شما را نمی دانم . اما من . در اغلب اوقات به طور خسته کننده ای معمولی و متوسطم . ولرم و عادی .
و اما گاهی اتفاقی می افتد . می گویم اتفاق چون دقیقا نمی دانم چیست . می گویم گاهی ٬ شاید بهتر بود می گفتم به ندرت .
و بعد ناگهان تغییری به وجود می اید . کمی از آن حس عادی و متوسط فاصله می گیرم . حالا می توانم بفهمم این جمله هایدگر به چه معنا است : وجود انسانی با رابطه عدم قطعیت که آن را لاینقطع به خود اعمال می کند مشخص می شود . انسان یعنی شدنی مداوم و بی وقفه .
به زبان ساده یعنی انسان تصویری بر سطح آب است . مواج و در حال تغییری مداوم . هایدگر البته روان شناس نیست . فیلسوف است و زبان خاص خویش را دارد . اما به نظر من دقیق ترین توصیفات بشری متعلق به او است .
بگذار مثالی بزنم . من بسکت بازی می کنم . گاهی اوقات هم فرصتی بدست می اید و به قول بچه ها تیغی بازی می کنیم . یعنی سر پول . دو تیم سه نفره و هر کس مبلغی . مثلا ده یا بیست تومن . می گذاریم وسط و بازی می کنیم . تیم برنده صاحب همه پول است . زیبائی قضیه به این است که اکثر بازی های تیغی با تیم های غریبه است . کسانی که نمی شناسی . به گوش آنها رسیده که شما حاضر به بازی هستید . آنها هم قبول می کنند و بعد قراری تعیین می شود و ادامه کار..این بازی ها تقریبا خیلی جدی است . اولا که در بسکتبال به طور سنتی همیشه کل کل هست . دیگر این که چون بازی سر پول است هر دو تیم با تمام قوا بازی می کنند . سوم این که حریف غریبه است و خود به خود حس رقابت سنگینی در این فضا به وجود می اید . یعنی با یک بازی معمولی با دوستان خیلی فرق می کند .
حالا ما داریم می رویم سر قرار . توی ماشین با خودم تصمیم می گیرم که با تمام وجود بازی کنم . اما هنگام بازی از این تصمیمات و قول هائی که به خودم داده ام هیچ خبری نیست . من همان بازی کن همیشگی هستم . گیریم کمی هم تغییر . گاهی بد بازی می کنم و گاهی خوب . البته به نسبت بازی عادی و همیشگی و همچنین به نسبت خودم . یعنی انتظاری که از من می رود . حالا پنج درصد بهتر یا بدتر .
و اما به ندرت . یا گاهی . انگار معجزه ای به وقوع می پیوندد .انگار به جای خون در رگهایم نیرو و انرژی جاری است . به طرز حیرت آوری خوب بازی می کنم . اگر بسکت بازی کرده باشید می دانید در این بازی تماس چشمی زیادی وجود دارد . مثل کاراته . خیلی اوقات سعی می کنید از طریق چشمان حریف بفهمید می خواهد چکار کند . دریبل بزند یا شوت کند یا فرار کند..
بعد اعتماد به نفسی که نمی دانم از کجا می اید . بازیکن حریف ترسیده است .به وضوح از نگاهش مشخص است . نمی تواند سد راه شود . مدام در حال دست انداختن بازی کن های حریفم . معمولا سعی می کردم آنها را تحریک نکنم و فقط از آنها عبور کنم . حالا انگار فقط می خواهم ثابت کنم که از آنها خیلی برترم . چیه بچه توپ می خوای ؟ خوب بیا . مال تو . بیا بگیرش . و حریف که عصبانی و کلافه با تمام قوا می خواهد توپ را بگیرد و نمی تواند . بیهوده تلاش می کند . فرصت عالی برای شوت را هدر می دهم فقط برای دوتا دریبل بیشتر و این که ثابت کنم گل زدن به شما خیلی راحت است . ببین باز هم به تو فرصت می دهم . بیا اگه می تونی توپ رو بگیر..عصبانی شدن آنها برایت خوشایند است . بالاخره یک شوت دقیق از راه دور . یا چنان پروازی به سمت حلقه که خودت هم ان بالا تعجب می کنی .
این فقط یک بازی از ده یا بیست بازی است . برای من اینجوری است . برای شما شاید از پنج تا بازی . یا شاید از سی تا بازی باشد . این معجزه برای همه اتفاق می افتاد . چه من و چه شما . فقط درصد احتمال فرق می کند . اما چطور و چرا ؟ هیچ کسی نمی داند . من اگر می دانستم چطوری این اتفاق می افتد که دیگر مشکلی نبود . خودم ان را ایجاد می کردم و همیشه یک بازیکن شش دانگ بودم .
