تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

قندون

 

در این مدت کلی کامنت خصوصی و عمومی داشتم که همگی راجع به قندون پرسیده بودند . ظاهرا قندون در حال تبدیل شدن به یکی از سلبریتی های وبلاگستان است !  این پست هم باشد مال قندون ٬ حالا که نزدیک به سه هفته و اندی از آمدن قندون به خانه من می گذرد .

این دختر ما از تنهائی خوشش نمی آید . وقتی من در اطاق خواب یا پشت کامپیوتر هستم  می اید و در صندلی کناری می نشیند . تازگی ها به میز و مونیتور هم علاقه خاصی پیدا کرده است . کنار اسپیکر می خوابد و یا درست جلوی مونیتور می نشیند و دید من را کور می کند . اغلب هم دنبال فلش موس است و جلوی مونیتور بالا پائین می پرد تا آن را بگیرد .

یکی از عجیب ترین کارهای قندون نحوه خوابیدنش است . گربه ها اغلب به چند طریق رایج و گربه وار می خوابند . اما قندون دقیقا مثل آدمها می خوابد . فکر می کنم از خوابیدن من تقلید می کند . قندون دقیقا دراز می کشد . گاهی به پشت دراز می کشد و یک پا را می اندازد روی پای دیگر و دستش را هم می گذارد زیر سرش ! گاهی هم از پهلو دراز می کشد و یک دستش را می گذارد زیر گونه اش . دقیقا مثل آدمها . من ندیده ام گربه ای اینجوری بخوابد .

و اما شب ها موقع خوابیدن ماجراهای زیادی با این قندون خانم دارم ! مصیبت اصلی زمانی است که بعد از ظهر و سرشب را حسابی خوابیده و دیگر خوابش نمی اید . در این مواقع واویلا است .

می اید روی تخت و کمین می نشیند . چشمهایش مثل آتش می درخشد . به پاهای آدم خیلی علاقمند است . به هرحال شما گاهی پایتان را زیر پتو تکان می دهید . بعد قندون خانم با شادمانی می پرد روی پای شما و حالا پنجولی نکن ٬ کی پنجولی بکن ٬ دیگر گاز گرفتنش به کنار .

مصیبت بعدی علاقه قندون خانم به پیاده روی روی بدن من بیچاره است . دقیقا مثل خانم هائی که دور میدان پارک راه می روند و پیاده روی می کنند . مدام از روی سر من بیچاره چهار دست و پا می رود تا پنجه پاها و بعد انجا بر می گردد روی سرم و روی صورت آدم دور می زند و بر می گردد به سمت پائین . هزار بار این راه را می رود و بر می گردد .

اگر شما خیلی مراعات بکنید و از دست قندون جرات نکنید کوچکترین حرکتی به خودتان بدهید باز سینه شما کمی بالا و پائین می رود . طبعا پتو هم حرکت مختصری می کند . در این حالت می نشیند کنار آدم و با هر حرکت سینه با دست یک ضربه می زند . هی دوب دوب دوب ...

البته خیلی اوقات هم محبتش گل می کند و خیلی بادقت و سلیقه شروع می کند به لیسیدن صورت آدم !

به هرحال من بیچاره تقریبا عادت کرده ام و انگار نه انگار ٬ راحت می خوابم . قندون هم کمی بعد خوابش می گیرد و می اید زیر پتو و خودش را می چسباند به بدن آدم و می خوابد . انقدر قشنگ می خوابد و خرخر می کند که آدم دلش نمی اید صبح رختخواب گرم قندونی را رها کند و بیدار شود .

حیوانات هم رویا می بینند . مخصوصا سگ ها ٬ قندون هم گاهی در خواب میومیو خفیفی می کند یا با پنجه اش به چیزی در هوا چنگ می زند .

یک عادت بد دارد . از کتاب خوشش نمی اید . وقتی شما کتاب می خوانید می پرد روی آن و گازش می گیرد . سعی می کند پاره اش کند . مخصوصا اگر قبل از خواب به قندون کم محلی کنید و سرتان به کتاب باشد دیگر به این سادگی ها رضایت نمی دهد . قبل از خواب حتما باید بغلش کنید و حداقل ده دقیقه نوازشش کنید . نوازش صورتش را خیلی دوست دارد . یعنی باید با انگشت دقیقا بین چشمها و روی بینی اش را  نوازش بکنید تا رضایت بدهد .

چند روز پیش قرار بود یکی از دوستان بیاید اینجا و گربه اش را هم بیاورد تا با قندون بازی کند . من برای قندون یک زنجیر نقره ای کوتاه خیلی خوشگل خریده بودم و آن را با هزار مصیبت بستم به گردنش ( حاضر نمی شد یک دقیقه ارام بگیرد ) . خلاصه قندون از همان لحظه اول نهایت تلاش خودش را کرد تا زنجیر را از گردنش باز کند . اخر مجبور شدم خودم بازش کنم . گربه ها عموما از هر نوع گردنبند و قلاده متنفرند و به این سادگی ها قبولش نمی کنند .

خلاصه . قندون با آن گربه دیگر که اسمش لیلی بود حسابی دوست شد و کلی دنبال هم دویدند . آخر نمی شد تشخیص داد کدام یک دنبال دیگری می کند . و اما مشکل از آنجا شروع شد که من لیلی را بغل کردم . بلافاصله حسادت قندون خانم برانگیخته شد و چنان گازی از دم لیلی بیچاره گرفت که فریادش به هوا رفت . بعد از آن هم لیلی هرجا می خواست برود که مخصوص قندون بود ( مثل روی صندلی چرمی یا گوشه پیانو ) قندون خانم نهایت تلاش خودش را می کرد تا آن بیچاره را بکشد پائین و خلاصه پدر لیلی بیچاره در آمد و مهمان نوازی قندون خانم ده دقیقه بیشتر طول نکشید .

ظرف غذاهای قندون که یک ظرف اب و یک ظرف شیر و دیگری ظرف غذا است در گوشه سالن است . آنجا هم از نظر قندون یک نقطه استراتژیک است و اگر به آنها نزدیک شوید حتما با اعتراض های پنجولی قندون مواجه خواهید شد . علتش این است که فکر می کند احتمالا ممکن است شما غذای قندون را بخورید یا شیرش را سر بکشید !

در این مدت قندون حسابی بزرگ شده و مخصوصا کلی تپلی و چاق و چله شده است . مخصوصا پاهای عقبش خیلی بامزه و تپلی است . گاهی بغلش می کنم و چند دقیقه توی حیاط گردش می کنیم . گربه های دیگر را که می بینم متوجه تپلی بودن قندون می شوم . چند تائی دوست از گربه های محل دارد . وقتی پشت پنجره می نشیند آنها هم می ایند و با هم سلام و علیک می کنند یا همدیگر را از پشت شیشه بو می کنند . اینجور وقتها گاهی قندون میومیو می کند و دلش می خواهد بیرون برود . ولی من هنوز می ترسم و به نظرم زود است . از چند ماه بعد پنجره را باز می گذارم تا قندون برود بیرون و برگردد . حالا زود است و ممکن است گم بشود .

تازگی ها آینه را هم کشف کرده . می داند که گربه توی اینه تصویر خودش است . دیروز نیم ساعتی مشغول تماشای خودش بود . دمش را بالا می گرفت و تکان می داد و خیلی متفکرانه به آینه نگاه می کرد . کاملا مثل دختری که به دقت توی اینه به خودش  نگاه می کند . قندون هم می خواست بداند دمش را بالاتر بگیرد بهتر است یا پائین ؟!

