مدتی است که عصرها من و پدرم می رویم پارک قیطریه و یک ساعتی با هم پیاده روی می کنیم . قبلا او ساعت پنج و نیم صبح می رفت و تا ساعت هفت و نیم پیاده روی می کرد . از کوچه پس کوچه های محل خودمان می رفت تا فرشته و از آنجا به تجریش و بر می گشت . اما دیگر خسته شد و قرار شد عصرها برود پارک قیطریه . این برنامه همه روزه اوست . اما من فقط سه روز در هفته با او می روم .
این ماجرای پیاده روی به نوعی باعث نزدیکی من و بابا شده است . نیم ساعتی با هم راه می رویم و بعد من به تنهائی نیم ساعت دیگر می دوم . در نیم ساعت اول با هم حرف می زنیم . او از خاطرات قدیم می گوید و من هم دوست دارم بشنوم . بعضی از ماجراها را قبلا شنیده بودم . اما این دفعه سعی می کنم دقیق تر بشنوم . وقتی چیزی را تعریف می کند می پرسم دقیقا چه سالی بود ؟ یا فلان کسی که می گوئید نسبتش با آن یکی چه بود و ...
چند روز پیش از ماجرای ازدواجش با مامان صحبت می کرد . دوست داشتم دقیقا همه چیز را بدانم . مخصوصا این که انگیزه اش از انتخاب مامان چه بود .
پدربزرگ من پزشک بود . یکی از آن پزشک های قدیمی . او با خانواده اش در اردبیل زندگی می کرد . پدرمن اولین فرزند بود و شش تا خواهر برادر کوچکتر داشت .
وقتی پدرم چهارده ساله بود . این خانواده برای همیشه از اردبیل مهاجرت کردند و به تهران آمدند . طبعا وضع مالی این خانواده باید خیلی خوب باشد . چون دکترها در قدیم اکثرا وضع مالی عالی داشتند . اما پدربزرگ من آدم خاصی بود و به دلایل مختلف وضع مالی خیلی خوبی نداشت . قمار و مشروب و خیلی چیزهای دیگر سطح درآمد او را تنزل می داد . در ضمن به شدت آدم دست و دل بازی بود و از اخلاقش داستان های جالبی شنیده ام .
باری . آمدن به تهران برای پدرمن مشکلات زیادی به همراه داشت . او به زندگی در اردبیل عادت کرده بود . در آنجا خانواده اش معروف و مورد احترام بودند . دوستان زیادی داشت و خلاصه هیچ مشکلی نبود .
اما در تهران اوضاع ناگهان تغییر کرد . در مدرسه و محل جدید هیچ کسی را نمی شناخت و به کلی غریبه بود . خیابان های تهران را بلد نبود . بدتر از همه فارسی را با لهجه غلیظ صحبت می کرد .یکی دوسال بابت این موضوع مسخره اش می کردند و این موضوع واقعا برایش عذاب آور بود . خاطره آن یکی دوسال حتی هنوز هم برای پدر من آزار دهنده است . یعنی از مسخره کردن دیگران واقعا متنفر است . حتی هنوز هم من یکی جرات نمی کنم جلوی بابا کسی را مسخره کنم . بلافاصله دیوانه می شود .
یکی دوسالی گذشت و خانواده در تهران جا افتادند . پدربزرگ من یک خانه در تهران به اضافه یک باغچه در شمیران . همان جائی که الان به آجودانیه معروف است خرید . اکثر کسانی که وضع مالی نسبتا خوبی داشتند یک باغچه در شمال تهران برای ییلاق و تابستانهای گرم تهران خریداری می کردند و البته آن باغچه سال پنجاه و شش فروخته شد که هنوز خاطره کم رنگی از آن جا در ذهن من هست .
بابا فهمیده بود تنها راه برایش درس خواندن است . بنابراین دیپلم ریاضی گرفت و از خدمت سربازی هم به طرز معجزه اسائی معاف شد . فردای معافی نشست و پنج تا درخواست کار برای ادارات و سازمان های مختلف نوشت . اولین جائی که پاسخ مثبت داد بانک سپه بود . او هم رفت و استخدام شد به همین سادگی !
