تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

شصت میلیون تومان نقد !

 

من تا همین یکی دو روز پیش مسائل عنوان شده در کتاب راز و بعضی چیزهای معنوی و قدرت های روحی را مسخره می کردم و فکر می کردم این چیزها کشک است و فقط برای سر کار گذاشتن ملت خوب است .

ولی امروز اتفاقی افتاد که واقعا از بیخ و بن تکانم داد .

من امروز ظهر یک جیپ رانگلر خیلی خوشگل دیدم . صاحبش گفت که فروشنده است و آن را سی میلیون تومان می فروشد .

من خیلی دوست داشتم آن رانگلر هشت سیلندر را بخرم . ولی آخر سی میلیون تومن که پول کمی نیست . نشستم و پس اندازم را شمردم . دیدم دقیقا بیست و نه ملیون و نهصد و پنجاه هزار تومان کم دارم .

خیلی بد شد . حالا این پول را از کجا بیارم ؟ نشستم از ته قلب دعا کردم که خدایا لطفا تا همین یکی دو روزه این پول رو برسون .

کمتر از یک ربع بعد . پاسخ دعای من داده شد . باورتون میشه ؟ فقط یک ربع طول کشید . من با کمال نا امیدی نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردم . ناگهان پاسخ دعای من در یکی از کلیپ های پی ام سی داده شد .

یک اقای خیلی عضلانی آمد توی صفحه تلویزیون و گفت هرکس کلید طلائی قلب حسین تهی را پیدا کنه شصت ملیون تومن جایزه داره !

یعنی دقیقا دوبرابر  ! من حدود سی میلیون می خواستم ولی شصت میلیون رسید . یعنی هم جیپه رو می خرم . هم کلی چاله چوله توی زندگی من هست که با اون سی میلیون اضافه پر میشه ...

خوب البته من قبول دارم که الان اون پول توی جیب من نیست . یعنی اول باید کلید رو پیدا کنم و بعد جایزه رو بگیرم .

ولی من ته دلم روشنه . مطمئنم کلیده پیدا میشه . فک کنم یک جائی توی خونه حسین تهی افتاده . مثلازیر تخت یا گوشه کمد . خلاصه یک جائی همین دور و بر ها است .

تازه اون دافه که موهاش دو رنگه و شلوارش هم قشنگه هم مال خودمه . یعنی وقتی کلید پیدا بشه اون هم مثل شاهزاده خانم قصه ها ازاد میشه دیگه . تازه چند تا داف دیگه هم هست که اونا هم با زنجیر بسته شدن به اون دافه اصلیه . همشون ازاد میشن و از من متشکر میشن و خیلی چیزای دیگه هم میشن !  مرسی خداجون  من دیگه بهت ایمان اوردم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

چند برش از کیک روانکاوی .

 

الگوهای مذهبی :

بعضی اوقات آدمهائی را می بینید که می گویند به مذهب اعتقادی ندارند . حرف آنها تا حدی درست است . اما اگر می دانستند اسطوره ها  والگوهای مذهبی چه تاثیر نیرومندی بر رفتار آنها دارد چنین ادعائی نداشتند . در همان ساعات اول تولد در گوش ما قرآن خوانده اند . مذهب چون پوست بر تن ما تنیده شده و تا اعماق جان ما رسوخ کرده است . با کمی دقت می توانید تاثیر مذهب را در اغلب رفتار آدمها ببینید . الگوهای مشابه و مکرر ٬ چه  حاج اقای بازاری چه فلان دختر جردنی .

فقط به عنوان مثال :

یک مهمانی یا تولد است . صاحبخانه سراغ دخترخانمی می رود و از او می خواهد که برقصد و ادامه ماجرا اغلب چنین است :

ــ برقص

ــ نه

ـ برقص

ـ  نه ٬ آخه  بلد نیستم .

ــ برقص دیگه

ــ نه ٬ آخه نمیشه ٬ نمی تونم...

این ناز و اداها از اینجا می آید :

ــ بخوان

ــ خواندن بلد نیستم .

ــ بخوان

ــ چه بخوانم . نمی توانم ٬ خواندن بلد نیستم .

ــ بخوان به نام پروردگاری که تو را خلق کرد....

 ..............................................................................................

 ناهشیار :

  در ناهشیار نه تصویر هست و نه صوت و نه رایحه ٬ این ها در حافظه هشیار انسان است . انسان می تواند تصاویر را به خاطر بسپرد . اما در ناهشیار هر چیزی به شکل کلمه در می اید . تصاویر تبدیل به متن های توصیفی می شوند . همچنین هرچیز دیگری که فکرش را بکنید . اینها همه به صورت متن در می اید . به همین دلیل است که ساختار ناهشیار با ساختار زبان یکی است . ناهشیار نمی تواند رک و راست صحبت کند . او مثل یک شاعر از تشبیه و مجاز و استعاره استفاده می کند . این کلید اصلی تعبیر رویا است . تصویری که تبدیل به یک متن توصیفی شده و حالا یک بار دیگر   از متن  به تصویر تبدیل می شود . به همین علت رویاها سردرگم و نامتوازن و غیر حقیقی هستند .

............................................................................

روسپید :

 موطن اصلی بشر زبان است . ما در واقع وطن جغرافیائی نداریم . ما صرفا اهل کشوری نیستیم که در مرزهائی محصور شده و نامش ایران است . موضوع چیز دیگری است . ما در حقیقت ٬ ساکنان زبان فارسی هستیم .

درزبان ما نوعی طنز و اشارات غیر مستقیم هست . توجه به ریشه لغات و اشکال اولیه آنها نتایج جالبی در بر دارد . برای مثال به کلمه روسپی دقت کنید . در ابتدا چیز خاصی به ذهن نمی اید . اما نکته جالب این جا است . این کلمه در اصل روسپید است و بر اثر تکرار و زمان تبدیل به روسپی شده است . اشاره ای طنزالود به کسانی که شغل آنها همین است .

....................................................................................

ادیپ ـ الکترا :

کمپلکس یا عقده ادیپ ــ الکترا علی رغم سادگی بسیار پیچیده است . کمتر کسی واقعا متوجه اصل موضوع است . گذشته از همه اینها ٬ در بیان این ماجرا یک چیز مهم از قلم می افتد و آن طرف دیگر قضیه یعنی مادر است .

بله ٬ مادر هم تقریبا به اندازه کودک ضربه می خورد . این دو در ابتدا یکی بودند . نوزاد در بطن مادر است و بعد از تولد ٬ همه عوامل دست به دست هم می دهند تا این دو را از هم جدا کنند . مانند دو تخته پاره که بر اثر نوسان امواج رفته رفته دور می شوند و این جدائی صد البته بسیار بسیار دردناک است .

اولین ضربه هویت قانونی نوزاد است . او نام فامیلی پدر را می گیرد .  از لحاظ قانونی دیگر متعلق به مادر نیست . همینطور ادامه دارد . ضربه های مختلف و فاصله ای که مدام افزایش می یابد . وقتی مادر شیر دادن به کودک را متوقف می کند . کم کم دچار اولین عادت ماهانه می شود و حالا از نقش طبیعی مادر انصراف داده و مثل سابق  تبدیل به یک زن می شود . این هم ضربه دیگری است . افسردگی بعد از زایمان چیز رایجی است و علت آن همین جدائی ها است .

