ضلع آن چندین کیلومتر طول دارد . درون مربع هم یک مربع دیگر را تصور کنید . یعنی این دو مربع درون هم بودند .

مربع بزرگتر از دیوار درست شده بود و مربع کوچکتر از سوله . انقدری بزرگ بود که بشود چندین هزار نفر را درون آن زندانی کرد . بالاخره به در مجموعه رسیدم که تابلوی کوچکی داشت : سازمان زندان ها و اقدامات تامینی کشور...

پیش خودم فکر کردم که بیچاره خانواده زندانی ها چگونه باید به اینجا برسند ؟ اصلا چطوری باید این جا را پیدا کنند ؟

زندان کهریزک چنین جائی بود . البته من ضلع جنوبی آن را دیدم  . مشخص بود که هنوز به بهره برداری نرسیده است . آن موقع حدودا سه یا چهار سال قبل بود و هنوز کسی را آنجا زندانی نکرده بودند .

باری . در حال حاضر بیشترین اعتراضاتی که از سوی جناح اصولگرا به رئیس جمهور می شود اول به خاطر جریان مشائی است . دوم به دلیل برکناری فله ای وزرا است ( ظاهرا این وزرا به خاطر حمایت آنها از حکم رهبری برکنار شدند ) سوم به دلیل حکم احمدی نژاد به کردان است که او را به مقام بازرس ویژه رئیس جمهور منصوب کرد !!! و کردان نپذیرفت . چهارم به دلیل بازداشت های گسترده و فله ای و همچنین تلفات بالای زندانیان در داخل زندان ها است .

یک کلام . احمدی نژاد در وضعیتی است که از دوران بنی صدر تا حالا سابقه نداشته است . هیچ رئیس جمهوری تا کنون دچار چنین وضعیتی نشده است .

دویست و ده نفر از نمایندگان مجلس نیز با بیانیه ای از آقای اژه ای ( وزیر اطلاعات برکنار شده ) حمایت کردند . مسخره این جا است که فقط هشت روز به پایان عمر دولت نهم این اتفاقات افتاده است .

احمدی نژاد تقریبا به کلی مجلس را از دست داده است . حمایت مردمی هم از الله اکبرها و راه پیمائی های پی در پی مشخص است . بدنه دولت هم صد البته هیچ کدام با این جریان ها موافق نیستند .

جالب است که همین یکی دوماه قبل هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاده بود . احمدی نژاد کشور را از یک وضعیت با ثبات و عادی تا مرز یک بحران خطرناک پیش برده است . من باز تاکید می کنم احتمال برکناری ایشان را جدی بگیرید .

پنج شنبه هم یک راه پیمائی اعتراض آمیز داریم . اگر خبری بود در جریان خواهید بود ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

آرتا ویل

 

ظاهرا این یکی دو روزه  اتفاقات جدیدی افتاده است . دیروز در میدان ونک راه پیمائی بوده است و درگیری و مابقی اتفاقاتی که در راهپیمائی ها به وقوع می پیوندد . مثل این که یک ختم هم در مسجد بلال است . مراسم درگذشت محسن روح الامینی که در زندان اوین کشته شده است .

دیروز پاسخ رئیس جمهور به رهبری را دیدم . فکر می کنم هرکسی می خواند تعجب می کرد . بسیار سرد و کوتاه . منظورم همین ماجرای مشائی است . احمدی نژاد نوشته بود استعفای اقای مشائی پیوست است . جالب است که همه اینها درست هفت روز بعد از ابلاغ کتبی رهبری اتفاق می افتد . اصولا در ایران به ندرت کار به حکم کتبی رهبری می کشد . و این که یک هفته هم در اجرای دستور تعلل باشد یک اتفاق بی سابقه است . نهایتا همه این ماجراها باعث سردرگمی جریان اصولگرا و اقایان ذوب در ولایت شده است .

