تبليغاتX
عقاید یک دلقک
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

 

 

امروز سالگرد فوت یکی از اقوام بود . این پست را دوسال پیش به مناسبت مرگش نوشتم .  فکرمی کنم  تکرارش چندان بی مناسبت نباشد .

 

عمو هوشنگ عموی بابا بود . هرچند که فقط دوسال بزرگتر از او بود . ما همه عادت داشتيم عمو هوشنگ صداش کنيم . وقتی دلقک بچه بود . آنها با ما همسايه بودند . يعنی عمو هوشنگ و خانواده اش که تشکيل شده بود از زنش و بچه ها که چهار دختر و يک پسر بودند .

بابک ته تغاری و تک پسر بود . با اختلاف سنی در حدود هفت يا هشت ماه بزرگتر از دلقک . همبازی بوديم و هم مدرسه ای . عمو هوشنگ و خانواده اش در فاز مخالف ما بودند . در خانواده ما ديسیپلين سنگينی برقرار بود . در خانواده آنها يک نوع دموکراسی غريب که گاهی به مرزهای آنارشيسم می رسيد . عمو هوشنگ خيلی مهربان و ملايم بود و بچه هايش قطعا بيشتر از ماها خوشحال بودند . مطلقا به آينده و پس انداز و اين جور حرفها کاری نداشت . در ضمن با پدرم هم همکار بود . يعنی هردوی آنها در بانک کار می کردند . بانک سپه . با اينحال چون آدم نظم پذيری نبود از لحاظ رتبه اداری از بابا پائين تر بود و مقايسه آنها غالبا باعث خوشحالی پدرم می شد .

در آن سالها از يک نانوائی خريد می کردم که در آن يک ساعت شماطه دار بود . ساعتی که در صفحه اش چند مرغ و خروس بودند و خروس هرثانيه نوکش را به زمين می زد . هميشه در صف نان به آن ساعت خيره می شدم و سعی می کردم صدای آن را از ميان هور هور تنور بشنوم : چوک چوک چوک .....

ولی اين ساعت چه ربطی به قضيه داشت ؟ آهان ...ساعت مثل پدرم بود . منظم و مرتب و احتمالا فقط در شبانه روز پنج دقيقه عقب می افتاد.....ولی عمو هوشنگ....

عمو هوشنگ سيگار هم می کشيد . مشروب هم می خورد و در اين سالهای اخير ترياک هم می کشيد .خلاصه اين عمو هوشنگ ما چنين آدمی بود....

دلقک به ياد می آورد که وقتی خانواده عمو هوشنگ در حال اسباب کشی به خانه ای بودند که در همسايگی خانواده دلقک بود . در همان حال که کاميون دم در ايستاده بود و همه در تلاش بودند . او با خونسردی تمام داشت از یک چوب رختی کهنه برای بابک پسرش و دلقک تير کمون می ساخت.....

پدرم هميشه برای او عاقبت بدی پيش بينی می کرد . ببين اين هوشنگو.....امروز فردا سرطان رو شاخشه ...حالا تو هم هی سيگار بکش...مثل هوشنگ ميشی....

بچه هایش  اما . عاقبت بخير نشدند . هرچند که هنوز چندان هم به عاقبت نرسيدند . در حقيقت همگی . بدون استثنا ازدواج های بسيار مزخرفی کردند .

 خانواده عمو هوشنگ حدود چهار سال در همسايگی ما بودند و بعد از آن محل رفتند . ديگر آنها را نديديم . مگر برای دو يا سه دفعه . در عروسی ها يا ختم ها ....

آسم گرفت . بابا می گفت : بفرمائيد اين هم عاقبت سيگار کشيدن . می گفتند که حالش خوب نيست . در عوض تير و کمانی که در کودکی برايم ساخته بود . روزی به ديدنش رفتم . حالش اتفاقا چندان هم بد نبود . بوی سيگار و ترياک می داد . روی کاناپه نشسته بود و فوتبال می ديد و هر از گاهی دستی به سر دلقک می کشيد : پسر خودمه....عمو هوشنگ چنين می گفت و زنش هم آنجا نشسته بود . مثل هميشه زيبا و درخشان و خوش صحبت . اين عمو هوشنگ بود و اين هم زنش .

عمو هوشنگ حدود پنج روز پيش فوت کرد . شب خوابيد و صبح بيدار نشد . به همين سادگی . همه چيز را راحت و ساده می گرفت و به سادگی هم مرد . نه دچار مصيبت بيمارستان و عمل و اين حرفها شد و نه چيز ديگری . شب خوابيد و ديگر بيدار نشد . همين .

