یک شنبه غروب . مراسم مسجد قبا و درگیری ها ..
من حدود ساعت هفت و بیست دقیقه به حوالی مسجد قبا رسیدم . ماشین را سر خیابان دولت گذاشتم . اینجور مواقع بهتر است آدم پیاده باشد .
جمعیت بسیار زیادی کل خیابان قبا و حوالی مسجد را سیاه کرده بود . پلیس و بسیج هم بودند . خیلی زیاد .
مراسم با صحبت های اقای بهشتی تمام شد . اقای موسوی ظاهرا در ترافیک گیر افتاده بود . شاید هم این یک جور تاکتیک است . مراسم امروز مجوز داشت . به هرحال موسوی مجبور است بسیار محتاط باشد .
باری . درگیری با حمله ناگهانی و بسیار شدید یگان ویژه . بسیج شروع شد . چیزی که من دیدم . بدون هیچ اغراقی . اصلا نگاه نمی کردند آن کسی که می زنند چه کسی است ؟ از پیرزن هفتاد ساله تا جوان بیست ساله . با اخرین قوا و نهایت توانی که داشتند مردم را کتک می زدند ..
مردم پراکنده شدند . ما هم البته فرار کردیم . کلی از مردم سر و صورت خونی داشتند . سر دختر جوانی چنان شکافته شده بود که خون از لای دستمالی که بر روی زخمش گذاشته بود روی زمین می ریخت .
تعدادی از بچه ها را گرفتند . چند نفری یک نفر را می گرفتند و پیراهنش را روی سرش می کشیدند . بقیه هم توی راه مدام با باتوم کتکش می زدند . یکی دو نفر وسط راه بیهوش شده بودند و آنها را مثل جنازه روی زمین می کشیدند و می بردند .
یکی از بدترین سرکوب های این مدت بود . اگر این قضیه کشته هم داده باشد اصلا عجیب نیست .
چیزهائی که من امروز دیدم . تا به حال توی عمرم تا این حد از پلیس و این اقایان متنفر نشده بودم . باور کردنی نبود . چنین حدی از خشونت صاف و ساده به تصور نمی گنجید . مضحک این است که حقوق این اقایان را همان مردمی پرداخت می کنند که امروز با این وحشیگری کتک می خوردند .
یا این اقایان جان بر کف بسیج ٬ که نماز جماعت می خوانند و مدعی مسلمانی هستند ٬ آخر به چه حقی و به چه دلیل این مردم را ٬ زنها و بچه ها اینجور کتک می زدند ؟
موتور سوارهای بسیج در کوچه های حوالی قبا به مردم حمله می کردند ٬ خیلی از مردم صرفا عابر بودند و ربطی به مراسم نداشتند . من به چشم خودم دیدم خانم میانه سالی را هنگام گذشتن از کنارش چنان با باتوم زدند که با صورت روی زمین افتاد .
دوباره حوالی ساعت نه رفتم آن طرف ها . پلیس از سرظفر تا سر اتوبان همت ٬ هر دو طرف پیاده رو مستقر بود . آنقدر که نمی شد از پیاده رو گذشت . مغازه ها بسته بودند . حق هم داشتند . همچنان هم بساط بگیر و ببند به راه بود و هر از گاهی جوانی را کتک زنان می بردند توی ماشین ها . آنهائی که لباس سیاه پوشیده بودند . مخصوصا اگر مرد بودند را می گرفتند .
دوبار من را بازجوئی بدنی کردند . من امروز صدای گلوله هم شنیدم .
به هرحال با اتفاقاتی که امروز افتاد و صحنه هائی که من دیدم . دولت شمشیر را از رو بسته است و ابدا به نمایش یک تصویر مسالمت آمیز از خودش مقید نیست . قطعا از چند روز دیگر رسما به مردم تیراندازی خواهند کرد و در هر تجمع کشته و زخمی های بیشتری به جا خواهند ماند .
ماجرای امروز ثابت کرد که تهران همچنان در بحران است . روز به روز مردم جری تر خواهند شد . کسانی که دستگیر می شوند . خانواده های آنها ٬ کشته ها و زخمی ها ٬ کسانی که ناظر این سرکوب ها هستند ٬ همه و همه خشمگین تر می شوند . این یک امر بدیهی است .
به وضوح مشخص است که شورای نگهبان فردا چه پاسخی خواهد داد . من قبلا هم این را گفته بودم . باز هم تکرار می کنم . انتخاباتی که می توانست مردم و دولت را به هم نزدیک کند و برای آنها در دنیا یک وجهه خوب بسازد ٬ بر اثر حماقت و بی شرمی یک عده معدود ٬ تبدیل به بحرانی شده که من اصلا باور نمی کنم به این زودی ها پایان یابد .
سهم ما هم یکی دو ضربه باتوم بود . البته چیزی نشد و فعلا زخم قابل افتخاری ! نصیب ما نشده است . من تصور می کردم امروز یک تجمع مسالمت آمیز و بدون سروصدا داشته باشیم . نمی دانم مجوز داشت یا نه ؟ البته اگر تفاوتی برای اقایان داشته باشد . نمی دانم فرمانده نیروهای پلیس به چه دلیلی دستور حمله داد ؟ واقعا هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد . نمی فهمم برای چه....
