تبليغاتX
عقاید یک دلقک
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
 

این هم یک داستان دیگر  :

 

قای دال  عادت داشت هر هفته کتابهایش را گردگیری کند . این کار تقریبا تمام  جمعه هایش را به خود اختصاص می داد .. غروب که کارش تمام می شد  با یک لیوان چائی می نشست روی مبل و با لذت به کتابها نگاه می کرد .

کتابها ردیف به ردیف کنار هم مرتب و منظم ایستاده بودند . همگی در یک خط بدون یک میلیمتر عقب یا جلو .

تماشای کتابها نوعی حس غرور و اعتماد به نفس را به اقای دال القا می کرد .  خودش را مثل زنرالی می دید که از انبوه لشکریانش سان می بیند . سربازانی مصمم و اماده  که خبردار ایستاده اند و پرچم هائی که با سربلندی در باد به اهتزاز در آمده اند . سپاهی برای جنگ با دیو جهل و نادانی . تا به حال در هیچ خانه ای کتابخانه به این بزرگی ندیده بود . و هر وقت  این واقعیت را  به خودش یادآوری می کرد لبخند بزرگوارانه ای بر لبانش نقش می بست...

 

 آن روز وقتی مشغول گردگیری بود متوحه شد که پشت بعضی کتابها پودر سفیدی ریخته است .  تعجب کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد . پودر سفید و نرم بود و لکه های روشنی بر سطح بعضی قسمت های کتابخانه ایجاد کرده بود .

 پودر را زیر انگشتانش لمس کرد  اما چیزی دستگیرش نشد  . بعد  دانه های سیاه رنگی را دید که چند جا پشت کتابها ریخته شده بود . با وحشت متوجه شد که فضله موش است .

بله . یک موش موذی به سراغ کتابها آمده بود . اولین قفسه بیشتر از هر جای دیگری اسیب دیده بود . کتابها را بیرون آورد و معاینه کرد . یکی از کتابها به کلی نابود شده بود . اوراق کتاب درست و حسابی جویده شده بودند . دیگر نمی شد این کتاب را خواند . فقط جلدش تقریبا سالم بود . یکی دوتا کتاب دیگر هم تا حدی اسیب دیده بودند .

آنقدر ناراحت شد که  از تمیزکردن بقیه کتابها منصرف شد . هیچ چیز بدتر از نابودی کتابخانه نبود . روشنفکر که بدون کتابخانه نمی شود . روی دیوارهای خانه پر بود از عکس متفکران و دانشمندان بزرگ . احساس می کرد همگی با عصبانیت به او خیره شده اند و او را به خاطر کوتاهی اش سرزنش می کنند..

 

 

اقای دال فردای آن روز  که از اداره به خانه بر می گشت به یک مغازه لوازم کشاورزی سر زد و یک قوطی سم خرید .

وقتی رسید به خانه یک چهارپایه گذاشت زیر پایش تا عملیات سم پاشی را شروع کند . اما قبل از این که کار را شروع کند متوجه شد  سطح یک قفسه دیگر هم  به کلی از پودر کاغذ سفید شده است . کتابهای قفسه  را کشید بیرون و دانه دانه معاینه کرد . هرکتابی که باز می کرد کلی کاغذ پاره به زمین می ریخت . حتی یکی  از آنها سالم نمانده بود . بدتر ازهمه هنوز آنها را نخوانده بود . مثل  خیلی از دیگر کتابهای کتابخانه اش ....

 

..آخ اگر دستش به این موش لعنتی می رسید.

تلویزیون را روشن کرد تا کمی ناراحتی اش را فراموش کند . اتفاقا تلویزیون  یک فیلم جنگی پخش می کرد .

تماشای فیلم  جنگی روحی ا ش را تقویت کرد و با قوطی سم رفت سراغ کتابخانه . با دقت همه جا را سم پاشی کرد و خیالش راحت  شد  .  حالا احساس سربازی را داشت که وظیفه اش را به خوبی انجام داده است .

 

. فردای آن روز که از اداره به خانه برمی گشت مطمئن بود که کلک موش کنده شده  . اما به محض این که وارد خانه شد و  کتابخانه را دید  واقعا دیوانه شد . تقریبا تمام کتابهای یک قفسه دیگر یا جویده شده بودند یا طوری کثیف شده بودند که چاره ای جز دور ریختنشان نداشت . این دفعه یک تلفات جدی به سپاه کتابها وارد شده بود و  برگ کتابهای جویده شده  به طور رقتباری از قفسه آویزان بود .