از همه اینها گذشته من در شهر شهید پرور اردبیل هستم . ماجرا این بود که بابا و مامان می خواستند برای یک مدت طولانی . حداقل یکی دوماه به اردبیل بروند . پدرم تصمیم داشت با ماشین خودش برود و من می ترسیدم او با این سن و سال برایش سخت باشد و یا خیلی خسته شود . بنابراین خودم آنها را بردم و دیروز از هفت صبح تا حدود هفت شب در راه بودیم . البته کلی در بین راه وقت گذرانی کردیم و محدودیت های سرعت به دلیل نظارت جدی پلیس ( یک بار جریمه شدم ) اجازه سرعت را نمی دهد .

برای رسیدن به اردبیل باید از مسیر رشت و آستارا  رفت . مسیر آستارا به اردبیل یکی از زیباترین جاده های ایران است . چیزی در حد جاده دوهزار و جواهر ده رامسر . در بعضی از قسمت ها از روی خط مرزی می گذرد . زمستان ها این جاده بسیار خطرناک است . قدیم ها که به کلی غیرقابل عبور می شد .حالا با چراغ های پرقدرت راه را روشن می کنند . مه یکی از اجزای لاینفک این جاده است .

اردبیل در اصل ارتا ویل بوده است . ارتا به معنای مقدس و ویل هم در زبان پهلوی قدیم به معنای شهر است . کلماتی مثل ویلیج و ویلا نیز هم خانواده این کلمه هستند و از ان مشتق شده اند . ریشه های مشترک زبان های هند و اروپائی در ترکی و فارسی بسیار رایج هستند .

اردبیل بسیار سرد است . همین الان من با آستین کوتاه و یک تی شرت در زیر آن دارم یخ می زنم . شهر خوبی است . مردمی بسیار مودب و مبادی آداب دارد . سطح زندگی در اینجا نسبتا بالا است . بازار قدیمی زیبا و  پر رونقی دارد . مقبره شیخ صفی از زمان صفویه به یادگار مانده و بسیار دیدنی است . می شود ساعتها غرق چوبکاری های منبت در تابوت و ضریح شیخ شد . سرعین هم با چشمه های اب گرم و اش دوغ معروف آن یکی از جاهائی است که همه مسافرها به دیدن آن می روند . سرعین به اردبیل در حد یک مسیر ده دقیقه ای نزدیک است .

احمدی نژاد قبل از این که شهردار تهران شود استاندار اینجا بود . به همین علت مردم اردبیل به معنای واقعی کلمه از او متنفر هستند .   اردبیل یکی از شهرهائی است که او کمترین رای را در آن به دست آورد .

نرخ رستوران ها در اردبیل به طرز مسخره ای پائین است . شما بهترین چلوکباب برگ . چیزی در حد رستوران البرز تهران را با سه هزار یا دوهزار و پانصد تومان می توانید بخورید . من امروز نهار شیشلیک درست و حسابی به نرخ هر سیخ هفتصد تومان  ! خریدم .

به هرحال چه بد یا خوب ما اصلیتا اردبیلی هستیم . پدر من هنگامی که دوازده یا سیزده سال داشت با خانواده به تهران آمد و مادرم تا هجده سالگی اردبیل بود . من ترکی را به راحتی می فهمم . اما بسیار بد و کند حرف می زنم . توی خانه پدر و مادرم با بچه ها  فارسی حرف می زدند و با خودشان ترکی .

ماجرای عداوت تاریخی بین اردبیل و تبریز هم جالب است . شما این قضیه را حتی در روشنفکرهای این دوشهر هم متوجه می شوید . مرحوم کسروی در کتاب مشروطه هنگامی که از مقاومت تبریزی ها در برابر قشون استبداد می گوید به طور مدام از یک درباری اردبیلی نام می برد که سعی در شکستن مقاومت تبریز و مجیز گوئی از محمدعلی شاه دارد . بامزه است که هیچ کس هویت این درباری را نمی داند و به طور مشخص انگیزه کسروی دشمنی با اردبیلی ها بوده است . این کتاب را حتما بخوانید . مقاومت شهر تبریز در برابر مستبدین یکی از بی نظیرترین قسمت های تاریخ مشروطه است .

