تبليغاتX
عقاید یک دلقک
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387
 

  و عشق نفس تنگی اسبان است ٬ در دامنه کوهستان سینه....

 

و اینک تمام می شود . آخرین دست این بازی . این دست را تنها بازی می کنم بدون توئی که همیشه در برابرت جز باخت چیزی نصیبم نیست .  حالا بدون تو نتیجه بازی معلوم است . اصلا نیازی به بازی نیست . پیشاپیش بازنده ای و پیشاپیش برنده ام . این برد کلید رهائی  است و خلاصی  و ازادی و فرار...

من را به خاطر تقلب و جر زدنم ببخش . چاره ای ندارم . مجبورم  . من که  نمی توانم جوانمردانه برنده شوم . جز تقلب هیچ راهی برای من نیست . باید از شر یاد و خیال و هرآنچه به نام توست خلاص شوم . توان  تحمل کردن و دردکشیدن و زجر ابدی در من نیست . بگذار با تقلب هم که شده این دست آخر برد مال من باشد...

 پس  لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم .  خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت  در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را  با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...

دست آخر بازی این چنین تمام می شود...

 پس بالاخره از یادم می روی . به هزار حیله و تقلب و نیرنگ ...  

پرنده کوچکی در قفسی  هست .  کز  کرده  و  خاموش . هیهات . چاره ای نیست  .  بگذار در همان قفس بماند و مشتی دانه و گاهی پرپری به یاد آن پروازها... بیچاره نمی دانست که قفس سزای پرواز است . در همان قفس تنگت بمان و گاهی اگر دل کوچکت گرفت . پرپری بزن ...

و اینک تو . تو  با نقابی از بی اعتنائی و روزمرگی . توئی که هر صبح نمایشی تک نفره را آغاز می کنی . تنها بازیگر نمایشی که چیزی جز روزمرگی و گذران روزها نیست . سعی می کنی فراموش کنی . فراموش شود . فراموش کنند هر آن چه پیوندی به آن روزگار خوش داشت  . ناامیدانه بازی می کنی . بازیگر خسته این تراژدی بی پایان . یک صحنه و یک هنرپیشه و یک نقش . زنی در زندگی . همین و دیگر هیچ . بازی می کنی . نقش زنی  درخانه کوچکی . تو را می بینم که سرگرم کارهای عادی هستی و چیزی زیر لب زمزمه می کنی...شاید شعری.. ترانه ای..

بازی می کنی رو در روی دیگرانی که تماشایت می کنند . نگاهت می کنند .  همگی دیوارند و قفلند و زنجیرند و تازیانه و میله های زندان کوچکت . بازی می کنی . لحظه به لحظه تا ابد...

 افسوس که در من جز ناتوانی و نتوانستن نیست .افسوس که دیر فهمیدم خواستن هیچ گاه توانستن نبوده و نیست .فقط گاهی به یاد این نتوانستن ها رویائی می بینم و آرزوئی و همین ..رویائی مانند این که ای کاش  شاعری بودم . اخر نمی دانی چه غزل هائی در سینه ام زندانی است . هزار هزار غزل ازاد می شداز بانوئی و خانه اش . هزار هزار قصه از پرنده ای در قفس . و کودکانی که با این قصه ها به خواب می رفتند و نامت جاودان می شد در رویای کودکان .لبخند می شدی بر لب کودکانی که رویا می بینند . از تو تنفس می کردند کودکان و پرندگان..هزار کودک و هزار پرنده ...ای کاش خواستن توانستن بود . دریغا که خواستن من جز رویا و حسرت و بی تابی هیچ نشد . هیچ مگر اشک  و حسرت و  ناتوانی و سرکوب تمنای تو...

پس گریختم  از این همه شکست و سرکوب . از این همه اشک و دریغ و افسوس . گریختم به دنیای خیال و اندکی تسکین و دل خوشی به خیال تو و دیگر هیچ . این انتهای خواستن من شد . فراری به دنیای خیال . تشنه ای که  رویای اب را جرعه جرعه می نوشد و تشنگی و تشنگی و تشنگی..این بود حاصل آن همه خواستن و توانستنی که جز در خواب و خیال نصیبم نشد ...

با تقلب و حیله و نیرنگ بازی را به پیش می برم . و توئی که فراموش می شوی و کمرنگ می شوی و عطر خفیفی که آن نیز رفته رفته محو می شود...

 اینک در این آخرین لحظات .  یاد تو که کبوتری است کوچک و سپید . توئی که ذره ذره تمام شدی و از تو جز این هیچ نمانده . تنها خیالی و رویائی . مجازی و مواج . کبوتری  کوچک سپید .

اینک من در آخرین لحظات . همه خشونتم و اراده ام و تصمیم . شوقم . عطشم . سراپا  انتظار  فرارم  . همه کمینم و دام و نیرنگ و تقلب . و این همه ام تا  خلاص شوم از تو و خیالت و همه آن چه نام تو دارد .

پس اینطور تمام می شود . دشنه ای بر گلوگاه کبوتر کوچکی..

 و اما به پاس آن همه مهربانی هایت و آن همه خاطره . به پاس دریا دریا  لطف و  خورشید خورشید گرما . به پاس همه آن چه نمی توان وصف کرد  . به پاس آن همه که اکنون نمی دانم چیست .  چند قطره اب  . مشتی اب برای کبوتری کوچک سپید . و من آن همه را این چنین  جبران می کنم . مشتی آب و کبوتر کوچکی..

 اینک کبوتری تشنه  که با ولع اب می نوشد و خنجری که بی صبرانه منتظر است .

 حالا   صحبت خنجر و گلوگاه کبوتری کوچک . فقط همین . 

 

 

 

  تمام شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  |