همه شما لبخند و ارتباط مادر با نوزاد را دیده اید . وقتی نوزاد سه چهار ماهه در پاسخ به مادر لبخند می زند . مادرش غرق چنان شعفی می شود که انگار همه دنیا را به او داده اند .  نکته این است که اغلب لبخند نوزاد پاسخی آینه وار به لبخند مادر است . او میل و تمنای خویش را به صورت واژگونه از کودک دریافت می کند .

 

...............................................................................

 همیشه فاصله ای هست :

ذات زبان در احضار امر غایب است . نوزادی که سعی می کند غیاب مادر را با کلام ٬ چه با ندا و چه توصیف برطرف کند .این ذات اصلی زبان و بسیار نکته مهمی است . یعنی زبان صرفا برای همین به وجود می اید و تکامل پیدا می کند . یعنی مجاز ٬ ذات مجازی زبان باعث می شود که هیچ وقت کلمه نتواند به شیئی برسد . همیشه فاصله ای هست . هرچند اندک ٬ هرچند ناچیز ٬ اما فاصله ای هست . مثل تیرهائی که به فاصله اندک و مماس از کنار هدف می گذرند .

وقتی شما به خودتان فکر می کنید . به نوعی راجع به خود حرف می زنید . به طور کلی انسان با کلام فکر می کند . وقتی راجع به چیزی فکر می کنید در واقع دارید راجع به آن صحبت می کنید . حالا آن فاصله ای که در بالا گفتم ٬ یعنی ذات اصلی زبان باعث می شود که شما هیچ وقت ٬ هیچ وقت نتوانید واقعا به خود نزدیک شوید و خودتان را دقیق درک کنید . بین انسان و خودش فاصله ای هست. همیشه فاصله ای هست . تنهائی عمیق بشر از اینجا می اید .

..............................................................................................

تنفر از همسایگان :

شیعه و سنی ٬ آملی  و بابلی  ٬ اردبیلی و تبریزی  ٬ هزار مثال دیگر هم هست . اغلب ساکنان شهرهای نزدیک و کسانی که فقط در جزئیات با هم اختلاف اندکی دارند با هم دشمن هستند و خصومت دارند . این دشمنی از کجا می اید ؟

واقعیت این است که انسان کم یا زیاد دچار خودشیفتگی است ٬ از طرف دیگر همین خودشیفتگی باعث نفرت و انزجار هم هست . همیشه صفات متضاد با هم هستند . در عشق نفرت هست و در نفرت علاقه .

وقتی من خودم را در دیگری می بینم ٬ همچنان که یک تبریزی ٬اردبیلی مشابه خودش را می بیند ٬ یا شیعه سنی را می بیند که در جزئیات با او متفاوت است . این  تنفر برانگیخته می شود و به صورت دشمنی متجلی می شود  . بابلی با مشهدی مشکلی ندارد چون شبیه به او نیست . اما با یک املی دشمن است . خود را در او می بیند . بدش می اید .

قبول ندارید ؟ در انسان خود شیفتگی و نفرت به خودش نیست ؟ امتحان کردن آن خیلی ساده است . نوزاد ده یا نه ماهه ای را در برابر اینه بگیرید . در ابتدا واکنش خاصی نشان نمی دهد .بعد کم کم خودش را می شناسد . می فهمد که تصویر در اینه متعلق به او است . حالا به خودش لبخند می زند . با تحسین و اعجابی شادمانه غرق تصویر خود می شود . چند لحظه بعد ناگهان تصویر را می زند . با دست پرخاشگرانه و محکم به تصویر خودش می کوبد . مرحله اینه بسیار مهم و یکی از مباحث زیبای روان کاوی است . ما خودشیفته ایم ٬ همان قدر که از خودمان متنفریم .

............................................................................................

 

فرهنگ و رسوم :

 انسان موجودی معنوی ٬ یا آن گونه که هایدگر می گوید متافیزیکی است . این  به معنای مذهبی نیست ٬بلکه معنی عمیق تری دارد . وجود انسانی دارای سه بعد است و مهم ترین جنبه آن ساحت رمز و اشاره است . همانگونه که روان کاوی می گوید .

ساحت رمز و اشاره به معنای رفتار و گفتار سمبلیک است . کارهائی که اشاره به چیز دیگری می کنند ٬ کلماتی که معنای دیگری دارند . شما دست یک نفر را فشار می دهید . در همه جای دنیا این کار یعنی ابراز دوستی ٬ رفتار سمبلیک یعنی همین و  به همین ترتیب سنت و فرهنگ سرشار از رفتار سمبلیک است .

بودائی جسد را می سوزاند و کوزه خاکستر پدرش را می گذارد  سر تاقچه ٬ مسیحی با لباس در تابوت و مسلمان با کفن در قبر می گذارد . هرفرهنگی برای خودش رسم و رسوماتی دارد . همچنان که  جشن ها و شادی ها دارد . 

این مراسم همیشه و همیشه معنای عمیق تری دارند . عدم برگزاری ختم باعث غم و اندوه همیشگی و سوگ بی پایان می شود . این یک امر بدیهی است و تجربیات مکرر بالینی هم اشاره به همین موضوع دارد .

  کاری به رخنه فرهنگ عرب در مراسم ایرانی ندارم . این یک بحث جدا است . می خواهم بگویم فرهنگ و مراسم را جدی بگیرید . این ها صرفا مسائل کلیشه ای و مناسک بی معنی نیستند . بلکه جنبه های عمیق تر و جدی تری دارند . در یک کلام ٬ آنها باعث تسهیل زندگی می شوند .

 خیلی اوقات از این و آن می شنویم که باید فلان رسم را برانداخت ٬ من آدم روشنفکری هستم و به این چیزها اعتقادی ندارم ! نه ٬ لطفا تحت تاثیر  جوجه روشنفکرهای بی سواد قرار نگیرید . آنها نمی دانند چه می گویند ٬ تصور می کنند اینجوری شیک تر است !  

 اصلاح و ویرایش موضوعی جدا است .  بدبخت  ملتی که با فرهنگ خودش دشمنی دارد .

....................................................................................

ژوئی سانس :

 

ژوئی سانس یک لغت فرانسوی است . به معنای دردی که لذت بخش است . وقتی خودتان را می خارید در واقع درد و تحریک اندکی حس می کنید که باعث تسکین است . ژوئی سانس اصل و حقیقت بسیاری از رفتارهای ما است . وسواس یا افسردگی یا هر رفتاری که در این مقوله می گنجد .

رفتاری که از یک لحاظ ازار دهنده است . کسی که دستش را هربار هفت مرتبه می شوید . کسی که بیست و پنج قفل به درب منزل خود زده است . کسی که هر ساعت ده بار به همسرش تلفن می کند و او را چک می کند .

همه این آدمها از این موضوع ناراضی هستند . آنها می گویند این قضیه آنها را ازار می دهد . از طرف دیگر این کار را ادامه می دهند . نمی توانند آن را ترک کنند . این همان ژوئی سانس است . آنها ادامه می دهند چون با این اعمال تسکین می یابند . نوعی لذت ناهشیار در آن هست . همیشه پشت رفتارهای غیرنرمال لذت و ارامش هست . هرچند اغلب آنها این موضوع را انکار می کنند یا باور نمی کنند .