یادم هست یک بار در شهر سرعین بودیم . در یک مغازه لبنیاتی . اقائی وارد شد و ماست خواست . تلفظ این کلمه به لهجه تبریزی و اردبیلی کاملا متفاوت است . اردبیلی ها می گویند قاتق و تبریزی ها یوغورت ( فرنگی ها هم همین اسم را برای ماست دارند چون ماست از ایران به آنجا رفته است ) خلاصه مغازه دار متوجه شد که این اقا تبریزی است و با خونسردی گفت نداریم !  جالب این جا است که تا سقف مغازه پر از سطل های ماست بود !

پدربزرگم تعریف می کرد روزی در یک قهوه خانه اواسط راه اردبیل در سوز زمستان بوده است . مرد مسافری  با پوستین درحالی که همه ابروها و مژه هاش از سرما قندیل بسته بود وارد قهوه خانه شد . قهوه چی بلافاصله متوجه تبریزی بودن مسافر شد و بعد چنین دیالوگی داشتند :

قهوه چی : الان یک لیوان قهوه داغ خیلی می چسبد نه ؟ ( چائی جدید است و قبلا همه در ایران و مخصوصا آذربایجان  قهوه می نوشیدند )

مسافر : بله بله واقعا همینطور است .

قهوه چی : متاسفانه نداریم !

از این داستان ها زیاد است . به هرحال امیدوارم تبریزی ها نتوانند برای من مزاحمتی فراهم کنند ! انشالله اگر خدا بخواهد همین امشب به تهران بر می گردم . راستش اول قرار بود با هواپیما برگردم ولی با این ماجراهای اخیر و سقوط های پی در پی سوار شدن به هواپیما دل شیر می خواهد که متاسفانه من ندارم ! چترنجات و آشنائی با فن چتربازی ! هم ایده خوبی است ولی باز هم متاسفانه من بلد نیستم ! یا اصلا نداریم ! ماست هم نداریم ! قهوه هم نداریم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

کافی نت......

 

کامپیوترم درب و داغان شده است . ویروس و یک سری مسائل دیگر . فعلا با ماشا نشستیم توی کافی نت و هر کس سرش گرم کار خودش است .

از اوضاع سیاسی که فکر می کنم همگی خبر دارید . فعلا مشائی شده تیتر اول و سوژه یک جنجال حسابی . علی رغم توصیه رهبری . فعلا پنج روز از عدم برکناری او می گذرد . فکر می کنم احمدی نژاد می خواهد با این کارها دل مردم را به دست بیاورد و نشان دهد که چندان هم در قید و بند نظرات رهبری نیست .

فعلا چند پاراگرف بخوانید . سرسری و شتاب زده و شخصی ٬ از سیاسی نوشتن خسته شده ام . یک ماهی هست که فقط سیاسی نوشتم . بس است .

ــ دیروز یکی از بدترین صحنه های عمرم را دیدم . برق یکی از بچه گربه ها را گرفت . خوشبختانه چیزی نشد و امروز دیدمش که با بقیه بازی می کرد . منتهی صحنه چنان بود که دیوانه ات می کرد .

دیروز عصر توی خانه یک پیاله شیر گذاشتم و بچه گربه ها دورش جمع شده بودند به شیر خوردن .  از جایم بلند شدم که زیر کتری را خاموش کنم و آنها ترسیدند . یکی از آنها خواست از پنجره برود توی حیاط . ناگهان دیدم سیخ شده . مثل فیلمی که روی پاوس باشد . یک پایش رفته بود روی شبکه های پشت یخچال و دیگری روی نرده حفاظ پنجره . همین طوری بدون حرکت مانده بود . بلافاصله یخچال را از برق کشیدم . یکی دوثانیه بعد حیوان شروع به حرکت کرد و داد و فریاد . فکر می کرد چیزی به او حمله ور شده است . دوید رفت توی حیاط . نشسته بودم توی خانه و توی سرم می زدم . یعنی باید صحنه را میدید . وحشتناک بود .