من مثالی از بسکت زدم . اما در هر کاری همینطور است . گاهی خیلی خوب می شوی . مهم نیست که در بسکت است . نقاشی است . ساز زدن است . یا هر کار دیگری که در روی زمین هست .
هرکسی معشوقی دارد . هر کدام از ما کسی را داریم که افسوسش را بخوریم . معشوقی . فرزندی . دوستی. بالاخره کسی که اکنون نزدیک ما نیست .اغلب ممکن است یک دلتنگی ساده . یک حسرت ساده و روزمره باشد . در همین حد که بگوئی دلم برایش خیلی تنگ شده است . و یا گاهی . ممکن است مسئله از این حرفها خیلی فراتر برود . آنقدر که دیگر هیچ کنترلی بر آن نداشته باشی .
پستی که چند روز پیش نوشتم حاصل همین اتفاق بود . یک شب عادی و بعد ناگهان دلتنگی که به طور تصاعدی افزایش می یابد .
هرکسی در این جور مواقع نیاز به بیان خویشتن دارد . سعی می کند این حس را تخلیه کند . به هرشکلی که بلد است . یکی با نقاشی . یکی با شعر . یکی می نویسد . یکی در خیابان های خالی رانندگی می کند . و من هم البته راهی برای خودم دارم . یعنی اینجا می نویسم . در این وبلاگ .
در آرشیو من پستی هست به نام . اسپرسو اندوه و عقاید یک دلقک . یکی دوبار هم تکرارش کردم . به نظر خودم یکی از بهترین نوشته های من است . یک روز عصر که توی خیابان بودن ناگهان همین اتفاق برای من افتاد . آنقدر که عجله داشتم زودتر برسم خانه و بنشینم پشت کامپیوتر . نیاز شدیدی برای بیان . برای نوشتن . هیچ رازی هم وجود ندارد . لاجرم بر دل نشیند . همین . طبیعی است و صدالبته در چنین لحظه ای خیلی بهتر از اوقات عادی می نویسی ..
برای من که این نوشته خاص را از سر نیاز و با تمام وجود می نویسم قطعا خواندنش هم طعم دیگری دارد و می گویم بهتر از بقیه نوشته هایم است . ممکن است شما نظر دیگری داشته باشید . به هرحال قطعا در آرشیو شما هم چنین پستی هست . فقط باید بتوانید آن را بشناسید
پست چند روز قبل هم همینطوری اتفاق افتاد . من عصر اپ کرده بودم . پستی به صورت تکراری گذاشتم اینجا به نام عمو هوشنگ . تکراری چون آن روز اصلا حوصله نوشتن نداشتم . شب رفتم پیش مهیار و مهرداد . صحبت خاصی هم شاید نبود . بعد که شب برگشتم حس دلتنگی غریبی به سراغم آمد که خیلی زود به کلی از کنترلم خارج شد و بعد نیاز به نوشتن . تصمیم گرفتم فقط یک پی نوشت چند سطری باشد . بعد که شروع شد دیگر نمی توانستم تمامش کنم . اصراری لجوجانه برای بیان همه لحظه های تلخی که در این مدت بر من گذشته است و می گویم اصرار . نه هیچ اصراری نبود . چطور بگویم ؟ انگار نیروئی از بیرون من را مجبور می کرد . آن شب برای من خیلی سخت گذشت . من قبلا هم چنین شبی داشتم . یک شب در زمان خدمت که نیمه شب نگهبانی می دادم . بعد دلتنگی که بی رحمانه هجوم آورد و حس غریب سرمای درون..
حقیقت این بود که من دو سه روز وحشتناک را گذراندم . الان حس می کنم تمام شده و حالم بهتر است . من از ساده ترین کارهای روزمره بازمانده بودم . هنوز حتی ای میل هایم را چک نکرده ام . توانی برای خواندنش نبود . پاسخ دادن که هیهات ....
لاجرم پست بعدی . یعنی دست آخر . تلاش نا امیدانه ای شد برای پایان حس تلخی که همچنان رهایم نمی کرد . صد البته نمی شود به اختیار و اراده از این چنین حسی خلاص شد . اگر می توانستی که مشکلی نبود . نه اینطور نیست . نمی توانی با این کلک ها نجات پیدا کنی . خودش می اید و می رود . من همانقدر در امدن و رفتنش تاثیر دارم که در باریدن باران . در واقع هیچ کنترلی نیست .