او در بانک دوره های آموزشی زیادی را گذراند و تا سال پنجاه و هشت در بانک سپه کار می کرد . خوب هم بالا رفت و تا هیئت مدیره رسید . ولی بعد از انقلاب بازنشسته اش کردند . با بیست سال سابقه کار .
اولین حقوق پدر من سیصد و هشتاد تومان بود . البته پول کمی نبود . توجه کنید که سکه در آن سالها شصت و پنج تومان قیمت داشت !
باری . پدر بزرگوار حالا دیگر از زندگی راضی بود . شیک پوش شده بود و یک اپل رکورد کروکی قرمز رنگ هم خرید و عصرها کارش شده بود لاله زار و سرپل تجریش و کافه های مختلف و در و داف مختلف ! خلاصه همه چیز مختلف بود ! چیز تکراری این وسط وجود نداشت !
سه چهار سالی بدین منوال گذشت و یک روز این اقا پسر خوش تیپ که تقریبا جزو بچه معروف های لاله زار هم بود تصمیم گرفت برود اردبیل و سرعین و...
اپل کذائی را زین کرد و گازش را گرفت به سمت اردبیل البته به عنوان بچه تهران ! توی اردبیل هم چند روزی خانه فک و فامیل مهمان بود و گردش و..
یک روز هم شام به خانه مادرم دعوت شده بود و در آن جا بود که برای اولین بار مادرم را دید .
مادر من دختری باریک اندام و قد بلند بود که چشمانی سبز و موهای بلوند داشت . هنوز هم بعد از این همه سال همینطور خوش اندام باقی مانده است . مهیار چند وقت پیش مامان را دیده بود و می گفت مادرت چقدر خوشگله . معلومه جوانی هایش دافی بوده ! این حرف دقیقا درست است . آن موقع که پدرم و مامان همدیگر را دیدند مامان هفده سالش بود و پدرم بیست و پنج سال داشت .
بابا تعریف می کرد که مادرت مثل یکی از هنرپیشه های هالیوود بود و من وقتی ان شب دیدمش چنان حیرت زده شدم که تا چند دقیقه نمی توانستم درست حرف بزنم ..
می گفت هرمردی بالاخره در یک جائی گیر می کند . من تا آن موقع کلی دوست دختر داشتم و می خواستم حالا حالاها مجرد باشم . هروقت صحبت ازدواج می شد مخالفت می کردم و بابت این موضوع با مادربزرگت مشکل داشتم . اما وقتی مادرت را دیدم همه این چیزها از یادم رفت و همه هدفم این شد که با او ازدواج کنم .
مامان در آن سالها به خوبی و خوشی در خانه پدرش زندگی می کرد . یک خانه خیلی بزرگ با حیاطی پر از دار و درخت که پنجره های چوبی ارسی داشت . این خانه هنوز باقی است و البته قرار است تا یکی دوسال دیگر تبدیل به کتابخانه عمومی شود . به یاد و نام پدربزرگم که آدمی اهل قلم و روشنفکر بود ...
مادرم هم آن موقع به حساب امروز سوم دبیرستان بود . یک دفترچه عقاید از آن سالهای دبیرستانش باقی است که چند وقت پیش دیدم و بسیار جالب بود . سئوالاتی مشخص که همه بچه های کلاس به تک تک آنها جواب داده اند و یادگاری نوشته اند . یکی از سئوالها راجع به این است که دوست دارید با چه وسیله ای مسافرت کنید ؟ یکی نوشته با ترن و دیگری ماشین و هواپیما و آخری نوشته با موشک !!
خلاصه پدرو مادرها با هم صحبت کردند و بعد خواستگاری رسمی و بعد از کلی دردسر این دو با هم نامزد شدند .
بابا برای نامزدش نامه های عاشقانه و اتشینی می نوشت که تا دوسه ماه جوابی نداشت ! بابا می گفت این با این کلاس گذاشتن هایش من را می کشت ! بعد از چند ماه پدرم که از درد هجران به فغان آمده بود رفت اردبیل تا یاردلنوازش راببیند . آن موقع خانه پدربزرگم دوطبقه بود . بابا می گفت من کلا سه روز آنجا بودم و مادرت عصر روز دوم افتخار داد و بالاخره از طبقه دوم که اتاقش آنجا بود تشریف آورد به طبقه پائین !! و من توانستم یکی دوساعتی ایشان را زیارت کنم !!
