<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عقاید یک دلقک</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/</link>
<description>آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 20:07:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سیزدهم ابان لایو رکورد !</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فاطمی و وزارت کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( خیابان کارگر ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی می کند مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 20:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یوم الله سیزده ابان !</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;لابد می دانید که فردا یوم الله سیزدهم ابان است ! از مدتها قبل هم هردو طرف کلی خط و نشان برای هم کشیده اند و  کروبی و موسوی هم گفته اند ما هستیم . سپاه هم یک بیانیه داده و از قبل تکلیفش را با اغتشاش گران روشن کرده است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باید دید فردا چه خواهد شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ضمن هوای بارانی تهران هم خودش مسئله ای است . یکی دوساعت پیش چنان باران سیل اسائی آمد که در این چند ماهه اخیر بی سابقه بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فکر می کنم فردا شلوغ بشود . به این علت که طرف ماجرا دانشجوها و دانش آموزان هستند . دقیقا طیفی که سرش درد می کند برای ماجرا و همیشه در هر انقلاب و هر تظاهراتی دانشجوها اکثریت را تشکیل می دهند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هم هرچند دیگر دانشجو نیستم . منتهی فردا خواه ناخواه در بطن ماجرا خواهم بود ! راستش من می خواستم عینک افتابی بخرم . عینک قبلی چند ماه قبل نابود شد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز خوشحال و خندان رفتم فلسطین که به نوعی بورس عینک افتابی هم هست . البته وزرا و بخارست هم چند تائی عینک فروشی خوب دارد . خیابان جمهوری هم هست منتهی آنجا عمده فروشی است و تک نمی فروشند .خلاصه وقتی رفتم با کمال تعجب دیدم قیمت ها  از آن چیزی که فکر می کردم بالاتر است . یعنی برند های ری بن و پلیس از حدود دویست تومن  به بالا هستند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من اول تصمیم گرفتم با حدود صد و خرده ای یک عینک دیگر بخرم . اما دیدم زور دارد که آدم این همه پول بدهد و عینکی بخرد که برند خاصی ندارد . خوب وقتی اینجوری است ترجیح می دهم مارکدار بخرم . من قبلا یک ریبن درایوینگ داشتم که انصافا عالی بود . سالیان سال برای من کار کرد . انقدر خوب مانده بود که فکر می کردید همین دیروز خریدید . دید فوق العاده ای هم داشت . با این عینک می رفتی توی تونل و بیرون می آمدی . انگار نه انگار .  با کمال تعجب توی مه هم دید فوق العاده ای به شما می داد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این را قبول دارم که احتمالا آن عینک صد و پنجاه تومانی  شاید از لحاظ کیفیت فرق چندانی با پلیس و ریبن نداشته باشد . ولی به هرحال مارک هم برای خودش یک مسئله است .البته پلیس یک گارانتی قابل اعتماد هم به شما می دهد .  این ها را گفتم که بگویم من نهایتا یکی را انتخاب کردم و صد تومن دادم به فروشنده و گفتم این را بگذارد کنار تا فردا بیایم بقیه اش را بدهم و ماجرا تمام شود . حالا من یادم نبود که فردا یوم الله سیزدهم ابان است !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;والله اگر شانس من است که فردا برادران جان برکف بسیج چنان با باتوم توی مغزم می کوبند که عینک هیچ ٬ مغزم هم متلاشی می شود !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به هرحال ٬ فردا به عنوان خبرنگار وبلاگستان آنجا خواهم بود و یک گزارش جانانه لایو رکورد ! تقدیم شما می شود انشالله .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت : زیتون خانم ( با اجازه صاحب قبلی  حالا این بچه یک اسم هنری هم دارد به نام قندون ) خلاصه قندون خانم  امروز هم مثل دیروز یک نمایش فوق العاده برای مراجعان من اجرا کرد . جای شما خالی . اول جلسه انقدر شلوغ می کند که خودش خسته می شود و نیم ساعتی روی مبل می خوابد . بعد که خستگی اش در رفت کاملا سرحال بیدار می شود و روز از نو روزی از نو . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امشب تصمیم گرفتم ببرمش حمام . خوب . نیم ساعتی توی حمام کنسرت جیغ و داد قندون و آه و ناله من به پا بود . وقتی تمام شد و خودم را توی اینه دیدم انصافا عین مرحوم بروس لی در فیلم راه اژدها تمام بدنم پر از جای چنگ قندون خانم بود ! شستنش یک مسئله است و خشک کردنش هم یک بدبختی دیگر . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من یک لگن را پر از آب ولرم و شامپو بچه جانسن کردم . اینجوری قندون هم خیلی بی تابی نکرد و نسبتا به خوبی گذشت ( فقط تا زیر چانه اش  را شستم . نباید توی گوشها و چشم اب برود )  ولی موقع اب کشی خیلی اذیت کرد . به هیچ عنوان هم نمی گذارد از سشوار استفاده کنید . از سشوار متنفر است .لوسی گربه قبلی من هم از سشوار بدش می آمد . مسئله داغ بودن نیست . از صدای سشوار بدشان می اید .  مجبور شدم فقط با حوله خشکش کنم . وقتی بیرون آمد احساس کردم خیلی سردش است . حسابی لای پتو قنداق پیچش کردم و گذاشتم جلوی شوفاژ .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خلاصه  حالا این دختر من از تمیزی برق می زند . چنان خوشگل شده که بیا و ببین . مثل یک توپ پشمالو . اگزکتلی دافی شده برای خودش . الان هم کنار من روی صندلی چرمی خوابیده و خرخر می کند . البته گربه جماعت حیوان های تمیزی هستند و نیاز چندانی به حمام ندارند . ولی فکر می کنم هر ماه یک بار بد نباشد . چون به خاطر جست و خیز زیاد و مخصوصا رفتن به سوراخ سنبه هائی مثل زیرتخت و پشت کتابها که گرد و خاک دارند ممکن است به تدریج کمی کثیف  شوند و با لیسیدن کاملا تمیز نمی شوند . خلاصه ماهی یک بار کافی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به عنوان اسباب بازی یک عروسک کوچولو ( در اندازه  شکارهای یک گربه مثل موش و..) از سقف با کش آویزان کرده ام که وقتی با آن بازی می کند به خاطر حالت ارتجاعی کش به شدت متحرک است و مثل یک موجود زنده این طرف و آن طرف می رود . ارتفاعش تا حدود بیست سانتی زمین است . این اسباب بازی را خیلی دوست دارد و مدتها با آن مشغول است . امروز آمده بود کنار من و میو میو می کرد . احساس کردم چیزی می خواهد . پشت سرش آمدم تا اطاق و دیدم عروسکش رفته به گوشه چراغ گیر کرده و دستش به آن نمی رسد . میومیو می کرد که کمکش کنم. آوردمش پائین و دوباره مشغول بازی شد . خلاصه فعلا حسابی با این بچه مشغولم . &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این هم عکس های زیتون در وبلاگ صاحب اصلی اش :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://oasis77.blogfa.com/post-321.aspx&quot;&gt;http://oasis77.blogfa.com/post-321.aspx&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 21:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیتون خانم !</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;احتمالا در پی نوشت پست قبل قضیه بچه گربه را خواندید و این که گفته بودم اگر کسی بچه گربه دارد من حاضرم نگهش دارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;راستش اصلا فکرنمی کردم بین خوانندگان اینجا این همه علاقمند به گربه وجود داشته باشد ! در این چند روزه کلی &lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;ای میل از بچه گربه ها و عکس آنها به دستم رسید . به هرحال چند شب پیش خانمی از وبلاگستان زحمت کشیدند و یک بچه گربه بسیار زیبا به نام زیتون به من دادند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زیتون بچه گربه پشمالوی بسیار قشنگی است . دست و پاهایش سفید و بقیه بدنش به رنگ های مختلف مثل قهوه ای روشن و زیتونی و سفید و سیاه است . هرکس او را دیده هم می گوید این گربه خیلی خوشگل است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسن دیگر زیتون این است که ابدا از آدمها نمی ترسد و بسیار رام است . شب ها هم کنار من گلوله می شود روی تخت و تا صبح راحت می خوابد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ضمن مثل بقیه بچه گربه ها بسیا کنجکاو و فضول است . حتما باید بداند این صدای چه بود یا شما الان چه کار می کنید . به سوراخ سنبه های خانه هم بسیار علاقمند است و همیشه مشغول وارسی مداوم گوشه کنار خانه است . یا این که مدام می خواهد با او بازی کنید . یکی دوتا عروسک و توپ دارد که حسابی مشغولش می کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهایتا وجود زیتون در خانه حس بسیار خوبی دارد . نوازش کردن و بازی کردن با زیتون واقعا به آدم حس خوبی می دهد . موقع تماشا کردن فیلم می اید روی کاناپه بغل آدم و لابد دیده اید وقتی گربه رانوازش می کنید چطور خرخر می کند . زیتون هم مثل یک یخچال ساید بای ساید خرخر می کند . الان هم کنار مونیتور روی میز نشسته و مشغول تماشای تایپ کردن من است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;و اما یک مشکل هم هست که من نمی دانم چطور حلش کنم . این مشکل از همین امروز بروز کرد و من متوجه اش شدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز خانمی از بستگان به من زنگ زدو گفت همن حوالی است و می خواهد سری به من بزند . من هم زیتون را گذاشتم توی اطاق و ظرف شیر و اسباب بازی هایش را هم گذاشتم گوشه اطاق تا سرش گرم شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چشمتان روز بدنبیند . این بچه گفت من تنها توی اطاق نمی مانم که نمی مانم. یعنی چنان میو میوئی راه انداخته بود که بیا و ببین !