چیزی شبیه به این شعر از شاملو ٬ اگر  درست در خاطرم باشد :

خشم آگین و پرخاشگر ٬ نگهبان عبوس غم خویشیم....

باری ٬ نگاه کنید به ویترین داروخانه ها ٬ هزار و یک روش برای طولانی تر کردن عمل جنسی هست . انواع و اقسام کالاها ٬ از قرص و اسپری تا کاــ نـ دم و ویاـگرا و هزار روش دیگر که نمی دانم اسم آنها چیست .

عمل جنسی که نزدیک به یک ساعت طول می کشد !  این دیگر س ـکـس نیست ٬ شکنجه است . از یک طرف هرلحظه ارزو می کنند زودتر تمام شود و خلاص شوند . از طرف دیگر دوست دارند ادامه داشته باشد . بازهم بیشتر ! ماشالله برای خودش ریاضتی است !  این هم مثال خوبی است برای همین ژوئی سانس کذائی .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

پازل........

سلام اقای دکتر ......

ضرب المثل فرانسوی هست که می گوید مشکلات گله گله می ایند . به نظرم خیلی درست است . به هرحال این چند روز اخیر آنها آمدند . دسته دسته هم آمدند . نه این که چیز خاصی باشد ٬ به هرحال آمدند .

افسردگی و بی حوصلگی هم کمی بعد می آیند . برای من اغلب اینجوری است . یکی دو روز خوب نیستم و بعد تمام می شود .

امروز عصر باید می رفتم به کلاس داستان نویسی کذائی ٬ حوصله اش نبود . پیش خودم فکر کردم اگر نروم چی ؟ خوب هیچی ٬ بنابراین رفتم .

توی راه ترافیک سنگین . نگاهم می افتد به جوی کنار خیابان شریعتی ٬ پائینتر از فرشته ٬ اب می دوید به سمت پائین ٬ دلم می خواست صدایش را بشنوم ٬ اما فقط صدای بوق و هم همه یکنواخت خیابان می اید . دلم می خواهد از جیپ پیاده شوم و داد بزنم می شود یک لحظه همتون خفه شید ؟ می خواهم صدای شرشر این اب را بشنوم . فقط همین .

توی یوسف اباد خانه ای هست ٬ قدیمی و دو طبقه ٬ یک زمانی برای من جای خاصی بود . صاحب آن خانه پارسال عمرش را داد به شما ٬ خودش و همسرش در آن خانه بودند . بچه ها هرکدام یک گوشه دنیا ٬ کتابی نوشته بود که من بارها به دقت خوانده بودم . بعضی قسمت ها برای من نامفهوم بود . او را در جائی پیدا کردم و با لکنت و شرمندگی چیزی راجع به کتابش پرسیدم . خوشش آمد و دست نوازشی بر سرم کشید . درب آن خانه را برای من چهارطاق گشود . درب دنیائی نو باز شد . حدود دوسال به آن خانه رفت و آمد داشتم ٬ طعم خاصی داشت . بعد ها که مریض شد . من و چند نفر دیگر هرشب نوبتی تا صبح جلوی خانه کشیک می کشیدیم . مبادا چیزی لازم داشته باشد و نصفه شبی این شهر بی رحم جوابش کند .

این موضوع و این رابطه را هیچ وقت به هیچ کس نگفتم ٬ می ترسیدم آن را از من بگیرند ٬ خرابش کنند . از طرف دیگر هم خجالت می کشیدم بگویم شاگردش هستم . به نظرم در شان ایشان نبود چنین شاگردی داشته باشد . این حس عمیق را من و چند نفر دیگر که افتخار ورود به آن خانه نصیبمان شده بود داشتیم . هرچند ما نه هم سن و سال بودیم و نه تحصیلات ما یکی بود . در این چند نفر از آدمی مثل من تا غول های حرفه ما پیدا می شد .

روزی به ما گفت آخر مگر شما راننده یا خدمتکار من هستید ؟ پیرمرد نمی دانست رانندگی که هیچ ٬ پادوئی این خانه هم برای ما یک افتخار بزرگ بود .

روزی مراسم نصفه نیمه ای گرفتند و تقدیر نامه ای به دستش دادند . گوشه سالن ایستادم و می دیدم به سختی از پله های سن بالا می رود . هیهات ٬ با چه تقدیر و جایزه ای می شد مثقالی از آن بار گران را که سالیان سال به تنهائی حمل کرده بود جبران کرد .

چند روز آخر قانع شده بود که باید برود . در بیمارستان نماند . گفته بود تخت مرا به روشنائی ببرید . به خانه ام ٬ نمی خواهم با این سیخ ها و لوله ها زنده باشم ٬ باید رفت ٬ رگ های فرسوده اش خون را برای زنده ماندن دعوت نمی کرد . از تاریکی بیمارستان گریخت . از این دنیا گریخت .

پریروز مسیرم به آن طرف ها کشید . رفتم و چند دقیقه جلوی آن خانه به یاد ایام از دست رفته ایستادم . سکوت محض بود . فقط صدای شرشر جوی اب به گوش می رسید . خداحافظ اقای دکتر .

بی پولی......

کلاس اقای میرصادقی که تمام شد تصمیم داشتم صاف برگردم خانه ٬ سحر گفت بیا برویم سینمای باغ فردوس فیلم بی پولی را ببینیم . کمی تردید می کنم ٬ کارگردانش یعنی حمید نعمت الله را خیلی دوست دارم ٬ فیلم قبلی اش ٬ بوتیک ٬ خیلی به دلم نشست . می خواهم بگویم نه ٬ بعد فکر می کنم مگر در خانه چه خبر است ؟

می رویم سینما ٬ بی پولی را برداشته اند و یک فیلم دیگر را نشان می دهند . از خیر دیدنش می گذریم . کافی شاپی که در آنجا هست . جای خوبی است . میزها در فضای باز است و می شود سیگار کشید . حال من بهتر می شود . از فروشگاه فیلم آنجا دو تا فیلم می خرم . هر دو از تارانتینو و فیلم هائی که دیگران امانت گرفته اند و پس نداده اند .

توی خانه هرکدام روی یک مبل ولو می شویم و فیلم شوکو را می بینیم ٬ تقلید ناشیانه ای است از همان فایت کلاب معروف .

گربه ها......

