ملاقات شرعی
تا قبل از شرکت در کلاس داستان نویسی اقای میرصادقی تصورم از داستان کوتاه به کلی چیز دیگری بود . به نظر خیلی ساده می آمد . یک موضوع جالب پیدا می کنی و آن را به صورت داستان کوتاه می نویسی . مثل خیلی از پستهای این وبلاگ . ولی قضیه به این سادگی ها هم نیست . هاینریش بول می گوید اکثر علاقه مندان به ادبیات و نوشتن . اول از همه سراغ داستان کوتاه می ایند تا ببینند استعداد ادبی دارند یا خیر ؟ غافل از این که داستان کوتاه یکی از مشکلترین قالب های ادبی است .
داستانی که در زیر می خوانید امروز صبح نوشته شده است . راستش من مدتها وقت داشتم اما مدام امروز و فردا کردم تا این که مجبور شدم ظرف یک صبح تا ظهر آن را بنویسم . امروز این داستان در کلاس خوانده شد و درواقع اولین داستانی بود که من در این کلاس خواندم . عده ای می گفتند به عنوان اولین داستان خوب است . به هرحال ضعف های زیادی هم دارد .
.
ملاقات شرعی :
از همان اول صبح خبر توی بند پیچیده بود . مهندس سعی می کرد شوخی ها و متلک های بقیه زندانی ها را زیر سبیلی در کند و اهمیتی ندهد . اما برایش سخت بود . انقدر بچه های سلول سر به سرش گذاشتند که دید اگر چند دقیقه دیگر بگذرد با یکی دعوایش می شود . از سلول زد بیرون و رفت پیش محسن که مثل خودش به جرم اختلاس زندانی شده بود
محسن از فلاسک چای ریخت و پرسید چه خبرها ؟
__ هیچی . امن و امان
--- امروز ساعت چهار ملاقات شرعی داری دیگه نه ؟
__ اره ...ولی پدرم در اومد تا جورش کردم .
__ چطور ؟
__ زنم قبول نمی کرد بیاد .بس که محجوب و سر به زیره . می گفت خجالت می کشم .
__ خدائیش سخته آدم زن جوون داشته باشه و این تو اسیر باشه . دلش هزار راه میره....
__ اره ولی شکر خدا من خیالم از خانمم تخت تخته . الحمدالله تو این یکی شانس آوردم .خیلی دوستم داره من بیست سال دیگه هم اینجا باشم منتظرم می مونه . هر دفعه توی ملاقات می گه امیر نکنه خدای نکرده بیخودی نگران بشی و غصه بخوری . من تا وقتی بیائی بیرون چشم به راهتم. سه سال که سهله . سی سال هم باشه منتظرت می مونم
__ خوب خدا رو شکر . حالا که اینجوریه تو هم سعی کن کمتر فکر و خیال کنی .حبست سه سال که بیشتر نیست . چشم به هم بذاری تموم میشه..
مهندس سری تکان داد و بلند شد .کمی این پا آن پا کرد و گفت محسن جان . راستی ادکلن داری ؟
محسن با خنده گفت نه مهندس جان ! توی زندون و ادکلن ؟
مهندس برگشت به سلول و سعی می کرد پوزخندها و اشارات دیگران را ندیده بگیرد . علی . جوانکی که هیکل درشتی داشت و به جرم چاقو کشی زندانی شده بود گفت مهندس کمک خواستی من حاضرم باهات بیام ! صدای خنده دیگران بلند شد .
سعید که از بقیه سن بیشتری داشت گفت مهندس جان ناراحت نشو . اینا از حسودیشونه که دارن اذیتت می کنن
علی گفت : اره دیگه ما که مثل امیر خان دانشگاه نرفتیم که مهندس بشیم . خوش تیپ و باکلاس هم که نیستیم . کی به ما زن می ده ؟ گور نداریم کفن داشته باشیم .