خانه اش در کرج بود . چند سال پيش خانه اش در تهران را فروخت و در عوض ويلای بزرگی در يک جای پرت کرج خريد . باغی با يک ويلا در وسطش . به خودش هيچ وقت بد نگذراند . همه می گفتند : ای داد ! حيف خانه به آن خوبی نبود که فروخت ؟

برای خودش در ميان درختان باغ قدم می زد و سيگار می کشيد و نتايج بازی های فوتبال را پيش بينی می کرد . عاشق فوتبال بود .

جنازه را از غسالخانه قبرستان کرج تا سر قبر آورديم . پسرش بابک در وضعی نبود که بتواند کاری بکند . دلقک به درون قبر رفت و جنازه را خواباند . خودم روی کفن را باز کردم و صورتش را ديدم . چنان که گويا خواب باشد . آن پائين توی قبر البته . دنيای ديگری بود و صدای بقيه که گريه و زاری می کردند به طرزی غريب و خفه به گوش می رسيد .

يک قرآن با جلد چرمی به صورتی که شبيه کيف بود به دلقک دادند و گفتند که در لای کفن بگذارد . گفتند که مهر و تسبيحش هم توی آن است . سبحان الله ! مگر عمو هوشنگ  نماز هم می خواند ؟!  وقتی دلقک در قبر خم شده بود تا قرآن را لای کفن بگذارد . سيگار و فندکش از جيب پيراهن پائين افتاد در کنار جنازه عمو هوشنگ . دلقک آنها را هم با قرآن در لای کفن پنهان کرد . خوب اگر عمو هوشنگ در زير خاک به مهر و جانماز و قرآن احتياج داشته باشد قطعا و صدالبته به سيگار و فندک هم نياز خواهد داشت .کما اين که يادم نمی آيد او را بدون سيگار در دست ديده باشم .

وقتی دلقک داشت عمو هوشنگ را چنان که آخوندی راهنمائی می کرد در قبر جا به جا می کرد تا به پهلوی راست باشد و صورتش در خاک . به قضيه سيگار و فندک فکر می کرد و همين باعث شد تا به خنده بيفتد . به عمو هوشنگ نگاه کرد و به نظرش آمد که او هم دارد به همين قضيه می خندد . صورتش چنان بود که گويا لبخندی . و چنين شد که دلقک در همان درون قبر . به گريه افتاد و به تلخی گريست . از تصور خروار ها خاک که تا لحظاتی بعد . روی لبخند عمو هوشنگ را می پوشاند.....

ديروز سومش بود . به خاطر اشتباه مسجد . که ظاهرا دو ختم در يک زمان افتاده بود . به جای سالن که صندلی داشت . ختم در درون مسجد برقرار شد . بنابراين همگی با کت و شلوار و کراوات . با کيسه نايلونی در دست که کفشهايمان درآن بود . روی زمين نشسته بوديم .

آخوند می گفت که شنيده عمو هوشنگ در روز وفات امام هشتم فوت کرده و در ضمن روز مرگش را هم پيش بينی کرده بوده ! و می گفت که اين اشتباه مسجد در واقع مدد الهی بوده . چون که ثواب و ارج درون مسجد خيلی بيشتر از سالن آن است . می گفت که ختم چنين آدمی بايد که در درون مسجد برگزار می شده !  و البته اين بار و با اين حرفی که او زد . همه کسانی که عمو هوشنگ را می شناختند به خنده افتادند و آخوند با لحنی پوزش طلبانه گفت : من که آن مرحوم را نمی شناختم . خوب به من اينجوری گفته بودند !!! و البته اين بار همگی با صدای بلند خنديدند....

آخوند می گفت با چنان اعتماد به نفسی که گويا خودش آنجا بوده . می گفت که ارواح گناه کاران را به وادی برهوت می برند که در عالم برزخ است. می گفت که می دانی وادی برهوت کجاست ؟ من...من می دانستم . من لامصب می دانستم که آن خراب شده در کجاست . بهتر از همه می دانستم.......

برهوت اين جاست . درون کابوس های من و تو . چنان که امروز صبح . در آن کلينيک لعنتی يکی جلوی من نشسته بود  و ميزی که بين ما بود . و او  صورتش را با دستانی لرزان پوشانده بود و ميان هق هق گريه . با صدائی تلخ می گفت که خدايا خسته شدم .... ديگه خسته شدم....برهوت اين جاست . درست همين جا.... 

هميشه فکر می کردم که با مرگ . انسانها خلاص می شوند از اين همه درد و رنجی . که شايد نه من و تو . ولی اکثر آدمها را درگير خود می کند . و آن آخوند ابله اشتباه می کرد . برهوتی در انتظار ما نيست . پس از مرگ . بعيد می دانم درد و رنجی باشد . همه مصائب مال همين برهوتی است که در آن زندگی می کنيم . هرچند که انسان برای درد و رنج ساخته نشده . يا حداقل من چنين فکری می کنم . و لاجرم دليل کم طاقتی من و توا هم همين است ......

