500.000
امروز شمارنده وبلاگ را دیدم ٬ رقم 299۰۰۵ را نشان می داد . با احتساب تعداد متوسط خواننده های این وبلاگ . چند ساعت بعد می شود سیصد هزار تا سر راست .
حدود چهار سال است که وبلاگ می نویسم . قبلا در پرشین بلاگ بودم . به همین نام ٬ یعنی عقاید یک دلقک ٬ وقتی از آنجا به بلاگفا آمدم وبلاگ قبلی دویست هزار را پر کرده بود . بین شما هستند دوستانی که از آن موقع با من همراه بوده اند . به هرحال اگر مجموعش را حساب کنیم می شود چیزی حدود پانصدهزار بازدید .
این پست به همین مناسبت است .
پایانی ندارد این خانه
که من در آن پائیز را
آغاز کردم.....
وقتی از خودت و روزمرگی هایت می نویسی ٬ وبلاگ چیزی شبیه به دفترچه خاطرات می شود . فکر می کنم بتوانم بگویم در تمام این مدت من همه خواننده ها را محرم دانسته ام و از همه چیز نوشته ام . خوب و بد . همه چیز .
از دوران کودکی خاطره ای دور و مبهم دارم . آن موقع به مناسبت شغل پدرم در شهرستان زندگی می کردیم . یادم هست ایستاده بودم و قاصدکی را پر پر می کردم . دانه دانه به دست باد ٬ تصور می کنم وبلاگ نویسی هم چیزی شبیه به این است . روزها را در فضای لایتناهی رها می کنی . روز به روز .
گاهی آرشیو را می خوانم و از یادآوری بعضی خاطرات متعجب می شوم . حسن چنین وبلاگی این است که بعضی چیزها را فراموش نمی کنی ٬
در واقع در زندگی روزمره مه غلیظی از ملال هر خاطره و هر حادثه ای را به محض رخ دادن احاطه می کند . خیلی اوقات سعی می کنم چیزی را به یاد بیاورم و پاسخ چنین سئوالی همیشه برای من این است : از من نپرس ٬ یادم نیست .
اینجور موقع ها این وبلاگ به دادم می رسد . حافظه وبلاگ قوی است . هیچ چیز را فراموش نمی کند .
من در ابتدای راه قول داده بودم خودم باشم و برای خودم بنویسم . اغلب اوقات هم همینطور بوده است . لجوجانه سر قولم ایستاده ام . برای من مثل این است که با خودم حرف می زنم . وقتی کسی با خودش حرف می زند به نوعی می خواهد از وجود خودش مطمئن باشد . شنیدن صدای خودش او را از ابرهای غلیظ شک و تردید دور نگه می دارد . محتاج اطمینانی است که هیچ وقت به دست نمی آورد . شاید برای من هم همینطور باشد .
نوشتن برای من مهم هست و نیست . هست برای این که زیاد نوشته ام . نیست برای این که هیچ وقت دنبال تبدیل وبلاگ به سایت یا چنین چیزهائی نبوده ام . حتی قالب این وبلاگ هم یک قالب حاضری است .
هست برای این که هفته ای حداقل دو پست نوشته ام . گیرم زمانی یک شب در میان می نوشتم ٬ و نیست برای این که این نوشتن هیچ گاه جدی نبوده است . سرسری و سریع و بدون هیچ گونه بازخوانی یا تغییری . نهایتا نیم ساعت از وقت من را می گیرد . عطشی برای در میان گذاشتن بعضی مسائل ظرف نیم ساعت .
حتی کسی که مثل من تا این حد شلخته می نویسد گاهی لحظه های خوب دارد . مثل روزی که ناغافل متوجه شدم روزنامه کلمه سبز قسمتی از پست آن روز من را چاپ کرده است . یا همین چند روز پیش که یکی از دوستان ٬ روزبه لینکی به من داد . ماجرای یک بازی بود در وبلاگ از پشت یک سوم که از خواننده ها پرسیده بود دوست دارید با کدام یک از وبلاگ نویس ها چائی بخورید ؟ ده نفر به انتخاب خواننده ها گزینش شدند که من نفر دهم بودم . قبول شدن با نمره ناپلئونی در امتحانی که از آن خبر نداشتم .