خانمی در اپارتمان ما زندگی می کند . هرهفته سفره ابوالفضل و بساط روضه و خانم های جلسه ای به پا است . مدام می اید و به قول خودش تذکر می دهد . معتقد است گربه نجس است و نباید به گربه ها غذا بدهم . همه باغچه خانه نجس شده ! من می دانم بی فایده است . وگرنه روزی در جواب تذکرش می گفتم هیچ می دانی گربه یک حیوان زنده است ؟ می دانی او هم احساس دارد ؟ گرسنه می شود ؟ سردش می شود ؟ می تواند دوست داشته باشد یا حسادت کند ؟ می فهمی ؟ تو این ها را می فهمی ؟

آدم های حقیر ٬ کوتوله های روحی ٬ منفعت طلب و مشمئز کننده ٬ مثل اسب ارابه جز جلوی خودشان هیچ چیز را نمی بینند ٬ من به چیزی معتقد نیستم . ولی او که انقدر نگران قیامتش است آنجا هم می تواند دم از نجس بودن گربه بزند ؟ درضمن وقتی به دیگران رحم نمی کنی چگونه انتظار داری خداوند به تو رحم کند ؟

پرادو

می گویم بعضی دخترها جز به پول و ماشین به هیچ چیز دیگر توجه نمی کنند . می گوید خودت می دانی من اغلب سعی کردم با پسرهائی باشم که این فاکتورها را ندارند و متاسفانه همین اقایان بعد از مدتی بدتر از دیگران می شوند . هزار جور کوتاه میائی و مدام به او لطف می کنی . اما او یادش نمی ماند و مطمئن است تو عیب و نقصی داری ٬ وگرنه سراغ او نمی رفتی و مثل دخترهای دیگر به پرادوی طرف توجه می کردی . این را می گوید و آه می کشد . با خودم می گویم شاید حق با او باشد .

کابوس......

دیشب کابوسی دیدم . خانمی که این چند سال قبل را با او ماجراها داشتم . در وضعیتی عجیب ٬ یک گردنبند با ارم بزرگ بنز با زنجیر نقره ای به گردنش انداخته بود . یک هفت تیر خیلی بزرگ به دست داشت . یقه من را می گیرد . قدرت عجیبی دارد و من احساس می کنم گیره ای آهنین گلویم را چسبیده است . من را چسبانده به دیوار و لوله اسلحه را جوری با فشار گذاشته روی پیشانیم که دردم می اید .

با زمزمه ای عجیب می گوید یک سهیلی بود که فقط به جسم آدم فکر می کرد . بگو ببینم من از کجا مطمئن باشم تو واقعا همان سهیل هستی ؟ من پاسخ مسخره ای می دهم . می گویم نخیر من همان سهیل نیستم همین سهیلم ! اصلا از این جواب خنده ام نمی گیرد و در همین حین با خودم فکر می کنم این آرم بنز را از ماشین کدام بدبختی کنده و انداخته به گردنش ؟ از خواب می پرم و نصفه شب کلی به این رویا می خندم . عجیب این که پیشانی ام به خاطر فشار لوله اسلحه درد گرفته است .

هوس........

جمعه شب رفتم جائی شام بخورم . جلوی رستوران جوانکی ایستاده و یک توله سگ در دست گرفته و می فروشد . حیوان تازه بیست روزه و بسیار کوچولو است . می گوید از نژاد گله المانی یا شینلو است . تصور می کنم نژاد سگ درست باشد چون توله های شینلو را دیده ام . می گوید صد و پنجاه تومان است . هوس دیوانه واری به من دست می دهد . به زور جلوی خودم را می گیرم و می روم داخل رستوران .

هنگام غذا خوردن فکر می کنم که خانه من جائی برای این سگ ندارد . تازه او خیلی کوچولو است و مدام می خواهد گریه کند و برای مادرش دلتنگی کند . هزار جور دردسر دیگر هم هست . ولی این حرفها فایده ای ندارد و باز به خریدنش فکر می کنم .

پیش خودم فکر می کنم که می شود سگ را خرید و با فروشنده شرط کرد که اگر بعد از چند روز نتوانستم از عهده نگهداری اش بر بیایم سگ را به او پس بدهم و البته پولش را پس نمی گیرم . مدام راه های دیگری به فکرم خطور می کند مثلا این که خانه بابا و مامان هم هست و پشت بام بزرگی دارند و به راحتی می شود آنجا سگ را نگهداری کرد .

غذا را تمام می کنم و می روم سراغ فروشنده سگ ٬ هیچ کسی آنجا نیست . از نگهبان رستوران می پرسم آن اقائی که سگ می فروخت کجا رفت ؟ می گوید موبایلش زنگ خورد و او با عجله یک تاکسی گرفت و رفت .

الان فکر می کنم با توجه به شرایط این خانه ٬ همان بهتر که توله سگ را نخریدم . درهرحال من این عادت بد را دارم . وقتی چیزی را هوس می کنم همان لحظه باید بروم سراغش...


پی نوشت : در انتهای وبلاگ موزیک  lap dance  از فیلم ضد مرگ death proof تارانتینو را  گذاشته ام .  فقط  باید  روی  پلی کلیک کنید . التماس دعا !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

Lady gaga

 

مستانه را از حدود دوسال قبل می شناختم ٬  یکی از مراجعان من بود .   در ابتدا مریض من نبود و پیش یکی از همکارهای من می رفت . بعد از سه یا چهار جلسه با او به بن بست خورد و آن همکار هم مستانه را به سراغ من فرستاد . اتفاقا من و او با هم به خوبی کنار آمدیم و همه چیز به خوبی پیش رفت .

رابطه من  مراجعانم به ندرت کاملا قطع می شود . مستانه هم هر از گاهی ٬ یعنی هر چند ماه یک بار تماسی می گرفت و حال و احوالی می کرد  ٬ دخترک بیست و چهارساله بامزه ای بود . قیافه اش شبیه به لیدی گاگا بود ٬ همان خواننده ای که به تازگی در حال معروف شدن است . مستانه هم مثل لیدی گاگا چندان خوشگل نبود . یعنی معمولی بود . ولی خیلی به خودش می رسید و تیپ های خفن می زد . موهای پلاتینه و تاتو و هر چیزی که فکرش را بکنید .

بچه خیلی شیطون و بامزه ای بود . همیشه کلی ماجراهای خنده دار داشت که برای آدم تعریف کند و برای همین هم من دوستش داشتم .

چند ماه پیش یک بار زنگ زد و در خلال صحبت هایش گفت که یک سوزوکی ویاترا ( یا ویتارا ؟  از این شاسی بلندها که مد شده خانم ها سوار می شوند )  خریده است . من گیر دادم که باید به خاطر این ماشین یک شام به من بدهی و او هم چند شب بعد با ماشین  کذائی آمد دنبال من و رفتیم  شامی با هم خوردیم .

در حین صحبت ها گفت که به تازگی با پسرکی دوست شده که به شدت بچه مایه دار است و یک بنز کروکی دارد . پدر این جانور چند تا سوپر مارکت بزرگ داشت و از این حاجی دریانی های گردن کلفت بود .

من پرسیدم که ایا با هم مشکلی ندارید ؟ او هم گفت این پسرک به شدت متعصب و دیوانه است و روزی هزار بار من را چک می کند . من به او گفتم که چطور با این مسئله کنار می آئی ؟ او هم گفت که این موضوع خیلی روی اعصابش است و خلاصه این که آن دو با هم مشکل داشتند .

آن طور که مستانه تعریف می کرد . آن پسر از یک خانواده بورژوای بازاری به تمام معنی بود . خود مستانه هم چندان آدم فرهیخنه و روشنفکری نبود . ولی به هرحال خانواده خوبی داشت . پدرش از این پزشک های قدیمی و مرد بسیار محترمی بود . می خواهم بگویم آنها با هم خیلی متفاوت بودند .

