تبليغاتX
عقاید یک دلقک - جمعه و شنبه..

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

جمعه و شنبه..

 

روز جمعه من و مهیار دوباره رفتیم کردان کرج . همچنان برف سنگین روی زمین بود . طوری که جیپ جلوی در ویلا گیر کرد و به زحمت تونستیم وارد شویم .

در ساختمان را که با کردم با یک نگاه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ٬ دوباره دزد آمده بود . ظاهرا کلی هم وقت صرف کرده بود تا همه جای ویلا را کاملا بگردد . حتی زیر شیروانی و انباری ٬ همه چیز همینطوری وسط سالن ولو بود .

در یکی از اتاق ها را با تبر داغان کرده بود . نتوانسته بود قفلش را باز کند و در را طوری سوراخ کرده بود که یک آدم ازش رد می شد .

ولی انگار معجزه ای اتفاق افتاده بود و در لحظه آخر صدای کسی را نشیده بود . نگهبانی پلیسی چیزی و بدون این که چیزی ببرد فرار کرده بود .

رفتیم سراغ حفاظت شهرک و آوردیمشان به محل ارتکاب جرم ! نگاه کردند و دنبال رد پا گشتند و از این مسخره بازی ها . لامصب هفته پیش به شبگرد آنجا پول دادم تا بیشتر هوای اینجا را داشته باشد . انگار قضیه برعکس بود . از حق نگذریم گشت زدن در آن حوالی آن هم شب ها کار هرکسی نیست . ماشین حفاظت  یک پراید است با چراغ گردان ولی عمرا  نمی تواند وارد خیابان ما شود . جیپ به سختی از آن همه برف رد می شود تا چه برسد به پراید . اتفاقا موقع برگشتن از خیابان که بیرون آمدیم یک پراید با یک دختر پسر که دخترک پشت فرمان بود وارد خیابان شدند . با دست علامت دادم که نروند توی خیابان ولی متوجه نشدند و مثل احمقها رفتند تو و بعد از چند متر ماشین تا خرخره توی برف فرو رفت . دوباره برگشتیم و پراید را بیرون کشیدیم . آنها به نظر خواهر برادر بودند . به پسره گفتم تو بشین پشت فرمان و دخترک حاضر نمی شد . می گفت به شرطی که زود بیای پائین بذاری دوباره من بشینم !!!

خلاصه این که دزد زده شدیم ! البته قبلا خیلی این اتفاق می افتاد . طوری که من روی یک کاغذ نوشته بودم سارق عزیز ! در این ویلا چیزی که قابل شما را داشته باشد وجود ندارد ! لطفا از شکستن در و پنجره اکیدا خود داری کنید !!

ولی در این دوسال اخیر و بعد از این که حفاظت شهرک تاسیس شد سرقت ها خیلی کم شده بود . به هرحال ما تکه های شکسته در و یک سری هیزم جمع کردیم و یک اتش درست حسابی توی باغ روشن کردیم . نشستن کنارش با آن سکوت و سرما خیلی فاز می داد . سکوت محض . فقط صدای جرق جروق هیزم ها ....

واما ماجرای اصلی بعدا اتفاق افتاد . ما حدود ساعت شش و نیم راه افتادیم به سمت تهران . حدود هشت رسیدیم به خانه مهیار . یک نیم ساعتی هم آنجا بودم و یک چائی با هم خوردیم . بعد راه افتادم به سمت خانه .

دیدم پمپ بنزین پل رومی خلوت است . گفتم از خلوتی اینجا استفاده کنم و باکم را پر کنم . توی صف بنزین یک ۲۰۶ سفید پشت سرم بود که دوتا دختر  تویش نشسته بودند . نوبت من شد و داشتم بنزین می زدم که متوجه شدم راننده ۲۰۶  میخ زل زده به من . یکی دو دقیقه بعد دوباره نگاه کردم و دیدم همچنان همان وضع است .