 

پی نوشت :

باغ از سرما کبودم

از بهار من مپرس...

 

 مهرداد امشب  آمد .زنگ زد و گفت بیا اینجا . گفتم نمی توانم . باید برای فردا یک داستان بنویسم . بعد فکر کردم که تا کی می خواهی همینطوری بنشینی و زل بزنی به این مونیتور لامصب ؟  پاشدم رفتم پیش مهیار و مهرداد .

مهرداد با خانمی  قصد ازدواج دارد . ولی بیشتر اطرافیان معتقدند این کار درست نیست . مهرداد  داشت از یک دعوای مختصر صحبت می کرد. گفتم مگر نه این است که اطرافیان سحر هم می گویند بهتر است این ارتباط قطع شود ؟ کما اینکه اطرافیان تو هم این نظر را دارند ؟ و مزخرفاتی راجع به تفاوت فرهنگی و اختلاف سنی برایت بلغور می کنند ؟ گفت همینطور است و گفتم می دانم برای هر دوی شما سخت است .و قطعا گاهی به شک می افتید . انقدر که اطرافیان . علی رغم آن که دستی از دور بر آتش دارند . چنان با یقین مطلق حرف می زنند که خودتان هم گاهی به شک می افتید که نکند حق با آنها باشد ؟

  یادتان می رود که نیاز به یک معجزه دارید . و این معجزه هر آن در اختیار شما است . معجزه ای که نامش عشق است . جادوئی که هر مشکلی را در لحظه حل می کند...

وقتی دارید چنین بهای گذافی می پردازید . چرا قدر همدیگر را نمی دانید ؟ چرا این بهای سنگین فراموشتان می شود ؟ اشتباه نکنید و قدر همدیگر را بدانید . که در دوست داشتن . اگر یقین مطلق باشد . رنگ و شکلی دیگر می گیرد و نامش می شود عشق .و بعد دیگر همه چیز ساده و اسان است . یا اسان می شود ...

یکی نیست این حرفها را به خودم بگوید . هی پسر . توئی که این همه با اعتماد به نفس برای دیگران نسخه می پیچی...

باشد . حق با تو است . حالابگذار چند کلمه بگویم . چند کلمه بشنو . بگذار چند کلمه بگویم و تو گوش کنی :

سردم است .نمی دانم چرا . دارم جلوی این مونیتور یخ می زنم . خاطراتیکه در ذهنم می چرخد . زندگی می کنم . پارسال را زندگی می کنم . یخ زده و اشک آلود . ساکن سرزمین حسرت ها...

 قدر همدیگر را بدانید .قدرش را بدان . این را الان می فهمم . الان می فهمم یعنی چه . خدایا اگر پارسال هم می دانستم ...

 انگشتانم را با احتیاط به گیسوانت نزدیک می کنم . نرم و ملایم . بعد نوک انگشتانم به آن تارهای نرم مواج می خورد . لذتی تلخ در شریانهایم بالا می رود . دهانم طعم عسل گرفته است. طعم گیلاس . لذت گناه آلود عشقی ممنوع . که اگر ثانیه ای گمان می کردم تمام می شود . او  را از دست می دهی .پسر او را از تو پس می گیرند .می فهمی ؟ او را از دست می دهی . از تو پس می گیرند .باید  انقدر از آن ذخیره می کردم که دیگر حسرتی نباشد . و چقدر باید تکرار می شد ؟ مرز حسرت ها در کجاست ؟ هر ثانیه ؟ نفس به نفس ؟ هر دم و باز دم ؟ این کافی است ؟ چقدر باید تکرار می کردم ؟ انتهای لمس گیسوانت کجاست ؟ این را می فهمی ؟ توطعم حسرت را می فهمی ؟

 عطش این که یک بار . فقط یک بار دیگر  . نامت را بشنوی . نامت را از زبانش بشنوی .یک بار دیگر نامم را بگوید . سرسری بی خیال . یک بار . فقط یک بار . یک نام از زبان تو. نامم را صدا بزن . من را صدا بزن . به هرنامی که شد . هر چه خواستی .نامی برای من بگذار و بعد صدایم کن...

این وادی حسرت است . من . جانوری زخم خورده . در این قفس جان می کنم . ثانیه به ثانیه . نفس به نفس  . هر دم و بازدم . یک بار اینجا نوشتم در زندگی لحظاتی هست . در زندگی لحظاتی هست که می گذرد . بعد  حیرت می کنی که چطورچنین لحظه ای  گذشت و نمردی ؟ پسر٬ چرا نمردی ؟ چرا نمی میری ؟  بمیر و خلاص . بس نیست ؟ تا کی ؟  انتهای این شکنجه کجاست ؟ بمیر و تمامش کن. بگذار این شکنجه مداوم تمام شود .. ...