سطل زباله را آورد و با اندوه  باقیمانده کتابها را در آن ریخت . او از ناراحتی درحال مرگ بود در حالی که از خانه همسایه صدای خنده و موسیقی می امد .

اقای دال در حین تمیز کردن کتابخانه  آهی   کشید و با خودش  گفت . واقعا خوشبختی واقعی متعلق به ادمهای نادان و جاهل است اما من محکوم به عذاب و رنجم  . من سیب آگاهی را  گازی زدم و از بهشت رانده شده ام . البته یک گاز از سیب آگاهی برای اقای دال انصافا شکسته نفسی بود . چون به نظر خودش کل درخت آگاهی را به همراه شاخ و برگش  بلعیده  بود ! 

 

 

فردای آن روز اقای دال یک سلاح بهتر خرید . یعنی  یک تله موش .  و آن را به دقت پشت کتابهایش کار گذاشت .

 

صبح با هزار امید و ارزو تله موش  را چک کرد . هیچ اتفاقی نیفتاده بود . اما عیبی نداشت . عصر که به خانه بر می گشت قطعا موش بدجنس در تله بود . مگریک موش ناچیز چند بار شانس فرار از مرگ دارد ؟

عصر  وقتی به خانه رسید با اطمینان رفت سراغ تله  . باز هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود . البته برای موش !  چون انگار  برای کتابخانه یک اتفاق هائی  افتاده بود ! در واقع موش ناجنس ظرف کمتر از بست و چهار ساعت یک قفسه کامل دیگر را جویده بود !

اقای دال همانجا روی زمین پهن شد . خدایا چه مصیبتی .  مخصوصا یکی از کتابها واقعا حیف بود . یک کتاب قطور با اسمی دهن پر کن و نامفهوم !  چقدر با این کتاب توی خیابان ها قدم زده بود وسوار اتوبوس شده بود و  از دیدن کسانی که توجهشان به کتاب جلب می شد لذت برده بود ..

به هرحال چاره ای نبود . دوباره سطل زباله را آورد و باقیمانده کتابها را ریخت توی سطل .  سطل زباله تا لب پر ازکاغذ  شد . اقای دال نزدیک بود گریه اش بگیرد .

چند لحظه بعد زنگ در خانه به صدا درآمد . دختر همسایه بود که  گفت سلام استاد . بفرمائید . بعد یک کاسه آش نذری دست اقای دال داد و رفت .

با شنیدن کلمه استاد همه ناراحتی اقای دال از بین رفت و نشست همه     اش را با لذت خورد .

فردای آن روز جناب دال رفت به مغازه لوازم کشاورزی و فروشنده گفت دیگر هیچ پیشنهادی برای اقای دال ندارد . چون سم و تله هایی که به اقای دال داده از بهترین و مرغوبترین انواع بوده اند . بعد وسیله عجیبی را در گوشه مغازه نشان داد و گفت فقط این هست که به درد شما نمی خورد . چون یک سم پاش صنعتی است و برای استفاده خانگی نیست .

این وسیله از یک مخزن بزرگ و یک لوله بلند تشکیل می شد که انتهای آن  چیزی شبیه به تفنگ وصل شده بود .

اقای دال گفت  واقعا این وسیله موثر است ؟ فروشنده گفت با این سم پاش حتی فیل هم از پای در می اید . اقای دال دودل بود . اما  کتابخانه اش داشت از بین می رفت . دل به دریا زد و سم پاش گران قیمت را خرید .

 بر گشت به خانه  و نگاهی به کتابخانه انداخت . باز هم تعدادی از کتابها نابود شده بودند . می خواست همین الان سم پاش را بردارد و ترتیب موش را بدهد . اما پیش خودش گفت عجله برای چه ؟ من که هروقت اراده کنم کار موش تمام است . بهتر است اول یک چائی بخورم  تا خستگی ام دربرود .

نشست و با ارامش مشغول چائی خوردن شد  در همین حین.موش هم از پشت کتابها بیرون آمد و شروع کرد به تماشای اقای دال...

اقای دال از دیدن موش واقعا یکه خورد . برخلاف انتظارش  جثه موش خیلی کوچک بود .  یک موش کاملامعمولی  . دماغش می جنبید و با کنجکاوی  اقای دال را نگاه می کرد ...