یا این که اتفاقی از طریق کانتر ورودی وبلاگ متوجه شدم در توئیتر صفحه ای به نام سهیل بازان هست ! جالب اینجا است که خودم نتوانستم بروم ببینم چیست ! آخر من عضو توئیتر نیستم و حتی فیس بوک را هم چندان نمی شناسم . به هرحال امیدوارم منظور از سهیل بازان یعنی کسانی که این وبلاگ را می خوانند . یا شاید منظور بازی با خود سهیل باشد ؟!
آن شنبه نحس ٬ همان که روز قبلش رهبر در نماز جمعه برای معترضان خط و نشان کشید . تعداد خواننده های این وبلاگ به هشت هزار و پانصد نفر رسید . الان هم خیلی ها با سرچ کهریزک به این وبلاگ می رسند . من سعی کردم مثل یک دوربین مستند ٬ هر آن چه می بینم بنویسم . می دانستم خیلی ها به دلیل گرایشات سیاسی خبرگذاری ها به صحت و سقم اخبار آنها شک دارند . سعی کردم دریچه ای باشم رو به اتفاقات تهران ٬ برای دوستان شهرستانی یا خارج از کشور .
من از این نوع نوشتن نمی ترسیدم . می دانستم خطوط قرمز کجاست و مرزها کدام است . هرچند خیلی از دوستان به خاطر لطف و محبتشان برای من نگران می شدند و سعی می کردند من را منصرف کنند . در این میان ابلهانی هم بودند که ادای سپاه پاسداران ٬ و یا لوس بازی های تهدید آمیز در می آوردند . همین حالا هم گاهی نظرات پر از فحش و بد و بیراه را دریافت می کنم . نفرت و خصومتی دارند که دلیلش را نمی دانم . یاد گرفته ام این کامنت ها را نخوانده پاک کنم ٬ فکر می کنم اغلب وبلاگ نویس های با سابقه این کار را به خوبی بلد باشند .
بگذریم .
به واسطه عکس این جیپ کذائی ٬ چندبار دوستانی در خیابان آشنائی داده اند و محبت داشتند . تجربه بامزه ای است . بارها توسط شما به نمایشگاه های مختلف یا تئاتر دعوت شده ام . چندبار دیر رسیده ام و چند بار فقط موفق شده ام در نیمه اول برنامه یا کنسرت شرکت کنم و هیچ گاه هم این دوستان از این چیزها دلگیرنشده اند . یا حداقل به روی من نیاورده اند . چه آدم های خوبی بودند !
اولین وبلاگی که خواندم وبلاگ آرمیتا بود . حالا دیگر این وبلاگ وجود ندارد . بسیار خوب می نوشت . خیلی هم جذاب به نظر می آمد . برای او نظرات بسیار طولانی می نوشتم . به واسطه جریانی که آن روزها برای من اتفاق افتاد . زخم خورده و دلگیر و گیج بودم . واضح بگویم . گرگ هاری بودم که در کوچه های این شهر می دوید ـ می گریخت ٬ بعد به این فکر افتادم که خودم وبلاگ بنویسم . این نام هم خیلی ساده انتخاب شد ٬ کتاب عقاید یک دلقک هاینریش بل روی میز افتاده بود . طبل حلبی اثر گونترگراس هم گزینه دیگری بود . من اولی را انتخاب کردم .
اینجا ۷۳۲ نظر خصوصی هست . هیچ کدام را پاک نکرده ام . موضوع مشخصی نیست . در واقع راجع به همه چیز اینجا نظر هست .
قضیه مشاوره و درمان بالینی هم خوب از آب در آمد . حدود هجده نفر از دوستان را در حال حاضر می بینم . سه نفر مرد و بقیه خانم هستند . چیزی در همین حدود متقاضی هم در لیست انتظار هست که متاسفانه هنوز فرصتی پیش نیامده و شرمنده این عزیزان هستم . هرچند با تاخیر ٬ ولی قطعا با تک تک شما تماس خواهم گرفت و وقتی را معین می کنیم . اگر عمری بود همین فردا با چند نفر تماس می گیرم .