مهندس نگاهی به ساعت انداخت . دیگر چیزی نمانده بود . رفت جلوی آینه و دستی به موهایش کشید . از توی آینه علی را می دید که داشت زیر لب آهنگ عروسی را می خواند و بقیه بی صدا می خندیدند . برگشت گفت بسه دیگه بچه که نیستید . کمی جنبه هم خوب چیزیه !
علی گفت خیلی خوب بابا چرا ناراحت میشی شا دوماد ؟ خدا به ما چی داده که جنبه داده باشه ؟ داریم شوخی می کنیم . نا سلامتی رفیقیم . تو امشب دوماد بشی انگار ما شدیم !
مهندس گفت لاالله الاالله . فلاکس را پر از اب جوش کرد . به اضافه دوتا لیوان و گفت خیلی خوب ما رفتیم .
سعید گفت صبر کن . یک کیسه نایلونی داد دست مهندس . مهندس بازش کرد . چند تا میوه و یکی دو مشت آجیل بود . تشکر کرد .و از سلول زد بیرون .
توی راهرو که داشت می رفت یکی از زندانی ها یک مشت کاغذ پاره پرت کرد هوا و داد کشید لی لی لی ! به افتخار آقا داماد کف بزنید . چند نفری هم کف زدند . مهندس با لبخند زورکی از راهرو بین سلولها گذشت و به در بند رسید . افسر نگهبان پشت میزش نشسته بود . سلام کرد . افسرنگهبان سری تکان داد و اسم مهندس را درون دفترش نوشت .
بعد از چند دقیقه افسرنگهبان یک سرباز را صدا کرد و گفت پسر بیا این رو ببر به ساختمون دوم .
سرباز دست مهندس را با دستبند به دست خودش قفل کرد و با هم از ساختمان خارج شدند . نور آفتاب چشم مهندس را زد . دلش مثل سیر و سرکه می جوشید . با خودش می گفت نکنه نگار لج کنه و نیاد ؟ خدا کنه دوباره بدقلقی درنیاره...
بلاخره به ساختمان دوم رسیدند و سرباز مهندس را به دفتر نگهبانی تحویل داد .
گروهبان اسم و شماره مهندس را توی دفترش نوشت و با تنبلی از پشت میزش بلند شد و مهندس را بازجوئی بدنی کرد .توی نایلون را واررسی کرد و یک مشت آجیل هم برداشت .
بعد از چند دقیقه زندانی مسنی که موقع راه رفتن می شلید وارد دفتر شد و با هم از دفتر خارج شدند
از پله ها که بالا می رفتند زندانی پیر گفت : ببین اقاجان . الان ساعت چهاره . میری توی اطاق و خانمت که اومد من در رو از بیرون قفل می کنم و چهار ساعت بعد . یعنی ساعت هشت بر میگردم . کل این چهار ساعت رو باهم هستید و احدی حق نداره مزاحمتون بشه . نه کسی میاد تو و نه شما می تونید بیائید بیرون . همه چی هم اون تو هست و تکمیل تکمیله . ملافه ها رو شستم .
پیرمرد در را با کلیدش باز کرد و گفت بفرما تو تا من برم خانمت رو هم بیارم .راستی اسمش چیه ؟ مهندس گفت نگار حیدری حاج اقا و یک اسکناس در جیب پیرمرد چپاند .
اتاق با یک تخت و یک میز ارایش و دو صندلی مبله شده بود . یک درب کوچک هم گوشه اتاق بود . مهندس آن را باز کرد و دید یک دستشوئی کوچک است .
توی آینه دستی به موهایش کشید و یقه لباسش را مرتب کرد . صدای پا از توی راهرو نزدیک می شد . صدای پیرمرد می آمد که داشت چیزی میگفت .
در با صدای خشکی باز شد . مهندس به نگار که دم در ایستاده بود لبخند زد .
زن همانطور ایستاد و به مهندس خیره شد
پیرمرد گفت خانم بفرما تو می خوام در رو قفل کنم .
نگار گفت قفل برای چی ؟
پیرمرد گفت چون که قانون اینجا همینه . چهار ساعت بعد بازش می کنم .