 نه . هنوز زود  است . نه  بیچاره مفلوک .خیال می کنی به همین راحتی است ؟  مرگ برای تو راه حلی بیش از حد ساده است . سرنوشت  هنوز با تو کار دارد .  تو برای صحنه های  جالبتری  ذخیره شده ای بدبخت....

مدام اشتباه می کنم و کلماتی که غلط تایپ می شوند . پاک می کنم و دوباره می نویسم . می دانم که نمی خوانی . ولی من می نویسم .برای توئی که نمی خوانی .  امشب برای من یک باید و یک اجبار هست .در ناله کردن هیچ انتخاب  و اراده ای نیست . مجبورم بنالم .درد دارد . دردم می اید . خیلی زیاد . سردم است . خیلی سردم است .می لرزم .....

و آن شب که هر روز جلوی چشمم است . برای همین است که وقتی برای من از غرور می گویند می خندم . خنده ام می گیرد . من غرورم را آن شب آنجا گذاشتم .من خیلی چیزها را آن شب از دست دادم . همه اش باشد برای شما . همه اش مال شما است . اقا ببخشید . ببخشید .اقا  بزرگواری کن و بگذر . نفهمیدم . من را ببخش . اجازه بده دستت را ببوسم . همه اش تقصیر من بود . ببخشید . هزار بار ببخشید . من را دیگر نمی بینید . می روم . قول می دهم . ببخشید.من دیگر مزاحم شما نمی شوم . مانعی برای خوشبختی شما نیستم . من دیگر نیستم . نیستم . نیستم.....

یک بار من را صدا بزن . ثانیه ای به من فکر کن . یک بار . فقط یک بار . بگذار بشنوم . نامم را با صدای تو بشنوم .

یک بار ببینمت . در بیداری و نه در رویا . یک بار ببینمت . می خواهم بدانم . فقط همین . می خواهم بدانم . بفهمم که رنگ چشمانت  چه بود .از رخ و اندامت چیزی به یادگار نمانده .  زشت بودی ؟ زیبا بودی ؟ چقدر زیبا  ؟ باور کن نمی دانم . زمانی برای من زیباترین موجود دنیا بودی . الان خیلی بیشتر است .  انتهای زیبائی کجاست ؟  تو کجائی ؟ تو اکنون کجائی ؟  دختر کوچولو دور شده ای .... دور...خیلی دور...

قول دادم که می روم . هزار بار قسم خوردم .گفتم مطمئن باشید که من را نمی بینید . قول دادم .حالابیهوده در حسرت یک معجزه ام . حسرت شنیدن صدایت . رنگ چشمانت . لمس دستانت . من را صدا بزن . اینجا سرزمین حسرت ها است . حسرت طعم سکرآور صدای تو . حسرت لمس گیسوانت  با سر انگشتانم . تمنای یک عشق ممنوع . یک بار صدایم کن . از راه دور . یک بار  من را به خاطرت بیار .سرسری و شتاب زده . سایه ای از آن چه زمانی من بودم ...فکر نمی کنم بدانی چه حسی دارد . گرسنه دیدار تو بودن چه معنای تلخی است .این یعنی  چقدر . کلمه ای به یادم نمی اید . نمی توانم توضیح بدهم ..

 سعی کن به خاطر بیاوری . نام این حیوان زخمی را به خاطر بیار . نام این جانور در قفس چه بود ؟ نامم را به یاد بیاور .چهره ام را به خاطر بیاور .  من را ببین . سیاه و تلخ و گناه آلود . به صدای این وسوسه گوش کن . بگذار قدم هایت را سست کند .من را ببین .فقط به خاطر ترحمی .  بگذار صدای این وسوسه جای ضربان قلبت بنشیند  . بگذار قلبت از شرابی تلخ و تیره پر شود . فقط یک لحظه .یک ان تسلیم وسوسه شو و  بگذار یک دم من به یادت بیایم . و شوق و اشتیاقی که در پی یاداوری آن همه گناه هست .  به یاد بیاور.بگذار یک لحظه شوق به گناه .اندامت  را به  تب الوده کند  .  بگذار ثانیه ای در درونت جاری شوم . بگذار  شکل  گناه در نگاهت بنشیند . نگاهی گناه الود . فقط یک بار . یک لحظه . یک بار . بگذار نام من بر روی لبانت . چون سایه ای بر مژگانت . که با عذاب و درد  انحنایش را به خاطر می اورم و یادم هست چقدر تیره و بلند بود . نام من بر سایه ای که مژگانت داشت . نام من بر روی پوستی  لطیف و گرم . بگذار نام من در بین دستانی بلند و کشیده جاری شود . چونان قطره های ابی که در مشت می گیری و از لای انگشتانت می گریزند . بگذار نام  من این چنین غرق عطر و بوی خوش گناه شود . نامم را صدا بزن . با تلفظی مهربان و ملایم . با نگاهی که شعله ور هوس  است .  قلبی که شراب تاریک گناه را در رگانت جاری می کند . نامم را بگو و چیزی بخواه  . از من چیزی بخواه .هرچه بخواهی دریغ نمی کنم . دریغ نمی کنم اگر بدانم که بر می گردی .چیزی از من بخواه و بگذار یک بار دیگر این طعم از یاد رفته  را حس کنم.