چند روز پیش یاد مستانه افتادم . پیش خودم گفتم بد نیست زنگی بزنم و حالش را بپرسم . یکی دوبار زنگ زدم و گوشی خاموش بود . بار سوم زنگ زدم و مادرش پشت خط بود . خودم را معرفی کردم و مادرش با صدای خیلی ناراحت و بغض الود ماجرا را این جور تعریف کرد :

 مستانه با یک پسری دوست بوده و یک ماه قبل از هم جدا شدند .

هفته قبل مستانه با یکی از دوستان دخترش در بلوار شهید اندرزگو ( انتهای غربی فرمانیه که تازگی ها شبیه جردن شده و ملت آنجا دوردور بازی می کنند و خانه مستانه هم همان طرفها بود ) بودند و این جانور آنها را دیده و رفته مستانه را از ماشین کشیده پائین و با قفل فرمان افتاده به جان این دختر بیچاره .

مادرش گفت که چند روز هم در بیمارستان بستری بود و حالا سه روز است که آوردیمش خانه .

یک شب یک دسته گل خریدم و رفتم عیادت مستانه ٬ تصور نمی کردم خیلی چیز خاصی باشد . توی راه به این فکر بودم که حالا خودش تعریف می کند چه شده و اوضاع از چه قرار بوده است .

توی خانه جو ناجوری  بود . آدم احساس می کرد که مصیبتی به این خانواده نازل شده است . چند دقیقه با پدر و مادرش صحبت کردم و بعد رفتم به اتاق خودش .

چیزی را که می دیدم باور نمی کردم . تقریبا چیزی از صورتش نمانده بود . همه جا باند پیچی و پانسمان ٬ جمجمه  ترک خورده بود . بینی شکسته . دندان های یکی در میان خرد شده بود . چشم ها سیاه . اصلا این آدم را نمی شناختید .

اگر مردم او را از دست آن پسرک روانی نجات نمی دادند قطعا کشته می شد . طرف به معنای واقعی کلمه او را به قصد کشت زده بود . فکر می کنم اگر دوضربه دیگر هم می خورد جا به جا کشته می شد . مردک دیوانه با قفل فرمان افتاده به جان صورت این دختر بدبخت .

یعنی در چنان حال و روزی بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناخودآگاه چشمهایم پر از اشک شد . سعی کردم  نبیند . نمی توانست حرف بزند . فک و آرواره سیم پیچی شده بود . با دست چپ روی کاغذ چند کلمه نوشت . ساعد دست راست هم به شدت ضرب دیده بود و نمی توانست قلم را نگه دارد .

چند تا از دوستانش هم بودند . دستش را گرفتم و گفتم خیلی زود خوب میشی . دستهایش  مثل  یخ بود .  به سختی نوشت  خیلی درد دارم ٬ له و لورده شدم سهیل .

هنوز توی چشمانش هراس و وحشت مرگ را می دیدی .

به پدرش گفتم اگر از شکایت صرف نظر کنید و طرف را رها کنید این جانور  نفر بعدی را می کشد . بیچاره ده سال پیر شده بود . مادرش با گریه می گفت ببین دختر نازنینم به چه روزی افتاده است .

نیم ساعتی نشستم و آمدم بیرون . تمام این دو سه روز اخیر به فکر این دختر بیچاره بودم . اصلا قیافه اش از ذهنم بیرون نمی رفت . کلی سوتی های عجیب و غریب دادم . چند تا از سوتی ها مربوط به کار و  واقعا وحشتناک بودند . یکی از مراجعان داشت از یک نفر دیگر حرف می زد و من تصور کردم راجع به من حرف می زند !

 این اشتباه را سه بار با مراجعان مختلف تکرار کردم . آخری از همه بدتر  و البته بسیار مضحک بود . یعنی آخرش بود . اگر حوصله اش را داشتم می توانستم مدتها به خاطرش بخندم . آخر ناراحت شدن هم به خاطر این اشتباه  فایده ای نداشت . کاری است که شده و رفته پی کارش ٬ دیگر جز خندیدن چه میشد کرد ؟ فقط می توانم امیدوار باشم که طرف متوجه اشتباه و حواس پرتی من شده باشد .....

باری ٬ و اما  شرایط جامعه ما طوری است که اختلالات شخصیت و ضد اجتماعی به کرات در آن دیده می شود .

دولت مدام در حال القای این قضیه است که تمام دنیا فاسد است و همه جهان با ما دشمن است و فقط ما خوب و بی عیب و نقص هستیم و به همین دلیل همه دنیا مدام در حال دشمنی و توطئه علیه ما است .

این تفکر ٬ یعنی تفکر پارانوئید در اغلب سخنرانی ها ٬ مطبوعات و برنامه های تلویزیونی وجود دارد . بدیهی است که این فضا و این طرز فکر در مغز اغلب افراد جامعه رسوخ می کند . زیرا مزمن و دائمی است و جامعه همین فضا را تنفس می کند . مخصوصا افرادی که تحصیلات آن چنانی ندارند و عوام الناس خیلی بیشتر تحت تاثیر تبلیغات و تفکرات قالبی هستند .

نهایتا این که رواج این تفکر باعث وقوع بیماری های خطرناک و افراد جامعه ستیز می شود . از این ها گذشته کلی دلایل دیگر هم هست و قضیه فقط به این چیزها ختم نمی شود .

شما هم بد نیست کمی بیشتر مواظب باشید . بعضی حرفهائی که دیگران می زنند ممکن است  به عمل ختم شوند . همچنان که مادر مستانه می گفت آن پسر   گفته بود روزی حسابش را می رسد و تاکید کرده بود که او را می کشد . تصور کنید رابطه ای که هر روز هزار تا مثل آن فقط در تهران شروع می شود برای این آدم تبدیل به یک قضیه بسیار مهم شده بود و آنقدر اهمیت داشت که تصمیم گرفته بود به خاطر آن یک نفر را بکشد .

در نهایت این که گاهی در جامعه افراد بسیار خطرناکی پیدا می شوند . مواظب باشید و سعی کنید در صورت دیدن نشانه های خطرناک یا تهدیدهای عجیب غریب حتما از این افراد فاصله بگیرید . این چیزها اصلا شوخی نیستند .....

 

پی نوشت : چند وقتی است که قسمت کامپوز یا ارسال ای میل در ای میل یاهو من حذف شده است . من نمی دانم چرا اینجوری شده و الان باید چه کار کنم . من جی میل ندارم و برای همین حسابی به مشکل خوردم .  اگر کسی از این قضیه اطلاع دارد لطفا راهنمائی کند . پیشاپیش از لطف شما ممنونم .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

سایه روشن

 

حال و احوالت را نمی پرسم . این چیزها مال تلفن است . درضمن می دانم که حالت خوب است . همین یک ساعت پیش با هم حرف زدیم .اما بعضی چیزها را نمی شود پشت تلفن گفت ٬ ذهن قفل می شود یا شاید کلمات آن گونه که باید ردیف نمی شوند . مفهومی در ذهنت هست . نمی دانی برای بیان آن از چه کلمه ای و چه جمله ای استفاده کنی .