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من هم مجبور شدم بیاورمش توی سالن . اینجا هم ارام نمی گرفت و شیطنتش گل کرده بود و مدام از این مبل می پرید روی آن مبل ( این بازی مورد علاقه اش است ) جالب است که تا امروز من صدای میوی زیتون را نشینده بودم وسحر که شب اول اینجا بود می گفت نکند این بچه اصلا لال است ! چون اصلا صدائی از او در نمی امد . و کاملا ساکت بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت شش هم دونفر مراجع داشتم . باز همین ماجرا تکرار شد و زیتون خانم گفت من توی اطاق نمی مانم و حتما باید توی سالن باشم . خوشبختانه این بارخیلی شلوغ نکردو بیشتر اوقات روی کاناپه خوابیده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من نمی دانم چکار کنم . آخر من اینجا هر روز مراجع دارم و قطعا هستند کسانی که از گربه خوششان نمی اید و دوست ندارند زیتون توی سالن باشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زیتون خانم هم پایش را کرده توی یک کفش و حاضر نیست تنها توی اطاق بماند . من می دانم بالاخره روزی می رسد که زیتون بدون مشکل توی اطاق باشد . ولی فعلا مانده تا عادت کند . آخر زیتون خیلی کوچولوست و هنوز سه ماهش نشده است . می ترسم این مشکل باعث شود نتوانم نگهش دارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من زیتون را گذاشتم توی سبدش و درب آن را هم بستم و گذاشتم گوشه سالن که شاید اینجوری ارام بماند و گریه نکند ولی این بار مدام میو میو که من این تو نمی مانم و باید بیایم بیرون . خلاصه نشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;جالب این است که وقتی من بیرون هستم و توی خانه تنها است هیچ مشکلی ندارد و اصلا میو میو نمی کند . مشکل وقتی است که بداند کسانی در سالن هستند و او تنها توی اطاق مانده . اینجوری صدایش در میاید . من فکر هر مشکلی را کرده بودم به غیر از این یکی . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از طرف دیگر من از بچگی دیوانه گربه بودم . در این مدت کوتاه هم چنان عاشق این بچه شدم که دل کندن از او به نظر غیر ممکن می رسد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باری . بین شما  ممکن است کسانی پاسخ این مشکل را بدانند . لطفا اگر چیزی به ذهنتان می رسد راهنمائی فرمائید . ممنون . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 21:29:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گزارش زنده از جشن تولد  شبگیر . لایو رکورد ! </title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیشب تولد جناب اقای حاج &lt;A href=&quot;http://www.shabgeer.com/&quot; target=_blank&gt;شبگیرخان&lt;/A&gt; دامت برکاته بود . من تصمیم داشتم با دوست دختر جدیدم ( ماشا خودش اجازه داده ! )  بروم تولد مهرداد . ولی متاسفانه اتفاق بدی افتاد که باعث شد تمام برنامه های من به هم بریزد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این خانم اسمش میترا و البته بسیار زیبا و خوش اندام بود . یعنی در واقع دقیقا و اگزکتلی دافی بود برای خودش . در ضمن وجتبلین هم بود و تازه بلوند هم بود . فاجعه از آنجا شروع شد که پنج شنبه نزدیک های ظهر او به من گفت برویم نهار بخوریم . من هم در جواب گفتم که من ترجیح می دهم نیم ساعت بعد برویم چون کمی سیرم . او پرسید مگه چی خوردی ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من گفتم راستش من یک بز و یک کرگدن و یک زرافه با یک لیوان چائی خوردم . میترا ناگهان جا خورد و چند ثانیه به من خیره شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد ناگهان بغضش ترکید و با گریه گفت  من واقعا دوستت داشتم . ولی...ولی...اصلا فکر نمی کردم که...زرافه..سانتافه..بز..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من با تعجب گفتم خوب مگه چی شده ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت ای هیت یو سهیل ! ( زبانش خیلی خوب بود )  کیفش را برداشت و رفت که رفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; در واقع او به من فرصت نداد  توضیح بدهم که منظورم این بود  یک بسته بیسکوئیت باغ وحشی خریده بودم و چند تا از این بیسکوئیت ها را با چائی خوردم . حیف شد . البته این او بود که باخت . من که چیزی از دست ندادم . فک کن !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه . از این قضیه که بگذریم . یک حقیقت بزرگ در زندگی من وجود دارد . من از این که تنهائی تولد بروم متنفرم !  واقعا متنفرم ! خوب چی کار کنم ؟ دست خودم نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب . چیزی که زیاد است پایه مهمانی است . آخر کدام آدم عاقلی وقتی بهش زنگ بزنی که بیا برویم مهمانی می گوید نه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بنابراین  فقط باید دفتر تلفنم را بردارم و به یک دختر خوش شانس  زنگ بزنم . والسلام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی متاسفانه من دفترم را در شرکت جا گذاشته بودم ! بنابراین انتخاب های من محدود شد به سحر که تلفنش را حفظ هستم به اضافه سه چهارنفر دیگر که شماره های آنها را تصادفا در پشت سررسید نوشته بودم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب . سحر اولین شکست بود . گفت می خواهد برود به رستوران شومینه لواسان . بدبختی این جا است  خودم چند روز پیش بهش توصیه کردم که شومینه خیلی رستوران خوبی است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نفر بعدی اصولا در دسترس نبود . سومی هم باید می رفت منزل عمه جان . چهارمی باید توی خانه منتظر می ماند که برایش کارت عروسی دخترخاله اش را بیاورند . پنجمی هم مسافرت بود . ششمی سرماخورده بود .....نفر هشتاد و پنجم هم دماغش را عمل کرده بود !  اقا دیگر چه کار می توانستم بکنم ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من زنگ زدم به ماشا که از پاریس بیاید تهران و با هم برویم تولد . ولی او گفت که دانشکده ما خودش مهمانی گرفته و....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من حتی دعا کردم . خدای مهربون . خداجون  تو رو خدا یکی رو بفرست  مثل دوتا آدم متمدن با هم برویم تولد . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخرش زنگ زدم به ۱۱۸ و می خواستم به اون خانمه بگم بیا با هم برویم تولد . ولی شیفت خانم ها تمام شده بود و یک مرد گوشی را برداشت !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصمیم گرفتم بروم توی خیابان مثل خفاش شب به بهانه مسافرکشی یک دختر را سوار کنم و به زور ببرمش تولد ! ولی هیچ کس حاضر نشد سوار جیپ بشود . شانس نداریم به حضرت عباس !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شماره موبایل یکی از دوستان را گرفتم تا اون خانمه  که می گه مشترک مورد نظر در دسترس نیست را گیر بیاورم ولی هرچقدر گفتم بیا برویم تولد گوش نداد و هی می گفت مشترک مورد نظر در دسترس نیست !  خودش رو زده بود به کوچه علی چپ که مثلا من نمی شنوم چی می گی !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;انی وی . ای ام الاون !  بعدش  خودم حدس می زدم بقیه مهمان های تولد و دوستان مهرداد خان چه موجوداتی می توانند باشند . قطعا تنها آدم حسابی این تولد من هستم . خوب این بیچاره بعدا می خواهد عکس تولدش را نشان این و آن بدهد . بگذار یک آدم شیک و متشخص توی عکس ها باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعدش قیافه مهرداد با آن قد کوتاه و بدن نحیفش جلوی چشمم مجسم شد . درحالی که دوستانش با کمال بی رحمی به عنوان کادو برایش چند تا کتاب مزخرف می خرند و او حسرت به دل یک کادوی درست و حسابی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به عنوان تنها پسر متشخص و با اتیکت مجلس . کلی وقت صرف کردم و از بین زیپوهای سه تا مغازه یکی را انتخاب کردم . بله درست خواندید ! من با نهایت فداکاری برای مهرداد یک فندک زیپو خریدم ! اصلا هم نمی خواهم این را توی چشم شما و مهرداد بکنم !  