 زخم های ظریف و بی رحمانه  . انتظار این چنین مجروح می کند . زخم هائی به ظرافت چهره ات . خاموش و خونسرد و بی اعتنا  . زخم ظریف عقربه های انتظار . عقربه هائی که ارام وخزنده  قلبت را می شکافند .ثانیه به ثانیه . نمی دانی عقربه های ساعت چقدر تیز و برنده اند .نمی دانی چه زخمی می زند . رحمی کن و چیزی بگو .یک چیز کوچک . یک چیز خوب .  چیزی که دردهایم را فراموش کنم . بگذار صدایت مرهمی . طلسمی باشد . یا فقط یک تسلی . یک دلداری ساده و کوتاه . تشنه همینم . در حسرت یک جرعه اب...

 صدایم را بشنو .صدای زمزمه ای  . نامت را بشنو .طرح گونه ای از صدائی وسوسه وار .  نامت را به نجوا بشنو .وسوسه عشقی ممنوع.وسوسه گناه . این نجوای حرام و سیاه را بشنو .صدایم را از اینجا گوش کن . سرزمین سیاهی ها . سرزمین تن دادن به تمامی وسوسه های ممنوع . نامت را بشنو .صدایم را گوش کن . این ناله ها را بشنو. نامت را صدا می زنم . یک بار گوش کن.فقط یک بار. یک بار صدای ابلیس را گوش کن ...

بگذار صدایت کنم . نامت کتابی مقدس است . بگذار نامت را بخوانم  .شیطانی که کتاب مقدس می خواند. رستگاری برای خبیثی ملعون . ابلیسی آمرزیده شده . یگانه آمرزنده . امرزش مطلق . تعمید شده با درد و عذاب .بخشش به خاطر شکنجه ای که با ان نامت را تلفظ می کنم . بهای این همه زخم .به نام تو مصلوب شده ام . چهار میخ شدم  به نامت . نامت مقدس است .نامت را چون ذکری مقدس و متبرک تکرار می کنم . نامت را تکرار می کنم .گیج و خسته و خواب آلود .شکنجه ای   تکراری و دایره وار و بی پایان . و صد البته بی حاصل . اجباری و بی پایان و بی معنا . گریه ام می گیرد. بگذار صدایت کنم. بگذار به هزار نام صدایت کنم . با لحنی اغشته به التماس . انقدر که اندکی امیدوار شوم . چنان صدایت کنم که ترحمت را برانگیزد . همه توانم را جمع کنم برای یک خواهش . یک تمنا . برای یک التماس . بگذار نامت را بگویم . با لحنی بغض الود . نامت را التماس کنم . با نام تو خواهش کنم . چنان که نامت خیس و اشک الوده شود . بگذار صدایت کنم . 

خدایا انگار زنجیرم کرده اند به این میز و این مونیتور . اجباری مدام برای نوشتن . ناله هائی در قالب کلمات . اشک هائی که جمله می شوند  . نمی توانم خودم را خلاص کنم . هیچ وقت هیچ پستی این همه عذابم نداده است . اصراری عجیب برای ادامه . تقاص همه این شب ها . همه این روزها .خسته ام . خیلی خسته ام . بنگرکه با من چه کرده ای . بنگرکه با خود چه کرده ام...

اقا . اما شما  بخشید . این ناله ها را جدی نگیرید .  فقط کلمه اند . هیچ واقعیتی نیست .قبلا به شما قول دادم . هزار بار  قسم خوردم که من را دیگر نمی بینید . من از شما  دورم . خیلی دور .هیچ مزاحمتی برای شما نیست . من که  دیگر مزاحم خوشبختی شما نیستم . اینجا فقط جانوری در قفس جان می کند .در قفس جان می کنم . زندانی محکوم به حبس ابد در سرزمین حسرت ها . وادی اندوه . تمنا و ارزو . ارزوی مرگ . هیچ مزاحمتی برای شما نیست . فقط ناله ای جانوری در قفس است .