خلاصه این مسافرت چندان برای پدر بیچاره خوش ایند نبود . مخصوصا که دوتا دائی من بچه های شر و شیطانی بودند و مدام با پدربیچاره ام شوخی های شهرستانی می کردند !
نزدیک به هشت ماه نامزد بودند و بعد ازدواج کردند و مامان آمد تهران . آن موقع پدرم هنوز خانه مستقل نداشت . این دو نزدیک به یک سال و نیم در طبقه بالای خانه پدری زندگی کردند .
مادرم می گفت من در این مدت خیلی اذیت شدم . به اردبیل و خانه پدری عادت داشتم و یک دختر هجده ساله بیشتر نبودم . خانواده ما در اردبیل کم جمعیت بود و درضمن همیشه خدمتکار داشتیم . حالا ناگهان شهر بزرگی مثل تهران که نمی توانستم بهش عادت کنم . بدتر از همه خانواده پدربزرگت در تهران شلوغ و پرجمعیت بود . همیشه هم مهمان داشتند . مدام شلوغی و سروصدا و بساط تخته نرد و مشروب و .. من حالا مجبور بودم کلی ظرف بشورم و اشپزی کنم و کارهای دیگر خانه که اصلا به آنها عادت نداشتم .
مامان راست می گفت . مخصوصا که عمه های من هم بدجوری به این دختر حسودی می کردند . هرچند آنها خودشان را مدرن و اهل تهران می دانستند . اما باز هم در برابر رفتار اشرافی او کم می اوردند و نمی توانستند هیچ جور خودشان را با او مقایسه کنند .
مامان می گفت من بدجوری دلم برای خانه خودمان در اردبیل تنگ می شد . عادت داشتم تنهائی توی باغ پر دار و درختش قدم بزنم و کتاب بخوانم . پدرومادرم هم همیشه دوستم داشتند و هرچه می خواستم آماده بود . اما در تهران ...
یک سال و نیم بعد این زوج با یک نوزاد دختر از آن خانه رفتند به خانه ای که پدرم خریده بود . این خانه تقریبا خارج از شهر بود . یعنی همان جائی که اکنون به نام خیابان پاسداران معروف است .
خلاصه زندگی مشترک پدر و مادرم اینجوری شروع شد . البته مادرم هنوز هم همان اخلاق خاص خودش را حفظ کرده است . پدم هنگام تعریف کردن ماجرای ازدواجش از مامان گله می کرد و این که الان هم مثل ان موقع ها معاشرتی نیست .
ولی اینطور نیست . مامان حق داشت که بعد از آمدن به تهران فاصله اش را با بقیه حفظ کند . او با آنها فرق می کرد . در عین حال رفتار بقیه هم خصمانه بود . هرچند الان دیگر اینطور نیست . اما من هنوز هم ندیده ام که مادرم در ماجراهای بقیه خانم های فامیل که از هم گله می کنند و قهر و اشتی های فامیلی ..درگیر شود . مطلقا اهل این صحبت ها نیست . اما این موضوع ربطی به معاشرت و این حرفها ندارد .نکته اصلی رفتار و منش او است که همان رفتار و اخلاقی است که در هجده سالگی از اردبیل با خودش به تهران آورد . همان موقع هم با عمه ها و دیگران قاطی نمی شد . این فقط به خاطر سلیقه خاص خودش است . وگرنه دوستان و رفت و امدهای خاص خودش را دارد .
اما پر رنگ ترین صفت مادر من مهربانی بی نظیرش است . این را همه در اولین برخورد متوجه می شوند . ارامش و مهربانی اش از پشت تلفن هم مشخص است و من بارها این را از زبان دیگران شنیده ام . در عین حال استعداد عجیبی در برخورد با بچه ها دارد و من تا به حال کسی را ندیده ام که مثل او بتواند با بچه ها سروکله بزند . الان که بچه های خواهرم اکثرا اینجا هستند به این موضوع بیشتر دقت می کنم و این که دقیقا چه کار می کند ؟ ساده انگاری است اگر بگویم با آنها خوب حرف می زند یا برخوردش ملایم و صبورانه است . موضوع چیزی فراتر از این حرف ها است . چیزی در وجودش هست که دقیقا نمی دانم چیست .