 چند دقیقه ای هر کدام مشغول تماشای دیگری بود  ناگهان حقیقت برای  اقای دال روشن شد .

چرا این موش این همه علاقه به کتاب داشت ؟  چرا فقط کتاب ؟  چرا هیچ چیز دیگری جز کتاب را نجویده بود ؟ بله نکته همین بود .  این موش داشت کتابها را به روش خودش مطالعه می کرد ! آن هم با تحمل کلی خطر و رنج . با آن همه تله و سم های مختلفی که اقای دال آنجا ریخته بود . عشق موش به دانش آنقدرزیاد  بود که مرگ را ناچیز می شمرد . چشمان آقای دال پر از اشک شد . تا به حال هیچ موجودی را تا این حد شبیه به خودش ندیده بود .  به موش گفت  رفیق عزیز من را ببخش . هرگز فکر نمی کردم روزی مانع مطالعه و کسب دانش شوم .  من را ببخش که با سنگدلی  در پی مرگ تو بودم ...

اقای دال  نیم ساعتی با موش راز و نیاز کرد و عشق او را به دانش ستود . بعد گفت از این لحظه به بعد دیگر هیچ مانعی برای تو نیست .کتاب برای خواندن است . من همیشه با گشاده دستی دانشم را در اختیار دیگران گذاشته ام . گیرم روش خاص تو در مطالعه  کتاب را از بین می برد . اما اصلا مهم نیست . هر کتابی را که دلت خواست بخوان..

بعد هم از یخچال ظرف پنیر را آورد و بالای کتابخانه گذاشت و گفت رفیق ناقابل است . اگر حین مطالعه گرسنه شدی  بخور .

کمی فکر کرد و تعدادی رمان پلیسی و مجله از کتابخانه   برداشت و در یک صندوق  گذاشت . آخر اینها را  واقعا می خواند . حیف بودند . درضمن اینجوری سطح مطالعه موش بالاتر می رفت .

. رفته رفته هیجانش از بین می رفت و علی رغم قولی که به موش داده بود برای کتابخانه اش افسوس می خورد . بدون کتابخانه که نمی توانست روشنفکر باشد .

دوباره سر و کله موش از لای کتابها پیدا شد . اقای دال به موش لبخند زد . بعد آهسته  رفت سم پاش را اورد . موش نترسید . همچنان ارام نشسته بود و به اقای دال نگاه می کرد .

اقای دال با مهربانی به موش گفت : دوست عزیز . تو حالا به خاطر لذت مطالعه غرق در شادی هستی . هنوز نمی دانی چه سرنوشت تلخی در انتظارت است . نمی دانی  چشیدن طعم میوه آگاهی یعنی تبعید از بهشت جهل و نادانی . اگر بدانی چه  عذابی خواهی کشید همین الان آرزوی مرگ می کنی . من توانستم همه این مشکلات را به جان بخرم . مثل یک شمع .   بی ادعا و سربه زیر . می سوزم و نور افشانی می کنم . اما  مطمئنم تو با این جثه نحیف نمی توانی و روزی  هزار بار ارزوی مرگ خواهی کرد . باور کن همین الان اگربمیری و خلاص شوی بهتر از این زندگی جهنمی است

.بغض گلوی آقای دال را گرفت . لوله سم پاش را بالا آورد  : پس به خاطر خودت و رهائی از درد و رنج اینده ات. خداحافظ رفیق . بدرود .

این را گفت و دگمه سم پاش را فشار داد ....

پی نوشت :  این داستان ذر ابتدا بلندتر بود .شاید ده برابر چیزی که بالا خواندید .  قسمتهای زیادی حذف شده اند . دلایل زیادی برای حذف وجود داشت . بگذریم از این که داستانی که در کلاس خوانده می شود نمی تواند زیادی بلند باشد و یک حد و مرز خاصی وجود دارد . به هرحال هرچه در باره یک شخصیت بیشتر بنویسید او را بهتر می شناسید و در نتیجه روان شناسی شخصیت در داستان بهتر و مجکم تر می شود . برای همین هم در نگارش اولیه من اصلا به پایان داستان توجه نکردم و فقط نوشتم و نوشتم .