پیش خودم فکر کردم که این بچه حسابی پایه است . از آن طرف به خودم قول داده بودم فعلا با دختر جماعت کاری نداشته باشم . نهایتا هوس کردم یک امتحانی بکنم . بنابراین بنزین را که زدم  در خروجی پمپ بنزین منتظر شدم تا ۲۰۶ هم کارش تمام شود .

کنار من یک لحظه مکث کرد . من از توی جیپ فقط کنار راننده را می دیدم . بعد من رفتم دنبالش و صدمتر پائین تر یک چراغ زدم و او هم راهنما زد کنار وایستاد . من هم پیاده شدم رفتم سراغش . می گفت اسمش رویا است و راستش از لحاظ فیزیکی خیلی خوب به نظر می آمد . و متولد پنجاه و هفت هم بود .

آخر شب زنگ زد و نزدیک به دوساعتی حرف زدیم . نهایتا قرار شد امشب جائی شام بخوریم . در طول روز هم یکی دو دفعه دیگر تماس گرفت . یک حرفی زد که یک جورهائی توی ذهنم ماند . می گفت می دونی من چند ساله شماره از کسی نگرفتم ؟ راستش این قضیه کمی مشکوک به نظر می رسید . دست به دامان روان شناس بازی شدم و ...

ساعت شش زنگ زدم تا قرار را فیکس کنیم . کمی صحبت کردیم و او گفت بیا امشب بی خیال بیرون رفتن بشویم و عوضش تو بیا اینجا . گفت که خواهر و شوهرش اینجا هستند که ان ها هم بعد از شام جائی می روند مهمانی و دیر هم بر می گردند . در ضمن گفت نمی تواند به آنها بگوید اصل قضیه چیست و برای همین هم قرار شد من یک دوست قدیمی . از بچه های دانشگاه باشم و این جنغولک بازی ها ....

با جوانک ملقب به شوهر خواهر دست دادم . بعد با خودش و سپس با خواهرش که به نظر می رسید از خودش بهتر باشد . گیرم حداقل سه سالی بزرگتر بود .

شام خوردیم و  صحبت حول و حوش انقلاب و این حرفها دور می زد . به طرز غریبی از همه چیز بی اطلاع بودند . خوشبختانه خواهر گرامی و همسرش عجله داشتند . جوانک می خواست چائی بخورد ولی زن نگذاشت و گفت چائی را آنجا می خوریم . و من و رویا تنها ماندیم .

حدود بیست دقیقه حرف زدیم . چیز مهمی هم نبود . بیشتر من حرف زدم . بعد پاشدم به تماشای یکی دوتا تابلو و کریستال های روی بوفه .

آمد نزدیکم ایستاد . داشتم از پنجره بیرون را نگاه می کردم . ما طبقه نهم بودیم و همه شهر معلوم بود . سعی کردم  محل دقیق خانه مان را پیدا کنم که البته نمی شد .

وقتی کاملا نزدیک شد دستش را گرفتم و پیچاندم و چسباندمش به دیوار . حالا دیگر به هم چسبیده بودیم . علی رغم غافلگیری به سرعت خونسردی خودش را به دست آورد و فقط توی چشمانم ذل زد بعد لبش را گاز گرفت .

گفتم می دونی توی یکی از رفرنس های ما چی نوشته ؟

ــ چی نوشته ؟

ـــ این که غالب دخترها ٬ رویاهائی دارند . راجع به عاشق بی قراری که ناگهان کنترل  خودش را از دست می دهد و به آنها تجاوز می کند ! دقیقا همین .

 خندید . ولی من دستش را محکمتر پیچوندم . گفت بسه دیگه دردم اومد . باز محکمتر . این دفعه لبخند از لبش محو شد و نگاهی که داشت خشم آلود می شد این چه کاریه ؟

بگو ببینم چه کلکی تو کارته ؟

یعنی چی ؟ کمی دیگر پیچوندم . حرف بزن تا دستت رو نشکوندم .

آی ی ی ی ی ! بی شعوررر . جیغ می زنم !