 جان می کنم . ثانیه به ثانیه اش. نفس به نفس . به خاطر می اورم .لمس می کنم  هر آن چه از تو مانده . ازمندانه و با ولع .حیوانی در قفس که با اشتیاق بو می کشد . اما مزاحم که نیستم .شما خیلی بزرگوارید . فقط جان می کنم . دیروز و امروز و فردا. نفس به نفس . قدم به قدم . با هر موج . با هرضربان و نیشتر  دردی که چون دشنه  از فلبم می گذرد ...گاهی نمی توانم و صدایم در میاید  .همیشه نمی شود آ بروداری کرد .همیشه نمی شود نقش آدمهای بی خیال و اسوده را بازی کرد . گاهی درد از توانم بیشتر می شود . نمی توانم تحمل کنم  . مثل امشب . امشب بدتر از هر شب دیگری است . دلیلش را نمی دانم...

یک بار . فقط یک بار . نامم را در دهانت  مزه کن . بگذار دهانت را نام من تلخ کند . طعم این تلخی را بچش .گناهی که دیگر وسوسه ات نمی کند . معصومیتی که همیشه در تو جاری است . پاک و سفید . همچون نوزادی . همچون فرشته ای . معصوم وهولناک . معصومیتی که شکنجه می کند .به دور از هر وسوسه ای . نمی دانی چه می کشم . معصومیتی که دلیلش غفلت است . نامم را از خاطرت برده ای . نامی که فراموش شده . چیزی به یاد نمی آوری .به خودت می گوئی  اسمش چه بود ؟ چه گونه صدایش می کردم ؟با لبخند می گوئی  چقدر فراموشکار شده ام . نمی توانم باور کنم که زمانی دوستش داشتم . چیزی یادم نمی اید .من را از خاطر برده ای . با همان معصومیت کودکانه  که نیشتر می زند . پاکی و کودکی که خاص تو است .....

صدای من به خوشبختی شما نمی رسد . حسرت های من که مزاحم شما نیست . این ناله ها به آنجا نمی رسد .اینجا سرزمین اندوه وحسرت است . کاری نمی کنم که مزاحمتی باشد . فقط جان می کنم . جان می کنم . جان می کنم ونمی دانم و نمی فهمم چرا تمام نمی شود...

 چرا نمی اید . چرا مرگ نمی اید ؟ اکنون مگر یک شنبه ساعت شش  صبح پانزدهم اریبهشت هشتاد و هفت نیست ؟  مگر یکسال نشد ؟ مگر یک سال نگذشته است ؟ چرا نمی میرم ؟ پسر چرا نمی میری ؟ مگراین همه  اندوه و حسرت نمی کشد ؟  این چه حقیقت هولناکی است . انسان چرا تا این حد سخت جان است ؟ پسر چرا تا این حد سخت جانی ؟ این چه نفرینی است .چه شکنجه مزمنی است . درد دارم . ... قلبم درد می گیرد . ثانیه به ثانیه . تمام نمی شود . این درد تمام نمی شود .با چه واژه ای  نبودنت را بیان کنم . این درد هولناک را چگونه برایت توصیف کنم . این همه لحظه بی پایان که از حضور تو خالی است  .اخر چرا نمی میری . پسر چرا تمام نمی شود .  چه سرنوشت شومی است . خسته شدم . پسر خسته ام کردی .خسته ام کردی . خسته ام کردی...

جان می کنم و تمام نمی شود . کلمه است . فقط کلمه . سردم است و قلبم درد می کند . تمام نمی شود . تمام نمی شود.انقدر ناله کردی ذله شدم . بمیر دیگر .مرد باش و بمیر . یا نکند آن را هم آنجا جا گذشته ای ؟ ای بیچاره . لیاقتت همین است . لیاقتت همین بود. مرگ هم لیاقتی لازم دارد که دیگر در تو نیست..

 صبح شد . بالاخره صبح شد ؟  وقت خیلی دیر می گذرد .مثل هر شب. هر ساعتش شکنجه است . دقیقه به دقیقه . دم به دم . لحظات کش می ایند . هر ثانیه نیشتری است .هر ثانیه خنجری است . هر ساعت هزار زخم خنجر است . هرساعتش سر تا پا خون الودم می کند .شب با آن سکوت جهنمی اش و منی که از خواب هم محرومم مثل خیلی چیزهای دیگر . سکوت سنگین شب . سکوتی که دیوانه ات می کند . گاهی دلم می خواد سرم با با دستانم بگیرم و داد بزنم چرا تمام نمی شوی ...باید این را با فریاد بگویم . اما شجاعتش را ندارم . این را هم همراه آن همه معذرت خواهی از دست دادم . همان جا که ایستادم . با اشک و خجالت . با سر پائین . ایستادم و گفتم بخشید . اقا اجازه بدهید دست شما را ببوسم . ببخشید . صبح شد . مثل دیشب و هر شب . مثل آدم کوکی از خانه بیرون می روم .مثل سگ هار که ازچیزی می گریزد . همینطوری از این اتاق جهنمی فرار می کنم . من رفتم . خداحافظ مامان..