دو سه روز قبل بردمش حمام و این دفعه قضیه خیلی راحت ختم به خیر شد . اول این که دستکش دستم کردم . دیگر این که مثل دفعه قبل زیر شیر اب کشی نکردم . یک لگن کوچک پر از اب نیم گرم و شامپو بچه ٬ اصلا هم بیتابی نکرد و راحت نشسته بود . حتی موقع شستن خوشش آمده بود و خرخر می کرد . بعد یک لگن دیگر پر از اب نیم گرم که گذاشتمش توی آن تا کف از بدنش پاک بشود . بعد با حوله خشکش کردم و گذاشتمش توی سبد در دار خودش . سبد را گذاشتم روی شوفاژ تا سردش نشود و بعد با سشوار حدود پنج دقیقه خشکش کردم .

در عوض یک بار که سعی کردم به جای حمام با حوله تر تمیزش کنم خیلی بی قراری کرد و پدرم را درآورد .

چند روز پیش من باید حتما نیم ساعت چیزی می خواندم . قندون نمی گذاشت . هرچه دعوایش کردم بدتر لج می کرد . من هم کفرم در آمد . رفتم نصف استکان اب با خودم آوردم و مشغول خواندن شدم . قندون هم می دانست انگار خبری است و زیر تخت بود . بعد از چند دقیقه با احتیاط کله اش را آورد بیرون تا ببیند اوضاع از چه قرار است . من هم آب را ریختم روی سرش ! این بار موثر واقع شد و دیگر اذیت نکرد . قبلا فقط با صدای بلند می گفتم نکن و او هم نمی ترسید و بیشتر لج می کرد .

 اگر دست های من بیچاره را ببینید پر از جای چنگ قندون خانم است . خداوند به قندون دوتا پنجول داده که هم موقع عصبانیت و هم موقع خوشحالی به یک اندازه از آنها استفاده می کند ! و اما تازگی ها وقتی موقع بازی دستم را گاز می گیرد شروع می کنم به آه و ناله که ای وای دردم اومد و او هم فوری شروع می کند به جای چنگ را لیسیدن ! به نظر خودش اینجوری جبران می شود !

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یک شنبه ها

 

هفته گذشته یک سوتی  اساسی دادم . چیزی که همیشه ازش می ترسیدم . یعنی دو تا مراجع دقیقا در یک ساعت با هم آمدند ! به فاصله دو یا سه دقیقه ٬ من پیشنهاد کردم که یک بحث مشترک را سه نفری با هم ادامه بدهیم . منتهی قبول نکردند و نهایتا یکی از خانم ها  تشریف بردند و ما هم خجالت زده و عصبی باقی ماندیم !

چه می شود کرد ؟ پیش می آید دیگر . هفته گذشته کلا هفته سختی بود . وقتی سررشته کارها از دستم در می رود و  سرم زیادی شلوغ است حس خوبی ندارم .

یک شنبه ها روز استراحت من است . مثل خارجی ها . دست به سیاه و سفید نمی زنم . عصر یک شنبه ها نوبت کلاس داستان نویسی است . خودم هم صبح ها را تعطیل کرده ام . خلاصه یک روز تعطیل و استراحت ساخته ام . می گذارم روز من را با خودش ببرد . مثل برگی که بر سطح یک نهر ارام افتاده باشد .

صبح ساعت نه بیدار می شوم . تلفن خانه دیروز قطع شد . طبق معمول فراموش کرده ام قبض را پرداخت کنم .

دوش می گیرم و به دقت لباس می پوشم . انگار قرار مهمی داشته باشم .   مرکز مخابرات قلهک  کمی بالاتر از سینما فرهنگ است . توی پیاده رو دخترکی به من لبخند می زند ٬  می روم داخل تا قضیه تلفن را حل کنم .اقای مسئول تشریف ندارند و یک ساعت بعد می آیند . وقتی از مرکز تلفن بیرون می ایم  دخترک با پسری صحبت می کند . از کنار آنها رد می شوم . دخترک به پسر می گوید هرکاری دلت خواست بکن  و بعد یک ساک نایلونی  به پسر می دهد . انگار مراسم برهم زدن یک رابطه عاشقانه است . حالا می فهمم چرا به من لبخند زد ٬ لابد پیش خودش تصمیم گرفته :

 از شرش خلاص می شوم و با اولین پسری که سر راهم بیاید دوست می شوم ! مضحک است . مخصوصا صبح کله سحر . حداقل باید می رفتند به یک کله پاچی شاپ و این مراسم را آنجا به جای می اوردند .

یک ساعت وقت دارم ٬ می روم مرکز خریدی که در دوراهی قلهک است . کنار دبیرستانی که می رفتم . از آنجا یک ژاکت سبک برای  پائیز می خرم . می دانم عمر زیادی نخواهد کرد . قندون خانم عاشق نخ کش کردن لباس ها است .

هنوز کلی وقت دارم . می روم پارک قیطریه . امروز باید همه چیز خوب باشد . من یک روز خوب می خواهم ٬ با تمام وجود .

پارک زیبا و خلوت است . افتاب از پشت برگ ها می تابد . کنار زمین بازی یک بوفه هست . یک لیوان نسکافه می خرم و بازی بچه ها را تماشا می کنم .

مادرها هم برای تماشا بد نیستند . مادرهای مرفه شمال شهر ٬شیک و معطر و سرزنده ٬ با صدای هوس انگیز کودکشان را صدا می زنند . سامی جان مواظب باش ٬ یا کامی جان بیا اب میوه بخور ٬  دوست  داشتم  یکی از  آنها هم من را صدا می کرد ٬ سهیل  جان  بیا منو  بخور !

جای ماشا خالی است . اگر اینجا بود چشم هایش را می بست و به صدای خنده بچه ها گوش می داد . می گذاشت افتاب پائیزی ارام  به صورتش بتابد .

به جای ماشا چشم هایم را می بندم و به صداها گوش می دهم ٬ به طعم نسکافه و افتاب کم رمق پائیزی که پیشانیم را داغ می کند . تنها روی نیمکت چوبی ٬ نیمکتی با هزار یادگاری خراشیده و قدیمی . من احساس  می کنم ٬ احساس می کنم .

احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

                           در دلم

می جوشد از یقین

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                        ناگهان

می روید از زمین........

توی خانه یک آدابتور خراب را تعمیر می کنم ٬ سوت می زنم و منتظر می شوم تا هویه داغ شود ٬ نمی گذارم قندون آن را بو کند . حتما باید بداند چه می کنید و آن چیزی که در دست شما است چیست . قدش به بالای کابینت نمی رسد . هنوز نمی تواند روی اپن بپرد . می رود روی پیانو و سعی می کند از آن بالا بفهمد روی کابینت چه خبر است . فایده ای ندارد . دوباره می پرد روی زمین .  یک بسته بیسکوئیت باز می کنم . قندون آن پائین میو میو می کند چون از شدت فضولی در حال مرگ است . به او هم یک بیسکوئیت می دهم . به آن لب می زند و لب و لوچه اش را جمع می کند . با انزجار نگاهی به من می اندازد ٬ انگار می گوید این اشغالا چیه  می خوری ؟!

الان که دارم این پست را می نویسم خانم نشسته جلوی مونیتور و سعی می کند فلش مکان نمای موس را که گاهی تکان می خورد بگیرد !