فقط دوست دارم غیرمستقیم ! به شما بگویم  برای مهرداد یک فندک زیپو اورجینال خریدم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب . و اما توی مجلس چه خبر بود ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اول از همه ترکیب جنسیتی مجلس . تقریبا همه دختر بودند . چه خوب که من تنهائی رفتم . یعنی افراد شرکت کننده اینها بودند :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;محمد . علی . تقی . نقی . اکبر . اصغر . کامران . کامبیز . غضنفر . حسن . حسین . محمدحسین . محمد علی . محمد باقر . رمضان . سهراب . ارش . کیارش . امیر . باقر . شهاب . قلی . محمد قلی . سارا و مریم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;لابد می توانید حدس بزنید که کلا اوضاع چطور بود ! یک اشکال بزرگ هم در این مجلس وجود داشت ٬ کلاه بوقی مقوائی به تعداد کافی موجود نبود . من خیلی دوست داشتم یکی را که به رنگ کراواتم جور باشد سرم بگذارم و از دخترهای مجلس دلبری کنم . ولی گیرم نیامد . و البته یک اشکال دیگر هم وجود داشت . یعنی شما نمی توانستید از این جشن تولد بیائید بیرون ! من بیست و نه دفعه کتم را پوشیدم و هر دفعه جماعت گفتند ای بابا ٬ بشین دیگه . مگه خونه چه خبره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه مگه قراره چه خبری باشه ؟ من فقط می خواهم بروم بخوابم . نمی شد . نهایتا ساعت پنج صبح موفق شدیم  برویم خانه !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از این حرفها گذشته . ما یک همسایه داریم . یک اقای مسن و البته خیلی متدیوث ! است که هردفعه شب یا نصفه شب او را در کوچه می بینم که بر می گردد خانه ٬ همیشه هم مست است و یکی دوتا داف هره و کره کنان اسکورتش می کنند . نمی دانم چه کاره است و اسمش چیست . من اسمش را حاجی گاد دمت گذاشته ام ٬ لامصب دیروز هم موقع برگشتن ازتولد او را مطابق معمول دیدم . انصافا روی اعصاب است . هرماه شصت و نه بار او را در چنین اوضاعی می بینم . نمی دانم کی و چطور قرار است از شر دیدن این صحنه های زننده خلاص بشوم  لامصب !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت : اگر شما بچه گربه ای دارید که نمی خواهید یا نمی توانید از او نگهداری کنید لطفا به من اطلاع بدهید . من چند روز است که دربدر دنبال یک بچه گربه هستم و می خواهم او را در خانه نگهداری کنم . مطمئن باشید به بهترین وجهی از پیشی شما مواظبت می شود . مرسی هزاربار . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاب</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پارسال اواخر زمستان ٬ کف خانه شروع کرد به داغ شدن . هی داغ و داغتر تا جائی که نمی شد روی آن راه رفت . خانه می شد مثل ماهی تابه ٬ معلوم شد لوله شوفاژ ترکیده و تعمیر آن موکول شد به بعد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این بعد بالاخره رسید . از روز چهارشنبه لشکر لوله کش و بنا ریختند اینجا و بلائی سر خانه من بیچاره آوردند که آن سرش ناپیدا .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ظاهرا تا روز دوشنبه درگیری ادامه خواهد داشت . یعنی اگر بتوانم تا یک شنبه همه چیز را مرتب کنم و اوضاع به وضعیت سابق برگردد خیلی خوب می شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;روی همه چیز یک وجب خاک نشسته . خانمی هست که به کارهای منزل همسایه ها می رسد . با او صحبت کرده ام که بیاید و کمک کند . تمام کتابها خاک است . من علاقه شدیدی به خرده ریز دارم . آنها هم زیر یک لایه گرد و خاک مدفون شده اند . نمی دانم گردگیری این ها چقدر طول می کشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز غروب اتفاق مسخره ای افتاد . من تقویمم را نگاه کردم تا ببینم ایا برای پنج شنبه مراجع دارم یا خیر ؟ دیدم که صفحه خالی است . خوشحال شدم که لازم نیست وقت کسی را کنسل کنم و  مراجع ندارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حوالی  عصر لوله کش ها مشغول کار خودشان بودند . من هم پناهنده شده بودم به اتاق خواب . نشسته بودم چائی می خوردم و سریال دکستر را نگاه می کردم . صدای زنگ آمد .  فکر کردم  مثل دفعه های قبل لابد یکی از همکارهای جناب لوله کش است و آنها هم خودشان در را باز می کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; بعد از چند دقیقه  یکی در اتاق را زد . این دفعه هم فکر کردم که لابد لوله کش ها هستند و چیزی لازم دارند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;رفتم درب اتاق را باز کردم . دیدم ای وای....یکی از مراجعان است که قرار بود با شوهرش تشریف بیاورد و البته تشریف آورده بودند ! دقیقا سر وقت !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیگر چه کار می شود کرد ؟ فقط می شد معذرت خواهی کرد و من هم معذرت خواهی کردم و البته توی دلم  کلی به خودم فحش دادم  چرا توی تقویم به جای این هفته اشتباها پنج شنبه هفته بعد را چک کرده ام .  این هم یکی دیگر از مضرات فقدان منشی . توی کلینیک خانم منشی بود . همیشه همه چیز را به موقع یادآوری می کرد . اینجا از این خبرها نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شب جمعه از طریق  &lt;A href=&quot;http://www.maziyar-guilan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مازیار&lt;/A&gt;  به یک مهمانی  دعوت بودم . راه نزدیک بود ٬ در واقع بهترین چیز برای این که بتوانم مدتی از شر خاک و خل بنائی خلاص شوم . صاحبخانه اقای دکتر مسنی بود و مهمانها هم چند نفر از دوستانش بودند . جوانهای مجلس فقط من و مازیار و خانمش بودیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;صاحبخانه گوشه ای از سالن را مثل پاب های کلاسیک درست کرده بود . بار بسیار مرتبی داشت پر از بطری های مختلف ٬ بسیار فضای دلنشین و خاصی بود . جای شما خالی . خوش گذشت . ان شب  را مدیون مازیارم که از مردان نیک روزگار است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هفته خوبی نداشتم ٬ یکی دو روز آخر که دقیقا افتضاح بود . امشب خواستم شام درست کنم . توی این خاک و خل مگر می شد اشپزی کرد ؟ درضمن محیط خانه من را عصبی می کند . من نمی توانم خانه کثیف را تحمل کنم . چه برسد به این وضعیت که انگار ارتش دشمن به خانه حمله کرده است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; عوضش  رفتم عباس اباد  طرف فری کثیفه ( کثافت ؟! )  از ساندویچ های انجا خوشم نمی اید . البته فری به خاطر سیب زمینی هایش معروف است . کمی بالاتر از فری یک ساندویچی هست به نام او اینو . هات داگ های فوق العاده ای دارد . بد نیست سری به آنجا بزنید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز راجع به یک نفر با بابا صحبت می کردیم . این اقا پراید دارد و قرار است فردا با هم جائی برویم . گفته بود من نمی خواهم با پراید آنجا بروم و تو ماشین پدرت را بیاور  تا مثلا اینجوری کلاس بگذاریم ! به بابا می گفتم بیچاره آن کسانی که عشق پول و ماشین آنچنانی دارند ولی نمی توانند داشته باشند .بیچاره آن کسی که هنوز متوجه نیست پراید هم یک ماشین است مثل بقیه ماشین ها . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; والله من هم از رفاه مادی خوشم می اید . اگر بگویم به فکر مادیات نیستم دروغ گفته ام . اما دیگر نه آنطور که بخواهم چیزی را به رخ دیگران بکشم یا حسرت بقیه را بخورم . من دوست دارم روزی یک پاژن داشته باشم . صرفا چون امکانات فنی بهتری دارد . نه این که چون از جیپ گرانتر است پس کلاس دارد و از این مزخرفات ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این را از من داشته باشید . فقر به بعضی ها حقارت و حسرت می دهد و به بعضی ها یک عزت نفس بی نظیر که به تنهائی یک دنیا ارزش دارد . بگذریم .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در مهمانی شب جمعه بازار جک و خاطره های بامزه گرم بود . آخر مجلس نشسته بودم یک گوشه و داشتم به این فکر می کردم که از زندگی هیچ چیز جز چند تا خاطره مضحک یا غم آلود نمی ماند . فقط این یادت می ماند که یک شبی ....یا یک روزی رفته بودیم فلان جا....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در واقع هرکسی می تواند تمام زندگی اش را در چند دقیقه تعریف کند . و اگر این زندگی اینقدر کوتاه است . که به واقع هم هست . پس دیگر چه ارزشی دارد ؟ انسانها آنقدر این را جدی می گیرند که انگار قرار است تا ابد زندگی کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه رفیق کوتاه است . بسیار کوتاه ٬ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                               فرصتی دان ٬ که زلب تا به دهان این همه نیست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 19:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> شصت میلیون تومان نقد ! </title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من تا همین یکی دو روز پیش مسائل عنوان شده در کتاب راز و بعضی چیزهای معنوی و قدرت های روحی را مسخره می کردم و فکر می کردم این چیزها کشک است و فقط برای سر کار گذاشتن ملت خوب است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی امروز اتفاقی افتاد که واقعا از بیخ و بن تکانم داد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من امروز ظهر یک جیپ رانگلر خیلی خوشگل دیدم . صاحبش گفت که فروشنده است و آن را سی میلیون تومان می فروشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من خیلی دوست داشتم آن رانگلر هشت سیلندر را بخرم . ولی آخر سی میلیون تومن که پول کمی نیست . نشستم و پس اندازم را شمردم . دیدم دقیقا بیست و نه ملیون و نهصد و پنجاه هزار تومان کم دارم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیلی بد شد . حالا این پول را از کجا بیارم ؟ نشستم از ته قلب دعا کردم که خدایا لطفا تا همین یکی دو روزه این پول رو برسون . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کمتر از یک ربع بعد . پاسخ دعای من داده شد . باورتون میشه ؟ فقط یک ربع طول کشید . من با کمال نا امیدی نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردم . ناگهان پاسخ دعای من در یکی از کلیپ های پی ام سی داده شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک اقای خیلی عضلانی آمد توی صفحه تلویزیون و گفت هرکس کلید طلائی قلب حسین تهی را پیدا کنه شصت ملیون تومن جایزه داره !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یعنی دقیقا دوبرابر  ! من حدود سی میلیون می خواستم ولی شصت میلیون رسید . یعنی هم جیپه رو می خرم . هم کلی چاله چوله توی زندگی من هست که با اون سی میلیون اضافه پر میشه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب البته من قبول دارم که الان اون پول توی جیب من نیست . یعنی اول باید کلید رو پیدا کنم و بعد جایزه رو بگیرم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی من ته دلم روشنه . مطمئنم کلیده پیدا میشه . فک کنم یک جائی توی خونه حسین تهی افتاده . مثلازیر تخت یا گوشه کمد . خلاصه یک جائی همین دور و بر ها است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تازه اون دافه که موهاش دو رنگه و شلوارش هم قشنگه هم مال خودمه . یعنی وقتی کلید پیدا بشه اون هم مثل شاهزاده خانم قصه ها ازاد میشه دیگه . تازه چند تا داف دیگه هم هست که اونا هم با زنجیر بسته شدن به اون دافه اصلیه . همشون ازاد میشن و از من متشکر میشن و خیلی چیزای دیگه هم میشن !  مرسی خداجون  من دیگه بهت ایمان اوردم !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 22:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> چند برش از کیک روانکاوی .</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-305.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;الگوهای مذهبی :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعضی اوقات آدمهائی را می بینید که می گویند به مذهب اعتقادی ندارند . حرف آنها تا حدی درست است . اما اگر می دانستند اسطوره ها  والگوهای مذهبی چه تاثیر نیرومندی بر رفتار آنها دارد چنین ادعائی نداشتند . در همان ساعات اول تولد در گوش ما قرآن خوانده اند . مذهب چون پوست بر تن ما تنیده شده و تا اعماق جان ما رسوخ کرده است . با کمی دقت می توانید تاثیر مذهب را در اغلب رفتار آدمها ببینید . الگوهای مشابه و مکرر ٬ چه  حاج اقای بازاری چه فلان دختر جردنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فقط به عنوان مثال :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک مهمانی یا تولد است . صاحبخانه سراغ دخترخانمی می رود و از او می خواهد که برقصد و ادامه ماجرا اغلب چنین است :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ برقص&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ نه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ برقص&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ  نه ٬ آخه  بلد نیستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ برقص دیگه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ نه ٬ آخه نمیشه ٬ نمی تونم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این ناز و اداها از اینجا می آید :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ بخوان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ خواندن بلد نیستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ بخوان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ چه بخوانم . نمی توانم ٬ خواندن بلد نیستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ــ بخوان به نام پروردگاری که تو را خلق کرد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; ..............................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT size=3&gt;ناهشیار :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  در ناهشیار نه تصویر هست و نه صوت و نه رایحه ٬ این ها در حافظه هشیار انسان است . انسان می تواند تصاویر را به خاطر بسپرد . اما در ناهشیار هر چیزی به شکل کلمه در می اید . تصاویر تبدیل به متن های توصیفی می شوند . همچنین هرچیز دیگری که فکرش را بکنید . اینها همه به صورت متن در می اید . به همین دلیل است که ساختار ناهشیار با ساختار زبان یکی است . ناهشیار نمی تواند رک و راست صحبت کند . او مثل یک شاعر از تشبیه و مجاز و استعاره استفاده می کند . این کلید اصلی تعبیر رویا است . تصویری که تبدیل به یک متن توصیفی شده و حالا یک بار دیگر   از متن  به تصویر تبدیل می شود . به همین علت رویاها سردرگم و نامتوازن و غیر حقیقی هستند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;............................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;روسپید :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; موطن اصلی بشر زبان است . ما در واقع وطن جغرافیائی نداریم . ما صرفا اهل کشوری نیستیم که در مرزهائی محصور شده و نامش ایران است . موضوع چیز دیگری است . ما در حقیقت ٬ ساکنان زبان فارسی هستیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;درزبان ما نوعی طنز و اشارات غیر مستقیم هست . توجه به ریشه لغات و اشکال اولیه آنها نتایج جالبی در بر دارد . برای مثال به کلمه روسپی دقت کنید . در ابتدا چیز خاصی به ذهن نمی اید . اما نکته جالب این جا است . این کلمه در اصل روسپید است و بر اثر تکرار و زمان تبدیل به روسپی شده است . اشاره ای طنزالود به کسانی که شغل آنها همین است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;....................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادیپ ـ الکترا :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;کمپلکس یا عقده ادیپ ــ الکترا علی رغم سادگی بسیار پیچیده است . کمتر کسی واقعا متوجه اصل موضوع است . گذشته از همه اینها ٬ در بیان این ماجرا یک چیز مهم از قلم می افتد و آن طرف دیگر قضیه یعنی مادر است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله ٬ مادر هم تقریبا به اندازه کودک ضربه می خورد . این دو در ابتدا یکی بودند . نوزاد در بطن مادر است و بعد از تولد ٬ همه عوامل دست به دست هم می دهند تا این دو را از هم جدا کنند . مانند دو تخته پاره که بر اثر نوسان امواج رفته رفته دور می شوند و این جدائی صد البته بسیار بسیار دردناک است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین ضربه هویت قانونی نوزاد است . او نام فامیلی پدر را می گیرد .  از لحاظ قانونی دیگر متعلق به مادر نیست . همینطور ادامه دارد . ضربه های مختلف و فاصله ای که مدام افزایش می یابد . وقتی مادر شیر دادن به کودک را متوقف می کند . کم کم دچار اولین عادت ماهانه می شود و حالا از نقش طبیعی مادر انصراف داده و مثل سابق  تبدیل به یک زن می شود . این هم ضربه دیگری است . افسردگی بعد از زایمان چیز رایجی است و علت آن همین جدائی ها است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه شما لبخند و ارتباط مادر با نوزاد را دیده اید . وقتی نوزاد سه چهار ماهه در پاسخ به مادر لبخند می زند . مادرش غرق چنان شعفی می شود که انگار همه دنیا را به او داده اند .  