 بدون هیچ حس و تصوری .صبح می شود و در قفس روی پاشنه می چرخد .  صبح به خیر . چه صبح زیبائی . مدام به خودم دلداری می دهم . تا شب خیلی مانده .روزها را می گذرانم .  روزبالاخره می گذرد .روز خیلی درد ندارد . می دانی .  روز برای هرکس جوری می گذرد. اما  شب برای من هیچ جور....هیچ جور ...هیچ جور...

دستی بر سرم بکش . نوازشی سهل انگارانه . و مرگی از که از فرط خوشبختی بر قلبم بنشیند . بگذار تمامش کنم .بگذار تمام شود . به آخر می رسم . به آخر می رسد .  اینجا در کمین تو نشسته ام . در کمین صدایت نشسته ام . در کمین معجزه ام .  هار و زخم خورده  در حسرت یک نوازشم . شعله ای که رویای دریا می بیند . مشتعل و هذیانی . از فرط تشنگی دریا دریا سراب می بینم .موج در موج . سرابی طوفانی و مواج . حسرتت تمام شدنی نیست  .نمی دانم کابوس است یا رویا ؟ دریا دریا حسرت است . موج بعد از موج .  از این سراب به آن سراب . از این خیال به آن خیال . تمام نمی شود . حسرت و تمنا جاودانی است . حبس ابد است .رحمی بکن و یک بار صدایم کن .من را به ضمیری گرم و صمیمی چون تو

 یا حتی خطابی سرد وبیگانه چون شما....

 یا هر خطابی که دلت خواست . و یا بهتر از همه . من را به نام کوچکم صدا بزن. فقط یک کلمه چند حرفی . صدایم کن . من را با  نام خودم صدا بزن....

اقا امیدوارم این ها را نخوانید . اگر خواندید هم لطفا عصبانی نشوید . این ها مهم نیستند . فقط کلمه اند . همه اش دروغ است . شما اینطور تصور کنید . بهتر از همه این است که خنده تان بگیرد . بخندید . هرچند من باز هم معذرت می خواهم . ببخشید . هزار بار ببخشید . چیز مهمی نیست . اصلا بهش فکر نکنید  . خنده دار نیست ؟ به نظر من که خیلی خنده دار است . امشب دوست داشتم یک چیز خنده دار بنویسم .دنبال سوژه می گشتم . بزرگواری کنید و بخندید .اگر هم عصبانی شدید کافی است یک سر تشریف بیاورید اینجا . فقط می ایستم و گوش می کنم . من این کارها را بلد نبودم . عجیب است که با چه سرعتی مجبور شدم یاد بگیرم . و این نکته ساده که بعضی وقتها در بعضی موقعیتها . فقط باید سرت را بیندازی پائین و بگوئی ببخشید . حق با شما است . تقصیر من بود . من . من. من...

 فقط  جان می کند .جان می کند . فقط همین..

 بله همین . هرچه به این ذهن تب الود رسید نوشتم . برای تو نوشتم که مطمئنم  نمی خوانی . هوسی دیوانه وار داشتم که صدایت کنم . به هزار نام صدایت کنم .به هزار شکل صدایت کنم . چنان که التماس را در صدایم حس کنی . التماسی به قالب نام تو .  و صدایم کنی . به ضمیری  ساده و نزدیک چون تو ...

یا غریبه و سرد چون شما ...

 و یا فقط من را با نام خودم  صدا کنی . منظورم چیزی مانند اقای فلانی نیست . بلکه اسم کوچکم . من را به  نامی که ان زمان می شناختی صدا بزن.به همان نامی که زمانی می گفتی برایت  عزیز است ...دوست دارم نامم را با صدای تو بشنوم . نمی دانی چه هوس دیوانه واری است . نمی دانی چه جنونی است . گرسنه شنیدن صدای تو هستم . نمی دانم . منظورم این است که خیلی زیاد . نمی دانم با کدام لغت این هوس را بیان کنم.چطور بگویم که این هوس ذره ذره اتشم می زند...

یا شاید فقط بهانه ای بود تا ببینی   کسی که هر روز بارها نامش بر لبانت می نشست . حالا فقط  ببین .یک نگاه کوتاه کافی است .  جان می کنم و تمام نمی شود. هر حرف دیگری توضیحی اضافه است . همه اش همین بود .