  درکلاس داستان نویسی ٬ خانمی هست . پا به سن گذاشته و مهربان ٬ من خیلی دوستش دارم . هرچند تازه وارد است . داستانی می خواند راجع به یک خانم زندانی در سلول انفرادی که با یک موش دوست می شود . داستان زمینه پررنگ احساسی دارد . موقع خواندن گاهی مکث می کند .صدایش  می لرزد .

زنگ تفریح در اشپزخانه ایستاده ایم . سیگار می کشیم و چائی می خوریم . به او می گویم   ماجرای داستان     برای خودت اتفاق افتاده بوده ٬    درست حدس زدم ؟

تعجب می کند . از کجا فهمیدی ؟  می گویم به وضوح معلوم بود .  وقتی از تجربه های شخصی خودت می نویسی حتما احساساتی می شوی . نمی توانی بی تفاوت باشی . دست خودت که نیست .

من چند تائی سوژه خوب دارم که جان می دهد برای داستان کوتاه ٬ چند بار سعی کردم بنویسم . چند خطی نوشته ام و رهایش کردم .  می ترسم موقع خواندن گریه ام بگیرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

گرداب

 

در حین وبگردی و ولگردی و ولچرخی در فضای نت به سایت گرداب رسیدم که متعلق به سپاه است و در یکی از صفحاتش عکس و مشخصات عده ای را گذاشته که سایت های مستهجن را اداره می کردند .

در انتهای صفحه هم امت حزب الله  تعداد زیادی کامنت گذاشته اند و از سپاه تشکر کردند و تقاضای مجازات متهمان را داشتند . اما یکی از کامنت ها جالب است :

خواهشمند است این افراد را در حضور مردم شلاق بزنید بعد از کوه پرتاب کنید بعد در روغن داغ بچوشانید بعد برای چند سال در اردوگاه کار اجباری به کار گیرید بعد باز همه مراحل فوق را اجرا کرده بعد اعدام کنید

فک کن !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

پنجاه تومنی....

 

و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

گاهی از روزها ٬ روزی مثل امروز ٬ بعد از شش نفر ٬ یعنی دقیقا دونفر صبح و چهارنفر عصر . احساسی کف دستم می ماند . چیزی شبیه به یک اسکناس کهنه پنجاه تومنی .

به این حس ٬ اضافه می کنم . یعنی خودش اضافه می شود . چیزی که تصادفا  همین دیشب از پشت تلفن شنیدم .

برای یک چنین شب هائی ٬ همیشه به دیگران توصیه می کنم که بروید بیرون٬ توی خانه نمانید . اما خودم....ای بابا حوصله داری ؟

نه ٬ اجازه نمی دهم بی حوصلگی غلبه کند . اگر از این شوخی ها بکنم و هرشب توی خانه بمانم ظرف یک هفته از پا در می ایم . بنابراین دوش می گیرم . برای امروز فکر کنم سومین بار بود . آب داغ به من حس خوبی می دهد . بعدش می توانم زنگ بزنم به کسی که پایه امشب باشد .

نه ٬ این دیگر خیلی زیاد است . نمی خواهم . طبق معمول هرکسی که من را می بیند قطعا می خواهد درد دل کند ٬ مطمئنم اگر امشب یک کلمه درددل بشنوم می زنم توی گوش طرف .

قندون مشغول بازی فوتبال بود . البته به جای توپ از سیگار من استفاده می کند . آن را روی زمین این طرف و آن طرف سر می دهد . او هم با من می اید .

دفعه اول توی ماشین کمی ترسیده بود . دوید عقب جیپ و با ناراحتی مدتی میو میو کرد . صدایش کردم . آمد روی پاهایم نشست . بعد از ده دقیقه دیگر ترسش ریخته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد . حالا مثل بچه آدم می نشیند روی صندلی کناری . اما قدش به پنجره نمی رسد .  من هم سبدش رامی گذارم آنجا و یک پارچه را هم چهارلا می کنم می گذارم روی سقف سبدش تا  روی آن بنشیند و از پنجره بیرون را نگاه کند .

می رویم تا فشم و شام می خوریم . البته قندون توی ماشین می ماند . دوستی آلبوم جدید نامجو را امروز عصر به من داد . با صدای نامجو می رویم و بر می گردیم .بیشتر از همه با آهنگ خان باجی ! اما علی رغم نام عجیبش حس خوبی به شما می دهد .

موقع برگشتن وسوسه می شوم بروم به خانه کسی ٬ اما سریع منصرف می شوم . به خودم می گویم همان یک بار بس ات نبود ؟

به جای آن بر می گردم خانه و یک فیلم مزخرف را نگاه می کنم . ماجرای بریجیت فوندا  است که قاتل حرفه ای شده است . نسخه آمریکائی فیلم فرانسوی نیکیتا به کارگردانی لوک بسون ٬ همان کسی که فیلم پروفشنال را با بازی ژان رنو ساخت . در واقع ژان رنو را او کشف کرد . اما نسخه آمریکائی که اسمش را گذاشته اند راه بی بازگشت . یک زباله واقعی است .

می نشینم پای این وبلاگ ٬ قندون شب ها خیلی مهربان و رمانتیک می شود . می نشیند   روی لبه بالائی پشتی صندلی و از همان جا گوش من را می لیسد و با پنجه اش موهایم را نوازش می کند . از یک طرف به شدت قلقلکم می اید و از طرف دیگر با چنان علاقه ای این کار را می کند که دلم نمی اید جلویش را بگیرم . لامصب هر روز یک عادت عجیب و غریب پیدا می کند . خدا عاقبت من را با این بچه به خیر کند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یک هفته با قندون !

 

امروز دقیقا یک هفته از تشریف فرمائی قندون به این خانه می گذرد . می شود گفت کاملا با هم کنار آمده ایم و دیگر مشکل چندانی نداریم .

یک مشکل بزرگ من با قندون این بود که تنها توی اطاق نمی ماند و هنگامی که من مراجع داشتم اصرار داشت که او هم توی سالن باشد و بازی کند . وقتی توی اطاق می ماند مدام گریه می کرد و با پنجه هایش سعی می کرد در را باز کند .

من هرچه به ذهنم رسید انجام دادم و مشکل حل نشد .البته مطمئن بودم که زمان این مسئله را حل می کند و به مرور قندون عادت می کند که مدتی تنها تو اطاق بماند . ولی تا آن موقع تکلیف چه بود ؟

 خوشبختانه به طور کاملا تصادفی راه حل این مشکل پیدا شد . قضیه این بود که قندون خانم بیش از حد فضول است و حتما باید بداند چه کسی توی سالن نشسته و ما چه کار می کنیم ؟ بنابراین اگر اجازه بدهید پنج دقیقه توی سالن باشد و سر و گوشی اب بدهد و بعد ببریدش توی اطاق دیگر بی قراری نمی کند و راحت توی اطاق می ماند . می خوابد یا بازی می کند .

بی قراری و میو میوی مدام قندون به همین علت بود . بیشتر می خواست بداند توی سالن چه خبر است ؟ وقتی بداند چه کسی آمده دیگر راضی می شود و رضایت می دهد که مدتی توی اطاق بماند .