مهندس گفت چرا نمیائی تو ؟
زن با تردید وارد شد . در پشت سرش با صدای خشکی بسته شد .
مهندس گفت سلام
_ سلام
حالت چطوره نگار و جلو رفت
. زن چند قدم عقب رفت . زیر لب گفت : امیر خدا بگم چی کارت کنه که منو کشوندی اینجا . مردم از خجالت .
مهندس : چرا ؟
_ هزار جای آدم رو می گردن و هر کس و ناکسی از راه می رسه یک متلکی بار آدم می کنه . اینا چیه دستت گرفتی ؟
مهندس تازه متوجه فلاکس و نایلون آجیلش شد و آن را گوشه ای گذاشت . گفت هیچی . چائی و یک مشت آجیله .
نگار سری تکان داد و پوزخند زد .
مهندس نشست روی تخت و سیگاری روشن کرد .
گفت بیا بشین چرا همینطوری وایستادی ؟
نگار اخم کرد . _ کثیفه . چندشم میشه
مرد گفت کثیف نیست . ملافه ها رو هر دفعه می شورن . فکر کن اومدی هتل
نگار لبخند تلخی زد و زیر لب گفت هتل . اونم چه هتلی . هتل اوین ! و به لباس زندان اشاره کرد حالا نمی تونستی یک چیز دیگه بپوشی ؟
مهندس با خجالت گفت نه . ممنوعه . فقط باید همین رو پوشید . و با ناشیگری پیراهنش را صاف کرد .
نگار مانتویش را در آورد و آن را روی تخت پهن کرد .و با احتیاط روی آن نشست .
_چه خبرها نگار ؟ از فک و فامیلا که کسی بو نبرده ؟
_ به همه گفتم رفتی ماموریت . خارج کشور .
_ این لباس رو ندیده بودم . تازه خریدی ؟
_ بابا خریده .
_ باریکلا به بابات . خیلی سلیقه به خرج داده . و خیره شد به چشمان زن
_ زن نگاهش را دزدید و سرش را برگرداند .
_ موهات رو چرا رنگ کردی ؟ میدونستی که من دوست ندارم .
_ همینطوری . به خاطر تنوع
_ این روزها چی کارها می کنی ؟
_ هیچ . چی کار باید بکنم ؟ گاهی میرم پیش دوستام .
_ لابد پیش مژده ؟ اره ؟
_ اره . گاهی .
_ مگه نگفته بودم با اون دختره نگرد ؟
_ نگار ادایش را درآورد : با اون دختره نگرد !! فرمایش دیگه ای ندارین ؟
_ مهندس سرش را پائین انداخت .
چند دقیقه ای در سکوت گذشت . مهندس به نگار نزدیک شد .زن خودش را کنار کشید . چه بوی سیگاری میدی امیر . تو که ترک کرده بودی .
_ ای بابا مگه میشه توی زندون سیگار نکشید .
انگشتانش را به موهای زن کشید . زن سرش را عقب برد .
_ چرا اینجوری می کنی نگار؟
_ دستات رو شستی ؟ شنیدم توی زندون پر از مرضه . ایدز و..
_ مهندس لب ورچید . زن متوجه ناراحتی اش شدو دستش را به ارامی روی موهای او کشید و گفت .
_ دلت برای من تنگ شده بود؟ آره ؟
_ مرد صدایش را صاف کرد . چرا . خیلی زیاد . دلم خیلی برات تنگ شده بود . همه اش به تو فکر می کردم و این که چی کارا می کنی ؟
_ دیوونه . ببینم مگه به من شک داری ؟
_ نه اصلا . ولی دست خودم نیست . خودم هم خوب می دونم همه اش بیخودیه .
_واقعا دیوونه ای .
_ تو هم اگه جای من بودی فکر و خیال دیوونه ات می کرد
من اگه جای تو بودم زنم رو طلاق می دادم خلاص . هم خیال اون رو راحت می کردم هم خیال خودم رو
_ طلاق ؟ یعنی چی نگار ؟
_ شوخی کردم بابا ...