در کلینیک لزومی نداشت نگران تعیین وقت و میزان کردن جلسات باشم . ولی اینجا منشی ندارم و باید این کار را خودم انجام بدهم ٬ باور کنید کمی مشکل است . ان هم برای موجود گیجی مثل من ! هرچند فعلا اشتباهی پیش نیامده است . سعی کردیم از فضای کلاسیک کلینیک و مطب فاصله بگیریم . چای می خوریم و سیگار می کشیم و حرف می زنیم . انگار در خانه ات هستی و دوستی به دیدنت می اید . کل ماجرا چیزی شبیه به همین است .
از این هم بگذریم .
زیاد حرف زدم ؟ عیب ندارد . اجازه بدهید این پست کمی طولانی باشد .
از آن موقع که تازه شروع کردم . چهار پنج سال پیش ٬ قطعا نثر و نوشتن من خیلی تغییر کرده است . خودم نه چندان ٬ همان آدمی هستم که قبلا بودم . حالا با کمی موهای سپید . این مسئله هیچ وقت من را نگران نمی کند ٬ نه ٬ من حتی بزرگ هم نشده ام تا چه برسد به پیری ٬ احساس می کنم همان کودکی هستم که رو به باد ایستاده و گل قاصدکی را پر پر می کند .
در آذربایجان معتقدند قاصدک نامه ای است از کسی که دوستت دارد ٬ امروز ویزای ماشا آمد . در اوایل هفته آینده پرواز می کند . یک جای دور ٬ خیلی دور .
دوست دارم یک روز افتابی ٬ یک روز خوب ٬ وقتی رو به باد ایستاده قاصدکی به دستش برسد . و بعد یادش بیاید که من در اینجا نوشته بودم قاصدک نشانه چیست . واقعیت این است که نه باد و نه نسیم و نه ابرها ٬ هیچ کدام نیازی به ویزا ندارند ٬ برای آنها فاصله بی معنی است . فقط ما آدمها دور می شویم . انسان سرگردان است ٬ سرگردان ابدی . می چرخد . هرکدام به دنبال چیزی یا کسی آواره ایم . هرچند ممکن است بعضی ها مثل صخره به زمین چسبیده باشند . ولی شما باور نکنید .
باز هم بگذریم .
٬ تصور می کنم با توجه به کثرت زیاد وبلاگ ها در ایران و یا حتی جهان ٬ هر اتفاقی ٬ چه کوچک و بزرگ بالاخره در یک وبلاگ ثبت می شود . اتفاقات بزرگ سیاسی و یا مسائل بی اهمیت ٬ بگو مگوی زوجی در یک رستوران ٬ بالاخره وبلاگ نویسی در آن اطراف هست و در آن نکته جالبی پیدا می کند که در وبلاگش بنویسد .
وبلاگ نویس می نویسد . از اتفاقات یا تفکرات ٬ او می نویسد . نوشتنی که پایانی ندارد . در واقع مسئله سوژه ها نیستند . این فقط یک روبنا است . وبلاگ نویسی خیلی شبیه به روان کاوی است . او سعی می کند چیزی بگوید . چیزی بگوید اما نمی داند چیست . فقط می داند کلامی در گلویش گیرکرده است . او هزار صفحه حرف می زند ٬ حرف می زند و آن جمله جادوئی را نمی یابد .
قبلا هم اینجا اعتراف کرده ام . من به ندرت وبلاگ می خوانم . بیشتر دوست دارم وبلاگ های دورافتاده و منزوی را کشف کنم . در چنین وبلاگهائی ممکن است چیزهای خاص یا نابی را پیدا کنید .
گاهی وبلاگ ها غمگین هستند . بارها با شنیدن صدای چنین وبلاگ های کوچک و غمگینی گریسته ام . مثل آواز حزن آلودی است که از دور به گوش می رسد . زمزمه ای که با باد می اید .....
خوب . این هم از این ٬ راستش اول تصمیم داشتم به خواننده پانصد هزارم یک هدیه بدهم ٬ یک مرسدس آخرین مدل یا یک ساعت دیواری با ارم شبکه سه ! بعد بین این دوتا گیج شدم و نتوانستم هیچ کدام را انتخاب کنم . بنابراین قضیه منتفی شد . انشالله اگر عمری بود در اینده برای خواننده ای که رتبه یک ملیون را کسب کند یک هدیه خوب می دهم ٬ ولی نه بازهم نمی شود . چون دارندگان چنین رتبه ای قادر به انتخاب رشته نیستند ! بنابراین بازهم منتفی می شود . حیف شد !