صاحب اصلی قندون یک سری وسایل او را با خودش آورده بود . وسایلی مثل سبد و برس و جعبه خاک .... من اینها را گذاشت بودم در کمد . دیروز در کمد باز بود و قندون ان وسایل را دید . ناگهان به یاد خانه قبلی و صاحبش افتاد . راه افتاده بود و دنبال انها می گشت و چنان میومیوی غم آلودی می کرد که دل آدم آتش می گرفت . چیزی در حدود یک ساعت غمگین بود و دلش برای آنها تنگ شده بود .

در این هفته قندون خانم دوبار با من به مهمانی رفته است . خواهر من با بچه هایش آمده تهران و من قندون را بردم به خانه پدر و مادرم تا با بچه ها بازی کند . آنجا را خیلی دوست دارد . چون همه پایه بازی کردن هستند و حسابی بازی می کند و دیگر این که آنجا از خانه من خیلی بزرگتر است و می تواند با آخرین قوا آنجا بدود .

 هی از این سر سالن بدو بدو می رود این سرش و دوباره روز از نو روزی از نو . خانه من کوچک است و قندون مجبور است مدام ترمز کند ! ولی آنجا باز است و خلاصه انقدر می دود تا خسته شود .

بعد از بازی با عروسک و توپ ٬ قندون دوتا بازی دیگر را خیلی دوست دارد . اول بازی است به نام : همتون رو می خورم !  در این بازی قیافه وحشتناکی به خود می گیرد ( با این که یک وجب قدش است به نظر خودش موجود خیلی ترسناکی است و همه باید از او بترسند ! ) و گوش هایش را می خواباند و ارام ارم به طرز تهدید امیزی به شما نزدیک می شود . اینجور موقع ها باید اظهار ترس کنید و عقب عقب بروید تا قندون خانم با خوشحالی دنبال شما بکند و بازی بعدی اسمش : تو رو خدا من رو نخور است ! در این بازی قندون انگار هیولای وحشتناکی دنبالش کرده باشد با آخرین قوا فرار می کند و شما باید چند قدم دنبال او بروید و یا اگر قایم شده پیدایش کنید تا راضی شود و بی خیال شود . در واقع این باز ها تقلیدی از زندگی واقعی یک حیوان وحشی است که در آن حمله و فرار وجود دارد .

بازی با چراغ قوه لیزری را هم خیلی  دوست  دارد  و  دنبال  لکه  قرمز  ان  از در و دیوار بالا می رود و فقط مشکل این است که به هیچ عنوان نمی شود لکه نور را گاز گرفت !

و اما عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !

من یک صندلی چرمی بزرگ دارم که گذاشته ام پشت کامپیوتر . قندون عاشق این صندلی است و هروقت می خواهد بخوابد از این صندلی به عنوان تخت خواب استفاده می کند . مشکل این است که وقتی من می خواهم  بشینم پشت کامپیوتر قندون خانم بدو بدو می اید که یالله پاشو ! این جا مال منه !

 یک صندلی دیگر هم این کنار هست که جنسش پارچه ای است . منتهی ایشون به خوبی فرق بین صندلی چرمی مدیریتی و صندلی معمولی را می داند ! بنابراین نهایت تلاش خود را می کند تا من را از روی صندلی بلند کند . بعد از مدتی تلاش یا رضایت می دهد و می رود روی صندلی کناری و یا پشت سر من روی صندلی می خوابد و من مجبور می شوم دقیقا روی لبه صندلی بنشینم  و پدر کمرم دربیاید تا قندون خانم برای خودش راحت لالا کند .

یک عادت خوب یا بد قندون هم این است که بعد از ساعت نه صبح حوصله اش سر می رود و شما را بیدار می کند .گاهی با پنجول و گاهی هم با لیس زدن و ناز و نوازش ٬  دیروز صبح با حس عجیبی از خواب پریدم و متوجه شدم قندون دقیقا نوک دماغ من را می لیسد !

چند سال پیش دوستی داشتم به نام فریبا ٬ ایشان به تازگی از شر یک طلاق بسیار سخت راحت شده بود و  اوضاع روحی چندان مناسبی نداشت . او و همسرش هر دو پزشک متخصص بودند و با هم یک زندگی را ساخته بودند . وضع مالی بسیار خوبی داشتند . اما در جریان طلاق شوهرش با یک سری زرنگی های خیلی زشت موفق شد تمام مال و اموال را از آن خودش بکند . خلاصه از آن خانه چند هزار متری در محمودیه و کلی ملک و اموال  هیچ چیزی نصیب فریبا نشد . او مجبور شد در فرشته یک اپارتمان کوچک اجاره کند . من خیلی اوقات پیش او بودم ولی به هرحال اغلب شب ها فریبا تنها بود و این مسئله اذیتش می کرد .

حالا از این قضایا بگذریم . یک شب من و او داشتیم توی کوچه پس کوچه های فرشته قدم می زدیم . دیدیم یک بچه گربه کوچولو روی پیاده رو نشسته و میو میو می کند . اصلا هم از آدمها نمی ترسید . مشخص بود که اهلی بوده و صاحبش رهایش کرده است . من از سوپر مارکت سر کوچه یک کارتن گرفتم و بچه گربه را گذاشتم تویش و بردیمش خانه . فریبا اوایل مخالف بود . اما من اصرار کردم و گفتم بعد از سه روز اگر نخواستی دوباره می گذاریمش سر جای اولش .

اسم این بچه گربه را گذاشتیم لوسی . دردسرتان ندهم . بعد از سه روز دیگر به زور هم نمی توانستید لوسی و فریبا را از هم جدا کنید . کار به آنجا کشید که لوسی با ما شمال هم می آمد !

حقیقت این است که نگهداری یک حیوان خانگی انقدر حس خوبی دارد و به حدی شما را سرگرم می کند که اصلا نمی توانید فکرش را بکنید . واقعا کلی از نیازهای انسان را برآورده می کند . برای مثال انسان همانطور که نیاز به محبت دارد . محبت کردن هم برای انسان یک نیاز است . اما گاهی آدم تنها است و مهم تر از همه محبت کردن به آدم های دیگر اغلب یک چیز مشروط است و به هرحال تابع حد و حدودی است . اما نوازش کردن و محبت به یک گربه یا یک سگ اصلا این قید و بند ها را ندارد . خالص و اصیل و واقعی است .

وقتی کتاب می خوانم یا تلویزیون تماشا می کنم قندون بعد از چند دقیقه به ارامی می اید و بغل آدم می نشیند . نوازش کردنش یک حس عالی به شما می دهد .یا وقتی با او بازی می کنید و غذا خوردنش را تماشا می کنید .

بدیهی است که نگهداری از حیوانات خانگی دردسرهای خاص خودش رادارد . ولی من فکر می کنم هزینه و درسرهای آن خیلی کمتر از منافعش است و اصلا قابل قیاس نیست .

بعضی از مردم عقیده دارند که حیوان کثیف است و ممکن است انسان به واسطه تماس با او مریض بشود . اول از همه در حال حاضر این حیوانات کلی واکسن و مسائل بهداشتی دارند که با انجام آنها خیال شما  راحت می شود . دیگر این که حیوانات خیلی تمیزتر از این حرفها هستند . بیماری های مشترک بین انسان و این حیوانات خیلی کم است . اگر مسئله بیماری است مطمئن باشید مهمان هائی که به خانه شما می آیند خیلی الوده تر از این حیوانات هستند . احتمال سرایت بیماری از یک میهمان یا مسافر کنار دستی تاکسی و سوپر دریانی سر کوچه هزاران برابر بیشتر از احتمال سرایت بیماری از یک سگ یا گربه به صاحبش است .