نکته این است که اغلب لبخند نوزاد پاسخی آینه وار به لبخند مادر است . او میل و تمنای خویش را به صورت واژگونه از کودک دریافت می کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;...............................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; همیشه فاصله ای هست :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ذات زبان در احضار امر غایب است . نوزادی که سعی می کند غیاب مادر را با کلام ٬ چه با ندا و چه توصیف برطرف کند .این ذات اصلی زبان و بسیار نکته مهمی است . یعنی زبان صرفا برای همین به وجود می اید و تکامل پیدا می کند . یعنی مجاز ٬ ذات مجازی زبان باعث می شود که هیچ وقت کلمه نتواند به شیئی برسد . همیشه فاصله ای هست . هرچند اندک ٬ هرچند ناچیز ٬ اما فاصله ای هست . مثل تیرهائی که به فاصله اندک و مماس از کنار هدف می گذرند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی شما به خودتان فکر می کنید . به نوعی راجع به خود حرف می زنید . به طور کلی انسان با کلام فکر می کند . وقتی راجع به چیزی فکر می کنید در واقع دارید راجع به آن صحبت می کنید . حالا آن فاصله ای که در بالا گفتم ٬ یعنی ذات اصلی زبان باعث می شود که شما هیچ وقت ٬ هیچ وقت نتوانید واقعا به خود نزدیک شوید و خودتان را دقیق درک کنید . بین انسان و خودش فاصله ای هست. همیشه فاصله ای هست . تنهائی عمیق بشر از اینجا می اید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;..............................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تنفر از همسایگان :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شیعه و سنی ٬ آملی  و بابلی  ٬ اردبیلی و تبریزی  ٬ هزار مثال دیگر هم هست . اغلب ساکنان شهرهای نزدیک و کسانی که فقط در جزئیات با هم اختلاف اندکی دارند با هم دشمن هستند و خصومت دارند . این دشمنی از کجا می اید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;واقعیت این است که انسان کم یا زیاد دچار خودشیفتگی است ٬ از طرف دیگر همین خودشیفتگی باعث نفرت و انزجار هم هست . همیشه صفات متضاد با هم هستند . در عشق نفرت هست و در نفرت علاقه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی من خودم را در دیگری می بینم ٬ همچنان که یک تبریزی ٬اردبیلی مشابه خودش را می بیند ٬ یا شیعه سنی را می بیند که در جزئیات با او متفاوت است . این  تنفر برانگیخته می شود و به صورت دشمنی متجلی می شود  . بابلی با مشهدی مشکلی ندارد چون شبیه به او نیست . اما با یک املی دشمن است . خود را در او می بیند . بدش می اید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قبول ندارید ؟ در انسان خود شیفتگی و نفرت به خودش نیست ؟ امتحان کردن آن خیلی ساده است . نوزاد ده یا نه ماهه ای را در برابر اینه بگیرید . در ابتدا واکنش خاصی نشان نمی دهد .بعد کم کم خودش را می شناسد . می فهمد که تصویر در اینه متعلق به او است . حالا به خودش لبخند می زند . با تحسین و اعجابی شادمانه غرق تصویر خود می شود . چند لحظه بعد ناگهان تصویر را می زند . با دست پرخاشگرانه و محکم به تصویر خودش می کوبد . مرحله اینه بسیار مهم و یکی از مباحث زیبای روان کاوی است . ما خودشیفته ایم ٬ همان قدر که از خودمان متنفریم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;............................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;فرهنگ و رسوم :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; انسان موجودی معنوی ٬ یا آن گونه که هایدگر می گوید متافیزیکی است . این  به معنای مذهبی نیست ٬بلکه معنی عمیق تری دارد . وجود انسانی دارای سه بعد است و مهم ترین جنبه آن ساحت رمز و اشاره است . همانگونه که روان کاوی می گوید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساحت رمز و اشاره به معنای رفتار و گفتار سمبلیک است . کارهائی که اشاره به چیز دیگری می کنند ٬ کلماتی که معنای دیگری دارند . شما دست یک نفر را فشار می دهید . در همه جای دنیا این کار یعنی ابراز دوستی ٬ رفتار سمبلیک یعنی همین و  به همین ترتیب سنت و فرهنگ سرشار از رفتار سمبلیک است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بودائی جسد را می سوزاند و کوزه خاکستر پدرش را می گذارد  سر تاقچه ٬ مسیحی با لباس در تابوت و مسلمان با کفن در قبر می گذارد . هرفرهنگی برای خودش رسم و رسوماتی دارد . همچنان که  جشن ها و شادی ها دارد .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این مراسم همیشه و همیشه معنای عمیق تری دارند . عدم برگزاری ختم باعث غم و اندوه همیشگی و سوگ بی پایان می شود . این یک امر بدیهی است و تجربیات مکرر بالینی هم اشاره به همین موضوع دارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;  کاری به رخنه فرهنگ عرب در مراسم ایرانی ندارم . این یک بحث جدا است . می خواهم بگویم فرهنگ و مراسم را جدی بگیرید . این ها صرفا مسائل کلیشه ای و مناسک بی معنی نیستند . بلکه جنبه های عمیق تر و جدی تری دارند . در یک کلام ٬ آنها باعث تسهیل زندگی می شوند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; خیلی اوقات از این و آن می شنویم که باید فلان رسم را برانداخت ٬ من آدم روشنفکری هستم و به این چیزها اعتقادی ندارم ! نه ٬ لطفا تحت تاثیر  جوجه روشنفکرهای بی سواد قرار نگیرید . آنها نمی دانند چه می گویند ٬ تصور می کنند اینجوری شیک تر است !  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; اصلاح و ویرایش موضوعی جدا است .  بدبخت  ملتی که با فرهنگ خودش دشمنی دارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;....................................................................................&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ژوئی سانس :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ژوئی سانس یک لغت فرانسوی است . به معنای دردی که لذت بخش است . وقتی خودتان را می خارید در واقع درد و تحریک اندکی حس می کنید که باعث تسکین است . ژوئی سانس اصل و حقیقت بسیاری از رفتارهای ما است . وسواس یا افسردگی یا هر رفتاری که در این مقوله می گنجد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;رفتاری که از یک لحاظ ازار دهنده است . کسی که دستش را هربار هفت مرتبه می شوید . کسی که بیست و پنج قفل به درب منزل خود زده است . کسی که هر ساعت ده بار به همسرش تلفن می کند و او را چک می کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه این آدمها از این موضوع ناراضی هستند . آنها می گویند این قضیه آنها را ازار می دهد . از طرف دیگر این کار را ادامه می دهند . نمی توانند آن را ترک کنند . این همان ژوئی سانس است . آنها ادامه می دهند چون با این اعمال تسکین می یابند . نوعی لذت ناهشیار در آن هست . همیشه پشت رفتارهای غیرنرمال لذت و ارامش هست . هرچند اغلب آنها این موضوع را انکار می کنند یا باور نمی کنند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیزی شبیه به این شعر از شاملو ٬ اگر  درست در خاطرم باشد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خشم آگین و پرخاشگر ٬ نگهبان عبوس غم خویشیم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باری ٬ نگاه کنید به ویترین داروخانه ها ٬ هزار و یک روش برای طولانی تر کردن عمل جنسی هست . انواع و اقسام کالاها ٬ از قرص و اسپری تا کاــ نـ دم و ویاـگرا و هزار روش دیگر که نمی دانم اسم آنها چیست . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عمل جنسی که نزدیک به یک ساعت طول می کشد !  این دیگر س ـکـس نیست ٬ شکنجه است . از یک طرف هرلحظه ارزو می کنند زودتر تمام شود و خلاص شوند . از طرف دیگر دوست دارند ادامه داشته باشد . بازهم بیشتر ! ماشالله برای خودش ریاضتی است !  این هم مثال خوبی است برای همین ژوئی سانس کذائی .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 18:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=305</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-305.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پازل........</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-304.aspx</link>
<description>
  