  بگو .

چی رو بگم ؟ باز بیشتر پیچوندم .

 سعی نکن همین الان یک چیزی اختراع کنی . راستش رو بگو .

کمی تقلا کرد . بعد دید فایده ای ندارد . با صدائی که دو رگه شده بود گفت من اینجا نیستم . ولش کردم روی کاناپه . رفتم توی آشپزخانه دنبال چائی .

وقتی برگشتم داشت گریه می کرد . چند دقیقه ای همینطوری گذشت . بعد گفت چطوری فهمیدی ؟

چون همینطوری راه می افتی توی خیابون و شماره می گیری که البته اصلا چیز غریبی نیست . ولی دیشب مشخص بود  حتما می خواهی یکی را پیدا کنی و این اصرارت عجیب بود . هرچند دوستت هم اصلا موافق نبود . این را از رفتارش فهمیدم . بعد این که خیلی هول هولکی می خواهی ظرف بیست و چهارساعت صمیمی بشی . مناسباتت با خواهر و شوهرش هم  نرمال نیست . مهمتر از همه . مدعی هستی خانه ات این جا است . ولی اطاقت اصلا در حد خودت نیست . این اطاق دختری مثل تو نیست .

بقیه ماجرا را البته مخلوط با گریه اینجوری گفت که آلمان است و دوسالی می شود با یک اقا پسری عاشق و معشوقند . بعد او مچ پسرک را با دختری می گیرد و قهر می کند بر می گردد اینجا برای یک اقامت دو هفته ای و تصمیم می گیرد حتما به جبران حرکت نامزدش به او خیانت بکند و از شانس طلائی من دیشب توی پمپ بنزین دلقک را می بیند که داشته بنزین می زده...

راستش این داستانش هم می توانست سرکاری باشد .حداقل این که آدم انتظار دارد چنین حرکات احمقانه ای را از یک دختر هفده هژده ساله ببیند . این ماجرا در حد یک دختر بیست و هفت هشت ساله نیست .

 اما گریه ها و وضعیت آشفته اش به نوعی ثابت می کرد که راست می گوید . از آن طرف این که طرف نامزد دارد یا داشته برای من در حد یک جک بیمزه بیشتر نبود .ولی کل این ماجرا می توانست واقعا خطرناک باشد . چون اگر همینطوری ادامه پیدا می کرد و بعد از هفت هشت روز ناگهان غیبش می زد و بر می گشت به المان می توانست واقعا عصبی ام کند . انصافا این یک دفعه را شانش آوردم . در واقع از بغل گوشم رد شد ...

بقیه شب هم به مشاوره و این حرفها گذشت .  منظورم دو ساعت بعدی است . بعدش هم برگشتم خانه . توی راه به این فکر می کردم که می توانستم  خودم را از همان اول به نفهمی بزنم و پایه همه چیز باشم . راستش تا همین دو سه سال پیش همین کار را می کردم . ولی الان دیگر اینطور نیست . برعکس می تواند حتی شکنجه ام بکند . این که در تمام مدت می دانی همه چیز دروغ است . شبیه یک پارتی به نظر می رسد که ناگهان از هوا می افتی توش ٬ از یک طرف هم می دانی هرلحظه ممکن است با اردنگ بیرونت کنند ! نه خیلی ممنون ! ترجیح می دهم از همان اول  توی اطاق خودم باشم .یعنی همین جائی که عکس هایش را دیده اید ...

لامصب ٬ ای کاش چند تا عکس با موبایلم از صحنه می گرفتم . فک کن ! چقدر هیجان انگیز و جالب می شد ! مثل این مستندهای بی بی سی ! ولی تازه الان به  فکرم رسید . حیف شد..

پی نوشت : کامپیوتر شوهرخواهر گرامی کلا به رنگ نارنجی بود ! تا به حال ندیده بودم . حدس زدم شاید بعدا رنگ شده باشد ولی رویا  گفت نمی داند .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت   توسط سهیل  |