در عین حال رابطه من و مامان همیشه عالی بوده و هیچ وقت نشد که مشکلی در بین ما باشد . گاهی لای صحبت هایش از آرزوهایش می گوید . مثل خیلی از مادرها که به پسرشان می گویند انشالله عروسیت و ..
این جور موقع ها من همیشه به نوعی شرمنده می شوم . راستش خیلی اوقات جلوی مادرم خجالت می کشم . به خاطر چیزی که هستم . چیزی که شده ام . تلخ و تیره و شکسته ٬ دیگر آن پسرکوچولوی او نیستم . اما انگار او هیچ وقت این موضوع را نمی بیند . یا همیشه فراموش می کند . یاشاید همیشه امیدوار است . هم چنان که همه مادرها هیچ وقت از پسرشان نا امید نمی شوند ...
از خیلی وقت پیش یک چیزهائی برای من کنار گذاشته . هرچیزی که به نظرش به درد می خورد .گاهی هم چیزی را برای خودش خریده اما بعد دلش نمی اید استفاده کند و می گذارد کنار . خیلی چیزها هم هست که می گوید برای عروسش نگه داشته است . آن موقع که من و نسیم نامزد بودیم و گاهی نسیم اینجا می امد هردفعه موقع رفتن چیزی به او می داد . مثلا یک روسری . یا یک قواره پارچه . حتی یک بار نشد نسیم دست خالی از اینجا بیرون برود .
گاهی به خانه می ایم و می بینم اطاقم را تمیز کرده است . یا حمامی که فقط من از آن استفاده می کنم را شسته است . اینجور موقع ها هم خیلی معذب می شوم . آخر او الان شصت و هشت سالش است .می دانم این کارها برایش سخت است . با این حال هنوز هم مثل بچه ها دوست دارد به من بگوید ببین چه خوب تمیز شده ! وقتی اینجوری می گوید دیوانه می شوم . از او قول می گیرم که دیگر از این کارها نکند و به خودم فحش می دهم که چرا خودم قبلا اطاقم را تمیز نکرده ام ...
با این سن و سال این همه راه می رود . آن هم با این کوچه ها که همه سربالائی هستند . نیم ساعتی هم توی صف می ایستد تا دو تا نان سنگک بگیرد یا یک کیلو سبزی . همیشه از یک ربع قبل می رود پائین دم در تا نوه هایش وقتی از سرویس پیاده می شوند مواظب باشد . می گویم چرا نمیگوئی من برایت خرید کنم ؟ یا بچه ها که همین جلوی در پیاده می شوند . احتیاجی به این همه انتظار نیست . اما فایده ای ندارد . قبول نمی کند . قطعا حرف من منطقی است . اما مگر رفتار مادرها منطقی است ؟ نه موضوع منطق نیست .موضوع این است که من نمی توانم رفتار یک مادر را درک کنم ...
خلاصه رابطه من و مامان اینجوری است . خیلی وقت ها شرمنده و خجالت زده ام . تصور می کنم خیلی از پسرها هم همینطور باشند . اکثر مادرها با رفتارشان پسر را شرمنده می کنند . البته خودشان هیچ وقت متوجه نمی شوند که موضوع چیست . آنها رفتار طبیعی خودشان را دارند . اما چیزی که هست . هر پسری بعد از این که بزرگ شد می فهمد همین چیزهای کوچک هیچ وقت قابل جبران نیست . همین چیزهای کوچک و جزئی که آدم تازه می فهمد از هیچ کس دیگری نمی تواند بگیرد . یک کار کوچولو . اما بدون هیچ انتظار ی . بدون هیچ چشم داشتی . این فقط از یک مادر بر می اید . حداقل مادر من اینطوری است . نمی توانم بگویم چقدر یا چطور . و این یعنی بی نظیر . یعنی چیزی که قابل وصف نیست...