ببخشید . باور کن نمی دانستم . من نمی فهمیدم چطور قدر تو را بدانم و از هران چیزی که زمانی عشق من و تو نام داشت . چه چیز را برای روز مبادا نگه دارم . گویا ان روز مبادا همین است .  ای کاش ذره ای . ثانیه ای از آن همه سعادت را ذخیره کرده بودم .کمی از احساس لمس گیسوانت را در این دستان خالی و برهنه . ای کاش کمی برای روز مبادا ...خد ایا  چه تیر خلاصی می شد بر مغز این جانور زخمی .مرگ چه سعادتی است .تو به من بگو چرا نمی اید ؟ اکنون مگر شش صبح پانزدهم اردیبهشت هشتاد و هفت نیست ؟

 با یک کلام . فقط با یک کلام . اجازه بده تا تمام شود . یک سال بس نیست ؟   لطفی بکن . بگو که کافی است .  بگذار تمام شود . ببین . شد هزار و یک بار . هزار و یک بار از تو خواهش کردم .البته التماس واژه بهتری است .  ببین نمی توانم تمامش کنم . نمی توانم این پی نوشت را تمام کنم . الوده به جادوی تو است . تمام نمی شود . ساعتها است در این کلمات جان می کنم .دور می چرخد و می چرخد .  التماس و ناله و معذرت خواهی . چیزی باقی مانده ؟ باور کن که دیگر هیچ نیست . این را باور کن . تمام شده ام . بگذار تمام شود . با انزجار و تنفر . با عصبانیت و خشم . با هر حسی که دلت خواست . به هر نامی که می خواهی .هر طوری که هوس کردی و بدون هیچ ملاحظه ای . مثل یک شوخی . فقط برای این که بخندی . یک بار .  صدایم بزن .

تیغ افتاب از پنجره به اطاق می تابد .نمی دانم ساعت چند است .این هم شکنجه دیگری است . واقعیتی که هر روز برایم تکرار می شود . هنوز برای من عادی نشده . درک  و فهم این واقعیت ساده . یعنی یک روز دیگر که بدون تو اغاز می شود .می دانی این  جمله ساده یعنی چه ؟

 یک روز از باقیمانده یک زندگی . باز هم یک روز دیگر . به خودم یاداوری می کنم و سعی می کنم بفهمم وقتی نیستی روز یعنی چه ؟ روزی که از صدای تو خالی است . از نام تو خالی است . یک روز دیگر . زندانی ابدی سرزمین حسرت و پشیمانی و اندوه . افتابی بی رحم . تند است اما گرمم نمی کند . فقط مدام تکرار می کند  . ببین چطور اسیر این کلمات شده ام . ببین . تمام نمی شود . جان می کنم و تمام نمی شود ...سردم است و می لرزم . ببخشید که این همه طولانی شد . بببخشید اگر ناراحتتان کردم .نمی خواستم پی نوشت به این بلندی بنویسم . دست خودم نیست . دست خودم نبود .باورکنید . خدایا چه مضحکه بیمزه ای است .حق دارید که بخندید . هرچه بگوئید حق دارید . من را ببخشید که اینقدرهذیانات  بیمزه و بی معنی نوشتم . این مزخرفات را به تمام آن چیزهائی که اینجا خواندید و خوشتان آمده ببخشید . فکر کنید که از دستم در رفته است . باز هم می گویم . شما را به هرچیزی که معتقدید . فقط باور کنید که دست خودم نیست . تقصیر من نیست . تقصیر من نبود . بعضی چیزها در سرنوشتت است .گریز و انکار بی معنی است.....

  سردم است وسرم درد می کند . از این همه سیگار کشیدن خسته شده ام . از این زندگی خسته شده ام . خسته شده ام . خسته ام کردی پسر. خسته ام کردی . جان می کنم و تمام نمی شود....

یا شاید این همه را نوشتم . تا بگویم . نمی دانم . باور کن نمی دانم . آخر تو که نمی خوانی . شاید یکی دوتا دختر کوچولو این ها را بخوانند و بگویند چقدر تلخ بود . نمی دانم . من فقط لرز دارم . دهانم طعم زهر گرفته است . نمی دانم . مدتهاست که دیگر هیچ چیز نمی دانم . هیچ وقت هیچ چیز نمی دانستم .نمی دانستم . نفهمیدم . اقا شما باز هم بزرگوار باشید و من را عفو کنید . از شما ممنونم . ای کاش بتوانم روزی جبران کنم ...

خسته شدم . لطفا تمامش کن .تمامش کن . از پشت این مونیتور پاشو و سعی کن چند دقیقه بخوابی . چشمانم گر گرفته اند . این طلسم را بشکن وتمامش کن . پسر تمامش کن. نمی توانم . نمی توانم . تمام نمی شود...

 

 

 رهی به ناله تا کی دهی درد سر ما را ؟

                                    بمیر از غم و کوتاه کن فسانه خویش....

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  |