برای تو در اینجا می نویسم . شاید ای میل گزینه بهتری باشد . ولی  در آنجا راحت نیستم . عادت کرده ام اینجا بنویسم . حرف خاصی هم نیست .آخر در دلتنگی و اندوه که رازی وجود ندارد . بگذار کلمات همینجا باشند .

آخرین تصویری که از تو در ذهنم مانده ٬ نقش مات و سایه روشن چهره ات پشت شیشه اتوبوس است . اصلا فکر نمی کردم تو را در ترمینال بیهقی بدرقه کنم . به هرحال آن سفر کوتاه تو به اصفهان ٬ و اصرار تو بر این که دوست داشتی برای بدرقه تو به فرودگاه نیایم باعث شد که وداع ما در بیهقی باشد .

تصور می کنم این وداع خصوصی بهتر از شلوغی فرودگاه بود . من دوست نداشتم خداحافظی ما فقط چند کلمه به نجوا و بوسه ای شتابزده بر گونه ات باشد .

 یادم نمی رود و حتما  یاد تو هم هست ٬ قرار گذاشته بودیم در بدرقه آخری خبری از گریه و اندوه نباشد . فکر خوبی بود . نمی خواستم تو را گریان ببینم .برای همین  در راه بیهقی هر دو لبخند منجمدی مثل ماسک به صورت گذاشته بودیم .

آرزوی این که موفق باشی و به تو در پاریس خوش بگذرد . بعد فشار دست گرم و کوچکت ٬ سوار اتوبوس شدی و حالا طرح سایه روشن صورتت ٬ موهائی که مجعد بود . و اتوبوسی که حرکت نمی کرد و ما که هر دو به هم خیره شده بودیم .

دیر می گذشت . نمی دانم چقدر بود . یک ربع یا بیشتر . برای من یک قرن گذشت . باز لبخندی مثل یک صورتک بنجل پلاستیکی  به چهره داشتم . نمی دانم متوجه شدی یا نه ٬  انگار که کار بدی کرده باشم یک جورائی خجالت می کشیدم . دستهائی که نمی دانستم با آنها چکار کنم و آن ها را در پشتم قایم کردم . فقط برای این که نمی خواستم بدانی می لرزند .  چشمهائی که پشت عینک افتابی پنهان شده بودند . عینک برای این جور  مواقع وسیله خوبی است .

اتوبوس که راه افتاد  هر دو خلاص شدیم . بعد ده متر آن طرف تر دوباره ایستاد .  باز آمدم پشت پنجره و تو در این ده متر بغضت ترکیده بود و می دانم تا اصفهان طول کشید .

اتوبوس بالاخره رفت . ایستادم تا دیگر ندیدمش ٬ پشت ساختمانها و ماشین ها و هاله ای از مه و دود گم شدی .

ترمینال زیر آفتاب . داغ بود و بی سایه .  سردم شده بود . یادم نمی آمد جیپ را کجا گذاشته ام . راه را گم کرده بودم و قدم ها یاری نمی کردند .

توی ماشین گشتم دنبال آن سی دی که دوست داشتی . انگار همچنان کنار دست من نشسته باشی . مثل آن شب که در جاده بودیم و چه ستاره هائی در آسمان پاشیده بود .درخت هائی که از زیر نور چراغ ماشین می گریختند . نسیمی که از پنجره به صورتت می خورد . حلقه های خوشایند موهای تو در باد و موسیقی که موج می زد .

در تنهائی من ٬ مسیر طولانی شده بود . سفر هولناکی که آخرش خانه ای بدون تو بود . تکه ای نان به دور از سفره . پنیر مانده ای از دیروز ٬ سبزی هائی که پلاسیدند ٬ تیغ کج و شکسته افتاب روی میز ٬ یک تار موی تو بر لب پنجره و من که عاقبت  در بهت و سکوت مجبور شدم تنهائی این خانه را باور کنم .

باور کنم آن دقایق آخر  به هم خیره شده بودیم  و فقط لبخند زده ام . این را باور کنم . این را باور کنم ...

خانه تاریک را دوست نداشتی ٬ همیشه پرده ها را می کشیدی تا افتاب بتابد . نمی دانم بدون تو غروب های سنگین پائیز تهران را چگونه روشن کنم . یا شاید فقط صدای تو ٬ از پشت گوشی ٬ کلمات تو در اینترنت ٬ شاید همین ها هم بتوانند نوری باشند . این خانه را روشن کنند . کسی چه می داند ....

گاهی نگران می شدم ٬ دختر کوچولوئی که تک و تنها به کشوری غریب می رود . اما هیچ وقت دلیلی برای نگرانی ها پیدا نکردم ٬ می دانستم از پسش برمی آئی ٬ یکی از باهوش ترین آدم هائی  که در عمرم دیده ام تو بودی  . در دلم اطمینانی هست و می دانم آن یار سفر کرده پاریس را هم فتح خواهد کرد .

امروز با شنیدن خوشحالی ات شاد شدم . چه هیجانی که در صدای تو بود وقتی از دانشگاه جدید حرف می زدی . در ذهنم آنجا را  با دیوارهای سنگی و سقف بلند ٬ شبیه ساختمان های کلاسیک اروپائی مجسم می کنم ٬ آن گونه که تو تعریف کردی و یا در فیلم ها دیده ام .

اغراق نمی کنم . اصلا نگران نیستم . اینجا یادگاری هائی از تو هست ٬ مثل آن چند کلمه که با مداد چشم روی اینه نوشته ای .  همین ها کافی است .

رفتن و جدا شدن در ذات انسان است . بیخود نیست که این همه جاده در دنیا هست .  انسان دور می شود و نزدیک ٬ می رود و می اید . قبلا گفته بودم انسان سرگردان ترین موجود دنیا است .

خوب . دیگر چه باید گفت ؟ حرف زیاد است . اما کلمات پیدا نمی شوند . نمی شود که همه لحظه ها را بیان کرد و به کلام کشید . این چند سطر را ننوشتم تا ناراحتت کنم  .فقط دوست داشتم برای تو چیزی بنویسم ٬شاید اینجوری از بی رحمی آن وداع با لبخند کم شود .

 می گذرد ٬ زودتر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد ٬ مگر از یک پائیز  تا پائیز دیگر چقدر راه است .

بعید نیست چند ماه بعد سری به آن طرف ها بزنم . خیلی وقت است از جایم تکان نخورده ام . انگار در این شهر حبس و زنجیر شده باشم . هوس کردم چرخی بزنم . گیرم کمی دور ٬ ظاهرا تازگی ها  سفر هم تبدیل به وسیله ای برای کلاس گذاشتن شده است .من این چیزها را هیچ وقت یاد نگرفتم . لجوج و عاصی سعی کردم خودم باشم و راه های خودم را بروم .

 علی رغم همه اینها ٬ بد نیست سفر کوچکی بکنم . شاید در دنیا چیزهای دیگری هم باشد . یا حتی یک چیز خوب ٬ جاده باریکی با درختان سربه فلک کشیده . برگ های سبز ٬ خورشیدی پشت برگ ها . جاده ای که به سمت تو می رود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

31/6/59

 

این روزها به خاطر هفته دفاع مقدس  ٬ آدم یاد روزهای جنگ می افتد .رژه نیروها و تجهیزات را که در تلویزیون نشان می دهند با خودم فکر می کنم ای کاش این آمادگی را آن موقع هم داشتیم . 