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;سلام اقای دکتر ......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;  ضرب المثل فرانسوی هست که می گوید مشکلات گله گله می ایند . به نظرم خیلی درست است . به هرحال این چند روز اخیر آنها آمدند . دسته دسته هم آمدند . نه این که چیز خاصی باشد ٬ به هرحال آمدند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;افسردگی و بی حوصلگی هم کمی بعد می آیند . برای من اغلب اینجوری است . یکی دو روز خوب نیستم و بعد تمام می شود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;امروز عصر باید می رفتم به کلاس داستان نویسی کذائی ٬ حوصله اش نبود . پیش خودم فکر کردم اگر نروم چی ؟ خوب هیچی ٬ بنابراین رفتم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;توی راه ترافیک سنگین . نگاهم می افتد به جوی کنار خیابان شریعتی ٬ پائینتر از فرشته ٬ اب می دوید به سمت پائین ٬ دلم می خواست صدایش را بشنوم ٬ اما فقط صدای بوق و هم همه یکنواخت خیابان می اید . دلم می خواهد از جیپ پیاده شوم و داد بزنم می شود یک لحظه همتون خفه شید ؟  می خواهم صدای شرشر این اب را بشنوم . فقط همین .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;توی یوسف اباد خانه ای هست ٬ قدیمی و دو طبقه ٬ یک زمانی برای من جای خاصی بود . صاحب آن خانه پارسال عمرش را داد به شما ٬ خودش و همسرش در آن خانه بودند . بچه ها هرکدام یک گوشه دنیا ٬ کتابی نوشته بود که من بارها به دقت خوانده بودم . بعضی قسمت ها برای من نامفهوم بود .  او را در جائی پیدا کردم و با لکنت و شرمندگی چیزی راجع به کتابش پرسیدم . خوشش آمد و دست نوازشی بر سرم کشید . درب  آن خانه را برای من چهارطاق گشود . درب دنیائی نو باز شد . حدود دوسال به آن خانه رفت و آمد داشتم ٬ طعم خاصی داشت . بعد ها که مریض شد . من و چند نفر دیگر هرشب نوبتی تا صبح جلوی خانه کشیک می کشیدیم . مبادا چیزی لازم داشته باشد و نصفه شبی این شهر بی رحم جوابش کند . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این موضوع و این رابطه را هیچ وقت به هیچ کس نگفتم ٬ می ترسیدم آن را از من بگیرند ٬ خرابش کنند . از طرف دیگر هم خجالت می کشیدم بگویم شاگردش هستم . به نظرم در شان ایشان نبود چنین شاگردی داشته باشد . این حس عمیق را من و چند نفر دیگر که افتخار ورود به آن خانه نصیبمان شده بود داشتیم . هرچند ما نه هم سن و سال بودیم و نه  تحصیلات ما یکی بود . در این چند نفر از آدمی مثل من تا غول های حرفه ما  پیدا می شد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روزی به ما گفت آخر مگر شما راننده یا خدمتکار من هستید ؟   پیرمرد نمی دانست  رانندگی  که هیچ ٬ پادوئی این خانه هم برای ما یک افتخار بزرگ بود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روزی مراسم نصفه نیمه ای گرفتند و تقدیر نامه ای به دستش دادند . گوشه سالن ایستادم و می دیدم به سختی از پله های سن بالا می رود . هیهات ٬ با چه تقدیر و جایزه ای می شد مثقالی از آن بار گران را که  سالیان سال به تنهائی حمل کرده بود جبران کرد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چند روز آخر قانع شده بود که باید برود . در بیمارستان نماند . گفته بود تخت مرا به روشنائی ببرید . به خانه ام ٬ نمی خواهم با این سیخ ها و لوله ها زنده باشم ٬  باید رفت ٬ رگ های فرسوده اش  خون را برای زنده ماندن دعوت نمی کرد . از تاریکی بیمارستان گریخت . از این دنیا گریخت . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پریروز مسیرم به آن طرف ها کشید . رفتم و چند دقیقه جلوی آن خانه به یاد ایام از دست رفته ایستادم . سکوت محض بود . فقط صدای شرشر جوی اب به گوش می رسید . خداحافظ اقای دکتر .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;بی پولی......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;   کلاس اقای میرصادقی که تمام شد تصمیم داشتم صاف برگردم خانه ٬ سحر گفت بیا برویم سینمای باغ فردوس فیلم بی پولی را ببینیم . کمی تردید می کنم ٬ کارگردانش یعنی حمید نعمت الله را خیلی دوست دارم ٬ فیلم قبلی اش ٬ بوتیک ٬ خیلی به دلم نشست . می خواهم بگویم نه ٬ بعد فکر می کنم مگر در خانه چه خبر است ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;می رویم سینما ٬  بی پولی را برداشته اند و  یک فیلم دیگر را نشان می دهند . از خیر دیدنش می گذریم .  کافی شاپی که در آنجا هست . جای خوبی است . میزها در فضای باز است و می شود سیگار کشید . حال من بهتر می شود . از فروشگاه فیلم آنجا دو تا فیلم می خرم . هر دو از تارانتینو و فیلم هائی که دیگران امانت گرفته اند و پس نداده اند . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;توی خانه هرکدام روی یک مبل ولو می شویم و فیلم شوکو را می بینیم ٬ تقلید ناشیانه ای است از همان فایت کلاب معروف .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;گربه ها......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; خانمی در اپارتمان ما زندگی می کند . هرهفته سفره ابوالفضل و بساط روضه و خانم های جلسه ای به پا است . مدام می اید و به قول خودش تذکر می دهد . معتقد است گربه نجس است و  نباید به گربه ها  غذا بدهم . همه باغچه خانه نجس شده !  من می دانم بی فایده است . وگرنه روزی در جواب تذکرش می گفتم هیچ می دانی گربه یک حیوان زنده است ؟ می دانی او هم احساس دارد ؟ گرسنه می شود ؟ سردش می شود ؟ می تواند  دوست  داشته  باشد یا  حسادت کند ؟  می فهمی ؟ تو این ها را می فهمی ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;آدم های حقیر ٬ کوتوله های روحی ٬ منفعت طلب و مشمئز کننده  ٬ مثل اسب ارابه جز جلوی خودشان هیچ چیز را نمی بینند ٬ من به چیزی معتقد نیستم . ولی او که انقدر نگران قیامتش است آنجا هم می تواند دم از نجس بودن گربه بزند ؟ درضمن وقتی به دیگران رحم نمی کنی چگونه انتظار داری خداوند به تو رحم کند ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;پرادو &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; می گویم بعضی دخترها جز به پول و ماشین به هیچ چیز دیگر توجه نمی کنند . می گوید خودت می دانی من اغلب سعی کردم با پسرهائی باشم که این فاکتورها را ندارند و متاسفانه همین اقایان بعد از مدتی بدتر از دیگران می شوند . هزار جور کوتاه میائی و مدام به او لطف می کنی . اما او یادش نمی ماند و مطمئن است  تو عیب و نقصی داری ٬ وگرنه سراغ او نمی رفتی و مثل دخترهای دیگر به پرادوی طرف توجه می کردی . این را می گوید و آه می کشد . با خودم می گویم شاید حق با او باشد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;کابوس......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دیشب کابوسی دیدم . خانمی که این چند سال قبل را با او ماجراها داشتم . در وضعیتی عجیب ٬ یک گردنبند با  ارم بزرگ بنز با زنجیر نقره ای  به گردنش انداخته بود . یک هفت تیر خیلی بزرگ به دست داشت . یقه من را می گیرد . قدرت عجیبی دارد و من احساس می کنم گیره ای آهنین گلویم را چسبیده است . من را چسبانده به دیوار و لوله اسلحه را جوری با فشار گذاشته روی پیشانیم که دردم می اید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;با زمزمه ای عجیب می گوید یک سهیلی بود که فقط به جسم آدم فکر می کرد . بگو ببینم  من از کجا مطمئن باشم تو واقعا همان سهیل هستی ؟  من پاسخ مسخره ای می دهم . می گویم نخیر من همان سهیل نیستم همین سهیلم  ! اصلا از این جواب خنده ام نمی گیرد و در همین حین با خودم فکر می کنم این آرم بنز را از ماشین کدام بدبختی کنده و انداخته به گردنش ؟ از خواب می پرم و نصفه شب کلی به این رویا می خندم . عجیب این که پیشانی ام به خاطر فشار لوله اسلحه درد گرفته است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;4&quot;&gt;هوس........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;جمعه شب رفتم جائی شام بخورم . جلوی رستوران جوانکی ایستاده و یک توله سگ در دست گرفته و می فروشد . حیوان تازه بیست روزه و بسیار کوچولو است . می گوید از نژاد گله المانی یا شینلو است . تصور می کنم نژاد سگ درست باشد چون توله های شینلو را دیده ام . می گوید صد و پنجاه تومان است . هوس دیوانه واری به من دست می دهد . به زور جلوی خودم را می گیرم و می روم داخل رستوران .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;هنگام غذا خوردن فکر می کنم که خانه من جائی برای این سگ ندارد . تازه او خیلی کوچولو است و مدام می خواهد گریه کند و برای مادرش دلتنگی کند . هزار جور دردسر دیگر هم هست . ولی این حرفها فایده ای ندارد و باز به خریدنش فکر می کنم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پیش خودم فکر می کنم که می شود سگ را خرید و با فروشنده شرط کرد که اگر بعد از چند روز نتوانستم از عهده نگهداری اش بر بیایم سگ را به او پس بدهم و البته پولش را پس نمی گیرم . مدام راه های دیگری به فکرم خطور می کند مثلا این که خانه بابا و مامان هم هست و پشت بام بزرگی دارند و به راحتی می شود آنجا سگ را نگهداری کرد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;غذا را تمام می کنم و می روم سراغ فروشنده سگ ٬ هیچ کسی آنجا نیست . از نگهبان رستوران می پرسم آن اقائی که سگ می فروخت کجا رفت ؟ می گوید موبایلش زنگ خورد و او با عجله یک تاکسی گرفت و رفت . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;الان فکر می کنم با توجه به شرایط این خانه ٬ همان بهتر که توله سگ را نخریدم . درهرحال من این عادت بد را دارم . وقتی چیزی را هوس می کنم همان لحظه باید بروم سراغش...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;پی نوشت : در انتهای وبلاگ موزیک  lap dance  از فیلم ضد مرگ death proof تارانتینو را  گذاشته ام .  فقط  باید  روی  پلی کلیک کنید . التماس دعا !&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 20:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=304</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-304.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Lady gaga</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-303.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مستانه را از حدود دوسال قبل می شناختم ٬  یکی از مراجعان من بود .   در ابتدا مریض من نبود و پیش یکی از همکارهای من می رفت . بعد از سه یا چهار جلسه با او به بن بست خورد و آن همکار هم مستانه را به سراغ من فرستاد . اتفاقا من و او با هم به خوبی کنار آمدیم و همه چیز به خوبی پیش رفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;رابطه من  مراجعانم به ندرت کاملا قطع می شود . مستانه هم هر از گاهی ٬ یعنی هر چند ماه یک بار تماسی می گرفت و حال و احوالی می کرد  ٬ دخترک بیست و چهارساله بامزه ای بود . قیافه اش شبیه به لیدی گاگا بود ٬ همان خواننده ای که به تازگی در حال معروف شدن است . مستانه هم مثل لیدی گاگا چندان خوشگل نبود . یعنی معمولی بود . ولی خیلی به خودش می رسید و تیپ های خفن می زد . موهای پلاتینه و تاتو و هر چیزی که فکرش را بکنید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بچه خیلی شیطون و بامزه ای بود . همیشه کلی ماجراهای خنده دار داشت که برای آدم تعریف کند و برای همین هم من دوستش داشتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند ماه پیش یک بار زنگ زد و در خلال صحبت هایش گفت که یک سوزوکی ویاترا ( یا ویتارا ؟  از این شاسی بلندها که مد شده خانم ها سوار می شوند )  خریده است . من گیر دادم که باید به خاطر این ماشین یک شام به من بدهی و او هم چند شب بعد با ماشین  کذائی آمد دنبال من و رفتیم  شامی با هم خوردیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حین صحبت ها گفت که به تازگی با پسرکی دوست شده که به شدت بچه مایه دار است و یک بنز کروکی دارد . پدر این جانور چند تا سوپر مارکت بزرگ داشت و از این حاجی دریانی های گردن کلفت بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;من پرسیدم که ایا با هم مشکلی ندارید ؟ او هم گفت این پسرک به شدت متعصب و دیوانه است و روزی هزار بار من را چک می کند . من به او گفتم که چطور با این مسئله کنار می آئی ؟ او هم گفت که این موضوع خیلی روی اعصابش است و خلاصه این که آن دو با هم مشکل داشتند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آن طور که مستانه تعریف می کرد . آن پسر از یک خانواده بورژوای بازاری به تمام معنی بود . خود مستانه هم چندان آدم فرهیخنه و روشنفکری نبود . ولی به هرحال خانواده خوبی داشت . پدرش از این پزشک های قدیمی و مرد بسیار محترمی بود . می خواهم بگویم آنها با هم خیلی متفاوت بودند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند روز پیش یاد مستانه افتادم . پیش خودم گفتم بد نیست زنگی بزنم و حالش را بپرسم . یکی دوبار زنگ زدم و گوشی خاموش بود . بار سوم زنگ زدم و مادرش پشت خط بود . خودم را معرفی کردم و مادرش با صدای خیلی ناراحت و بغض الود ماجرا را این جور تعریف کرد :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; مستانه با یک پسری دوست بوده و یک ماه قبل از هم جدا شدند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هفته قبل مستانه با یکی از دوستان دخترش در بلوار شهید اندرزگو ( انتهای غربی فرمانیه که تازگی ها شبیه جردن شده و ملت آنجا دوردور بازی می کنند و خانه مستانه هم همان طرفها بود ) بودند و این جانور آنها را دیده و رفته مستانه را از ماشین کشیده پائین و با قفل فرمان افتاده به جان این دختر بیچاره .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;مادرش گفت که چند روز هم در بیمارستان بستری بود و حالا سه روز است که آوردیمش خانه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک شب یک دسته گل خریدم و رفتم عیادت مستانه ٬ تصور نمی کردم خیلی چیز خاصی باشد . توی راه به این فکر بودم که حالا خودش تعریف می کند چه شده و اوضاع از چه قرار بوده است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;توی خانه جو ناجوری  بود . آدم احساس می کرد که مصیبتی به این خانواده نازل شده است . چند دقیقه با پدر و مادرش صحبت کردم و بعد رفتم به اتاق خودش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چیزی را که می دیدم باور نمی کردم . تقریبا چیزی از صورتش نمانده بود . همه جا باند پیچی و پانسمان ٬ جمجمه  ترک خورده بود . بینی شکسته . دندان های یکی در میان خرد شده بود . چشم ها سیاه . اصلا این آدم را نمی شناختید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر مردم او را از دست آن پسرک روانی نجات نمی دادند قطعا کشته می شد . طرف به معنای واقعی کلمه او را به قصد کشت زده بود . فکر می کنم اگر دوضربه دیگر هم می خورد جا به جا کشته می شد . مردک دیوانه با قفل فرمان افتاده به جان صورت این دختر بدبخت . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یعنی در چنان حال و روزی بود که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و ناخودآگاه چشمهایم پر از اشک شد . سعی کردم  نبیند . نمی توانست حرف بزند . فک و آرواره سیم پیچی شده بود . با دست چپ روی کاغذ چند کلمه نوشت . ساعد دست راست هم به شدت ضرب دیده بود و نمی توانست قلم را نگه دارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند تا از دوستانش هم بودند . دستش را گرفتم و گفتم خیلی زود خوب میشی . دستهایش  مثل  یخ بود .  به سختی نوشت  خیلی درد دارم ٬ له و لورده شدم سهیل .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنوز توی چشمانش هراس و وحشت مرگ را می دیدی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;به پدرش گفتم اگر از شکایت صرف نظر کنید و طرف را رها کنید این جانور  نفر بعدی را می کشد . بیچاره ده سال پیر شده بود . مادرش با گریه می گفت ببین دختر نازنینم به چه روزی افتاده است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نیم ساعتی نشستم و آمدم بیرون . تمام این دو سه روز اخیر به فکر این دختر بیچاره بودم . اصلا قیافه اش از ذهنم بیرون نمی رفت . کلی سوتی های عجیب و غریب دادم . چند تا از سوتی ها مربوط به کار و  واقعا وحشتناک بودند . یکی از مراجعان داشت از یک نفر دیگر حرف می زد و من تصور کردم راجع به من حرف می زند !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; این اشتباه را سه بار با مراجعان مختلف تکرار کردم . آخری از همه بدتر  و البته بسیار مضحک بود . یعنی آخرش بود . اگر حوصله اش را داشتم می توانستم مدتها به خاطرش بخندم . آخر ناراحت شدن هم به خاطر این اشتباه  فایده ای نداشت . کاری است که شده و رفته پی کارش ٬ دیگر جز خندیدن چه میشد کرد ؟ فقط می توانم امیدوار باشم که طرف متوجه اشتباه و حواس پرتی من شده باشد .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باری ٬ و اما  شرایط جامعه ما طوری است که اختلالات شخصیت و ضد اجتماعی به کرات در آن دیده می شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دولت مدام در حال القای این قضیه است که تمام دنیا فاسد است و همه جهان با ما دشمن است و فقط ما خوب و بی عیب و نقص هستیم و به همین دلیل همه دنیا مدام در حال دشمنی و توطئه علیه ما است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;این تفکر ٬ یعنی تفکر پارانوئید در اغلب سخنرانی ها ٬ مطبوعات و برنامه های تلویزیونی وجود دارد . بدیهی است که این فضا و این طرز فکر در مغز اغلب افراد جامعه رسوخ می کند . زیرا مزمن و دائمی است و جامعه همین فضا را تنفس می کند . مخصوصا افرادی که تحصیلات آن چنانی ندارند و عوام الناس خیلی بیشتر تحت تاثیر تبلیغات و تفکرات قالبی هستند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهایتا این که رواج این تفکر باعث وقوع بیماری های خطرناک و افراد جامعه ستیز می شود . از این ها گذشته کلی دلایل دیگر هم هست و قضیه فقط به این چیزها ختم نمی شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شما هم بد نیست کمی بیشتر مواظب باشید . بعضی حرفهائی که دیگران می زنند ممکن است  به عمل ختم شوند . همچنان که مادر مستانه می گفت آن پسر   گفته بود روزی حسابش را می رسد و تاکید کرده بود که او را می کشد . تصور کنید رابطه ای که هر روز هزار تا مثل آن فقط در تهران شروع می شود برای این آدم تبدیل به یک قضیه بسیار مهم شده بود و آنقدر اهمیت داشت که تصمیم گرفته بود به خاطر آن یک نفر را بکشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در نهایت این که گاهی در جامعه افراد بسیار خطرناکی پیدا می شوند . مواظب باشید و سعی کنید در صورت دیدن نشانه های خطرناک یا تهدیدهای عجیب غریب حتما از این افراد فاصله بگیرید . این چیزها اصلا شوخی نیستند .....