یک حیوان خانگی بهترین دوست برای بچه ها است و بچه ها با نگهداری از آنها کلی چیز مفید یاد می گیرند و مسائلی مانند حس مسئولیت و درک متقابل و....را به بهترین وجهی فرامی گیرند . همانطور که یکی از علائم بد در روانشناسی خشونت با حیوانات در کودکی است .

نگهداری از حیوانات در درمان بیماری هائی مانند اضطراب و افسردگی بسیار موثر است . واقعا به شما توصیه می کنم اگر شرایطش را دارید این کار را انجام بدهید . مخصوصا اگر تنها زندگی می کنید .

جالب است که بدانید در اغلب سفرنامه های قدیمی که مسافرهای خارجی در مورد ایران نوشته اند به رفتار بد مردم ما با حیوانات اشاره شده است . آنها می گویند ایرانی ها با حیوانات خیلی خشن و ظالمانه رفتار می کنند . خوشبختانه حالا وضع از سابق خیلی بهتر شده است . ولی دقت کنید به آموزه های فرهنگی و دینی ما ٬ گزاره هائی مثل : خداوند جهان را برای بشر افریده و انسان اشرف مخلوقات است . و یا نجس بودن حیواناتی مثل سگ که البته بعضی مومنین افراطی معتقدند گربه هم نجس است !

بگذریم . قندون خانم فعلا روی صندلی کناری خوابیده و ظاهرا خبر ندارد تلق و تولوق کیبورد مربوط به پستی راجع به  خودش است . شب ها گاهی می اید کنار من می خوابد . دیشب امده بود زیر پتو و خودش را چسبانده بود به من و خرخر می کرد . از رفتارهای گربه می توانید بفهمید که حالش چطور است . گربه ها هنگام لذت و رضایت خرخر می کنند . وقتی شاد و خوب هستند دمشان را بالا می گیرند و راه می روند . اگر جلوی شما به پشت خوابیده باشند جوری که شکم آنها را ببینید   حس امنیت و ارامش است و به معنی این است که مطمئن هستند هیچ خطری از جانب شما آنها را تهدید نمی کند .

سگ و گربه هر دو برای نگهداری خوب هستند . من هردوی آنها را داشته ام . گربه قطعا از سگ باهوش تر است . اما استقلال شخصیتی که دارد باعث می شود شما متوجه هوش آنها نشوید . سگ سعی می کند توجه شما را جلب کند و رضایت شما را برآورده کند .برای همین هوش او نمود پیدا می کند و شما به سرعت متوجه هوش بالای او می شوید .

  سالها پیش گربه ای در خانه داشتیم به نام ببری که بخاری برقی را روشن می کرد و جلوی آن دراز می کشید ! بابا مدام ما را سرزنش می کرد که چرا بخاری روشن است و هیچ کسی توی اطاق نیست . تا یک روز تصادفی دیدیم ببری خانم با خونسردی رفت جلوی بخاری و با پنجولش کلید آن را زد و جلوی آن خوابید ! بعد از آن مجبور بودیم دوشاخه را از برق بیرون بکشیم . خوشبختانه بلد نبود دوشاخه را به پریز بزند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

سیزدهم ابان لایو رکورد !

 

ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .

از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .

خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .

دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .

آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .

خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .

فاطمی و وزارت کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( خیابان کارگر ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .

هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .

ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند .

من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .

جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود .

باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .

نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .

در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست .

از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !

از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟

خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی می کند مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یوم الله سیزده ابان !

 

لابد می دانید که فردا یوم الله سیزدهم ابان است ! از مدتها قبل هم هردو طرف کلی خط و نشان برای هم کشیده اند و  کروبی و موسوی هم گفته اند ما هستیم . سپاه هم یک بیانیه داده و از قبل تکلیفش را با اغتشاش گران روشن کرده است .

باید دید فردا چه خواهد شد .

در ضمن هوای بارانی تهران هم خودش مسئله ای است . یکی دوساعت پیش چنان باران سیل اسائی آمد که در این چند ماهه اخیر بی سابقه بود .

فکر می کنم فردا شلوغ بشود . به این علت که طرف ماجرا دانشجوها و دانش آموزان هستند . دقیقا طیفی که سرش درد می کند برای ماجرا و همیشه در هر انقلاب و هر تظاهراتی دانشجوها اکثریت را تشکیل می دهند .

من هم هرچند دیگر دانشجو نیستم . منتهی فردا خواه ناخواه در بطن ماجرا خواهم بود ! راستش من می خواستم عینک افتابی بخرم . عینک قبلی چند ماه قبل نابود شد .

دیروز خوشحال و خندان رفتم فلسطین که به نوعی بورس عینک افتابی هم هست . البته وزرا و بخارست هم چند تائی عینک فروشی خوب دارد . خیابان جمهوری هم هست منتهی آنجا عمده فروشی است و تک نمی فروشند .خلاصه وقتی رفتم با کمال تعجب دیدم قیمت ها  از آن چیزی که فکر می کردم بالاتر است . یعنی برند های ری بن و پلیس از حدود دویست تومن  به بالا هستند .

من اول تصمیم گرفتم با حدود صد و خرده ای یک عینک دیگر بخرم . اما دیدم زور دارد که آدم این همه پول بدهد و عینکی بخرد که برند خاصی ندارد . خوب وقتی اینجوری است ترجیح می دهم مارکدار بخرم . من قبلا یک ریبن درایوینگ داشتم که انصافا عالی بود . سالیان سال برای من کار کرد . انقدر خوب مانده بود که فکر می کردید همین دیروز خریدید . دید فوق العاده ای هم داشت . با این عینک می رفتی توی تونل و بیرون می آمدی . انگار نه انگار .  با کمال تعجب توی مه هم دید فوق العاده ای به شما می داد .

این را قبول دارم که احتمالا آن عینک صد و پنجاه تومانی  شاید از لحاظ کیفیت فرق چندانی با پلیس و ریبن نداشته باشد . ولی به هرحال مارک هم برای خودش یک مسئله است .البته پلیس یک گارانتی قابل اعتماد هم به شما می دهد .  این ها را گفتم که بگویم من نهایتا یکی را انتخاب کردم و صد تومن دادم به فروشنده و گفتم این را بگذارد کنار تا فردا بیایم بقیه اش را بدهم و ماجرا تمام شود . حالا من یادم نبود که فردا یوم الله سیزدهم ابان است !

والله اگر شانس من است که فردا برادران جان برکف بسیج چنان با باتوم توی مغزم می کوبند که عینک هیچ ٬ مغزم هم متلاشی می شود !

به هرحال ٬ فردا به عنوان خبرنگار وبلاگستان آنجا خواهم بود و یک گزارش جانانه لایو رکورد ! تقدیم شما می شود انشالله .

 

پی نوشت : زیتون خانم ( با اجازه صاحب قبلی  حالا این بچه یک اسم هنری هم دارد به نام قندون ) خلاصه قندون خانم  امروز هم مثل دیروز یک نمایش فوق العاده برای مراجعان من اجرا کرد . جای شما خالی . اول جلسه انقدر شلوغ می کند که خودش خسته می شود و نیم ساعتی روی مبل می خوابد . بعد که خستگی اش در رفت کاملا سرحال بیدار می شود و روز از نو روزی از نو .