_ من این همه به خاطر تو دارم بدبختی می کشم . حالا بیام طلاقت بدم ؟
__ ببخشید منظورت چیه که میگی به خاطر من ؟
_ خوب به خاطر توست دیگه . همه این مصیبت ها به خاطر تو است .
_ چرا من ؟ مگه من بهت گفتم اختلاس بکن ؟
_ نه تو نگفتی . ولی من می خواستم توقعات تو رو برآورده کنم . ماشین و خونه و..
_ لطفا بیخود این مسائل رو به من ربط نده . یک ماشین فکسنی و یک خونه اجاره ای این حرفها رو نداره .
_ به هرحال اگه این همه توقع نداشتی مجبور نمی شدم به خاطر پول از این کارها بکنم .
_ نه دیگه عزیز من . من با تو شرط کرده بودم که باید مستقل زندگی کنیم . مجبور نبودی قبول کنی . کسی هم مجبورت نکرده بود با من زندگی کنی . از همون اول هم گفته بودم که حوصله زندگی مثل بدبختها و یک قرون دو زار کردن رو ندارم .
_ چرا اتفاقا مجبور بودم . چون دوستت داشتم . چون می خواستم با تو زندگی کنم . چون دوست داشتم یک زندگی ایده آل برات بسازم .
_ واقعا هم که چه زندگی ایده آلی برام ساختی . خدایا چقدر احساس خوشبختی می کنم . ...
_ بالاخره تموم میشه نگار .
_ اره تموم میشه . سه سال که چیزی نیست . فقط سه سال از بهترین سال های زندگی من الکی هدر میره . جوونی من هم تموم میشه
_ خیلی خوب . مجبور نیستی سه سال تحمل کنی . می تونی بری دنبال زندگیت .
_ زن لبخند تلخی زد
_ مهندس با شرمندگی خندید . ببین تو رو خدا بعد از این همه وقت فرصتی پیش اومده تنها باشیم و حاالا مدام داریم دعوا می کنیم . دستش را دور کمر زن حلقه کرد . و خودش را به زن چسباند . زن غرغر کرد . با این لباس و این بوئی که میدی دوستت ندارم .
نیم ساعت بعد زن چشمانش را بسته بود . مهندس تکانش داد . بیدار شو نگار . الان که وقت خواب نیست .
_ زن خواب آلوده گفت فقط ده دقیقه . دیشب اصلا نخوابیدم .
_ مهندس از توی فلاکس دو تا چائی ریخت . یک سیب پوست کند و باز نگار را تکان داد . زن با بی میلی بلند شد و نشست .
_ نذاشتی چند دقیقه بخوابیم .
_ تو چرا دیشب نخوابیدی ؟
_ زن یک تکه سیب برداشت . با خنده گفت فکر و خیال . عزیزم . فکر و خیال تو نمی گذاره بخوابم .
بعد کیفش را باز کرد و یک آینه کوچک به اضافه یک رژلب بیرون آورد . از توی کیفش یک کارت عروسی هم بیرون آفتاد که آن را به مرد نشان داد .
_ مهندس کارت را نگاه کرد .
_ عجب . مریم داره عروسی می کنه ؟
_ زن همانطوری که داشت ماتیک می زد گفت عروسی کرد عزیزم . چه عروسیی هم کرد .
_ مگه تو هم رفته بودی ؟
_ نه عزیزم همونطور تو اینجا زندونی هستی منم به یاد تو خودم رو توی خونه زندونی کردم . خوب معلومه که رفتم
نبودی ببینی داماد چه بریز و بپاشی کرد .ماه عسل آنتالیا بودن . پریروز برگشتن . شانش رو میبینی تو رو خدا ؟ دختره ازگل دهاتی .
_ مهندس گفت حالا نمی خواد عروسی مریم خانم رو به رخ من بکشی . صبر کن اون هم امروز فردا تقش درمیاد .