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت : چند وقتی است که قسمت کامپوز یا ارسال ای میل در ای میل یاهو من حذف شده است . من نمی دانم چرا اینجوری شده و الان باید چه کار کنم . من جی میل ندارم و برای همین حسابی به مشکل خوردم .  اگر کسی از این قضیه اطلاع دارد لطفا راهنمائی کند . پیشاپیش از لطف شما ممنونم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 18:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=303</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-303.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سایه روشن</title>
<link>http://soheil1351.blogfa.com/post-302.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حال و احوالت را نمی پرسم . این چیزها مال تلفن است . درضمن می دانم که حالت خوب است . همین یک ساعت پیش با هم حرف زدیم .اما بعضی چیزها را نمی شود پشت تلفن گفت ٬ ذهن قفل می شود یا شاید کلمات آن گونه که باید ردیف نمی شوند . مفهومی در ذهنت هست . نمی دانی برای بیان آن از چه کلمه ای و چه جمله ای استفاده کنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای تو در اینجا می نویسم . شاید ای میل گزینه بهتری باشد . ولی  در آنجا راحت نیستم . عادت کرده ام اینجا بنویسم . حرف خاصی هم نیست .آخر در دلتنگی و اندوه که رازی وجود ندارد . بگذار کلمات همینجا باشند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخرین تصویری که از تو در ذهنم مانده ٬ نقش مات و سایه روشن چهره ات پشت شیشه اتوبوس است . اصلا فکر نمی کردم تو را در ترمینال بیهقی بدرقه کنم . به هرحال آن سفر کوتاه تو به اصفهان ٬ و اصرار تو بر این که دوست داشتی برای بدرقه تو به فرودگاه نیایم باعث شد که وداع ما در بیهقی باشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصور می کنم این وداع خصوصی بهتر از شلوغی فرودگاه بود . من دوست نداشتم خداحافظی ما فقط چند کلمه به نجوا و بوسه ای شتابزده بر گونه ات باشد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; یادم نمی رود و حتما  یاد تو هم هست ٬ قرار گذاشته بودیم در بدرقه آخری خبری از گریه و اندوه نباشد . فکر خوبی بود . نمی خواستم تو را گریان ببینم .برای همین  در راه بیهقی هر دو لبخند منجمدی مثل ماسک به صورت گذاشته بودیم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آرزوی این که موفق باشی و به تو در پاریس خوش بگذرد . بعد فشار دست گرم و کوچکت ٬ سوار اتوبوس شدی و حالا طرح سایه روشن صورتت ٬ موهائی که مجعد بود . و اتوبوسی که حرکت نمی کرد و ما که هر دو به هم خیره شده بودیم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیر می گذشت . نمی دانم چقدر بود . یک ربع یا بیشتر . برای من یک قرن گذشت . باز لبخندی مثل یک صورتک بنجل پلاستیکی  به چهره داشتم . نمی دانم متوجه شدی یا نه ٬  انگار که کار بدی کرده باشم یک جورائی خجالت می کشیدم . دستهائی که نمی دانستم با آنها چکار کنم و آن ها را در پشتم قایم کردم . فقط برای این که نمی خواستم بدانی می لرزند .  چشمهائی که پشت عینک افتابی پنهان شده بودند . عینک برای این جور  مواقع وسیله خوبی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اتوبوس که راه افتاد  هر دو خلاص شدیم . بعد ده متر آن طرف تر دوباره ایستاد .  باز آمدم پشت پنجره و تو در این ده متر بغضت ترکیده بود و می دانم تا اصفهان طول کشید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اتوبوس بالاخره رفت . ایستادم تا دیگر ندیدمش ٬ پشت ساختمانها و ماشین ها و هاله ای از مه و دود گم شدی .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ترمینال زیر آفتاب . داغ بود و بی سایه .  سردم شده بود . یادم نمی آمد جیپ را کجا گذاشته ام . راه را گم کرده بودم و قدم ها یاری نمی کردند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;توی ماشین گشتم دنبال آن سی دی که دوست داشتی . انگار همچنان کنار دست من نشسته باشی . مثل آن شب که در جاده بودیم و چه ستاره هائی در آسمان پاشیده بود .درخت هائی که از زیر نور چراغ ماشین می گریختند . نسیمی که از پنجره به صورتت می خورد . حلقه های خوشایند موهای تو در باد و موسیقی که موج می زد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در تنهائی من ٬ مسیر طولانی شده بود . سفر هولناکی که آخرش خانه ای بدون تو بود . تکه ای نان به دور از سفره . پنیر مانده ای از دیروز ٬ سبزی هائی که پلاسیدند ٬ تیغ کج و شکسته افتاب روی میز ٬ یک تار موی تو بر لب پنجره و من که عاقبت  در بهت و سکوت مجبور شدم تنهائی این خانه را باور کنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;باور کنم آن دقایق آخر  به هم خیره شده بودیم  و فقط لبخند زده ام . این را باور کنم . این را باور کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانه تاریک را دوست نداشتی ٬ همیشه پرده ها را می کشیدی تا افتاب بتابد . نمی دانم بدون تو غروب های سنگین پائیز تهران را چگونه روشن کنم . یا شاید فقط صدای تو ٬ از پشت گوشی ٬ کلمات تو در اینترنت ٬ شاید همین ها هم بتوانند نوری باشند . این خانه را روشن کنند . کسی چه می داند ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی نگران می شدم ٬ دختر کوچولوئی که تک و تنها به کشوری غریب می رود . اما هیچ وقت دلیلی برای نگرانی ها پیدا نکردم ٬ می دانستم از پسش برمی آئی ٬ یکی از باهوش ترین آدم هائی  که در عمرم دیده ام تو بودی  . در دلم اطمینانی هست و می دانم آن یار سفر کرده پاریس را هم فتح خواهد کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;امروز با شنیدن خوشحالی ات شاد شدم . چه هیجانی که در صدای تو بود وقتی از دانشگاه جدید حرف می زدی . در ذهنم آنجا را  با دیوارهای سنگی و سقف بلند ٬ شبیه ساختمان های کلاسیک اروپائی مجسم می کنم ٬ آن گونه که تو تعریف کردی و یا در فیلم ها دیده ام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اغراق نمی کنم . اصلا نگران نیستم . اینجا یادگاری هائی از تو هست ٬ مثل آن چند کلمه که با مداد چشم روی اینه نوشته ای .  همین ها کافی است .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;رفتن و جدا شدن در ذات انسان است . بیخود نیست که این همه جاده در دنیا هست .  انسان دور می شود و نزدیک ٬ می رود و می اید . قبلا گفته بودم انسان سرگردان ترین موجود دنیا است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب . دیگر چه باید گفت ؟ حرف زیاد است . اما کلمات پیدا نمی شوند . نمی شود که همه لحظه ها را بیان کرد و به کلام کشید . این چند سطر را ننوشتم تا ناراحتت کنم  .فقط دوست داشتم برای تو چیزی بنویسم ٬شاید اینجوری از بی رحمی آن وداع با لبخند کم شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; می گذرد ٬ زودتر از آن چه فکرش را بکنی می گذرد ٬ مگر از یک پائیز  تا پائیز دیگر چقدر راه است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعید نیست چند ماه بعد سری به آن طرف ها بزنم . خیلی وقت است از جایم تکان نخورده ام . انگار در این شهر حبس و زنجیر شده باشم . هوس کردم چرخی بزنم . گیرم کمی دور ٬ ظاهرا تازگی ها  سفر هم تبدیل به وسیله ای برای کلاس گذاشتن شده است .من این چیزها را هیچ وقت یاد نگرفتم . لجوج و عاصی سعی کردم خودم باشم و راه های خودم را بروم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; علی رغم همه اینها ٬ بد نیست سفر کوچکی بکنم . شاید در دنیا چیزهای دیگری هم باشد . یا حتی یک چیز خوب ٬ جاده باریکی با درختان سربه فلک کشیده . برگ های سبز ٬ خورشیدی پشت برگ ها . جاده ای که به سمت تو می رود ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 00:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=soheil1351&amp;postid=302</comments>
<dc:creator>soheil1351</dc:creator>
<guid>http://soheil1351.blogfa.com/post-302.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