امشب تصمیم گرفتم ببرمش حمام . خوب . نیم ساعتی توی حمام کنسرت جیغ و داد قندون و آه و ناله من به پا بود . وقتی تمام شد و خودم را توی اینه دیدم انصافا عین مرحوم بروس لی در فیلم راه اژدها تمام بدنم پر از جای چنگ قندون خانم بود ! شستنش یک مسئله است و خشک کردنش هم یک بدبختی دیگر .

من یک لگن را پر از آب ولرم و شامپو بچه جانسن کردم . اینجوری قندون هم خیلی بی تابی نکرد و نسبتا به خوبی گذشت ( فقط تا زیر چانه اش  را شستم . نباید توی گوشها و چشم اب برود )  ولی موقع اب کشی خیلی اذیت کرد . به هیچ عنوان هم نمی گذارد از سشوار استفاده کنید . از سشوار متنفر است .لوسی گربه قبلی من هم از سشوار بدش می آمد . مسئله داغ بودن نیست . از صدای سشوار بدشان می اید .  مجبور شدم فقط با حوله خشکش کنم . وقتی بیرون آمد احساس کردم خیلی سردش است . حسابی لای پتو قنداق پیچش کردم و گذاشتم جلوی شوفاژ .

 خلاصه  حالا این دختر من از تمیزی برق می زند . چنان خوشگل شده که بیا و ببین . مثل یک توپ پشمالو . اگزکتلی دافی شده برای خودش . الان هم کنار من روی صندلی چرمی خوابیده و خرخر می کند . البته گربه جماعت حیوان های تمیزی هستند و نیاز چندانی به حمام ندارند . ولی فکر می کنم هر ماه یک بار بد نباشد . چون به خاطر جست و خیز زیاد و مخصوصا رفتن به سوراخ سنبه هائی مثل زیرتخت و پشت کتابها که گرد و خاک دارند ممکن است به تدریج کمی کثیف  شوند و با لیسیدن کاملا تمیز نمی شوند . خلاصه ماهی یک بار کافی است .

به عنوان اسباب بازی یک عروسک کوچولو ( در اندازه  شکارهای یک گربه مثل موش و..) از سقف با کش آویزان کرده ام که وقتی با آن بازی می کند به خاطر حالت ارتجاعی کش به شدت متحرک است و مثل یک موجود زنده این طرف و آن طرف می رود . ارتفاعش تا حدود بیست سانتی زمین است . این اسباب بازی را خیلی دوست دارد و مدتها با آن مشغول است . امروز آمده بود کنار من و میو میو می کرد . احساس کردم چیزی می خواهد . پشت سرش آمدم تا اطاق و دیدم عروسکش رفته به گوشه چراغ گیر کرده و دستش به آن نمی رسد . میومیو می کرد که کمکش کنم. آوردمش پائین و دوباره مشغول بازی شد . خلاصه فعلا حسابی با این بچه مشغولم .  

این هم عکس های زیتون در وبلاگ صاحب اصلی اش :

http://oasis77.blogfa.com/post-321.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

زیتون خانم !

 

احتمالا در پی نوشت پست قبل قضیه بچه گربه را خواندید و این که گفته بودم اگر کسی بچه گربه دارد من حاضرم نگهش دارم .

راستش اصلا فکرنمی کردم بین خوانندگان اینجا این همه علاقمند به گربه وجود داشته باشد ! در این چند روزه کلی  ای میل از بچه گربه ها و عکس آنها به دستم رسید . به هرحال چند شب پیش خانمی از وبلاگستان زحمت کشیدند و یک بچه گربه بسیار زیبا به نام زیتون به من دادند .

زیتون بچه گربه پشمالوی بسیار قشنگی است . دست و پاهایش سفید و بقیه بدنش به رنگ های مختلف مثل قهوه ای روشن و زیتونی و سفید و سیاه است . هرکس او را دیده هم می گوید این گربه خیلی خوشگل است .

حسن دیگر زیتون این است که ابدا از آدمها نمی ترسد و بسیار رام است . شب ها هم کنار من گلوله می شود روی تخت و تا صبح راحت می خوابد .

در ضمن مثل بقیه بچه گربه ها بسیا کنجکاو و فضول است . حتما باید بداند این صدای چه بود یا شما الان چه کار می کنید . به سوراخ سنبه های خانه هم بسیار علاقمند است و همیشه مشغول وارسی مداوم گوشه کنار خانه است . یا این که مدام می خواهد با او بازی کنید . یکی دوتا عروسک و توپ دارد که حسابی مشغولش می کند .

نهایتا وجود زیتون در خانه حس بسیار خوبی دارد . نوازش کردن و بازی کردن با زیتون واقعا به آدم حس خوبی می دهد . موقع تماشا کردن فیلم می اید روی کاناپه بغل آدم و لابد دیده اید وقتی گربه رانوازش می کنید چطور خرخر می کند . زیتون هم مثل یک یخچال ساید بای ساید خرخر می کند . الان هم کنار مونیتور روی میز نشسته و مشغول تماشای تایپ کردن من است .

و اما یک مشکل هم هست که من نمی دانم چطور حلش کنم . این مشکل از همین امروز بروز کرد و من متوجه اش شدم .

امروز خانمی از بستگان به من زنگ زدو گفت همن حوالی است و می خواهد سری به من بزند . من هم زیتون را گذاشتم توی اطاق و ظرف شیر و اسباب بازی هایش را هم گذاشتم گوشه اطاق تا سرش گرم شود .

چشمتان روز بدنبیند . این بچه گفت من تنها توی اطاق نمی مانم که نمی مانم. یعنی چنان میو میوئی راه انداخته بود که بیا و ببین !

من هم مجبور شدم بیاورمش توی سالن . اینجا هم ارام نمی گرفت و شیطنتش گل کرده بود و مدام از این مبل می پرید روی آن مبل ( این بازی مورد علاقه اش است ) جالب است که تا امروز من صدای میوی زیتون را نشینده بودم وسحر که شب اول اینجا بود می گفت نکند این بچه اصلا لال است ! چون اصلا صدائی از او در نمی امد . و کاملا ساکت بود .

ساعت شش هم دونفر مراجع داشتم . باز همین ماجرا تکرار شد و زیتون خانم گفت من توی اطاق نمی مانم و حتما باید توی سالن باشم . خوشبختانه این بارخیلی شلوغ نکردو بیشتر اوقات روی کاناپه خوابیده بود .

من نمی دانم چکار کنم . آخر من اینجا هر روز مراجع دارم و قطعا هستند کسانی که از گربه خوششان نمی اید و دوست ندارند زیتون توی سالن باشد .

زیتون خانم هم پایش را کرده توی یک کفش و حاضر نیست تنها توی اطاق بماند . من می دانم بالاخره روزی می رسد که زیتون بدون مشکل توی اطاق باشد . ولی فعلا مانده تا عادت کند . آخر زیتون خیلی کوچولوست و هنوز سه ماهش نشده است . می ترسم این مشکل باعث شود نتوانم نگهش دارم .

من زیتون را گذاشتم توی سبدش و درب آن را هم بستم و گذاشتم گوشه سالن که شاید اینجوری ارام بماند و گریه نکند ولی این بار مدام میو میو که من این تو نمی مانم و باید بیایم بیرون . خلاصه نشد .

جالب این است که وقتی من بیرون هستم و توی خانه تنها است هیچ مشکلی ندارد و اصلا میو میو نمی کند . مشکل وقتی است که بداند کسانی در سالن هستند و او تنها توی اطاق مانده . اینجوری صدایش در میاید . من فکر هر مشکلی را کرده بودم به غیر از این یکی .