آن چه می شود با اراده و میل ایجاد کرد یا از شرش خلاص شد یک دلتنگی ساده است در حد همان دلتنگی معمولی و همیشگی . نه این چنین موج قوی و سیل اسائی ..
بنابراین تنها کاری که از دستت بر می اید دست و پا زدن است . تلاشی کور و بی نتیجه . چیزی شبیه به این :
پس لبخند دلفریبت را زیر هزار خنده بی معنی و بلوری دفن می کنم . خواب نگاهت در میان نگاه های براق و گستاخ غرق می شود . نامت را با هزار نام دیگر محاصره می کنم . چنان که این غم و هجران به چیزی کمرنگ و بی معنی تبدیل شود . تمنای شنیدن نامت در زیر هزار صدای جلف و هوس الود دفن می شود ... عطش نوازش گیسوانت را با لمس هزار اندام غریبه سیراب می کنم ...
این شبیه همان قول و قرار قبل از بازی است . تصمیم می گیری که چنین و چنان و با قاطعیت می گوئی من نمی گذارم . اما در عمل هیچ چیز خاصی اتفاق نمی افتد . همان آدم همیشگی . نمی توانی . فقط همین .
نهایتا این که در آرشیو هر وبلاگ نویسی چنین پست هائی هست . چون این حس برای هرکسی اتفاق می افتد . هرکسی زمانی خاص خود را دارا است و صد البته زبانی خاص . نتیجه تفاوت در کیفیت و محتوی است . برای من این بار کمی طولانی بود . یک پست که در اوج حمله نوشته شد و پست بعدی که دیگر موج اصلی گذشته بود و اینک گرفتار خیزاب های پایانی بودم . تلاشی که بعد از یک موج سنگین می کنی تا به سطح اب برسی و نفس بکشی . گیج و منگ فقط دست و پا می زنی تا شاید به سطح اب و امکان تنفس برسی ...
و اما هایدگر می گوید شاعر . البته منظورش شاعری توانا و اصیل است . شاعر در بعضی لحظات خاص مورد خطاب غیب قرار می گیرد و شعری که در این لحظه افریده شود یک ندا از غیب است . چون پیامبری که در خطاب وحی است . مثل این مصرع مولانا : گوش بده عربده را دست منه بر دهنم...
شاعر روح زمانه را در چنین شعری بیان می کند . نتیجه شعری می شود که دیگر از تکراش عاجز است . خودش هم از نتیجه کار متحیر است . شعری با چنان کیفیتی که شاعر نمی داند چگونه سروده است . شاعر در این لحظه فقط نقش انتقال دهنده دارد.چیزی شبیه به یک گیرنده . تصور کن ما آدمهای متوسط گاهی از حد خود فراتر می رویم و خوب می شویم . کسی که سطح کارش در حالت عادی عالی است و چنین رشدی می کند به کجا می رسد . نتیجه چیزی فراتر از فوق العاده است . چیزی که قابل وصف نیست .
بنابراین وقتی می گویند غزل های حافظ تکرار پذیر نیست یعنی همین . رسیدن به سطحی از کیفیت که در توان بشر نیست . روشن است که چرا این غزل ها هیچ گاه کهنه نمی شوند . روح زمانه در آنها جاری است . هایدگر می گوید شاعر زودتر از هرکسی اینده را پیش گوئی و بیان می کند . شاعر درنوک پیکان بشریت است . بعد از او فیلسوف است که نقش او ساختار بخشیدن و منظم کردن حرف های شاعر است ..
از موضوع خارج نشویم . این همه نتیجه امکان و وقوع چند اتفاق استثنائی است . انگار صد تا تاس را بیندازی هوا و همگی روی شش بنشینند ! جمع شدن چند احتمال ضعیف . یک انسان با استعداد و ظرفیتی بسیار بیش از متوسط . و بعد باز یک اتفاق خاص و نادر دیگر . انگار این آدم توسط چیزی انتخاب می شود یا از جای دیگری به او اشاره می شود . چیزی که نمی دانیم چیست . فقط حدسی می زنیم . نتیجه روشن است . چیزی که تکرار پذیر نیست . آدمی مثل حافظ . یا مولوی . و حاصلی مثل دیوان حافظ و مولانا . و همین جا تمام می شود . می گویم تمام می شود . اما همیشه احتمال ضعیفی هست . یکی دونفر در طول تاریخ یک کشور . یکی دونفر از بین صدها ملیون و میلیارد ...