 من و هم سن و سال هایم آنقدر بزرگ نبودیم که در جبهه باشیم . متاسفانه آنقدر هم بچه نبودیم که جنگ را درک نکنیم . به نظرم بزرگترها بدشانس تر و کوچکترها خوش شانس تر بودند . ولی به هرحال جنگ فقط با یک نسل سروکار ندارد . در تک تک شما اثار آن هست . در همه ما هست . تا چند نسل بعد هم خواهد بود . فقط مسئله کمیت است . بعضی بیشتر و بعضی کم تر .

جنگ ایران و عراق در آخرین روز شهریور سال ۵۹ شروع شد . البته این تاریخ چندان هم صحیح نیست . از مدتها قبل درگیری های پراکنده مرزی شروع شده بود . منتهی در آن تاریخ عراق اولین حمله شدید و گسترده خود را شروع کرد .

ایران و عراق هیچ وقت با هم رابطه خوبی نداشتند . در زمان شاه هم این دو کشور با هم مشکل داشتند . قرارداد سال ۷۵ در الجزایر به نفع ایران تنظیم شده بود . در آن زمان عراق خیلی ضعیفتر از عراقی بود که در ۵۹ به ایران حمله کرد . درضمن ایران از حمایت بی چون و چرای امریکا و غرب برخوردار بود .

بعد از قرارداد الجزایر عراق فرصت داشت که ارتش خود را مدرنتر و مجهزتر کند . در ۵۹ عراق دارای یک نیروی زرهی بی نظیر متشکل از تانکهای تی ۶۲روسی بود . بعدا در طول جنگ صاحب تانک های مخوف  تی ۷۲ هم شد .به اضافه جنگنده بمب افکن های میگ بیست و پنج

دفاع  ایران در طول خط مرزی عراق متشکل از یک سری کمین گاه  و زاغه هائی بود که تانک های چیفتن در آن جای می گرفتند . قرارگاه نیروی دریائی در خرمشهر فرماندهی کل را به عهده داشت و همچنین نیروی هوائی و هوانیروز نیز نقش پوشش را برعهده داشتند . این طرحی بود که در زمان پهلوی تهیه شده بود . هرچند آن موقع قرار نبود عراق به ایران حمله کند .

تانک های چیفتن دارای بدنه و طراحی خوب و درعوض موتور ضعیف بودند . به هرحال از لحاظ کمیت نیز خیلی کم تر از تانک های عراقی می شدند . به دلیل انقلاب و و قضایای بعد از آن ارتش ایران از خیلی چیزها مخصوصا  فرماندهی ارشد به کلی محروم بود . همگی یا فرار کرده بودند و یا اعدام شده بودند . ضعف و در هم ریختگی دولت به اضافه مشکلات داخلی و تحریم اقتصادی  دست به دست هم دادند و باعث شدند شکست های اولیه در روزهای جنگ اتفاق بیفتد . نهایتا این که جنگ در ماه های اول چندان به نفع ایران نبود .

بعد از مدتی ارتش ایران به همراهی سپاه توانست کنترل اوضاع را به دست بگیرد . سالهای بعدی نوبت ارتش عراق بود که مدام پس بنشیند و تلفات بدهد . این جریان ادامه داشت تا آمریکا به داد صدام رسید و او را صاحب مدرن ترین عکس های ماهواره ای و اطلاعات نظامی کرد . این یک نقطه عطف بود و باعث شد دوباره ارتش عراق جان تازه ای بگیرد . دیگر ایرانی ها نمی توانستند آنها را غافلگیر کنند . تمام تحرکات ایران زیرنظر ماهواره ها بود و مستقیم به فرماندهی عراق ارسال می شد .

 دیگر حملات ایران که با محوریت غافلگیری و امواج نیروی انسانی انجام می شد فایده نداشت . عراقی ها با استفاده از اطلاعات مدرن و به روز تمامی ضعف ها و نقاط کور خود را پوشانده بودند . حملات ایرانی ها منجر به تلفات بسیار سنگین و نتایج اندک می شد .

بدین ترتیب موازنه قوا بعد از کش و قوس های فراوان به سمت برابری پیش رفت و در سال های پایانی هیچ کدام از دو حریف قادر نبود دیگری را به طور کامل شکست بدهد . نهایتا بعد از هشت سال طرفین به صلح رضایت دادند . ارتش سلسله کتاب هائی چاپ کرده به نام هشت سال دفاع مقدس که از جلد اول ٬ نبردهای غرب دزفول شروع می شود و تا جلد هشتم ادامه دارد . دوستانی که به این موضوعات علاقه دارند بد نیست نگاهی به این کتابها بیندازند . کامل ترین و جامع ترین منبعی است که می شود در باره جنگ  خواند .

بد نیست بدانید علی رغم تبلیغات دولتی . این ارتش بود که بیشترین بار جنگ را به دوش می کشید و اغلب شهدا از سربازان وظیفه بودند . من نمی خواهم نقش بسیج را نادیده بگیرم . منتهی نباید نقش ارتش و پرسنل وظیفه را فراموش کرد .

 این جنگ برای ما خیلی سنگین تمام شد . به تعداد کوچه ها ما شهید دادیم . به تعداد بن بست ها ٬ خیابان ها و هرچه بشود نامی برآن گذاشت .

نهایتا این که تک تک ایرانی ها در جنگ سهیم بودند . اگر اهل استان های غربی و جنوبی بودند که دیگر هیچ ٬ واویلا بود . اگر نه یا کسی را در جبهه داشتند و یا در شهرها طعم تلخ بمباران  را می چشیدند .

جنگزده ها هم از بدترین تصاویر جنگ بودند . کسانی که تا امروز صاحب خانه زندگی و همه چیز بودند و سپس ظرف چند روز مجبور می شدند همه چیز را رها کنند و به شهرهای دیگر پناه ببرند . خانواده هائی مرفهی که حالا تمام دارائی آنها چند چمدان و ساک دستی شده بود به اضافه چند کشته و مجروح .

نزدیک پل سید خندان تا همین چند سال قبل هتلی بود به نام هتل بین المللی ٬ در زمان جنگ تبدیل به محل اسکان جنگ زده ها شد . هروقت از آنجا رد می شدید آنها را می دیدید . در آن هتل بیست نفر در یک اطاق دوازده متری زندگی می کردند .  با فقر و غربت و هزار مصیبت . بسیار سخت بود .

جنگ شهرها یا بمباران و موشک باران شهرها و مناطق مسکونی باعث شد هرکسی چه بخواهد و چه نخواهد در جنگ سهیم باشد . در طول روز و اغلب شب . صدای آژیر قرمز شروع می شد . اغلب مردم سعی می کردند به جاهای امن تر بروند و بعد هواپیماها ظرف چند دقیقه می رسیدند . بدترین لحظه ها موقعی بود که پدافند های نزدیک به خانه شما با آخرین قوا شروع به شلیک می کردند . صدای آنها خیلی زیاد بود .اینجوری آدم می فهمید که هواپیما بالای سرش است . بعد چند صدای مهیب و کم کم توپ های ضدهوائی از نفس می افتادند و صدای آژیر سفید .