نام شخصیت اصلی ٬ یعنی دال را  از اصطلاح دال و مدلول انتخاب کردم ٬ دال به معنای فرم ظاهری کلمه است . در واقع دال یعنی اسم و مدلول به معنای چیزی است که آن نام به آن اشاره می کند . بنابراین دال می تواند معنی ظاهر  هم داشته باشد . ظاهر در برابر مدلول یا باطن . بنابراین دال به این آدم که مدام دنبال تظاهر و ظاهر سازی است می خورد . البته لزومی به معناداشتن این نام نیست . می توانست به جای دال هرچیز دیگری هم باشد .

 به هرحال  تیپ اقای دال را خیلی خوب می شناسم .چون تیپ های رایج در فضای روشنفکری را خوب می شناسم . هم روشنفکران اصیل و هم کسی مثل اقای دال که فقط تظاهر به روشنفکری می کند . به هرحال داستان بالا اشکالات فرمی زیادی دارد و حتی یکی دوجا زاویه دید انحراف دارد . این ها را بعدا درست می کنم . و این هم بعضی از قسمت های حذف شده که شاید خواندنشان جالب باشد :

 

. این چیزها همیشه او را به فکر ازدواج می انداخت . معتقد بود زنی که با او ازدواج کند مستقیما وارد بهشت می شود قطعا شوهر روشنفکر و فهمیده ای مثل اقای دال یک موهبت الهی بود . خودش را با مردهای دیگر مقایسه می کرد که زن برای آنها چیزی جز یک موجود درجه دو نبود در صورتی که خودش روشنفکر که هیچ بلکه  فمینیست هم هست ! معتقد به برابری مطلق و این که چگونه همسرش از این که اقای دال  او را با تمام وجود درک می کند حیرت زده می شود !  بعد چگونه برای خانم های دیگر از دال تعریف و تمجید می کند و انها چطور به همسرش حسادت می کنند . ..

راستش اقای دال به دلایل گوناگون تا به حال ازدواج نکرده بود . در جوانی مشکلات مالی به همراه اعتقاد راسخش به تجرد ابدی او را از ازدواج دور نگه داشته بود . حالا هم از طرفی از تنهائی خسته شده بود و از طرف دیگر پیدا کردن همسر برایش سخت بود . صد البته از نظر تئوری همچنان با ازدواج مخالف بود . در واقع او طرفدار عشق ازاد بود و به نظرش ارتباط های ازاد   با خانم ها  بهترین راه حل بود . مخصوصا که راجع به اشتهای بعضی از فلاسفه و روشنفکران هم چیزهائی خوانده بود . اما متاسفانه او موجود جذابی برای زنان نبود . سن و سالش هم خودش یک فاکتور مهم بود . عوامل نسبتا زیادی برای این موضوع وجود داشت . وضع مالی بخور و نمیر به او اجازه نمی داد بتواند با پول کسی را جذب کند . قیافه اش هم انصافا با  زان پل سارتر توی یک ردیف بود !  به هرحال چند باری که توی اداره یا جای دیگر با خانمی اشنا شده بود و کار به ارتباط دوستانه کشیده بود هم نتوانسته بود موفقیت زیادی کسب کند . چون بعد از اشنائی  آنقدر آنها را به بی سوادی  متهم کرده بود و انقدر سوادش را توی سر انها کوبیده بود که هرکدام بعد از مدتی تحمل کردن دیگر خسته شده بودند و خداحافظ شما...

اقای دال  معتقد بود که این هم یک  معضل جهان سوم است . یعنی قدر یک ادم روشنفکر را نمی دانند و نمی فهمند یک روشنفکر چه ارزش زیادی دارد . بنابراین اگر او در یک کشور دیگر زندگی می کرد قطعا همیشه تعداد بی شماری از خانم ها در اطرافش جست و خیز می کردند و هرکدام سعی می کردند به تنهائی مالک قلب اقای دال شوند .  اقای دال در خیالبافی واقعا موجود با استعدادی بود . یکی از سرگرمی های بزرگش در زندگی خیالبافی و غرق شدن در رویاهای شیرین بود . اغلب اوقا ت با این خیال به خواب می رفت . دخترخانم بسیار جذاب و زیبائی که تصادفا وضع مالی خیلی خوبی هم داشت و از  اروپا از یک رشته روشنفکرانه مثل هنرهای معاصر یا فلسفه فارغ التحصیل شده بود در یک مهمانی اقای دال را می دید و تحت تاثیر معلومات و سواد فوق العاده اقای دال قرار می گرفت و یک دل و نه صد دل عاشق او می شد ! در واقع او اقای دال را کشف می کرد !  چون مدت طولانی در یک کشور متمدن زندگی کرده بود و در دانشگاه های آنجا تحصیل کرده بود . بدیهی است که چنین موجودی عاشق اقای دال می شود ! اوج ماجرا هم جائی بود که آن خانم با حیرت می گفت من حتی در رشته تخصصی  خودم هم  قادر نیستم شما را شکست بدهم ! آخر اقای دال همیشه بحث و صحبت کردن را چیزی شبیه به دوئل می دید ! یعنی بالاخره یک طرف باید تسلیم می شد یا شکست می خورد !  اقای دال اغلب به این جای  داستان که می رسید به خواب می رفت . گاهی دیرتر خوابش می برد و ماجرا  ادامه پیدا می کرد . یعنی ازدواج می کردند و زندگی خوشی را شروع می کردند که البته بیشتر شبیه زندگی یک ارباب با کنیزش بود !  این موضوع از لحاظ منطقی  تعارضی با فمینیست بودن اقای دال نداشت . چون ان خانم ایمان داشت که  کنیز شخص روشنفکری مثل  اقای دال بودن یک افتخار بزرگ است !