از طرف دیگر من از بچگی دیوانه گربه بودم . در این مدت کوتاه هم چنان عاشق این بچه شدم که دل کندن از او به نظر غیر ممکن می رسد .

باری . بین شما  ممکن است کسانی پاسخ این مشکل را بدانند . لطفا اگر چیزی به ذهنتان می رسد راهنمائی فرمائید . ممنون .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

گزارش زنده از جشن تولد شبگیر . لایو رکورد !

 

دیشب تولد جناب اقای حاج شبگیرخان دامت برکاته بود . من تصمیم داشتم با دوست دختر جدیدم ( ماشا خودش اجازه داده ! )  بروم تولد مهرداد . ولی متاسفانه اتفاق بدی افتاد که باعث شد تمام برنامه های من به هم بریزد .

این خانم اسمش میترا و البته بسیار زیبا و خوش اندام بود . یعنی در واقع دقیقا و اگزکتلی دافی بود برای خودش . در ضمن وجتبلین هم بود و تازه بلوند هم بود . فاجعه از آنجا شروع شد که پنج شنبه نزدیک های ظهر او به من گفت برویم نهار بخوریم . من هم در جواب گفتم که من ترجیح می دهم نیم ساعت بعد برویم چون کمی سیرم . او پرسید مگه چی خوردی ؟

من گفتم راستش من یک بز و یک کرگدن و یک زرافه با یک لیوان چائی خوردم . میترا ناگهان جا خورد و چند ثانیه به من خیره شد .

بعد ناگهان بغضش ترکید و با گریه گفت  من واقعا دوستت داشتم . ولی...ولی...اصلا فکر نمی کردم که...زرافه..سانتافه..بز..

من با تعجب گفتم خوب مگه چی شده ؟

گفت ای هیت یو سهیل ! ( زبانش خیلی خوب بود )  کیفش را برداشت و رفت که رفت...

 در واقع او به من فرصت نداد  توضیح بدهم که منظورم این بود  یک بسته بیسکوئیت باغ وحشی خریده بودم و چند تا از این بیسکوئیت ها را با چائی خوردم . حیف شد . البته این او بود که باخت . من که چیزی از دست ندادم . فک کن !

خلاصه . از این قضیه که بگذریم . یک حقیقت بزرگ در زندگی من وجود دارد . من از این که تنهائی تولد بروم متنفرم !  واقعا متنفرم ! خوب چی کار کنم ؟ دست خودم نیست .

خوب . چیزی که زیاد است پایه مهمانی است . آخر کدام آدم عاقلی وقتی بهش زنگ بزنی که بیا برویم مهمانی می گوید نه ؟

بنابراین  فقط باید دفتر تلفنم را بردارم و به یک دختر خوش شانس  زنگ بزنم . والسلام .

ولی متاسفانه من دفترم را در شرکت جا گذاشته بودم ! بنابراین انتخاب های من محدود شد به سحر که تلفنش را حفظ هستم به اضافه سه چهارنفر دیگر که شماره های آنها را تصادفا در پشت سررسید نوشته بودم .

خوب . سحر اولین شکست بود . گفت می خواهد برود به رستوران شومینه لواسان . بدبختی این جا است  خودم چند روز پیش بهش توصیه کردم که شومینه خیلی رستوران خوبی است .

نفر بعدی اصولا در دسترس نبود . سومی هم باید می رفت منزل عمه جان . چهارمی باید توی خانه منتظر می ماند که برایش کارت عروسی دخترخاله اش را بیاورند . پنجمی هم مسافرت بود . ششمی سرماخورده بود .....نفر هشتاد و پنجم هم دماغش را عمل کرده بود !  اقا دیگر چه کار می توانستم بکنم ؟

من زنگ زدم به ماشا که از پاریس بیاید تهران و با هم برویم تولد . ولی او گفت که دانشکده ما خودش مهمانی گرفته و....

من حتی دعا کردم . خدای مهربون . خداجون  تو رو خدا یکی رو بفرست  مثل دوتا آدم متمدن با هم برویم تولد . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !

آخرش زنگ زدم به ۱۱۸ و می خواستم به اون خانمه بگم بیا با هم برویم تولد . ولی شیفت خانم ها تمام شده بود و یک مرد گوشی را برداشت !

تصمیم گرفتم بروم توی خیابان مثل خفاش شب به بهانه مسافرکشی یک دختر را سوار کنم و به زور ببرمش تولد ! ولی هیچ کس حاضر نشد سوار جیپ بشود . شانس نداریم به حضرت عباس !

شماره موبایل یکی از دوستان را گرفتم تا اون خانمه  که می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست را گیر بیاورم ولی هرچقدر گفتم بیا برویم تولد گوش نداد و هی می گفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست !  خودش رو زده بود به کوچه علی چپ که مثلا من نمی شنوم چی می گی !

انی وی . ای ام الاون !  بعدش  خودم حدس می زدم بقیه مهمان های تولد و دوستان مهرداد خان چه موجوداتی می توانند باشند . قطعا تنها آدم حسابی این تولد من هستم . خوب این بیچاره بعدا می خواهد عکس تولدش را نشان این و آن بدهد . بگذار یک آدم شیک و متشخص توی عکس ها باشد .

بعدش قیافه مهرداد با آن قد کوتاه و بدن نحیفش جلوی چشمم مجسم شد . درحالی که دوستانش با کمال بی رحمی به عنوان کادو برایش چند تا کتاب مزخرف می خرند و او حسرت به دل یک کادوی درست و حسابی است .

به عنوان تنها پسر متشخص و با اتیکت مجلس . کلی وقت صرف کردم و از بین زیپوهای سه تا مغازه یکی را انتخاب کردم . بله درست خواندید ! من با نهایت فداکاری برای مهرداد یک فندک زیپو خریدم ! اصلا هم نمی خواهم این را توی چشم شما و مهرداد بکنم !  فقط دوست دارم غیرمستقیم ! به شما بگویم  برای مهرداد یک فندک زیپو اورجینال خریدم !

خوب . و اما توی مجلس چه خبر بود ؟

اول از همه ترکیب جنسیتی مجلس . تقریبا همه دختر بودند . چه خوب که من تنهائی رفتم . یعنی افراد شرکت کننده اینها بودند :

محمد . علی . تقی . نقی . اکبر . اصغر . کامران . کامبیز . غضنفر . حسن . حسین . محمدحسین . محمد علی . محمد باقر . رمضان . سهراب . ارش . کیارش . امیر . باقر . شهاب . قلی . محمد قلی . سارا و مریم !

لابد می توانید حدس بزنید که کلا اوضاع چطور بود ! یک اشکال بزرگ هم در این مجلس وجود داشت ٬ کلاه بوقی مقوائی به تعداد کافی موجود نبود . من خیلی دوست داشتم یکی را که به رنگ کراواتم جور باشد سرم بگذارم و از دخترهای مجلس دلبری کنم . ولی گیرم نیامد . و البته یک اشکال دیگر هم وجود داشت . یعنی شما نمی توانستید از این جشن تولد بیائید بیرون ! من بیست و نه دفعه کتم را پوشیدم و هر دفعه جماعت گفتند ای بابا ٬ بشین دیگه . مگه خونه چه خبره ؟

آخه مگه قراره چه خبری باشه ؟ من فقط می خواهم بروم بخوابم . نمی شد . نهایتا ساعت پنج صبح موفق شدیم  برویم خانه !