قبل از شروع آژیر صدای نحسی می گفت : توجه ٬ توجه ٬ علامتی که هم اکنون    می  شنوید   علامت  حمله  هوائی یا آژیر قرمز  است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوائی انجام خواهد شد ٬ محل کار را ترک و به پناهگاه بروید .

موقع موشک باران که دیگر همه چیز سریع اتفاق می افتاد . تا آژیر تمام نشده موشک رسیده بود و صدای انفجارش با آژیر قاطی می شد . روزی ظرف کمتر از سه دقیقه هفت عدد موشک به تهران خورد .

وقتی جنگ شهرها شدت می گرفت مردم سعی می کردند به جاهای امن مثل مشهد یا شمال بروند . جاده ها شلوغ می شد و بلیط قطار نایاب و دست نیافتنی بود  . من عمه ای در مشهد داشتم که خدابیامرز خانه بسیار بزرگی داشت . همه فامیل آنجا جمع می شدیم .

یک بار ما داشتیم می رفتیم مشهد . خیلی اوضاع خراب بود . قرار بود پدرم به اضافه یکی از عموها تهران بمانند . تازه شب شده بود و ما در ایستگاه بودیم که حمله شروع شد . روی سقف ایستگاه چند تا ضدهوائی بود که همگی داشتند با آخرین قوا شلیک می کردند . خاموشی هم بود و همه جا تاریک . همه خانم ها از ترس جیغ می کشیدند و بلبشوئی بود . واقعا خوف برت می داشت .

 بعد چند تا بمب به حوالی ایستگاه خورد که یکی از آنها واقعا قطار را تکان داد . آدم باورش نمی شد . عموی من که قرار بود در تهران بماند کاملا مطمئن شده بود که جان سالم به در نخواهد برد . قبل از حرکت قطار ساعتش را از مچ باز کرد و با چشمان اشک بار به من گفت سهیل جان این یادگاری را از من داشته باش !

وقتی قطار راه افتاد من با خودم فکر کردم این که نمی شود .  چطور ممکن است یک ساعت نه کوک بخواهد و نه باطری داشته باشد ؟ از این سیکو  پنج های قدیمی و صفحه ابی بود که در آن زمان رایج شده بود .کنجکاو شدم بدانم چطور کار می کند . باز کردن ساعت و دستکاری اش همان و خراب شدنش همان ! به جای عمو ساعتش شهید شد !

یک بار یک هفته بمباران قطع شد . همه فکر کردند دیگر تمام شده و برگشتند به سمت تهران ٬ نیمه شب ما در قطار بودیم که رادیو گفت تهران را زدند . در شاهرود از قطار پیاده شدیم . همه زن و بچه . ساعت سه صبح بود و تصمیم گرفتیم دوباره برگردیم مشهد . دو روز در ایستگاه قطار ویلان بودیم تا دوباره بتوانیم سوار قطار شویم و برگردیم مشهد . خیلی سخت بود . اصلا یادم نمی رود .

من مدرسه راهنمائی می رفتم و هر روز قطعا یکی دوساعت نوحه خوانی داشتیم . نوحه خوان مدرسه روزی با سلام و صلوات به جبهه رفت . بعد از یک ماه جنازه اش برگشت . تمام در و دیوار مدرسه پر از عکس های جسد این پسر بیچاره بود .گلوله یک تک تیرانداز مغزش را داغان کرده بود . تصور کنید که ما در سن و سال مدرسه راهنمائی بودیم .

روزی قرار بود برویم اردوی یک روزه . جمعه صبح بود . اغلب والدین آمده بودند تا مطمئن شوند که نکند ما را ببرند جبهه ! چنین جوی برقرار بود .

یک بار یک موشک به همین نزدیکی خانه ما خورد . فقط صدمتر فاصله .داشتیم حاضر می شدیم برویم عروسی . ناگهان تمام شیشه ها ترکید . من دویدم به محل انفجار ٬ تیرهای برق شکسته بودند و سیم ها مثل افعی روی زمین می پیچیدند و جرقه می زدند . خوشبختانه موشک به یک باغ خورده بود . نزدیک به سی چهل تا درخت بزرگ ریشه کن شده و به اطراف پرتاب شده بودند . تا یک ساعت از هوا برگ سوخته می ریخت . این صحنه را چند بار در کابوس دیده ام .

بمباران های شهری واقعا ترسناک بودند . من از خیلی جبهه رفته ها شنیدم که می گفتند آدم در شهر بیشتر از جبهه می ترسد . شهرهای غربی که هیچ ٬ هر روز سهمیه بمب و موشک داشتند . کرمانشاه و دزفول و اندیمشک و ابادان و.... بمب که عادی بود  ٬ گاهی زیر آتش توپخانه بودند یا هواپیماها می کشیدند پائین و با مسلسل مردم را آبکش می کردند .

شهرهای مرکزی هم بی نصیب نبودند . اصفهان را خیلی بد می زد . اراک هم همینطور چون شهرهای صنعتی بودند  . مردم خیلی عادی به طور روزمره کشته می شدند . ما به کلی تحریم بودیم . اروپائی های بی شرف همگی پشت سر صدام بودند . آمریکا و روسیه هم همینطور . روسیه ای که الان دم از دوستی می زند صادرکننده اصلی مهمات و موشک به عراق بود . المان تجهیزات شیمیائی می داد . فرانسه هواپیماهای بمب افکن پیشرفته و موشک های هوا به زمین .

واقعا عراق هیچی نبود .مگر چقدر جمعیت و توان داشت .ولی تمام دنیا پشتیبانش بودند . در اردوگاه های ایران از هفده ملیت اسیر جنگی وجود داشت . تجهیزات که هیچ .

تمام پسربچه ها در آن سالها کلکسیونر پوکه فشنگ و ترکش و اینجور چیزها بودند . در مدرسه ها تمام وقت مشغول معامله پایاپای این جور چیزها بودیم . من یک ارم طلائی داشتم که متعلق به کلاه سبزهای عراقی بود . چیز خاصی بود و همه در حسرت آن بودند . یک پوکه بزرگ  مسلسل سنگین دوشکا هم دارم . فکر می کنم هنوز لای خرت و پرت هایم باقی مانده است .

هنوز هم که هنوز است گاهی فکر آن سالها به سرم می زند . می دانم که کابوس جنگ در مغز تمام ایرانی ها باقی است . هنوز هم می شود گاهی در خیابان مردم را می بینم . مردمی که در پارک هستند یا بچه هائی که جلوی یک ابمیوه فروشی جمع شده اند . اینجور موقع ها یک جور حس تسکینی به من دست می دهد . با خودم می گویم خداراشکر که هرچه هست فعلا از جنگ خبری نیست و مردم راحت هستند . قرار نیست آژیر قرمز بکشند و از هوا بمب و آتش و موشک روی سر مردم بریزد .

بعضی اوقات می شنوم که برخی می گویند چه خوب می شود اگر آمریکا بیاید و مثل عراق مردم را خلاص کند . این حرف ها را می شنوم می ترسم . کسانی که این حرفها را می زنند جنگ را ندیده اند . نمی دانند حمله هوائی چیست . آوارگی چه معنی دارد . نمی دانند جنگ چه طعم تلخی دارد .......

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3