رفتم توی حیاط و پیدایش نکردم . ولی مادر و بقیه بچه گربه ها ریلکس و ارام بودند . کمی خیالم راحت شد . تا امروز دیدم با بقیه بازی می کند . از دیروز تا امروز مثل روانی ها بودم  و مدام صحنه برق گرفتگی می آمد جلوی چشمانم...

ــ چند شب پیش با ماشا رفته بودیم تولد . در آنجا خانمی بود که می گفت از خواننده های این وبلاگ است . البته سایت مرور هم دست ایشان است و نویسنده داستان کوتاه هم هستند . خلاصه این که بسیار نگران بود و می گفت نوشته های تو کار دستت می دهد و ...

من مخالف بودم و فکر نمی کردم چیز خاصی نوشته باشم . نمی دانم . آدم خودش نمی تواند درباره نوشته های خودش درست قضاوت کند . به هرحال من آدم سیاسی نیستم . موضوعات سیاسی چندان مورد علاقه من نیست . مکاتب سیاسی را می شناسم و دوست دارم از لحاظ نظری آنها را دنبال کنم . ولی سیاست داخلی و اظهار نظر مقامات مختلف ..نه به هیچ وجه

فکر می کنم خیلی از شماها مثل من باشید . واقعیت این است که اتفاقات بعد از انتخابات ما را به نوعی درگیر خودش کرده است . نهایتا این که خودم معتقدم چیز تند یا خطرناکی در وبلاگ من نیست . در ضمن همه ما حق داریم از موضوعاتی که مربوط به خودمان است ناراضی باشیم یا اظهارنظر کنیم . مگر توی این کشور غیر از ما کس دیگری هم زندگی می کند ؟ ما مردم همین کشوریم . مردم ایران .

باری. بعد از پنج سال وبلاگ نویسی تا حدودی می دانم خط های قرمز کجاست و چیست . همیشه هم آنها را رعایت کردم . من معتقدم محدودیت نباید مانع از ایجاد حرکت باشد . باید بتوانیم در هر چهارچوبی بمانیم و کار کنیم . ممکن است بعضی ها بگویند فقط در صورت ازادی نامحدود می توانند بنویسند . اما من اینجور فکر نمی کنم . نباید اجازه بدهیم کسی یا چیزی ما را حذف کند .

من حتی فیلتر هم نیستم . هروقت فیلتر شدم می توانم نگران باشم ! فعلا کمی زود است .

ــ در حال خرید یک پیانو هستم . یک چیز درست و حسابی . من راجع به این موضوع تا به حال چیزی ننوشته ام . خیلی از دوستان من هنوز نمی دانند . به هرحال اگر همه چیز به خوبی پیش رفت در اینجا عکسش را می گذارم . البته چیز بسیار گرانی است . من دودل بودم بین عوض کردن ماشین با خرید پیانو . اما فعلا همین جیپ خوب است . تازه خودم هم از پیانو قدیمی و دیواری سمیک خسته شده ام .

ــ دیروز یکی از دوستان قدیمی را توی خیابان دیدم . ما زمانی خیلی نزدیک بودیم . اما حالا سالها می گذرد . دقت کرده اید که وقتی چنین موقعیتی پیش می اید دیگر حرفی برای زدن نیست ؟ فقط مثل طوطی تکرار می کنید خوبی ؟ خوبی ؟ یا هی چه خبر ؟ چه خبر ؟

خبر زیاد است . منتهی چگونه باید به تو گفت ؟ به توئی که سالها از غیبت و نبودنت می گذرد ؟

ــ امیدوارم هرچه زودتر کامپیوترم درست شود . باور کنید توی کافی نت نمی شود چیز درست و حسابی نوشت ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3