 

 ..................................................................................................

 

 

کربلائی باقر  یکی از همسایه های مومن و بسیار متدین جناب دال بود . حضوری دائمی در مسجد محل داشت و همیشه  با شور و شعف در حال اجرای برنامه هائی مانند کلاس قرآن برای نوجوانان یا  برنامه منظم هفتگی جمکران و...بود .

اگر جناب دال در تمام عمر دارای اشتغال ذهنی دائم با هدفی مانند روشنفکری بود کربلائی قربان نیز به همان نسبت در تقلا و ارزوی روحانی شدن به سر می برد . همیشه عبا می پوشید و اگر پیشنماز مسجد غیبت می کرد  قطعا  کربلائی به جای او نماز می خواند و مهمتر از همه منبر می رفت !

این دو به طور کاملا تصادفی با هم آشنا شدند و طبیعی است که به سرعت اهداف مشترکی کشف کردند . هر دوی آنها خود را وقف کرده بودند . یکی دین و یکی علم . و دیگر این که  هر دوی آنها تشنه سخنرانی بودند .  مخصوصا کربلائی در بین سخنانش کلمه ای به کار برد که جناب دال  از شنیدنش واقعا  شوکه شد . چون گویا  این کلمه همان چیزی بود که او خواه ناخواه در تمام عمر به دنبالش بود .  یعنی خاکریز ارزش ها...

این دو به سرعت شیفته هم شدند و  مخصوصا کشف کردند که هر دو  هدفی جز اصلاح وضع جامعه و ارشاد دیگران ندارند .  جناب دال به همراه کربلائی به کلاس قرآنش رفت که پنج شش تا بچه سیزده چهارده ساله شاگردانش را تشکیل می دادند . هرکدام کلی از دیگری تعریف و تمجید کرد و تا دلتان بخواهد تعارف تکه پاره کردند . بعد هر دو با هم از رسالت خویش گفتند و این که چگونه تا رسیدن به هدف از پای نمی شینند .   بعد جناب دال کنار کربلائی ایستاد و دست او را با دست خویش گرفت و با صدائی که از شدت هیجان می لرزید از بن جگر فریاد زد : وحدت حوزه و دانشگاه !  بالاخره موفق شدیم !

  خدا می داند که کربلائی از شنیدن این جمله چطور دهانش شیرین شد و بعد همدیگر را در آغوش گرفتند و با چشمان اشکبار  روی همدیگر را بوسیدند ...

و اما این وحدت کذائی نمی توانست عمر چندانی داشته باشد . جناب دال که بعد از مدتها چند تا گوش شنوا برای سخنرانی پیدا کرده بود نمی توانست از شرح  مرارت ها و رنج هایش برای کسب علم و دانش دست بکشد . کربلائی قربان هم به همین نسبت عاشق تعریف  خاطرات خودش از جبهه و زحماتش برای اسلام و  انقلاب بود . بنابراین برای هرکدام سخت بود که ساکت بنشیند و شاهد تاخت و تاز دیگری باشد  بنابراین  به سرعت شعله های اختلاف و درگیری بالا گرفت و به ناچار از هم جدا شدند . هم چنان که شیخ اجل نیز فرموده : دو درویش در گلیمی بخسبند و دو سلطان در اقلیمی نگنجند....

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط سهیل  |