از این حرفها گذشته . ما یک همسایه داریم . یک اقای مسن و البته خیلی متدیوث ! است که هردفعه شب یا نصفه شب او را در کوچه می بینم که بر می گردد خانه ٬ همیشه هم مست است و یکی دوتا داف هره و کره کنان اسکورتش می کنند . نمی دانم چه کاره است و اسمش چیست . من اسمش را حاجی گاد دمت گذاشته ام ٬ لامصب دیروز هم موقع برگشتن ازتولد او را مطابق معمول دیدم . انصافا روی اعصاب است . هرماه شصت و نه بار او را در چنین اوضاعی می بینم . نمی دانم کی و چطور قرار است از شر دیدن این صحنه های زننده خلاص بشوم  لامصب !

 

پی نوشت : اگر شما بچه گربه ای دارید که نمی خواهید یا نمی توانید از او نگهداری کنید لطفا به من اطلاع بدهید . من چند روز است که دربدر دنبال یک بچه گربه هستم و می خواهم او را در خانه نگهداری کنم . مطمئن باشید به بهترین وجهی از پیشی شما مواظبت می شود . مرسی هزاربار .

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

پاب

 

پارسال اواخر زمستان ٬ کف خانه شروع کرد به داغ شدن . هی داغ و داغتر تا جائی که نمی شد روی آن راه رفت . خانه می شد مثل ماهی تابه ٬ معلوم شد لوله شوفاژ ترکیده و تعمیر آن موکول شد به بعد .

این بعد بالاخره رسید . از روز چهارشنبه لشکر لوله کش و بنا ریختند اینجا و بلائی سر خانه من بیچاره آوردند که آن سرش ناپیدا .

ظاهرا تا روز دوشنبه درگیری ادامه خواهد داشت . یعنی اگر بتوانم تا یک شنبه همه چیز را مرتب کنم و اوضاع به وضعیت سابق برگردد خیلی خوب می شود .

روی همه چیز یک وجب خاک نشسته . خانمی هست که به کارهای منزل همسایه ها می رسد . با او صحبت کرده ام که بیاید و کمک کند . تمام کتابها خاک است . من علاقه شدیدی به خرده ریز دارم . آنها هم زیر یک لایه گرد و خاک مدفون شده اند . نمی دانم گردگیری این ها چقدر طول می کشد .

دیروز غروب اتفاق مسخره ای افتاد . من تقویمم را نگاه کردم تا ببینم ایا برای پنج شنبه مراجع دارم یا خیر ؟ دیدم که صفحه خالی است . خوشحال شدم که لازم نیست وقت کسی را کنسل کنم و  مراجع ندارم .

حوالی  عصر لوله کش ها مشغول کار خودشان بودند . من هم پناهنده شده بودم به اتاق خواب . نشسته بودم چائی می خوردم و سریال دکستر را نگاه می کردم . صدای زنگ آمد .  فکر کردم  مثل دفعه های قبل لابد یکی از همکارهای جناب لوله کش است و آنها هم خودشان در را باز می کنند .

 بعد از چند دقیقه  یکی در اتاق را زد . این دفعه هم فکر کردم که لابد لوله کش ها هستند و چیزی لازم دارند .

رفتم درب اتاق را باز کردم . دیدم ای وای....یکی از مراجعان است که قرار بود با شوهرش تشریف بیاورد و البته تشریف آورده بودند ! دقیقا سر وقت !

دیگر چه کار می شود کرد ؟ فقط می شد معذرت خواهی کرد و من هم معذرت خواهی کردم و البته توی دلم  کلی به خودم فحش دادم  چرا توی تقویم به جای این هفته اشتباها پنج شنبه هفته بعد را چک کرده ام .  این هم یکی دیگر از مضرات فقدان منشی . توی کلینیک خانم منشی بود . همیشه همه چیز را به موقع یادآوری می کرد . اینجا از این خبرها نیست .

شب جمعه از طریق  مازیار  به یک مهمانی  دعوت بودم . راه نزدیک بود ٬ در واقع بهترین چیز برای این که بتوانم مدتی از شر خاک و خل بنائی خلاص شوم . صاحبخانه اقای دکتر مسنی بود و مهمانها هم چند نفر از دوستانش بودند . جوانهای مجلس فقط من و مازیار و خانمش بودیم .

صاحبخانه گوشه ای از سالن را مثل پاب های کلاسیک درست کرده بود . بار بسیار مرتبی داشت پر از بطری های مختلف ٬ بسیار فضای دلنشین و خاصی بود . جای شما خالی . خوش گذشت . ان شب  را مدیون مازیارم که از مردان نیک روزگار است .

هفته خوبی نداشتم ٬ یکی دو روز آخر که دقیقا افتضاح بود . امشب خواستم شام درست کنم . توی این خاک و خل مگر می شد اشپزی کرد ؟ درضمن محیط خانه من را عصبی می کند . من نمی توانم خانه کثیف را تحمل کنم . چه برسد به این وضعیت که انگار ارتش دشمن به خانه حمله کرده است . 

 عوضش  رفتم عباس اباد  طرف فری کثیفه ( کثافت ؟! )  از ساندویچ های انجا خوشم نمی اید . البته فری به خاطر سیب زمینی هایش معروف است . کمی بالاتر از فری یک ساندویچی هست به نام او اینو . هات داگ های فوق العاده ای دارد . بد نیست سری به آنجا بزنید .

امروز راجع به یک نفر با بابا صحبت می کردیم . این اقا پراید دارد و قرار است فردا با هم جائی برویم . گفته بود من نمی خواهم با پراید آنجا بروم و تو ماشین پدرت را بیاور  تا مثلا اینجوری کلاس بگذاریم ! به بابا می گفتم بیچاره آن کسانی که عشق پول و ماشین آنچنانی دارند ولی نمی توانند داشته باشند .بیچاره آن کسی که هنوز متوجه نیست پراید هم یک ماشین است مثل بقیه ماشین ها . 

 والله من هم از رفاه مادی خوشم می اید . اگر بگویم به فکر مادیات نیستم دروغ گفته ام . اما دیگر نه آنطور که بخواهم چیزی را به رخ دیگران بکشم یا حسرت بقیه را بخورم . من دوست دارم روزی یک پاژن داشته باشم . صرفا چون امکانات فنی بهتری دارد . نه این که چون از جیپ گرانتر است پس کلاس دارد و از این مزخرفات ...

این را از من داشته باشید . فقر به بعضی ها حقارت و حسرت می دهد و به بعضی ها یک عزت نفس بی نظیر که به تنهائی یک دنیا ارزش دارد . بگذریم .  

در مهمانی شب جمعه بازار جک و خاطره های بامزه گرم بود . آخر مجلس نشسته بودم یک گوشه و داشتم به این فکر می کردم که از زندگی هیچ چیز جز چند تا خاطره مضحک یا غم آلود نمی ماند . فقط این یادت می ماند که یک شبی ....یا یک روزی رفته بودیم فلان جا....

در واقع هرکسی می تواند تمام زندگی اش را در چند دقیقه تعریف کند . و اگر این زندگی اینقدر کوتاه است . که به واقع هم هست . پس دیگر چه ارزشی دارد ؟ انسانها آنقدر این را جدی می گیرند که انگار قرار است تا ابد زندگی کنند .

نه رفیق کوتاه است . بسیار کوتاه ٬

 بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

                               فرصتی دان ٬ که زلب تا به دهان این همه نیست...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3