_ زن پوزخند زد . فعلا که تق تو در اومده . ساعت چنده ؟
_ چیه ؟ دوست داری زودتر بری ؟
_ نه عزیزم دوست دارم تا ابد پیش تو توی زندان بمونم . چرا پیرهنت رو نمی پوشی ؟
_ آخه گفتی از لباس زندان بدت میاد .
پیراهنش را پوشید . میبینی چقدر لاغر شدم ؟
_ زن با بی خیالی گفت آهان . و ناگهان خوشحال شد گفت یک ماهه توی رزیمم . سه کیلو کم کردم . معلوم نیست ؟
_ ای خدا من اینجا دارم می پوسم این تو فکر رژیم و این حرفهاست . ببینم اصلا به من هم فکر می کنی ؟
_ رمانتیک شدی امیر ! زندون رمانتیکت کرده ! یک کم دیگه اینجا بمونی شاعر میشی و خندید .
_ مرد چیزی نگفت . سیگاری روشن کرد و پک عمیقی زد .
از بیرون صدای پا آمد . بعد صدای پیرمرد که گفت ده دقیقه دیگه وقت تمومه .
_ زن روسری اش را سرش کرد . توی آینه موهایش را مرتب کرد . مرد نزدیک شد و بغلش کرد . گفت دلم برات تنگ میشه .
_ زن با بی خیالی گفت آهان
_ چند دقیه همینطوری گذشت . زن خودش را با ملایمت از آغوش مرد بیرون کشید و روی لبه تخت نشست . کیفش را روی پاهایش گذاشت و دستانش را دور زانوهایش حلقه کرد .
_ مرد ایستاده بود و به زن نگاه می کرد . زن سرش را بالا آورد و نگاه هایشان با هم تلاقی کرد . زن نگاهش را از نگاه مرد دزدید .
_ صدای پائی آمد که نزدیک می شد . بعد پیرمرد بود که بلند گفت یاالله و کلیدی که در قفل چرخید و در با صدای خشکی باز شد .
زن بلند شد و ایستاد . کیفش را باز کرد و پاکت کوچکی را از آن بیرون کشید .
_ مرد گفت این چیه ؟
_ بعدا بازش کن خودت می فهمی خداحافظ
با قدمهائی تند از اتاق بیرون رفت . چند قدم که دور شد برگشت و با دست اشاره کوچکی کرد . از خم راهرو گذشت و از نظر مهندس ناپدید شد .
مهندس پاکت را باز کرد .
_ پیرمرد گفت آقا بفرما بیرون . می خوام اتاق را مرتب کنم .
_ مهندس به کاغذ توی دستش که بالایش نوشته بود دادخواست طلاق خیره مانده بود و جواب نداد به چهارچوب در تکیه داد و بعد زانوهایش سست شد و همانجا نشست .
_ پیرمرد با فلاکس بالای سرش ایستاد و گفت این ها رو جا نذاری
_ مهندس بدون این که به پیرمرد نگاه کند سرش را تکان داد
_ پیرمرد گفت ای بابا جوون انگار حواست پرته . می گم برو بیرون من کار دارم .
_ مهندس بلند شد و از اتاق بیرون رفت . پیرمرد غرغر کنان دنبالش رفت و دوباره فلاکس را دستش داد .
توی راه مهندس پاکت را زیر لباسش پنهان کرد . وقتی وارد بند شد بقیه مدام شوخی می کردند و می خندیدند . وارد سلول که شد علی گفت خسته نباشی مهندس .
مهندس سری تکان داد و به زور لبخند زد
یکی گفت شام برات گرفتیم . بردار بخور قوت بگیری . رنگت پریده . معلومه خیلی زحمت کشیدی .
مهندس جواب نداد . رفت روی تخت و پتو را روی سرش کشید . زیر پتو هیچ صدائی نبود . فقط با هرنفس صدای خش خش پاکت را می شنید که همچنان زیر لباسش بود ...
